داستان از اونجایی شروع شد که من از یک هفته قبل داشتم واسه تولد دختر خالم آماده میشدم نه واسه این که برام مهمه یا خیلی دوسش داشته باشم نه از شما که پنهون نیست قرار بود تولدشو بریم توی یکی از باغ های اطراف شهر بگیریم یه شبم اونجا بگذرونیم و فرداش برگردیم گذشت و روز تولدش رسید زهرا بهم زنگ زد من همش خدا خدا میکردم اون خبری که باید بده رو بده وگرنه من فقط باید نقش فیلم بردارو بازی میکردم تو باغ. زهرا گفت که من امروز ساعت ۱۰ وقت ناخن دارم و میخوام میثمو سورپرایز کنم چون عاشق رنگ زرشکیه من میخوام ناخونامم همرنگ با لباسم بزنم و پرسید تو کاراتو کردی یا نه من چون میخواستم حالا خیلی مشتاق خودمو نشون ندم گفتم آره یه کارای کوچیکی کردم بسه به نظرم باید بیشتر تو به چشم بیای من فقط میخوام عکسو فیلماتون خوب بشه یادگاری بمونه زهرا یه خنده شیطانی ریزی از پشت گوشی کرد و گفت نترس دست تنها نیستی داداش میثمم میاد کمکت برای عکاسی من که توی باسنم داشتن قند آب میکردن خیلی معمولی گفتم اع چه خوب منم تنها نیستم اینجوری بیشتر خوش میگذره. گذشت و شب شد و رسیدیم تو باغ میثم میخاست زهرا رو سوپرایز کنه از دم در باغ براش شمع چیده بود تا ته باغ منو مازیار عقب نشسته بودیم و عشق بازی زهرا و میثمو نگاه میکردیم من خیلی سعی میکردم عادی برخورد کنم ولی قلبم داشت از دهنم بیرون میومد ناخودآگاه چشمم خورد به شلوار مازیار امیدوار بودم همونی که فکر میکردم باشه بله درست بود اونم به شدت داغ کرده بود و کاملا از روی شلوارش نمایان شده بود ولی اون اصلا سعی نمیکرد به روی خودش نیاره با چشای خمارش خیره شده بود به پاهای من که یه دامن کوتاه تا بالای زانو پام بود و رونای نرمو و سفیدم خیلی تو چشم میزد خلاصه گذشت و رفتیم داخل و تولد بازی شروع شد و ما همچنان تماشاگر عشق بازی اون دونفر بودیم اخر شب اونا رفتن داخل اتاقشون ولی صداشون بلند بود من تو اتاق خودم نشسته بودم و به شدت گرمم بود حال خودمو نمیفهمیدم و کله م داغ بود مازیار همش داشت دور حیاط باغ راه میرفت انگار اونم حالش خوب نبود رفتم از یخچال اب بردارم بخورم شنیدم صدای در اومد اروم رفتم ببینم کی بود دیدم مازیار چسبیده به در اتاق زهرا و داداشش و با کیرش داره ور میره از سوراخ کلید داشت داخلو نگاه میکرد من چند دقیقه ای شاهد این صحنه بودم ولی نمیدونم چه اتفاقی افتاد خیلی بی اختیار رفتم سمتش دستمو گذاشتم روی دستش اولش ترسید و میخاست داد بزنه ولی تا دید منم زول زد بهم هیچی نگقت فقط با چشمای خمارش زول زده بود بهم منم همینجور که تو چشاش خیره بودم شروع کردم براش ساک زدن کم کم صدای داخل اتاق بیشتر و بیشتر میشد و انگار تولد واقعی بیرون از اتاق بود اون لحظه انگار هزار نفر دست به یکی بودن برای این که اون اتفاق بین ما بیوفته بعدش دیگه منو بغل کرد برد توی اتاق خودش و تا دم دمای صبح به هر روش و پوزیشنی که بلد بود منو کرد خاطره ی تولد زهرا فقط اسمش مال اونه ولی تولد من بود و هیچ وقت از یادم نرفت حتی الان که چهار ساله ازدواج کردم و شبا با فکر مازیار خوابم میبره
نوشته: tata16
5 پاسخ به “تولد زهرا”
هوففف
باشه
مزخرف
کیر مروان حکم تو مغز سرت که معلوم نیست ازش چجوری کار میکشی.
چی شد نفهمیدمکی بود کی کرد🤣🤣🤣