بنا به دلایلی، یک هفته تعطیل بودیم. مامان که مثل همیشه دنبال بهانه برای بیرون کشیدن من از زندان خود ساخته بود، فرصت رو غنیمت شمرد و پیشنهاد کرد که یک مسافرت دو نفره بریم. البته نه سفر توریستی یا مثلا شمال، بلکه بریم شهرستان به خاله پری(دوست قدیمیش) سری بزنیم!
اتفاقا خاله رو دوست داشتم و از خودش و بچههاش خاطرات شیرین زیادی توی ذهنم حک شده بود. ولی قبول کنید بعد از سه سال انزوا و فاصله گرفتن از همه، رفتن و نشستن تماموقت کنار دو تا آدم که حرف مشترکی باهاشون نداری، اسمش مسافرت نیست و بیشتر کسل کننده است.
با وجود مخالفت و نقزدنهای من، مامان پیروز شد و بالاخره حرفش رو به کرسی نشاند. البته به شرطی که زیاد نمونیم. روز موعود، نهار خوردیم و ساعت دو بعد از ظهر راه افتادیم که تا قبل از تاریکی شدن هوا برسیم، چون نزدیک به چهار ساعت راه بود.
برخلاف انتظار، دیدن خاله، گرمای آغوش بی شیلهپیلهاش و اون خونه قدیمی و نوستالژی، خستگی راه رو از تنم درآورد و کلی خاطره زیبا توی ذهنم تداعی کرد. خاطرات اون روزهای بلند تابستانی که به دیدن خاله میرفتیم و از راه نرسیده، با بچههاش گرم بازی میشدیم. روزهایی که سر و صدامون تا اونسر دنیا میرفت و از بس میدویدیم و بازی میکردیم که هوا تاریک نشده، همه بیهوش میشدیم.
بگذریم؛
با استقبال گرم خاله وارد خونه شدیم و همه چیز عادی بود تا موقع شام که وقتی غذا اضافه اومد و مامان به شوخی گفت: پری مگه قرار بوده هیئت بیاد که اینقدر شام گذاشتی؟ خاله هم یک خنده از ته دلی کرد و گفت: نه، شهروز داره میاد مرخصی، ساعت دو نصف شب میرسه و سهم اونم گذاشتم!
شهروز نوه دختری خاله و فکر کنم هفت هشت سالی هم از من کوچیکتر بود. بچه که بود، زیاد میدیدمش و خیلی هم اذیتش میکردم، اما این اواخر، یادم نمیاومد کی دیده بودمش. تنها تصویری که ازش توی ذهنم داشتم، یک پسر بچه لاغر و استخونی بود که در عین خجالتی بودن، شوخطبعی با مزهای هم داشت.
شام خوردیم و جمع کردیم، مامان و خاله مثل همیشه نشستند به تعریف و ذکر خاطرات قدیمی، منم یک ساعتی خودم رو با شستن ظرفها، تلویزیون و نشستن کنارشون سرگرم کردم، اما خستگی راه و بیحوصلگی، دست به دست هم داد و نفهمیدم کی خوابم برد.
روز بعد، ساعت نزدیک به ده صبح بود که بیدار شدم، کسی توی خونه نبود و از توی حیاط صدا میاومد. بعد از کمی کش و قوس دادن به بدنم، بلند شدم که رختخوابم رو جمع کنم و برم برای صبحانه، اما با شنیدن صدای بم مردونهای، ناخواسته به پشت پنجره کشیده شدم.
بله، یک نفر پیش مامان و خاله روی تخت نشسته و داشت صبحانه خورد، کسی که با دیدن قیافه و شناختنش برای چندثانیه نفسم حبس شد! شهروز بود، اما نه اون شهروزی که گفتم و تصویرش توی ذهنم بود، بلکه یک پسر چهارشونه، که قد بلندش در حالت نشسته هم به چشم میاومد و ته ریشی داشت که … عجیب بود، حتی موهای کوتاه و لباس خونگی هم چیزی از جذابیتش کم نمیکرد.
چند لحظه، خیره به شهروز پشت پنجره میخکوب شده و به این فکر میکردم: این کی اینقدر بزرگ و خوشتیپ شده؟!
به محض اینکه وارد حیاط شدم و سلام کردم، شهروز هم مثل بقیه نگام کرد و در حالیکه هنوز خستگی راه توی صورتش پیدا بود، بلند شد سرپا و همانطور شوخطبع؛ بهبه،سلام لیــــــــــــــــــلی جــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــون، ببخشید تو رو خدا که مزاحم خوابتون شدیم!
خندهام گرفت. بچه که بود بهم میگفت خاله. اما من برای اینکه اذیتش کنم میگفتم که باید بهم بگی لیلی جـــــــــــــــــــــون، اونم میگفت، اما یک جوری که انگار براش نامانوس بود!
همزمان که خنده کنان میرفتم به طرفشون، منم به روال قبل به شوخی گفتم: شهروز تویی، داشتم فکر میکردم این کچله کیه با این صدای نکرهاش!سه تایی شروع کردن خندیدن، مامان سریع گفت: نگو تو رو خدا، بیا ببین پسرم چه مردی شده!
قبل از اینکه برسم، شهروز پایین اومد و دوباره سلام کرد. گفتم: سلام عزیزم، رسیدن بخیر! و نمیدونم چرا یهو تصمیم گرفتم باهاش روبوسی کنم. تصمیمی که تابو یا عجیب نبود اما برای من تاوان داشت، چون با بوسیدن صورتم، یهو انگار ممنوعهترین جای ممکن رو قلقلک داد و به شکل غیر منتظرهای، حالی به حالی شدم!
سریع ازش فاصله گرفتم و همزمان با احوالپرسی کنارشون نشستم. علاوه بر تغییرات فیزیکی، گفتارش هم نسبت به قبل پختهتر به نظر میرسید. البته نه مثل بچگی، اما به نظر میرسید که هنوزم یک نمه خجالتی هست و موقع حرف زدن نگاهش رو میدزدید.
اون روز، فضا تغییر کرد و حداقل از حالت کسلی خارج شدم. با شوخی و تیکههایی که شهروز میپراند بعد از مدتها کلی خندیدم و خوش گذشت. البته سعی داشتم وانمود کنم که فقط حال و هوام عوض شده، اما دروغ بود چون به شکلی غیر عادی، مدام حواسم پرت شهروز میشد!
اوضاع وقتی بدتر شد که بعد از ناهار، شهروز رفت اتاق اون طرف حیاط تا کمی بخوابه و استراحت کنه. ولی خوابش طولانی شد و ساعت نزدیک به پنج، خاله گفت برم بیدارش کنم تا چای و عصرونه بخوریم.
رفتم، منتهی اشتباهم این بود که همزمان با ضربه زدن، در رو باز کردم و رفتم تو! انگار قبل از رفتن من بیدار شده و دوش گرفته بود. چون لخت و فقط با یک شورت جلوی آینه ایستاده و داشت با یک حوله کوچیک سرش رو خشک میکرد!
هنوز طعم بوسهش روی صورتم، هضم نشده بود که دیدن هیکل لختِ رو فرم و ورزیدهاش، کار دستم داد و بیاختیار نگاهم تا روی برجستگی غیر عادی جلوی شورتش سُر خورد!
اونم از ورود سرزده من غافلگیر شده و به گمونم از نگاه دریدهام هنگ کرده بود. در همون حالت نیمه چرخشش به طرف من، بی حرکت ایستاده و تلاشی برای پوشاندن خودش نکرد.
قاعدتا باید خجالتزده شد و از اتاق بیرون میرفتم. ولی نه، یک حس بی حیایی عجیب و غریبی بهم دست داده بود و در جواب نگاه متعجبش، فقط لبخند کشداری زدم و گفتم: بیداری؟ بیا، میخوایم عصرونه بخوریم.
با کلی تصویر نامفهوم توی ذهنم و حواسپرت از اتاق بیرون رفتم و دقایقی بعد شهروز هم اومد، اما دیگه اوضاع عادی نبود. حالا دیگه سنگینی نگاههای شهروز رو مخصوصا روی باسنم حس میکردم و دروغ چرا، از اون وضع خوشم میومد.
نمیدونم، شاید اون خلا عاطفی سه ساله، یا نیاز جسمیم بود که این طور یهویی و غیرمنطقی شهوت بهم غلبه کرده و دیگه هیچ تلاشی برای کنترل خودم یا فاصله گرفتن از شهروز نمیکردم! آخه چرا منی که سه سال خودم رو از گزند هر نگاهی دور کرده بودم، حالا اینجوری به کسی که فکرش رو نمیکردم و سالها از من کوچیکتر و بدتر از اون، آشنا بود باید نخ میدادم؟
در حالیکه هنوز نمیدونستم چکار دارم میکنم و چه اتفاقی قراره رخ بده، شهروز عوضی که برای کاری پایین رفته بود، پشت سر من و کنار تخت ایستاد و با خاله مشغول صحبت شد. تا اینجاش خیلی عجیب نبود، اما حین صحبت، یهو جلو اومد و بخشی از بدنش به پشتم چسبید!
برجستگی اونجاش رو روی گودی کمرم حس میکردم و گرمای عجیبی به تنم منتقل میشد. دلم میخواست برگردم و به صورتش نگاه کنم تا لااقل بفهمم حرکتش عمدی بوده یا ناخواسته، ولی بدنم قفل شده و توان هیچ حرکتی رو نداشتم.
قلبم میکوبید و عصبی شده بودم. نه از خشم یا ترس، از یه جور هیجان ممنوعه و سنگین که مدتها بود فراموشش کرده بودم. شهروز عوضی هم خیال فاصله گرفتن نداشت. هوای جمع شده توی ریهام رو یکجا بیرون دادم و خواستم کمی جابجا بشم، اما… یهو یک چیزی لای پاهام خالی شد!
خاله داشت از قیمتها گله میکرد و شهروز و مامان جوابش را میدادند، اما برای من صدایشان مثل نویز پسزمینه بود، چون دیگه نمیتونستم خودم را گول بزنم. تمام حواسم به اون نقطهی تماس بود و خیسی لای پاهام که به شورتم هم کشیده شده و کاملا حسش میکردم.
نامحسوس کمرم رو راست کردم و جوری ماندم که پشتم کامل بهش بچسبه ولی به دوثانیه نرسید. خاله برای کاری از جاش بلند شد و شهروز هم عقب رفت. سرخی صورتش و دزدیدن مداوم نگاهش نشون میداد که اونقدری هم که من فکر میکردم دیگه معصوم و سربهزیر نیست.
خیال میکردم با حضور مامان و خاله این ته اتفاق بوده و فردا صبح هم که دیگه شهروز میرفت، اما… نیمساعت بعد یهو یکی از دوستان مشترک مامان و خاله از راه رسید.
شهروز بعد از سلام و احوالپرسی با اون خانم، به بهانه تماشای فوتبال رفت داخل خونه، اما من همچنان نشسته و وانمود میکردم که دارم به حرفاشون گوش میدم. نیمساعت بعد، تازه صحبتهای اون سه تا گل انداخته و هوس کرده بودند قلیانی چاق کنند!
همین باعث شد تا منم به بهانه درست کردن شام، برم داخل. مستقیم رفتم به انتهای راهرو و آشپزخونه. آشپزخونه در ورودی جداگانه داشت اما در واقع بخشی از دوتا اتاق بود که بهم راه داشتند و شهروز هم توی همون اتاق پای تلویزیون دراز کشیده بود.
واقعا داشت فوتبال تماشا میکرد و صداش رو هم تا حدی زیاد کرده بود. شاید بخاطر اینکه بهش بفهمونم اونجا هستم، بود که بلند گفتم؛ شهروز کمش کن، مگه کَری؟! چیزی نگفت و یک مقدار صدا رو کم کرد، اما یکی دو دقیقه بعد، یهو پشت سرم ایستاد و من تا آستانه سکته پیش رفتم!
داشتم کاهو خرد میکردم و متوجه اومدنش نشده بودم. ناخواسته جیغی کوچیکی کشیدم و فحشی هم بهش دادم. اما، حرکت بعدیش بیشتر غافلگیرم کرد! هنوز کامل نچرخیده، دستاش رو دو طرف پهلوهام گذاشت و خیلی آروم کنار گوشم گفت: ببخشید!!
بی اختیار چاقو رو رها کردم و لبه کابینت رو با هر دو دست گرفتم. شاید بیشتر از این غافلگیر شده بودم که هنوزم به چشم بچه بهش نگاه میکردم و خیال میکردم حرکت قبلیش، ناخواسته بوده!
با چسبیدن لباش به پشت گوشم، نفسم بند رفت و ضربان قلبم رو به بالاترین حد رسید. یک بوسهی نرم و داغ که انگار از پوستم رد شد و توی خونم نشست. تا به خودم بیام لباش به کنار گردنم رسیده و بوسههای ریز و پی در پیش اجازه هر واکنشی رو ازم گرفته بود!
دستاش به روی شکمم کشیده شد و لحظاتی بعد، آروم پایین رفتند. همزمان از پشت فشار میآورد و برجسته شدن اونجاش رو روی باسنم حس میکردم. نفسام تند و نامنظم شده بود، ولی با این حال همهجونم رو جمع کرد و نفس زنان گفتم: شهروز، چه غلطی داری میکنی!
فقط صدای نفسهای بلندش توی گوشم پیچید و خزیده شدن چهارتا انگشت دست راستش به زیر کش دامن و شورتم، بهم فهماند که حال اونم خرابه و بعیده دیگه راه برگشتی داشته باشیم.
با کشیده شدن نوک انگشتاش روی برجستگی زیر شکمم، ناخودآگاه باسنم به عقب رفت و نوک انگشت وسطش به حساسترین نقطه رسید. به محض اینکه روی کلیتوریسمم کشیده شد، یک نفس بلند و صدا دار از دهنم خارج شد!
فکر کنم ترسید. دست چپش روی دهنم قرار گرفت و بیحرکت ایستاد. اما خودم سریع دستم را گذاشتم روی دستش و فشار دادم که یعنی: ادامه بده! همزمان با حرکت انگشت پایین، دوتا انگشت وسط دست چپش رو توی دهنم فشار داد و با مکیدن من، دیگه بیرون نکشید.
انگشتش یک خط مستقیم رو تا پایین کُسم رفت و برگشت. یک آه خفه کشیدم و محکمتر باسنم به عقب فشار دادم. کیرش مثل سنگ شده و با این کار من، همراه با شلوار خودش و دامن من لای باسنم قرار گرفت و تا سوراخم پیش رفت!
همزمان با ورود پرفشار دوتا انگشتش به داخل کسم، اونجاش رو هم محکمتر فشار داد و در حالیکه انگار تا حالا خودش را نگه داشته بود، یک آه بلند کنار گوشم کشید. با فشار دادن دوباره دستم به روی دستش، بهش فهماندم که بذار داخل باشه.
از حرکت انگشتاش تابلو بود که ناشیه و خودم باید کاری کنم.آروم دستم رو بردم زیر دامن و توی شورت و با گرفتن و گذاشتن انگشت شستش روی کلیتوریسم، وادارش کردم که اونجا رو هم بماله و اونم مثل یک بچه باهوش سریع گرفت و ادامه داد.
دوتا انگشتاش توی سوراخم جلو عقب میشد و شستش میچرخید. با ولع زیاد انگشتاش رو میمکیدم و با اون یکی دست نشونش میدادم که چکار کنه. پاهام داشت میلرزید و به سختی خودم رو سرپا نگه داشته بودم.
در حالیکه نفسهاش سنگین شده و حرکت دستش تند شده بود، با صدایی که به سختی به گوشم رسید، گفت: میشه چیزمو بکنم توش؟!
یک ریسک پر خطر و احمقانه بود. چون هر آن ممکن بود یکی از راه برسه…، با این حال اما صدای شهروز پر از نیاز بود و خودم هم تشنهتر از اون. به سرعت چرخیدم به طرفش و به صورتش خیره شدم!
فکر کنم از بر افروختگی صورتم ترسید و میخواست عقب بکشه! ولی قبل از اینکه حرکتی کنه به کابینت تکیه دادم. پای راستم رو کمی بالا آوردم و با گرفتن دوطرف شونهاش، همراه با اخم و به صورت دستوری، گفتم: بجنب، تا کسی نیومد!
زل زده بود بهم و انگار هنوز باورش نشده بود. ترس، هیجان و استرس اجازه خوش اخلاقی بهم نمیداد. شونههاش رو محکم کشیدم به طرف خودم و گفتم: اَه، بجنب دیگه، به چی نگاه میکنی؟
کاملا بهم چسبید. زیر زانوی پای راستم رو گرفت و همراه با دامن بالا کشید. دستش رو گرفت لبه کابینت تا پام بالا بمونه و با اون یکی دستش کیرش رو بیرون کشید. منم دامنم رو جمع کردم بالا و گذاشتم پشتم که توی دست وبال نباشه و بعدش خودم کمی از آب دهنم رو روی کُسم کشیدم.
با همون دست که به ترکیبی از آب دهن و ترشحاتم بود کیرش رو گرفتم. گرما و نبض زدنش توی دستم حس خوبی داشت و دلم میخواستم کمی باهاش بازی کنم ولی ترس اجازه نداد. دستی به کلاهکش کشیدم و محکم کشیدمش لای پاهام و با کنار زدن شورتم چسبوندم به لبه کسم و کمی هم به داخل فشار دادم.
دو طرف گردنش رو محکم گرفتم و خیره به چشماش گفتم: زود باش!
خودش هم کمی آب دهن به کیرش کشید و با هدایت نوکش توی سوراخم، کمی فشار داد. فقط سرش نیم سانت رفت. هر دو نفس عمیقی کشیدیم و قبل از یورش به سمت لباش، آروم گفتم: یواش بکن!
با یک فشار نصف و نیمه، تا پشت کلاهک فرو کرد. اما هنوز نفسی چاق نکرده، یک فشار محکم و… یهو و یکجا کیرش تا آخر رفت. فشار یکباره و غافلگیر کنندهاش، هم پر از هیجانم کرد و هم نفسم رو بند آورد. حتی کلفتی کیرش هم بیشتر از تصورم بود و کاملا پرم کرد!
با فشار دادن دندونام توی لبش، هم جلوی بیرون اون صدام رو گرفتم و هم شهروز رو وادار به ایستادن کردم. برای چند ثانیه هردو بیحرکت ماندیم، اما با کم شدن فشار دندونام، آروم حرکت کرد. اولش تا پشت کلاهک بیرون میکشید و دوباره تا ته فرو میکرد.
شکل ایستادنم باعث شده بود عضلاتم منقبض شده و تنگتر از اون چیزی که بود به نظر برسم. واسه همین پر و خالی شدن پیوسته کسم بعد از سه سال، داشت حالم رو جا آمیآورد و هر بار که تا آخر میرفت، ناخودآگاه باسنم را جلو میبردم تا بیشتر احساسش کنم.
قدش بلندتر از من بود و واسه همین ناچار بود که زانوهاش رو خم کنه اما همین کارش یک حُسن بزرگ برای من داشت: اینکه تا ته میکرد و با ضربه همراه بود. لبامون توی هم وول میخورد و از ترس بهم خوردن تعادلم، محکم بغلش کرده بودم.
سرعتش که بیشتر شد، صدای برخورد بدنها در اتاق میپیچید و این منو میترسوند که مبادا کسی از راه برسه یا صدا بیرون بره. چندباری ازش خواستم آرومتر کنه ولی انگار واقعا کر بود و نمیشنید. یک جوری تلنبه میزد که کابینت هم به صدا دراومده بود…
هم پر از ترس و اضطراب بودم و هم از این حجم شهوت و دیوونگی شهروز خندهام گرفته بود. شاید همین باعث شد که خوشبختانه خیلی طول نکشیم. به گمونم به سه دقیقه هم نرسید حتی فرصت اینکه بهش بگم؛ الاغ تو نریزی، هم پیدا نکردم و یهو همه چیز بهم ریخت.
دیگه ضرباتش غیرقابل کنترل بود و پمپاژ کیرش و شُره آبی که داشت توی رحمم خالی میشد رو با همه وجود حس میکردم. اما هنوز به خودم نیومده بودم که بدن منم واکنش نشون داد. تصویرش تار شد و همزمان با عضلات بدن، عضلاتم داخلی کُسم دور کیرش چفت شد!
برای اینکه صدام در نیاد و حرص خودم رو خالی کنم، همزمان دندونام رو توی لباش فرو کردم و با ناخونام، خطی پشت گردنش کشیدم. چند ثانیه بعد، صورتش عین لبو سرخ شدهاش رو ازم دزدید؛ انگار نمیتونست مستقیم تو چشمام نگاه کنه.
کیر شلشده و از کُسم بیرون اومد.هنوز نفسنفس میزدم و بدنم خیس عرق بود. دیدن اون چهرهی خجالتزده و در عین حال غرق لذت، یه حس عجیبی داشت. اما، یه موج سرد دلهره از کمرم بالا اومد! آبش داخل من بود، بدون هیچ محافظی، بدون فکر قبلی. چی کار باید میکردم؟
نخواستم اون لحظهی شیرین رو براش خراب کنم. دوباره بغلش کردم و سرم رو به سینهش چسبوندم، صدای قلبش رو زیر گوشم حس میکردم. نفسهامون که آروم و منظم شد، لبام رو به لباش رساندم و چندبار بوسیدم و زبان کشیدم، انگار میخواستم طعم این لحظه رو برای همیشه نگه دارم.
هر دو سکوت کرده و شاید نمیخواستیم اون لذت تموم بشه اما صدای پایی از توی راهرو همه چیز رو بهم ریخت! شهروز مثل فنر ازم جدا شد و منم با دستای لرزون دامنم رو صاف کردم. برگشتم سمت کابینت و وانمود کردم دارم کاهو خرد میکنم؛ ولی پاهام دیگه تاب نداشت و زانوهام میلرزید.
در که باز شد و خاله گفت: لیلیجان چایی هست؟
قلبم اومد تو دهنم. بدون اینکه فکر کنم، قوری رو از روی سماور برداشتم. چاییش رو ریختم تو سینک و با صدای گرفته گفتم: «میخواستم تازه دم کنم… الان میریزم.»
خاله با نگاهی نگران پرسید: خاله جان خوبی؟ چرا رنگت پریده؟!
دستپاچه گفتم: آره عزیزم. چیزی نیست فکر کنم به خاطر گرمای اینجاست! نفهمیدم چی گفت و رفت، اما در که بسته شد، دیگه طاقت نیاوردم. چرخیدم و با تکیه به کابینت آروم سُر خوردم پایین و روی زمین سرد آشپزخونه نشستم. بدنم هنوز داشت میلرزید؛ از لذت، از ترس، از همهچیز.
بلافاصله یادم اومد چی تو بدنم جریان داره. با عجله بلند شدم، دویدم سمت دستشویی. مایع سفید و غلیظ منی شهروز از دوطرف شورتم سرازیر شده و تا نزدیک زانوهام رسیده بود. با فشار آب خودم رو تخلیه کردم و شستم ، ولی اون ریسک احمقانه داشت دیوونهم میکرد.
از دستشویی که اومدم بیرون، عصبی و اخمو، اسم چندتا قرص اورژانسی رو کاغذ نوشتم و دادم به شهروز و با تندی گفتم: سریع برو داروخونه، اینا رو بگیر!
رفت و بیست دقیقه بعد هم گرفت و برگشت، ولی دیگه نه باهاش حرف زدم و نه نگاهش کردم. فردا هم قبل از اینکه من از خواب بیدار بشم، شهروز رفته بود. البته نزدیک ظهر یه پیام داد و بدون هیچ اشارهای به اتفاقات دیشب، فقط بابت اینکه بدون خداحافظی رفته، عذرخواهی کرده بود!
نه اون روز و نه روزهای بعد، جوابی ندادم. خوشبختانه با عادت ماهانه بعدیام استرس لعنتی هم دست از سرم برداشت، ولی، راستش رو بخواهید اون سکس کوتاه، یواشکی، هولهولکی و کاملاً بیبرنامه، به طرز وحشتناکی بهم چسبیده بود. گاهی شبها که تنها بودم، ناخودآگاه دستم میرفت لای پاهام. با یادآوری صورت شهروز موقع ارگاسم” اون خجالت بچهگانه مخلوط با عطش وحشیانه، ضربات سنگین و بیرحمش درست وقتی داشت آبش رو خالی میکرد، و نفسهای داغش کنار گوشم” خودم رو به اوج میرسوندم. توی خیالم لباش رو غرق بوسه میکردم و انگار هیچوقت سیر نمیشدم!
چهار ماه بعد کمکم داشتم اون اتفاق رو توی ذهنم بایگانی میکردم که یک شب حین شام، یهو مامان گفت: راستی، امروز خاله پری زنگ زده بود و میگفت شهروز سربازیش تموم شده…
ضربان قلبم بالا رفت و یه گرمای آشنا و ممنوعه دوباره تو رگهام دوید. دوباره اون چند دقیقه جلوی چشمام تجسم شد و بی اختیار صفحه پیامش رو باز کردم و نوشتم: سلام عزیزم، خوبی؟ شنیدم به سلامتی سربازی تموم شده. خواستم بهت تبریک بگم و بگم که دلم واست تنگ شده!!!
نوشته: آرزو
27 پاسخ به “سفری که لذتش در تنم ماند”
چرت نوشتی، فقط روایت فانتزی
چرت نوشتی، فقط روایت فانتزی
عالی بود
زیبا و عامیانه برای هر کسی ممکن است پیش بیاد
کاکولد باز۲ عالی بود
بسیار زیبا بود سپاس از شما
داستان خوبی بود، به نسبت باقی داستانها خیلی خوب بود و البته جای کار کردن داره ولی هم مقدارش اندازه بود، حاشیهی بیخود نداشت، اروتیسیتهاش به اندازه و خوب بود، از همه مهمتر ادعا نکردی و روش هم قسم آیه نخوردی این اتفاق واقعیه و خب یک چنین داستانی معلومه که واقعیت نداره و من هم به شخصه بیشتر ترجیح میدم که حتی اگر ٠/١ ٪ واقعیت داشته باشد، داستانی که ساخته و پرداخته ذهن شخص است را ترجیح میدهم. بنویس تلاش کن میتونی با همین روش که به نسسبت تکراری نبود و مهمتر اینکه خیلی خوب جمعش کردی.
قشنگ بود خداییش
زیبا روان و سکسی .افرین
هاااااا تمام اینا که الان وگفتی یعنی چه؟
قشنگ نوشتی
جون دوست داشتم و کاش الان شرایطشو داشتم که ارضا شم
خوب بود خوشم اومد
منم یه ۲۰ سالی هست سربازیم تموم شده یه ذره دلت رو واسه منم تنگ کن
دلت تنگ شده یا کوست
باید پیام می دادی َسلام بابای بچه چطوره
با تشکر از هوش مصنوعی
با احساس و دقیق نوشتی واژه هایت را دوس داشتم . داستان خوبی بود با تم خوب . خواننده رو داستانت به اعماق قصه فرو میبرد
نوش جونتون…تا باشه از این سکس های لذتبخش
اصلا سکس و حرکات یواشکی سکسی خیلی حال میده
خوندیمو یه جقی هم زدیم. در اصل تو ذهن همه یه همچین چیزی میگذره. عضیا ریسک میکنن، بعضیا تا اخر عمر اون افکار ذهنی رو مرور میکنن تا وقت مرگ. خیلی جاله ک آدم وقتی ب گذشته ها فک میکنه، مثلا یه خاطره ۳۰ سال قبل رو مرپر میکنه ، با جزییات ادامه میده و خاطره سازی میکنه، یه دفعه یادش میاد ای دل غافل، ۳۰ سال گذشته نه تو همونی ، نه اون دختره همونه و… اصلن ممکنه دختره مرده باشه
خانوم جان من دوست داشتم به نظرم خیلی واقعی و قشنگ بود.مخصوصا که فارغ از دادن اندازه ی هیکل و تایید و قسم برای واقعی بودنش ، بود مرسی
عالی نمونه این خاطره رو منم دارم دفیقا
به شدت قشنگ بود افرین! هرکی سعی میکنه نظرشو تحمیل کنه کصخله ناراحت نباش
OK لذت بخش بود
متفاوت، جالب و زیبا عالی بود
خیلی با مزه و خودمانی نگارش فرمودین و لذت مطالعه رو دوچندان نمود اما یک تناقض اشکار کمی مرا به فکر فرو برد . پارادایم سایت براساس محتوای جنسی طراحی شده و یک داستان پورن تعریف میکنم و از رابطه جنسی و شخصی ام روایت میکنم اما همه کلمات سخیف با شداد و طنز الود بیان میکنم اما به جای یک عضو بدن این اونو اینجارو اونجارو ضمایر ملکی جایگزین میکنم گویی در محلی بنده در حال ارتباط کامل جنسی با فردی بوده و شخصیاز راه میرسه و اهداف جنسی در سر میپروراند که به این محل تشریف اورده اما در میان بهت همگان بگویم وای نامحرم اومده چادرمو بده تا سرکنم