سلام به همگی حامد قد ۱۸۱ وزن ۸۰ هستم داستان بر میگرده به دو سال پیش نمایشگاه گل و گیاه زده بودن تو شهر ما که جنوب کشور هست محل دائمی نمایشگاهها که هر موقع باز میشه چون خونه ما نزدیک است همیشه گرفتاری داریم هم از ترافیک هم از اینکه جلو درب خونه ماشین پارک میکنن از سرکار اومدم به زحمت رسیدم درب حیاط ماشین رو ای بابا یه پراید ۱۱۱ جوری پارک کرده که هیچ جوره امکان نداشت برم داخل پارکینگ چاره ای نبود منم از عمد اومدم چسبوندم به سپر جلوی پراید خودم پیاده شدم
آقا علی مرد مسن همسایه گفت دوباره نمایشگاه باز شد کوچه بیان پارک کنن بهش گفتم الان دیگه نمیتونه بره تا بدونه هرجای پارک نکنه خداحافظی کردم اومدم از درب کوچک داخل خونه یه دوش گرفتم
جلو مبل دراز کشیده بودم دیدم گوشیم زنگ خورد جواب دادم گفت از سامانه ۱۲۰ بود ظاهرا صاحب ماشین زنگ زده بود ۱۱۰ که راهم مسدود کرده بهم گفتن جابجا کن خودرو دیگه توضیح دادم گفتن پس برو جلو درب خونتون ایستادن بهشون بگو بد جا پارک کردین قطع کردم
یه تیشرت مشکی و شلوارک پام بود رفتم جلو درب حیاط دیدم یه دختر خانم با خواهرش و مادرش و دوستش چهار نفر وسایل ها هم گذاشتن داخل ماشین ولی چون پشت سرش هم ترانس برق بود نمیتونست جابجا بشه
اومدم بیرون گفتم زنگ بزن ۱۱۰ بیات تا جابجا کنم دیدم بدتر عصبی شد گفت باشه الان زنگ میزنم
میخواست شماره بگیره گفتم بگو درب حیاط خونشون هم پارک کردم یه نگاهی کرد دید درسته خیلی مغرور بود اول گفت حالا مگه چی شده گفتم خانم شما باید معذرت خواهی کنی طلبکار هم هستی که مادرش اومد پایین گفت پسرم من معذرت میخوام و قائله ختم بخیر شد ماشین جابجا کردم به شوخی بهش گفتم خیلی عصبانی هستی یه معذرت خواهی کرد مادرش و خواهرش و دوستش داخل ماشین بودن گفتم من الان باید برم انتهای کوچه دوبار بیام اگر کسی همین موقع دوباره نیات بتونم برم داخل پارکینگ بازم گفت شرمنده
همینجوری تعارفی زدم که اگر میایی نمایشگاه شماره من بزن تو گوشیت ماشینت بیار داخل پارکینگ بزار
شماره گرفت همین موقع مامانم هم اومد بیرون
چون ما توی شهر جنوبی کشور هستیم هوا بسیار گرم است دوباره مادرش پیاده شد از مادرم معذرت خواهی کردن گفتن ببخشید جلو درب حیاط شما پارک کردیم رفتن منم اومدم داخل خانه با اینکه جلو درب حیاط برچسب توقف ممنوع هم میزدیم بازم این مشکلات زمان برگزاری نمایشگاه پیش میومد
چند روز گذشت داخل واتساپ شماره ناشناس یه عکس گل پژمرده فرستاده شده نوشته ببین گلم داره خشک میشه تعجب کردم پرسیدم شما خودشو معرفی کرد اسمش سمیه ۲۸ سالش هست قد ۱۶۳ وزن ۵۸ روی پروفایل عکس خودش گذاشته بود وای واقعا خوشگله
منم به شوخی گفتمت حقته شکلک خنده هم فرستادم جواب داد خیلی بدجنسی ازم پرسید نمایشگاه هنوز هست گفتم نه خداروشکر
رابطه ما شروع شد هر شب چت میکردیم کم کم از یه پارک ماشین رسیدیم به حرفهای معمولی که میبوسمت نفسم خیلی دوستت عزیزم و و و
منم با مادرم تنها زندگی میکنم بچه آخری هستم بابام هم فوت کرده
یه روز مادرم رفت خونه خاله ام زنگ زد من نمیام شب میمونم سری تا از سرکار اومدم زنگ زدم سمیه گفتم خیلی دوست دارم ببینمت
قبلا بیرون همدیگرو می دیدیم حتی قضیه به مادرش هم گفته بود
گفت میایی دنبالم یا خودم بیام همیشه لب ساحل همدیگرو می دیدم
بهش گفتم سمیه مامانم نیست حالم یکم خوش نیست اگه میشه یه چیزی بیار گشنگی دارم میمیرم یکم قربون رفت گفت باشه بیچاره از همه جا بیخبر بود
سری رفتم حموم بدنم شیو کردم یه قرص تاخیری هم خوردم دوش گرفتم اومدم بیرون
نیم ساعت نشد سمیه خانم تشریف آورد همدیگرو بوسیدیم یه شام هم داد خوردم
فکرش نمی کرد من بخوام باهاش کاری کنم بخاطر اینکه مادرش میدونست خونمون بلد بودن و و
اومد کنارم روی مبل نشست سری لبهاش بوسیدن محکم بغلش کردم شروع کردم به خوردن لبها و گردنش تا دستم بردم لای پاهاش خودشو عقب کشید محکم گرفتمش اینقدر شهوت کورم کرده بود نمیدونستم چیکار میکنم هرچی گریه کرد فایده نداشت به سرعت شلوار و شرتش کشیدم پایین که دکمه شلوارش کند شد دستش گذاشت روی صورتش شروع به گریه کردن منم حالیم نبود پاهاش باز کردم شروع به خوردن کصش کردم اینقدر بوی خوبی میداد نیم ساعت کصش و سینه هاش میخورم خودم هنوز شرت پام بود دیدم فقط میگه حامد خیلی نامردی آشغال مگه من جنده ام چرا با من اینکار میکنی
بهش گفتم تو اول آخر زنم میشی به مامانم صحبت کردم درباره ات قضیه صحبت کردن رو میدونه
سری بغلم کردم لبهام بوسید کاملا نرم شد با این حرفم خودش هم همراهی میکرد دستم گذاشتم روی کصش ناله های ریز میکرد
جونننننننن حامد خودمیییییی محکم بغلم کننننن دوستت دارم دیگه کیرم داشت منفجر میشد
شرتم در آوردم تقریبا ۱۷ سانتر ولی کلفته تقریبا
دستش گذاشت روی کیرم اونم با کیرم بازی میکرد همزمان منم لبهاش و کصش میمالیدم
گفتم سمیه طاقت ندارم پاهاش باز کردم هرکار کردم اجازه نداد گفت نه من دخترم نمیخوام پرده ام پاره بشه
گفتم دارم میمیرم از درد باید آبم بیات
کیرم گرفت آروم کشید روی کصش با این کارش بیشتر شهوتی میشدم گفت بذار بزنم داخل باز هم نزاشت
گفتم پس بخورش گفت آخه حامد تا حالا نخوردم با اکرا شروع به خوردن کرد کصکش چنان میخورد که قشنگ سر کیرم احساس میکردم به حلقش میخوره
زبون میکشید تخم هام میخورد
گفتم سمیه بزاز از پشت بازم نزاشت داشتم از شق درد میمردم اینقدر اصرار کردم گفت بذار لاپام
پاهاش جمع کرد هرچی لاپاش میزدم اون حسی نبود که ارضا بشم با کلی خواهش قبول کرد که بزار از کون بکنمش رفتم یکم روغن آوردم
ولی نزدم یکم تف زدم سر کیرم آروم گذاشتم در کونش
کامل کونش قمبل شد جلوم بود دیگه از طرفی هم استرس داشتم که جیغ بزنه
سر کیرم راحت رفت تو کونش تعجب کردم کامل کیرم رفت یه جیغ ریز الکی هم زد و هی میگفت درد میکنه حامد زود تمومش کن ولی کونی که به این راحتی کیر بره معلومه قبلا هم داده ناگفته نماند اول بهم گفت اگر زن خودتم اشکال نداره از جلو بکن اسرار داشت کصش بکنم پرده اش بزنم خواست خدا بود نکردم
راحت کیرم کونش خورد دیگه با هر حرکتی اه ناله هاش بلند شد جوووووون حامد تند تر بکن حامد بکن زن خودتم مال خودتم جرم بده توی همون حالت برش گردوندم پاهاش بالا گرفتم تند تند تلمبه میزدم سمیه سینه هام زبون میزد خودش هم کصش می مالیدم دیدم چندبار ارضا شده آب کصش جفتمون خیس کرده بود
با شدت تمام تو کونش تلمبه میزدم دیگه داشت آبم میومد سرعتش بیشتر کردم گفتم سمیه داره میاد با صدای شهوت آلود گفت بریز تو کونم عشقم کامل تو کونش تخلیه کردم رفت خودشو شست اومد تو بغلم
گفت کی مامانت با مامانم صحبت میکنه
الکی گفتم سمیه مامانم داره میاد اینجا تو رو ببینه قبولت نمیکنه سری لباسهاش پوشید حس نفرت و بدی بهش پیدا کردم فقط میخواستم زودتر از جلو چشمام دور بشه
سری با یه لب گرفتن خداحافظی کرد و رفت یک هفته جوابش ندادم
دیدم خواهرش زنگ زد سمیه حالش خوب نیست چرا جوابش نمیدی
سمیرا خواهرش خیلی اسرار کرد چی شده از اون روز جوابش نمیدی گفتم سمیرا سمیه قبلا با کسی بوده یه مکسی کرد گفت نه چرا این سوال میپرسی
گفتم تو هم دروغ میگی هم سمیه
اول اینکه مامانم از تو خوشش اومده اون روز که دیدت پس راستش بگو مشخص بود که قبلا زیاد کون داده با تعجب بهم گفت
واقعیت چهار سال با یک نفر بود همیشه از کون میکردش یک جورایی سمیه به کون دادن اعتیاد پیدا کرده بهش گفتم بگو حامد همه چیز میدونه
از همون موقع شروع به چت کردن با سمیرا کردم و درد دل هاش که همه چیز واسه سمیه هست ماشین بهترین گوشی ها و و
گفتم سمیرا واقعا تو با کسی نیستی قسم خورد ولی من باور نکردم
ببخشید داستان طولانی شد کاملا واقعی هست اگر نگارش غلطی داشتم شرمنده قدرت نوشتاری در همین حد بود دوستان استقبال کنن از رابطه ام با سمیرا می نویسم با تشکر از تمام دوستان
آقا علی مرد مسن همسایه گفت دوباره نمایشگاه باز شد کوچه بیان پارک کنن بهش گفتم الان دیگه نمیتونه بره تا بدونه هرجای پارک نکنه خداحافظی کردم اومدم از درب کوچک داخل خونه یه دوش گرفتم
جلو مبل دراز کشیده بودم دیدم گوشیم زنگ خورد جواب دادم گفت از سامانه ۱۲۰ بود ظاهرا صاحب ماشین زنگ زده بود ۱۱۰ که راهم مسدود کرده بهم گفتن جابجا کن خودرو دیگه توضیح دادم گفتن پس برو جلو درب خونتون ایستادن بهشون بگو بد جا پارک کردین قطع کردم
یه تیشرت مشکی و شلوارک پام بود رفتم جلو درب حیاط دیدم یه دختر خانم با خواهرش و مادرش و دوستش چهار نفر وسایل ها هم گذاشتن داخل ماشین ولی چون پشت سرش هم ترانس برق بود نمیتونست جابجا بشه
اومدم بیرون گفتم زنگ بزن ۱۱۰ بیات تا جابجا کنم دیدم بدتر عصبی شد گفت باشه الان زنگ میزنم
میخواست شماره بگیره گفتم بگو درب حیاط خونشون هم پارک کردم یه نگاهی کرد دید درسته خیلی مغرور بود اول گفت حالا مگه چی شده گفتم خانم شما باید معذرت خواهی کنی طلبکار هم هستی که مادرش اومد پایین گفت پسرم من معذرت میخوام و قائله ختم بخیر شد ماشین جابجا کردم به شوخی بهش گفتم خیلی عصبانی هستی یه معذرت خواهی کرد مادرش و خواهرش و دوستش داخل ماشین بودن گفتم من الان باید برم انتهای کوچه دوبار بیام اگر کسی همین موقع دوباره نیات بتونم برم داخل پارکینگ بازم گفت شرمنده
همینجوری تعارفی زدم که اگر میایی نمایشگاه شماره من بزن تو گوشیت ماشینت بیار داخل پارکینگ بزار
شماره گرفت همین موقع مامانم هم اومد بیرون
چون ما توی شهر جنوبی کشور هستیم هوا بسیار گرم است دوباره مادرش پیاده شد از مادرم معذرت خواهی کردن گفتن ببخشید جلو درب حیاط شما پارک کردیم رفتن منم اومدم داخل خانه با اینکه جلو درب حیاط برچسب توقف ممنوع هم میزدیم بازم این مشکلات زمان برگزاری نمایشگاه پیش میومد
چند روز گذشت داخل واتساپ شماره ناشناس یه عکس گل پژمرده فرستاده شده نوشته ببین گلم داره خشک میشه تعجب کردم پرسیدم شما خودشو معرفی کرد اسمش سمیه ۲۸ سالش هست قد ۱۶۳ وزن ۵۸ روی پروفایل عکس خودش گذاشته بود وای واقعا خوشگله
منم به شوخی گفتمت حقته شکلک خنده هم فرستادم جواب داد خیلی بدجنسی ازم پرسید نمایشگاه هنوز هست گفتم نه خداروشکر
رابطه ما شروع شد هر شب چت میکردیم کم کم از یه پارک ماشین رسیدیم به حرفهای معمولی که میبوسمت نفسم خیلی دوستت عزیزم و و و
منم با مادرم تنها زندگی میکنم بچه آخری هستم بابام هم فوت کرده
یه روز مادرم رفت خونه خاله ام زنگ زد من نمیام شب میمونم سری تا از سرکار اومدم زنگ زدم سمیه گفتم خیلی دوست دارم ببینمت
قبلا بیرون همدیگرو می دیدیم حتی قضیه به مادرش هم گفته بود
گفت میایی دنبالم یا خودم بیام همیشه لب ساحل همدیگرو می دیدم
بهش گفتم سمیه مامانم نیست حالم یکم خوش نیست اگه میشه یه چیزی بیار گشنگی دارم میمیرم یکم قربون رفت گفت باشه بیچاره از همه جا بیخبر بود
سری رفتم حموم بدنم شیو کردم یه قرص تاخیری هم خوردم دوش گرفتم اومدم بیرون
نیم ساعت نشد سمیه خانم تشریف آورد همدیگرو بوسیدیم یه شام هم داد خوردم
فکرش نمی کرد من بخوام باهاش کاری کنم بخاطر اینکه مادرش میدونست خونمون بلد بودن و و
اومد کنارم روی مبل نشست سری لبهاش بوسیدن محکم بغلش کردم شروع کردم به خوردن لبها و گردنش تا دستم بردم لای پاهاش خودشو عقب کشید محکم گرفتمش اینقدر شهوت کورم کرده بود نمیدونستم چیکار میکنم هرچی گریه کرد فایده نداشت به سرعت شلوار و شرتش کشیدم پایین که دکمه شلوارش کند شد دستش گذاشت روی صورتش شروع به گریه کردن منم حالیم نبود پاهاش باز کردم شروع به خوردن کصش کردم اینقدر بوی خوبی میداد نیم ساعت کصش و سینه هاش میخورم خودم هنوز شرت پام بود دیدم فقط میگه حامد خیلی نامردی آشغال مگه من جنده ام چرا با من اینکار میکنی
بهش گفتم تو اول آخر زنم میشی به مامانم صحبت کردم درباره ات قضیه صحبت کردن رو میدونه
سری بغلم کردم لبهام بوسید کاملا نرم شد با این حرفم خودش هم همراهی میکرد دستم گذاشتم روی کصش ناله های ریز میکرد
جونننننننن حامد خودمیییییی محکم بغلم کننننن دوستت دارم دیگه کیرم داشت منفجر میشد
شرتم در آوردم تقریبا ۱۷ سانتر ولی کلفته تقریبا
دستش گذاشت روی کیرم اونم با کیرم بازی میکرد همزمان منم لبهاش و کصش میمالیدم
گفتم سمیه طاقت ندارم پاهاش باز کردم هرکار کردم اجازه نداد گفت نه من دخترم نمیخوام پرده ام پاره بشه
گفتم دارم میمیرم از درد باید آبم بیات
کیرم گرفت آروم کشید روی کصش با این کارش بیشتر شهوتی میشدم گفت بذار بزنم داخل باز هم نزاشت
گفتم پس بخورش گفت آخه حامد تا حالا نخوردم با اکرا شروع به خوردن کرد کصکش چنان میخورد که قشنگ سر کیرم احساس میکردم به حلقش میخوره
زبون میکشید تخم هام میخورد
گفتم سمیه بزاز از پشت بازم نزاشت داشتم از شق درد میمردم اینقدر اصرار کردم گفت بذار لاپام
پاهاش جمع کرد هرچی لاپاش میزدم اون حسی نبود که ارضا بشم با کلی خواهش قبول کرد که بزار از کون بکنمش رفتم یکم روغن آوردم
ولی نزدم یکم تف زدم سر کیرم آروم گذاشتم در کونش
کامل کونش قمبل شد جلوم بود دیگه از طرفی هم استرس داشتم که جیغ بزنه
سر کیرم راحت رفت تو کونش تعجب کردم کامل کیرم رفت یه جیغ ریز الکی هم زد و هی میگفت درد میکنه حامد زود تمومش کن ولی کونی که به این راحتی کیر بره معلومه قبلا هم داده ناگفته نماند اول بهم گفت اگر زن خودتم اشکال نداره از جلو بکن اسرار داشت کصش بکنم پرده اش بزنم خواست خدا بود نکردم
راحت کیرم کونش خورد دیگه با هر حرکتی اه ناله هاش بلند شد جوووووون حامد تند تر بکن حامد بکن زن خودتم مال خودتم جرم بده توی همون حالت برش گردوندم پاهاش بالا گرفتم تند تند تلمبه میزدم سمیه سینه هام زبون میزد خودش هم کصش می مالیدم دیدم چندبار ارضا شده آب کصش جفتمون خیس کرده بود
با شدت تمام تو کونش تلمبه میزدم دیگه داشت آبم میومد سرعتش بیشتر کردم گفتم سمیه داره میاد با صدای شهوت آلود گفت بریز تو کونم عشقم کامل تو کونش تخلیه کردم رفت خودشو شست اومد تو بغلم
گفت کی مامانت با مامانم صحبت میکنه
الکی گفتم سمیه مامانم داره میاد اینجا تو رو ببینه قبولت نمیکنه سری لباسهاش پوشید حس نفرت و بدی بهش پیدا کردم فقط میخواستم زودتر از جلو چشمام دور بشه
سری با یه لب گرفتن خداحافظی کرد و رفت یک هفته جوابش ندادم
دیدم خواهرش زنگ زد سمیه حالش خوب نیست چرا جوابش نمیدی
سمیرا خواهرش خیلی اسرار کرد چی شده از اون روز جوابش نمیدی گفتم سمیرا سمیه قبلا با کسی بوده یه مکسی کرد گفت نه چرا این سوال میپرسی
گفتم تو هم دروغ میگی هم سمیه
اول اینکه مامانم از تو خوشش اومده اون روز که دیدت پس راستش بگو مشخص بود که قبلا زیاد کون داده با تعجب بهم گفت
واقعیت چهار سال با یک نفر بود همیشه از کون میکردش یک جورایی سمیه به کون دادن اعتیاد پیدا کرده بهش گفتم بگو حامد همه چیز میدونه
از همون موقع شروع به چت کردن با سمیرا کردم و درد دل هاش که همه چیز واسه سمیه هست ماشین بهترین گوشی ها و و
گفتم سمیرا واقعا تو با کسی نیستی قسم خورد ولی من باور نکردم
ببخشید داستان طولانی شد کاملا واقعی هست اگر نگارش غلطی داشتم شرمنده قدرت نوشتاری در همین حد بود دوستان استقبال کنن از رابطه ام با سمیرا می نویسم با تشکر از تمام دوستان
نوشته: حامد و سمیه
9 پاسخ به “حامد و سمیه (1)”
الان تو انتظار داری یه دختر سالم بیاد بهش تجاوز کنی بعد زنت بشه؟ مطمعن باش حتی اگه دختر سالم هم زنت بشه با این اخلاق و معرفت بعدها بهت خیانت میکنه
اونم بکن بعدم مامانش که دیگه عذاب وجدان نداشته باشی😂😂😂
مهم این بود کردی تو یه سوراخ بعدم ولش کردی توچیکار داری به کی کون داده
خیلی هم خوب نوشتیهمینکه سی سانت کیر و بنز و شصت دهنه مغازه و بیست تا ویلا نداری و … عالی بود
هرچی سن بالاتر احتمال و میزان اتوبان شدن طرف بیشتر ، 28 ساله همینه دیگه
دختر اکر سالمباشه و پسر ندیده باشه خونت نمیاد براحتی اگرم بیاد تو نباید نامردی کنی مگه جنده زمین زدی
نمیدونم متاهل شدی یا میخوای بشی اما اینو بدون اگر کوسشعرت واقعیت داشته باشه لز کجا معلومه همسری که گرفتی یا میخوای بگیری با پسر با مرد دیگری نبوده باشه ! کنتور هم نداره شماره بندازه
لاشی
کیر دوستمون ۱۷ سانترهیه رفیق دارم کیرش ۱۶ شوتهیکی دیگه هم هست ۱۵ کرنرهولمون کن با این نوشتنت. مرامتم مثل نوشتنت بود که. لاشی🤞🏻