عشق در اعماق زمین

سلام. من محمد کیوان یعقوبی اصل هستم متولد روستای خوش آب و هوای کیراب. دوازده برادر به نام های علی‌شیر، جهانشیر، شمشیر، سرشیر، کم‌شیر، پر شیر، شیره، شیرابه، شیردان، شیری، شیرعلی، شنتیا دارم. تو روستای ما خبری از زن و دختر نیست. فقط در مواقعی از سال یکسری بانو برای جفتگیری میان چند روزی میمونن و دوباره برمیگردن جاهایی که بودن. چیزی که من فهمیدم روند افزایش جمعیت تو کیراب از طریق لک‌لک‌ها صورت می‌گیره. درسته که زن تو کیراب نداریم اما خب حشر چیزی نیست که بدون زن از بین بره. همه اهالی جلق‌گرا هستن و روزانه ۳ نوبت جلق میزنن. البته فرقه هایی هم هستن که ۵ نوبته کار میکنن. (در مجموع با ۱۷ ارگاسم)
حالا بریم سراغ خودم. راستش من از همون کودکی خودمو از بقیه جدا می دیدم و هیچوقت نتونستم به رسوم پای‌بند بمونم. یعنی شاید ظاهری همراهی میکردم ولی هیچوقت قلبا نپذیرفتم. ما خانواده خیلی سرشناسی داریم و پدرم زبانزد خاص و عامه. اصن اینجوری بگم؛ هر جا اسمش میرزا چلغوز یعقوبی اصل میاد همه دست به سینه میشن.
در مورد بابام داستان های زیادی هست، یه عده میگن سه روز و سه شب پشت سرهم کون نهنگ گذاشته، یه جا دیگه شنیدم با اشاره کیرش ماه رو دو شقه کرده، داداش بزرگم میگه خودش دیده که بابا با کیرش مرده رو کرد زنده.
حالا از حرف بقیه هم که بگذریم من خودم بارها شاهد عبادت های خالصانه پدر بودم. شب‌ها تا صبح پشت سر هم جلق میزنه و همون‌جوری روی تشکش بیهوش میشه. پدرم سالهاست که دو تا چشمش رو توی این راه جهاد کرده و کور شده.
حالا که با رزومه خانوادگیم آشنا شدید بریم سراغ اون روز عجیب که زندگی منو برای همیشه تغییر داد…
من یه رفیق دارم به اسم نوذر که پدرم بارها منو بابت همنشینی باهاش سرزنش کرده. معتقده نوذر منحرفه و باعث میشه من از دایره ایمان خارج بشم. حق با پدرم بود. نوذر به من یه میوه ممنوعه داده بود که نمی‌تونستم ازش دل بکنم. من و نوذر هر فرصتی که گیرمون میومد به بهانه شکار گراز می‌رفتیم توی کوهی که کنار روستا بود و یه خر به اسم جمیله همراهمون می‌بردیم. جمیله در واقع همسر مشترک هر دوتامون بود و نوبتی باهاش آمیزش میکردیم…
آنچنان لذتی بهم میداد که موقعی که میکردمش، قید کل اسم و رسم خانوادگی رو میزدم و اون لحظه فقط خودم و خودش رو توی دنیا میدیدم. جمیله عشق من بود. زبان عشق همدیگه رو از بر بودیم.
داستانی که الان میخوام بگم مربوط میشه به آخرین شبی که با جمیله همبستر شده بودم. روز قبل اتفاقات خیلی بدی برام افتاده بود. پدرم ماجرای عشق منو جمیله رو فهمیده بود و منو نفرین کرد. به من گفت تنها راهی که پاک بشی اینه خودت بری توی چاه توبه و ۴۰ روز طلب مغفرت کنی.
قبل از اینکه برادرام بفهمن سریع راهی کوهستان شدم و جمیله رو با خودم بردم. این بار خیلی از روستا دور شدیم و رفتیم تو اعماق جنگل. جمیله خیلی خسته شده بود و منم حشری بودم. ساعت ۳ نصف شب بود و شروع کردیم به عشق بازی. اول گوشاشو خوردم بعد دمش رو مالیدم به صورتم و سم هاشو هم بوسیدم و در آخر هم اومدم سراغ کس و کونش. انقدر لیس زدم که صداش دراومده بود و داشت می‌لرزید و جفتک مینداخت. وقتی دیدم خوب گرم شده کیرمو گذاشتم لای چاکش و بکن بکن شروع شد. آبم داشت میومد که یهو صدای انفجار بلندی اومد. خایه بر شدیم. جمیله شروع کرد عر عر کردن. خواستم آرومش کنم که چند تا صدای دیگه هم اومد‌. یهو به خودم اومدم و یاد نفرین آقاجون افتادم. -نکنه به خاطر گناهان من آخرالزمان رسیده؟ وای از خودم متنفرم. کاش یه فرصت آخر داشتم که توبه میکردم‌.
اینا حرفایی بودن که توی ذهنم داشتن میچرخیدن. همون موقع یهو صدای انفجارها تموم شد. خودمو جمع و جور کردم و رفتم به سمت چاه توبه که طبق دستور پدر استغفار کنم.
یه طناب بود که به درخت کنار چاه بسته شده بود. همونو گرفتم و سعی کردم از چاه برم پایین. هر چی پایین تر میرفتم بوی وایتکس بیشتر می‌شد. روی دیواره چاه اعدادی نوشته شده بود که عمق رو نشون میداد. رسیدم به عمق ۲۶ متری و در اونجا یه لبه داشت که می‌شد روش وایساد و آب چاه تا اونجا بالا اومده بود. منم همونجا توقف کردم. دستمو زدم به آب و به صورتم مالیدم. آب کیر بود و حالا علت نامگذاری روستا رو متوجه شدم. اما این همه آب متعلق به کی بود؟
چشمام رو که باز کردم مردی با مو و ریش حنایی و صورت نورانی دیدم. به من لبخندی زد و گفت: خوشامدی! تشکر کردم و گفتم: شما کی هستید آقا؟ اینجا چیکار می‌کنید؟ آقای ریش حنایی با همان تبسم پاسخ داد: عجله نکن جوان. من صدها ساله که اینجا منتظرم و هنوز شرایط ظهورم فراهم نشده. شما هم کمی صبر کن شاید خودت توانستی مرا بشناسی. احساسی شدم، اشک روی کله کیرم شروع به چکیدن کرد. گفتم خودتی آقاجان؟ لبخندی زد و سرش را به نشانه تأیید تکان داد.
گفتم آقا جان اجازه بدید کیرتونو ماچ کنم. بذارید یه ساک اصولی براتون بزنم آبتونو بخورم. آقا لبخند زد و گفت: تو دلت پاکه جوون. هر درخواستی داری بگو.
مسأله جمیله و نفرین پدر و صداهای انفجار را مطرح کردم.
آقا گفت تو باید اشتباهاتت رو از همون مدل خودشون جبران کنی.
پرسیدم: یعنی الان چیکار کنم؟
گفت: باید یکی از دوستان مخلص ما را بکنی.
همان لحظه به تونلی که در دل چاه بود اشاره کرد و گفت دنبالم بیا. همراهش رفتم. تونل سراسر پر بود از موش های کوچک و بزرگ. کمی جلوتر رسیدیم به دریچه‌ای که پرده سبزی آن را پوشانده بود و در کنارش یک آفتابه بود. پرده را کنار زد و رفت داخل. باورم نمیشد. استاد اسپلینتر آنجا نشسته بود. وقتی ما وارد شدیم استاد اسپلینتر به سمت ما آمد و کیر آقا را بوسید.
آقا هم دستی به کون استاد کشید و گفت برات یه جوان گمراه آوردم. راهشو راست کن.
استاد ازم استقبال کرد و بهم خرما و موز تعارف کرد. منم پذیرفتم. استاد داگی استایل شد و گفت: بکن. گفتم: چی؟ استاد تکرار کرد: بکن منو. آقا هم لبخند زد و گفت: بفرمایید. منم چون سکسم با جمیله ناتموم مونده بود هنوز حشری بودم و گفتم فرصت خوبیه برای ارضا شدن. استاد رو گاییدم و آبمو ریختم داخلش. همون لحظه استاد تغییر شکل داد و به شکل یه انسان ریش‌دار مشهور در اومد. از شدت تعجب آمیخته با ترس، گوزیدم.
آره، خودش بود. با چهره‌ای خسته و درهم رفته.
یه لحظه به یاد تمام بدبختی هایی افتادم که باعث و بانیش الان جلوم بود. عصبی شدم و بازم گوزیدم. رفتم جلو که بگیرم کونش بذارم (البته این بار با خشم نه به قصد لذت) که آقا مانعم شد و گفت چیکار می‌کنی؟
گفتم تو نمیدونی این قرمساق چیکار کرده با ما.
آقا گفت: عشق مقدسه. با این مسائل دنیوی لکه دارش نکن.
گفتم: آقا جان چی میگی جون بچه های فاضلابیت! من چه عشقی با این مرتیکه دارم؟ تو گفتی بکن منم حشری بودم کردمش. تعریفت از عشق همین کسشریه که ما انجام دادیم؟
آقا دستی به ریشش کشید و گفت: همینه دیگه! مگه چیز دیگه مدنظرته؟
اونجا بود که متحول شدم و گفتم: حق با شماست آقاجون.
رفتم به سمت آقای ریش‌دار مشهور و بوسیدمش. عباشو دادم بالا که باز بکنمش که جلومو گرفت و گفت باید برم یه ویدیو ضبط کنم.
من انقدر حشری بودم که نذاشتم حرفشو تموم کنه و همون موقع عباشو جر دادم و کردمش.
سست و بیحال افتادیم تو بغل همدیگه.
بعد ارگاسم بازم برگشتم به تنظیمات کارخانه و به آقا گفتم: من نمیتونم بدون عشق ادامه بدم.
آقا لبخندی زد و بهم موز و خرما تعارف کرد. منم خوردم. باز متحول شدم. این چرخه ۴۰ بار تکرار شد و من عشق زندگیمو پیدا کردم. البته جمیله رو هم همیشه یه گوشه قلبم نگه داشتم اما استاد اسپلینتر امکانات بیشتری در اختیارم قرار میداد و منم چون آدم خیلی کون گشاد و منفعت طلبی بودم راضی شدم در ازای موز و خرما و نارگیل و البته خیلی چیزای دیگه که بصورت نامحدود در اختیارم بود، استاد رو بکنم.
الان که دارم اینو می‌نویسم اواخر مهر ۱۴۰۴ هست و چهار ماه از آشنایی من و استاد میگذره. ما عشق رو با همدیگه ساختیم و قید بقیه دنیا رو زدیم. امیدوارم همه جوونا بتونن به عشق و سکس دائمی دست پیدا کنن.

نوشته: آلت تناسلی

بازدید 19,275

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

6 پاسخ به “عشق در اعماق زمین”

  1. وقتی من رسیدم به آخرش، ۵ تا دیسلایک گرفته بودی. اما نمی دونم چرا.در نوع خودش خیلی جالب بود و خوشمان آمد. حتما که نباید ماجراهای با مدل تکراری همیشه باشه. یک بار هم تخیلی از نوع تخمی باشه چه عیبی داره؟بازم بنویس اگه تراوشات جدیدی داشت مخت و اشک تو چش کیرت حلقه زد😆

  2. هممون میدونیم استاد اسپیلیتر کی بوده. خوب کاری کردی. نویسنده واقعا نابغه بوده

  3. سلام. من محمد کیوان یعقوبی اصل هستممنتظر بودم بگی چوپان هستی و ایلات … و خمره سکه پیدا کردی و قرآن بازرکردی و …😂نخوندم.دیسلایک

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید