اون موقع من 26 سالم بود و با مامانم که حدوداً 45 سال سن داشت تنها زندگی میکردیم، پدرم سه سال قبلش تو تصادف فوت کرده بود.
جواد از همون اول که باهاش تو پادگان آشنا شدم خیلی بچه شر و شور و شیطونی بود دو سه سال ازم بزرگتر بود و چیزی که باعث شد دوستیمون شکل بگیره این بود که با معرفت بود و هوامو خیلی داشت.
زنگ زد و پشت تلفن با همون لحن همیشگیش گفت :
. سعید پسر چه خبر
یادی از ما نمیکنی؟
. راس میگی داداش انقد مشغله زیاد شده که دیگه آدم مثل سابق نمیتونه حال دوستاشو بپرسه
چه خبر چیکارا میکنی؟
. من یکی دو ماهیه اومدم، برگشتم تهران با چند تا از بچه ها یه کارواش زدیم، تو چه خبر چیکار میکنی؟
. منم یه شرکت خصوصی مشغول کار شدم
حسابدارم، خوبه راضیم.
کی فرصت داری ببینیم همو؟
. امروز غروب اگه تو آزادی من هستم
. اه چه عالی باشه پس میام دنبالت
آدرسش رو گرفتم که خیلی هم از خونمون دور نبود
غروبی رفتم سمتش، دیدیم همو احوال پرسی و تعریف کردن اتفاقات اون مدتی که ندیده بودیم همو
شام رفتیم کباب بخوریم
سر میز بودیم تعریف کردم ماجرای فوت پدرم رو
گفت :
ای بابا، تسلیت میگم من چه آدمی هستم از فوت پدر دوستم خبر نداشتم
منو ببخش سعید، باور کن این مدتی که بوشهر بودم حتی از خانواده خودم هم زیاد خبر نمیگرفتم
گفتم :
عیبی نداره درکت میکنم
با حالتی که انگار میخواد بحث رو عوض کنه گفت :
. مادرت بیچاره باید خیلی غصه خورده باشه این مدت
تنهایی اذیت شده
. آره ولی خب دیگه فک کنم عادت کرده
. یادم میاد اون موقع چقدر از مادرت تعریف میکردی که خانم مهربون و آرومیِ و اینکه چقدر همدیگه رو دوست دارین
. آره مادر من فرشته است واقعاً زن دوست داشتنیِ
یه لحظه به برق عجیبی تو چشمای جواد دیدم
احساس کردم زیادی در مورد مادرم صحبت کردم، یه حس عجیب و متناقضی بهم دست داد، اینکه یه مرد غریبه اونم دوستم، انقدر در مورد مادرم کنجکاوی میکنه هم ناراحتم میکرد هم یه جورایی خوشم اومد.
. بحث رو عوض کردم, خب برنامت چیه، راستی خیلی خوش
هیکل شدیا، ماشاالله چهارشونه و قد بلند هم که هستی، باشگاه میری؟
. آره داداش تستسترون داره توم فوران میکنه
بعد دندوناش رو رو هم فشار داد و اضافه کرد؛
این عضلات مردونه کون نرم و سفید یه زنو میخواد که توش تلمبه بزنه، جرش بده
. هر دو با این شوخیش خندمون گرفت
اون شب گذشت و خدافظی کردیم من رفتم خونه
چند روزی گذشت سرکار بودم که دیدم گوشیم زنگ خورد، جواد بود، برداشتم:
ـ سلام جواد چه خبر رفیق؟
ـ سلام سعید جان، تو خوبی، بیرون بودم گفتم زنگ بزنم ببینم هستی یه دور بزنیم،
ـ آره یکی دو ساعت دیگه آزاد میشم کجا ببینیم همو؟
ـ بیا پارک پردیسان یکم قدم بزنیم.
ـ باشه حله، میبینمت پس.
. حدود ساعت ۷ بود که پارک همدیگه رو دیدیم. یکم تنقلات و صحبت،
گفت : خب این روزات چطور میگذره، راستی تو چرا ازدواج نمیکنی؟
من دنبال شیطونی و بکن بکنم، تو که اینقدر سر به زیری تا حالا باید ازدواج میکردی
گفتم : خیلی تو فکرش نیستم، حالا ببینم چی پیش میاد،
الان بیشتر فکر مادرم هستم که تنهاست، نمیدونم اگه ازدواج کنم و از پیشش برم چقدر تنها تر میشه.
ـ خب مادرت که نمیتونه تا همیشه تنها باشه، خودش نمیخواد دوباره ازدواج کنه؟
ـ فک نمیکنم، مطمئنم بدش نمیاد اما اگه دلش هم بخواد که نمیگه خب، کاش میتونستم یه جوری نیاز هاشو برآورده کنم. تازه منم خیلی مادرم رو دوست دارم، نمیخوام ازش دور بشم. تو چی تو دوست دختری، نامزدی چیزی؟
ـ من چند تایی رابطه و این چیزا داشتم تا الان، ولی دوست دختر نه،
با نیشخند اضافه کرد، الآن هم بد جور تشنه کوسم، بگیرم ول نمیکنم یعنی.
ببین سعید یه چی بهت بگم؟ ـ بگو
ـ ببین از دست من کاری بر میاد؟ یعنی منظورم اینه که من شاید بتونم کمکی به این مسئله تو بکنم.
میتونم یه پیشنهاد بهت بدم؟
ـ من که کنجکاو شده بودم ببینم چی میگه و منظورش چیه گفتم بگو.
ـ ببین ببخش انقد راحت میگم اما تو گفتی که مادرت نیازهایی داره، از طرفی دوباره نمیشه که ازدواج کنه، خب یه طوری باید این نیازهاش برآورده بشه، منم اتفاقاً خیلی نیاز دارم، میدونی هم که چقدر تو سکس خوبم، خب نظرت چیه که …؟
ـ من که تقریباً گرفتم چی میخواد بگه، اما خودمو به نفهمیدن زدم و با حالتی که انگار یکم بهم برخورده گفتم، منظورت چیه سعید از این حرفا؟
جواد به آرومی که مثلاً دلجویی کنه ازم گفت:
ـ سعید، باور کن من میخوام یه طوری بشه که هم به مسئله تو حل بشه هم به نفع من باشه،
بعد با زیرکی ادامه داد:
ببین یه ایده دارم که اگه بشه اجراش کرد من میتونم … ( مِن مِن کرد) خب … به مادرت حس خوب بدم، خودم هم لذت ببرم، البته اگه تو راضی باشی
ـ من هم که واقعاً یه کوچولو بهم برخورده بود از حرفاش که پیش خودش چی فکر کرده و هم از طرفی ته دلم شهوت سر کشیده بود و دوست داشتم ببینم چی میگه گفتم:
جواد یا واضح صحبت کن یا ادامه نده، چون دارم ازت ناراحت میشم،
گفت : سعید داداش، ناراحت نشو از حرفام، نیت من خیره، ببین یه روز که خونه هستی به یه بهانه ای میری از خونه بیرون و مادرت رو تنها میزاری بعد منم به همون بهانه میام خونه تون مثلاً به عنوان تعمیرکار و مادرت رو … خب میدونی منظورم چیه دیگه…
بدون این که اصن بویی ببره تو تو این موضوع دخیل بودی. اینجوری هم تو دخالتی نداری تو ماجرا و مثلاً خبر نداری، هم مادرت نیازش برطرف میشه و هم من، متوجه میشی که چی میگم؟
ـ من که دیگه نمیتونستم انکار کنم که نفهمیدم حرفاش رو
آب دهنم رو قورت دادم، ضربان قلبم تند میزد و گوشام و گونه هام سرخ شدن، این پیشنهاد به این واضحی، من واقعاً الان باید عصبانی میشدم، باید بهش فحش میدادم و بد و بیراه میگفتم که به مادرم نظر داشته تا الان،
و اصن این فکر به سرش رسیده، اما در کمال تعجب در اعماق قلبم از این پیشنهاد خوشم اومده بود اما جرأت نداشتم که به زبون بیارم و خودمو لو بدم.
اونم انگار این اوضاع و احوال رو توم دید و گفت:
ببین لازم نیست الان جواب بدی، روش فکر کن و بعداً بهم بگو.
تا هفته بعد همش به اتفاق اون روز و اون حرفا فکر کردم، من چرا نباید روی مادرم غیرت می داشتم، چرا اصن از این پیشنهاد، از این که مادرم رو به یه مرد دیگه بسپارم، و یه مرد دیگه بخواد ارضاش کنه نه تنها بدم نیومده، تحریک هم شدم و خوشم اومد؟
کلی با خودم کلنجار رفتم تا این که پیش خودم گفتم چه ایرادی داره، این وسط هم مادرم از نظر جسمی و روحی ارضا میشه، هم دوستم، شرایط هم که امنِ، فقط من باید چشمم رو، روی این موضوع ببندم. بالاخره تصمیم رو گرفتم، شماره جواد رو گرفتم، با یکم تاخیر برداشت، بدون این که حرف اضافه ای بزنم گفتم : اوکی حله موافقم. و قطع کردم.
( در تمام سال های بعد زندگیم وقتی یاد اون لحظه می افتادم، یادم میومد که از همون لحظه بود که آینده زندگیم به کل تغییر کرد و شکلش عوض شد. )
بعد یه پیامک اومد از طرفش، باشه پس طبق نقشه من پیش میریم. گفتم باشه.
با کلی استرس و اضطراب خودمو برای اجرای این نقشه آماده کردم. مادرم که از بچگی یادم میاد انقد جذاب بود که وقتی تو کوچه خیابون راه میرفتیم توجه مردا و پسرا رو به خودش جلب میکرد حالا تو این سن یه خانم جا افتاده و پخته بود که نه تنها خوش اندامی جوونی خودش رو حفظ کرده بود بلکه ویژگی های جذاب یه خانم میانسال که به خودش میرسه رو هم داشت.
با موهای مشکی پر کلاغی لَخت که در تمام مدتی که من سن دارم همیشه تا کمر بلند و براق بود جز چند مورد که رنگ و کوتاه کرده بود. و اندام نه چندان تو پر اما خوش فرم. با انگشتای کشیده و پوست لطیف و ظرافت های زنانه ای من خیلی میپسندم. در کل خانم دلربا و دوست داشتنی بود.
اگر بگم برای من هم یه خانم ایده آل برای رابطه زنی مثل مادرم بود دروغ نگفتم.
خلاصه تا شد این که یه روز به مادرم گفتم دم ظهر برای تعمیر ماشین لباسشویی مون یه تعمیرکار هماهنگ کردم میاد. به جواد هم همون ساعت گفتم باشه خونه ما.
قرار بود که یه نیم ساعت قبل اینکه جواد بیاد من برم از خونه به یه بهانه ای بیرون، جواد بیاد کارشو بکنه و بره و بعد به من اطلاع بده و من برم خونه.
حدود نیم ساعت قبل از زمان مقرر، از اتاقم اومدم بیرون دیدم مادرم داره تو پذیرایی خونه ویلایی مون جارو میزنه،
همین که داشتم لباس میپوشیدم با صدای بلند که از صدای جارو برقی بیشتر باشه گفتم مامان یه کار فوری برای همکارم پیش اومده میرم سریع برمیگردم.
ـ مامان یکتام با تعجب برگشت منو نگاه کرد، جارو رو خاموش کرد و گفت: عزیزم الان بری بیرون؟ مگه نگفتی ساعت سه تعمیرکار میاد برا لباسشویی ؟!
ـ منم الکی مثلاً یادم رفته بود گفتم: اه آره راست میگیا، یادم رفته بود،
حالا مگه چیه مامان، تعمیرکار، لولوخورخوره که نیست، میاد کارشون میکنه میره دیگه، تازشم من سریع خودمو میرسونم، شاید کارم اصن زودتر تموم بشه.
ـ آخه پسرم، نمیشه که من با مرد غریبه تنها بزاری بری گلم.
ـ مامان چیزی نمیشه شما که بچه کوچولو نیستی آخه .
اینو گفتم و بدون اینکه اجازه بدم مکالممون ادامه پیدا کنه سریع مثلاً عجله دارم رفتم تو حیاط و کفشامو پوشیدم،
مامان هم با چشماش منو دنبال کرد و چیزی نگفت، اما مشخص بود که معذب شده.
تو دلم گفتم اشکال نداره مامان عزیزم، تا نیم ساعت دیگه قراره اون جوری ارضا بشی که تو این سه چهار سال و حتی شایدم بیشتر، اونجوری ارضا نشدی.
رفتم بیرون و سوار ماشین شدم و آخر کوچه پارک کردم و تو آیینه منتظر اومدن جواد شدم. حدود ساعت ۳ بود که از آیینه دیدم جواد اومد دم در خونه ما زنگ خونه رو زد و بعد دو سه دقیقه در باز شد و رفت تو.
خدا خدا میکردم تو دلم که چه اتفاقی قراره بیفته و این که من چرا اجازه دادم کار به اینجا برسه، یه نیم ساعتی گذشت، دیگه داشتم بیقرار میشدم، از این که تو خونه ما چه خبره، گوشی رو گرفتم و به جواد پیام دادم، سلام چه خبر؟ اما جوابی نیومد، یکی دو بار میخواستم زنگ بزنم اما جلوی خودمو گرفتم، دیگه چاره ای جز تحمل و صبر نداشتم،
تا اینکه بالاخره بعد یک ساعت و ربع، تو آیینه دیدم که جواد از در خونه اومد بیرون، با سر و روی به هم ریخته ولی سرحال به نظر میرسید و خندان انگار به میل قلبیش رسیده،
بازم صبر کردم، از این که نمیدونستم این یک ساعت چه اتفاقی توی خونه افتاده داشتم دیوونه میشدم که یکدفعه سعید زنگ زد، قلبم تو دهنم بود، گوشی رو برداشتم
اولین حرفی که از دهنش خارج شد با هیجان گفت:
ـ سعید دهنتو سرویس، عجب مادر سکسی و هات خوشگلی داری، مثل سگ گاییدمش، ( وقتی این جمله رو با این لحن گفت یهو دلم خالی شد ) یعنی با مادرم چیکار کرده دقیقاً ،
بعد با شیطنت خاصی ادامه داد: برو گوشیتو چک کن ببین چیا برات فرستادم،
گوشی رو قطع کردم و سریع آنلاین شدم واتس اپ رو باز کردم دیدم از جواد ده پونزده تا پیام جدید دارم، همه هم فیلم و عکس، حدس میزدم محتواشون چیه اما جرأت نداشتم بازشون کنم، بالاخره طاقت نیاوردم و دونه دونه بازشون کردم، از شدت هیجان خون تو رگام داشت میجوشید، صحنه هایی داشتم از مادرم میدیدم توی فیلم های پورن ندیده بودم، مشخص بود جواد تمام حرص های این مدت که سکس نداشته رو وحشیانه رو مادرم خالی کرده، انقدر با وحشی گری مادرم رو تو فیلما و عکسا گاییده بود که من شرم میکردم ببینمشون، مامان یکتام زیر فشار بدن جواد و تقه های محکش تو پوزیشن های مختلف زجه میزد و ناله میکرد، اما جواد نه تنها دلش به رحم نمیومد با هر ناله بدتر میکرد،
آخرین تصویری هم که فرستاده بود، آب منی خودش رو که در تمام این چند مدت تو تخماش جمع شده بود و خیلی هم زیاد و غلیظ به نظر میومد، روی سر و صورت مادرم خالی کرده بود، نمیدونم چه بلایی سر مادرم آورده بود همون اول کار که مامان یکتای من تسلیم اراده جواد شده بود و هر چی میگفت مجبور به اطاعت بود، با دیدن این صحنه ها و هم بدن برهنه مادرم که شورت و سوتینش یه گوشه ای افتاده بود و لباسش رو سعید پاره کرده بود و اون تصویر منی جواد رو صورت مادرم و کلی عکسای مستهجن دیگه از مادرم، حال خودم دیگه دست خودم نبود، در کمال تعجب متوجه شدم کیرم در شق ترین حالت ممکن در چند سال اخیر شده، از دیدن این تصاویر و فیلم ها نه تنها ناراحت نشده بودم بلکه به شدت تحریک هم شده بودم، انگار این یه فانتزی بود که از مدت ها قبل تو ناخودآگاه ذهنم پرورش داده بودم و خودم نمیدونستم و حالا جواد اونو به واقعیت تبدیل کرده بود،
شهوت در رگ های من دویده بود، یه نیم ساعتی مشغول دیدن فیلم ها بودم، بعد رفتم سمت خونه، با احتیاط در رو باز کردم، اول تو حیاط یه سرک کشیدم، دیدم خبری نیست، خونه آروم بود، از پنجره داخل حال و پذیرایی رو دیدم، به ظاهر همه چی مرتب بود، بعد با حالتی که انگار همه چی طبیعی و نرماله با چند تا نفس عمیق و قدم های معمولی عرض حیاط رو طی کردم و وارد خونه شدم، صدای دوش حموم میومد، متوجه شدم که مامان به هر نحوی بوده خونه رو قبل این که من بیام مرتب کرده ( بیچاره با اون حال داغونش ) و رفته حمام دوش بگیره که آب منی جواد رو از خودش بشوره و پاک کنه،
البته یه اثر از سکس بی رحمانه جواد با مادرم هنوز توی محیط مونده بود و مادرم موفق نشده بود از بینش ببره، اونم بوی آب منی مردانه بود، احتمالا جواد بی توجه یه جایی چند قطره ریخته بوده و مامان که با عجله پاک می کرده درست و کامل همه جا رو پاک نکرده، با استشمام این بو تمام اون تصاویر و فیلم ها تو ذهنم زنده شدن، داشتم تصور میکردم که تا همین یک ساعت پیش مادر معصوم من زانو زده بوده و جواد کیرشو تا دسته تو حلق مادرم فرو کرده و راه تنفسش رو بسته بوده، مادرم هرچی عق میزنه و تلاش می کرده خودش رو آزاد کنه و نفس بکشه، جواد دو دستی موهاشو از پشت چنگ زده بوده و سرش رو محکم نگه داشته تا کیرش بیشترین لذت رو حس کنه و مادرم رو تا حد خفگی پیش برده تا بالاخره کیرشو کشیده بوده بیرون و اجازه داده مادرم نفس بکشه،
یا این که مادرم رو روی زانو هاش خوابونده و یه پاش رو گذاشته روی صورت مادرم و داره از کون میکنتش مادرم هم هر چی جیغ میزنه التماس میکنه جواد بدون توجه محکم تر تو کون مادرم تلمبه میزنه،
انقدر کیرم از یادآوری این صحنه ها سفت و سخت شده بود که یک لحظه از داخل شورت دست زدم دیدم پیش ابم اومده از شدت تحریک بیش از اندازه، باید هر چی زودتر به حال کیرم یه فکری میکردم،
آروم رفتم دم در حموم و در زدم،
ـ مامان من برگشتم، تعمیرکار اومد؟
مادرم یکم با تأخیر با صدای لرزان و آروم و احتمالاً از شدت ضعفی که کرده بود فقط تونستم بگه : اومد و رفت
ـ باشه، چیزی نمیخوای مامان؟
ـ باز هم یک کلمه ای جواب داد : نه
ـ باشه پس من میرم تو اتاقم یکم بخوابم
اما نقشه من چیز دیگه ای بود، با این سوژه هایی که داشتم الان وقتش بود که یه جق حسابی به یاد این اتفاق باورنکردنی بزنم، سریع رفتم تو اتاقم در رو بستم و قفل کردم، روی تخت دراز کشیدم، ایرپدم رو گذاشتم تو گوشم شروع کردم فیلمای امروز رو پلی کردن، وای داشتم دیوونه میشدم، بدنم از شدت هیجان داغ داغ شده بود، دیگه فک نمیکنم لازم باشه که تعریف کنم انقدر به اندازه کافی تحریک شده بودم که با یکم جق زدن، آبم فوران کرد و تا آخرین قطره توی تخمام با یاد گاییده شدن مادرم توسط جواد خالی شد.
انگار داشتم تو رویاهام سِیر میکردم.
بعدش به یه خواب نسبتاً عمیق فرو رفتم، حول و حوش ساعت ۵ غروب بود که از خواب پا شدم،
حالا که دیگه از اون اوج شهوت خبری نبود یکم احساس گناه اومد سراغم، از کاری که در حق مادرم مرتکب شده بودم.
و البته نگرانی،
نگران شدم که نکنه کسی این محتوا ها رو ببینه، به جواد پیام دادم که قرارمون این نبود که از مادرم عکس و فیلم بگیری، زود از گوشیت پاکش کن جواد.
یه نیم ساعتی از جوابش خبری نبود تا اینکه بالاخره آنلاین شد،
با لحن تندی جواب داد، واسه من غیرتی نشو مرتیکه، هر کاری دلم بخواد میکنم، تو دیگه از این به بعد هرچی بگم میگی چشم،
این هم تازه دفعه اول بود، مادرت باز هم قراره جنده من بشه، هر وقت که احساس کردم میخوام یه زن خوشگل رو جر بدم، باید شرایط رو آماده کنی مامان جون نازنینت رو پاره کنم.
وقتی اینا رو شنیدم دلم هوری ریخت، یعنی داشت شوخی میکرد؟ چون لحنش اصلاً به شوخی نمیخورد.
یکم لحنم رو تغییر دادم و نرم تر باهاش صحبت کردم،
گفتم: جواد دیوانه نشو، این کارا چیه دیگه، داداش تو قرار بود مادرم رو ارضا کنی اما خیلی باهاش بد برخورد کردی، تازه قرار نبود فیلم بگیری،
جوابی داد که تیر خلاصی رو به نگرانی های من زد :
مثل اینکه متوجه اوضاع نشدی سعید، پس بزار برات واضح بگم، یا من هر وقت خواستم مادرتو بکنم شرایط رو مهیا میکنی یا من این فیلما و عکسا رو اونجا هایی که نباید پخش میکنم، تازه به مادرت هم میگم که تو تو این ماجرا دخیل بودی، میدونی بعدش چی میشه دیگه، شیر فهم شدی؟
من لال شدم، دیگه نمیدونستم چی بگم، احساس کردم تو چاهی افتادم که خودم کنده بودمش، الان باید چه غلطی میکردم، دیگه هیچ کاری از دستم بر نمیومد، کیش و مات شده بودم، شهوت منو کور کرده بود وگرنه واقعاً چطور به این آدم در این حد اعتماد کرده بودم؟
تا یک هفته بعد اون روز همه چی مثل حالت عادی و روزمره پیش رفت، جز این که مامان یکم ناراحت به نظر میرسید، و طبیعتاً سعی میکرد به روی خودش نیاره و منی که مثلاً نمیدونم چه اتفاقی افتاده بویی نبرم از ماجرا.
تا اینکه جواد باز زنگ زد، با لحن دستوری گفت :
سعید تا فردا پس فردا میام سمت خونتون، شرایط رو اوکی کن
منم چاره ای جز اطاعت نداشتم،
مثل دفعه قبل مادرم رو خونه تنها گذاشتم و با ماشین رفتم سر کوچه و تو آیینه در خونمون رو پاییدم،
اما اینبار مثل اینکه جواد از دفعه قبلی کلید مادرم رو بزور گرفته بود و وقتی رسید دم در خونه دیگه با کلید درو باز کرد،
اما نکته عجیب این بود که جواد در رو نبست با فاصله سه دقیقه دو تا جوون حدوداً سی ساله بعد جواد رفتن تو خونه ما و در رو بستن.
من که داشتم از آیینه می پاییدم خونه رو سریع به جواد زنگ زدم، برداشت،
دیگه فهمیده بودم ماجرا از چه قراره اما نمیتونستم باور کنم، با حالت بغض و التماس ازش پرسیدم:
ـ جواد اون دو نفر کین که همراهت اومدن تو خونه ما؟
:با حالتی که داشت حال من رو به ریشخند می گرفت، گفت دوستام هستن دیگه، به نظرت نذارم از این سفره که از مادر جنابعالی پهن شده استفاده بکنن؟
بزار چند نفری به کوس و کون مادرت حال بدیم، خندید و قطع کرد.
من داشتم خودمو میخوردم که چه غلطی کردم راه برگشتی هم ندارم و هیچ کاری برای متوقف کردن این شرایط از دستم بر نمیاد، دل تو دلم نبود اون دو تا غریبه کین و الان تو خونه با مادرم دارن چی چیکار میکنن، چه بلایی قراره سرش میاد، خاک بر سر من.
تا ۴۰ دقیقه بلاتکلیفی دیدم گوشیم نوتیف اومد،
جواد بازم کلی عکس و فیلم گرفته بود و فرستاده بود.
تو فیلما و عکسا جواد و دو تا دوستش به طور فجیعی با مادرم رفتار میکردن مثل یک حیوون میکردنش و میخندیدن، مادرم ببینشون دست به دست میشد، داشتم دیوونه میشدم، مادر عزیزم افتاده دست چند تا گرگ و هر غلطی بخوان با مادرم میکنن و هیچ کسی نیست جلوشونو بگیره.
بعداً متوجه شدم که حتی این عضویا ابشونو میریزن تو کوس مادرم و رو مجبورش میکنن قرص اورژانسی بخوره تا حامله نشه ازشون.
این موضوع تا دو سه بار دیگه هر یک هفته در میون ادامه داشت،
دیگه علناً تو این مدت من و مادرم شده بودیم برده اراده جواد
بدون این که مامانم بدونه که من در جریان این اتفاقا هستم هر بار از ترس آبروش جلوی من طوری برخورد میکرد که من نفهمم مثلاً.
منم به روی خودم نیاوردم که چیزی میدونم،
اما خب مشخص بود هر بار که جواد و دوستاش ترتیب مادرم رو میدادن گاهی از شدت درد دارو میخورد یا لنگان لنگان راه میرفت.
برای بار ششم بود که من طبق معمول اون چند دفعه با ماشینم بیرون بودم و تو دلم خدا خدا میکردم که الان این چند تا حیوون وحشی چه بلایی دارن سر مادرم میارن، منتظر بودم که جواد بهم اطلاع بده کارشون با مادرم تموم شده، که دیدم گوشیم زنگ خورد، سعید بود پشت تلفن، با صدای آروم دستور داد : پاشو بیا خونه.
( از پشت تلفن صدای آه و ناله سوزناک مامان یکتای من میومد انگار دیگه از بس زیر چند تا نره غول گاییده شده بود نفسش دیگه بالا نمیومد )
با لرزش صدام و کیر نیمه شقم از تحریک این اتفاقا گفتم: الان؟
آروم گفت آره رو حرفم حرف نیار، زود بیا منتظرتم. رسیدی بگو،
حدود پنج دقیقه طول کشید تا از دوتا کوچه بالاتر برسم دم خونه، به جواد زنگ زدم، دو دقیقه بعد در رو باز کرد خیس عرق بود، یه تاپ سفید پوشیده بود، بیرون رو نگاه کرد کوچه رو پایید و به من که گیج و بُهت زده بودم اشاره زد که برم تو خونه، قلبم تو دهنم بود، مثل چی داشت می تپید، یعنی جواد چه خوابی برای من دیده بود، انقدر بی اختیار شده بودم که هر چی جواد میگفت بی چون و چرا انجام میدادم، دیگه کنترلم دست خودم نبود،
جواد رفت تو منم دنبالش. خونه ما از اون ویلایی های قدیمی همکفی بود که دیوار رو به حیاط شیشه های بزرگی دارن که تقریباً هال و پذیرایی خونه کامل مشخص بود، وقتی از پنجره چشمام به داخل افتادن چیزی که میدیدم رو باور نمیکردم، مادرم بین سه تا مرد ساندویچ شده بود، یکی زیر مادرم خوابیده بود و مادرم روش بود کیرش تو کوس مادرم پایین بالا میکرد، یکی از پشت روش خوابیده بود داشت کون مادرم رو می گایید و یکی دیگه هم از بالای سر مادرم تا ته کیرشو تو گلوی مادرم فرو میکرد و مادرم عق میزد، چشمای مادرم رو با چشم بند بسته بودن، دستاشم با بند از جلو بسته بودن، مادرم داشت وسطشون گاییده میشد و فقط بین نفس هاش میتونست ناله کنه، با این وضعیتی که دیدم دلم به حال مادرم سوخت، من باعث شده بودم به این وضع دچار بشه، آب دهنم رو قورت دادم، من چه جور پسری بودم که مادرم رو جلوی چشمم داشتن چند نفری میکردن و من نه تنها جلوشون رو نمی گرفتم بلکه داشتم نگاشون میکردم و تازه تحریک هم شده بودم کیرم شق شق بود و داشت می ترکید،
جواد که منو دید و یه نگاه به کیر شق شدم انداخت یه پوزخند زد و گفت : همونطور که حدس میزدم،
تو رو مادرت کراش بودی تمام این مدت، دوست داشتی گاییده شدن مادرت رو ببینی
بعد منو آروم هدایت کرد از حیاط به داخل خونه، من از یه طرف نمیخواستم برم داخل و به این صحنه نزدیک بشم از طرفی دیگه یه چیزی ته دلم میگفت برو داخل،
جواد نزدیک من شد و گفت بیا داخل برات سوپرایز دارم،
منم مثل بچه های حرف گوش کن رفتم تو، داخل هال بوی عرق مردانه و آب منی همه جای اتاق رو گرفته بود انگار که پا تو باشگاه بدنسازی گذاشته باشم، وقتی من و سعید رفتیم داخل، پنج نفر رو دیدم سه نفر داشتن ترتیب مادرم رو میدادن دو نفر دیگه رو مبل لش کرده بودن انگار که کارشون با مادرم تموم شده بود و از قبل گاییده بودنش، برگشتن نگامون کردن و یه لبخند تمسخر آمیز رو لباشون بود که پسره رو ببین مادرشو داریم جلو چشمش میکنیم وایساده نگاه میکنه، ولی هیچی نگفتن انگار که جواد از قبل بهشون گفته بود چیزی نگن، یه چند دقیقه ای گذشت که با تند شدن نفس اون سه نفر متوجه شدم داره آبشون میاد، دونه دونه آبشون اومد و ملاحظه نکردن که ممکنه مادرم رو حامله کنن طولی نکشید که کوس و کون مادرم از آب غلیظ و سفید این غریبه ها پر شد، مادر معصوم و خوشگلِ بیچارم هم یه آه سوزناک کشید که دلم براش کباب شد، اما کیرم بر عکس حس پشیمونی من، بیشتر سفت شده بود با دیدن این صحنه، اون سومی هم که داشت face fuck میکرد مادرمو لحظه آخر با وحشی گری تا ته، کیرشو تو حلق مادرم فشار داد و با بیرحمی تمام دستشو گذاشت پشت سر مادرم تا مامان یکتای من نتونه سر خودشو آزاد کنه، اون عوضی آبشو تو همین حالت تو دهن مادرم خالی کرد، مادرم داشت خفه میشد، که رهاش کرد و کیرشو در آورد، مادر عزیز من به محض در اومدن کیر سرفه کرد و منی سفید اون عوضی رو که یه مقدارش رو احتمالا به اجبار قورت داده بود مابقیش رو ریخت بیرون، پسره هم برگشت با پوزخند پیروز مردانه ای که ببین من مثل حیوون با مادرت رفتار کردم منو نگاه کرد و منم تمام گوشام قرمز شده بود از شدت هیجان دیدن این صحنه ها تمام تنم داشت میلرزید، دیگه داشتم دیوانه میشدم، که جواد آروم در گوشم گفت حالا وقتشه، من اول نفهمیدم منظورش چیه
اما آروم در گوشم گفت، ببین من رفیق نامردی نیستم الان وقتشه به آرزوی همیشگیت برسی، زود باش لخت شو، مادرت جلوته، کیرتم که شقه و آماده، مادرتم که چشم بند داره و نمیفهمه تویی فک میکنه یکی از ماهاییم
تازه فهمیدم چی تو ذهن جواد بوده، واقعاً باید به حرفش گوش میدادم و اون کار رو میکردم؟
یعنی من، پسرش، باید مادر خودم رو، عزیز دلم رو، پاره تنم رو میکردم؟
تو همین فکرها بودم که جواد گفت یالا دست به کار شو سعید این فرصت دیگه برات پیش نمیاد، شروع کرد به درآوردن پیراهنم منم به ناچار همراهی کردم در چشم به هم زدنی لخت شدم آروم آروم رفتم سمت مادرم که تازه از چنگ این وحشیا رها شده بود حالا به پشت خوابیده بود و داشت نفس نفس میزد، شکم قشنگ و صافش آروم بالا و پایین میرفت، اون رون زنونه زیباش، اون سینه های خوش فرم و سفیدش که رگ های ریز آبی روش مشخص بودن، اون لبای غنچه ایش، چرا باید انقدر زیبا باشی یکتا، کیرم داشت منفجر میشد، روی بدن برهنه مادرم دراز کشیدم پوستم به پوستش خورد گرمای وجودش رو احساس کردم همونطور که وقتی کوچیک بودم تو بغلش بودم، با این تفاوت که حالا کیر شق شده پسرش بدون اینکه بدونه من پسرشم، داشت آروم به سمت کوس آبدار و لیزش نزدیک میشد، از همون جایی که ازش به دنیا اومده بود، تمام بدن مادرم با آب منی این شش نفر که حالا هر کدوم از هر گوشه داشتن به سکس مادر و پسر نگاه میکردن، پوشیده شده بود، بوی آب کمر همه جا رو گرفته بود، حتی گوشه لب مامان هم آب کمر اون پسر آخریه آویزون بود، اما اینا برام مهم نبودن، مهم این بود که دارم مادر عزیزم رو میکنم، چیزی که تو خواب و رویا فقط میدیدم، با یه فشار آروم، کیرم سر خورد و رفت تو کوس مامان یکتا قشنگم، یه آه آروم زنانه کشید که باعث شد حشری تر بشم و شروع کردم به تلمبه زدن مادرم، اول آروم و بعد تند تر مامانم زیرم ناله میکرد، با خودم گفتم بی وجدان گاییده شدن توسط شیش نفر بس نبود که تو هم نفر هفتم داری مادر بیچاره خودتو میکنی اما شهوت دیگه وجدان نمی شناخت، چه لذتی داشتم می بردم، من معمولاً آبم دیر میاد، اما به قدری تحریک شده بودم که قبل گذاشتن کیرم تو کوس مامانم پیشابم اومده بود یکم، حالا تنها با چند دقیقه تلمبه زدن داشت آبم میومد، وقتی داشتم به اوج میرسیدم میخواستم تنظیم کنم که موقع انزال بکشم بیرون و آبمو بریزم روی شکم مادرم،
اما اتفاق عجیبی افتاد، وقتی دیگه یک ثانیه مونده بود انزال بشم و نفسم به شماره افتاده بود،
تا رفتم در بیارم کیرمو، متوجه فشار پای یک نفر پشت باسنم شدم، هر چی تلاش کردم کیرمو در بیارم اون کسی که پشتم بود محکم تر منو به جلو فشار داد و نه تنها نذاشت کیرم در بیاد بلکه کیرم تا ته، تا جایی که جا داشت فرو رفت تو کوس مادرم، دیگه نتونستم نگه دارم خودمو، آبم با فشار با سه چهار بار انزال تو کوس مادرم تخیله شد، انقدر با اون فشار پای از پشت، کیرم عمیق تو کوس مامان یکتا بود، که فک کنم رحم و واژن مادرم پر از آب من شد، همزمان حس لذت بی نهایت ارضا شدن با بدن مامان و حس شرم و خجالت من رو در بر گرفت، در همین حین برگشتم نگاه کردم دیدم این جواد بود که با پاشنه پاش باسن منو فشار داده بود تا من آبمو بریزم توی کوس مادرم، با لبخند شیطنت آمیزی که روی لبش بود فهمیدم از اول نقشه اش همین بوده،
اما شیطنتش به همینجا ختم نشد و کاری کرد که تا ابد زندگی من رو تغییر داد، با یک حرکت ناگهانی اومد جلو و …
چشم بند مادرم رو برداشت.
من با مادرم تو همون حالتی که روش خوابیده بودم چشم تو چشم شدم، خشکم زد، کاملا بدنم یخ کرد، مادرم با حالتی از تعجب و حیرت من رو نگاه کرد که از شدت خجالت نمیدونستم الان باید چه حرکتی بکنم،
در همین اوصاف بودم که جواد تیر خلاصی رو هم بهم زد،
دست مامان رو باز کرد، به دوستاش اشاره زد که لباس بپوشن و تا یه ربع بعد تو خونه کسی نبود جز من و مادرم که هر کدوم برهنه رو به روی همدیگه نشسته بودیم، من و مادرم رو تو اون وضعیت با هم تنها گذاشت،
مامانم دیگه بهم نگاه نمیکرد، بعد بدون این که کلامی به زبون بیاره بلند شد و رفت سمت حموم، من یه نفس راحت کشیدم، انگار به طور موقت خلاص شدم از این مخمصه، چون انتظار داشتم بدترین حرف ها و دشنام ها رو ازش بشنوم،
داشتم فکر میکردم که از الان به بعد چجوری تو چشمای مادرم نگاه کنم که دیدم گوشیم زنگ خورد، سعید بود
اول از شدت عصبانیت نمیخواستم جواب بدم، بعد پیش خودم گفتم دیگه چیزی برای از دست دادن ندارم، بزار ببینم چی میگه، برداشتم
ـ سلام سعید، رفیق من، قبل اینکه حرفی بزنی فقط خواهشاً گوش کن
ببین میدونم فک میکنی من در حقت بدی کردم اما میخوام بگم اینطوری نیست، درسته من از مادرت سو استفاده کردم و لذت بردم که امیدوارم منو ببخشی اما تهش به فکر تو هم بودم، تویی که رفیق منی و میدونستم تو خیالات و آرزو هات دوست داری با مادرت سکس داشته باشی، من این کارا رو کردم که تو به آرزوی دلت برسی رفیق،
الان هم زنگ زدم بگم دیگه نه خودم نه این نره خرا سمت
خونه شما و مادرت نمیان، براشون قدغن کردم خیالت راحت، هر چی عکس و فیلم هم دارم پاک کردم، به هر حال نون و نمک همو خوردیم، دمت گرم که این مدت اجازه دادی با مامانت حال کنم، من تا ماه بعد از تهران میرم شهرستان، شاید دیگه نبینمت و بهت زنگ نزنم،
اینا رو گفتم که نگی من بی معرفت و عوضی ام، من به فکر تو هم بودم از اولش، میدونستم به هیچ روش دیگه ای شاید نتونم تو را به آرزوت برسونم، این وسط منم یکم سود بردم دیگه، شرمنده داداش، خداحافظی.
میخواستم بهش بگم تو مادرمو گاییدی ، رابطه من و مادرم هم به مویی بنده الان، اونوقت تو بهم خوبی کردی تازه؟
که پیش دستی کرد و گوشی رو قطع کرد.
من موندم و مادرم و مسئله ای که نمیدونستم چطوری باید جمعش کنم، چاره ای نبود، دیگه نمیشد تو روی مادرم نگاه کنم، بلند شدم لباس پوشیدم، یه کاغذ گرفتم برای مادرم یادداشت گذاشتم، روش نوشتم:
« واقعاً متأسفم، نمیدونم باید چی بگم یا چی کار کنم »
و از خونه زدم بیرون.
تا شب بیرون بودم و دور میزدم و فکر میکردم بلکه ببینم چه خاکی باید رو سرم بریزم. همینجور توی فکر بودم که یهو مادرم زنگ زد به گوشیم، یخ کردم، یعنی چیکارم داره، چی میخواد بهم بگه، از ترس بر نداشتم،
تماسش شد دوبار سه بار چهار بار، اما من جرأت جواب دادن نداشتم، بعدش پیام داد:
سعید جان بیا خونه، ازت عصبانی نیستم، میخوام باهات صحبت کنم پسرم، منتظرتم.
این پیام رو که خواندم یکم دلگرم شدم، اما باز هم شک داشتم که نکنه مادرم داره الکی میگه، اما با شناختی که از مادرم داشتم میدونستم که حرفش حرفه، با ترس و لرز راهی خونه شدم، یک ربع دم در با خودم کلنجار رفتم که برم تو یا نه،
بالاخره دلو به دریا زدم و رفتم تو حیاط، همه چی آروم بود،
در خونه رو باز کردم و رفتم تو، در کمال ناباوری همه چی مرتب بود و بوی غذا میومد.
یعنی من دارم خواب میبینم، همه چی مثل روال عادی زندگی همیشگی مونه؟ انگار نه انگار که این اتفاقا افتادن
رفتم که برم سمت اتاق دیدم مامان یکتام از داخل آشپزخونه اومد بیرون، با یه لباس خواب زیبای مشکی رنگ از جنس حریر، پاهای قشنگ و زنونه اش از زیر لباس خودنمایی میکرد و خط سینه اش معلوم بود، یه آرایش ملایم هم کرده بود، من وقتی دیدمش همون وسط حال ماتم برد، خشکم زده بود هیچی نمیتونستم بگم، تا اینکه اولین جمله از زبون مامان در اومد، با لبخند گفت:
بیا بشین سر میز، حتماً گرسنه ای، شام همون غذایی که دوست داری درست کردم
انتظار هر برخوردی از مادرم داشتم الا این رفتار،
مات و مبهوت مثل بچه کوچولو ها رفتم سر میز نشستم و کارای مادرم رو زیر نظر گرفتم، بعد این که غذا رو آورد اومد روبه روی من سر میز نشست و برای من و خودش غذا کشید
شروع کرد به خوردن و منم شروع کردم به خوردن شام، چند تا لقمه اول رو که خوردم دیدم بغض کردم انتظار این رفتار بزرگ منشانه رو از مادرم نداشتم بعد از اون همه مصیبتی که من باعثش بودم انقدر خوب و مهربون داره باهام برخورد میکنه،
دیگه نتونستم تحمل کنم، بغضم ترکید و شروع کردم به هق هق کردن، مامان لقمه اش رو خورد و با صبوری و آرامش از روی صندلی بلند شد و اومد کنارم
بلندم کرد و رفتیم روی کاناپه نشستیم
منو در آغوش گرفت و سرم رو به سینه هاش فشرد.
آروم گفت : عیبی نداره، میدونم چه حالی داری
مامان تو رو بخشیده، نیاز نیست ناراحت باشی
باید بهت اعتراف کنم که من مدت زیادی بود که سکس نداشتم و شهوتم رو سرکوب کرده بودم، برا همین اون سکس ها رو با چند تا مرد دوست داشتم با این که اذیت هم شدم و اون وحشیا باهام بدرفتاری کردن،
نمیدونم اینو برا این گفت که من ناراحت نشدم یا واقعی گفت
با چشمای اشک آلود بهش نگاه کردم و گفتم
مامان دیگه نمیزارم همچین اتفاقی تکرار بشه، اینو بهت قول میدم،
وقتی داشتم این حرفا رو میزدم با محبت بهم نگاه میکرد و لبخند گوشه لباش بود و موهام رو نوازش میکرد،
بعد انگشت اشاره اش رو گذاشت روی لبام به معنی این که دیگه ادامه نده و گفت: میدونم عزیزم، میدونم
و در یک آن لباش رو آورد جلو و گذاشت روی لبام من کاملا متحیر از این حرکت، منم که حالا آروم شده بودم طعم اون لبای شیرین تمام تلخی های این مدت رو برام از بین برد، بدنم گرم افتاد و منم شروع کردم به لب گرفتن از مامان قشنگم.
بعد یه بوسه آبدار و طولانی مامان سرش رو آروم برد عقب و در حالی که توی چشمام زل زده بود گفت:
من تمام این سال ها میدونستم تو رو من نظر داری،
سعید من، از این به بعد میخوام تو منو بکنی
میخوام از این به بعد وقتی بیرونیم من و تو مادر و پسر باشیم و وقتی تو خونه ایم، زن و شوهر
وقتی جدیت و برق شهوت رو تو چشمای بادومی مادرم دیدم
تازه فهمیدم جواد واقعاً باعث شد به آرزوم برسم
مامان دوباره یه بوسه به لبام زد و از روی کاناپه بلند شد یکی دو قدم عقب تر رفت و دست های کشیده و ظریف و زنانه اش رو آروم برد پشت کمرش و با ناز و کرشمه و بند لباس خوابش رو باز کرد،
لباس آروم از روی بدنش سر خورد و اول سینه های قشنگش معلوم شدن بعد کل بدنش لخت شد و کاملا برهنه رو به روی من وایستاد و مستقیم تو چشمای من نگاه کرد و بهم چشمک زد :
تو که بدن لخت منو دیدی!
انگار منتظر حرکت بعدی از من بود،
من انگار که رویا هام داره به واقعیت تبدیل میشه آب دهنم رو قورت دادم، همین کافی بود تا مامان آروم آروم و با عشوه بیاد سمتم و جلوم بین دو تا پام زانو بزنه
در حالی که از بالا داشتم بهش نگاه میکردم اونم نگاه معنا دار و پر از شهوتش رو ازم بر نمیداشت
دستش رو از روی رونم به سمت لای پام کشید و کیر نیمه شقم رو از روی لباس مالید،
با یک اشاره گفت شلوارت رو در بیار مامان میخواد برات ساک بزنه
همین جمله کافی بود که کیرم کامل شق بشه
شروع کردم به درآوردن شلوار و شورتم همزمان که یکتا هم با هوس کمکم کرد و چنگ زد و شلوارمو از پام در آورد
حالا فاصله سر مامان با کیر شق شده من به اندازه ای بود که نفسش رو روی سر کیرم حس میکردم
داشتم از شهوت میمردم
اما مامان هیچ کاری نمیکرد و داشت منو تشنه نگه میداشت
پرسید میخوای مامان کیرتو بخوره؟
منم سر تموم دادم که یعنی آره
همین که گفتم آره
با یه حرکت ناگهانی کل کیرمو گذاشت داخل دهنش،
وای، انگار اون لحظه تو بهشت بودم
مگه میشه انقدر نرم و گرم و لیز
باورم نمیشد کیرم تا ته تو دهن مادرم باشه
لذتی از این بالاتر وجود نداره
بعد کیرمو از دهنش در آورد و دوباره گذاشت داخل دهنش و اینبار شروع کرد به ساک زدن
انگار که داره یه بستنی رو با ولع لیس میزنه و میخوره
من تا حالا این لوند بازی ها رو از مادرم ندیده بودم،
انقدر حرفه ای ساک میزد که بعد چند دقیقه احساس کردم انقدر تحریک شدم که داره آبم میاد.
گفتم مامان داره میاد
یه لبخند شیطنت آمیز زد و گفت بریز تو دهنم میخوام آبتو بخورم
دستشو گذاشت پشت دو تا لپ کونم و محکم تر ساک زد و عمیق تر فرو کرد تا ته حلقش به طوری که دو سه بار عق زد
من دیگه تقریباً به اوج رسیده بودم
دو بار توی دهن مامان انزال شدم
یه بار هم کشیدم بیرون انزال ریخت روی صورتش
و روی مژه ها و ابروهاش
دیدن خود این صحنه که آرزوی همیشگی من بود و به خودی خود تحریک کننده بود
وقتی مامان آب منی داخل دهنشو قورت داد در حالی که آب من از مژه های چکه میکرد
به جرات میتونم بگم دوباره از شدت شهوت این صحنه دوباره کیرم شروع کرد به شق شدن
انگار که با این حد از شهوت بین مادر و پسر نیازی به سیلدنافیل و ترامادول نبود.
من که ارضا شده بودم اما میدونستم هنوز مامانم رو ارضا نکردم
مامان آب روی صورتش رو با دست پاک کرد مالید به تی شرت من
بعد با ناز و ادا گفت، اوع اوع فک نکن تموم شده، مامانی هنوز ارضا نشده ها
منم گفتم: مامان تا امشب من چند بار ارضات نکنم ول کنت نیستم خانوم شیطون
با خنده عشوه گرانه ای بلند شد اومد روم نشست
کیر نیمه شقم که همچنان داخلش آب بود رو تنظیم کرد رو کوسش
اول آروم به کسش مالید که متوجه شدم خیس خیسه
بعد آروم گذاشت توش
چقدر نرم و خیس بود، نیازی به لوبریکانت نبود واقعاً
ترکیب آب من و مادرم لوبریکانت طبیعی بود، من یه لحظه با شک گفتم مامان آب من نریزه تو
با خنده گفت چطور آب مردم میریزه تو کوس مامانت هیچی نمیشه
عیبی نداره اصن بریز تو قرص میخورم
منم که با این حرفش خیالم راحت شد با اطمینان کیرم رو سُر دادم تو کوس مامان
یه آه بکن تو کشید و باعث شد کیرم تقریباً کامل سفت بشه
بعد کنترل سکس رو گرفت دست خودش و هی بالا و پایین کرد
داشتم از فرط لذت دیوانه میشدم
کی باور میکرد مامان روی من نشسته باشه و کیر سواری کنه در حالی که سینه هاش بالا و پایین میرن؟
اخ من فدای اون وجود نازنینت بشم مامان عزیزم
دلم میخواست تا ابد این صحنه ادامه داشته باشه
که دیدم حرکات مامان سریع تر شد و نفسش به شماره افتاده
متوجه شدم داره ارضا میشه منم از پایین کمکش کردم و سرعت تلمبه رو بیشتر کردم
اونم سرعت بالا و پایین رفتنش رو همزمان با من بیشتر که یکدفعه از حرکت وایساد پاهاش رو محکم جمع کرد یه جیغ آروم کشید و سفیدی چشماش مشخص شد نفسش بند اومد
پاهاش شروع کردم به لرزیدن بدون اراده،
همزمان احساس کردم آب مامان شر شر روی کیرم خالی شد
و از خایه هام سرازیر شد و تمام مبل رو خیس کرد
کل کیر و خایه من شد آب مادرم
آخ داشتم دیوونه میشدم
منم سریع دستمو بردم دور کمرش تو همون حالت ارضا شدنش سینه هاشو گذاشتم تو دهنم و نوک سینه هاشو میک زدم و خوردم
با این کارم بدنش هم شروع کرد به لرزیدن و ارضا شدنش طولانی تر شد
انقدر نفسش بند اومده بود که یک لحظه نگران شدم نکنه اتفاقی برایش بیفته که چند لحظه بعد نفسش سر جاش اومد و چشماش دوباره به حال عادی برگشت و نفس نفس زنان گفت، سعید من جان دلم من سال ها بود اینجوری با عشق ارضا نشده بودم حتی اونجور که اون وحشیا منو کردن اینجوری ارضا نشده بودم
مرسی عزیز ترینم که امشب این حس قشنگو به مامان هدیه دادی
لبشو اورد جلو و شروع کردیم به لب گرفتن عاشقانه از هم
تا نیمه شب اون شب سکس ما ادامه داشت
از اون شب من و مامان اولین سکس رسمی مون شروع شد
دیگه سکس همیشگی ما به راه بود و همیشه خونه ما صدای آه و ناله و تلمبه پیچیده بود و من مرد اون خونه شده بودم
من بعد از همه این اتفاقا میتونم بگم که خوشبخت ترین مرد روی زمین بودم که این شانس رو داشتم که با مادرم این زن زیبا و کامل معاشقه کنم. فکر نمیکنم دیگه حسرتی توی زندگیم داشته باشم.
نوشته: نیکو سرشت
34 پاسخ به “مامان منو ببخش”
چندش
نیکو سرشت نه! پست فطرت …
ولدزنا
اینا رو برای چی منتشر میکنی؟یعنی حال ادم بهم میخوره. بعضیا چقدر کثافتن.
اینجا شده زنا کده
عالی
داستانا شده گی و بیغیرتی! دیسلایک
با اینکه داستانه ولی باید اینو بگمبه جای پدرت تو باید میمردی حرومزاده بیغیرت سیب زمینی کونپاره
خیلی خوب بود بازم بنویس
کاش کلمه ای یا جمله ای پیدا می شد که بشه در مورد که بدترین موجود روی زمینی گفت اما مطمنا وجود نداره،فقط باید گفت متاسف ام برای همه مردم این کشور که تو و امثال تو هم را در کنار خود دارند کاش نشانه ای داشتید که شناخته می شدید
این داستانت بدجور ادمو تحریک میکنه
خیلی تحریک کننده بود، ولی بهتر بود میگفتی رفیق ت چطوری تو نیم ساعت فوری مامانت رو کرد، و یا مامانت از سکس های گروهی بگه که چ حالی داشته
تاثیر مستقیم شیشه تو داستان نویسی کمتر شعر تلاوت کنید لعنتیا
نیکو سرشت داستانت خیلی اولش غم انگیز بود خیلی درد ناک بود وای باز معرفت داشت بیخیال تو و مادرت شدامیدوارم زندگی به کامت باشه
چقدر زیبا و عالی بود خاطره ات . ممنون
آفرین بهت کار درست انجام دادی خوش بحالت
داستانت نواقص زیاد داشت و یکم غیر واقعی بود
چقدر کص گفتی
بچه سال
عااالی بود. دیوونه وار ارضا شدم
نجاست گربه
میبینم که بچه های بالا همچنان دارن با قدرت پروژه رو پیش میبرنآخه شما چقدر کونده پررو هستیدبااینکه منو چند تا دیگه از کاربرای آگاه بکن تو چندین بار دستتون را رو کردیم و اطلاع رسانی کردیم که برنامه ی شماها چیهاز رو نمیرید.ای مادرتون و سگ بگاد که جز شر و ویرانی هیچی برای این مملکت نمی خوایید.
ف ر وشعکس نابیایرانیداف و زوج هادیدن نمونه پیتل mohi_xzzتعداد 20هزار تا
دقیقا چی میزنین که این توهومات میاد تو مغزتون کونیا
سعید کردش یا جوادمامانت جنده است پیِش نرو خودتم باهاش بده
حتی اگر اشتباه اول رو مرتکب شدی فرصت جبرانشو داشتی. براحتی میتونستی جوری برنامه ریزی کنی که بدون جلب توجه بکشیشون
خیلی راحت میتونستی افقیش کنی …بی دردسر
خیلی راحت میتونستی افقیش کنی …بی دردسر
برادر محترم اگر نگم بدترین که قطعا هم میتونه بدترین باشه ، ولی یکی از بدترین و چرت ترین داستانهایی بود که تو سایت منتشر شدههرچقدر سعی میکنم که نقد رو داستانت بزارم اونقدر بی محتوا ، غیر منطقی و اگه خلاصه کنم چرت نوشتین که واقعا ارزش بررسی کردن هم ندارهمن تا اونجا خوندم که از تو آیینه نگاه کردی دوستت دراومدو دیدم از اون داستانهایی هست که وقت آدمو تلف میکنن
خب داستان میخوای بسرایی چرا مادربینواتو خراب میکنی
قشنگ بود آفرین ادامه بده
قشنگ بود آفرین ادامه بده
فاعلم سایز بزرگ از بندر عباس
از داستانت خوشم اومد و خودمم میخوام رو مامانم پیاده کنم با اینکه میدونم پایانش احتمال 90 درصد اینطوری نخواهد بود