روی صندلی کز میکنم و با پرواز خیال سفر میکنم به سرزمین عشق های خوش فرجام ؛ بی هیچ پایان تلخی ، عاشق و معشوق همه کنار هم خوشحال و خوشعاقبت زندگی میکنن ، جایی تو سرزمین رویاها .
تو همین افکارم که نوهم آیهان صدام میزنه : پدرجون ؟ پدرجون خوابیدی ؟ مگه نمیخواستی بریم انباری رو تمیز کنیم که نجاره بیاد برات قفسه بزنه ؟
چشمام رو باز میکنم و بهش نگاه میکنم . لبخند میزنم و میگم : آره خوشگلم ، من که نخوابیدم ؛ بیا بریم ، بیا . بنیآدم تا زندهس دردسر داره . پیر شدیم ولی از زندگی سیر نشدیم .
آروم آروم پشت سر آیهان راه میرم تا میرسیم به انباری گوشه حیاط . آیهان کنار در میایسته و من کلید میندازم و در انباری رو باز میکنم . اوه اوه اوه ! چه گرد و خاکی ! چقد هوا خفهست ! آروم آروم میرم تو انباری و انگشتم رو روی میز میکشم . رد انگشتم میمونه روی میز . کاغذ ها و یهسری آت و آشغال های وی میز رو برمیدارم و میدم به آیهان تا ببره بزاره دم دروازه . یه کارتن بزرگ هم روی میز هست که دیگه زورم نمیرسه بلندش کنم . چندتا کتاب رو جابجا میکنم و سر آخر که صندوقچه قدیمی رو بلند میکنم که ببرم بزارم دم در ، بخاطر ضعف پیری از دستم رها میشه و میافته روی زمین و محتویاتش میریزه بیرون . خون توی رگهام خشک میشه و چشمام روی وسایل ثابت میمونه . من که آلزایمر نداشتم ، پس چرا اینا رو فراموش کرده بودم ؟ به دفترچه یادداشت قدیمیم ، دستمال پارچهای ابریشمی ، شونه فلزی که حالا به گمونم خیلی وقته که زنگ زده و پیرهن کهنه رنگ و رو رفتهای که میشه رد گذر زمان رو از روش تشخیص داد نگاه میکنم . خم میشم ، جمعشون میکنم و دوباره میزارمشون توی صندوقچه و همینجوری بالاسر صندوقچه میشینم . آیهان میاد توی انباری و با دیدنم میگه : پس چرا نشستی پدرجون ؟ خسته شدی ؟
دیگه حوصله تمیز کردن اینجا رو ندارم و مشتاقم بعد از سالها تو تنهایی خاطراتم رو مرور کنم ، بخاطر همین به آیهان میگم : طبیعتا من با ۹۸ سال سن نباید بتونم تو این دخمه حتی نفس بکشم ، چه برسه به تمیزکاری !
آیهان میاد کنارم میشینه و به صندوقچه اشاره میکنه و میگه : این چیه پدرجون ؟ کجا بود ؟
میگم : این گنج زندگی منه ؛ خیلی وقت پیش گمش کرده بودم ، حالا پیداش کردم .
☆ ☆ ☆
در صندوقچه رو باز میکنم و با اینکار انگار وارد یه جهان دیگه میشم ، انگار دیگه پیر نیستم و مثل هشتاد سال قبل هنوز همون نوجوون ۱۷ سالهم ؛ وسایل رو کنار میزنم و دفترچه یادداشت روزانهم رو میارم بیرون . این اولین دفترچه یادداشتم نبود ولی تنها دفترچهای بوده که حالا برام باقی مونده ، لابد برای اینکه تو چشم نبوده ؛ نمیدونم . دفترچه رو باز میکنم و دنبال روز مورد نظرم میگردم ، نمیدونم دقیقا چه روزیه ولی حدودش رو میدونم . ورق میزنم و روی یه صفحه نگه میدارم .
نوشته بودم :
پنجشنبه ۷ فروردین ماه سال ۱۳۲۰ – تهران
امروز یک هفته از پایان سال ۱۳۱۹ و آغاز سنه ۱۳۲۰ میگذره . این چندروز انقدر سرگرم مهمانی های دربار و جشن های بازار بودم که وقت نکردم یادداشتی بنویسم . از ضیافت عصمت دولتشاهی توی کاخ کوچیک شهوند و مهمانی محمود جم توی باغ سعدآباد تا دومین جشن نوروزی که فوزیه توی ایران برگزار کرده که البته جالبترینش هم همین جشن فوزیه بود که بنابر تازه وارد بودن و لابد چشم و همچشمی سنگ تمام گذاشت و از هیچ تهیهای فروگذار نکرد ، لباس های مخمل و زری و دستههای حوری و پری گواه از خرج های دهانپرکن بود . البته شیکترین شخص حاضر در مجلس خود فوزیه بود که تازه از قاهره و کاخ مادرش ملکه نازلی برگشته بود و تمام لباس ها و جواهراتش از لندن و رم و برلین براش فرستاده شده بود ؛ البته تاجالملوک هم جشنی برگزار کرده بود اما من چون مجموعا دیدگاه جالبی نسبت به تاجالملوک ندارم ، همراه خانواده نرفتم و توی عمارت موندم . هوای تهران دیگه کمکم داره رو به خنکی میره و سرمای سوزناک و مرموزش رو از دست میده اما بنابر احتیاط بخاری نفتی های عمارت و شومینه اتاق من هنوز روشنه ولی حتی همین حالا هم عطر شکوفه ها تو پامنار و میدون سپه و سلطنتآباد بیداد میکنه . رخت و ریخت مردم نو شده و حتی چهره کریه بخش های فقیر نشین هم کمتر توی ذوق میزنه ؛ بچه ها دسته دسته تو خیابون دنبال هم میدون و شلوغ میکنن ؛ حوالی منیریه که غلغله بود از ازدحام جمعیت و بیکاری معرکهگیر ها . گذشته از این چیزایی که نوشتم ، توی مهمونی عصمت دولتشاهی یه چیز اعصابم رو بهم ریخت ؛ یه نفر ، یه شاگرد شوفر ، شاگرد شوفر ملکه عصمت …
چشمام رو میبندم و سعی میکنم یه تونل خیالی درست کنم و برم به ۸۱ سال قبل ؛ به شب اون مهمونی ؛ به اون لحظه و به اون ساعت تا ببینم از این داستان راستین و از این قصه پر غصه چی یادم مونده . توی تهرانم ؛ باغ سعدآباد و کاخ شهوند ؛ شب ۴ فروردین سال ۱۳۲۰ . چشمام رو باز میکنم و نگاهی به دور و برم میندازم . چقدر شلوغه اینجا ، چقدر همهمهست . مردا و زنا چندتا چندتا تو گروه های مختلف به روش مهمونی های اروپایی دور هم حلقه زدن و باهم صحبت میکنن . سرم رو برمیگردونم و به آدمای اطراف نگاه میکنم ، مادرم و ملکه عصمت و چندتا زن دیگه دور هم روی مبل بزرگ روبروی شومینه نشستن و شک ندارم حسابی تو پوستین تاجالملوک افتادن و دارن قشنگ از خجالتش درمیان و غیبتش رو میکنن . گوشه دیگه سالن فوزیه تنها نشسته و با شهناز ۶ ماهه که تو بغلشه سرگرمه . یکی از درهای سالن پشت سرهم باز و بسته میشه و پیشخدمت ها راه به راه میان و میرن و با شربت و شیرینی و میوه پذیرایی میکنن . یهو یه زنی میاد وسط سالن با صدای بلند کف میزنه و بعد از ساکت شدن جماعت با صدایی که همه بشنون میگه : خانوما ، آقایون ، لطفا سکوت کنید ؛ مهمان عزیزی داریم که برای هنرنمایی تشریف آورده ؛ خانم قمرالملوک وزیری افتخار دادن و مجلسمون رو منور فرمودن !
چند ثانیه بعد در سالن باز میشه و قمر میاد تو سالن و با بعضیا درخور حال ، احوالپرسی میکنه . بعد از پذیرایی ، شروع میکنه به خوندن تصنیف دختران سیهروز که در مذمت حجاب اجباری و شیوخ خشک مغز زیادهروعه و شدیدا موردعلاقه روشنفکران و رضاشاهه :
ای دختران سیروس ! تا به کی در افسوس ؟
زیر دست مردان تا به چند محبوس ؟
کرد چاره ایران دختران ساسان
تا به کی خموشی ؟ ای زنان ایران !
هیچکس خبر نیست ، فکر خیر و شر نیست
ای رجال ایران ، زن مگر بشر نیست ؟
(صدای کف زدن زنا بلند میشه و ملکه عصمت به قمر خلعت میده )
چند در حجابی ؟ تا به کی به خوابی ؟
از وجود شیخ است کین چنین خرابی
مملکت خراب است ، ملتش به خواب است
دختران حساس ، وقت انقلاب است
دختران ملت تا به چند ذلت ؟
بیافکنید از سر ، چادر مذلت
آواز همچنان ادامه داره اما من دلم سکوت میخواد ، خصوصا سکوت بهشت سعدآباد . بلند میشم و آروم آروم از سالن خارج میشم و میرم تو باغ ؛ تو نگو باغ ، بگو بهشت برین . چمن های مرتب شده ، درختای ردیف و به قاعده ، ریسه چراغای رنگارنگ که کل باغ رو روشن کردن ، استخرهای پر از آب ، برکه های خیالانگیز ، آب نماهای مرمر ، خرگوش هایی که تو باغ رها شدن تا باعث زیبایی بیشتر بشن ، همه و همه کنار هم کاری میکنن آدم خیال کنه یه تیکه از بهشت افتاده توی تهرون . روی چمنا قدم میزنم تا میرم و میرسم به یه نیمکت ، زیر یه درخت . روش میشینم ، به پشتیش تکیه میدم ، چشمام رو میبندم و یه نفس عمیق میکشم ؛ آخییییش !
یه صدا از کنارم میاد : آره ! واقعا هم آخیش داره ؛ انگار صحیح و سالم از پل صراط رد شدی و رسیدی به خودِ خودِ بهشت .
ترسیدم ! چشمام رو سریع باز و میکنم و وحشتزده بهش نگاه میکنم . این دیگه کیه ؟ چقدر جذابه ! خیلی خوشگل نیست ولی خیلی جذابه ، لااقل از نظر من !
یخورده چشمام رو کوچیک میکنم و سریع و با تعجب میگم : چی ؟
- اینجا رو میگم ؛ سعدآباد رو ؛ خب میدونی ، راستش من اینجا زندگی میکنم . بس که هوای اینجا خوبه آدم حیفش میاد بیرون اینجا حتی نفس بکشه .
یه نگاه به سر تا پاش میندازم . رخت و وضعش که به اعیونا نمیاد .
- احیانا باید کلفتی ، نوکری ، غلامی ، بردهای ، خواجهای ، چیزی باشی دیگه ؟ نه ؟ چون به سر و وضعت نمیخوره از اشراف باشی .
بلند خندید و یه گاز گنده به سیب توی دستش زد و گفت : خواجه که نه ؛ ولی خب مثل شما شاهزاده هم نیستیم .
بعد نگاهش رو انداخت به خرگوش کنار استخر و کلمه به کلمه گفت : اینجانب شاگردِ شوفرِ علیاحضرت ملکه عصمتالملوک دولتشاهی میباشم . دارم وردست عموم شوفری یاد میگیرم تا بعد از اینکه ملکه عصمت مرخصش کرد ، من بشینم جاش و بشم شوفر اول ملکه . تازه ، زنعموم هم آشپز ملکهست !
نتونستم جلوی خندم رو بگیرم . خندیدم و با تمسخر گفتم : اولش یه جوری گفتی اینجا زندگی میکنم من خیال کردم بابات نصف اینجا رو انداخته پشت قباله ننهت !
- برای زندگی کردن نیاز نیست آدم شاه باشه ، فهمیدی شاهزاده ؟
- نوکری و کلفتی و پادویی و شوفری هم زندگی نمیشه ، حالیت شد رعیتزاده ؟
- تو دوره خودتون مردم رو با همین طرز فکر کهنه و پوسیده داشتین بدبخت میکردین . متاسفانه برای خودتون و خوشبختانه برای مردم ، دوره سلطنت شما قاجاریهای ها دیگه به سر اومده و روزگارتون گذشته ؛ لابد خودتونم خوب میدونین اگه رضاشاه هنوز تحویلتون میگیره بخاطر علاقهایه که به ملکه عصمت داره وگرنه تشنهست به خون قاجاریه .
- برای تو و امثال تو که عمری نون خشکِ بیات خوردین و پس گردنیِ ارباب و لگدِ خر و قاطر و الاغ ، چه فرقی میکنه قاجاریه و پهلویه ؟ توی پاپتی بی سروپا که نمیتونی ح رو از ب تشخیص بدی بهتره دمت رو به دم شتر گره نزنی . سرک کشیدن تو کار بزرگان به رعیت ها و رعیت زاده ها نرسیده ، بشینین آب و نون و کشکتون رو بخورین و به درگاه خداتون شاکر باشین که لااقل امنیت دارین .
باورم نمیشد ، نشسته بودم داشتم با یه شاگرد شوفر بی اصل و نسب دهن به دهن میشدم و باهاش بحث میکردم و تازه حرص هم میخوردم ! پاشدم برم که یهو برگشت با یه لحن تمسخر آمیز گفت : بله ! شما درست میفرمایین ! تابحال از این زاویه ، یعنی از زاویه دید یه شازده قراضهی روزگار به سر اومدهِی قجری مثل تو به این قضیه نگاه نکرده بودم !
چی ؟ چه گهی خورد ؟ با من بود ؟ به من گفت شازده قراضه ؟ به من گفت روزگار به سر اومده ؟
برگشتم که بدترین لیچاری که توی ذهنمه رو بارش کنم ولی حرفم رو قورت دادم ، فقط انگشت اشارهم رو به نشونه تهدید گرفتم جلوش و با حرص و عصبانیت گفتم : یبار دیگه ببینمت ، یبار دیگه صدات رو بشنوم ، با دندونای خودم خرخرهت رو میجوعم .
هیچی نگفت ، فقط یه پوزخند زد . برگشتم و ازش دور شدم ؛ مغزم داره منفجر میشه ، دیگه حوصله اینجا موندن و شلوغی و حتی حوصله این بهشت رو ندارم . میخوام برگردم عمارت ، به سکوت و ظلمت اتاق خودم نیاز دارم ؛ میرم به قسمتی که شوفرا نشستن و داد میزنم : غلامعلی !
* * *
اه ! لعنت به این نور مزاحم ! میخواستم بخوابما ، خوابم رو از سرم پروند ؛ کاش دیشب پرده رو کامل میکشیدم . بلند شدم ، پرده هارو کاملا کنار کشیدم و بازشون کردم و بعد از دستشویی رفتن و شستن دست و صورتم از اتاق اومدم بیرون . مستخدم داشت از کنارم رد میشد که گفت : سلام آقا ، صبح بخیر .
- سلام . بقیه بیدار شدن ؟
- بله ، تو اتاق غذاخوری هستن . دارن صبحانه میخورن .
منم رفتم به اتاق غذاخوری ؛ بعد از مزخرفات صبح بخیر و پرس و جو و سین جین که دیشب چرا وسط مهمونی سرم رو انداختم پایین و برگشتم خونه ، شروع کردم به خوردن صبحانه . پدرم داشت به رادیو بیبیسی فارسی گوش میداد ، به اخبار آتیشِ جنگِ عالمسوزِ جهانی که خب البته خیلی از ما دور بود ؛ انقدر دور که شعلههاش حتی نوک انگشتامون رو گرم نمیکرد چه برسه به سوزوندن . ایران اعلام بیطرفی کرده بود .
بعد از خوردن صبحانه بلند شدم و رفتم تو اتاق لباسم رو پوشیدم که برم خونه طاها . طاها ، پسرِ ملکالتجار ، صمیمیترین دوستم بود . هدیه هایی که به مناسبت عید براش خریده بودم رو آماده کردم و گذاشتم رو تخت . در اتاقم رو باز کردم و بلند گلپری رو صدا کردم .
- گلپری ! گلپری ! گلپری ؟!
گلپری بدو بدو و سریع خودشو رسوند جلوی اتاق من و گفت : بله آقا ؟ امری داشتین ؟ - برو به غلامعلی بگو بیاد این هدیه هارو ببره بزاره تو ماشین . بدو .
- ولی آقا ، غلامعلی نیست .
- نیست ؟ کدوم گوری رفته پیرمرد هاف هافو ؟ ای ایشالله که بری زیر گاری از بس بدردنخوری غلامعلی . هر وقت نیازش نداریم تو دست و پاست ، بعد حالا هروقت که کارش داریم عین کشِ تنبون در میره . برو بگو شمسالله بیاد ببره اینارو .
- چشم آقا .
بعد از رفتن گلپری ، منم رفتم جلو آینه به خودم نگاه کردم . به چشمام ، تو کل اجزای صورتم بیشتر از همه چشمام رو دوست داشتم و همیشه با دیدنش تو آینه ذوق میکردم که وای چه چشمای خوشگلی دارم !
یهو در صدا کرد . درو باز کردم ؛ شمسالله پشت در بود . بهش گفتم هدیه هارو برداره و بیاره بزاره تو ماشین . راه افتادم و از اتاق رفتم بیرون ، شمسالله هم دنبالم راه میومد . در سرسرا رو باز کردم و از عمارت خارج شدم و رفتم تو حیاط . نسیمی که میزد باعث شد چند قطره از آب فواره پرت شه و برسه به صورت من ؛ خنکیش باعث شد حالم جا بیاد و پرانرژی بشم . وقتی رسیدم دم در با دیدن چیزی که جلوم بود خشکم زد . ماشین جلوی دروازه عمارت روشن بود و شاگرد شوفر ملکه عصمت به ماشین تکیه داده بود .
از شمسالله پرسیدم : این اینجا چه غلطی میکنه ؟
شمسالله گفت : آقا بزرگ نوید رو آوردن به جای غلامعلی .
چشمام داشت از حدقه در میومد ، با تعجب پرسیدم : چی ؟! به جای غلامعلی ؟! …
- اپیزود بعدی داستان ، با عنوان “قلبی که جا میماند” منتشر میشود …
نوشته: Night witch
8 پاسخ به “عشق در زمان وبا (۱)”
قابل توجه بقیه: من فقط چند ثانیه سریع نگاه کردم دیدم داره قصه حسین کرد را تعریف میکنه، وقتم را بیشتر از این تلف نکردم. نه سکی بود، نه عاشقی و نه اصلا تم گی داشت… کُس و شرِ محض بود!
خیلی خوشم اومد. چقدر نگارش قشنگی داشت. حتما داستان بعدی رو هم خواهم خوند. خوشحالم که از یکی از محبوب ترین کتابهایی که توی قفسه کتابم هست نام بردی! عشق در زمان وبا… عالی بود.فقط لطفا اول داستان هایی که سکسی نیستن، بنویس “فاقد صحنه های جنسی”، اینجوری هیچ نقدی به این موضوع به شما وارد نخواهد شد. منتظر داستان بعدی هستم. حتما بنویس.
داستان تم سکسی داره ، ولی نه تو همون قسمت اول ؛ درسته ، شاید سرشار از صحنه های سکسی نباشه ولی خب برای من که اولین باره دارم تو داستانم صحنه سکسی روایت میکنم به اندازهست😁
نگارش قشنگی بود
من دوستش داشتم، ولی تو کتاب زندگی نامه خانم قمر نوشته بود که هیچ وقت حاضر به اجرا در دربار نبوده، برعکس ملوک ضرابی که پای ثابت مهمونی های ملکه تاج الملوک بوده
Mojitaba65درسته ، ملوک ضرابی پایه ثابت مهمونی های تاجالملوک بود و قمر هم سعی میکرد تو مهمونی های دربار کمتر شرکت کنه و هدیه های اهدایی درباری هارو هم یا قبول نمیکرد یا بین فقرا تقسیم میکرد . چون من چند جایی خونده بودم که قمر با دولتمرد ها و سیاستمدارا رابطه خوبی داشت …بازم ممنون از نظرت😊
اص
خیلی چسبیدخیلی مورد پسند بودواز امشب به جز سری داستانهای رهیال(علیرضا، گالری نقاشی و راهروها)،جادوگر شب هم، واسم شد انگیزه این سایتواقعا دردو بلاتون بخوره تو سر داستانهای چرند ۱۰۰من یغاز بعضی رفقای کوته فکرخط بخط داستان حاوی حسی ناب بود برامظاهرا عشقی در راهه و عجیب دلی خواهد رفت به…❤️❤️❤️