با توجه به برداشتی که از نظرات خوانندگان روی داستانهای بلند خود داشتم، این نوشته یک داستان نسبتا کوتاه است.
رضا، دانشجوی لاغر اندام دانشگاه هنر وارد ایستگاه شلوغ مترو شد. مثل همه عصرها جمعیت پر ازدحامی منتظر رسیدن قطار بودند. رضا هم در کنار جمعیت پشت خط زرد رنگ ایستاده بود و هر از چند گاهی نگاهی به تونل می انداخت.
چند نفر آن طرف تر کاوه هم منتظر قطار بود. کاوه مرد جا افتاده ۴۸ ساله ای بود که مغازه شیرینی فروشی داشت و در این ساعت عصر در حال بازگشت به منزلش بود. آپارتمانی در یکی از محلات مرکز شهر که در آن مجردی زندگی میکرد.
با رسیدن قطار و باز شدن درها جمعیت به سمت داخل هجوم بردند. همه یکدیگر را هل میدادند تا جای مناسب تری برای خود پیدا کنند. کاوه و رضا در میانه های قطار متوقف شدند و وقتی دیدند امکان جلو رفتن نیست هر دو میله وسط قطار را گرفتند.
بالاخره درهای قطار بسته شد و قطار به راه افتاد. جمعیت از هر طرف فشار میاورد. کاوه که قدی بلند و هیکلی چهارشانه داشت مثل یک درخت تنومند وسط واگن ایستاده بود و با چند تکان بین فشار جمعیت برای خودش جایی باز کرد.
رضا که هیکل نحیف تری داشت در حالی که با یک دست کوله پشتی و وسایل خود را گرفته بود و با دست دیگرش سعی میکرد میله قطار را نگه دارد با هر فشار جمعیت به این طرف و آن طرف میرفت.
هر از گاهی هم با شانه اش به سمت شکم کاوه فشار میاورد. کاوه ابتدا با ناراحتی سعی میکرد تحمل کند. ولی بعد از چند بار که این حرکت تکرار شد دست خود را روی شانه رضا گذاشت و او را به عقب هل داد و گفت، پسر جون این شیکم ما رو سوراخ کردی، خوب درست وایسا دیگه.
رضا ابتدا سعی کرد با حرکت جایی برای خودش باز کند ولی نتوانست و دوباره فشار جمعیت او را به سمت کاوه هل داد. چند بار که این حرکت تکرار شد ناگهان با کلافگی داد کشید، خب نمیفهمی شلوغه؟ الان چی کارت کنم حیوون؟
جمعیتی که نزدیک بودند و این حرف را شنیدند ناگهان سکوت کردند و منتظر واکنش کاوه بودند. کاوه با دست رضا را هل داد و گفت، بچه جون مثل این که حالت خوش نیستا.
رضا : من حالم خوشه، تو مثل این که ناخوشی. بار آخرت هم باشه دست میزنی به من.
کاوه : آخه ریقو اندازه دهنت حرف بزن. میزنم لهت میکنم ها.
رضا : برو بابااااااااااااا
کاوه : تخم بابات نیستی ایستگاه بعد پیاده نشی تا نشونت بدم.
رضا : فکر کردی از هیکلت میترسم؟ من که چیز ترسناکی نمیبینم تو هوا ورت داشته.
کاوه : عه؟ نمیبینی. ترسناکه رو که باید بیای خونه تا نشونت بدم.
رضا : خفه بابا حوصله ندارم.
کاوه : غلط اضافی. گه خوردی، ولت نمیکنم. ایستگاه میای بالا تا بهت بگم.
رضا : بچه میترسونه. میام بالا ببینم چه غلطی میکنی.
تمام مسافران با تعجب و کنجکاوی به دو نفرشان نگاه میکردند. عده ای انتظار تماشای یک دعوا را داشتند و عده ای هم میخواستند ببینند ماجرا به کجا میکشد.
قطار در ایستگاه توقف کرد و درها باز شد. جمعیت از قطار خارج شد و کاوه هم مچ دست رضا را گرفت و از قطار پیاده شدند و به سمت پله های برقی رفتند.با بسته شدن درها و حرکت قطار مسافران تا جایی که میشد این دو نفر را با چشم دنبال کردند و در ذهنشان کتک خوردن رضا را تصور میکردند.
کاوه در حالی که با خشم مچ رضا را گرفته بود از ایستگاه خارج شد. چند قدم دورتر برگشت و در صورت رضا زل زد. رضا تازه فهمیده بود که چه غلطی کرده است.
کاوه : خب ریقو به کی گفتی حیوون؟
رضا : ول کن بابا. از جونم چی میخوای.
کاوه : عه. بچه پر رو گه میخوری حالا از جونت چی میخوام. بزنم بری توی زمین؟
رضا : (به آرامی) گه خوردم.
کاوه : چی؟ نشنیدم.
رضا : (کمی بلندتر) گه خوردم. ولم میکنی؟
کاوه : تو که نترس بودی. چیز ترسناکی نمیدیدی. ترسناکه رو بکنم توی چشت؟
با این حرف رضا پقی زد زیر خنده و ناخودآگاه نگاهش رفت به جلوی شلوار کاوه.کاوه که این واکنش رضا را دید ابتدا کمی جا خورد ولی به قول معروف دو زاریش افتاد.دوباره بازوی رضا را گرفت و این بار آرامتر گفت. آخرش چی؟ ببرمت خونه ببینم بازم میترسی یا نه؟رضا چشمهاش برقی زد و در چشمهای کاوه نگاه کرد. لبش رو مکید و با شیطنت گفت حالا خیلی لولو هست؟ کاوه خندید و بازوی رضا رو گرفت و راه افتاد و گفت بیا بریم خودت ببین.
بعد از گذر از خیابان اصلی و چند کوچه به آپارتمان کاوه رسیدند. کاوه کلید انداخت و در را باز کرد و داخل شد. با پله تا طبقه دوم رفتند و کاوه در واحد را باز کرد و رضا را به داخل هل داد و خودش هم سریع داخل شد و در را پشت سرش بست و قفل کرد.
سپس در حالی که پشت به در ایستاده بود لبخند موزیانه ای زد و به رضا که با کوله پشتی و وسایل وسط اتاق ایستاده بود نگاه کرد و گفت، حالا چی.
رضا وسایلش را روی زمین گذاشت و به سمت کاوه رفت. دستهایش را روی سینه ستبر کاوه گذاشت و با یک حرکت لبهایش را به لبهای کاوه رساند و شروع به بوسیدن کرد. کاوه هم با یک دست پشت گردن و با یک دست کمر رضا را گرفت و با ولع شروع به خوردن لبهایش کرد.
در همین حال هر دو شروع به باز کردن دکمه های پیراهن و کمربند یکدیگر کردند. برای مدت کوتاهی از هم جدا شدند و خودشان بقیه لباسها را سریع از تن کندند و لخت جلوی یکدیگر ایستادند.
کاوه با بدنی مردانه و پشمالو و کیری بزرگ و رضا با بدنی ظریف و سفید که کیر لاغرش با سر صورتی در حال نبض زدن بود.
مجدد همدیگر را در آغوش گرفتند و شروع به بوسیدن هم کردند. کاوه با دست کون رضا رو چنگ زد و با دست دیگرش در موهای نسبتا بلند رضا چنگ زد. سپس گاز کوچکی از لبهای رضا گرفت و کمی پایینتر امد و گردنش را بوسید و گاز محکمتری گرفت که صدای آخ رضا بلند شد.
سپس در حالی که موهای رضا را در چنگ داشت سر رضا را به عقب کشید و سرش را کنار گوشش برد و گفت، به من گفتی حیوون؟ امشب نشونت میدم حیوون وقتی وحشی و حشری میشه چیکار میکنه.
سپس رضا را به سمت پایین فشار داد تا روی زانو جلوش بنشیند. کیرش رو جلوی لبهای رضا گرفت و گفت، بخورش بچه جون. خوب بخور شاید از زدنت منصرف شدم.
رضا خوب میدانست این ادای زدن و نزدن فقط برای داغ تر شدن حال کاوه هست. قبلا هم پیش اومده بود که در موقعیتهای خطرناک که چاره ای نداشت از کسی که قصد خشونت داشت پرسیده بود که “میزنی یا میکنی؟” و با این کار آنها را گیج کرده بود. خشم و شهوت دو نیروی قدرتمند هستند که تبدیل یکی به دیگری در خیلی جاها جانش رو حفظ کرده بود.
رضا دستهایش را دو طرف پهلوهای کاوه گذاشت و لبهاش را غنچه کرد و کیر بزرگ و تیره کاوه را در دهانش فرو برد. سپس با حرکات سر شروع به جلو و عقب رفتن کرد. کیر کاوه بین لبهای نرم رضا حرکت میکرد. رضا در حالی که سرش را حرکت میداد گاهی هم سرش را به چپ و راست میچرخاند به صورتی که زبانش تمام زیر و کناره های کیر کاوه را لمس کند. گاهی هم کامل کیر کاوه را تا حلقش فرو میبرد و مدتی نگه میداشت و دوباره شروع به جلو و عقب میکرد.
کاوه از این حرفه ای بودن رضا جا خورد. سپس خودش هم شروع به حرکت کرد و هماهنگ با حرکات سر رضا کمرش را جلو و عقب میبرد و با ریتمی که خیلی تند نبود دهان رضا رو میگایید.
چند دقیقه ای به همین صورت گذشت. رضا سرعتش رو کمی بیشتر کرد. بدش نمیومد کاوه با همین ساک زدن ارضا بشه و کار تموم بشه. ولی کاوه زرنگ تر از این حرفها بود. سر رضا رو گرفت و کیرش رو بیرون کشید و با خنده گفت، فکر نکن نمیدونم میخوای چیکار بکنی. با یه ساک ساده نمیتونی از اینجا در بری. با ساک مجلسی هم نمیتونی… و قاه قاه خندید.امشب کونت مال منه بچه خوشگل.
سپس رضا رو بلند کرد و کشیده محکمی زد روی کونش و گفت، این کون مال منه.
کاوه : کون مال کیه؟
رضا : کونم مال توئه.
کاوه : بلندتر. کونت مال کیه؟ چی کارت میکنم امشب؟
رضا : کونم مال توئه. امشب میخوای بگایی منو. میخوای کونم بزاری.
کاوه : دوست داری کونت بذارم آره؟ خوشت میاد کونت رو بگام؟
رضا : آره خیلی. امشب کونی توام. تا صبح میخوام بهت کون بدم.
کاوه : آخ جووووون. کونت میذارم تا خود صبح.
کاوه رضا رو هل کوچیکی داد و گفت، چهار دست و پا شو بچه کونی. رضا چهار دست و پا وسط اتاق نشست.رضا کشوی میزی رو که توی اتاق بود باز کرد و بسته ای کاندوم خارج کرد. در حالی که به کون رضا نگاه میکرد و کیرش رو میمالید یکی باز کرد و روی کیرش کشید. سپس پشت رضا نشست و نوک کیرش رو روی سوراخش گذاشت. گفت، خوبه خشک خشک بکنمت بچه پر رو تا دیگه زبون درازی نکنی؟ولی در واقع اسپری کوچیک لوبریکانت رو روی سوراخ رضا گرفت و چند قطره پمپ کرد. سپس پایین کیرش رو با انگشت گرفت و نوکش رو روی کون رضا تنظیم کرد. کمی فشار داد تا حدی که سرش داخل شد.رضا آخ کوچکی گفت. کاوه دو دستش رو گذاشت روی شانه های رضا و با فشار محکم دیگه ای بیشتر کیرش رو به داخل فشار داد. رضا آخ بلندتری کشید و گفت آروم. کاوه پوزخندی زد و شانه های رضا رو محکمتر گرفت و با یک فشار محکم تا ته کیرش رو فرو کرد. رضا جیغی زد گفت حیوون! و ناگهان پقی زد زیر خنده. کاوه هم خندید و به آرامی شروع به گاییدن رضا کرد.ابتدا با حرکات کوتاه و سپس حرکات کشیده تر. تا جایی که کیر خود را نسبتا کامل خارج میکرد و دوباره به یک حرکت داخل میداد. بعد از مدتی سرعت حرکاتش رو تند تر کرده بود.
کاوه : دوست داری آره؟
رضا : خیلی.
کاوه : داری چیکار میکنی؟
رضا : دارم کون میدم.
کاوه : واسه چی داری کون میدی بچه ریقو؟
رضا : برای اینکه با دستهای مردونه ات نزنی لهم کنی.
کاوه : کونت چرا اینقدر نرمه؟
رضا : دوست دارم اینجوری. کیر سفت مردها رو حال میاره. آبشون رو میکشه.
در حالی که با قدرت و سرعت بیشتری تلمبه میزد
کاوه : این کون نرم و داغت امشب تا صبح مال منه.
رضا : تا صبح مال خودته. بیشتر هم خواستی مال خودته. من کونی تو ام.
کاوه : کونی منی. مال خودمی. هر وقت خواستم باید بیای همینجا زانو بزنی کون بدی.
رضا : بهت کون میدم. هر وقت حشرت زد بالا، کیرت شق شد داشت شلوارت رو جر میداد. به من زنگ بزن بیام کیر سفتت رو بکن تو کون من. توی کون نرم و داغم. آبت رو از تخمهای بزرگت بکشم حشرت بخوابه.
با این حرفها کاوه دیوانه وار تحریک شده بود و با شدت هرچه تمام تر تلمبه میزد. کون نرم رضا با برخورد رانهای کاوه میلرزید و از شدت برخوردها سرخ شده بود. صدای تلمبه های کاوه فضای اتاق رو پر کرده بود.
کاوه : کونی خودمی. کونت مال منه. دارم کونت رو میگام. آه آه اوه اوه آآآآه آااااااه اااااااااااااه.
با یک نعره کاوه ضربه آخری رو در کون رضا کوبید و کیرش رو داخل نگه داشت و نبض نبض آب کیرش داخل کاندوم خالی میشد. در حالی که خیس عرق بود و نفس نفس میزد روی پشت عرق کرده رضا خم شد و بوسه ای زد و گفت.دیگه کونی خودمی. مال خود خود خودمی.
نوشته: امیر رازی
7 پاسخ به “در مترو اتفاق افتاد”
چاخان
شرمنده از این داستان نویسید.نه خوب بود و نه بد. آدم باهاش حشری نمیشه .در ضمن من هر چی سوار مترو تو شیراز شدم حتی بدون شورت و با شلوار گرمکن هیچ کیری نفهمید من عاشق کیرم .دیگه نمیدونم باید چیکار کنم تا بفهمند بقیه . متشکرم
کاش ی کاوه برای من بوذ
qwe231 به خودم بگو هر جوری خواستی به کونت حال میدم عزیزم
qwe221 عزیزم بهم زنگ بزن تا بیام یه دل سیر تو کونت تلمبه بزنم و حامله ات کنم عشقم
خوش بحال کاوه خداشانس بده
کاوه پیدا میشه؟