مونا خواهرزنم برای کنکور آماده می شد و خانمم چند روزی برای هماهنگی مرخصی مجدد مجبور بود بره سرکار، قرار شد مونا بیاد خونه ی ما و صبح تا ظهر مراقب پسر ۲ساله ام باشه، روز اول وسط روز دلم شور افتاد که نکنه بی حواسی کنه و… چون محل کارم نزدیک بود ساعت ۱۰ اومدم خونه و البته همه چیز خوب بود، کمی هم موندم و رفتم، دختر ساده و خوبی بود، نکته برجسته ای هم نداشت ولی شیطون پیش من بود، توی تایم هایی که خونه بودم به جهت بازی با پسرم سعی میکردم مونا رو هم دستمالی کنم، بدش نمیومد، کلا خونه ی ما بود، تا یه روز که صبح رفتم خونه، تیشرت و دامن بلند تنش بود، پسرم توی بغلش خواب، پیشش نشستم و از علاقه و رابطه کنترل شده و …گفتم و لمسش میکردم، و گردنش رو بوسیدم، شل کرده بود، گفت من دخترم گفتم فقط لمست میکنم، تا جایی که خواستی جلو میرم قول میدم، طول کشید ولی قبول کرد، بچه رو که گذاشت توی تخت بغلش کردم، خیلی لطیف بود، گذاشتم آروم بشه، و نوازش رو شروع کردم، کمتر از۱ دقیقه لبش اومد بالا، و بعد از اولین لب گفت قول دادیا، تایید دادم و هیچ لباسم رو در نیاوردم نشستم لب تخت خودمون و زمان برد تا اطمینان کنه و بذار دستم بدنش رو لمس کنه، سینه های کوچکش رو که گرفتم داشت از حال میرفت، نوک سینه ش رو به دندون گرفتم تموم بود، آهی میکشید، دستم رو بردم توی شورتش و کوس پشم دارش رو مالیدم، داشت بی هوش میشد، گفت بسمه، و لبش رو به علامت بوسه غنچه کرد، منم تا میتونستم لب گرفتم و مالیدمش، اون روز و چند روز بعد در همین حدود مالوندمش و روز پنجم خودش خواست که فقط بقول خودش چیزم به بدنش و کونش مالیده بشه، و البته من لخت نشم، بعداز خوردن سینه و مالش کوس کوچولو و پشمالوش و ارضا شدنش خواست که کیرم رو از پشت به کونش بمالم و قسم داد که فقط مالش، من برنامه ریزی کرده بودم یواش یواش تو چندروز کلا مال خود میکنمش برای همین هرجور که میخواست راه میومدم، کیرم رو هدایت کردم لای پاهاش و از پشت سینه هاش رو مالیدم، از ارضا شدن دوبارش، تمام لاپاش خیس و لیز بود کیرم رو يواش جلو و عقب میکردم و آه میکشید، آب منم اومد، شبا که با خانم و پسرم ۴ نفری بودیم،توی هر فرصتی زیر چشمی نگاهم میکرد و چشم نازک میکرد برای فرداش، یهو همه چیز خراب شد، با مرخصی خانم زودتر از موعد موافقت شد و اونم راهی خونه خودشون شد، کلا کم رفت و آمد بودیم و همیشه کلی سرخر اطرافمون، موبایل نداشت، توی خونه نمی تونست تلفن صحبت کنه، فاصله افتاد و کمتر از سال شوهر کرد و تمام. شوهرش پسر خوبی بود، دیگه نمیتونستم بهش کاری داشته باشم. ۱۵سال گذشت ، موشک بارون جدید که شد باما اومدن شمال، روز دوم که پیش هم بودیم سر صحبت رو باز کرد و گفت همیشه توی فانتزیام تورو توی ذهنم تصور میکردم و اون لحظه های که باهم بودیم رو یاد میکنم و لذت میبرم، تعجب کردم که با شوهر و ۱ بچه هنوز یادش میکنه، گفتم مال گذشته رو باید گذشت، گفت تو واقعا بهش فکر نمیکردی، گفتم چرا ولی نشد و تو شوهر کردی، گفت من توی این ۱۵سال هنوز به اندازه اون روزا لذت نبردم، طعم اون عشق بازی فقط با تو تکرار میشه، گفتم من زن دارم که خواهرت باشه و توام شوهر داری و… گفت اون وقتم زن داشتی، و…صحبت با اومدن همراهان جمع شد، ۲روز بعد رفته بودم بازار که اذیتاش شروع شد، دستم رو میگرفت ، میومد جلوم که کونش رو بماله، گفتم نکن میبینن، انگار دیونه شده بود، محل اقامتمون بزرگ و باغدار بود، بلاخره پشت یه کاج بزرگ لب رو داد و التماس کرد که به داد دلش که دادنه برسم، از خدام بود، ۳۵ساله، آب زیر پوستش رفته بود از اون دختر لاغر ۵۰ کیلویی خیلی رو اومده بود، چند روز طول کشید تا تونستم لب دریا همراهان رو بکارم و با اون به هوای خرید ماهی و اقلام بریم خونه، توی راه ماهی رو سفارش دادم تا پاکش کنه اومدیم خونه. در رو که بستم لبش روی لبم بود، اون تشنه تر از من بود، سریع نیمه لخت شدیم و توی بغلم وول میخورد، سینه هاش درشت، بدن سفید، یه ۱۵ کیلویی گوشت اضافه کرده بود، میخوردمش و اون دوست داشت، اما وقت کم بود، این دفعه باید میکردمش، رفتم لای پاهاش، گفت یکم دیگه بمالم، گفتم مدل جدید میمالمت، شورتم رو لای پاهاش کشیدم پایین و کیرم رو هدایت کردم لای چاک آبدارش و به ۲ ضرب کردم توش، عالی بود، چندتا تلمبه ریز و لب و بعد تلمبه های عمیق، خیلی لذت داشت، گفت میخوام چیزت رو ببینم، کشیدم بیرون و گذاشتم روی شکمش، سیاه و خیس از آب خودش، یه واییییییییییی گفت و خندید. منم دوباره تپوندم توش و تلمبه زدم و گفتم با اجازت آبش رو آوردم توی کوسش، بی حال افتادم روش، و بوسیدم و میگفت ۱۵ سال منتظر این لحظه بودم.
نوشته: بهمن
23 پاسخ به “خواهرزنم مونا”
تو که راست میگی ولی همون موشک سجیل از پهنا تو کون دروغگو حالا ناراحت نشو دروغ نگفتی که
ی لحظه خواهرزناتونو نکنین ما ی کامنت بذاریم :/
نمیدونم چرا جدیدا ها همه خواهر زنشون رو میگان
اینجور که میگی بچه خودت الان باید فصل دانش باشه کونی کوص ندیده
برای اینکه تو کامنت ها گرفتار نشی باید یاد بگیری چند نکته رعایت کنی.کلی گویی کن. بجای اینکه سن و سال کسی رو بگی.کلی گویی کن بجای اینکه بگی 15 سال گذشت. میگفتی خیلی سال بعد موقعیتی پیش اومد تا دوباره کنار هم باشیم.باور پذیر بود ولی در حد کلاس اکابر نوشته بودی.
تمرکزش تو این 15سال درس میشد الان دانشمند هسته ای بود بجای دادن بسته ای 😂😂😂
برای دوتا تلنبه گناه کردن ارزش نداره حداقل یه شب تا صبح بکنی بازم یه چیز
حداقل ۵۰ درصد مردها خواهر زنهاشونو یا گاییدن یا تو کفشن. چرا اینجوریه؟ چون زن و مرد هر کجا کنار هم قرار گرفتن حالا محیط کار باشه اداره باشه بیمارستان باشه تولیدی باشه یا دورهمی خانوادگی باشه یا رفت و آمد دوستانه باشه .هر کجا زن و مردی که به هم محرم نیستن با هم در تماس زیاد باشن کم کم به حرف و خنده و شوخی و آب شدن یخها میکشه و در ۷۰ یا ۸۰ درصد موارد به سکس ختم میشه . خواهر زن هم که دیگه نون زیر کبابه
باید تورو بست به موشک وبه مریخ فرستاد
من هم دقیقا همین داستان برام پیش اومده البته با دوست دخترم که شوهر کرده بعد ۲۴ سال منو تو انیستا پیدا کرده بود منم رفتم و گاییدمش ولی واقعا اون حس اونوقت هیچ وقت تکرار نشد و بی خیالش شدم هر چند اون سماجت می کرد و می گفت هیچ چیز عشق اول نمیشه شوهر داشت و یه بچه
بعد میگن ایران درست میشه
مرسی قشنگ و واقعی بود .خواهر زن خیلی مزه داره
کس شعر
بهمن کم فکر و خیال کن. جا خیالپردازی همون بهمن دولیت رو بکش خالیبند
عالی بود قشنگ نوشتی. به انتقادهای بقیه گوش نده. اینا عادت کردن زیر هر داستان و خاطره ای نق بزنند و بد و بیراه بگن.قشنگ بود 👍❤️
کردن خواهر زن به نظر آسون میاد ولی پاش بیفته سخت ترین کاره، شما جقیای دست تو خشتک کوس ندیده چی تو خودتون میبینید این خزعبلات رو سر هم میکنید.تازهشم توی دیوث قرمساق که تو کستان توهمیت، به یه دختر ۱۷، ۱۸ ساله رحم نمیکنی چطور توقع داری بقیه به خواهر مادرت رحم کنن آخه لاشگوشت
نوش جونتبرای ما که جوسی میاد
خواهر زن نون زیر کبابه یا بهتر بگم از خود کباب هم خوردنی تره داستانت عالی و بدون دروغ بود ولی تو اون ۱۵ سال چرا اصلا وقت نکردین با هم باشید ۱۵ سال وقت کمی نیست میتونستی یه روز مرخصی بگیری و وقتی شوهرش سر کاره بری خونشونو و ترتیبشو میدادی
جالبه همه به راحتی با خواهر خانمشون کانکت میشن و …چقدر دروغ آخهمن ۸ساله توکفش هستم به هر زبانی فهموندم که بفکرشم ولی عکس العمل خاصی ندیدم اما میدونه که میخوامش ولی بروز نمیده
یکبار خواهر زنم آمد مطب گفت کمرم درد میکنه براش فیزیوتراپی نوشتم گفتم بهتر نشدی برو ام ار ای بده بیا ببینم
عالی قشنگ راست کردم
همین داستان رو با دختر داییم داشتم هرجا میرسیدیم همو میکوبیدیم به دیوار و لب میخوردیم و همو میمالیدیمشوهر کرد زن گرفتم بعد بیست سالرفتم داروخانه خرید کنم اتفاقی دیدمش صندوقدار اونجا بود منو که دید چشماش برق زد ده دقیقه ای اومد تو ماشین حرف زدیم و لب خوردیم فرداش هردو مرخصی بودیم و شش ساعت تو بدن هم لغزیدیم و عشق کردیم. به یاد اون روزااااا
توکه کسشعرمینویسی حداقل با اب وتاب بنویس طرف راست کنه