کلاریسا از زمانی که بیدار شد رو هوا شناور بود و گاهی از طرفی به طرف دیگر میرفت، گاهی از دیوار ها عبور میکرد و لحظه ای بعد در جای دیگری ظاهر میشد. اما هکتور بی صدا کنار آتش نشسته بود، حرفی نمیزد و هرزگاهی جایی از بدنشو میخاروند.
بعد از دقایقی طولانی کلاریسا بطرفم اومد و اونطرف میز، روبروم نشست. زیبایی فریبنده ای داشت که وقتی اورا می دیدم قوای جنسی ام برانگيخته میشد!
سرش را پایین آورد تا چهره اش تاریک به نظر برسد و مانند جادوگرها لبخند زد و سوال پرسید: برای چی اینجا اومدی؟ انقدر محو تماشای او بودم که صداش رو نشنیدم و فقط حرکت لب هاش رو میدیدم، با انگشت ضربه ای به میز زد که باعث شد از هپروت بیرون بیام، صریح جواب دادم: برای پول.
_ تو یا خیلی شجاعی یا خیلی احمق!
_ یه ذره از هركدوم
اصلا نمیخواستم قانعش کنم چون میدونستم اون هم مثل هکتور میتونه افکارمو بشنونه پس نیازی به پُر حرفی نبود، من واقعا دزد نبودم میدونستم کار احمقانه ای کردم ولی تو اون وضعیتی که داشتم قدرت تصمیم گیری ازم سلب شده بود، تمام زندگیم در عرض شش ماه نابود شده بود تمام سرمایه ای که به زحمت جمع کرده بودم از دست رفته بود ، تا قبل ازون همیشه فکر میکردم من مرکز دنیا هستم و همه چیز اطراف من میچرخه! افسانه های قدیمی رو به خاطر آوردم که می گفتند تقدير ما در آسمان ها نوشته شده، و با فكر به اينكه اگر همـه چيز از قبل معلوم می شد زندگی چقدر ساده تر بود.
کلاریسا با حرکت سر تایید میکنه: دقیقا، ولی من دلم ميسوزه که چنین راه بچه گانه ای رو انتخاب کردی و شاید همین بچه بازی ها باعث شده تا دُرسا ازت جدا بشه، جاه طلبی خوبه آرشین اما تو سختی ها، بین آدم قد بلند و کسی که روی نوک پاهاش میایسته فرق زیادی هست. قبل ازینکه بتونم باهاش مخالفت کنم میپرسه: شما دوتا چقدر به هم نزدیک بودید؟
_ خیلی زیاد اما نمیدونستم اون چقدر دوروئه، می دونستم واسه خودش هرجايي می رفت اما فکر نمی کردم که اون یه ج…
دوست نداشتم این کلمه رو بکار ببرم و نبردم، آروم گفتم: داستان های عاشقانه زیادی بین ما بود.
با تمسخر خنديد: عشق، پایه ی همه ی احساسات، که آدمو ضعیف، تسخير و بعدش عاجز و نابود ميكنه.
_ تو درست میگی ولی خیلی از چیزها دست خود آدم نیست نمیفهمی کی اسیرش شدی، همیشه تنها زندگی کردم حتی پدر مادر و خانواده ای نداشتم، یه بچه ی سر راهی که تو کوچه ها بزرگ شده بود، اما همین سختی ها ازم یه کوه ساخت که تونستم به تمام چیزهایی که بقیه آرزوشو دارن برسم. خونه، ماشین، ویلا و یه کار پر درآمد، ولی همیشه جای عشق تو قلبم خالی بود دخترهای زیادی تو زندگیم بودن ولی هیچکدومشون برام اون معنی رو نداشتن. سرگرمي های پیش پا افتاده منو خسته میکنن. الکل، مواد، کتاب، قمار، زنها، همشون برام بی معنی ان.
در سكوت گوش می داد و چهره اش حالت خاصي رو نشون نمیداد، حرفم رو با لحنی عصبی ادامه دادم: تا اینکه اون عوضی تو زندگیم پیداش شد انگار با بقیه فرق داشت مثل تموم دخترایی که میشناختم برای پول باهام نبود، اینجوری فکر میکردم، ولی آخرش فهمیدم که اون فقط بازیگر بهتری بود!
کلاریسا بهم زل میزنه و در حالی که تو عمق آبی رنگ چشمهاش غرق میشم میگه: آدمها همیشه به اشتباهاتشون فکر میکنن و افسوس میخورن. مشت محکمی رو میز میکوبم که باعث شوکه شدنش میشه بطرفش خم میشم و داد میزنم: ولی من نمیذارم کسی باهام بازی کنه اون نباید قسر در بره من اونو میکُشم. کلاریسا صداشو بالاتر میبره: تو حق نداری ازین گُه ها بخوري تو فقط با اون میخوابیدی اما قرار نیست هر جُذامی با یه دودولِ سه سانتی ادعای مردونگی کنه، پاتو بکش بیرون آرشین، این کار به تو ربطی نداره. با عصبانيت نگاش میکنم ولی حرف هاش برام اهمیتی نداره شاید بعد ازینکه درش بیارم نظرش عوض بشه!!!
آروم میگم: به تو هیچ ربطی نداره. زیر لب زمزمه میکنه: تو داری ریسک بزرگی میکنی که روی اعصاب من راه میری آرشین.
با نفرت نگاش میکنم: تو فکر میکنی چیزی مونده که از دست نداده باشم؟! من هرچی که داشتمو باختم واقعا چیز بیشتری ندارم الی مرگ، که اونم چیزی نیست که منو بترسونه، منو تهدید نکن.
کلاریسا درحاليكه چشم هاش برق میزنه جواب میده: من ميتونم رؤياها رو به واقعيت تبديل كنم. سریع وسط حرفش میپرم و با اشتیاق میپرسم: مثلا چه کارهایی ازت بر میاد؟
کلاریسا بلند میشه و چرخی میزنه، هکتور که تا الان سکوت کرده بود جلو میاد و میگه: هرچیزی که فکرشو بکنی، تمام اون چیزهایی که از دست دادی و حتی خیلی بیشتر ازون. کلاریسا رو هوا سُر میخوره و انقدر نزدیک میشه که کنار گوشم آروم میگه: ولی در ازای این کار باید بهایی پرداخت بشه. و گوشه ی صورتم رو میبوسه و ازم دور میشه. حس میکنم گوش هام داغ و قرمز شدن، میپرسم: بهایی که من باید بدم چيه؟
هکتور شانه بالا انداخت: اون چيزي كه هرگز نمي فهمي تا زماني كه بخوايش. بدون اینکه حرف بیشتری بزنم: هر چی باشه قبوله ولی بعدش چی میشه؟
_ هیچی تو برای همیشه از اینجا میری و دیگه هیچوقت برنمیگردی مطمئن باش دفعه ی بعدی که اینجا بیایی برگشتی در کار نیست. هکتور این رو گفت و بطرف آتش برگشت. به بدترین چیزهایی که شاید ازم بخوان فکر میکنم ولی ذهنم انقدر مشتاق رسیدن به رویاهاست که کوچکترین مخالفتی نمیکند! هر چی باشه مهم نیست دیگه ازین بدتر که نمیشه.
کلاریسا دوباره بطرفم میاد بشدت هوسناک و خوردنیه!! همیشه از داستان های روح و اشباح وحشت داشتم اما با دیدن اون به کلی نظرم عوض شده! الان دلم میخواد بغلشون کنم! که کلاریسا با لحن خشکی میگه: تصمیمتو گرفتی؟ سرمو به نشانه تایید تکون میدم و هکتور من رو بطرف نردبان هدایت میکنه و میگه: حرفمو یادت نره، هیچوقت به اینجا برنگرد اینجا مکان مُرده هاست. لبخندی میزنه:
شانس باهات يار باشه.
دوباره نـردبان لعنتی…
تمامی نداره هر چقدر بالا میرم نمیرسم، تنهایی و تاریکی آزاردهندس، به نفس نفس افتادم ولی با فکر کردن به حرفای کلاریسا با امید بیشتری بالا میرم، یک دنیای جدید در انتظارمه! و تـــَــــــــق،، سرم محکم بجایی میخوره انگار بالاخره رسیدم! دَر با اشاره کوچکی باز میشه و هجوم نور از تاریکی نجاتم میده، وقتی کاملا بیرون میام دَر خودبخود بسته میشه. احساس خستگی میکنم انگار بدنم ناتوان شده به این فکر میکنم که حتما بخاطر بالا آمدن از نردبان است.
به اطراف نگاهی میکنم اینجا بزرگ تر از اونی بود که فکر میکردم، وقتی به اینجا آمدم شب بود و چیز زیادی معلوم نبود ولی الان که روز است جزییات بیشتری رو میتونم ببینم، دوباره بطرف همون آیینه ی بزرگ حرکت میکنم واقعا راه رفتن برایم دشوار شده انگار تمام عضلات بدنم گرفته. به آینه که میرسم بُهت زده به خودم نگاه میکنم. باور کردنی نیست!!!
موهایم یکی در میون سفید شده چین و چروک های عمیقی رو صورتم نقش بسته، شونه هام افتاده تر شده، با تعجب بیشتری بخودم نگاه میکنم چه اتفاقی افتاده! لرزش خفیفی دستهامو تکون میده و کاملا بی رمق و درهم شکسته بنظر میرسم. چشمم به کاغذی که با دقت تا شده و گوشه ی آینه چسبیده میافته، بازش میکنم؛
آرشین عزیزم!!!
تو به تمام آرزوهات رسیدی و الان تمام اون ثروتی که میخواستی رو داری، همشون اون بیرون منتظرته.
اما…
بیست سال پیر شدی، زمان تو دنیای ما یه جور دیگه میگذره! و این بهایی بود که بابت رسیدن به خواسته هات پرداخت کردی.
فریاد میزنم:
این دیوونگیه! اونا حق نداشتن اینکارو با من بکنن! میخوام به پایین برگردم تا حقشونو بذارم کف دستشون ولی یاد حرف هکتور میافتم، برگشتن به اونجا یعنی مرگ،،،
بدون اینکه به چیزی فکر کنم آرام آرام از آن عمارت لعنتی خارج شدم و بدنبال ماشینم گشتم ولی هیچ اثری ازش نبود دوباره یادم میاد که بیست سال از زمانیکه به اینجا اومدم گذشته مشخصه که نباید سرجاش باشه! آرام در خیابان ها قدم میزنم همه جا به شکل عجیبی تغییر کرده، ماشین هایی رو میبینم که چرخ ندارن و رو هوا حرکت میکنن! آدم ها از کنارم بی تفاوت رد میشن ولی من با کنجکاوی به مدل های جدید لباس ها و ظاهرشون دقت میکنم، گاهی مسیرم را گم میکنم و فقط شاید با یک قطب نما بتوانم خانه ام را پیدا کنم!
احساس ضعف شدید جلوی یک رستوران متوقفم میکنه، بدون اینکه به مِنو نگاه کنم غذایی سفارش میدم، بعد از مدت کوتاهی غذا آمادس و روش شیرجه میزنم ولی بعد از چند لقمه کوچک متوجه میشم که اون حرومزاده ها حتی به دندونام هم رحم نکردن! بسختی غذامو تموم میکنم و برای حساب کردن پول غذا تنها اسکناسی که در جیبم هست رو به فروشنده میدم و منتظر میشم بقیشو بهم بده، ولی نگاه های مرد فروشنده جوریه که میفهمم از یه چیزی عصبانیه! و کم مونده که داد بزنه، مِنوی غذارو جلوم نگه میداره و با دیدن قیمت های نجومی دود از کَله م بلند میشه! فروشنده میگه: انگار خیلی وقته از خونت بیرون نیومدی که از قیمتا خبر نداری عمو! قبل ازینکه جوابی بدم تمام جیب هامو کامل میگردم و دستم به کارت بانکی میرسه که روش مبلغی حک شده؛ یک و بی نهایت صفر جلوش، و زیرش نوشته ؛ کلاریسا و یک عدد بعنوان رمز!
بی درنگ با کارت بانکی پول غذا رو حساب میکنم و بطرف خونه حرکت میکنم.
نزدیکای عصر با هر سختی بود خونم رو پیدا میکنم قبل ازینکه وارد بشم نگاهی به اطراف میندازم که همجا بشکل حیرت آوری زیبا ساخته شده و تنها ساختمون منه که مثل یه خونه ی جن زده و متروک باقی مونده!
بطرف در رفتم وقتی کلید را گذاشتم، نچرخـید. آن را بیرون کشیدم، روی یک زانو نشستم و به سوراخش نگاه کردم. یک آدم تخم سگ آن را با چسب پُر کرده بود! از وقتی پیر شدم بد دهن هم شدم!
ایستادم. نشانه گرفتم و محکم به قفل لگد زدم. قفل شکست و خُرد شد. در باز شد و سیلی از قبض ها، نامه ها و تبلیغات فرو ریخت. بی تفاوت از رویشان رد شدم و روی کاناپه خاک گرفته افتادم و با صدای قار قـار مانندی در اتاق کهنه و تاریک، گفتم: خوش اومدی به خونه!
چند روزی گذشته بود و تنها کار مثبتم تعمیر کردن قفل در بود. حمام نمی رفتم و اصلاح نمیکردم از دیدن چهره ی چروکیده ام متنفر بودم. چند روز پشت سر هم یک لباس تنم می کردم. غذا های کم و ناسالم می خوردم. خودم را در خاطرات جوانی و دُرسا مفقود میکردم. دنیا دیگر برایم بی معنی بود حتی اون همه پول هم نمیتونست حالمو بهتر کنه، وقتی که حس میکنی تمام عمرت هدر رفته دیگه پول چه ارزشی میتونه داشته باشه؟
مادامی که در آپارتمانم نشسته بودم، درحالیکه به دیوارها خیره می شدم به کلاریسا و هکتور فکر می کردم، روزها یکی پس از دیگری بصورت مبهم سپری می شدند. شبیه منگُل های شیرین عقلی شده بودم که فقط نگاه می کنند، آب دهانشان آويزان می شود و گاه و بیگاه سر تکان می دهند.
گاهی از روی عادت در یخچال را باز میکردم ولی تنها چیزی که سالم مانده بود شیشه وُدکایی بود که هنوز درش باز نشده بود. مدت زیادی بود که الکل رو ترک کرده بودم.
شب بدترین زمان برای افرادی است که الکل را ترک کرده اند، علی الخصوص کسی که تنهایی زندگی می کند. ساعات طولانی و دردناک تنهایی و بی کسی و عطش های شبانه که باعث می شد خاطرات گذشته واضح تر به یاد آدم بیاید، زمان خوبی برای دوستی با شیشه ی مشروب!
پیک ها پشت سر هم بالا میرفت، گلویم میسوخت و پایین میرفت، از درون داغ میشدم، با اینکار میتوانستم حداقل چند ساعتی بیخیال این دنیا شوم با اینکه میدونستم هیچ راهی برای فرار از خاطرات وجود نداره. نگاهی به شیشه مشروب کردم که نصف بیشترشو خورده بودم بی اختیار از تاریکی خانه بیرون زدم. بی هدف در خیابان تلو تلو میخوردم تا اینکه به دو نفر که گوشه ای ایستاده بودند نزدیک شدم
با حالتی خواب آلود به يكی از آنها گفتم : چشمهاي تو ابر هستن. و به ديگری گفـتم: چـشم های تـو كـوه هستن، من اونا رو قبلاً ديدم. همينطور رودخونه هارو، رودهايي از خون، تازه داره يادم میاد شما رو کجا دیدم، ميان
قطرات متمركز باران،،،،!
و اون شب رو بخاطر مستی زیاد و هذیان گفتن به ماموران پلیس در بازداشتگاه خوابیدم!!
ولی صبح که شد آزادم کردن ، انگار بعد از بیست سال قوانین هم عوض شده بود!
به خانه برگشتم،
در حاليكه حس مي كردم زمان کُند پيش مي رود
انزوا و تنهايي برايم خوب بود. خوب بود كه رابطه ام را با دنياي اطرافم قطع كنم. مي توانـستم بـراي هميـشه ، بـدون هـيچ مزاحمتی ، درون آن سلول پنهان شوم و به هيچ چيز فکر نکنم.
نوشته: آریزونا
47 پاسخ به “عروسِ زیرزمین (۳)”
Such a wow (clap) ?
يه نويسنده معيوب العقل ديكه ، كه بخاطر جلب توجه چهار تا ادم جلقي ، از عقده كم ديده شدنش تو اجتماع، داستاناشو ، تو سايت سكسي مي زاره، تا يه عده از خودش گمشده تر ، واسش سوت و هورا بكشند
miagoکسخل جون اگه اینا هم برای این سایت ننویسن که باید در اینجارو گِل گرفت پلشت خان، در ضمن اگه تو به اینا میگی تو جامعه کم دیده میشن! پس تو چی هستی که انقدر بدبختی که کسی آدم حسابت نمیکنه اومدی تو پروفایلت نوشتی دنبال دوست دختری! اونم اینجا! شاسکول تو اگه زرنگ بودی اینجا دنبال دختر نبودی خخخ نوشته مهندسم تو آمریکا! زرت جناب مهندس جقی تو انگار عقده هات بیشتره اول داستانو بخون بعد بیا تز بده اونم نه از روی حسادت!
miago تو باز ازین گه خوریا کردی؟ من مث بقیه نیستم که باهات درست حرف بزنما عین خودت جواب میدم زیر هر داستان خوبی که همه دوست داشتن اومدی زیرش ازین زرا زدی الاغ مشکل داری برو دکتر همه مثل تو نیستن که واسه جق زدن بیان اینجا
لایک 8 وقت گذاشتی …خوب بود
خیلی خوبه ???
لایک ۱۳ (clap) ?با butterflyir خیلی موافقم ;)ادامه بدین… 👼
منتظر ادامه هستم ، خسته نباشيد
از اینکه داستان به این شکل پیش بره بسیار تعجب کردم بیست سال عمر رو بدی و ثروت رو بدی خیلی ظلمه ولی آریزونا و شخصیت داستانش حاضره همچین ریسکی رو انجام بده مثل همیشه چارچوب محکم و درستی داره واقعا میخواستی در بیاری ببینه آریزونا؟ ? اینجوری نبودی که ?تهش برنگرده به اون زیرزمین از خستگی روحی خیلیه 🙁 لایک 15 تقدیم قلم طلاییت رفیق منتظر ادامش هستم
اینم از لایک ۱۶خیلی بد قسمتو تموم میکنی میخوام ادامشو بدونم چی میشهزووود به زوود بذار قسمت ها رودر ضمن نذار زیادی تخیلی بشه لطفا!!!
داستان های آریزونا همیشه برام جذاب بوده اون شخصیت آریو تو داستان در جستجوی گنجو خیلی دوست داشتم با اینکه چند سال ازش گذشته ولی تصویری که ازش ساختی هنوز تو ذهنمه. این داستان هم که تا اینجاش خیلی خیلی خوب بوده تمام صحنه هارو واضح میشه حس کرد بعضیا ذاتا استعداد نوشتن دارن برعکس من که هرچی خواستم بنویسم چیز خوبی از توش در نیومد :(اونجاش که مست بود رفت پیش پلیسا چرتو پرت گفت عالی بود ?صدتا لایک
Ati22راستش اون کلاریسا خیلی بیشعوره! یه لحظه عصبانی شد نفهمید چی میگه شما ببخشش ?
زیاد عادت ندارم زیر داستانا نظر بدم ولی خب این خیلی فرق داشت و جذاب بود لایک
کاش زودتر مینوشتی م ابقیش را
اريزونا
آریزونا هرجا هست حاشیه هم بدنبالش میاد!!بازم که زیر داستانت ازین بحثاس! ?تو چرا انقد دنبال حاشیه ای پسر؟ ?اون دعوا با افغانیارو که به رهبریت جانبعالی بودو که یادته؟ اکانت پسرت غیرتی و عبدل تا به تا حذف شد دوباره اکانت ساختن ?یه بار دیگه هم با نیمو دعوات شد همه پشتت در اومدن اون بدبخت معلوم نشد کجا گمو گور شد ?یه بارم که با سیلورفاک تو اون تاپیکه اون جنجالو راه انداختین!چند بارم که با ادمین دعوات شد البته نمیدونم بعدش چرا بهت VIP داد!! ? ?تازه الان فقط اینارو یادمه یکم فک کنم بقیشم یادم میاددر کل فقط دنبال جنجالی نه؟ آروم بگیر دیگه فک میکردم درست شدی بعد چند سال ?
کاش این قوانینی که گفتی بعد از بیست سال عوض شدن زودتر عوض بشن 🙁
ديگه خيلييي جذاب شد داستان … 🙂
کارت درسهلایک ۴۲
یاشار85 شما زر نزنی کسی نمیگه لالی خب بیشعور تعداد کامنتا چه ربطی به لایکا داره خیلیا مثل من فقط میخونن اگه خوششون بیاد لایک میکنن ولی کامنت نمیذارن شرط میبندم اکانت خودتم فیکه فک نکن مردم نمیفهمن با یه جستجوی اسمت تو سایت همه چی مشخصه که زیر کدوم داستانا فقط غشو ضعف کردی!! بعد اومدی اینجا زر میزنی همه اینجا آریزونا رو میشناسن و کاراشو دوست دارن. نسل تخمی خودت منقرض بشه همه راحت شن
آریز یعنی خداوکیلی نمیتونی مثه آدم بیای یه داستان بنویسی بری انقدر هم بلوا به کار نکنی!یعنی اونی که گفت 20 سالته منو ترکوند از خنده منفجر شدم قیافت اومد توی ذهنم که 20 ساله ای با اون هیکلت خخخخجدا از شوخی من چندتا نکته رو روشن کنم نه کار به اریزونا دارم و نه هیچ کسی اما چون این اقا رو 6ساله می شناسم و از رفقای قدیمی که توی بکن تو میبینمش لازم دونستم توضیح بدماول اینکه این اقا از قدیمی هاس و طبیعتا لایکهای زیاد داستانش چیز عجیبی نیست با اون گوشی که اریزونا داره والا نوشتن داستانش هم شاهکاره چه برسه به اینکه بخواد چندین اکانت بسازه اونم با اون گوشی داغون!دوم اینکه من خودم به شخصه خیلی داستانها رو لایک میکنم اما کامنت نمیذارم به دلایل مختلف یا چیزی به ذهنم نمیاد یا نقد خاصی نداره و داستان خوبیه یا حوصله نمیکنم و و وسوم اینکه این آریزونا که میبینین همون 6 سال قبلم غولی بود برا خودش شاید به جای اینکه سنش بره بالا برگشته پایین که شده 20 سالش پس با یه ادم کم سن طرف نیستیندیدم که میگم البته عکساشو و و وپس دنبال یه چیز دیگه بگردید برا سر و صدا و جار و جنجال که جواب نداشته باشه ? ?
آیرزو به ویز ویز مگسا توجه نکن کارتو ادامه بده
لايك 50 تقديم شما آريزوناي عزيزفقط ميتونم بگم وااااااااو عالي بود و در عين حال خيلي بي انصافي كه بيست سال پير شدبيصبرانه منتظر ادامش هستم
less0ممنون
یاشار.۸۵هرچند دوستان جوابتو دادن منم فقط اینو بهش اضافه کنم که کاش حرفی میزدی که حداقل پشتش عقلو منطقی بود، واسه هر ایمیل یه شماره میخواد خب با این حساب مگه من تو مخابراتم که بتونم این همه ایمیل درست کنم که بقول تو هر پنج دقیقه بتونم شش هفت تا لایک بزنم!! اصلا شدنی نیست. البته میدونم خودتم این چیزارو میدونی و هدفت ازون کامنت کاملا مشخصه، خیلی هم ممنون که داستانو نخوندی چون سطح شعورت اونقدی نیست که برات قابل درک باشه، من مخاطبای خودمو دارم نیازی به امثال تو نیست.
Mamnon mage kasi hast ke nadone dastanai shoma khili khoban?Arizona jan manam ye dastan jadid nevshtam harvgat omad ro siat khoshhal misham baram kament bezari dos daram nazarto bedonam
اينقدر اين ايرانيها خودشونو مركز دنيا مي دونند ، كه فكر مي كنند كسي كه دنبال دوست دختره و تو امريكاست، دختره بايد تو ناف تهران زندكي كنه
من سپیده ۵۸نیستم (dash)Spideh58هستم اسممو درست بنویس وگرنه دیسلایکت میکنم بعد هم میگم چند سالته ?
داداش در عرض 5 دقیقه هر دو قسمت داستانت 8 تا دیسلایک خورد اینایی که اومدن بهت تهمت زدن خودشون این کارن چشم دیدنتو ندارن نمیدونم چرا بااین کارا که چیزی از شما کم نمیشه
زانیار جان، یادمه قبلا هم داستان نوشته بودی ولی نه اسمش نه موضوعش متاسفانه یادم نیست، هروقت نوشته جدیدت اومد لینکشو برام بفرست، اگه تا اون زمان تو سایت بودم حتما
ببین یاشار کسخل آره همه اینجا فیکن تو فقط واقعی هستی! اخه عن کی تورو آدم حساب میکنه که انقد قد قد میکنی برو با اکانت اصلیت بیا تا جوابتو بدم مال این حرفا نیستی انقد بدبختو ترسویی که با یه اکانت دیگه میایی کسشر میگی بعد با اکانت اصلیت فاز با شخصیت بر میداری! کاری نکن دستتو رو کنم که همه بشناسنت اصلا در حدی نیستی که به آریزونا و شیوانا توهین کنی با اون داستانای تخمیت!! ازین به بعد انتظار نداشته باش باهات خوب برخورد بشه
یاشار خفه شو دیگع خسته شدیم بس که تو مزخرف گفتی عمله افغانی با اینکارا گنده نمیشی شما هم کار خوب بده لایکت میره بالا واسه یه داستانی که سیزده هزارتا بازدید داشته 60 تا لایک چیزی نیست که انقد بهت فشار اومده بچه کونی
یاشار جان بسه دیگه برو تو طویلت درو هم ببند، این ضرب المثل اینجا صدق میکنه که کافر همه را به کیش خود پندارد، باور کن وقت اضافه ندارم اراجیف تورو بخونم بقول دکتربیل هروقت با اکانت اصلیت اومدی جوابتو میدم، یه مدت سایت نبودیم چندتا بچه دو روزه واسمون دم در اوردن.
یه نویسنده و این حرفا , باعث شرمساریه
واقعا دلم نمیخواست کار به اینجا بکشه ولی مجبورم کردی یک بار برای همیشه تکلیف این قضیه رو روشن کنم، آره راست میگی باعث شرمساریه ولی نه برای من برای شما!! که رو اوردی به همچین کارای کثیفی که تو یک روز بطور مکرر تولیدمثل! کنی! یا واضح بگم اکانت جعلی بسازی برای تخریب من و دیسلایک دادن به دیگران و تعریف و تمجید از خودت، چند تا مثال کوچولو از اکانتای جعلیت:
عه؟مردم چه کارا میکنن:-/من مغز جلبکی هم فهمیدم کیو میگی یعنی گشتم پیدا کردم که با کی بودی ?
واقعا برات متاسفم , چطور تونستی به یه آدم بیگناه چنین تهمتی بزنی .فقط بخاطر اینکه داستان شما رو دیسلایک کردم و داستان ایشون رو لایک
چیزی که از پیشینه شما فهمیده میشه اینه که شما ذاتا انسان , کینه توز , حسود و بدبین هستین. و این دیسلایکها هم همه به دشمن تراشی خودت مربوط میشه .امیدوارم در مورد اون نویسنده ی بدبخت , حداقل ادمین بهت نشون بده که چقدر اشتباه کردی
اگه هم خودت پیگیر ماجرا نشی و از ادمین حقیقت رو جویا نشی و اقرار نکنی که اشتباه کردی مطمین باش من این کار رو خواهم کرد , چون دوست ندارم بخاطر دیسلایک من اعتبار یه نویسنده خوب زیر سوال بره .از حالا یه هفته فرصت داری , اول خود احمقت از طریق ادمین , حقیقت ماجرا رو پیگیر میشی و بعد میای اعتراف میکنی و از نویسنده خوبمون معذرت خواهی میکنی .در غیر این صورت من این کارو خواهم کرد .
چرا انقد جوش اوردی بی جی جان!! اتفاقا ادمین در جریان تمام این اتفاق ها هست پس فک کردی چجوری اکانتای جعلیتو رو کردم؟! کاش با اکانت خودت میومدی مشکلی داشتی مطرح میکردی نه با اینجور هوچیگریا! چرا انقد ننه من غریبم بازی در میاری چیزیه که انقد تابلوه که هرکسی زیر قسمت چهارم ماه پیشانو رو بخونه متوجه اون اکانتای فیکت میشه، تو کامنت قبلم بهت اخطار دادم ولی انگار هنوز هم داری به اونکارات ادامه میدی
اوکی من با ادمین به تماس خواهم شد , رذالت تا به چه حد , برات متاسفم
در این مورد باید حتما , ادمین بین من , شما , نویسنده و سایر کسایی که به ناحق به نویسنده نسبت دادی , قضاوت کنه
من و سایر اشخاص رو هم ادمین بهت معرفی نکرده , از حسادت با نویسنده عزیزمون , کسایی رو که داستان خودت رو نپسندیدن و یا به نویسنده عزیزمون ارادت داشتند , به اون بدبخت نسبت دادی . چون بهش حسادت داری
حتما این کارو بکن، موفق باشی :)دیگه هم اسم هاتو! زیر داستانام نبینم چون اینجا جاییکه که فقط مربوط به نظر دادن راجب داستانه نه جایی واسه افراد سودجو که قصد تخریب دیگرانو دارن، امیدوارم حداقل شعور درک کردن اینو داشته باشی.
آریزونا دیگه واقعا باید اکانت خدابیامرز اریزونا رو بهش مس بدیاون خدابیامرز آدم خوبی بود اما تو حسود و کینه توز و بدبینی ?جنبه نداری یه اکانت دستت بدن؟ ?آریزونا اصلا این صفات رذیله رو نداشت شرم بر تو ?
خب انگار این مسئله هم تموم شد ممنون از ادمین که تو این مسئله ورود کرد و مشخص شد که کی پشت این قضایا بوده هرچند خودم هم قبلش گفته بودم، با این حال هم اکانتش هم داستاناش حذف شد! (البته در جریان کامل موضوع و دلیلش نیستم)من واقعا ازین مسئله خوشحال نشدم چند بار هم بهش گفتم این مسئله رو کش نده ولی گوش نکرد باز رفت اکانت جعلی ساخت اومد اینجا هرچی لیاقت خودشه به من نسبت داد، تقصیر خودش بود ازین موضوع ناراحتم نه بخاطر خودش بخاطر زحمتایی که برا نوشتن داستانش کشید ولی با اون رفتار بچگانه هیچ احترامی برای خودش و اثرش قائل نشد تا این چیزا بوجود بیاد ولی با این حال به ادمین پیام میدم شاید اکانتشو برگردونه(سعی خودمو میکنم)…
70…قلمتون مانا