سلام خدمت شما عزیزان و دوستان همیشه در صحنه ی سایت خوب بکن تو.
تا اونجا گفتم که با خواهر خانمم یه سکس نصفه نیمه کردیم و گذاشتیم سر یه فرصت مناسب تا درست و حسابی حال کنیم. بعدش رفتم توی اتاق کنار خانمم خوابیدم و خوابم برد. و اما ادامه ی ماجرا:
با تکان های مبینا بیدار شدم و میگفت امید… تنبل خان بلند شو دیگه.
با دیدن صورت خوشگل و لبخند روی لبش گفتم سلام خانوم خوشگله، ملیکا کجاست؟
-رفت دوش بگیره.
به حموم نگاه کردم و تازه متوجه صدای آب شدم. بغلش کردم و لب گرفتم گفتم دید شام درست کردی؟
-آره، تعجب کرده بود. منم بهش گفتم خوب شدی؟ حالت بهتره؟
گفت آره خوبم، تو چطوری؟
-من که خوبم، امید گفت حال نداری و استراحت میکنی، منم واستون شام درست کردم.
خوشحال شد و بغلم کرد گفت ممنون، بعد بوسم کرد و گفت من برم یه دوش بگیرم سرحال بشم. دستت درد نکنه مبینا، افتادی توی زحمت…
-هم خوشحالش کردی، هم شرط رو باخت.
-آره دیگه.
-کشیدمش توی بغلم و خوابید روی من. لبمو بوسید و گفت برو یه آب به صورتت بزن آقا، من شوهر تنبل دوست ندارما.
بغلش کردم و گفتم اتفاقا شوهرت خیلی هم پر انرژیه. کنار ملیکا خوابیدم خوابم برد. دستمو کردم لای کونش و گفتم لونه کفتر من چطوره؟ اذیت نشدی؟
-نه خوبه. رفتم روغن مالیتو شستم و تمیزش کردم.
-فدات بشم، صبر کن سر فرصت یه حالی باهم کنیم اساسی. من که از الان منتظر اون روزم.
-به مامانم زنگ زدم و گفتم امشب میخوام بمونم اینجا. تعجب کرد و گفت تو هیچ وقت شبها جایی نمیموندی.
-گفتم ولی خونه ی خواهرم فرق داره، خونه ی عشقمه. خندید و گفت باشه بمون. ولی نفهمید منظورم از عشقم تویی.
-قربونت برم، مبینا تو خیلی ماهی، خیلی نازی. جان من بیشتر قدر خودتو بدون و مواظب خودت باش. لیاقت تو بیشتر از ایناست. دلم میخواد تو رو موفق ترین و خوشبخت ترین زن دنیا ببینم.
-ممنون، میدونم منو خیلی دوست داری، ولی اینجوری که لوسم میکنی، ملیکا حسودیش میشه ها.
-نترس، به اونم اونقدر محبت میکنم که کمبودی حس نکنه. تو فقط منو باور کن. بقیه ی چیزا رو بیخیال.
-باورت کردم، دیدی که خودمو گذاشتم در اختیارت. هر کسی حاضر نمیشه با شوهر خواهرش باشه. من به خواهرم خیانت کردم ولی به تو نمیکنم. تا تو اجازه ندی هیچ کاری نمیکنم.
-فدات بشم، خیلی کارا می کنیم، از همونایی که دلت میخواد، ولی باهم، کنار هم. فقط صبر کن و ببین. فعلا با دوستات خوش باش، ولی بیشتر از قبل مواظب خودت باش. باشه عشقم؟
-چشم آقا، هر چی آقامون بگه. بلند خندیدیم و ملیکا از داخل حموم گفت امید بیدار شدی؟
-آره عشقم، دارم سر به سر خواهر زنم میذاریم و میخندیدم.
-میای کمرمو لیف بکشی.
-فقط لیف؟
خندید و گفت آره.
کیرمو مالیدم و مبینا خندید. گفتم میخوای صدای کس دادنش رو بشنوی؟
-الان من اینجام بهت نمیده.
-من اگه بخوام میده. ولی کاریش ندارم. یه کم میمالش. لای درو باز میزارم یواشکی ببین.
رفتم و داخل حموم لخت شدم گفتم اومدم عشقم، فقط از پشت بزنم یا از جلو هم میخوای؟ خندید و گفت هیس زشته جلوی مبینا.
-ای بابا، لیفو میگم. برگشت و گفت بیا بزن، کمرم خارش گرفته. شروع کردم به لیف زدن و عقب رو نگاه کردم دیدم مبینا داره نگاه میکنه. یه کم خودمو کشیدم کنار که ملیکا رو ببینه. با یه دستم لیف میزدم و با دست دیگه کونش و لای کونش رو میمالیدم. دستمو بردم پایینتر و کوسشم میمالیدم. ملیکا گفت نکن عشقم، مگه نگفتی دو شب بهم استراحت میدی.
-آره ولی با کیر شق شده و حشریم چکار کنم؟
-بذار شب واست ساک میزنم راحتت میکنم.
-امشب خواهرت به دادت رسیده و من مجبورم خودمو کنترل کنم. میگم بیاد شب پیشمون بخوابه، وگرنه از بیرون صدای شالاپ شالاپ و ناله هاتو باید بشنوه.
-مگه شب میمونه؟
-آره، گفتم بمون امشب دور هم باشیم. به مامانت زنگ زد و اجازه گرفت.
زدم پشت کون ملیکا و شتلق صدا داد. گفت وایییی نزن نامرد. یه جور زدم فقط صدا بده. الکی فیلم بازی نکن.
کیرمو مالیدم لای کونش و گفتم دستتو بذار روی دیوار.
میخوای بکنی؟
-نه، قول دادم نکنمت و استراحت کنی، پس نمیکنم. یه کم لاپایی میمالم و لیفت میزنم.
به مبینا نگاه کردم و دیدم هنوز داره نگاه میکنه. همینجور که کیرم لای کون خانمم بود و آروم میمالید بهش. لیفش زدم و گفتم، کافیه یا بازم بزنم؟
-آره خوبه، دستت درد نکنه، خودتو خیس کن منم کمرتو لیف بزنم. نمیشه جای لیف ساک بزنی؟
خندید و گفت ساکم میزنم برات. برگشت لب گرفتیم و رفتیم زیر دوش. بعدش کمرمو لیف زد و همزمان کیرمم میمالید. لامپ اتاق خاموش بود و مبینا راحت تر میتونست دید بزنه و خودش دیده نشه. لای در هم به سانت بیشتر باز نبود. بعد از لیف زدن کمرم و مالیدن کیرم با کف صابون، دوش گرفتم و برگشتم به سمت در ایستادم. ملیکا فهمید و خودش نشست جلوی پام و مشغول ساک زدن شد. یه کم چرخیدم تا مبینا بتوته از نیمرخ ببینه. راحت پنج شیش دقیقه خانمم داشت کیرمو ساک میزد و تخمهام رو میمکید. از خایه تا سر کیرم لیس میزد و دوباره ساک میزد.
گفت آبتو بیارم یا کافیه؟
-کافیه عشقم، ولی اگه دلت آب خوردن میخواد بیارش. صندلی حموم رو گذاشت زیر کونش و گفت پس بذار درست و حسابی بخورمش. دو طرف رونهامو گرفت و شروع کرد حلقی زدن. عوق و عوق میزد و من به مبینا نگاه میکردم و آه میکشیدم. چند بار کیرمو تا نزدیک انتها کرد توی دهنش و چند ثانیه نگه میداشت و در میاورد. به من نگاه میکرد و دوباره شروع میکرد. تکیه داده بودم به دیوار و واقعا داشتم از ساک زدنش لذت میبردم. این بار که کیرمو درآورد گفت امید عاشق کیرتم، لامصب منو دیوونه میکنه. اگه میشد قورتش ميدادم.
-وقتی کامل شق نشده و خم میشه میره توی حلقت بهتره، نه؟
-آره، الان هر چی زور میزنم اینجوری نمیره.
-خودتو اذیت نکن. ولش کن دوش بگیریم بریم.
-نه، میخوام آبتو بخورم. هوس کردم.
-باشه عشقم، هر جور خودت دوست داری.
به ساک زدنش ادامه داد و منم سرشو ناز میکردم. مبینا یه کوچولو لای درو بیشتر باز کرد و داشت با دقت نگاه میکرد. به ملیکا گفتم میخوای یه کم کوستو بکنم تا فکت خستگیش در بره؟
-آره، بیا بکن.
بلند شد دستاشو داد به دیوار و کونش رو داد عقب. از زیر کونش فرو کردم توی کوسش و کپلهاشو گرفتم و شروع کردم تلمبه زدن. صدای شالپ شالاپ کون خیسش توی حموم پیچیده بود و با یه لحن حشری گفت یواش بزن عشقم، مبینا میشنوه.
-در اتاق بسته ست.
-آههههه امید، قرار بود بهم استراحت بدی ها، ولی آخر حشریم کردی و کار خودتو کردی.
-آخه عشقم، این کوس و کون رو لخت میندازی جلوی من و انتظار داری نکنمش؟ این لعنتی مرده رو زنده میکنه، چه برسه به من دائم الحشری.
هر دو خندیدیم و گفت نریزی توش ها. میخوام بخورمش.
-باشه عشقم، میدم بخوریش. تو نخوری کی بخوره؟
-جوووون، مال خودمه.
-ملیکا میدونی خوشبخت ترین مردهای دنیا کیا هستن؟
-کیا؟
-من و باجناق آینده م. داشتن یه زنهایی مثل تو و خواهرت که کپی خودته، یعنی بزرگترین خوشبختیه دنیا. دقت کردی مبینا روز به روز هیکلش داره مثل تو میشه؟
-آره، عوضی نکنه چشمتو گرفته.
-اون که بله، ولی حیف خواهر زنمه.
با حالت حشری خندید و گفت اونم تو رو دوست داره، ولی نری روی مخش. زشته مامانم بفهمه یا بره بهش بگه خیلی بد میشه.
-نه دیوونه، من عاشق مبینا و مامانتم، هیچ وقت کاری نمیکنم ناراحت بشن. عروسک کوچولوی خانواده رو خیلی دوسش دارم. خواهر کوچولوی خودمه.
-آفرین قربونت برم. وااایییییی امید دارم میام، بکوب عشقم.
-تو که گفتی صدا نره بیرون.
خم شد و کونش رو گرفت از دو طرف باز کرد گفت حالا بزن… وایییی امید… جوووووون، آااااهههههه، ووووییییییییییی آه آههههه. کشتی منو با این کیرت…
بغلش کردم و نشوندمش روی صندلی. خم شدم حسابی لبش رو خوردم و گفتم تو هم منو کشتی با نقطه نقطه ی این بدن سکسیت. بلند شدم و دوباره شروع کرد به ساک زدن. دقت کردم دیدم مبینا داره کوسشو میماله و دستش جلوی دهنشه. ملیکا هم توی حال خودش بود و داشت واسم ساک میزد. دیگه دیدم بیشتر از این نمیتونم طاقت بیارم و پشت سرشو گرفتم خودم تلمبه میزدم توی حلقش و گاهی هم فشار میدادم و نگه میداشتم تا خودش میزد روی پام و می کشیدم عقب. بعد ولش کردم و در حال ساک زدن خالی کردم توی دهنش. همه رو ذره ذره میخورد و قورت میداد و بعد سر کیرمو لیس زد و گفت آخیش، خیلی چسبید. بلندش کردم و به لب دیگه گرفتیم و خودمون رو لیف و شامپو زدیم و اومدیم بیرون. لباس پوشیدیم و رفتیم توی پذیرایی دیدم مبینا روی مبل نشسته و تلوزیون نگاه میکنه. گفت رفتی یه لیف بزنی و یه ساعت طولش دادی، مردم از گشنگی.
نشستم کنارش و دست کشیدم به سرش گفتم شرمنده قربونت برم. خودمم یه لیف زدم دیگه دیر شد. بشین الان میز رو آماده میکنم.
-همه چیو آماده کردم و منتظر شما بودم.
-ملیکا اومد بوسش کرد و گفت قربون آبجی خوشگلم بشم. بلند شو بریم.
-با ملیکا دست به کمر و کنار همدیگه رفتن سمت آشپزخونه و منم از پشت به کون جفتشون کنار هم نگاه میکردم و با خودم گفتم جوووون ببین امید دو تا شاه کون داری که همه توی کفشونن. اونوقت تویه کوسخل میدی این و اون بکننش. باز گفتم چکار کنم، خودشون اینجوری دوست دارن. جلوشون رو بگیرم، بدتر میشه.
ملیکا صدام کرد و گفت به چی فکر میکنی؟ بیا بشین دیگه.
رفتم نشستم سر میز و گفتم به این فکر میکردم که، حالا که شما اینقدر شبیه همدیگه اید، باید واسه مبینا هم یه شوهری پیدا کنیم که شبیه من باشه. مبینا گفت آی قربون دهنت، اگه یکی مثل تو باشه همین الان بله رو میدم.
با ملیکا خندیدیم و مبینا خودشم خنده ش گرفت. گفتم جدی میگی؟
-آره به جون مامان، سراغ داری؟
ملیکا گفت این فعلا زوده شوهر کنه، باید فعلا جوونیشو کنه و خوش بگذرونه. درس و دانشگاهشم تموم کنه. مگه اینکه این وسط واقعا یه مورد خوب و عالی پیدا بشه.
با خنده گفتم مثل من؟
-آره عشقم، خدایی یکی مثل تو باشه، من خودم تشویقش میکنم که ازدواج کنه. خودشم که میگه یکی مثل تو رو میخواد.
-انشالله از من بهتر نصیبش بشه. یکی که بتونه خواهر کوچولومون رو به اوج قله های خوشبختی برسونه و من از دیدنش کیف کنم.
-انشالله.
مبینا بلند شد یه بوس کوچولو از صورتم کرد و گفت قربونت برم داداش امید.
-خدا نکنه، تو زنده و سلامت باشی و من عروسیتو ببینم.
شام رو خوردیم و کلی از دستپختش تعریف کردم و آخرشم حسابی تشکر کردم و یه بوس از سرش کردم.
ملیکا هم گفت دستت نکنه، شما برید دیگه بقیه ش با من.
مبینا: بذار من جمع میکنم و میشورم.
-نه عزیزم، برو بشین خودم ردیفش میکنم.…
منم کمک کردم ظرفها رو گذاشتم توی سینک. رفتم روی مبل کنار مبینا نشستم و مشغول فیلم دیدن و حرف زدن شدیم. بهش گفتم بیا شوخی کنیم و بیشتر گرم بگیریم تا ملیکا یواش یواش عادت کنه و براش عادی بشه.
شروع کردیم به خندیدن و جوک گفتن تا اینکه گفت برم چاییی بریزم. منم پشت سرش رفتم و در حالی که داشت با ملیکا حرف میزد از پشت بغلش کردم. خانمم یه نگاه به من کرد و به حرف زدنشون ادامه دادن. بعد گفتم عشقم، تو حسودیت میشه من با خواهرت شوخی کنم و بغلش کنم؟
-نه، واسه چی؟
-میگه جلوی ملیکا با من شوخی نکن، یه وقت حسودیش میشه و فکر بد میکنه.
خانمم لپ خواهرشو گرفت و گفت نه آبجیه خوشگلم، اتفاقا خیلی هم خوشحالم که شما همدیگه رو دوست دارید و با هم خوبید. بهتر از اینه که مثل بعضی خانواده ها با هم نسازید و جر و بحث و قهر و دعوا باشه و فردا رفت و آمدمون قطع بشه. مثل عمو اینا که چند ساله باهم رفت و آمد نداریم. ولی به جاش با خاله اینا چقدر خوبیم و یه سره با مامان خونه ی همدیگه هستن. ما هم باید همینطوری باشیم.
از پشت بوسش کردم و گفتم حالا دیدی خواهر من؟ دیدی من خواهرتو بهتر از خودت میشناسم. حالا برو چایی رو بریز. زدم پشت کونش و گفتم ماشالله اینقدرم بزرگ شدی که دیگه من خودم روم نمیشه باهات شوخی کنم، وگرنه مثل یه دختر بچه باهات رفتار میکردم.
خندید و گفت من هنوزم بچه ام، از مامانم بپرس.
ملیکا خندید و گفت آره، مامان که هنوزم فکر میکنه این بچه ست و لوسش میکنه.
من: ولی کیف کردی چه آشپزی ای کرد، حالا دیدی از این طرفم من خواهرتو بهتر از خودت میشناسم.
هر سه خندیدیم و برگشتم توی پذیرایی. مبینا با چایی اومد و ملیکا هم پشت سرش اومد نشست کنارم. دست انداختم گردن جفتشون و گفتم من خیلی خوشحالم که با تو ازدواج کردم و با خانواده ی خوبت آشنا شدم. خدایی هم پدر مادر خوب و فهمیده ای داری، هم این خواهر زن خوشگلم نصیبم شد. بیاید همینجا به هم قول بدیم وقتی این عروسک خانم ازدواج کرد و رفت سر زندگی خودش، همینجوری با هم دوست و رفیق بمونیم و عاشقانه باهم رفت و آمد کنیم. باشه؟
ملیکا گفت من که از خدامه. مبینا هم گفت منم از خدامه، کی بهتر از آبجی ملیکام و امید جونم. بعد از مامان بابا که انشالله صد سال دیگه هم زنده باشن، شما تنها خانواده ی من هستید و باید پشت و پناهم باشید.
بوسش کردم و گفتم نوکرتم هستم آبجی جونم، ملیکا رو هم بوسیدم و گفتم نوکر عشق اول و آخرم هم هستم. بزنید چایی رو تا سرد نشده…
یه فیلم نگاه کردیم و گفتم بریم بخوابیم دیگه. مبینا تو صبح میری مدرسه؟
-آره.
-پس بیدارت میکنم تا خونه میبریمت. بیا بریم.
دستش توی دستم بود و گفت کجا؟
-بریم پیش ما بخواب.
به ملیکا نگاه کرد و اونم گفت البته اگه خودت دوست داری. کشیدمش و هیچی نگفت اومد توی اتاق. ملیکا رفت اون طرف تخت خوابید و گفتم برو بخواب عزیزم.
برگشتم لامپها رو خاموش کردم و اومدم وسطشون خوابیدم. دستمو کردم زیر سر جفتشون و کشیدمشون سمت خودم. یکی یه دونه بوسشون کردم که البته با خانمم یه لب کوتاهم گرفتم. گفت بسه دیگه جلوی بچه.
پاشو گذاشت روی پای من بغلم کرد و گفتم این بچه خودش دوست پسر داره و از این کارا میکنن. نمیکنید؟
مبینا خندید و گفت نمیدونم.
-نمیدونی؟
-گیر نده دیگه.
ملیکا: اذیتش نکن آبجیمو.
-ای بابا، کاریش ندارم که، بذار بگه و خجالتش بریزه. میخوام با ما راحت باشه. اصلا با من و تو راحت نباشه و حرفشو نگه، به کی باید بگه؟
-ناراحت نشو امید، میگم. آره ما هم لب می گیریم، شما خودتون دوست بودید نمی گرفتید؟
خندیدم و گفتم بله که لب میگرفتیم. کارای دیگه هم میکردیم.
-ما هم مثل شما. آبجی ناراحت نشی ها.
-نه قربونت برم، امیده دیگه، گیر بده ول کن نیست. تا تهشو از زیر زبونت میکشه و ولت میکنه. از من گفتن بود.
خندیدیم و گفت عیب نداره، من به امید اعتماد دارم، واسم مثل مامان میمونه.
خندیدم و گفتم کجای من شبیه مامانته؟!!
اونا هم خندیدن و گفت نه، منظورم اینه که مثل مامان که همه ی حرفهامو بهش میگم، به تو هم اعتماد دارم و دلم میخواد باهات راحت باشم. به نظرم با تو راحت باشم بهتره، یه وقت یه کارایی ممکنه پیش بیاد که تو بهتر از مامان بتونی کمکم کنی. میکنی؟
-آره که میکنم عشق داداش، تو جون بخواه.
بوسم کرد و گفت ما که داداش نداشتیم، ولی تو شدی داداشم. خیلی خوشحالم که داداش مهربونی گیرم اومده.
-ای جاااان، قربونت برم. دستمو از زیر سر ملیکا در آوردم و چرخیدم بغلش کردم گفتم واقعا منو مثل داداشت میدونی؟
-آره، تو مگه به من نمیگی خواهر؟
-بله که میگم، تو آبجی کوچولوی من و ملیکایی.
بوسش کردم و گفتم اتفاقا منم دلم یه خواهر میخواست. ولی مثل شما ما هم فقط سه تا داداش شدیم. شباهت و من تو میدونی چیه؟
-چیه؟
-این که جفتمون ته تغاری هستیم.
خندیدیم و ملیکا گفت ولی خدایی از اون ته تغاری لوسها نشدی ها. بچه ی خوب و کاری ای هستی.
-مبینا جونم دختر کاری و زرنگیه، همین امشب خودشو بهت ثابت کرد. از خواب بیدار شدی شامت حاضر و آماده بود.
از زیر پتو داشتم انگشتهامو لای کون مبینا بالا پایین میکردم که کیرمو گرفت و فشار داد و لبش رو گاز گرفت. چشماش خمار شده بود و فهمیدم حالش خرابه. برگشتم به پشت خوابیدم و ملیکا دوباره سرشو گذاشت روی بازوم. مبینا هم از این طرف سرش روی بازوم بود و بغلم کرده بود. خوابیدیم و با یه حسی بیدار شدم و دیدم مبینا داره کیرمو میماله و گوشمو میمکه. به خانمم نگاه کردم دیدم چرخیده اونطرف و پشتش به منه. آروم چرخید سمت مبینا و لب تو لب شدیم. حسابی لب گرفتیم و کیرمو ول نمیکرد. یعنی دستش توی شلوارم بود. سینه هاشو از بالای تاپ کشیدم بیرون و شروع کردم به خوردن و مکیدن. پشت سرمو گرفته بود و به سینه هاش فشار میداد. منم فقط میخوردم و میمکیدم تا اینکه دستم رفت توی شلوارکش و لای پاهاش. کوسشو گرفتم توی دستم که دیدم خیلی خیس کرده. کیرمو از تو شلوار آزاد کردم و راحتتر گرفت توی دستش. لب میگرفتیم و کیر و کوس همدیگه رو میمالیدیم. تمام صورت و گردنش رو خوردم و همینطور به مالیدن ادامه دادیم که پتو رو کرد توی دهنش و با لرزش خفیفی ارضا شد و بغلم کرد. یواش یواش نوازشش میکردم تا آروم گرفت و خودشو شل کرد. بعد بوسم کرد و رفت پایین. کیرمو یه لیس زد و کرد توی دهنش. اروم ساک میزد و کیر و خایه هام رو میمالید. تخم هامو کرد توی دهنش و یکی یکی میمکید. دوباره کیرمو کرد توی دهنش و به ساک زدن ادامه داد. بهش اشاره کردم که بریم بیرون. بلند شد و منم پشت سرش رفتم و در اتاق رو آروم بستم. رفتیم توی اون یکی اتاق و یه پتو از کمد دیواری کشیدم بیرون و انداختم روی زمین. گفتم ۶۹ بخواب روی من. اون واسه من ساک میزد و منم کوس تپل و خوشکلش رو میمکیدم و میخوردم. کونش رو چنگ میزدم و میمالیدم و باهاش بازی میکردم. هیچ کدوم حرفی نمیزدیم و هیچ صدایی جر ملچ مولوچ کوس لیسی و ساک زدن و نفس نفس زدنهای ما شنیده نمیشد. چنان با لذت کوسش رو میخوردم و لیس میزدم که از تکونها و نفس نفس زدنهای مبینا فهمیدم دوباره داره ارضا میشه. کیرمو تا جایی که میتونست کرد توی حلقش و پاهاش به لرزش افتاد و کوسش رو جلو عقب میکرد و کونش رو سفت میکرد تا شل شد و ولو شد روی من. دوباره یه کم ناز و نوازشش کردم بعد خوابوندمش کنارم. خوابیدم روش و کیرمو از همون جلو کردم لای پاش. ازش لب میگرفتم و کیرمو میمالیدم به کوسش و رونهای نرمش. بغلم کرده بود و در گوشم گفت نمیخوای کونمو بکنی؟
-صدات در نمیاد؟
-نه، یه متکا بده سرمو بکنم توش.
بلند شدم و متکا اوردم دادم بهش. چرخید دمر خوابید و رفتم سراغ کونش. حسابی مالیدمش و خوردم و گازش گرفتم، صورتمو میمالیدم روی لپهای نرمش و میکردم لای کونش تکون میداد. قشنگ که از بازی کردن با کونش لذت بردم، تازه شروع کردم به لیس زدن چاک کونش و سوراخش. صورتمو میکردم اون لا و انگار داشتم از سوراخ کونش لب میکرفتم. اونجوری میخوردمش و لیسش میزدم. لامصب نصفه شبی بدجوری حشریم کرده بود. اینقدر سوراخ کونش رو لیس زدم و لپهای کونش رو خوردم که زبون و فکم خسته شد و بلند شدم خوابیدم روش. بوسش کردم و گفتم مبینا این کونت منو دیوونه کرده.
-تو هم منو دیوونه کردی، کم مونده بود از لذت جیغ بکشم. بکن توش راحتم کن امید.
کیرمو توف کردم و میزون کردم روی سوراخش. آروم آروم فشار دادم و تا دسته توی کونش جا کردم. نرمی و قلمبگی کونش زیرم خیلی حال میداد. درسته هنوز به بزرگیه کون خانمم نشده بود ولی در حد سن و سال و اندام خودش کونش بزرگ و قلمبه بود. دستمو بردم زیرش و کوسش رو گرفتم توی دستم. روی کونش کمر میزدم و کوسشو با آرامش میمالیدم. گردن و شونه و پشت کمرش رو میخوردم که سرشو بلند میکرد آه میکشید و دوباره دهنشو فرو میکرد توی متکا. بوسش میکردم و سرشو میچرخوند لب میگرفتیم. همه جوره داشتیم از هم لذت میبردیم و کیف میکردیم. فقط حیف نمیشد صدامون در بیاد. ولی همین سکس یواشکی و با استرس به صد تا سکس دیگه میارزید و خیلی بهم حال میداد. خواهرزن خوشکل و سکسی و ۱۸ ساله ی من، زیرم کون میداد و هر دو مست شهوت و غرق لذت بودیم. غروب توی حموم آبم توی دهن خانمم خالی شده بود و الان کمرم سبک بود. انگار آبم حالا حالا نمیخواست بیاد و منم از خدا خواسته کیف میکردم. سکس نصفه شب که قبلش استراحت کردی و بدن آرومه، خودش هم به دیر انزالی و بالا بودن لذت سکس کمک میکنه. دو بار زیرم ارضا شد و من هنوز داشتم میکردمش. دستمو گرفت و نذاشت دیگه کوسش رو بمالم. گفت فقط سینه هامو بمال. ولی هنوز گاهی نقطه ی حساس خواهرها رو میخوردم. یعنی پشت گردن و کمرش رو. انقدر بوسش کرده بودم و صورتش رو خورده بودم و لیس زدم که صورتشم مثل کمر گردنش و شونه هاش خیس شده بود. بلند شدم و گفتم برگرد به پشت. پاهاشو دادم بالا و از جلو کردم توی کونش. خم شدم سینه هاش رو حسابی مکیدم و مالیدم و خوردم. بعد کامل خوابیدم و لب و گردنش رو میخورم و توی کونش کمر میزدم. پاهاشو دور کمرم انداخته بود و بغلم کرده بود. در گوشم آه ناله میکرد و میگفت جوووون، امید جونم، عشقم، قربونت برم… و از این حرفها میزد. منم قربون صدقه ش میرفتم و هر دو خیس عرق شده بودیم. آخرش گفت امید خیلی مونده آبت بیاد؟
-نه دیگه نزدیکم.
-میشه بری کیرتو بشوری بیای؟ میخوام ساک بزنم و آبتو بخورم.
-مثل خواهرت تو هم دوست داری؟
-باور کن مال هیچ کسی رو نخوردم و نذاشتم توی دهنم خالی کنه. ولی میخوام مال تو رو بخورم.
-اگه بدت میاد خودتو اذیت نکن.
-نمیاد، میری یا نه؟
-آره که میرم. کیرمو از کونش کشیدم بیرون، طفلی یه دونه ذارت گوزید. دستشو گذاشت روی صورتشو گفت ببخشید.
-عیب نداره عشقم، طبیعیه.
رفتم کیرمو شستم و اومدم کنارش. بغلش کردم لب گرفتیم و رفت سراغ کیرم. گفتم بچرخ منم کوستو بخورم…
مشغول کوس لیسی و کیر خوری بودیم و دوباره کونش خوشگلش جلو من بود و میمالیدمش. آب کوسش رو میمکیدم و قورت میدادم و دوباره لیس میزدم. تقریبا باهم ارضا شدیم. اول اون و پشت سرش من. هنوز داشت از ارضا شدن به خودش میپیچید و میلرزید. کیرمو کرده بود توی حلقش تا صداش در نیاد، همون موقع گفتم مبینا داره میاد. سرشو یه کم بالا آورد و آب کیرم توی دهنش خالی شد. تند تند ساک زد و هر چی آب داشتم کشیدم بیرون و همه رو قورت داد. بعد صورتشو گذاشت روی کیرم و ولو شد روی من. گذاشتم حالش جا بیاد و فقط داشتم کون و کمرش رو نوازش میکردم. بالاخره چرخید و از روی من رفتم کنار. رفتم بغلش کردم و یه دل سیر لبهاشو خوردم و گفتم برو دهنت و کونت رو بشور. منم برم کیرمو بشورم بریم بخوابیم تا ملیکا نفهمیده نیستیم.
-تو اول برو تا من لباسمو بپوشم بیام…
خلاصه اون شب بعد از سکس نیمه شب. من و خواهرزن نازم، کنار خانمم همدیگه و سفت و سخت بغل کردیم و عاشقانه با هم خوابیدیم.
صبح که خانمم بیدارم کرد، من و خواهرش هنوز توی بغل همدیگه بودیم و مثل همون وقتی که خوابمون برد یه پای من لای پاش بود و پای اونم روی من. لبخند زد و گفت بغل خواب خوبی پیدا کردی. مبارکه. من که فقط سرمو چرخونده بودم سمتش لبخند زدم و گفتم صبح بخیر عشقم، خواب موندیم؟
-نه، به موقع بیدار شدم. پاشو که باید مبینا رو هم برسونیم.
-باشه، صبر کن بیدارش کنم.
صورتشو نوازش کردم و یه بوس نرم به گونه ش زدم و گفتم عروسکم، خوشگلم، بیدار شو.
خودشو چسبوند به من و گفت بذار بخوابم.
-خواب بسه گلم، باید بری مدرسه.
-اَه، بازم مدرسه.
-چشماشو باز کرد و به من نگاه کرد. بعد ملیکا رو دید که پشتم نشسته. یه دفعه بلند شد و گفت سلام، صبح بخیر. خندیدیم و ما هم گفتیم سلام صبح بخیر. گفتم برو جیشتو بکن و دست و صورتت رو بشور خانم کوچولو. بدو که مدرسه ت دیر میشه.
رفت دستشویی و به ملیکا گفتم مثل اجل معلق نشستی بالاسرش، بچه خجالت کشید.
-عیب نداره. خودتم بلند شو دیگه.
-لب بده تا بلند بشم.
لبشو گذاشت روی لبم و یه لب ناز ازم گرفت و گفتم آخیش، اول صبحی شارژم کردی.
خندیدیم و باهم بلند شدیم. صبحونه رو خوردیم و مبینا رو رسوندیم و رفتیم شرکت. غروب میترا و فرنوش اومدن و چهارتایی دور هم مشروب و بزن و برقص و شوخی خنده راه انداخته بودیم و خیلی خوش گذشت. قبل از خواب هم بعد از اینکه سه تایی لز کردن و کوس و کون همدیگه رو حسابی خوردن، جفتشون رو کنار خانمم از کوس و کون گاییدم و وسطشون خوابیدم تا صبح. فرداش که از شرکت برگشتیم و با خانمم تنها بودیم گفت این هفته رو خوب شروع کردی ها. هر سه شب بغلت پر بود. اول میترا و فرنوش، شب بعد مبینا، دیشبم دوباره میترا و فرنوش. امشب دیگه فقط خودمم.
خندیدم و گفتم هیچ کدوم مثل شبی که مبینا پیشم بود دلچسب نبود.
ویشگونم گرفت و گفت خیلی پررویی، با خواهرم؟
خندیدم و خودشم خندید. دیگه حرفی نزدیم و گفتم راستی نشد درباره ی ارشیا و سیاوش حرف بزنیم. اون روز بهت خوش گذشت و راضی بودی؟
-ای بد نبود.
-میخوای بازم بری پیششون یا نه؟
-نمیدونم، تو چی میگی؟
-ای بابا، به من که حال ندادن، این وسط تو ذینفعی. خودت باید بگی.
-اگه از نظر تو اشکال نداشته باشه بدم نمیاد یه وقتهایی برم و یه تجدید خاطره کنیم و بگیم بخندیم.
-نه عشقم، هر وقت دلت خواست بهم بگو و قرار بذارید. ولی در عوض یه چیزی ازت میخوام.
-تو جون بخواه.
-تعارف الکی نکن، الان بگم چی میخوام میگی نه.
-حالا تو بگو.
-مبینا رو میخوام.
-امییییید!!!
-حالا دیدی؟
-آخه اون هنوز بچه ست، از طرفی میترسم بره به مامانم بگه.
-نمیگه، عاشقمه، تو قبول کن، بقیه ش با من.
-آخرش آبروی من و خودت رو میبری ها.
-ملیکاااا، به من اعتماد نداری؟!! اینجوریاست؟!!
-نه عشقم، بحث اعتماد داشتن به تو نیست. اون بچه همه چیزشو به مامانم میگه، اگه تو رو هم بگه میدونی چی میشه؟
-من میگم نگه، غیر از این مشکلی هست؟
-چی بگم، معلومه چشمتو گرفته دیگه… من حرفی ندارم. خودت میدونی.
-باور کن بحث سکس نیست، دوسش دارم، میخوام پیشم باشه، بغلش کنم و نوازشش کنم و ببوسمش.
-فقط همین؟
-حالا اگه سکسم پیش اومد چه بهتر، نشدم مهم نیست. من خودشو میخوام. منظورمو میگیری که چی میگم؟
-آره، میخوای مثل دیشب توی بغلت بخوابه. باهاش شوخی و بازی کنی.
-آفرین. ولی اگه سکس هم پیش اومد دلخور نشی ها.
-باشه، خوش باشید. بگم امشبم بیاد پیشت؟
-میگی؟
-آره، اگه بخوای میرم پیش بچه ها و تنهاتون میذارم.
-واقعا؟
-چکار کنم، عاشقتم دیگه، تو به من حال دادی، منم به تو حال میدم. تعجب کردن نداره.
-وای ملیکا عاشقتم. زنگ بزن و خودت برو دنبالش. بیارش اینجا و از همون طرفم میخوای بری برو.
-ای عوضی، حاضری من برم زیر اون دو تا بخوابم ولی تو با مبینا تنها باشی؟
-نه دیوونه، تو گفتی میخوای بری، منم گفتم برو. وگرنه از خدامه باشی و امشبم دو طرفم گرم و نرم باشه.
-باشه، میرم و واسه خواب برمیگردم. تا اون موقع هر کاری میخواید بکنید، بکنید که دیگه جلوی من نصفه شبی نرید توی اتاق حال کنید.
-یعنی…؟!!
-آره، همون موقع که بلند شدید رفتید بیدار شدم. البته نیومد ببینم چیکار میکنید ولی معلومه دیگه.
-آخخخخ ملیکا بده این لبو. تو چقدر خانمی… اوفففففف فردا شب یه حالی بهت بدم که کیف کنی. بلند شو برو بیارش که دیر شد.
گوشیش رو برداشت و زنگ زد بهش. گفت حاضر شو دارم میام دنبالت…
مبینا رو جلوی خونه پیاده کرد و گفت برو بالا تا من برم جایی و برگردم. همین که مبینا اومد داخل محکم بغلش کردم و زیر کونش رو گرفتم بلند کردم و چرخوندمش. بعد گذاشتمش زمین و یه لب حسابی گرفتیم و گفتم آخیش، امشبم عشقم اومد پیشم. کاپشنش رو درآورد و گفت قضیه چیه؟ ملیکا منو آورد اینجا و خودش رفت.
رفت که تنها باشیم. شام میره پیش دوستاش و شب میاد. تا اون موقع من و تو تنهاییم.
-یعنی چی؟
-یعنی اینکه پریشب فهمیده بود ما رفتیم اون اتاق و حال کردیم.
-نه!!
-منم گفتم عاشقتم و میخوام باهم باشیم، قبول کرد و گفت فقط مامانم اینا اصلا نفهمن. قرار شد به تو هم بگم که یه وقت به مامانت چیزی نگی.
-معلومه که نمیگم، این که قضیه ی دوست پسر و این چیزا نیست. اونقدرا هم بچه نیستم.
-آی دمت گرم.
-یعنی واقعا قبول کرد من و تو باهم باشیم؟!
-خواهر تویه دیگه اونم مثل تو اهل فانتزیه. شاید یه روز سه تایی کنار هم حال کردیم. یا با شوهرت چهارتایی. آینده رو چه دیدی.
-واووووو، شما دست منم از پشت بستید. دمتون گرم بابا.
-فدات، خب حالا چکار کنیم؟
-چکار کنیم؟ لخت شو بریم روی تخت.
-نه دیگه، دیدی بچه ای. بشین برم مشروب بیارم و یه رقص مشتی کنی برام. عجله نکن. تا آخر شب وقت داریم و میخوام حسابی خوش بگذرونیم.
-ایول، بریم.
بساط شراب رو آماده کردم و نم نم زدیم و گفتیم و خندیدیم. با شورت لامبادا و نیم تنه ای که تنش بود نشسته بود و حسابی دلبری میکرد. شنگول که شدیم، بلندش کردم واسم رقصید و تمام بدنش مخصوصا کونش منو محو خودش کرده بود و چشم ازش برنمیداشتم. با اون چشمهای خوشگل و شیطونش دل و دینم رو گرفته بود و همه چیزم رو، حتی ملیکا رو فراموش کرده بودم. دیگه طاقت نیاوردم و از دیدن اون کون گرد و قلمبه ی براق و سفیدش که مثل فنر می لرزید و بالا پایینش می کرد دیوونه شدم و رفتم سراغش. اول باهاش رقصیدم و بعد بغلش کردم و با لب گرفتن و مالیدن بدنش بیشتر مستم کرد. از پشت بغلش کردم و کیرمو انداختن لای کونش. اونجوری هم رقصیدیم و تاپ و شورتش رو درآوردم و گفتم حالا لخت برقص. سینه هاشو واسم میلرزوند و قلبمو باهاش به لرزش می انداخت. هر چی بیشتر نگاهش میکردم و بدن خوش تراش و سکسیش رو میدیدم، حریص تر میشدم. خودش فهمید سراپا آتیشم بغلم کرد و لبمو میخورد و برمیگشت کونشو میمالید به کیرم و می خندید، دوباره لب میگرفت و سینه هاشو میمالید به من. گفتم خیلی شیطونی، آتیش پاره ای، کاش زودتر کشفت کرده بودم.
-هنوزم دیر نشده. حالا که دیگه مال خودتم، ببینم میخوای چکار کنی.
بغلش کردم و انداختم روی شونهم بردمش توی اتاق. چند تا زدم در کونش و میخندید. گذاشتمش رو تخت و گفتم دیگه کارت تمومه. طوری میکنمت که التماس کنی ولت کنم.
-جووووون، ببینیم و تعریف کنیم.
-همون موقع که ملیکا از خونه زد بیرون و رفت دنبالش، قرص انداختم بالا و الان دیگه اثر کرده بود. میخواستم تا وقتی ملیکا میاد این فرشته رو بکنم و بکنم و کیف کنم. افتادم روش و تمام ذره ذره ی بدنش رو خوردم و بوسیدم. مخصوصا جاهای حساس بدنش مثل لب و گردن و سینه و پشت کمر و کوس و کونش. شاید فقط یک ساعت من داشتم اینجوری باهاش حال میکردم و توی بغلم از این طرف به اون طرف غلت میزدیم. چند بار به شوخی فرار کرد و توی خونه دنبالش میکردم و لخت دنبال بازی میکردیم. میزدمش روی شونهم یا روی دستام بلندش میکردم و می بردمش توی اتاق. واقعا خیلی لذت بخش بود و تا حالا اینجوری از دختر بازی و سکس لذت نبرده بودم. از غذای دیشب اضافه مونده بود و گفتم بریم شام بخوریم و بیایم ادامه ی کارمون رو بدیم…
شام رو خوردیم و گفتم توی گوشیت فیلم پورن داری؟
-آره، میخوای ببینی؟
-آره، نه واسه دیدنش، میخوام ببینم سبکهای مورد علاقت چیه.
-آها، بیا ببین.
-دمر خوابوندمش روی تخت و کیرمو گذاشت لای کونش خوابیدم روش. گوشی رو گذاشتیم جلو مون و تکیه دادیمش به یه متکا. ده پونزده تا کلیپ بود و همه رو نشونم داد. وسطاش کیرمو گذاشتم لای پاهاش و چسبوندم به کوسش. نم نم کمر میزدم و میمالیدم به کس آبدارش که لای پاهاشو خیس کرده بود. سبکهای ضربدری و استخر پارتی، چندتا مرد با یک زن، تریسام. حتی لز هم داشت. گفتم پارتنر لز داری؟
-آره.
-ملیکا هم دوست داره.
-با کی؟
-با همین دوستاش که امشب پیششونه. جلوی منم میکنن.
-اونوقت تو چیکار میکنی؟
-منم بعد از کارشون بهشون ملحق میشم.
-واقعا؟ جلوی ملیکا؟
-آره، همه با هم.
-خوش به حالتون. کاش منم یه شوهر مثل تو داشتم.
-اونوقت ناراحت نمیشی با دوست دخترت سکس کنه؟
-نه، به جاش منم با دوست پسرم سکس میکنم. دیگه حداقل یه دونه رو که باید قبول کنه.
-نمیخوای اون یه نفر من باشم؟
-اگه تو باشی که عالی میشه، ولی اگه تو رو قبول نکنه بگه از ما بزرگتری، بازم باهات میمونم و کار خودمون رو میکنیم.
-دمت گرم، خوشحالم کردی.
از روش بلند شدم و چرخید کیرمو کردم لای پاش و خوابیدم روش. لب گرفتیم و نم نم رفتم پایین و بازم سینه های دخترونه و خوشگلش رو خوردم و رفتم سراغ کوسش. اونم حسابی خوردم و یه بار دیگه ارضاش کردم. آخه یه بارم قبل از شام که بازی بازی میکردیم ارضاش کرده بودم. رونهاش رو هم خوردم و گفتم برگرد. کونشم دوباره حسابی مالیدم و خوردم و لیس زدم. سوراخ کونش رو با زبونم شل کردم و زبون میکردم توش. آه میکشید و کونش رو بالا پایین میکرد. بلند شدم رفتم دهنمو شستم و گفتم بیا نوبت تویه. خوابید روی من لب گرفتیم و نم نم گردن و سینه ها شکمم رو لیس زد و خورد و رفت سراغ کیرم. دختر ۱۸ ساله و این همه تجربه توی سکس نوبره. هفت هشت دقیقه واسم ساک زد و گفتم خودت بشین روش. رفت کرم زد به کونش و اومد کیرمو دوباره توف مالی کرد و کونشو گذاشت روش. نم نم نشست و تا ته جا کرد توی کونش. دستام و باز کردم خم شد بغلش کردم لب گرفتیم و توی همون حالت از زیر میزدم توش. دیگه با خیال راحت آه و ناله میکرد و منم قربون صدقهش میرفتم. بعد خودش شروع کرد به بالا پایین کردن و راحت کونش رو میکوبید روی کیرم. منم با یه دست کوسش رو میمالیدم و با دست دیگه سینه هاش رو. با چشمهای مست و شیطونش نگاهم میکرد و آه و ناله میکرد. موهاشو پریشون کرده بود و سرشو به چپ و راست میچرخوند و آه میکشید. لذت دیدن کارهاش، کمتر از کردنش نبود. اونقدر کوسشو مالیدم و روی کیرم بالا پایین کرد و قر داد تا ارضا شد و خوابید روی سینهم. بغلش کرده بودم و با ناز و نوازش و بوسه زدن به صورت و گردنش، قربون صوقهش میرفتم. همونجوری چرخوندمش و رفتم روش. پاهاشو دور کمرم گرفت و در حال لب گرفتن و نگاه کردن توی چشمهاش، توی کونش تلمبه میزدم. سینه هاش رو گرفتم نشسته بودم جلوی کوسش و بازم توی کونش تلمبه میزدم. دستشو گذاشت روی دستم و بردش روی کوسش. منم فهمیدم چی میخواد و براش میمالیدمش. گفتم یه روزی بشه شوهر کنی و بتونم کوستم بکنم. اون روز چه حالی کنیم باهم. فکرشو بکن یه روز با شوهرت دوتایی بکنیمت و کوس و کونت رو یکی کنیم. با گفتن این حرف یه لرزشی به تنش افتاد و گفت جووووون عاشق این مدلم. مخصوصا که اون لحظه تو جلوی چشمم باشی. چه حالی کنم اون موقع…
رونهاشو چسبوندم به همدیگه و دادم بالاتر. کوسش از اون وسط مثل کلوچه زده بود بیرون. کیرمو از کونش کشیدم بیرون و چند تا لیس به کوسش زدم که گفت بخورش امید، بیشتر بخور. خیلی خوشم میاد.
پاهاشو همونجوری که بالا بود باز کردم و با لذت کلوچه ش رو میخوردم. چنان لیسی میزدم که آه میکشید و کوسش رو میداد بالاتر. زبونمو دور چوچولش میچرخوندم و میکشیدم روش از لذت ناله میکرد و از ته دل آه میکشید. عین خواهرش، شهوتی و سیری ناپذیر بود. اونقدر خوردم و لیس زدم که بازم ارضا شد و صدای آه و نالهش اتاق رو برداشته بود. کیرمو کردم توی کونش و شالاپ شالاپ تلمبه میزدم که با هر ضربه سینه هاش می پرید بالا و خودشم آی وای میکردم. کیرمو که کشیدم بیرون مثل پریشب زارت گوزید و دستاشو گذاشت روی صورتش گفت ببخشید. باور کن دست خودم نیست.
میدونم عشقم، خواهرتم زیاد زیرم گوزیده. اینقدر کون گشاد شده که توی خونه میشینه و پا میشه زارت زارت میگوزه.
خندید و گفت اون که جلوش بازه، چرا بازم اینقدر از کون میکنیش که گشاد بشه.
-لذت کون کردن یه چیز دیگه ست. ما هر جفتشو میکنیم و خودشم دوست داره. یه وقتایی خودش اصرار و التماس میکنه از کون بکنمش.
-واقعا؟
-آره دیگه، کونیه.
خندیدم و مبینا هم زد زیر خنده که دوباره گوزید و همین باعث شد بیشتر بخندیم. خوابیدم کنارش و بغلش کردم. لبهامون رفت توی هم و محکم همدیگه رو بغل کرده بودیم. گفت میدونی امید، تا حالا با هیچ کسی اینقدر عاشقانه و لذت بهش حال نکرده بودم. کنار تو غیر از لذتی از سکست می برم، یه حسی دارم که انگار هیچ کجایی ندارم. یعنی این عشقه؟
-باور کن که عشقه. میدونی امروز به ملیکا چی گفتم؟ گفتم عاشق مبینا شدم و میخوامش، نه واسه سکس، واسه داشتنش، بغل کردن و بوسیدنش، واسه اینکه کنارم باشه و باهاش بگم و بخندم. ببینمش و از دیدنش شاد بشم. عاشق چشمهای خوشگل و شیطونتم. عاشق خنده هاتم. باورت میشه؟
-آره، منم همینجوری ام که میگی. میخوام دائم کنارت یا توی بغلت باشم. تمام وقتم رو با تو بگذرونم. دیشب همش به تو فکر میکردم و دلم میخواست بازم بیام کنارت بخوابم.
-قربونت برم، دختر جفتمون بدجور عاشق شدیم، خدا آخر و عاقبتش رو بخیر کنه.
-دو روزه سر کلاس هیچی نمیفهمم و همهش دارم به تو فکر میکنم.
-نه عشقم، سر کلاس حواست رو بده به درسهات. دلم میخواد یه رشته توپ قبول بشی و خوشحال و سربلندم کنی. اگه خراب کنی و گند بزنی اونوقت ملیکا میندازه گردن منو میگه تو باعث شدی. اونوقت دیگه نمیزاره باهم باشیم. پس جان من درسهاتو بخون، من همیشه باهاتم و اصلا به چیز دیگه ای فکر نکن. همینکه میدونیم هر دو عاشق همدیگه ایم دیگه باید خیالمون راحت باشه. با انرژی میریم جلو و با امید به آینده ی بهتر زندگیمون رو میسازیم. باشه زندگیه من؟
-چشم، هر چی آقامون بگه.
-ای وروجک شیطون بلا. یه لب دیگه گرفتیم و گفتم برگرد تا ملیکا نیومده تمومش کنیم.
پشتش رو کرد به من و همونجوری که به پهلو خوابیده بودیم، کیرمو کردم توی کونش. بغلش کرده بود و کونشو میگاییدم و لذت میردم. بعد دستمو بردم جلو و کوسش رو هم میمالیدم و گردن و کمرش رو هم میخوردم. کمرشو که میخوردم به کمرش قوس میداد و آه میکشید که باعث میشد کونشو بیشتر بده بیرون. یه بارم این مدلی ارضا شد و دیگه دمرش کردم و خوابیدم روش. تا آخر فقط همین مدلی میکردمش و با کون ناز و محشرش حال میکردم. یه فیلم گروپ سکس بود که چند وقت پیش دانلود کرده بودم و با بچه ها دور هم نگاه کردیم و بعدش سکس کردیم. اونو واسش گذاشتم و در حین گاییدنش نگاه میکردیم. با آرامش با کوسش بازی میکردم و یواش یواش روی کونش کمر میزدم یا خودمو میمالیدم روش. چند بار زیرم لرزید و گفتم تو چرا بعضی وقتها اینجوری میشی؟
-نمیدونم، وقتی یه حس خوب یا خیال خوب میکنم اینوری از ذوق و لذت بدنم میلرزه.
-چهارشنبه بریم دکتر یه وقت مشکل خاصی نباشه، تا حالا ندیدم کسی اینجوری بشه. اونم اینقدر زیاد تکرار بشه.
-نه بابا چیزی نیست.
-عشقم، من نگرانت میشم، بریم خیالم راحت بشه، بگو چشم.
-چشم، ممنون که نگرانم میشی…
وسط فیلم بودیم که ملیکا زنگ زد. گفت اشکال نداره شب بمونم و صبح از همینجا بیام دنبالت بریم شرکت؟
-اگه بیای خوشحالم میکنی.
-باشه، نیم ساعت دیگه راه می افتم. خوبه؟
-عالیه….
مبینا: چی میگه؟
-میگه میخوای شب نیام راحت باشید؟ منم گفتم اگه بیای خوشحال میشم. بعد گفت نیم ساعت دیگه بیام خوبه؟ گفتم عالیه.
-دوست نداشتی امشب تنها باشیم؟
-دوست دارم، ولی دلم نمیخواد خانمم شب بدون من جایی بمونه. اگه خودمم اونجا بودم، میموندیم.
-پس غیرتی هستی.
-بله که هستم، بیغیرتی و داشتن یه سری فانتزیهای خاص دو تا چیز متفاوته. بی غیرت اونیه که زنشو در ازای پول یا همینجوری بده به این و اون و خودش فقط تماشاچی باشه. ولی اونی که به قول تو ضربدری میزنه، یه لذتیه که همون لحظه میبرن و تموم میشه. هر کسی هم برمیگرده سر زندگیش. یه لذت دو طرفه ست. یا یه زنی دوست داره به دوتا مرد همزمان بده و اون لذت رو تجربه کنه، شوهرش از خود گذشتگی میکنه و این کارو با کمک یه مرد دیگه که مورد اعتماد شه، برای خانمش انجام میده و تموم میشه. متوجه میشی چی میگم؟
-آره، متوجه شدم.
-آی دمت گرم. حالا بریم بقیه ی فیلمو ببینیم و کارمون رو بکنیم تا خواهر جونت نیومده.
داشتم دوباره روی کونش تلمبه میزدم که گفت پریشب توی حموم کردیش خیلی حشری شدم. از ساک زدنشم حشری شدم و دو بار خود ارضایی کردم باهاتون.
-آره فهمیدم.
-خوشت اومد از دیدن سکس ما؟
-آره، دلم میخواد بازم ببینم. سکس کاملتون رو.
-باشه، ردیف میکنم ببینی.
تا وقتی که فیلم تموم شد و ملیکا زنگ زد که راه افتاده هنوز روی کون خواهر زنم بودم. دیگه کارمو تندش کردم و واسه بار آخر مبینا رو هم ارضا کردم و خالی کردم توی کونش. وای که چه لذتی داشت خالی کردن آبکیر توی کون خواهر زن. اونم خواهر زن زیبا و فوق سکسی مثل مبینا. چند لحظه روش موندم تا کیرم کامل بخوابه و بعد بوسش کردم و از روش بلند شدم. گفتم بریم دوش بگیریم.
-الان ملیکا میرسه ها. مگه نگفته جلوی اون کاری نکنیم.
-کاری نمیکنیم، میریم دوش بگیریم.
-پس صبر کن اول برم دستشویی خودمو خالی کنم، دلم درد گرفته با این کیر کلفتت.
خندیدیم و رفت دستشویی و منم رفتم حموم. زیر دوش بودم که اومد بغلش کردم هر دو زیر دوش بودیم. وقتی داشتم کوس و کونش رو با صابون میشستم. ملیکا زد به در حموم گفت چشم منو دور دیدین باهم رفتین حموم؟
مبینا که خجالت کشیده بود هیچی نگفت و گفتم تو نمیای؟
-اگه شما بیاید بیرون منم میخوام دوش بگیرم.
-لخت شو بیا، خواهرته، غریبه که نیست.
چند لحظه بعد، خانمم اومد توی حموم و مبینا بهش سلام کرد. ملیکا زد پشت کونش و گفت سلام عشقم آبجی، خوش گذشت بهتون؟
هیچی نگفت و من گفتم جات خالی، کلی بازی و شوخی کردیم. اینقدر خندیدیم که باورت نمیشه.
-خوب کاری کردین. بغلش کردم و گفتم بیا خودم بشورمت.
-آی دمت گرم.
-بیا مبینا، تو از جلو بشورش، منم که عاشق پشتم. خندیدم و اونا هم خندیدن. با مبینا دوتایی لیفش زدیم و خودم با دست خالی کوسشو شستم و گفتم شما دوتا خواهر هم جلوتون تپله هم عقب.
ملیکا گفت خوش به حال تو. حالا که جفتش مال خودته. نه مبینا؟
مبینا لبخند زد و هیچی نگفت. من گفتم مال این طفلی که پلمپه. فقط از پشت راه داره. تو خوبی که از دو طرف میشه تخته گاز رفت.
-باشه، فردا شب تخته گاز برو.
-مبینا دوست داره ببینه.
-مگه اینجا کلاس آموزشیه؟
همه اینها رو با خنده و شوخی داشتیم میگفتیم… دیگه خودتون تصور کنید.
داشتیم می خندیدیم که گفتم حالا هر چی، بچه دلش میخواد دیگه.
-باشه، پس منم باید مال شما رو ببینم.
-فردا شب تریسام بزنیم؟
به مبینا نگاه کردیم و سرشو با لبخندی که روی لبهاش بود انداخت پایین.
ملیکا گفت بزنیم.
-تازه خواهرت مثل خودت لزبینم هست. پایه ای اول شما شروع کنید؟
-هومممم، حالا اینو انجام بدیم. فعلا که میبینی آبجیه خوشگلم هنوز خجالتیه. اون باشه واسه دفعه ی بعد. تازه فردا نمیشه بیاد. مامانم شک میکنه میگه چه خبره جدیدا دختره زیاد میره خونه ی ملیکا.
خندیدیم و گفتم پس یه کار دیگه میکنیم. چهارشنبه اجازه ش رو بگیر سه تایی راه می افتیم میریم مسافرت و جمعه برمیگردیم. حله؟
-آره این فکر خوبیه. اتفاقا خودمم هوای مسافرت کرم.
به مبینا گفتم خانم خوشگله، عروسکم، تو هم موافقی؟
مبینا: خودت میدونی دیگه.
-پس برنامه افتاد واسه پس فردا شب. شب بعدشم شما دوتا شروع میکنید. بشورید بریم بخوابیم که صبح زود باید بیدار بشیم…
اون شب رو هم وسط خانمم و خواهرش خوابیدم و کیف کردم.
شب بعد من خانمم تنها بودیم و گفت دیدی گفتم این هفته از اول هفته هر دو طرفت پر بوده و دوتا تو بغلی داشتی؟
-آره.
-بعدش چی گفتم؟
-گفتی خدا آخرش رو به خیر کنه.
-دعام واست مستجاب شد و آخر هفته هم بین و من مبینایی. با اون برنامه ای هم که واسمون چیدی، قراره حسابی کیف کنی.
-آره، جان من همیشه از همین دعاها کن.
خندیدیم و بعد از یه عشق بازی ساده و بدون سکس، خوابیدیم و فقط استراحت کردیم. اما عصر فردا رفتیم دنبال مبینا و راه افتادیم سمت شمال. شاید بگید آخه این فصل سال، سرما شمال چه حالی میده؟ ما فقط واسه اینکه دو شب توی آرامش کنار هم باشیم و خوش بگذرونیم رفتیم. غیر از خرید و غذا خوردن از خونه بیرون نرفتیم و فقط با مشروب و بزن برقص و بازی و شوخی و خنده و سکس وقت گذروندیم و واقعا به هر سه نفرمون خوش گذشت. تازه استخر هم که داشت و شنا و آب بازی و شوخی های خاص خودشم بود. قیمت خونه ها هم که این فصل ارزونه. دیگه چی از اینها بهتر؟
اما جزئیاتش رو توی داستان بعد، با نام ” من و خانمم ملیکا و خواهر زنم در شمال” مفصل براتون تعریف میکنم…
تا اونجا گفتم که با خواهر خانمم یه سکس نصفه نیمه کردیم و گذاشتیم سر یه فرصت مناسب تا درست و حسابی حال کنیم. بعدش رفتم توی اتاق کنار خانمم خوابیدم و خوابم برد. و اما ادامه ی ماجرا:
با تکان های مبینا بیدار شدم و میگفت امید… تنبل خان بلند شو دیگه.
با دیدن صورت خوشگل و لبخند روی لبش گفتم سلام خانوم خوشگله، ملیکا کجاست؟
-رفت دوش بگیره.
به حموم نگاه کردم و تازه متوجه صدای آب شدم. بغلش کردم و لب گرفتم گفتم دید شام درست کردی؟
-آره، تعجب کرده بود. منم بهش گفتم خوب شدی؟ حالت بهتره؟
گفت آره خوبم، تو چطوری؟
-من که خوبم، امید گفت حال نداری و استراحت میکنی، منم واستون شام درست کردم.
خوشحال شد و بغلم کرد گفت ممنون، بعد بوسم کرد و گفت من برم یه دوش بگیرم سرحال بشم. دستت درد نکنه مبینا، افتادی توی زحمت…
-هم خوشحالش کردی، هم شرط رو باخت.
-آره دیگه.
-کشیدمش توی بغلم و خوابید روی من. لبمو بوسید و گفت برو یه آب به صورتت بزن آقا، من شوهر تنبل دوست ندارما.
بغلش کردم و گفتم اتفاقا شوهرت خیلی هم پر انرژیه. کنار ملیکا خوابیدم خوابم برد. دستمو کردم لای کونش و گفتم لونه کفتر من چطوره؟ اذیت نشدی؟
-نه خوبه. رفتم روغن مالیتو شستم و تمیزش کردم.
-فدات بشم، صبر کن سر فرصت یه حالی باهم کنیم اساسی. من که از الان منتظر اون روزم.
-به مامانم زنگ زدم و گفتم امشب میخوام بمونم اینجا. تعجب کرد و گفت تو هیچ وقت شبها جایی نمیموندی.
-گفتم ولی خونه ی خواهرم فرق داره، خونه ی عشقمه. خندید و گفت باشه بمون. ولی نفهمید منظورم از عشقم تویی.
-قربونت برم، مبینا تو خیلی ماهی، خیلی نازی. جان من بیشتر قدر خودتو بدون و مواظب خودت باش. لیاقت تو بیشتر از ایناست. دلم میخواد تو رو موفق ترین و خوشبخت ترین زن دنیا ببینم.
-ممنون، میدونم منو خیلی دوست داری، ولی اینجوری که لوسم میکنی، ملیکا حسودیش میشه ها.
-نترس، به اونم اونقدر محبت میکنم که کمبودی حس نکنه. تو فقط منو باور کن. بقیه ی چیزا رو بیخیال.
-باورت کردم، دیدی که خودمو گذاشتم در اختیارت. هر کسی حاضر نمیشه با شوهر خواهرش باشه. من به خواهرم خیانت کردم ولی به تو نمیکنم. تا تو اجازه ندی هیچ کاری نمیکنم.
-فدات بشم، خیلی کارا می کنیم، از همونایی که دلت میخواد، ولی باهم، کنار هم. فقط صبر کن و ببین. فعلا با دوستات خوش باش، ولی بیشتر از قبل مواظب خودت باش. باشه عشقم؟
-چشم آقا، هر چی آقامون بگه. بلند خندیدیم و ملیکا از داخل حموم گفت امید بیدار شدی؟
-آره عشقم، دارم سر به سر خواهر زنم میذاریم و میخندیدم.
-میای کمرمو لیف بکشی.
-فقط لیف؟
خندید و گفت آره.
کیرمو مالیدم و مبینا خندید. گفتم میخوای صدای کس دادنش رو بشنوی؟
-الان من اینجام بهت نمیده.
-من اگه بخوام میده. ولی کاریش ندارم. یه کم میمالش. لای درو باز میزارم یواشکی ببین.
رفتم و داخل حموم لخت شدم گفتم اومدم عشقم، فقط از پشت بزنم یا از جلو هم میخوای؟ خندید و گفت هیس زشته جلوی مبینا.
-ای بابا، لیفو میگم. برگشت و گفت بیا بزن، کمرم خارش گرفته. شروع کردم به لیف زدن و عقب رو نگاه کردم دیدم مبینا داره نگاه میکنه. یه کم خودمو کشیدم کنار که ملیکا رو ببینه. با یه دستم لیف میزدم و با دست دیگه کونش و لای کونش رو میمالیدم. دستمو بردم پایینتر و کوسشم میمالیدم. ملیکا گفت نکن عشقم، مگه نگفتی دو شب بهم استراحت میدی.
-آره ولی با کیر شق شده و حشریم چکار کنم؟
-بذار شب واست ساک میزنم راحتت میکنم.
-امشب خواهرت به دادت رسیده و من مجبورم خودمو کنترل کنم. میگم بیاد شب پیشمون بخوابه، وگرنه از بیرون صدای شالاپ شالاپ و ناله هاتو باید بشنوه.
-مگه شب میمونه؟
-آره، گفتم بمون امشب دور هم باشیم. به مامانت زنگ زد و اجازه گرفت.
زدم پشت کون ملیکا و شتلق صدا داد. گفت وایییی نزن نامرد. یه جور زدم فقط صدا بده. الکی فیلم بازی نکن.
کیرمو مالیدم لای کونش و گفتم دستتو بذار روی دیوار.
میخوای بکنی؟
-نه، قول دادم نکنمت و استراحت کنی، پس نمیکنم. یه کم لاپایی میمالم و لیفت میزنم.
به مبینا نگاه کردم و دیدم هنوز داره نگاه میکنه. همینجور که کیرم لای کون خانمم بود و آروم میمالید بهش. لیفش زدم و گفتم، کافیه یا بازم بزنم؟
-آره خوبه، دستت درد نکنه، خودتو خیس کن منم کمرتو لیف بزنم. نمیشه جای لیف ساک بزنی؟
خندید و گفت ساکم میزنم برات. برگشت لب گرفتیم و رفتیم زیر دوش. بعدش کمرمو لیف زد و همزمان کیرمم میمالید. لامپ اتاق خاموش بود و مبینا راحت تر میتونست دید بزنه و خودش دیده نشه. لای در هم به سانت بیشتر باز نبود. بعد از لیف زدن کمرم و مالیدن کیرم با کف صابون، دوش گرفتم و برگشتم به سمت در ایستادم. ملیکا فهمید و خودش نشست جلوی پام و مشغول ساک زدن شد. یه کم چرخیدم تا مبینا بتوته از نیمرخ ببینه. راحت پنج شیش دقیقه خانمم داشت کیرمو ساک میزد و تخمهام رو میمکید. از خایه تا سر کیرم لیس میزد و دوباره ساک میزد.
گفت آبتو بیارم یا کافیه؟
-کافیه عشقم، ولی اگه دلت آب خوردن میخواد بیارش. صندلی حموم رو گذاشت زیر کونش و گفت پس بذار درست و حسابی بخورمش. دو طرف رونهامو گرفت و شروع کرد حلقی زدن. عوق و عوق میزد و من به مبینا نگاه میکردم و آه میکشیدم. چند بار کیرمو تا نزدیک انتها کرد توی دهنش و چند ثانیه نگه میداشت و در میاورد. به من نگاه میکرد و دوباره شروع میکرد. تکیه داده بودم به دیوار و واقعا داشتم از ساک زدنش لذت میبردم. این بار که کیرمو درآورد گفت امید عاشق کیرتم، لامصب منو دیوونه میکنه. اگه میشد قورتش ميدادم.
-وقتی کامل شق نشده و خم میشه میره توی حلقت بهتره، نه؟
-آره، الان هر چی زور میزنم اینجوری نمیره.
-خودتو اذیت نکن. ولش کن دوش بگیریم بریم.
-نه، میخوام آبتو بخورم. هوس کردم.
-باشه عشقم، هر جور خودت دوست داری.
به ساک زدنش ادامه داد و منم سرشو ناز میکردم. مبینا یه کوچولو لای درو بیشتر باز کرد و داشت با دقت نگاه میکرد. به ملیکا گفتم میخوای یه کم کوستو بکنم تا فکت خستگیش در بره؟
-آره، بیا بکن.
بلند شد دستاشو داد به دیوار و کونش رو داد عقب. از زیر کونش فرو کردم توی کوسش و کپلهاشو گرفتم و شروع کردم تلمبه زدن. صدای شالپ شالاپ کون خیسش توی حموم پیچیده بود و با یه لحن حشری گفت یواش بزن عشقم، مبینا میشنوه.
-در اتاق بسته ست.
-آههههه امید، قرار بود بهم استراحت بدی ها، ولی آخر حشریم کردی و کار خودتو کردی.
-آخه عشقم، این کوس و کون رو لخت میندازی جلوی من و انتظار داری نکنمش؟ این لعنتی مرده رو زنده میکنه، چه برسه به من دائم الحشری.
هر دو خندیدیم و گفت نریزی توش ها. میخوام بخورمش.
-باشه عشقم، میدم بخوریش. تو نخوری کی بخوره؟
-جوووون، مال خودمه.
-ملیکا میدونی خوشبخت ترین مردهای دنیا کیا هستن؟
-کیا؟
-من و باجناق آینده م. داشتن یه زنهایی مثل تو و خواهرت که کپی خودته، یعنی بزرگترین خوشبختیه دنیا. دقت کردی مبینا روز به روز هیکلش داره مثل تو میشه؟
-آره، عوضی نکنه چشمتو گرفته.
-اون که بله، ولی حیف خواهر زنمه.
با حالت حشری خندید و گفت اونم تو رو دوست داره، ولی نری روی مخش. زشته مامانم بفهمه یا بره بهش بگه خیلی بد میشه.
-نه دیوونه، من عاشق مبینا و مامانتم، هیچ وقت کاری نمیکنم ناراحت بشن. عروسک کوچولوی خانواده رو خیلی دوسش دارم. خواهر کوچولوی خودمه.
-آفرین قربونت برم. وااایییییی امید دارم میام، بکوب عشقم.
-تو که گفتی صدا نره بیرون.
خم شد و کونش رو گرفت از دو طرف باز کرد گفت حالا بزن… وایییی امید… جوووووون، آااااهههههه، ووووییییییییییی آه آههههه. کشتی منو با این کیرت…
بغلش کردم و نشوندمش روی صندلی. خم شدم حسابی لبش رو خوردم و گفتم تو هم منو کشتی با نقطه نقطه ی این بدن سکسیت. بلند شدم و دوباره شروع کرد به ساک زدن. دقت کردم دیدم مبینا داره کوسشو میماله و دستش جلوی دهنشه. ملیکا هم توی حال خودش بود و داشت واسم ساک میزد. دیگه دیدم بیشتر از این نمیتونم طاقت بیارم و پشت سرشو گرفتم خودم تلمبه میزدم توی حلقش و گاهی هم فشار میدادم و نگه میداشتم تا خودش میزد روی پام و می کشیدم عقب. بعد ولش کردم و در حال ساک زدن خالی کردم توی دهنش. همه رو ذره ذره میخورد و قورت میداد و بعد سر کیرمو لیس زد و گفت آخیش، خیلی چسبید. بلندش کردم و به لب دیگه گرفتیم و خودمون رو لیف و شامپو زدیم و اومدیم بیرون. لباس پوشیدیم و رفتیم توی پذیرایی دیدم مبینا روی مبل نشسته و تلوزیون نگاه میکنه. گفت رفتی یه لیف بزنی و یه ساعت طولش دادی، مردم از گشنگی.
نشستم کنارش و دست کشیدم به سرش گفتم شرمنده قربونت برم. خودمم یه لیف زدم دیگه دیر شد. بشین الان میز رو آماده میکنم.
-همه چیو آماده کردم و منتظر شما بودم.
-ملیکا اومد بوسش کرد و گفت قربون آبجی خوشگلم بشم. بلند شو بریم.
-با ملیکا دست به کمر و کنار همدیگه رفتن سمت آشپزخونه و منم از پشت به کون جفتشون کنار هم نگاه میکردم و با خودم گفتم جوووون ببین امید دو تا شاه کون داری که همه توی کفشونن. اونوقت تویه کوسخل میدی این و اون بکننش. باز گفتم چکار کنم، خودشون اینجوری دوست دارن. جلوشون رو بگیرم، بدتر میشه.
ملیکا صدام کرد و گفت به چی فکر میکنی؟ بیا بشین دیگه.
رفتم نشستم سر میز و گفتم به این فکر میکردم که، حالا که شما اینقدر شبیه همدیگه اید، باید واسه مبینا هم یه شوهری پیدا کنیم که شبیه من باشه. مبینا گفت آی قربون دهنت، اگه یکی مثل تو باشه همین الان بله رو میدم.
با ملیکا خندیدیم و مبینا خودشم خنده ش گرفت. گفتم جدی میگی؟
-آره به جون مامان، سراغ داری؟
ملیکا گفت این فعلا زوده شوهر کنه، باید فعلا جوونیشو کنه و خوش بگذرونه. درس و دانشگاهشم تموم کنه. مگه اینکه این وسط واقعا یه مورد خوب و عالی پیدا بشه.
با خنده گفتم مثل من؟
-آره عشقم، خدایی یکی مثل تو باشه، من خودم تشویقش میکنم که ازدواج کنه. خودشم که میگه یکی مثل تو رو میخواد.
-انشالله از من بهتر نصیبش بشه. یکی که بتونه خواهر کوچولومون رو به اوج قله های خوشبختی برسونه و من از دیدنش کیف کنم.
-انشالله.
مبینا بلند شد یه بوس کوچولو از صورتم کرد و گفت قربونت برم داداش امید.
-خدا نکنه، تو زنده و سلامت باشی و من عروسیتو ببینم.
شام رو خوردیم و کلی از دستپختش تعریف کردم و آخرشم حسابی تشکر کردم و یه بوس از سرش کردم.
ملیکا هم گفت دستت نکنه، شما برید دیگه بقیه ش با من.
مبینا: بذار من جمع میکنم و میشورم.
-نه عزیزم، برو بشین خودم ردیفش میکنم.…
منم کمک کردم ظرفها رو گذاشتم توی سینک. رفتم روی مبل کنار مبینا نشستم و مشغول فیلم دیدن و حرف زدن شدیم. بهش گفتم بیا شوخی کنیم و بیشتر گرم بگیریم تا ملیکا یواش یواش عادت کنه و براش عادی بشه.
شروع کردیم به خندیدن و جوک گفتن تا اینکه گفت برم چاییی بریزم. منم پشت سرش رفتم و در حالی که داشت با ملیکا حرف میزد از پشت بغلش کردم. خانمم یه نگاه به من کرد و به حرف زدنشون ادامه دادن. بعد گفتم عشقم، تو حسودیت میشه من با خواهرت شوخی کنم و بغلش کنم؟
-نه، واسه چی؟
-میگه جلوی ملیکا با من شوخی نکن، یه وقت حسودیش میشه و فکر بد میکنه.
خانمم لپ خواهرشو گرفت و گفت نه آبجیه خوشگلم، اتفاقا خیلی هم خوشحالم که شما همدیگه رو دوست دارید و با هم خوبید. بهتر از اینه که مثل بعضی خانواده ها با هم نسازید و جر و بحث و قهر و دعوا باشه و فردا رفت و آمدمون قطع بشه. مثل عمو اینا که چند ساله باهم رفت و آمد نداریم. ولی به جاش با خاله اینا چقدر خوبیم و یه سره با مامان خونه ی همدیگه هستن. ما هم باید همینطوری باشیم.
از پشت بوسش کردم و گفتم حالا دیدی خواهر من؟ دیدی من خواهرتو بهتر از خودت میشناسم. حالا برو چایی رو بریز. زدم پشت کونش و گفتم ماشالله اینقدرم بزرگ شدی که دیگه من خودم روم نمیشه باهات شوخی کنم، وگرنه مثل یه دختر بچه باهات رفتار میکردم.
خندید و گفت من هنوزم بچه ام، از مامانم بپرس.
ملیکا خندید و گفت آره، مامان که هنوزم فکر میکنه این بچه ست و لوسش میکنه.
من: ولی کیف کردی چه آشپزی ای کرد، حالا دیدی از این طرفم من خواهرتو بهتر از خودت میشناسم.
هر سه خندیدیم و برگشتم توی پذیرایی. مبینا با چایی اومد و ملیکا هم پشت سرش اومد نشست کنارم. دست انداختم گردن جفتشون و گفتم من خیلی خوشحالم که با تو ازدواج کردم و با خانواده ی خوبت آشنا شدم. خدایی هم پدر مادر خوب و فهمیده ای داری، هم این خواهر زن خوشگلم نصیبم شد. بیاید همینجا به هم قول بدیم وقتی این عروسک خانم ازدواج کرد و رفت سر زندگی خودش، همینجوری با هم دوست و رفیق بمونیم و عاشقانه باهم رفت و آمد کنیم. باشه؟
ملیکا گفت من که از خدامه. مبینا هم گفت منم از خدامه، کی بهتر از آبجی ملیکام و امید جونم. بعد از مامان بابا که انشالله صد سال دیگه هم زنده باشن، شما تنها خانواده ی من هستید و باید پشت و پناهم باشید.
بوسش کردم و گفتم نوکرتم هستم آبجی جونم، ملیکا رو هم بوسیدم و گفتم نوکر عشق اول و آخرم هم هستم. بزنید چایی رو تا سرد نشده…
یه فیلم نگاه کردیم و گفتم بریم بخوابیم دیگه. مبینا تو صبح میری مدرسه؟
-آره.
-پس بیدارت میکنم تا خونه میبریمت. بیا بریم.
دستش توی دستم بود و گفت کجا؟
-بریم پیش ما بخواب.
به ملیکا نگاه کرد و اونم گفت البته اگه خودت دوست داری. کشیدمش و هیچی نگفت اومد توی اتاق. ملیکا رفت اون طرف تخت خوابید و گفتم برو بخواب عزیزم.
برگشتم لامپها رو خاموش کردم و اومدم وسطشون خوابیدم. دستمو کردم زیر سر جفتشون و کشیدمشون سمت خودم. یکی یه دونه بوسشون کردم که البته با خانمم یه لب کوتاهم گرفتم. گفت بسه دیگه جلوی بچه.
پاشو گذاشت روی پای من بغلم کرد و گفتم این بچه خودش دوست پسر داره و از این کارا میکنن. نمیکنید؟
مبینا خندید و گفت نمیدونم.
-نمیدونی؟
-گیر نده دیگه.
ملیکا: اذیتش نکن آبجیمو.
-ای بابا، کاریش ندارم که، بذار بگه و خجالتش بریزه. میخوام با ما راحت باشه. اصلا با من و تو راحت نباشه و حرفشو نگه، به کی باید بگه؟
-ناراحت نشو امید، میگم. آره ما هم لب می گیریم، شما خودتون دوست بودید نمی گرفتید؟
خندیدم و گفتم بله که لب میگرفتیم. کارای دیگه هم میکردیم.
-ما هم مثل شما. آبجی ناراحت نشی ها.
-نه قربونت برم، امیده دیگه، گیر بده ول کن نیست. تا تهشو از زیر زبونت میکشه و ولت میکنه. از من گفتن بود.
خندیدیم و گفت عیب نداره، من به امید اعتماد دارم، واسم مثل مامان میمونه.
خندیدم و گفتم کجای من شبیه مامانته؟!!
اونا هم خندیدن و گفت نه، منظورم اینه که مثل مامان که همه ی حرفهامو بهش میگم، به تو هم اعتماد دارم و دلم میخواد باهات راحت باشم. به نظرم با تو راحت باشم بهتره، یه وقت یه کارایی ممکنه پیش بیاد که تو بهتر از مامان بتونی کمکم کنی. میکنی؟
-آره که میکنم عشق داداش، تو جون بخواه.
بوسم کرد و گفت ما که داداش نداشتیم، ولی تو شدی داداشم. خیلی خوشحالم که داداش مهربونی گیرم اومده.
-ای جاااان، قربونت برم. دستمو از زیر سر ملیکا در آوردم و چرخیدم بغلش کردم گفتم واقعا منو مثل داداشت میدونی؟
-آره، تو مگه به من نمیگی خواهر؟
-بله که میگم، تو آبجی کوچولوی من و ملیکایی.
بوسش کردم و گفتم اتفاقا منم دلم یه خواهر میخواست. ولی مثل شما ما هم فقط سه تا داداش شدیم. شباهت و من تو میدونی چیه؟
-چیه؟
-این که جفتمون ته تغاری هستیم.
خندیدیم و ملیکا گفت ولی خدایی از اون ته تغاری لوسها نشدی ها. بچه ی خوب و کاری ای هستی.
-مبینا جونم دختر کاری و زرنگیه، همین امشب خودشو بهت ثابت کرد. از خواب بیدار شدی شامت حاضر و آماده بود.
از زیر پتو داشتم انگشتهامو لای کون مبینا بالا پایین میکردم که کیرمو گرفت و فشار داد و لبش رو گاز گرفت. چشماش خمار شده بود و فهمیدم حالش خرابه. برگشتم به پشت خوابیدم و ملیکا دوباره سرشو گذاشت روی بازوم. مبینا هم از این طرف سرش روی بازوم بود و بغلم کرده بود. خوابیدیم و با یه حسی بیدار شدم و دیدم مبینا داره کیرمو میماله و گوشمو میمکه. به خانمم نگاه کردم دیدم چرخیده اونطرف و پشتش به منه. آروم چرخید سمت مبینا و لب تو لب شدیم. حسابی لب گرفتیم و کیرمو ول نمیکرد. یعنی دستش توی شلوارم بود. سینه هاشو از بالای تاپ کشیدم بیرون و شروع کردم به خوردن و مکیدن. پشت سرمو گرفته بود و به سینه هاش فشار میداد. منم فقط میخوردم و میمکیدم تا اینکه دستم رفت توی شلوارکش و لای پاهاش. کوسشو گرفتم توی دستم که دیدم خیلی خیس کرده. کیرمو از تو شلوار آزاد کردم و راحتتر گرفت توی دستش. لب میگرفتیم و کیر و کوس همدیگه رو میمالیدیم. تمام صورت و گردنش رو خوردم و همینطور به مالیدن ادامه دادیم که پتو رو کرد توی دهنش و با لرزش خفیفی ارضا شد و بغلم کرد. یواش یواش نوازشش میکردم تا آروم گرفت و خودشو شل کرد. بعد بوسم کرد و رفت پایین. کیرمو یه لیس زد و کرد توی دهنش. اروم ساک میزد و کیر و خایه هام رو میمالید. تخم هامو کرد توی دهنش و یکی یکی میمکید. دوباره کیرمو کرد توی دهنش و به ساک زدن ادامه داد. بهش اشاره کردم که بریم بیرون. بلند شد و منم پشت سرش رفتم و در اتاق رو آروم بستم. رفتیم توی اون یکی اتاق و یه پتو از کمد دیواری کشیدم بیرون و انداختم روی زمین. گفتم ۶۹ بخواب روی من. اون واسه من ساک میزد و منم کوس تپل و خوشکلش رو میمکیدم و میخوردم. کونش رو چنگ میزدم و میمالیدم و باهاش بازی میکردم. هیچ کدوم حرفی نمیزدیم و هیچ صدایی جر ملچ مولوچ کوس لیسی و ساک زدن و نفس نفس زدنهای ما شنیده نمیشد. چنان با لذت کوسش رو میخوردم و لیس میزدم که از تکونها و نفس نفس زدنهای مبینا فهمیدم دوباره داره ارضا میشه. کیرمو تا جایی که میتونست کرد توی حلقش و پاهاش به لرزش افتاد و کوسش رو جلو عقب میکرد و کونش رو سفت میکرد تا شل شد و ولو شد روی من. دوباره یه کم ناز و نوازشش کردم بعد خوابوندمش کنارم. خوابیدم روش و کیرمو از همون جلو کردم لای پاش. ازش لب میگرفتم و کیرمو میمالیدم به کوسش و رونهای نرمش. بغلم کرده بود و در گوشم گفت نمیخوای کونمو بکنی؟
-صدات در نمیاد؟
-نه، یه متکا بده سرمو بکنم توش.
بلند شدم و متکا اوردم دادم بهش. چرخید دمر خوابید و رفتم سراغ کونش. حسابی مالیدمش و خوردم و گازش گرفتم، صورتمو میمالیدم روی لپهای نرمش و میکردم لای کونش تکون میداد. قشنگ که از بازی کردن با کونش لذت بردم، تازه شروع کردم به لیس زدن چاک کونش و سوراخش. صورتمو میکردم اون لا و انگار داشتم از سوراخ کونش لب میکرفتم. اونجوری میخوردمش و لیسش میزدم. لامصب نصفه شبی بدجوری حشریم کرده بود. اینقدر سوراخ کونش رو لیس زدم و لپهای کونش رو خوردم که زبون و فکم خسته شد و بلند شدم خوابیدم روش. بوسش کردم و گفتم مبینا این کونت منو دیوونه کرده.
-تو هم منو دیوونه کردی، کم مونده بود از لذت جیغ بکشم. بکن توش راحتم کن امید.
کیرمو توف کردم و میزون کردم روی سوراخش. آروم آروم فشار دادم و تا دسته توی کونش جا کردم. نرمی و قلمبگی کونش زیرم خیلی حال میداد. درسته هنوز به بزرگیه کون خانمم نشده بود ولی در حد سن و سال و اندام خودش کونش بزرگ و قلمبه بود. دستمو بردم زیرش و کوسش رو گرفتم توی دستم. روی کونش کمر میزدم و کوسشو با آرامش میمالیدم. گردن و شونه و پشت کمرش رو میخوردم که سرشو بلند میکرد آه میکشید و دوباره دهنشو فرو میکرد توی متکا. بوسش میکردم و سرشو میچرخوند لب میگرفتیم. همه جوره داشتیم از هم لذت میبردیم و کیف میکردیم. فقط حیف نمیشد صدامون در بیاد. ولی همین سکس یواشکی و با استرس به صد تا سکس دیگه میارزید و خیلی بهم حال میداد. خواهرزن خوشکل و سکسی و ۱۸ ساله ی من، زیرم کون میداد و هر دو مست شهوت و غرق لذت بودیم. غروب توی حموم آبم توی دهن خانمم خالی شده بود و الان کمرم سبک بود. انگار آبم حالا حالا نمیخواست بیاد و منم از خدا خواسته کیف میکردم. سکس نصفه شب که قبلش استراحت کردی و بدن آرومه، خودش هم به دیر انزالی و بالا بودن لذت سکس کمک میکنه. دو بار زیرم ارضا شد و من هنوز داشتم میکردمش. دستمو گرفت و نذاشت دیگه کوسش رو بمالم. گفت فقط سینه هامو بمال. ولی هنوز گاهی نقطه ی حساس خواهرها رو میخوردم. یعنی پشت گردن و کمرش رو. انقدر بوسش کرده بودم و صورتش رو خورده بودم و لیس زدم که صورتشم مثل کمر گردنش و شونه هاش خیس شده بود. بلند شدم و گفتم برگرد به پشت. پاهاشو دادم بالا و از جلو کردم توی کونش. خم شدم سینه هاش رو حسابی مکیدم و مالیدم و خوردم. بعد کامل خوابیدم و لب و گردنش رو میخورم و توی کونش کمر میزدم. پاهاشو دور کمرم انداخته بود و بغلم کرده بود. در گوشم آه ناله میکرد و میگفت جوووون، امید جونم، عشقم، قربونت برم… و از این حرفها میزد. منم قربون صدقه ش میرفتم و هر دو خیس عرق شده بودیم. آخرش گفت امید خیلی مونده آبت بیاد؟
-نه دیگه نزدیکم.
-میشه بری کیرتو بشوری بیای؟ میخوام ساک بزنم و آبتو بخورم.
-مثل خواهرت تو هم دوست داری؟
-باور کن مال هیچ کسی رو نخوردم و نذاشتم توی دهنم خالی کنه. ولی میخوام مال تو رو بخورم.
-اگه بدت میاد خودتو اذیت نکن.
-نمیاد، میری یا نه؟
-آره که میرم. کیرمو از کونش کشیدم بیرون، طفلی یه دونه ذارت گوزید. دستشو گذاشت روی صورتشو گفت ببخشید.
-عیب نداره عشقم، طبیعیه.
رفتم کیرمو شستم و اومدم کنارش. بغلش کردم لب گرفتیم و رفت سراغ کیرم. گفتم بچرخ منم کوستو بخورم…
مشغول کوس لیسی و کیر خوری بودیم و دوباره کونش خوشگلش جلو من بود و میمالیدمش. آب کوسش رو میمکیدم و قورت میدادم و دوباره لیس میزدم. تقریبا باهم ارضا شدیم. اول اون و پشت سرش من. هنوز داشت از ارضا شدن به خودش میپیچید و میلرزید. کیرمو کرده بود توی حلقش تا صداش در نیاد، همون موقع گفتم مبینا داره میاد. سرشو یه کم بالا آورد و آب کیرم توی دهنش خالی شد. تند تند ساک زد و هر چی آب داشتم کشیدم بیرون و همه رو قورت داد. بعد صورتشو گذاشت روی کیرم و ولو شد روی من. گذاشتم حالش جا بیاد و فقط داشتم کون و کمرش رو نوازش میکردم. بالاخره چرخید و از روی من رفتم کنار. رفتم بغلش کردم و یه دل سیر لبهاشو خوردم و گفتم برو دهنت و کونت رو بشور. منم برم کیرمو بشورم بریم بخوابیم تا ملیکا نفهمیده نیستیم.
-تو اول برو تا من لباسمو بپوشم بیام…
خلاصه اون شب بعد از سکس نیمه شب. من و خواهرزن نازم، کنار خانمم همدیگه و سفت و سخت بغل کردیم و عاشقانه با هم خوابیدیم.
صبح که خانمم بیدارم کرد، من و خواهرش هنوز توی بغل همدیگه بودیم و مثل همون وقتی که خوابمون برد یه پای من لای پاش بود و پای اونم روی من. لبخند زد و گفت بغل خواب خوبی پیدا کردی. مبارکه. من که فقط سرمو چرخونده بودم سمتش لبخند زدم و گفتم صبح بخیر عشقم، خواب موندیم؟
-نه، به موقع بیدار شدم. پاشو که باید مبینا رو هم برسونیم.
-باشه، صبر کن بیدارش کنم.
صورتشو نوازش کردم و یه بوس نرم به گونه ش زدم و گفتم عروسکم، خوشگلم، بیدار شو.
خودشو چسبوند به من و گفت بذار بخوابم.
-خواب بسه گلم، باید بری مدرسه.
-اَه، بازم مدرسه.
-چشماشو باز کرد و به من نگاه کرد. بعد ملیکا رو دید که پشتم نشسته. یه دفعه بلند شد و گفت سلام، صبح بخیر. خندیدیم و ما هم گفتیم سلام صبح بخیر. گفتم برو جیشتو بکن و دست و صورتت رو بشور خانم کوچولو. بدو که مدرسه ت دیر میشه.
رفت دستشویی و به ملیکا گفتم مثل اجل معلق نشستی بالاسرش، بچه خجالت کشید.
-عیب نداره. خودتم بلند شو دیگه.
-لب بده تا بلند بشم.
لبشو گذاشت روی لبم و یه لب ناز ازم گرفت و گفتم آخیش، اول صبحی شارژم کردی.
خندیدیم و باهم بلند شدیم. صبحونه رو خوردیم و مبینا رو رسوندیم و رفتیم شرکت. غروب میترا و فرنوش اومدن و چهارتایی دور هم مشروب و بزن و برقص و شوخی خنده راه انداخته بودیم و خیلی خوش گذشت. قبل از خواب هم بعد از اینکه سه تایی لز کردن و کوس و کون همدیگه رو حسابی خوردن، جفتشون رو کنار خانمم از کوس و کون گاییدم و وسطشون خوابیدم تا صبح. فرداش که از شرکت برگشتیم و با خانمم تنها بودیم گفت این هفته رو خوب شروع کردی ها. هر سه شب بغلت پر بود. اول میترا و فرنوش، شب بعد مبینا، دیشبم دوباره میترا و فرنوش. امشب دیگه فقط خودمم.
خندیدم و گفتم هیچ کدوم مثل شبی که مبینا پیشم بود دلچسب نبود.
ویشگونم گرفت و گفت خیلی پررویی، با خواهرم؟
خندیدم و خودشم خندید. دیگه حرفی نزدیم و گفتم راستی نشد درباره ی ارشیا و سیاوش حرف بزنیم. اون روز بهت خوش گذشت و راضی بودی؟
-ای بد نبود.
-میخوای بازم بری پیششون یا نه؟
-نمیدونم، تو چی میگی؟
-ای بابا، به من که حال ندادن، این وسط تو ذینفعی. خودت باید بگی.
-اگه از نظر تو اشکال نداشته باشه بدم نمیاد یه وقتهایی برم و یه تجدید خاطره کنیم و بگیم بخندیم.
-نه عشقم، هر وقت دلت خواست بهم بگو و قرار بذارید. ولی در عوض یه چیزی ازت میخوام.
-تو جون بخواه.
-تعارف الکی نکن، الان بگم چی میخوام میگی نه.
-حالا تو بگو.
-مبینا رو میخوام.
-امییییید!!!
-حالا دیدی؟
-آخه اون هنوز بچه ست، از طرفی میترسم بره به مامانم بگه.
-نمیگه، عاشقمه، تو قبول کن، بقیه ش با من.
-آخرش آبروی من و خودت رو میبری ها.
-ملیکاااا، به من اعتماد نداری؟!! اینجوریاست؟!!
-نه عشقم، بحث اعتماد داشتن به تو نیست. اون بچه همه چیزشو به مامانم میگه، اگه تو رو هم بگه میدونی چی میشه؟
-من میگم نگه، غیر از این مشکلی هست؟
-چی بگم، معلومه چشمتو گرفته دیگه… من حرفی ندارم. خودت میدونی.
-باور کن بحث سکس نیست، دوسش دارم، میخوام پیشم باشه، بغلش کنم و نوازشش کنم و ببوسمش.
-فقط همین؟
-حالا اگه سکسم پیش اومد چه بهتر، نشدم مهم نیست. من خودشو میخوام. منظورمو میگیری که چی میگم؟
-آره، میخوای مثل دیشب توی بغلت بخوابه. باهاش شوخی و بازی کنی.
-آفرین. ولی اگه سکس هم پیش اومد دلخور نشی ها.
-باشه، خوش باشید. بگم امشبم بیاد پیشت؟
-میگی؟
-آره، اگه بخوای میرم پیش بچه ها و تنهاتون میذارم.
-واقعا؟
-چکار کنم، عاشقتم دیگه، تو به من حال دادی، منم به تو حال میدم. تعجب کردن نداره.
-وای ملیکا عاشقتم. زنگ بزن و خودت برو دنبالش. بیارش اینجا و از همون طرفم میخوای بری برو.
-ای عوضی، حاضری من برم زیر اون دو تا بخوابم ولی تو با مبینا تنها باشی؟
-نه دیوونه، تو گفتی میخوای بری، منم گفتم برو. وگرنه از خدامه باشی و امشبم دو طرفم گرم و نرم باشه.
-باشه، میرم و واسه خواب برمیگردم. تا اون موقع هر کاری میخواید بکنید، بکنید که دیگه جلوی من نصفه شبی نرید توی اتاق حال کنید.
-یعنی…؟!!
-آره، همون موقع که بلند شدید رفتید بیدار شدم. البته نیومد ببینم چیکار میکنید ولی معلومه دیگه.
-آخخخخ ملیکا بده این لبو. تو چقدر خانمی… اوفففففف فردا شب یه حالی بهت بدم که کیف کنی. بلند شو برو بیارش که دیر شد.
گوشیش رو برداشت و زنگ زد بهش. گفت حاضر شو دارم میام دنبالت…
مبینا رو جلوی خونه پیاده کرد و گفت برو بالا تا من برم جایی و برگردم. همین که مبینا اومد داخل محکم بغلش کردم و زیر کونش رو گرفتم بلند کردم و چرخوندمش. بعد گذاشتمش زمین و یه لب حسابی گرفتیم و گفتم آخیش، امشبم عشقم اومد پیشم. کاپشنش رو درآورد و گفت قضیه چیه؟ ملیکا منو آورد اینجا و خودش رفت.
رفت که تنها باشیم. شام میره پیش دوستاش و شب میاد. تا اون موقع من و تو تنهاییم.
-یعنی چی؟
-یعنی اینکه پریشب فهمیده بود ما رفتیم اون اتاق و حال کردیم.
-نه!!
-منم گفتم عاشقتم و میخوام باهم باشیم، قبول کرد و گفت فقط مامانم اینا اصلا نفهمن. قرار شد به تو هم بگم که یه وقت به مامانت چیزی نگی.
-معلومه که نمیگم، این که قضیه ی دوست پسر و این چیزا نیست. اونقدرا هم بچه نیستم.
-آی دمت گرم.
-یعنی واقعا قبول کرد من و تو باهم باشیم؟!
-خواهر تویه دیگه اونم مثل تو اهل فانتزیه. شاید یه روز سه تایی کنار هم حال کردیم. یا با شوهرت چهارتایی. آینده رو چه دیدی.
-واووووو، شما دست منم از پشت بستید. دمتون گرم بابا.
-فدات، خب حالا چکار کنیم؟
-چکار کنیم؟ لخت شو بریم روی تخت.
-نه دیگه، دیدی بچه ای. بشین برم مشروب بیارم و یه رقص مشتی کنی برام. عجله نکن. تا آخر شب وقت داریم و میخوام حسابی خوش بگذرونیم.
-ایول، بریم.
بساط شراب رو آماده کردم و نم نم زدیم و گفتیم و خندیدیم. با شورت لامبادا و نیم تنه ای که تنش بود نشسته بود و حسابی دلبری میکرد. شنگول که شدیم، بلندش کردم واسم رقصید و تمام بدنش مخصوصا کونش منو محو خودش کرده بود و چشم ازش برنمیداشتم. با اون چشمهای خوشگل و شیطونش دل و دینم رو گرفته بود و همه چیزم رو، حتی ملیکا رو فراموش کرده بودم. دیگه طاقت نیاوردم و از دیدن اون کون گرد و قلمبه ی براق و سفیدش که مثل فنر می لرزید و بالا پایینش می کرد دیوونه شدم و رفتم سراغش. اول باهاش رقصیدم و بعد بغلش کردم و با لب گرفتن و مالیدن بدنش بیشتر مستم کرد. از پشت بغلش کردم و کیرمو انداختن لای کونش. اونجوری هم رقصیدیم و تاپ و شورتش رو درآوردم و گفتم حالا لخت برقص. سینه هاشو واسم میلرزوند و قلبمو باهاش به لرزش می انداخت. هر چی بیشتر نگاهش میکردم و بدن خوش تراش و سکسیش رو میدیدم، حریص تر میشدم. خودش فهمید سراپا آتیشم بغلم کرد و لبمو میخورد و برمیگشت کونشو میمالید به کیرم و می خندید، دوباره لب میگرفت و سینه هاشو میمالید به من. گفتم خیلی شیطونی، آتیش پاره ای، کاش زودتر کشفت کرده بودم.
-هنوزم دیر نشده. حالا که دیگه مال خودتم، ببینم میخوای چکار کنی.
بغلش کردم و انداختم روی شونهم بردمش توی اتاق. چند تا زدم در کونش و میخندید. گذاشتمش رو تخت و گفتم دیگه کارت تمومه. طوری میکنمت که التماس کنی ولت کنم.
-جووووون، ببینیم و تعریف کنیم.
-همون موقع که ملیکا از خونه زد بیرون و رفت دنبالش، قرص انداختم بالا و الان دیگه اثر کرده بود. میخواستم تا وقتی ملیکا میاد این فرشته رو بکنم و بکنم و کیف کنم. افتادم روش و تمام ذره ذره ی بدنش رو خوردم و بوسیدم. مخصوصا جاهای حساس بدنش مثل لب و گردن و سینه و پشت کمر و کوس و کونش. شاید فقط یک ساعت من داشتم اینجوری باهاش حال میکردم و توی بغلم از این طرف به اون طرف غلت میزدیم. چند بار به شوخی فرار کرد و توی خونه دنبالش میکردم و لخت دنبال بازی میکردیم. میزدمش روی شونهم یا روی دستام بلندش میکردم و می بردمش توی اتاق. واقعا خیلی لذت بخش بود و تا حالا اینجوری از دختر بازی و سکس لذت نبرده بودم. از غذای دیشب اضافه مونده بود و گفتم بریم شام بخوریم و بیایم ادامه ی کارمون رو بدیم…
شام رو خوردیم و گفتم توی گوشیت فیلم پورن داری؟
-آره، میخوای ببینی؟
-آره، نه واسه دیدنش، میخوام ببینم سبکهای مورد علاقت چیه.
-آها، بیا ببین.
-دمر خوابوندمش روی تخت و کیرمو گذاشت لای کونش خوابیدم روش. گوشی رو گذاشتیم جلو مون و تکیه دادیمش به یه متکا. ده پونزده تا کلیپ بود و همه رو نشونم داد. وسطاش کیرمو گذاشتم لای پاهاش و چسبوندم به کوسش. نم نم کمر میزدم و میمالیدم به کس آبدارش که لای پاهاشو خیس کرده بود. سبکهای ضربدری و استخر پارتی، چندتا مرد با یک زن، تریسام. حتی لز هم داشت. گفتم پارتنر لز داری؟
-آره.
-ملیکا هم دوست داره.
-با کی؟
-با همین دوستاش که امشب پیششونه. جلوی منم میکنن.
-اونوقت تو چیکار میکنی؟
-منم بعد از کارشون بهشون ملحق میشم.
-واقعا؟ جلوی ملیکا؟
-آره، همه با هم.
-خوش به حالتون. کاش منم یه شوهر مثل تو داشتم.
-اونوقت ناراحت نمیشی با دوست دخترت سکس کنه؟
-نه، به جاش منم با دوست پسرم سکس میکنم. دیگه حداقل یه دونه رو که باید قبول کنه.
-نمیخوای اون یه نفر من باشم؟
-اگه تو باشی که عالی میشه، ولی اگه تو رو قبول نکنه بگه از ما بزرگتری، بازم باهات میمونم و کار خودمون رو میکنیم.
-دمت گرم، خوشحالم کردی.
از روش بلند شدم و چرخید کیرمو کردم لای پاش و خوابیدم روش. لب گرفتیم و نم نم رفتم پایین و بازم سینه های دخترونه و خوشگلش رو خوردم و رفتم سراغ کوسش. اونم حسابی خوردم و یه بار دیگه ارضاش کردم. آخه یه بارم قبل از شام که بازی بازی میکردیم ارضاش کرده بودم. رونهاش رو هم خوردم و گفتم برگرد. کونشم دوباره حسابی مالیدم و خوردم و لیس زدم. سوراخ کونش رو با زبونم شل کردم و زبون میکردم توش. آه میکشید و کونش رو بالا پایین میکرد. بلند شدم رفتم دهنمو شستم و گفتم بیا نوبت تویه. خوابید روی من لب گرفتیم و نم نم گردن و سینه ها شکمم رو لیس زد و خورد و رفت سراغ کیرم. دختر ۱۸ ساله و این همه تجربه توی سکس نوبره. هفت هشت دقیقه واسم ساک زد و گفتم خودت بشین روش. رفت کرم زد به کونش و اومد کیرمو دوباره توف مالی کرد و کونشو گذاشت روش. نم نم نشست و تا ته جا کرد توی کونش. دستام و باز کردم خم شد بغلش کردم لب گرفتیم و توی همون حالت از زیر میزدم توش. دیگه با خیال راحت آه و ناله میکرد و منم قربون صدقهش میرفتم. بعد خودش شروع کرد به بالا پایین کردن و راحت کونش رو میکوبید روی کیرم. منم با یه دست کوسش رو میمالیدم و با دست دیگه سینه هاش رو. با چشمهای مست و شیطونش نگاهم میکرد و آه و ناله میکرد. موهاشو پریشون کرده بود و سرشو به چپ و راست میچرخوند و آه میکشید. لذت دیدن کارهاش، کمتر از کردنش نبود. اونقدر کوسشو مالیدم و روی کیرم بالا پایین کرد و قر داد تا ارضا شد و خوابید روی سینهم. بغلش کرده بودم و با ناز و نوازش و بوسه زدن به صورت و گردنش، قربون صوقهش میرفتم. همونجوری چرخوندمش و رفتم روش. پاهاشو دور کمرم گرفت و در حال لب گرفتن و نگاه کردن توی چشمهاش، توی کونش تلمبه میزدم. سینه هاش رو گرفتم نشسته بودم جلوی کوسش و بازم توی کونش تلمبه میزدم. دستشو گذاشت روی دستم و بردش روی کوسش. منم فهمیدم چی میخواد و براش میمالیدمش. گفتم یه روزی بشه شوهر کنی و بتونم کوستم بکنم. اون روز چه حالی کنیم باهم. فکرشو بکن یه روز با شوهرت دوتایی بکنیمت و کوس و کونت رو یکی کنیم. با گفتن این حرف یه لرزشی به تنش افتاد و گفت جووووون عاشق این مدلم. مخصوصا که اون لحظه تو جلوی چشمم باشی. چه حالی کنم اون موقع…
رونهاشو چسبوندم به همدیگه و دادم بالاتر. کوسش از اون وسط مثل کلوچه زده بود بیرون. کیرمو از کونش کشیدم بیرون و چند تا لیس به کوسش زدم که گفت بخورش امید، بیشتر بخور. خیلی خوشم میاد.
پاهاشو همونجوری که بالا بود باز کردم و با لذت کلوچه ش رو میخوردم. چنان لیسی میزدم که آه میکشید و کوسش رو میداد بالاتر. زبونمو دور چوچولش میچرخوندم و میکشیدم روش از لذت ناله میکرد و از ته دل آه میکشید. عین خواهرش، شهوتی و سیری ناپذیر بود. اونقدر خوردم و لیس زدم که بازم ارضا شد و صدای آه و نالهش اتاق رو برداشته بود. کیرمو کردم توی کونش و شالاپ شالاپ تلمبه میزدم که با هر ضربه سینه هاش می پرید بالا و خودشم آی وای میکردم. کیرمو که کشیدم بیرون مثل پریشب زارت گوزید و دستاشو گذاشت روی صورتش گفت ببخشید. باور کن دست خودم نیست.
میدونم عشقم، خواهرتم زیاد زیرم گوزیده. اینقدر کون گشاد شده که توی خونه میشینه و پا میشه زارت زارت میگوزه.
خندید و گفت اون که جلوش بازه، چرا بازم اینقدر از کون میکنیش که گشاد بشه.
-لذت کون کردن یه چیز دیگه ست. ما هر جفتشو میکنیم و خودشم دوست داره. یه وقتایی خودش اصرار و التماس میکنه از کون بکنمش.
-واقعا؟
-آره دیگه، کونیه.
خندیدم و مبینا هم زد زیر خنده که دوباره گوزید و همین باعث شد بیشتر بخندیم. خوابیدم کنارش و بغلش کردم. لبهامون رفت توی هم و محکم همدیگه رو بغل کرده بودیم. گفت میدونی امید، تا حالا با هیچ کسی اینقدر عاشقانه و لذت بهش حال نکرده بودم. کنار تو غیر از لذتی از سکست می برم، یه حسی دارم که انگار هیچ کجایی ندارم. یعنی این عشقه؟
-باور کن که عشقه. میدونی امروز به ملیکا چی گفتم؟ گفتم عاشق مبینا شدم و میخوامش، نه واسه سکس، واسه داشتنش، بغل کردن و بوسیدنش، واسه اینکه کنارم باشه و باهاش بگم و بخندم. ببینمش و از دیدنش شاد بشم. عاشق چشمهای خوشگل و شیطونتم. عاشق خنده هاتم. باورت میشه؟
-آره، منم همینجوری ام که میگی. میخوام دائم کنارت یا توی بغلت باشم. تمام وقتم رو با تو بگذرونم. دیشب همش به تو فکر میکردم و دلم میخواست بازم بیام کنارت بخوابم.
-قربونت برم، دختر جفتمون بدجور عاشق شدیم، خدا آخر و عاقبتش رو بخیر کنه.
-دو روزه سر کلاس هیچی نمیفهمم و همهش دارم به تو فکر میکنم.
-نه عشقم، سر کلاس حواست رو بده به درسهات. دلم میخواد یه رشته توپ قبول بشی و خوشحال و سربلندم کنی. اگه خراب کنی و گند بزنی اونوقت ملیکا میندازه گردن منو میگه تو باعث شدی. اونوقت دیگه نمیزاره باهم باشیم. پس جان من درسهاتو بخون، من همیشه باهاتم و اصلا به چیز دیگه ای فکر نکن. همینکه میدونیم هر دو عاشق همدیگه ایم دیگه باید خیالمون راحت باشه. با انرژی میریم جلو و با امید به آینده ی بهتر زندگیمون رو میسازیم. باشه زندگیه من؟
-چشم، هر چی آقامون بگه.
-ای وروجک شیطون بلا. یه لب دیگه گرفتیم و گفتم برگرد تا ملیکا نیومده تمومش کنیم.
پشتش رو کرد به من و همونجوری که به پهلو خوابیده بودیم، کیرمو کردم توی کونش. بغلش کرده بود و کونشو میگاییدم و لذت میردم. بعد دستمو بردم جلو و کوسش رو هم میمالیدم و گردن و کمرش رو هم میخوردم. کمرشو که میخوردم به کمرش قوس میداد و آه میکشید که باعث میشد کونشو بیشتر بده بیرون. یه بارم این مدلی ارضا شد و دیگه دمرش کردم و خوابیدم روش. تا آخر فقط همین مدلی میکردمش و با کون ناز و محشرش حال میکردم. یه فیلم گروپ سکس بود که چند وقت پیش دانلود کرده بودم و با بچه ها دور هم نگاه کردیم و بعدش سکس کردیم. اونو واسش گذاشتم و در حین گاییدنش نگاه میکردیم. با آرامش با کوسش بازی میکردم و یواش یواش روی کونش کمر میزدم یا خودمو میمالیدم روش. چند بار زیرم لرزید و گفتم تو چرا بعضی وقتها اینجوری میشی؟
-نمیدونم، وقتی یه حس خوب یا خیال خوب میکنم اینوری از ذوق و لذت بدنم میلرزه.
-چهارشنبه بریم دکتر یه وقت مشکل خاصی نباشه، تا حالا ندیدم کسی اینجوری بشه. اونم اینقدر زیاد تکرار بشه.
-نه بابا چیزی نیست.
-عشقم، من نگرانت میشم، بریم خیالم راحت بشه، بگو چشم.
-چشم، ممنون که نگرانم میشی…
وسط فیلم بودیم که ملیکا زنگ زد. گفت اشکال نداره شب بمونم و صبح از همینجا بیام دنبالت بریم شرکت؟
-اگه بیای خوشحالم میکنی.
-باشه، نیم ساعت دیگه راه می افتم. خوبه؟
-عالیه….
مبینا: چی میگه؟
-میگه میخوای شب نیام راحت باشید؟ منم گفتم اگه بیای خوشحال میشم. بعد گفت نیم ساعت دیگه بیام خوبه؟ گفتم عالیه.
-دوست نداشتی امشب تنها باشیم؟
-دوست دارم، ولی دلم نمیخواد خانمم شب بدون من جایی بمونه. اگه خودمم اونجا بودم، میموندیم.
-پس غیرتی هستی.
-بله که هستم، بیغیرتی و داشتن یه سری فانتزیهای خاص دو تا چیز متفاوته. بی غیرت اونیه که زنشو در ازای پول یا همینجوری بده به این و اون و خودش فقط تماشاچی باشه. ولی اونی که به قول تو ضربدری میزنه، یه لذتیه که همون لحظه میبرن و تموم میشه. هر کسی هم برمیگرده سر زندگیش. یه لذت دو طرفه ست. یا یه زنی دوست داره به دوتا مرد همزمان بده و اون لذت رو تجربه کنه، شوهرش از خود گذشتگی میکنه و این کارو با کمک یه مرد دیگه که مورد اعتماد شه، برای خانمش انجام میده و تموم میشه. متوجه میشی چی میگم؟
-آره، متوجه شدم.
-آی دمت گرم. حالا بریم بقیه ی فیلمو ببینیم و کارمون رو بکنیم تا خواهر جونت نیومده.
داشتم دوباره روی کونش تلمبه میزدم که گفت پریشب توی حموم کردیش خیلی حشری شدم. از ساک زدنشم حشری شدم و دو بار خود ارضایی کردم باهاتون.
-آره فهمیدم.
-خوشت اومد از دیدن سکس ما؟
-آره، دلم میخواد بازم ببینم. سکس کاملتون رو.
-باشه، ردیف میکنم ببینی.
تا وقتی که فیلم تموم شد و ملیکا زنگ زد که راه افتاده هنوز روی کون خواهر زنم بودم. دیگه کارمو تندش کردم و واسه بار آخر مبینا رو هم ارضا کردم و خالی کردم توی کونش. وای که چه لذتی داشت خالی کردن آبکیر توی کون خواهر زن. اونم خواهر زن زیبا و فوق سکسی مثل مبینا. چند لحظه روش موندم تا کیرم کامل بخوابه و بعد بوسش کردم و از روش بلند شدم. گفتم بریم دوش بگیریم.
-الان ملیکا میرسه ها. مگه نگفته جلوی اون کاری نکنیم.
-کاری نمیکنیم، میریم دوش بگیریم.
-پس صبر کن اول برم دستشویی خودمو خالی کنم، دلم درد گرفته با این کیر کلفتت.
خندیدیم و رفت دستشویی و منم رفتم حموم. زیر دوش بودم که اومد بغلش کردم هر دو زیر دوش بودیم. وقتی داشتم کوس و کونش رو با صابون میشستم. ملیکا زد به در حموم گفت چشم منو دور دیدین باهم رفتین حموم؟
مبینا که خجالت کشیده بود هیچی نگفت و گفتم تو نمیای؟
-اگه شما بیاید بیرون منم میخوام دوش بگیرم.
-لخت شو بیا، خواهرته، غریبه که نیست.
چند لحظه بعد، خانمم اومد توی حموم و مبینا بهش سلام کرد. ملیکا زد پشت کونش و گفت سلام عشقم آبجی، خوش گذشت بهتون؟
هیچی نگفت و من گفتم جات خالی، کلی بازی و شوخی کردیم. اینقدر خندیدیم که باورت نمیشه.
-خوب کاری کردین. بغلش کردم و گفتم بیا خودم بشورمت.
-آی دمت گرم.
-بیا مبینا، تو از جلو بشورش، منم که عاشق پشتم. خندیدم و اونا هم خندیدن. با مبینا دوتایی لیفش زدیم و خودم با دست خالی کوسشو شستم و گفتم شما دوتا خواهر هم جلوتون تپله هم عقب.
ملیکا گفت خوش به حال تو. حالا که جفتش مال خودته. نه مبینا؟
مبینا لبخند زد و هیچی نگفت. من گفتم مال این طفلی که پلمپه. فقط از پشت راه داره. تو خوبی که از دو طرف میشه تخته گاز رفت.
-باشه، فردا شب تخته گاز برو.
-مبینا دوست داره ببینه.
-مگه اینجا کلاس آموزشیه؟
همه اینها رو با خنده و شوخی داشتیم میگفتیم… دیگه خودتون تصور کنید.
داشتیم می خندیدیم که گفتم حالا هر چی، بچه دلش میخواد دیگه.
-باشه، پس منم باید مال شما رو ببینم.
-فردا شب تریسام بزنیم؟
به مبینا نگاه کردیم و سرشو با لبخندی که روی لبهاش بود انداخت پایین.
ملیکا گفت بزنیم.
-تازه خواهرت مثل خودت لزبینم هست. پایه ای اول شما شروع کنید؟
-هومممم، حالا اینو انجام بدیم. فعلا که میبینی آبجیه خوشگلم هنوز خجالتیه. اون باشه واسه دفعه ی بعد. تازه فردا نمیشه بیاد. مامانم شک میکنه میگه چه خبره جدیدا دختره زیاد میره خونه ی ملیکا.
خندیدیم و گفتم پس یه کار دیگه میکنیم. چهارشنبه اجازه ش رو بگیر سه تایی راه می افتیم میریم مسافرت و جمعه برمیگردیم. حله؟
-آره این فکر خوبیه. اتفاقا خودمم هوای مسافرت کرم.
به مبینا گفتم خانم خوشگله، عروسکم، تو هم موافقی؟
مبینا: خودت میدونی دیگه.
-پس برنامه افتاد واسه پس فردا شب. شب بعدشم شما دوتا شروع میکنید. بشورید بریم بخوابیم که صبح زود باید بیدار بشیم…
اون شب رو هم وسط خانمم و خواهرش خوابیدم و کیف کردم.
شب بعد من خانمم تنها بودیم و گفت دیدی گفتم این هفته از اول هفته هر دو طرفت پر بوده و دوتا تو بغلی داشتی؟
-آره.
-بعدش چی گفتم؟
-گفتی خدا آخرش رو به خیر کنه.
-دعام واست مستجاب شد و آخر هفته هم بین و من مبینایی. با اون برنامه ای هم که واسمون چیدی، قراره حسابی کیف کنی.
-آره، جان من همیشه از همین دعاها کن.
خندیدیم و بعد از یه عشق بازی ساده و بدون سکس، خوابیدیم و فقط استراحت کردیم. اما عصر فردا رفتیم دنبال مبینا و راه افتادیم سمت شمال. شاید بگید آخه این فصل سال، سرما شمال چه حالی میده؟ ما فقط واسه اینکه دو شب توی آرامش کنار هم باشیم و خوش بگذرونیم رفتیم. غیر از خرید و غذا خوردن از خونه بیرون نرفتیم و فقط با مشروب و بزن برقص و بازی و شوخی و خنده و سکس وقت گذروندیم و واقعا به هر سه نفرمون خوش گذشت. تازه استخر هم که داشت و شنا و آب بازی و شوخی های خاص خودشم بود. قیمت خونه ها هم که این فصل ارزونه. دیگه چی از اینها بهتر؟
اما جزئیاتش رو توی داستان بعد، با نام ” من و خانمم ملیکا و خواهر زنم در شمال” مفصل براتون تعریف میکنم…
نوشته: امید بیخیال
5 پاسخ به “من خانمم ملیکا با مهرشاد و نیما (5)”
داش امید بازم داستانت عالی بود. زودتر قسمت بعدی رو بذار. دمت گرم.
درود فراوان مرد تمام عیار، بسیار زیبا و شیوا و کامل هم اجرا فرمودین و هم بیان کردین،، بیکران سپاس🌷🙏❤️🙏🌷
خیلی عالی بود واقعا لذت بردم دمت گرمتصور طعم کون ملیکا و مبینا واقعا برام دیوونه کننده بود ❤️
Man madareto gaeedam Haji. Chi minevisi mehrshado gaeedam nimaro gaeedam ino gaeedam oono gaeedam daro gaeedam divaro gaeedam haminjoori pish beri pesar zanetam migaee. Like nakonid in madar jendaro Baba. Kiram too maghzet
الان حسرت میخورم. زمانیکه متأهل بودم میتونستم خواهرای خانومم رو راحت بکنم. حتی میدونستم مخ مادر خانومم رو بزنم و بکنمش. گرچه سکسی نبود اما واسه کد آزاد کردن و گاییدن دختراش عالی بود. الان که فکرشو میکنم خواهراش خیلی بهم پا میدادن و میتونستم بکنمش ن. مخصوصا خواهر بزرگش که یه بچه هم داشت و به شب که اومده بود تهران خونمون واسه امتحان شغلی که داشت تو خواب دستمو گذاشتم روی کوسش. البته از روی شلوارک. و هیچ عکس العملی نشون نداد و مطمئن شدم بیداره. اما خانومم هم کنارمون بود و نمیشد بیشتر پیش برو.الان که فکرشو میکنم خیلی دوس داشتم با خواهر زنم و شوهرش ضرب بزنم و دوتایی با با جناغم زنامونو از کوس و کون بکنیماینبار خواستم ازدواج کنم حتما یکیو انتخاب میکنم که خونواده باحال و پایه ای باشن. نه جنده. اما پایه و فانتزی باز