بردگی کوتاه رضا برای زن داداشش

🔱داستان فوت فتیش🔱
سلام به همه
mahiS هستم
این یه داستان فوت فتیشه و خاطره نیست 🔴
داستان درباره عرق پا ، بوی پا ، کفش بدون جورابه
پس اگه خوشتون نمیاد نخونید🙌🏻

شخصیت ها
رضا
مهدی (برادر رضا )
شهرزاد : زن داداش رضا ( همسر مهدی )

شروع :
هوا خنک بود، نسیم ملایمی از پنجره‌ی ماشین می‌زد توی صورت رضا. مهدی فرمون رو گرفته بود و با ریتم آهنگی که پخش می‌شد، آروم روی فرمون ضرب گرفته بود. شهرزاد هم با عینک دودی، یه خوراکی دستش گرفته بود و هر از گاهی یه چیپس می‌ذاشت دهنش. رضا تو صندلی عقب لم داده بود و پاهاشو دراز کرده بود.

رضا: “داداش این جاده چیه پیچ و خم داره؟ آدمو یاد مار و پله می‌ندازه!”

مهدی یه لبخند زد، چشماشو از جاده برنداشت و گفت: “رضا، این جاده خاطره‌س، قدیما با بابا می‌اومدیم همین مسیر، حالا تو می‌گی مار و پله؟!”

شهرزاد، با خنده یه چیپس از توی پاکت برداشت و گفت: “ولی راست می‌گه، سرگیجه گرفتم از بس چپ و راست شدیم!” بعد یهو یه چیپس پرت کرد سمت رضا، که صاف خورد تو پیشونیش.

رضا: “ای بابا شهرزاد! توام یاد گرفتی اذیت کنی؟ حالا ببین!”

رضا از فرصت استفاده کرد، یه خوراکی برداشت و سمت شهرزاد پرت کرد، اما اون سریع جاخالی داد و خوراکی از پنجره افتاد بیرون. مهدی سری تکون داد و گفت: “این بچه‌بازیا چیه؟ آبرومونو بردین تو جاده!” ولی ته حرفش خنده بود، چون خودش هم داشت کیف می‌کرد از حال و هوای خوب تو ماشین.

شهرزاد برگشت عقب، یه نگاه شیطونی به رضا انداخت و گفت: “زور نزن رضا، حریفی واسه من نیستی!”

رضا یه خنده‌ی خاص زد، یه‌جورایی از این شوخی و کل‌کل خوشش می‌اومد، حس خوبی داشت که با شهرزاد این‌جوری راحت و صمیمی‌ان. تو ذهنش یه فکری جرقه زد، ولی هنوز نمی‌دونست چطوری باید به سمتش بره…

ماشین با سرعت جاده‌ی جنگلی رو طی می‌کرد، بوی درختا پیچیده بود تو هوا، و اون سه نفر توی حال و هوای خودشون بودن، بی‌خبر از چیزی که ممکن بود بعد این سفر اتفاق بیفته…
ماشین کنار یه کلبه‌ی چوبی کوچیک که وسط درختای بلند و سرسبز بود، ایستاد. صدای پرنده‌ها از لابه‌لای شاخ‌وبرگ درختا شنیده می‌شد و بوی خاک نم‌خورده‌ی جنگل پیچیده بود توی هوا. رضا یه نفس عمیق کشید، از اون نفسایی که آدمو سرحال می‌کنه. بالاخره رسیده بودن.

مهدی در ماشین رو باز کرد و با یه کش‌وقوس از توی صندلی بلند شد. “بالاخره رسیدیم! آخ که کمرم شکست!”

شهرزاد که از بس نشسته بود، خسته شده بود، همون‌جا کنار ماشین کش‌وقوس رفت و گفت: “بله آقا راننده، خیلی زحمت کشیدی!” بعدم یه خنده‌ی ریز کرد.

رضا در عقب ماشینو باز کرد و شروع کرد به برداشتن وسایل. ساکا و کیسه‌های خرید رو یکی‌یکی از صندوق می‌کشید بیرون و همزمان زیر چشمی نگاهش به شهرزاد بود که داشت آروم آروم از ماشین پیاده می‌شد.

همین موقع بود که دید شهرزاد نشست رو پله‌ی کوچیک جلوی کلبه و شروع کرد به درآوردن کتونی‌هاش. رضا که یه ساک رو دوشش انداخته بود، همون‌جا برای یه لحظه سر جاش خشک شد. صحنه‌ای که جلوش بود، یه جوری توی ذهنش حک شد که انگار زمان کند شد.

شهرزاد آروم بندای کتونی‌شو باز کرد، بعد با یه حرکت پاهاشو از توش درآورد. کتونی‌های سفیدش که از بس تو مسیر پوشیده بود، یه کم خاکی شده بودن. اما چیزی که ذهن رضا رو قفل کرد، این بود که پاش لُخت بود. شهرزاد توی این مسیر کتونی رو بدون جوراب پوشیده بود.

دل رضا یه‌جوری شد، یه حس عجیبی از هیجان توی بدنش پیچید. این یه چیزی بود که هیچ‌کس متوجهش نمی‌شد، ولی واسه رضا یه دنیا معنی داشت. پاشنه‌ی نرم و سفید شهرزاد که از کفش بیرون اومد، انگار یه موج برق از توی وجودش رد شد.

تو اون چند لحظه‌ای که شهرزاد داشت آروم پاشو تکون می‌داد و انگشتای پاشو از خستگی باز و بسته می‌کرد، رضا بدون این که جلب توجه کنه، نگاهش رو دوخته بود به اون صحنه. یه هری توی دلش ریخت. یه حسی بین هیجان، اضطراب، و یه چیزی که نمی‌تونست درست توصیفش کنه.

اما یهو مهدی صداش زد: “رضا، اون ساکو می‌بری یا می‌خوای همون‌جا نگهش داری تا ریشه بزنه؟!”

رضا یه‌دفعه به خودش اومد، انگار از یه دنیای دیگه پرت شد توی واقعیت. سریع نگاهشو دزدید، گلوی خشک‌شو صاف کرد و با عجله ساکو بلند کرد و برد سمت کلبه، انگار که اصلاً چیزی نشده. ولی ته دلش هنوز اون حس عجیب و شیرین پیچ‌وتاب می‌خورد
داخل کلبه یه حس خونه بودن داشت. بوی چوب کهنه و طبیعت با هوای خنک شمال قاطی شده بود و یه جور حس آرامش عجیبی می‌داد. یه فرش کوچیک وسط سالن پهن بود، کنار دیوار یه میز چوبی با چند تا صندلی، و اون طرف‌تر آشپزخونه‌ی جمع‌وجوری که یه یخچال کوچیک و گاز داشت. یه طرف دیگه‌ی کلبه هم دو تا اتاق بود که درهاش نیمه‌باز مونده بود.

مهدی بعد از این‌که آخرین ساک رو گذاشت زمین، دستاشو به کمرش زد و گفت: “خب، اول یه چیزی بخوریم که دیگه جون ندارم!”

شهرزاد همون‌طور که وسایل غذا رو درمی‌آورد، گفت: “باشه ، شما برید وسایلتونو باز کنید، من یه غذای ساده درست می‌کنم.”

رضا یه نگاه به شهرزاد انداخت. موهاش زیر شال کمی به‌هم ریخته بود، خستگی راه توی چهره‌ش معلوم بود، ولی بازم پرانرژی مشغول جابه‌جا کردن وسایل آشپزخونه شد. رضا سعی کرد تمرکزشو حفظ کنه، ولی ذهنش یه لحظه هم از پاهای شهرزاد و اون کتونی‌های بدون جورابش فاصله نمی‌گرفت.

با خودش گفت: “عه، مگه نمی‌خوای عادی رفتار کنی؟ خب پس دیگه فکرتو از اینا بکش بیرون!” ولی فایده نداشت. اون لحظه‌ای که شهرزاد پاهاشو از کفش بیرون آورد، هنوز مثل یه فیلم توی ذهنش تکرار می‌شد.

برای این‌که حواس خودش رو پرت کنه، مشغول باز کردن ساک‌ها شد. مهدی داشت لباساشو از توی کیف درمیاورد و توی کمد چوبی اتاق می‌چید. رضا هم چند تا وسیله‌ی کوچیک مثل شارژر و حوله‌شو گذاشت گوشه‌ی اتاق خودش. اما تمام این کارا رو در حالی انجام می‌داد که گوشش به صدای شهرزاد توی آشپزخونه بود.

صدای باز و بسته شدن کابینت‌ها، به‌هم خوردن ظروف، و بعد بوی سرخ‌شدن پیاز توی ماهیتابه… انگار همه‌ی این صداها و بوها داشتن فضا رو براش خاص‌تر می‌کردن. ولی یه چیز دیگه حواسش رو بیشتر پرت کرده بود: کفش های شهرزاد.

از همون لحظه‌ای که شهرزاد کفشاشو درآورده بود، اون کتونی های سفید هنوز همون‌جا، دم در، افتاده بودن. یه کم خاکی بودن، ولی این مهم نبود. فقط فکر این‌که شهرزاد اونارو بدون جوراب پوشیده بود، ذهن رضا رو پر کرده بود.

چند بار خواست یه نگاه یواشکی بندازه، ولی نمی‌خواست تابلو کنه. به‌جاش، هر بار که از کنار در رد می‌شد، یه نیم‌نگاه کوچیک بهشون می‌انداخت. از فکر این‌که یه فرصت پیدا کنه تا وقتی هوا تاریک شد، بره و اونا رو از نزدیک ببینه، یه حس عجیب توی دلش می‌پیچید.

بعد از نیم‌ساعت، شهرزاد غذا رو آماده کرد. یه بشقاب لوبیا پلو گذاشت روی میز و گفت: “بیاین بخورین، خیلی گرسنه‌مونه!”

مهدی همون‌طور که رو صندلی ولو شد، گفت: “دمت گرم عزیزم ، دستت درد نکنه!” و شروع کرد به خوردن.

رضا هم نشست، ولی ذهنش هنوز تو یه جای دیگه بود. هر لقمه‌ای که می‌خورد، با خودش فکر می‌کرد که شب چطوری باید یواشکی از اتاق بره بیرون. دلش می‌خواست یه لحظه، فقط یه لحظه، دم در، کنار اون کتونی های سفید وایسه و…

یه بوی خاصی رو حس کنه.
هوا کم‌کم تاریک شد. آسمون بالای سر کلبه یه ترکیب آبی تیره و بنفش شده بود و صدای جیرجیرک‌ها از دل جنگل بلند شده بود. یه باد خنک از لای درختا رد می‌شد و حس و حال عجیبی به شب می‌داد. رضا نشسته بود روی فرش وسط کلبه و داشت با مهدی و شهرزاد پاسور بازی می‌کرد.

مهدی با خنده گفت: “حواستو جمع کن رضا، باز ببازیا نخوای بهونه بیاری!”

رضا که ذهنش هزار جای دیگه بود، یه لبخند زورکی زد. همه چی عادی به نظر می‌رسید، ولی ته دلش یه حس عجیبی داشت. تمام این ساعتا، حتی وقتی که داشتن فیلم می‌دیدن یا رو بالکن کلبه نشسته بودن و از هوای خنک شمال لذت می‌بردن، فکراش از یه چیز جدا نمی‌شد: اون کتونی های سفید شهرزاد که هنوز جلوی در افتاده بودن.

بعد از پاسور، همگی تصمیم گرفتن فیلم ببینن. شهرزاد یه پتو انداخت روی پاهاش و مهدی هم لم داد روی مبل، کنترل رو برداشت و گفت: “یه فیلم خوب بزنیم ببینیم، امشب خیلی می‌چسبه.”

رضا کنار نشسته بود، اما اصلاً تمرکز نداشت. نور آبی فیلم روی دیوار کلبه افتاده بود، اما چشم‌های رضا هی سمت در کشیده می‌شد. اون کتونی‌های لعنتی هنوز همون‌جا بودن…

چندبار توی ذهنش سناریوهای مختلف رو مرور کرد:
“وقتی خوابیدن، آروم میرم دم در… یه لحظه برشون می‌دارم، سریع بو می‌کنم، بعدم سر جاشون می‌ذارم… ولی نه، اگه کسی بیدار شد چی؟”

با خودش کلنجار می‌رفت. اما یه حسی ته دلش می‌گفت ارزششو داره.

بعد از فیلم، همگی شام خوردن. یه ساندویچ ساده درست کردن و توی بالکن کلبه، زیر نور کم‌رنگ مهتاب نشستن. صدای باد بین شاخه‌های درختان می‌پیچید و اون حس خلوت و آرامش جنگل، سنگین‌تر شده بود.

شهرزاد با یه خمیازه بلند گفت:
“وای بچه‌ها، چقدر خسته شدم… فکر کنم وقتشه بخوابیم.”

رضا تو دلش گفت: “بالاخره!” اما رو صورتش هیچی معلوم نبود.

مهدی کش‌وقوسی رفت و جواب داد:
“آره بابا، منم بیهوشم. بریم که فردا کلی برنامه داریم.”

همه پا شدن و به سمت اتاقا رفتن. شهرزاد همون‌طور که راه می‌رفت، شال و سویشرتش رو برداشت و وارد اتاق شد. مهدی هم پشت سرش.

رضا از عمد کمی معطل کرد. وانمود کرد که داره گوشی‌شو چک می‌کنه، ولی تمام تمرکزش روی این بود که صبر کنه تا صداها قطع بشه، تا بفهمه که خوابیدن.

چند دقیقه گذشت. صدای پچ‌پچ مهدی و شهرزاد از توی اتاق کم‌کم آروم شد. بعد یه صدای چرخیدن رو تخت.

سکوت…

رضا یه نفس عمیق کشید. لحظه‌ای که منتظرش بود، رسیده بود.
رضا آروم از جاش بلند شد. یه نفس عمیق کشید، سعی کرد هیجانشو کنترل کنه. همه جا ساکت بود، فقط صدای جیرجیرک‌ها از بیرون می‌اومد. گوشی‌شو برداشت، یه نگاه انداخت که مطمئن بشه دیروقته و همه خوابن. ساعت از ۱:۳۰ گذشته بود.

با احتیاط قدم برداشت. انگار روی مین راه می‌رفت، نمی‌خواست حتی یه ذره صدا بده. آروم به سمت در رفت، دستشو گذاشت روی دستگیره، چرخوند… در خیلی یواش باز شد. یه نسیم خنک از بیرون خورد به صورتش، یه لحظه ایستاد که مطمئن بشه کسی بیدار نشده. بعد پاشو گذاشت بیرون، آروم درو پشت سرش بست.

همه جا تاریک بود، فقط نور ماه یه کم از لای درختا می‌تابید. نگاهش چرخید… و بالاخره روی چیزی که منتظرش بود، قفل شد.

“اونجان…”

کتونی های سفید شهرزاد همون‌طور جلوی در افتاده بودن. یه جفت کفش که توی روشنایی ماه، یه برق خفیف داشتن. ولی چیزی که دل رضا رو هوری ریخت، این بود که کفی‌های داخلش یه ذره بالا اومده بودن. یعنی وقتی شهرزاد اونا رو درآورده، کفی کمی چسبیده به کف پاش و بالا مونده.

رضا آروم جلو رفت. انگار که به یه چیز مقدس نزدیک می‌شد، با احترام دو زانو نشست جلوی کفشا.

دستشو دراز کرد. اول با نوک انگشتش سطح بیرونی کفش رو لمس کرد، یه کم گرم بود، انگار هنوز حرارت پاهای شهرزاد روش مونده بود. بعد دستشو گذاشت روی زبونه‌ی کفش و یه ذره کفی رو بیشتر بالا آورد تا داخلشو بهتر ببینه.

یه نفس عمیق کشید…

حالا وقتش بود.

آروم صورتشو نزدیک برد. یه لحظه مکث کرد، نفسشو نگه داشت… و بعد آروم دماغشو توی کفش فرو برد.

یه بو ملایم، ولی مشخص.

نه اونقد تند که آزاردهنده باشه، نه اونقد کم که حس نشه. بوی خاصی بود… یه ترکیب از عطر خودش، چرم کفش، و مهم‌تر از همه، بوی پای شهرزاد. یه رایحه‌ی طبیعی که انگار با گرمای بدنش ترکیب شده بود.

چشماشو بست، یه لحظه توی اون حس غرق شد.

یه آرامش عجیبی گرفتش… انگار تمام استرس و فکرای توی ذهنش تو یه لحظه محو شد. این دقیقاً همون چیزی بود که انتظارشو داشت.

یه بار دیگه نفس کشید… این بار عمیق‌تر. گرمای داخل کفش، بوی خاصش، انگار همه‌ی تنش رو شُل کرد.

ولی باید مواظب می‌بود. زیاد نمی‌تونست معطل کنه. یه بار دیگه آروم کفشا رو لمس کرد، انگشتش روی لبه‌های نرمشون کشیده شد… بعد آروم صاف نشست.

دورش رو نگاه کرد. همه‌جا ساکت بود.

یه لحظه وسوسه شد بیشتر بمونه… ولی نه، باید حواسشو جمع می‌کرد.
صبح روز بعد…

خورشید از پشت درختای سرسبز جنگل بالا اومده بود و یه نور طلایی پخش کرده بود رو کل کلبه. هوا سنگین و شرجی بود، از همون اول صبح عرق روی پوست می‌نشست. یه نسیم آروم از بین درختا می‌گذشت، ولی کافی نبود که از گرمای هوا کم کنه.

مهدی زودتر از بقیه بیدار شده بود. موقعی که رضا داشت تازه از رختخوابش بیرون می‌اومد، مهدی داشت آماده می‌شد که بره خرید. کلاهش رو سرش گذاشت و کلیداشو برداشت.

مهدی: “من میرم خرید، تا برگردم شما هم آماده شین که بریم یه کم پیاده‌روی کنیم، جنگلا رو ببینیم.”

رضا سرشو تکون داد، هنوز خواب‌آلود بود. اما با شنیدن “پیاده‌روی” یه حس عجیبی گرفتش. یعنی… دوباره شهرزاد کتونی‌هاشو می‌پوشید؟

شهرزاد هم از اتاقش بیرون اومد، موهاشو یه کم بالاتر از شونه بسته بود و یه تی‌شرت سفید نازک با یه شلوارک مشکی پوشیده بود. هوا اون‌قدر گرم بود که مشخصاً نمی‌شد لباس زیادی پوشید. رضا یه لحظه مکث کرد، با خودش فکر کرد: “پس… امروز هم جوراب پاش نیست؟”

مهدی خداحافظی کرد و از در بیرون رفت. حالا توی کلبه، فقط رضا و شهرزاد بودن.

چند دقیقه بعد…

رضا یه دست آب به صورتش زد که خواب از سرش بپره. شهرزاد هم رفت توی اتاق، داشت آماده می‌شد. رضا هر از گاهی به در بسته‌ی اتاقش نگاه می‌کرد، فکرش مدام مشغول بود. “یعنی امروز هم…”

بالاخره در باز شد.

و بله… همون چیزی که رضا انتظارشو داشت.

شهرزاد از اتاق بیرون اومد، یه مشما توی یه دستش بود و با دست دیگه‌اش بندای شلوارش رو درست کرد. ولی مهم‌تر از همه، پاهاش هنوز لخت بودن.

چشم‌های رضا ناخودآگاه پایین افتاد، ساقای لاغر و خوش‌فرمش که بدون جوراب بودن و مستقیم قرار بود برن توی همون کتونی های سفید…

دلش ریخت.

یه گرمای عجیب توی بدنش دوید، حس کرد دمای اتاق یه درجه داغ‌تر شد. ضربان قلبش رفت بالا، حس کرد کف دستاش عرق کرده.

شهرزاد بدون این‌که حواسش باشه، یه دستشو به کمرش زد و به اطراف نگاه کرد.

شهرزاد: “اوه رضا، یه لحظه کمکم می‌کنی؟ دستم بنده…”

رضا: “آره آره، بگو چی کار کنم زن داداش؟”

شهرزاد یه کم خندید، مشما رو یه لحظه نشون رضا داد و نشست روی پله‌ی جلوی کلبه و با دستش اشاره کرد به کفشاش.

شهرزاد: “کتونیامو کمک کن بپوشم اگه میشه ، دستام بنده ، اینارو نزارم زمین بهتره !

اون لحظه… انگار همه‌چی توی ذهن رضا متوقف شد.

“من؟… من باید کفش های شهرزاد و پاش کنم؟!”

نفسشو فرو داد، گلوی خشکشو قورت داد. یه لحظه حس کرد قلبش داره از سینش بیرون می‌زنه.

ولی سریع خودشو جمع کرد، نمی‌خواست تابلو باشه.

“آروم باش رضا… فقط عادی رفتار کن.”

رفت جلو، نشست دو زانو روبه‌روی شهرزاد.

کفشای سفید جلوش بودن، لبه‌ی زبونه‌شون هنوز یه کم بالا مونده بود، همون‌طور که دیشب دیده بود.

با دستاش گرفتشون. هنوز یه کم گرمای پاهای شهرزاد توی کفش مونده بود.

یه نفس عمیق کشید، کتونی اول رو گرفت، با دقت جلو برد. پاهای شهرزاد یه کم عقب رفت، بعد آروم انگشتای ظریفش سر خوردن توی کفش.

رضا خیلی آروم زبونه‌ی کفشو بالا کشید، یه بوی خفیف ولی آشنا از داخلش بلند شد. هنوز یه کم از بوی شب قبل توش مونده بود.

حس کرد بدنش داغ‌تر شد، ولی مجبور بود کاملاً خونسرد نشون بده.

کتونی اول پاش شد، حالا نوبت دومی بود…

دومی رو هم گرفت، دوباره جلو برد. این بار انگشتای شهرزاد یه لحظه با پوست دست رضا تماس پیدا کردن. یه حس برق‌مانند از سر تا پاش دوید، ولی خودشو نباخت.

بعد از این‌که کفش دوم هم جا افتاد، بلند شد و یه قدم عقب رفت.

شهرزاد پاشو توی کفشا تکون داد، بنداشو یه کم محکم کرد و لبخند زد.

شهرزاد: “دمت گرم رضا

رضا لبخند زد، ولی توی دلش آشوب بود. از هیجان عرق کرده بود، قلبش هنوز داشت تند می‌زد.

حالا قرار بود با هم پیاده‌روی برن… و رضا تمام راه باید کنار شهرزاد راه می‌رفت، درحالی‌که می‌دونست این کفشا، تازه پاش شدن و کم‌کم…

“وای… دیگه نمی‌تونم صبر کنم تا برگردیم.”
چند دقیقه بعد، مهدی از راه رسید…

با یه کیسه خرید توی دستش وارد شد. لباش خندون بود و یه نون باگت بزرگ دستش بود، از همونایی که توی راه خوردنش کیف می‌داد.

مهدی: “بچه‌ها، برای توی راه یه چیزی گرفتم که ضعف نکنیم.”

کیسه رو روی میز گذاشت، داخلش چند تا بسته سوسیس، یه بطری نوشابه و یه بسته چیپس بود.

شهرزاد خندید: “عالیه، دیگه لازم نیست وسط راه بریم دنبال غذا!”

رضا هم لبخند زد، ولی ذهنش جای دیگه‌ای بود…

چشمش یه لحظه رفت سمت پاهای شهرزاد، کتونی‌های سفیدی که حالا بنده هاش سفت بسته شده بودن، آماده برای یه پیاده‌روی طولانی.

“چندین ساعت… توی این هوا… توی این کفشا…”

قلبش محکم‌تر کوبید. انگار کل روز قرار بود فقط با این فکر بگذره.

راه افتادن…

خورشید حالا حسابی بالا اومده بود و گرما توی هوا موج می‌زد. پیاده‌روی از بین یه مسیر خاکی و درختان سرسبز جنگلی شروع شد.

هوا شرجی بود، حتی برگای درختا هم عرق کرده بودن، چه برسه به آدم‌ها…

مهدی جلوتر می‌رفت، با انرژی راهو باز می‌کرد و هر از گاهی چیزی می‌گفت که بقیه بخندن. شهرزاد هم کنار رضا راه می‌رفت، هر چند دقیقه یک‌بار تیشرتشو از تنش می‌کشید تا به بدنش نچسبه.

و رضا؟

هیچ‌چی توی دنیا براش مهم نبود جز یه چیز:

“پاهای شهرزاد… توی این کفشا، کم‌کم دارن عرق می‌کنن…”

یه قطره عرق از شقیقه‌ش پایین اومد. هیجان عجیبی توی وجودش پیچیده بود، هر قدم که می‌رفتن جلو، حس می‌کرد داره داغ‌تر می‌شه.

هر از گاهی گوشه‌ی چشمش به کتونی‌های شهرزاد می‌افتاد.

“الان… اون داخل چطوره؟ داغ شدن؟ مرطوب شدن؟”

سعی کرد ذهنشو ازش دور کنه، ولی مگه می‌شد؟

همین‌طور که توی مسیر پیش می‌رفتن، خورشید هر لحظه سوزان‌تر می‌شد. رضا نگاهش به شهرزاد افتاد که داشت با موهاش بازی می‌کرد، انگار خودش هم از گرما کلافه بود.

شهرزاد: “هوا خیلی گرفته‌س، حس می‌کنم دارم پخته می‌شم!”

رضا با خودش فکر کرد: “و اون کفشا… هفت ساعت بدون جوراب…!”

قلبش یه لحظه محکم‌تر زد.

سه ساعت بعد…

بالاخره به یه آلاچیق رسیدن، یه جای خنک و سایه‌دار وسط جنگل.

مهدی: “خب خب، یه استراحت کنیم، بعد یه کم بازی کنیم.”

شهرزاد نفس عمیقی کشید و نشست روی یکی از نیمکتا. رضا هم نشست، ولی ذهنش هنوز اونجا نبود.

اون فقط داشت فکر می‌کرد که تا الان، توی اون کفشای بسته‌شده، پاهای شهرزاد توی چه وضعیتی هستن.

“حتماً گرم شدن… حتماً عرق کردن…”

حس کرد کل بدنش یه لحظه داغ شد، ولی سریع خودشو کنترل کرد.

بعد از چند دقیقه، مهدی یه توپ درآورد.

مهدی: “بازی کنیم؟ وسطی؟ یا والیبال؟”

شهرزاد سریع گفت: “وسطی!”

رضا: “منم هستم!”

بازی شروع شد. توپ با شدت توی هوا رد و بدل می‌شد، شهرزاد می‌دوید و جاخالی می‌داد، مهدی سعی می‌کرد رضا رو بزنه، و همگی با صدای بلند می‌خندیدن.

ولی در تمام این لحظات، رضا با هر بار دویدن شهرزاد، فقط به یه چیز فکر می‌کرد:

“پاهاش دارن بیشتر و بیشتر عرق می‌کنن…”

بازی ادامه پیدا کرد، بعدش یه دست والیبال بازی کردن.

دیگه بدنشون خیس عرق شده بود، مخصوصاً شهرزاد که نفس‌نفس می‌زد و تیشرتش به بدنش چسبیده بود.

حالا هفت ساعت گذشته بود.

رضا حس کرد داره منفجر می‌شه. می‌خواست زمانو جلو ببره، می‌خواست برگردن به کلبه… فقط برای یه چیز.

اما باید صبر می‌کرد… باید تا شب تحمل می‌کرد.

اون کفشا، اون کفشا که حالا ساعت‌ها توی گرما بودن، با پاهایی که توشون گیر افتاده بودن…

رضا یه نفس عمیق کشید، خودشو کنترل کرد، اما دیگه طاقت نداشت…
هوا تاریک شده بود…

۱۳ ساعت گذشته بود. ۱۳ ساعت از وقتی که شهرزاد کتونی‌هاشو بدون جوراب پوشیده بود و توی اون گرمای شرجی راه افتاده بودن.

رضا از شدت هیجان یه لحظه حس کرد نفسش بند اومده. مطمئن بود که توی اون کتونی‌ها، پاهای شهرزاد الان حسابی خیس شدن… و بویی که عاشقش بود، توی کفشا گیر افتاده.

اما باید صبر می‌کرد.

راه برگشت به کلبه…

همگی آروم و خسته، اما سرحال، از بین درختای تاریک و جاده‌ی خاکی می‌رفتن سمت کلبه. مهدی جلوتر بود و یه بطری آب توی دستش بود، هر از گاهی یه قلپ می‌خورد و زیر لب آهنگ زمزمه می‌کرد.

شهرزاد کنار رضا راه می‌رفت، کتونی‌هاش با هر قدم روی زمین صدا می‌دادن، انگار که جنس داخلشون یه کم نمناک شده باشه.

“یعنی واقعاً همینطوره؟ یعنی الان…”

فکرشو پس زد، نمی‌خواست تابلو بشه، اما بدنش خودش بهش خیانت می‌کرد. ضربان قلبش تند شده بود، کف دستاش خیس عرق بودن، و نمی‌تونست حسشو کنترل کنه.

بالاخره رسیدن به کلبه.

همگی بدون حرف زدن، یه نفس عمیق کشیدن و وسایلشونو گذاشتن کنار. یه نسیم خنک از بین درختا می‌وزید و با گرمای بدنشون ترکیب می‌شد.

مهدی: “خب خب، آتیش درست کنیم؟ یه سوسیس کبابی بزنیم تو رگ؟”

شهرزاد: “من که پایه‌م، خیلی چسبید بعد از این همه پیاده‌روی!”

رضا: “آره، بیاین شروع کنیم.”

آتش رو روشن کردن، نور زرد و نارنجیش صورتشون رو روشن کرده بود. مهدی چوبهای کوچیک رو توی شعله تکون می‌داد و شهرزاد خندون کنار رضا نشسته بود، سوسیس‌ها رو یکی‌یکی به سیخ می‌کشید.

رضا بی‌سر و صدا نگاه کرد… پاهای شهرزاد هنوز توی کتونی ها بود .
گذشت تا بعد شام
۱۶ ساعت گذشته بود و هنوز کتونی ها پای شهرزاد بود…

یه حسی مثل برق از بدنش رد شد.

خندیدن، خوردن، گپ زدن…

ولی ذهن رضا فقط یه جا بود.

بعد از یه ساعت، مهدی خمیازه‌ای کشید و رو به بقیه گفت:

“خب بچه‌ها، من دیگه نابود شدم، میرم بخوابم. شماها خواب ندارین؟”

رضا سریع گفت: “نه بابا، من هنوز خوابم نمیاد!”

شهرزاد هم سری تکون داد: “منم هنوز حس و حال دارم، می‌خوام یه کم دیگه بشینم.”

مهدی: “باشه، پس من برم. شب بخیر!”

بلند شد، کش و قوسی به بدنش داد و رفت توی کلبه.

در بسته شد… و حالا رضا و شهرزاد تنها بودن.

آتیش هنوز داشت می‌سوخت، نور قرمزش روی چوب های نیم‌سوز بازی می‌کرد. هوا سنگین بود، یه سکوت عجیب بین‌شون افتاده بود.

و رضا؟

همه‌ی فکر و ذهنش الان روی یه چیز بود…

“بالاخره لحظه‌ای که منتظرش بودم…”
نور آتیش هنوز روی صورت شهرزاد بازی می‌کرد.

رضا آروم بهش نگاه کرد، اما سعی داشت همه‌چی عادی باشه. دلش هزار جا می‌رفت، اما کنترلشو حفظ کرده بود.

بعد از چند دقیقه‌ای که توی سکوت، فقط به صدای جیرجیرکهای جنگل گوش دادن، شهرزاد نفس عمیقی کشید و یه لبخند ریز زد:

“سفر تا حالا چطور بوده به نظرت؟ حال دادی یا نه؟”

رضا یه کم مکث کرد، بعد با لبخند جواب داد:

“عالی بوده! هم هوا خوب بود، هم کلی تفریح کردیم… واقعاً خوش گذشت.”

شهرزاد: “آره، منم خیلی لذت بردم. حس می‌کنم اصلاً به همچین سفری نیاز داشتم.”

رضا سری تکون داد و گفت:

“ولی خب… اگه مهدی کمتر غر می‌زد، بهترم می‌شد!”

هر دو زدن زیر خنده.

شهرزاد: “بیچاره، اونم خسته شده بود دیگه!”

چند لحظه بعد، یه دفعه شهرزاد یه آه کوتاه کشید و شونه‌هاشو رها کرد.

“آخ، پاهام دیگه داره جون میده! امروز خیلی راه رفتیم…”

قلب رضا یه لحظه وایساد.

“چی گفت؟ پاش درد گرفته؟ یعنی… یعنی الان وقتشه؟”

بدون فکر، بدون این‌که حتی خودشم بفهمه چی می‌گه، یهویی از دهنش پرید:

“زن داداش! من ماساژ بلدم ها! خیلی حرفه‌ای‌ام!”

شهرزاد یه لحظه با تعجب نگاهش کرد، بعد خندید و گفت:

“تو؟ از کی ماساژ یاد گرفتی؟!”

لحنش شوخی بود، اما رضا جدی گفت:

“بخدا بلدم بابا! خیلیام خوششون اومده.”

شهرزاد باز خندید.

“نه بابا، نمی‌خواد! پاهام خیس عرقه، از صبح توی کتونی بوده، بو میده!”

رضا اب دهنشو قورت داد.

“همین که گفت، کارو بدتر کرد!”

حالا دیگه ضربان قلبش رو توی گوشش می‌شنید.

“یعنی الان پاش واقعاً عرق کرده؟ یعنی اون بو که تو کفشاش گیر افتاده، الان داره بیشتر و بیشتر می‌شه؟”

اما خودش رو نباخت.

لبخند زد و با لحن شوخی اما پر از اصرار گفت:

“ای بابا، من که بویی حس نمی‌کنم! بذار یه ماساژ حرفه‌ای نشونت بدم، بعدش خودت میای التماس می‌کنی!”

شهرزاد یه لحظه با تعجب نگاهش کرد…

چپ‌چپ، بعد ابروشو بالا داد و خندید.

“چرا اینقدر اصرار می‌کنی؟ نکنه شرط بستی که منو راضی کنی؟”

رضا سری تکون داد و گفت:

“نه بابا، شرط چیه؟ فقط می‌خوام ببینی چقدر واردما!”

شهرزاد چشماشو ریز کرد، انگار که بخواد رضا رو امتحان کنه، بعد یه نفس عمیق کشید و شونه بالا انداخت.

“باشه حالا، ولی اگه پاهامو دیدی فرار کردی از بوش، نگی چرا!”

بعد با همون لحن شوخی‌ش گفت:

“آماده‌ای؟ خودت خواستی‌ها!”
رضا داشت از هیجان منفجر می‌شد.

عرق از پیشونیش می‌چکید، کف دست‌هاش خیس شده بود، نفس‌هاش نامنظم بود. انگار توی یه دنیای دیگه بود، دنیایی که فقط خودش توش بود و شهرزاد.

شهرزاد که متوجه حال و روزش شده بود، ریز خندید و با لحن شیطنت‌آمیزی گفت:

“خب! شروع کن دیگه… خودت درآر کتونی‌هامو!”

رضا حس کرد قلبش یه لحظه وایستاد. “چی؟! خودم دربیارم؟!”

یه لحظه مکث کرد، اما نمی‌خواست عجیب رفتار کنه. دستش لرزید، اما سریع کنترلش رو به دست گرفت.

“آروم و طبیعی، مثل یه ماساژ عادی، باید عادی رفتار کنم!”

با دستش آروم روی زبانه‌ی کتونی فشار آورد و شروع کرد به درآوردنش.

اما هنوز چند سانت هم نکشیده بود که فهمید چقدر سخت در میاد!

“وای… چرا اینقدر چسبیده؟!”

پای شهرزاد به خاطر عرق خیس شده بود، کف کتونی از داخل لیز بود، اما در عین حال انگار مکش شده بود. رضا با دقت بیشتری دستشو گذاشت پشت پاشنه و کمی بیشتر زور زد.

“تق…!”

یهویی کتونی از پاش جدا شد! اما چیزی که رضا انتظارشو نداشت، کفی کفش هم از جا درآمده و چسبیده به کف پای شهرزاد!

“یا خدا…!”

کفی افتاد روی زمین، و اون چیزی که رضا دید، یه تصویر از بهشت بود.

پای شهرزاد… خیس خیس…

انگار یه لایه‌ی کامل از عرق روی پوستش نشسته بود، توی نور آتیش برق می‌زد. انگشت‌هاش یه کم سرخ شده بودن از گرما، و جای نوارهای کف کفش، رو پوست پاش مونده بود.

اما چیزی که بیشتر از همه، رضا رو تا مرز جنون برد… اون بو بود!

یه بوی تند، غلیظ و سوزاننده…

انگار از همون لحظه‌ی اول که کفش در اومد، کل فضا پر شد از اون بوی سنگین.

حتی رضا حس کرد یه لحظه نفسش بند اومد! حس کرد یه موج از اون بو توی سینه‌ش پیچید و واقعاً یه لحظه سوزوندش.

شهرزاد که متوجه واکنش رضا شد، زد زیر خنده.

“دیدی؟!”

همینطور که می‌خندید، پای برهنه‌شو توی هوا تکون داد و گفت:

“بذار برم حداقل پاهامو بشورم، بابا! اینجوری که نمیشه!”

اما رضا سریع، بدون لحظه‌ای تردید، گفت:

“نه نه زن داداش! همین‌طوری اصلشه!”

“نگران من نباش، اوکی‌ام… واقعاً اوکی‌ام!”

شهرزاد یه لحظه مکث کرد، چشماش یه ذره ریز شد، انگار شک کرده بود.

“چرا اینقدر اصرار داره؟”

اما بعد از چند ثانیه، لبخند زد و گفت:

“باشه دیگه! خودت خواستی!”

بعد پاهاشو جلوی صورت رضا آورد و توی هوا تکون داد…

گرمای پاهاش رو رضا کاملاً حس کرد… حالا دیگه توی این لحظه، رویای رضا واقعی شده بود…
رضا با تمام تلاشش کتونی دوم شهرزاد رو هم درآورد، انگاری یه جنگ کوچیک بود! کتونی رو کنار اون یکی گذاشت رو زمین و واقعاً از اون فاصله هم بوی کفش‌هاشون داشت توی هوا می‌پیچید. پاهای شهرزاد دقیقاً جلوی صورت رضا بودن، و شهرزاد هم از قصد پاهاشو تکون می‌داد، مثل اینکه داره رقص پا می‌کنه! هر تکون دادنش باعث می‌شد بوی بیشتری توی هوا پخش بشه.

رضا، که دیگه تحملش تموم شده بود، شروع کرد به ماساژ دادن پاهای شهرزاد. دستاش رو آروم روی پاهاش گذاشت و شروع کرد به فشار دادن و ماساژ دادن. شهرزاد با لحنی که انگار از خوشحالی داشت پرواز می‌کرد، گفت: “اخیشش رضا، چقدر خوبه! دمت گرم خدایی!”

همینطور که رضا داشت پاهاشو ماساژ می‌داد، شهرزاد گفت: “اخ، پاهام خسته شدن! کاش میشد بیارمشون پایین‌تر!”

رضا بدون معطلی گفت: “چشم زن داداش!” و بی‌مقدمه دراز کشید جلوی صندلی شهرزاد و گفت: “بفرمایید زن داداش!”

شهرزاد با کمی شوخی توی صداش گفت: “خب الان پامو بیارم پایین که مستقیم میاد رو صورتت!”

رضا با اطمینان جواب داد: “مهم نیست بابا، اشکال نداره!”

شهرزاد کمی تعجب کرد و گفت: “وا، باشه ولی خودت خواستی ها!” و یه پاشو گذاشت رو صورت رضا، اون یکی هم توی دستش گذاشت تا ماساژ بده. بوی پاهای شهرزاد اینقدر تند بود که رضا گاهی حس می‌کرد نفسش بند میاد و ریشش می‌سوزه. خیسی پاهای شهرزاد روی صورتش هم لیز بود، انگاری یه لایه از عرق و گرما روی پوستش مونده بود.

رضا ادامه داد به ماساژ دادن، اما بوی تند و سوزان پاهای شهرزاد باعث می‌شد که چشماش اشک بریزه. اما این لحظه براش مثل یه رویا بود، از اینکه تونسته بود اینجوری به شهرزاد نزدیک بشه. پاهای شهرزاد همچنان تکون می‌خوردن، گاهی با زیرکی پاشو روی صورت رضا می‌کشید، انگار داره بازی می‌کنه با این لحظه‌های عجیب و غریب. رضا لحظه‌ای نمی‌تونست فراموش کنه که چقدر این لحظه براش خاص و واقعی بود، چیزی که همیشه توی رویاهاش دیده بود، حالا درست جلوی چشماش داشت اتفاق می‌افتاد.
شهرزاد با لحنی که پر از شیطنت بود، به رضا گفت: “رضا صورتت چقد نرمه!” و با خنده و شوخی پاشو یکم روی صورت رضا مالید. بعد با کلی خنده ادامه داد: “ببخشید بوش بده!” و دوباره زد زیر خنده. بوی پاهاش هنوز توی هوا پخش بود، اما این بار با خنده‌های شهرزاد مخلوط شده بود.

رضا که از این موقعیت لذت می‌برد، به ماساژ دادن پاهای شهرزاد ادامه داد. دستاش رو با دقت روی پاهاش می‌کشید، فشار می‌داد و آرامش می‌داد. اما یهو یه اتفاق عجیب افتاد؛ زبونش از دهنش درآمد و بدون قصد می‌خورد به پای شهرزاد. شهرزاد که از این اتفاق شوکه شده بود، با تعجب گفت: “وای این چی بود خورد به پام؟ چقد خنک بود، خیلی حال داد!”

رضا، که هم خجالت می‌کشید و هم از این لحظه عجیب لذت می‌برد، با صدایی که سعی می‌کرد آروم باشه، گفت: “زبونم بود.”

شهرزاد بلافاصله با نگرانی واکنش نشان داد: “وای رضا، ببخشید الان مریض میشی ها!” چشماش پر از نگرانی بود، اما هنوز هم یه ذره خنده توی صداش بود.

رضا با لبخندی آرامش‌بخش گفت: “نه بابا، هیچیم نمیشه. اگه می‌خوایی بیشتر خنکت کنم؟” صداش پر از شوخی و شیطنت بود، در حالی که دوباره شروع کرد به ماساژ دادن پاهاش. هر بار که دستاش روی پوست نرم و خیس شهرزاد می‌لغزید، حس می‌کرد چقدر این لحظه براش خاصه. بوی پاهای شهرزاد همچنان توی هوا پخش بود، اما حالا با صدای خنده‌هاشون و لحظات شیرین این بازی مخلوط شده بود.

شهرزاد با حالتی که نشون می‌داد داره از این موقعیت لذت می‌بره، با خنده گفت: “باشه، ولی خودت خواستی ها!” و این بار با اعتماد به نفس بیشتری پاشو جلو آورد، انگاری داره به رضا دعوت نامه می‌ده برای ادامه این بازی جالب. رضا، که دیگه هیچ مانعی برای لذت بردن از این لحظات نمی‌دید، با دقت و مهربانی ادامه داد به ماساژ دادن و هر از گاهی با زبونش به پای شهرزاد نزدیک می‌شد، تا هم خنکش کنه و هم این لحظه‌های عجیب و دوست‌داشتنی رو ماندگار کنه

شهرزاد با لحنی که پر از شوخی و شیطنت بود، به رضا گفت: “نمی‌خوایی بیشتر یکم خنکم کنی؟ خیلی گرمه اخه!” صداش پر از خنده بود، انگار داشت از این بازی لذت می‌برد.

رضا، که دیگه شرم و حیا رو کنار گذاشته بود، با لبخندی گفت: “چشم زن داداش!” و زبونشو کامل بیرون آورد. شهرزاد با همون لبخند شیطنت‌آمیز، جفت پاهاشو نوبتی روی زبون رضا کشید. حس خنکی که از زبون رضا به پاهاش می‌رسید، شهرزاد رو وادار به گفتن کرد: “اخیشش، چقد خنکهه! خیلی خوبه زبونت!” هر بار که پاشو روی زبون رضا می‌کشید، حس می‌کرد یه موج خنکی از تمام مسیر پاش بالا می‌ره.

چند دقیقه‌ای گذشت که شهرزاد با زبون رضا پاهاشو حسابی تمیز و خنک کرد. بعد از اینکه احساس کرد پاهاش به اندازه کافی خنک شدن، شهرزاد با یه جرأت بیشتر، جفت پاهاشو بلند کرد و محکم روی صورت رضا گذاشت. با خنده گفت: “آخیش یکم استراحت کنم!” و شروع کرد به بازی با صورت رضا با پاهاش.

پاهاش رو روی صورت رضا می‌کشید، گاهی با انگشتاش موهای رضا رو دست می‌زد، گاهی هم پاهاشو این طرف و اون طرف می‌برد. هر حرکت پاهاش باعث می‌شد صورت رضا بیشتر به خیسی پاهاش آغشته بشه. رضا هم که توی این لحظه کاملاً تسلیم این بازی شده بود، با لبخندی که از زیر پاهای شهرزاد پیدا بود، لذت می‌برد. بوی پاهای شهرزاد هنوز هم توی فضا پخش بود، اما حالا با صدای خنده‌های شهرزاد و لحظات شیرین این بازی جالب مخلوط شده بود.

شهرزاد با کمی بازیگوشی پاهاشو روی صورت رضا می‌گذاشت و برمی‌داشت، گاهی با کف پاهاش روی گونه‌های رضا فشار می‌داد و گاهی هم انگشتاشو بین چشم و بینی رضا می‌کشید. رضا، که توی این بازی کاملاً پذیرا بود، هر بار که پاهای خیس شهرزاد به صورتش می‌خورد، احساس می‌کرد یه دنیای جدید رو داره تجربه می‌کنه. صدای خنده شهرزاد مثل موسیقی توی گوش رضا طنین‌انداز بود، و این بازی برای هردوشون به یه تجربه فراموش‌نشدنی تبدیل شده بود.
چند دقیقه به همین شکل گذشت، شهرزاد در حالی که پاهاش روی صورت رضا بود، داشت توی اینستا می‌گشت. انگشتاش روی صفحه گوشی می‌لغزید، گاهی با خنده به پست‌ها واکنش نشان می‌داد و گاهی هم با کمی نگرانی ابروهاشو درهم می‌کشید. رضا همچنان در زیر پاهای شهرزاد بود، لذت می‌برد از اینکه شهرزاد چقدر بی‌خیال و خودمانی باهاش رفتار می‌کرد.

بالاخره شهرزاد گفت: “خب، رضا، من برم بخوابم.” همونطوری که پاهاشو از صورت رضا بلند می‌کرد، با انگشتاش دماغ رضا رو گرفت و با لبخندی گفت: “بیا بخواب تو هم زود!” و برای شوخی دوتا آروم با پاش زد به صورت رضا، بعد رفت توی خونه.

رضا که هنوز داشت لحظات چند دقیقه قبل رو هضم می‌کرد، نگاهش دنبال شهرزاد بود تا در خونه بسته شد. اما یهو در دوباره باز شد، شهرزاد با سرعت بیرون اومد و گفت: “راستی رضا، کتونی‌هامم اگه خواستی یکم خنک کن توشو!” و با یه چشمک و خنده‌ای که معلوم بود داره با رضا شوخی می‌کنه، دوباره رفت توی خونه.

رضا مونده بود و جفت کتونی‌های شهرزاد که هنوز بوی تند شون توی هوا پخش بود. کفش‌ها خیس بودن، و کفی‌هاشون که خیس خیس بودن، یه رد سیاه از پاهای شهرزاد روشون دیده می‌شد. رضا با تعجب به کتونی‌ها نگاه کرد، هنوز هم می‌تونست حس کنه بوی تند پاهای شهرزاد رو که با هر نفسش توی هوا پخش می‌شد. بویی که هم تند و سوزاننده بود و هم به نوعی دلچسب برای رضا، به خاطر تجربه‌ای که همین چند دقیقه پیش داشت.

رضا، که هنوز در شوک این لحظات بود، به کتونی‌ها خیره شد. اون لحظه‌ها با شهرزاد، تجربه‌ای بود که هیچ‌وقت فراموش نمی‌کرد. بوی کتونی‌ها، رد پاها و حتی آخرین جمله شهرزاد، همه برای رضا مثل یه رویا بود که حالا تبدیل به واقعیت شده بود. با یه حس کنجکاوی و شاید کمی شوخ‌طبعی، رضا به کتونی‌ها نزدیک‌تر شد، در حالی که هنوز صدای خنده شهرزاد توی گوشش بود و بوی تند کتونی‌ها هر لحظه اونو بیشتر جذب می‌کرد…
پایان

نوشته: mahiS

بازدید 2,412

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

3 پاسخ به “بردگی کوتاه رضا برای زن داداشش”

  1. قشنگ بود. خیلی قشنگ احساس شخصیت اصلی داستان رو بیان کردی.در مورد رضا: خوبه که ادم پذیرفته بشه.

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید