سلام این داستان واقعیه دوست نداری نخون
یادم میاد مدرسه نمیرفتم هنوز رفته بودم تو کوچه دوتا پسره همسایه بودن رد شدن داشتن بادوم میخوردن گفتم یه دونه میدین بهم گفتن آره بیا بیرون اونجا یه خونه خرابه بود بردنم اونجا شلوارمو کشیدن پایین مشغولم شدن منم داشتم بادوم میخوردم اصلا نمیفهمیدم دارن چیکار میکنن توشی نبود لاپایی بود
چن روز گذشت این دوتا احمق رفته بودن همه جا جار زدن که ما فلانی رو کردیم بدبختی من شروع شد
پسر عموم و پسر عمه ام خبر دار شدن میومدن منو میبردن انباری و زیر زمین خونشون کیفشون و میکردن کیرشون میدادن دستم باهاش بازی میکردم
من بدبخت چی میفهمیدم هیچی!
کلاس اول شدم هیچی یادم نمیاد
کلاس دوم کلا از روستا رفتیم شهر
کلاس سوم و چهارم و پنجم مدرسه همون روستا بودم
کل بچهای مدرسه میدونستن که من کونی ام
خیلی اذیتم میکردن زنگ آخر که میخورد جلو در منتظر من میموندن که انگشتم کنن دست بکشن بهم گریه میکردم تهدیدم میکرد اگه پدر مادرت چیزی بگی میزنم میترسیدم. چیزی نمیگفتم کلی کتک میخوردم و اذیت میشدم هنوز که یادم میاد گریه ام میگیره چن سال تو این وضعیت بودم دوره راهنمایی هم تو مدرسه روی نیمکت کلاس که می نشستم بغلی کیرشو می داد دستم
چند نفر بودن که مثلا میومدن بادیگاردم میشدن کسی اذیتم نکنه منم عوضش سرویس بدم بهشون
دیگه عادت کرده بودم که کیر دست بگیرم برم پشت دیوار یا هر جای دیگه بزارن لای پام
چقد بده احساس بدی دارم هنوز
الان ۳۷ سالمه دوتا پسر دارم یکیش ۱۱ سالشه یکیش ۵ سالشه خیلی ازشون میترسم که که یموقع کسی اذیتشون نکنه
خدا لعنت کنه اون دوتا حروم زاده رو که بخاطر یه دونه بادوم گند زدن به من
یادم میاد مدرسه نمیرفتم هنوز رفته بودم تو کوچه دوتا پسره همسایه بودن رد شدن داشتن بادوم میخوردن گفتم یه دونه میدین بهم گفتن آره بیا بیرون اونجا یه خونه خرابه بود بردنم اونجا شلوارمو کشیدن پایین مشغولم شدن منم داشتم بادوم میخوردم اصلا نمیفهمیدم دارن چیکار میکنن توشی نبود لاپایی بود
چن روز گذشت این دوتا احمق رفته بودن همه جا جار زدن که ما فلانی رو کردیم بدبختی من شروع شد
پسر عموم و پسر عمه ام خبر دار شدن میومدن منو میبردن انباری و زیر زمین خونشون کیفشون و میکردن کیرشون میدادن دستم باهاش بازی میکردم
من بدبخت چی میفهمیدم هیچی!
کلاس اول شدم هیچی یادم نمیاد
کلاس دوم کلا از روستا رفتیم شهر
کلاس سوم و چهارم و پنجم مدرسه همون روستا بودم
کل بچهای مدرسه میدونستن که من کونی ام
خیلی اذیتم میکردن زنگ آخر که میخورد جلو در منتظر من میموندن که انگشتم کنن دست بکشن بهم گریه میکردم تهدیدم میکرد اگه پدر مادرت چیزی بگی میزنم میترسیدم. چیزی نمیگفتم کلی کتک میخوردم و اذیت میشدم هنوز که یادم میاد گریه ام میگیره چن سال تو این وضعیت بودم دوره راهنمایی هم تو مدرسه روی نیمکت کلاس که می نشستم بغلی کیرشو می داد دستم
چند نفر بودن که مثلا میومدن بادیگاردم میشدن کسی اذیتم نکنه منم عوضش سرویس بدم بهشون
دیگه عادت کرده بودم که کیر دست بگیرم برم پشت دیوار یا هر جای دیگه بزارن لای پام
چقد بده احساس بدی دارم هنوز
الان ۳۷ سالمه دوتا پسر دارم یکیش ۱۱ سالشه یکیش ۵ سالشه خیلی ازشون میترسم که که یموقع کسی اذیتشون نکنه
خدا لعنت کنه اون دوتا حروم زاده رو که بخاطر یه دونه بادوم گند زدن به من
نوشته: م م
5 پاسخ به “بچه بودم …”
دقیقا اتفاقاتی که در کودکی می افته در بزرگسالی هم اثر میذاره.جدا از کون و کسر و کُس که چهار چوبه این سایته، دوستان خیلی مراقب فرزندان و عزیزان تون باشیدگاهی یک اشتباه مسیر زندگی کودک تونو عوض میکنه
شایدم بری پیش روانشناس برات خوب باشه و برای بچه هات بهشون یاد بده از گفتن هیچ چیز ترسی نداشته باشن
حالا خوبه بادوم بوده! اگ پسته بود که فامیلاتم میکردن🤣
این کیه که پروفایل نداره (Ahmadshah4)زیر همه داستانها فقط میاد این جمله رومینویسه،،چرندیات واقعی یک کونی جلقی عقده ای کوس ندیدهچته ،مریضی،روانی هستی
چرندیات واقعی یک کونی جلقی عقده ای کوس ندیده