من یه پسرم. چند سال پیش از طریق اینستاگرام با دختری آشنا شدم که اسمش بهاره بود. یه دختر دبیرستانی خوشگل که پاهای زیبا و تپلی داشت. بهاره یه سال از من کوچیکتر بود و قدش کمی از من بلندتر. همیشه آرزوم بود براش بردگی کنم. وقتی با هم بودیم، همیشه به پاهاش خیره میشدم. بهاره با من خیلی خوب بود و بهم احترام زیادی میزاشت اما وقتی فهمید من فوت فتیش دارم همه چی عوض شد. یه روز وقتی از دبیرستان تعطیل شد، با هم رفتیم تو پارک. روی نیمکت نشسته بودیم و حرف میزدیم. بین صحبتا گفت امروز والیبال بازی کردیم پاهام خیلی خسته شده میتونی یه کم ماساژشون بدی؟
خندیدم و گفتم با کمال میل، هرچی شما دستور بدین. خوشش اومد و گفت پاهامو دوست داری؟ چند بار دقت کردم به پاهام زل میزدی. با خجالت گفتم بله. پاهاشو بلند کرد و گذاشت روی زانوهام. یه کتونی مشکی نایک پوشیده بود. وقتی کتونیشو درآوردم، تعجب کردم چون دیدم جوراب نپوشیده. گفتم جورابت کو؟ گفت من معمولا کتونی رو بدون جوراب میپوشم. واسه همین پاهام زیاد بو میگیره. شروع کردم به مالیدن پاهاش و اونم دستور میداد حالا کف پاهام، حالا روی پاهام، حالا بین انگشتا. بعد از بیست دقیقه گفت مرسی، حالا کتونیامو پام کن باید برم. کفشا رو پاش کردم و رفت.
چند روز گذشت و من حس فوت فتیشم شعله ور شده بود. بازم با بهاره قرار گذاشتیم رفتیم یه پارک خلوت. اینبار یه کتونی بوفالوی سفید پوشیده بود. گفتم اگه خسته ای، ماساژور برای خدمت آمادست و خندیدم. اونم بدون معطلی پاهاشو گذاشت روی زانوم و گفت کفشام خوشگله؟ گفتم خیلی. پاهاشو نزدیک صورتم آورد و گفت پس ببوسشون. کفشاشو بوسیدم و وقتی درشون آوردم بازم خبری از جوراب نبود. لاک سفیدش پاهاشو جذاب کرده بود. اومدم با دستام کارمو شروع کنم که گفت میخوام با زبونت ماساژشون بدی. من با این حرف حس تحقیر زیادی بهم دست داد.
زبونمو درآوردم و کامل پاهاشو تمیز کردم. با اینکه پارک خلوت بود اما میترسیدم یکی منو تو این حالت ببینه و خجالت زده بشم. لیسیدن پاهاش که تموم شد گفت کتونیامو پام کن. اومدم پاش کنم گفت وایسا اول بوشون کن. داخل هردو کتونی رو بو کردم و نزدیک بود از بوشون خفه بشم. بهاره مسخرم میکرد و میخندید.
یه روز گفت خونمون کسی نیست بیا اونجا. منم رفتم. تا وارد خونه شدم یه قلاده انداخت گردنم و گفت از حالا تو سگمی. براش هاپ هاپ کردم و اونم گفت آفرین سگ خوب. گفت دراز بکش روی زمین. وقتی خوابیدم، با کتونی های سفید آدیداس رفت روی صورتم. وزن بهاره زیاد بود و صورتم درد گرفت و حتی دو سه جاش زخم شد اما بهاره اصلا براش مهم نبود. نزدیک به ده دقیقه روی صورتم راه میرفت. بعد کتونی هاشو درآورد. یکیشو گذاشت روی صورتم، طوری که داخل کتونی سمت صورتم بود و رفت روش ایستاد. من در حالی که فشار وزنشو تحمل
میکردم، مجبور بودم کتونیشو هم بو کنم.
بعد از تموم شدن کارش، قلاده رو باز کرد و گفت گمشو بیرون آقا سگه. منم رفتم. یه بار گفت بیا دم مدرسه. منم رفتم و منتظر موندم تا تعطیل بشه. اومدنش یه کم طول کشید. وقتی اونجا خلوت شد، دیدم بهاره با دو تا از دوستاش داره میاد سمت من. بهشون گفت این همون سگمه که براتون تعریف کردم. دوستاش زدن زیر خنده. جلوی دوستاش گفت کفشامو ببوس. من زانو زدم و کفش های بهاره رو بوسیدم. بعد بیشتر تحقیرم کرد و گفت کفشای دوستامم بوس کن. کفشای اونا رو هم بوسیدم در حالی که فقط میخندیدن. بهاره یه استخون از تو کوله پشتیش درآورد و گفت اینم جایزت با دندون بگیر و دور شو.
بهاره اصلا براش مهم نبود من تو جاهای عمومی تحقیر بشم. من شکلات توپی خیلی دوست داشتم و بهاره اینو میدونست. یه بار تو پارک قرار گذاشتیم. گفت برات شکلات آوردم آقا سگه. من دیدم یکی از کتونیاشو از تو کیفش درآورد و چند شکلات انداخت توش. یه کم تکونش داد و بعد گفت شکلاتارو از داخل کتونی در بیار و بخور. منم همشو خوردم. دو سه تاشو بین انگشتای پاش گذاشت و با زبونم برداشتم.
یه بار با دو دوستش اومد سر قرار یه جای نسبتا خلوت. اسمشون الناز و نیلوفر بود. بهاره گفت سگ بی مصرف، باید پاهای دوستامو با زبون بی ارزشت تمیز کنی. برعکس بهاره که جوراب نمی پوشید، دوستاش جوراب داشتن. الناز کتونی پوشیده بود با جوراب های سفید که خیلی بو میداد. نیلوفر یه نیم بوت داشت با یه جفت جوراب مشکی که روش عکس قلب قرمز بود و چون عرق کرده بود نم داشت.
با دستوری که بهاره داد جوراب دوستاشو درآوردم و به صورت تک تک انداختم تو دهنم و شروع کردم به جویدن. از شدت تحقیر نمیتونستم به چشمای دوستاش نگاه کنم و سرمو انداخته بودم پایین. بعد از چند دقیقه بهاره جورابا رو از دهنم درآورد تا چک کنه ببینه تمیز شدن یا نه. بعد یکی از جورابای الناز و یکی از جورابای نیلوفر رو گرفت جلوی صورتم و گفت اینا هنوز تمیز نشدن آقا سگه. دوستش خندیدن. حس تحقیر شدنم به اوج رسیده بود. منم هردو جورابو در حالی که با دو دستش نگه داشته بود لیس میزدم. بعد نوبت رسید به پاهاشون. الناز لاک صورتی زده بود و کف پاهاش کمی سیاه شده بود. پاهاشو کامل لیسیدم و تمیز کردم. نوبت رسید به نیلوفر که لاک آبی داشت و لای انگشتاش کمی کثیفی دیده میشد. پاهای اونم کامل تمیز کردم.
بعد از تمیز کردن پاهاشون، بهاره گفت حالا وقتشه عکس سگمو بزارم تو صفحه اینستاگرامم . حتما کلی لایک میخوره. به نوبت پاهاشون رو میزاشتن روی صورتم و بهاره با گوشی عکس میگرفت. کارشون که تموم شد، جورابا و کفشاشونو پوشوندم و رفتم.
من تا مدتی سگ بهاره بودم تا اینکه یه بار گفت دیگه نمیخوام ببینمت و برای همیشه سگشو ول کرد و رفت.
خندیدم و گفتم با کمال میل، هرچی شما دستور بدین. خوشش اومد و گفت پاهامو دوست داری؟ چند بار دقت کردم به پاهام زل میزدی. با خجالت گفتم بله. پاهاشو بلند کرد و گذاشت روی زانوهام. یه کتونی مشکی نایک پوشیده بود. وقتی کتونیشو درآوردم، تعجب کردم چون دیدم جوراب نپوشیده. گفتم جورابت کو؟ گفت من معمولا کتونی رو بدون جوراب میپوشم. واسه همین پاهام زیاد بو میگیره. شروع کردم به مالیدن پاهاش و اونم دستور میداد حالا کف پاهام، حالا روی پاهام، حالا بین انگشتا. بعد از بیست دقیقه گفت مرسی، حالا کتونیامو پام کن باید برم. کفشا رو پاش کردم و رفت.
چند روز گذشت و من حس فوت فتیشم شعله ور شده بود. بازم با بهاره قرار گذاشتیم رفتیم یه پارک خلوت. اینبار یه کتونی بوفالوی سفید پوشیده بود. گفتم اگه خسته ای، ماساژور برای خدمت آمادست و خندیدم. اونم بدون معطلی پاهاشو گذاشت روی زانوم و گفت کفشام خوشگله؟ گفتم خیلی. پاهاشو نزدیک صورتم آورد و گفت پس ببوسشون. کفشاشو بوسیدم و وقتی درشون آوردم بازم خبری از جوراب نبود. لاک سفیدش پاهاشو جذاب کرده بود. اومدم با دستام کارمو شروع کنم که گفت میخوام با زبونت ماساژشون بدی. من با این حرف حس تحقیر زیادی بهم دست داد.
زبونمو درآوردم و کامل پاهاشو تمیز کردم. با اینکه پارک خلوت بود اما میترسیدم یکی منو تو این حالت ببینه و خجالت زده بشم. لیسیدن پاهاش که تموم شد گفت کتونیامو پام کن. اومدم پاش کنم گفت وایسا اول بوشون کن. داخل هردو کتونی رو بو کردم و نزدیک بود از بوشون خفه بشم. بهاره مسخرم میکرد و میخندید.
یه روز گفت خونمون کسی نیست بیا اونجا. منم رفتم. تا وارد خونه شدم یه قلاده انداخت گردنم و گفت از حالا تو سگمی. براش هاپ هاپ کردم و اونم گفت آفرین سگ خوب. گفت دراز بکش روی زمین. وقتی خوابیدم، با کتونی های سفید آدیداس رفت روی صورتم. وزن بهاره زیاد بود و صورتم درد گرفت و حتی دو سه جاش زخم شد اما بهاره اصلا براش مهم نبود. نزدیک به ده دقیقه روی صورتم راه میرفت. بعد کتونی هاشو درآورد. یکیشو گذاشت روی صورتم، طوری که داخل کتونی سمت صورتم بود و رفت روش ایستاد. من در حالی که فشار وزنشو تحمل
میکردم، مجبور بودم کتونیشو هم بو کنم.
بعد از تموم شدن کارش، قلاده رو باز کرد و گفت گمشو بیرون آقا سگه. منم رفتم. یه بار گفت بیا دم مدرسه. منم رفتم و منتظر موندم تا تعطیل بشه. اومدنش یه کم طول کشید. وقتی اونجا خلوت شد، دیدم بهاره با دو تا از دوستاش داره میاد سمت من. بهشون گفت این همون سگمه که براتون تعریف کردم. دوستاش زدن زیر خنده. جلوی دوستاش گفت کفشامو ببوس. من زانو زدم و کفش های بهاره رو بوسیدم. بعد بیشتر تحقیرم کرد و گفت کفشای دوستامم بوس کن. کفشای اونا رو هم بوسیدم در حالی که فقط میخندیدن. بهاره یه استخون از تو کوله پشتیش درآورد و گفت اینم جایزت با دندون بگیر و دور شو.
بهاره اصلا براش مهم نبود من تو جاهای عمومی تحقیر بشم. من شکلات توپی خیلی دوست داشتم و بهاره اینو میدونست. یه بار تو پارک قرار گذاشتیم. گفت برات شکلات آوردم آقا سگه. من دیدم یکی از کتونیاشو از تو کیفش درآورد و چند شکلات انداخت توش. یه کم تکونش داد و بعد گفت شکلاتارو از داخل کتونی در بیار و بخور. منم همشو خوردم. دو سه تاشو بین انگشتای پاش گذاشت و با زبونم برداشتم.
یه بار با دو دوستش اومد سر قرار یه جای نسبتا خلوت. اسمشون الناز و نیلوفر بود. بهاره گفت سگ بی مصرف، باید پاهای دوستامو با زبون بی ارزشت تمیز کنی. برعکس بهاره که جوراب نمی پوشید، دوستاش جوراب داشتن. الناز کتونی پوشیده بود با جوراب های سفید که خیلی بو میداد. نیلوفر یه نیم بوت داشت با یه جفت جوراب مشکی که روش عکس قلب قرمز بود و چون عرق کرده بود نم داشت.
با دستوری که بهاره داد جوراب دوستاشو درآوردم و به صورت تک تک انداختم تو دهنم و شروع کردم به جویدن. از شدت تحقیر نمیتونستم به چشمای دوستاش نگاه کنم و سرمو انداخته بودم پایین. بعد از چند دقیقه بهاره جورابا رو از دهنم درآورد تا چک کنه ببینه تمیز شدن یا نه. بعد یکی از جورابای الناز و یکی از جورابای نیلوفر رو گرفت جلوی صورتم و گفت اینا هنوز تمیز نشدن آقا سگه. دوستش خندیدن. حس تحقیر شدنم به اوج رسیده بود. منم هردو جورابو در حالی که با دو دستش نگه داشته بود لیس میزدم. بعد نوبت رسید به پاهاشون. الناز لاک صورتی زده بود و کف پاهاش کمی سیاه شده بود. پاهاشو کامل لیسیدم و تمیز کردم. نوبت رسید به نیلوفر که لاک آبی داشت و لای انگشتاش کمی کثیفی دیده میشد. پاهای اونم کامل تمیز کردم.
بعد از تمیز کردن پاهاشون، بهاره گفت حالا وقتشه عکس سگمو بزارم تو صفحه اینستاگرامم . حتما کلی لایک میخوره. به نوبت پاهاشون رو میزاشتن روی صورتم و بهاره با گوشی عکس میگرفت. کارشون که تموم شد، جورابا و کفشاشونو پوشوندم و رفتم.
من تا مدتی سگ بهاره بودم تا اینکه یه بار گفت دیگه نمیخوام ببینمت و برای همیشه سگشو ول کرد و رفت.
نوشته: سگ دخترها
2 پاسخ به “سگ بهاره شدم”
کاش قسمت منم میشد،البته نه اینجوری تو خیابون
حیف اسم پسر