سلام خدمت بروبچ سایت بکن تو امیدوارم که حال دلهاتون خوب هستش من خیلی داستان نوشتم و فرستادم در واقع شدم مشتری پروقرس سایت بکن تو اومدم که یکی دیگه از استانهای گی خودم و براتون تعریف کنم.من سعیدالعان 49 سالمه ساکن مشهد هستم.
عرض کنم خدمت دوستان عزیزم این داستان برمیگرده به زمانی که من 10یا11 ساله بودند داستانهای قبلیم گفته بودم که پدرم زمینی خرید که الان یکی از بهترین محلهای مشهد میباشد.
اون موقع هنوز جنگ بین ایران و عراق بود پدرم یک خونه ای که پدران خانواده به جبهه رفته بود یک اتاق ازشون اجاره کرده بودیم قشنگ یادمه به ماهی پنج هزار تومان صاحب خانه شامل مادر و دختر یکی نامزد داشت به اسم معصوم و دختردومی تقریبا بیست دو سال داشت به اسم عذرا و یک پسر 8 ساله به اسم محمد که خود همین خانواده خودش بازیک داستان دیگه ای هست که مربوط به این داستان نمیشه شاید یه وقته دیگه تعریف کنم.
خلاصه که اوستا بنایی که آمده بود برای ساخت و ساز از دوستان نزدیک پدرم بود که اون موقع سنش به 38 میخوردچاق نبود ولی لاغرم نبود خیلی فرض و چابک بود انقدر کارسریع بود که کارگرانی افغانی به رد پاش نمیرسیدن وعقب میموندن و حین کار هم خیلی بداخلاق بود چون تابستان و تعطیلی مدارس بود من هم میرفتم اونجا سرزمین کارمیکردم یانهار چایی میبردم برای اوستابناکه اسمش حسین بود بعضی اوقات که کارکم بودکارگرنمیگرفت وخودش به تنهایی کارمیکردروزهامیگذشت ودیوارهابالاامدوتقریبااطراف زمین دیوارکشی شدوبه اصطلاح دیوارها به سقف جهت آهن گذاشتن آماده شدوبراسراین رفتوامدن من کم کم روی من بااستابنایعنی حسین اقابازشدویک تیکه کلامی که داشت این بود که میگفت آخ که اون چلتوبابا بخوره حالامیخواست پدرم حضور داشت یانه ولی حرفش رومیزدخوب بچه بودم وسبک وزن ازپس کلم میگرفت وازروی زمین بلندم میکردومن هم دادفریادمیکردم ودست وپامیزدم وکارگرهاهم میخندیدن یکبارکه من توی هوادستوپامیزدم پشت دستم محکم خوردبه کلاهک کیرش یک دادبلندی زدومن وول کردتقریبانیم متری از روی زمین بلندم کرده بود افتادم زمین وبلندشدم دیدم نشسته روی زمین صورتش سرخ سرخ شده بود خداییش کلاهک کیرش هم نرم بودوهم بزرگ البته هیچ قصدوغرضی نداشتم اتفاقی این کارشدوباعث شدکه بیشتر باهم یخلا بشیم منم از خوشحالی میکردم بالاومیگفتم حقته حقته خخخخ.یک روزکه تنهابودوبراش ناهاربردم کنارش نشستم اون هم مشغول نهارخوردن کردنهارش که تموم شدن دستشوییم گرفت ورفتم پشت دیواروشروع کردم به دستشویی کردن برپابودم که یکباره کله کشیدوگفت چکارمیکنی گفتم هیچی دارم دستشویی میکنم تاامدم خودم وجمع وجورکنم گفت واییستاصبرکن یک دستمال ازجیبش دراوردوگفت بایدخودتوتمیرکنی وگرنه عفونت میگیری وامدبادستمال سرچو چولموتمیزکردوگفت وای چقدرکوچولووسفیده سعیدمنم خجالت کشیدم وسرموانداختم پایین همینجوری بادستش دولمومیمالیدخوب نااشنانبودم بااین حرکات وازموقعیت لذت میبردم یواش یواش دست دیگرش روی کپل کونم حس کردم قشنگ کونمومیمالید اودستهای بزرگش هم جلووهم عقب روکاملاپرکرده بودشلوارمو کشی پایین کون کوچیک وسفیدم افتادبیرون دست ضمخت وپینه بسته ومردونشوروی پوست کونم حس میکردم یک لذت خاص خوشایندی بهم دست میداد ولم راست شده بود تمام بدنش میلرزید نمیدونم ازشهوت زیادبودیااز استرس لبشوگذاشت روی کونم وشروع به بوس کردن کردوچنگ میزدواخ جون آخ جون میکردروی زمین به زانو نشسته بودومنومیمالیدجلوی شلوارش بادکرده بودمنو بردجایی که زیراندازبودمنوبه پشت خوابوندویکسره کونم ومیمالیدشلوارشوبازکردوکشیدپایین و یک شورت سفید اش بود کیرش داشت شورتشوپاره میکردمنم مثل یک بره مظلوم وزیردستش بودم پاهاش واگذاشت پشت پاهام لای کونم وبازکردو یک تف پرملات انداخت روسوراخ قرمزم کیرش که تقریبا10سانت وکمی کلفت بودروخیس کردگذاشت روشویک نیم فشاردادوسرش رفت داخلم خیلی خوشم آمد حسین اقاباتعجب گفت درد نداری ؟ مشکلی نداری؟گفتم نه عادت دارم گفت جدی گفتم آره اون هم نامردی نکردوفرکردتااخرکیرشوتوی کونم یک دادویک آخ کوچیک زدم کمی نگه داشت وبعدش شروع کرد به تلمبه زدن چه حالی میکرد ومنم که خوش خوشانم میشد هی میکرد تلمبه میزدوباز درمیاوردتف میزد دوباره میکردتو وشلپ شلپ صداش درآمده بود من مثل یک تیکه گوشت زیرش بودم وسنگینیش روی خودم حس میکردم سرم ازشکمش بالاتربودوپاهام به زانوهاشم نمیرسیدولی اون مثل وحشی هافقط تلمبه میزد بیست دقیقه من فقط زیرش تکون میخوردم توی این گیروداریک لذت خیلی خوب بهم دست داد که نمیفهمیدم چی هست که توی سن بالا فهمیدم که کلاهک کیرش به پرستادمن و اون لذت شیرن رویهم دست میداده ولی آب منی نداشتم خلاصه یک لحظه من ومحکم بغل کردونبض کیرش توی کونم حس کردم وابش توی کونم خالی کردچندلحظه کیرش توی کونم بودتادرش اوردکیرش نیمه خواب بودخیلی راضی بودومیگفت خیلی حال دادخومون وجمع وجورکردیم همین که بلندشدیم دیدم کارمند شرکت برق روی ستون برق داره کابل وصل میکنه وباصدای بلنددادزد اوستاخسته نباشی خیلی زحمت کشیدی اوستابناهم خندیدویک تعارف زدودونفری خندیدن من هم ظرفهای غذاروبرداشتم وفرارکردم رفتم سمت خونه رفتم دستشویی آب کیرشوازکونم خالی کردم خودمو شستم ساعت ۱/۵بعداظهربودرفتم آماده شدم برای خواب بعدازظهر.
خیلی طولانی شد ببخشید اگه خوشتون امدچندتاازسکسهای دیگرم راباحسین بنارو براتون تعریف کنم اگه غلط املایی دارم ازتون پوزش میخواهم به بزرگواری خودتون ببخشید بدرود
عرض کنم خدمت دوستان عزیزم این داستان برمیگرده به زمانی که من 10یا11 ساله بودند داستانهای قبلیم گفته بودم که پدرم زمینی خرید که الان یکی از بهترین محلهای مشهد میباشد.
اون موقع هنوز جنگ بین ایران و عراق بود پدرم یک خونه ای که پدران خانواده به جبهه رفته بود یک اتاق ازشون اجاره کرده بودیم قشنگ یادمه به ماهی پنج هزار تومان صاحب خانه شامل مادر و دختر یکی نامزد داشت به اسم معصوم و دختردومی تقریبا بیست دو سال داشت به اسم عذرا و یک پسر 8 ساله به اسم محمد که خود همین خانواده خودش بازیک داستان دیگه ای هست که مربوط به این داستان نمیشه شاید یه وقته دیگه تعریف کنم.
خلاصه که اوستا بنایی که آمده بود برای ساخت و ساز از دوستان نزدیک پدرم بود که اون موقع سنش به 38 میخوردچاق نبود ولی لاغرم نبود خیلی فرض و چابک بود انقدر کارسریع بود که کارگرانی افغانی به رد پاش نمیرسیدن وعقب میموندن و حین کار هم خیلی بداخلاق بود چون تابستان و تعطیلی مدارس بود من هم میرفتم اونجا سرزمین کارمیکردم یانهار چایی میبردم برای اوستابناکه اسمش حسین بود بعضی اوقات که کارکم بودکارگرنمیگرفت وخودش به تنهایی کارمیکردروزهامیگذشت ودیوارهابالاامدوتقریبااطراف زمین دیوارکشی شدوبه اصطلاح دیوارها به سقف جهت آهن گذاشتن آماده شدوبراسراین رفتوامدن من کم کم روی من بااستابنایعنی حسین اقابازشدویک تیکه کلامی که داشت این بود که میگفت آخ که اون چلتوبابا بخوره حالامیخواست پدرم حضور داشت یانه ولی حرفش رومیزدخوب بچه بودم وسبک وزن ازپس کلم میگرفت وازروی زمین بلندم میکردومن هم دادفریادمیکردم ودست وپامیزدم وکارگرهاهم میخندیدن یکبارکه من توی هوادستوپامیزدم پشت دستم محکم خوردبه کلاهک کیرش یک دادبلندی زدومن وول کردتقریبانیم متری از روی زمین بلندم کرده بود افتادم زمین وبلندشدم دیدم نشسته روی زمین صورتش سرخ سرخ شده بود خداییش کلاهک کیرش هم نرم بودوهم بزرگ البته هیچ قصدوغرضی نداشتم اتفاقی این کارشدوباعث شدکه بیشتر باهم یخلا بشیم منم از خوشحالی میکردم بالاومیگفتم حقته حقته خخخخ.یک روزکه تنهابودوبراش ناهاربردم کنارش نشستم اون هم مشغول نهارخوردن کردنهارش که تموم شدن دستشوییم گرفت ورفتم پشت دیواروشروع کردم به دستشویی کردن برپابودم که یکباره کله کشیدوگفت چکارمیکنی گفتم هیچی دارم دستشویی میکنم تاامدم خودم وجمع وجورکنم گفت واییستاصبرکن یک دستمال ازجیبش دراوردوگفت بایدخودتوتمیرکنی وگرنه عفونت میگیری وامدبادستمال سرچو چولموتمیزکردوگفت وای چقدرکوچولووسفیده سعیدمنم خجالت کشیدم وسرموانداختم پایین همینجوری بادستش دولمومیمالیدخوب نااشنانبودم بااین حرکات وازموقعیت لذت میبردم یواش یواش دست دیگرش روی کپل کونم حس کردم قشنگ کونمومیمالید اودستهای بزرگش هم جلووهم عقب روکاملاپرکرده بودشلوارمو کشی پایین کون کوچیک وسفیدم افتادبیرون دست ضمخت وپینه بسته ومردونشوروی پوست کونم حس میکردم یک لذت خاص خوشایندی بهم دست میداد ولم راست شده بود تمام بدنش میلرزید نمیدونم ازشهوت زیادبودیااز استرس لبشوگذاشت روی کونم وشروع به بوس کردن کردوچنگ میزدواخ جون آخ جون میکردروی زمین به زانو نشسته بودومنومیمالیدجلوی شلوارش بادکرده بودمنو بردجایی که زیراندازبودمنوبه پشت خوابوندویکسره کونم ومیمالیدشلوارشوبازکردوکشیدپایین و یک شورت سفید اش بود کیرش داشت شورتشوپاره میکردمنم مثل یک بره مظلوم وزیردستش بودم پاهاش واگذاشت پشت پاهام لای کونم وبازکردو یک تف پرملات انداخت روسوراخ قرمزم کیرش که تقریبا10سانت وکمی کلفت بودروخیس کردگذاشت روشویک نیم فشاردادوسرش رفت داخلم خیلی خوشم آمد حسین اقاباتعجب گفت درد نداری ؟ مشکلی نداری؟گفتم نه عادت دارم گفت جدی گفتم آره اون هم نامردی نکردوفرکردتااخرکیرشوتوی کونم یک دادویک آخ کوچیک زدم کمی نگه داشت وبعدش شروع کرد به تلمبه زدن چه حالی میکرد ومنم که خوش خوشانم میشد هی میکرد تلمبه میزدوباز درمیاوردتف میزد دوباره میکردتو وشلپ شلپ صداش درآمده بود من مثل یک تیکه گوشت زیرش بودم وسنگینیش روی خودم حس میکردم سرم ازشکمش بالاتربودوپاهام به زانوهاشم نمیرسیدولی اون مثل وحشی هافقط تلمبه میزد بیست دقیقه من فقط زیرش تکون میخوردم توی این گیروداریک لذت خیلی خوب بهم دست داد که نمیفهمیدم چی هست که توی سن بالا فهمیدم که کلاهک کیرش به پرستادمن و اون لذت شیرن رویهم دست میداده ولی آب منی نداشتم خلاصه یک لحظه من ومحکم بغل کردونبض کیرش توی کونم حس کردم وابش توی کونم خالی کردچندلحظه کیرش توی کونم بودتادرش اوردکیرش نیمه خواب بودخیلی راضی بودومیگفت خیلی حال دادخومون وجمع وجورکردیم همین که بلندشدیم دیدم کارمند شرکت برق روی ستون برق داره کابل وصل میکنه وباصدای بلنددادزد اوستاخسته نباشی خیلی زحمت کشیدی اوستابناهم خندیدویک تعارف زدودونفری خندیدن من هم ظرفهای غذاروبرداشتم وفرارکردم رفتم سمت خونه رفتم دستشویی آب کیرشوازکونم خالی کردم خودمو شستم ساعت ۱/۵بعداظهربودرفتم آماده شدم برای خواب بعدازظهر.
خیلی طولانی شد ببخشید اگه خوشتون امدچندتاازسکسهای دیگرم راباحسین بنارو براتون تعریف کنم اگه غلط املایی دارم ازتون پوزش میخواهم به بزرگواری خودتون ببخشید بدرود
نوشته: سعید
6 پاسخ به “حسین بنا”
آخه مادر جان گفتی که مورد شب عروسی ما رو گول میزنی کسکش
لایکبازم بنویس
حالا حالاها اون زمین رو نسازتا زیاد توش بدیو ما کیف کنیم 😋👉
مفعول از مشهد بیاد تل @Asgharii70
آبروی مشهدیاروبردی
آخ جون آخ جون