میخوام داستان دلیل بی غیرتیم رو بگم
قبلش بگم که باعثش مامانم و کارهشه
داستان برمیگرده به دوران بچگی من
مادرم خیلی زن شهوت پرستی بود هنوزم هست ولی اون موقع جوون تر و خوشگلتر بود بعدشم خیلی مرد دور و برش بود و خودش چون خوشگل بود بیشتر مردا میومدن طرفش ولی خداییش خودشم خیلی پا میداد بهشون چند باری هم موقعی که میرفت برای دیدنشون منو میبرد هر بارم معمولاً منو سرگرم میکردن با یه اسباب بازی چیزی و اونا میرفتن تو اتاق ،یه بار با سه تا مرد افغان به اسم علی و رحمت و ذبیح رفتیم رودخونه
اونجا رفتیم تو آب برای آبتنی کردن مامانم بیرون آب شلوارشو درآورد با لباس بلوچی بدون شلوار اومد تو آب علی و ذبیح و رحمتم اومدن تو آب اونا فکر کردن من بچهام مامانمو دوره کردن قشنگ یادمه شروع کردن آب بازی کردن تو همین آب بازی کردنا یهویی دیدم یه شورت زنونه دست علی حالا نگو از پای مامانم در آوردن قشنگ یادمه شورتو بو کرد اومد انداخت لب آب از اونورم رحمت و ذبیح داشتن با مامانم آب بازی میکردن علی که رفت بعد یکم آب بازی یهو دیدم مامانم چشاشو بست رفت تو بغل یکیشون من داشتم نگاه میکردم یهو مامانم به ذبیح اشاره کرد به طرف من ذبیح اومد با من حرف بزنه مثلاً منو سرگرم کنه اونجا یه سنگ بزرگ بود مامانم به من گفت تو اینجا باش ما میریم اونور پشت این سنگ بزرگ یکم کار داریم میایم بعد ذبیح و رحمت وایسادن با من علی با مامانم رفتن پشت سنگ بعد حدوداً نیم ساعت علی اومد به رحمت گفت برو منم گفتم مامانم کجاست علی گفت همیجا اون پشته الان میاد نترس من یکم ترسیدم گفتم نه بگو بیاد هر کاری کرد منو آروم کنه نتونست آخرش ناچار مامانمو بلند صدا کردن بیا پسرت میترسه مامانم اومد دیدم یه چادر انداخته رو خودش خیس شده و قشنگ به بدنش چسبیده دیدم زیر چادر لخت لخته
اومد پیش من گفت پسرم نترس من با عمو میرم اون پشت یکم بازی میکنیم بعد میام منو آروم کرد با رحمت رفتن یه نیم ساعتی گذشت رحمتم اومد بعدش ذبیح رفت نیم ساعت بعدش هم ذبیح و مامانم اومدن مامانم انگار بیهوش باشه تو دستای ذبیح انگار خواب باشه همونجوری چادر رو رو خودش پیچیده بود تو دست ذبیح اومدن مامانمو گذاشت زمین مامانم به علی گفت برو لباس منو بیار علی گفت لباس میخوای چکار اینجوری خوشگلتری مامانم شروع کرد خندیدن علی دوباره رفت طرفش مامانم به اون دوتا اشاره کرد که بیان طرف من و منو سرگرم کنن
اون دو نفر هم اومدن منو سرگرم کنن ولی من هی می فتم زیر آب و بعضی موقعها موقع اومدن بالا از زیر آب قایمکی به بهانه اینکه دوباره میرم زیر آب نگاشون میکردم میدیدم که علی داره سینههای مامانمو میماله بعضی موقع ها سینههاشو میخوره بعضی موقعها گردنشو میخوره بعضی موقع هم لباشو اون دو نفر هم همش با من حرف میزدن تا اینکه دیدم مامان یه آه نازی کشید هر سه تامون یهو نگاه کردیم دیدیم علی دهنش جای کوس مامانمه ظاهرا داره کسشو میخوره یکم که خورد من داشتم زیر آب میرفتم و بالاخره یه جوری که میخواستم ببینم اینا چیکار میکنن یهویی دیدم مامانم پاهاش شروع کرد لرزیدن و علی رو محکم بغل کرد به خودش محکم جسبوند شروع کرد پشت سر هم چند تا آه کشیدن بعد دیگه همونجا لب آب خوابید بعد هر سه نفر اومدن تو آب كه آب تنی کنن دیگه اینا خودشون سرگرم حرف زدن شدن منو یادشون رفت منم از موقعیت استفاده کردم رفتم طرف مامانم دیدم مامانم چشاشو بسته پاهاشم باز بود انقدر مست بود اصلاً حواسش به من نبود اونجا اولین بار بود یه کوس دیدم اونم کوسی که تازه توسط سه تا کیر کلفت افغانی گاییده شده قهوه ایی بودنش وسط پاهای سفید مامان با حال بود قشنگتر اینکه یه آب سفید از توش تا بیرونش رو به کونش آویزون بود کامل چاکش هم گشاد گشاد شده بود
اونجا حس کردم که مامانم جنده ولی بچه بودم زیاد بهش فکر نکردم بعد که یکم بزرگتر شدم متوجه شدم که اونجا چکار میکردن
البته بعد ها صحنههای زیادی ازش دیدم مثلاً یه بار من نصف شب بیدار شدم رفتم که برم تو اتاقش تو خونه دیدم یکی افتاده روش داره تلمبه میزنه یعنی داشت ترتیبشو میداد من ترسیدم رفتم تو اتاق از اونجا قایمکی نگاه میکردم دیدم مامانم از تو اون اتاق اومد بیرون دستشم گرفته بود جلوی کوسش بدو رفت تو حموم بعد ۵ دقیقه بعد متوجه شدم تو کوچه یه موتور روشن شد از پنجره نگاه کردم دیدم یکی از قوم و خویشهای دورمون سوار موتور رفت مامان من همینجوری از حموم اومد بیرون ولی دستش جلو کوسش نبود ولی سرحال و خوشحال و لبخند زنان رفت تو اتاق
قبلش بگم که باعثش مامانم و کارهشه
داستان برمیگرده به دوران بچگی من
مادرم خیلی زن شهوت پرستی بود هنوزم هست ولی اون موقع جوون تر و خوشگلتر بود بعدشم خیلی مرد دور و برش بود و خودش چون خوشگل بود بیشتر مردا میومدن طرفش ولی خداییش خودشم خیلی پا میداد بهشون چند باری هم موقعی که میرفت برای دیدنشون منو میبرد هر بارم معمولاً منو سرگرم میکردن با یه اسباب بازی چیزی و اونا میرفتن تو اتاق ،یه بار با سه تا مرد افغان به اسم علی و رحمت و ذبیح رفتیم رودخونه
اونجا رفتیم تو آب برای آبتنی کردن مامانم بیرون آب شلوارشو درآورد با لباس بلوچی بدون شلوار اومد تو آب علی و ذبیح و رحمتم اومدن تو آب اونا فکر کردن من بچهام مامانمو دوره کردن قشنگ یادمه شروع کردن آب بازی کردن تو همین آب بازی کردنا یهویی دیدم یه شورت زنونه دست علی حالا نگو از پای مامانم در آوردن قشنگ یادمه شورتو بو کرد اومد انداخت لب آب از اونورم رحمت و ذبیح داشتن با مامانم آب بازی میکردن علی که رفت بعد یکم آب بازی یهو دیدم مامانم چشاشو بست رفت تو بغل یکیشون من داشتم نگاه میکردم یهو مامانم به ذبیح اشاره کرد به طرف من ذبیح اومد با من حرف بزنه مثلاً منو سرگرم کنه اونجا یه سنگ بزرگ بود مامانم به من گفت تو اینجا باش ما میریم اونور پشت این سنگ بزرگ یکم کار داریم میایم بعد ذبیح و رحمت وایسادن با من علی با مامانم رفتن پشت سنگ بعد حدوداً نیم ساعت علی اومد به رحمت گفت برو منم گفتم مامانم کجاست علی گفت همیجا اون پشته الان میاد نترس من یکم ترسیدم گفتم نه بگو بیاد هر کاری کرد منو آروم کنه نتونست آخرش ناچار مامانمو بلند صدا کردن بیا پسرت میترسه مامانم اومد دیدم یه چادر انداخته رو خودش خیس شده و قشنگ به بدنش چسبیده دیدم زیر چادر لخت لخته
اومد پیش من گفت پسرم نترس من با عمو میرم اون پشت یکم بازی میکنیم بعد میام منو آروم کرد با رحمت رفتن یه نیم ساعتی گذشت رحمتم اومد بعدش ذبیح رفت نیم ساعت بعدش هم ذبیح و مامانم اومدن مامانم انگار بیهوش باشه تو دستای ذبیح انگار خواب باشه همونجوری چادر رو رو خودش پیچیده بود تو دست ذبیح اومدن مامانمو گذاشت زمین مامانم به علی گفت برو لباس منو بیار علی گفت لباس میخوای چکار اینجوری خوشگلتری مامانم شروع کرد خندیدن علی دوباره رفت طرفش مامانم به اون دوتا اشاره کرد که بیان طرف من و منو سرگرم کنن
اون دو نفر هم اومدن منو سرگرم کنن ولی من هی می فتم زیر آب و بعضی موقعها موقع اومدن بالا از زیر آب قایمکی به بهانه اینکه دوباره میرم زیر آب نگاشون میکردم میدیدم که علی داره سینههای مامانمو میماله بعضی موقع ها سینههاشو میخوره بعضی موقعها گردنشو میخوره بعضی موقع هم لباشو اون دو نفر هم همش با من حرف میزدن تا اینکه دیدم مامان یه آه نازی کشید هر سه تامون یهو نگاه کردیم دیدیم علی دهنش جای کوس مامانمه ظاهرا داره کسشو میخوره یکم که خورد من داشتم زیر آب میرفتم و بالاخره یه جوری که میخواستم ببینم اینا چیکار میکنن یهویی دیدم مامانم پاهاش شروع کرد لرزیدن و علی رو محکم بغل کرد به خودش محکم جسبوند شروع کرد پشت سر هم چند تا آه کشیدن بعد دیگه همونجا لب آب خوابید بعد هر سه نفر اومدن تو آب كه آب تنی کنن دیگه اینا خودشون سرگرم حرف زدن شدن منو یادشون رفت منم از موقعیت استفاده کردم رفتم طرف مامانم دیدم مامانم چشاشو بسته پاهاشم باز بود انقدر مست بود اصلاً حواسش به من نبود اونجا اولین بار بود یه کوس دیدم اونم کوسی که تازه توسط سه تا کیر کلفت افغانی گاییده شده قهوه ایی بودنش وسط پاهای سفید مامان با حال بود قشنگتر اینکه یه آب سفید از توش تا بیرونش رو به کونش آویزون بود کامل چاکش هم گشاد گشاد شده بود
اونجا حس کردم که مامانم جنده ولی بچه بودم زیاد بهش فکر نکردم بعد که یکم بزرگتر شدم متوجه شدم که اونجا چکار میکردن
البته بعد ها صحنههای زیادی ازش دیدم مثلاً یه بار من نصف شب بیدار شدم رفتم که برم تو اتاقش تو خونه دیدم یکی افتاده روش داره تلمبه میزنه یعنی داشت ترتیبشو میداد من ترسیدم رفتم تو اتاق از اونجا قایمکی نگاه میکردم دیدم مامانم از تو اون اتاق اومد بیرون دستشم گرفته بود جلوی کوسش بدو رفت تو حموم بعد ۵ دقیقه بعد متوجه شدم تو کوچه یه موتور روشن شد از پنجره نگاه کردم دیدم یکی از قوم و خویشهای دورمون سوار موتور رفت مامان من همینجوری از حموم اومد بیرون ولی دستش جلو کوسش نبود ولی سرحال و خوشحال و لبخند زنان رفت تو اتاق
امیدوارم خوشتون اومده باشه
نوشته: ساسان
7 پاسخ به “خاطرات مامانم (۱)”
یاد نوجوونی خودم افتادم من و پسر همسایه همکلاسی بودیم تازه افتاده بودیم تو خط حسابی کون همو میکردیمهمیشه من میرفتم پیش دوستم مامانش خونه هم بود نمیومد اتاقش میرفتم به فرزانه خانوم سلام میدادم میرفتم اتاق پوریا اول من میکردمش تا اون به اوج حشریت برسه بعد من دمر میشدم پوریا میرفت دستشویی تا کونشو خالی کنه منم لخت دمر میشدم تا بیاد کونمو بکنه یبار مامانش فرزانه جون از لای در نگامون میکنه لو میریم همین که پوریا میره دستشویی تا کونشو از آب کیرم خالی کنه منم دمر لخت میرم رو تخت آماده کون دادن میشم فرزانه جووون لخت میاد تو اتاق میخوابه روم من موندم زیرش تند تند کوص تپل و سفیدشو میزد لای کونم بعدشم یکی از ممه هاشو گذاشت لای کونم من گفتم الان پوریا میاد بد میشه پاشد از روم رفتچند بار صدام کرد منو نشوند رو رونای چاق و سفیدش نیم ساعت با انگشتاش تو سوراخم تلمبه زد با کون سفیدم حال میکرد منم ممه هاشو گرفته بودم
اینو یه دفعه داستان منتشر میکنی یه بار تعقیر میدی میکنیش تاپیک یه دفعه زیر کامنت داستانها میزاریش فقط مونده برای تک تک اعضا پیامکش کنیدیوس خیلی قشنگ مینویسی همه جا هم میزاریش
خوشمون اومد … اگه تونستی خودتم بکنش
واقعا زیبا تعریف کردی احسنت
منم یه زن رو میکردم بچه هاش تو هال بودن بازی میکردن من مادرشون رو تو حمام میکردم طعمش هنوزم تو ذهنمه سرپا میکردمش
چه مامان خوبی داری بده ماهم بکنیمش
فقط ذبیح و رحمت