با برادرم همخونه شدم

برادرم از همون دورانی که دبیرستان میرفت ، هفته ای دو ، سه بار میومد سراغم و منو مورد لطفِ خودش قرار میداد . هنوز شوهر نکرده بودم که به برادرم ، اُونم از عقب ، دادم . وقتی طعمِ کردن و فرستادن کیرش تو سوراخ کونم رو چشید ، دیگه دست بردار نبود . هر وقت بادِ آقا پسر تند میشد ، قربون صدقم میرفت و منو با زبون راضی میکرد و بعدش هم کردنِ منو و ریختن آبش تو کونم بود که باید تحمل میکردم . خُب از خدا پنهون نیست ، از همه شما هم پنهون نباشه ، خودم باعث و بانی این موضوع شدم ، اگه از همون روز اول پا نمی دادم ، حالا این وضعیت رو نداشتم . آخه حالا هم دست بردار نیست . با اینکه زن گرفته و برای خودش همسر و زندگی درست کرده ، بازم میاد سراغم ، تاکامش رُو براش شیرین کنم . نمی گم مجبور بودم ، اما خُب برادره دیگه ، یه جوری حس می کنم پشتیبانمه و حامی منی که تو این دنیا تنها هستم ، هست . جُور برادر رو کی باید بکشه ، معلومه خواهر دیگه ! ! اونم تنها برادر که بعد از فوت پدر و مادر ، فقط برام اون مونده و بس . دورانِ نوجوانی هستش و لذتهای جنسی که من هم از این قائده مستثنی نیستم . تا دستی بهم میزد ، حالی به حالی میشدم ، فکر کنم اگه شما هم جای من بودید ، حتماً پا میدادید ، اینطور نیست ؟ الآن هم که آقا تو سن 40 سالگیه و دست از این کاراش نکشیده .
همین چند وقتِ پیش بود ، که دیدم وسط روز زنگِ خونه به صدا در اُومد . دَرو باز کردم . برادرم بود . میدونستم وقتی اینطور موقع ها میاد پیشم ، چه قصدی داره . تو دستش یه هندونه با چند تا مشمع میوه ، جلوی در ایستاده بود . نه تعارفی ، نه بفرمایی ، اومد تو . دور از اَنصاف نباشه ، خیلی دست و دلبازه ، خدایی هوامو داره . خلاصه کنم ، 10 دقیقه بعدش ، زیرش خوابیده بودم و کیرش هم تو سوراخِ کونم بود و اونم داشت تلمبه میزد . ماشاالله کیرش مثل یه دسته تبر بود . وقتی میکرد تو ، حرکتِ کیرش رُو تو روده هام هم حس میکردم . دیگه راضی کردنم هم خیلی براش سخت نبود . یه بوسه از گونه اَم میگرفت و نازم رو میکشید و دستی هم به سینه هام میزد . میدونست که رو سینه هام ، خصوصاً زیر بغلام حساس هستم ، اونم از این موضوع باخبر بود و موقع راضی کردنم ، اون نواحی رو مورد یورش قرار میداد . بیشتر حسِ ترحمم ، باعث راضی شدنم می شد . آخه زنش زیاد بهش نمی رسید . خودش که اینطور میگفت . منم ساده ، قبول میکردم . دفعه آخری که رُوم افتاده بود ، قصد کرد از جلو بفرسته تو . حداقل این حُجب و حیا رو داشت که اجازه دخول از جلو رو گرفت . کمی کٌصم رو مالوند . انگشتِ شصتش تو سوراخ کونم بود و با دیگه انگشتای همون دستش کُصم رو می مالوند و انگشت میکرد . راستش منم حسابی حشری شدم ، دست خودم نبود ، ترشح اَم زیاد بود . مرطوب شدنِ کُصم ، باعث میشد تا برادرم راحت تر به کارش برسه . به قول خودش تو وازلین صرفه جویی می شد و با آبم ، سوراخِ کونم رو آماده میکرد تا کیرِ دسته تبرش رو بفرسته تو . مقعدم دیگه به اون کیر عادت کرده بود و خیلی اذیت نمی شدم ، راستش ، بدم هم نمی اُومد . اما این کار باعث نمی شد تا اجازه بدم منو از جلو بکنه . یه بار خیلی اصرار کرد ، کم مونده بود راضی بشم و پا بدم ، اما قبلش از عقب کرده بود تو ، عفونت میگرفتم ، اجازه بهش ندادم ، همون رو بهونه کردم و بهش نه گفتم . ” حالا باشه سری بعد ببینم چی میشه ” !
تصادف کردن شوهرم هم داستانی داره که تصور کنم بی ربط نباشه. موضوع برمیگرده به تنشِ بین زن داداشم با برادرم . خلاصه یه روز زن داداشم اول صبح زنگ خونم رو زد . تا درو باز کردم ، با چهره ایی برافروخته و ناراحت ، تو درگاهی دیدمش . نمی خواست بیاد تو . همون جلوی در حرفاش رو زد . حرف که چه عرض کنم ، هرچی بد و بیراه بود نثارم کرد . آخرش هم بهم گفت ” جندۀ خونه خراب کن ” ! هیچی بهش نگفتم . تهدیدم کرد که میره پیش شوهرم و همه چی رو بهش میگه تا آبروم بره . اینو که گفت ، ترس برم داشت . ” یعنی از رازِ من و برادرم با خبر شده ، آخه چه جوری” ؟ اگه شوهرم از این راز با خبر بشه ، زندگیم به فنا میرفت . دستِ زن داداشم رو گرفتم . چشام پُره اَشک شده بود . اما بنظر میرسید با اون خشم و ناراحتی که من می دیدم حتماً به تهدیدش جامه عمل می پوشونه . تا لحظاتی تو درگاهی ایستاده بودم ، اَشک میریختم و رفتنش رو نگاه میکردم . میدونستم که دیگه آرامش از من فراری میشه و از اُونچه که میترسیدم ، به سرم خواهد آمد . تو این افکارم برادرم رو مورد سرزنش قرار دادم که اگه دست از این کاراش بر می داشت الآن اینطوری نمی شد . در رو بستم و رفتم سراغ گوشی تلفن ، دستام حسابی می لرزید و واهمه داشتم ، شماره برادرم رو گرفتم و بدون احوال پرسی ، موضوع اُومدن زنش رو دَمِ خونه گفتم . بنظر میرسید خیلی نگران نبود . ” چیزی نیست لادن ، نگران نباش ، یه جر و بحثِ زن و شوهری بود که اَمروز صبح دیگه زنم سنگ تموم گذاشت ، حالا هم دیواری کوتاه تر از تو پیدا نکرده ، خواسته تلافی در بیاره ” ! تا این رو شنیدم ، کمی خیالم راحت شد ، اما دوست داشتم بقیش رو هم بشنوم ، ” پس چی می گفت میرم و همه چی رو لُو میدم ، نکنه … ” ! برادرم فوری پاسخ داد : ” نه بابا از کجا بفهمه ، واسه این موضوع نیست ، نگران نباش ” ! ” پس واسه چیه آخه ” ؟ لحظه ایی سکوت برقرار شد . فکر کردم ارتباط قطع شده ، اما صدای برادرم رو شنیدم ” میگه وقتی از خونۀ خواهرت برمیگردی اخلاق و رفتارت عوض میشه و زیادی گیر میدی ، حتماً خواهرت پُرت میکنه و میای خونه و سر من خالی میکنی ، همین بخدا ” ! ! نفسی عمیق کشیدم و گفتم : ” راستش رو بگو ، تا منم در جریان باشم ” ! به خوبی معلوم بود که صداش گرفتس ، قسم خورد که موضوع همینه و گفت شب میام پیشت و موضوع رو میگم . وقتی برادرم اون شب موضوع شکر ، آب شدن رابطشون رو شرح داد ، از طرفی خیالم راحت شد و از اون سو ، نگران شدم . آخه اونا که همدیگه رو دوست داشتند ، چطوری یهو اینطوری شد . برادرم شب خونشون نرفت . هرچی اصرار کردم که برُو خونتون ، موندنت اینجا منو بدنام تر میکنه ، گوش نکرد . تازه آقا هوس هم کرد که سرحالش بیارم و بهش بدم ، منم نه گفتم و جلوش رو گرفتم . ” برو پیش زنت ، نازش رو بکش ، کمی غرورت رو کم کن ، دستی هم به سر و گوشش بکش و ازش بخواه که بهت بده ، تا حال هر دو توُن خوب بشه ” !
همون شب شوهرم تصادف کرد و راهی بیمارستان شد . من که تا ساعتی از شب خبردار نشدم . برادرم خونه بود و ازش خواستم که بریم دنبالِ شوهرم ، اونم ماشینش رو روشن کرد و رفتیم مغازش ، دیدیم بسته و نیست . همسایه اَش بهمون گفت که همین جلوی مغازه ماشین بهش زد و آمبولانس بردش بیمارستان .
حوادث و اتفاقات همه پشت سر هم رخ داد به طوری که هنوز غم و غُصه اولی به اتمام نمی رسید ، دومین مُصیب سرو کلش پیدا میشد . شوهرم در اثر تصادف ، فوت کرد . خیلی سریع و غیر منتظره رخ داد . شب موقع اومدن به خونه ، تو خیابون تصادف میکنه و خیلی طول نمیکشه که رو تخت بیمارستان دار فانی رو وداع میگه . تازه مراسمِ چهلمش تموم شد که برادرم با زنش تو تنش بودند . به این میگن قُوز بالا قُوز .
تنها شده بودم . بچه هم که نداشتم . تو فکر بودم که ، یه مرتبه چی شد که اینطوری شد . آخه تازه داشتیم سر و سامون میگرفتیم . خونه داشتیم ، مغازه ایی هم اجاره کرده بودیم و زندگی به نوعی به ما لبخند میزد ، اونم چه لبخندی ، بمن بگی ، نیشخند بوده . یه موقع هاست پیش خودم فکر می کنم که اصلاً به ما ها خوشی نیومده . بعضی مواقع میگم حتماً این چنین سرنوشتی از بابتِ گذشتۀ ما هاست . حتماً تو بچگی ، نوجوانی ، خبطی کردیم و حالا بایستی تاوان پس بدیم . نمیدونم خلاصه اینکه الآن شوهرم رو از دست دادم و تو سنِ 35 سالگی بیوه شدم .
اَمروز تصمیم گرفتم که یه سری به خونۀ داداشم بزنم . از بس تو خونه مونده بودم ، خسته شدم . پرایدِ شوهرم به من رسیده بود و من ازش استفاده میکردم . توش میشینم یاد اون می افتم . بنده خدا تازه قسطش رو تموم کرده بود . چه میشه کرد ، به قولی قسمت نبوده که ازش زیاد استفاده کنه . جلوی خونۀ داداشم ، ماشین رو پارک کردم . زنگ درو زدم و منتظر شدم . این موقع داداشم حتما سر کاره ، درسِ زنش هم تموم شده و باید خونه باشه . دو مرتبه زنگ زدم . نه خیر ، خبری نیست . مایوس نشدم ، بازم زنگ زدم که یه مرتبه در باز شد . حتماً خانوم خواب بوده و من بیدارش کردم . بابا ساعت یازده هم گذشته ، خلاصه رفتم تو ساختمون ، درِ واحدشون باز بود . رفتم تو . نگاهی به آشپزخونه انداختم . ظرفهای نشسته رو هم تلنبار شده بود . یعنی چه ؟ از زن داداش بعید بود . درسته کمی تنبل تشریف داشت اما نه اینقدر . صداش کردم ، جوابی نیومد . بازم صداش کردم که یه مرتبه درِ اتاق خواب باز شد و داداشم با لباس خونه و سر و وضعی ژُولی پُولی جلوم اومد . ” تویی لادن ، بیا تو” ! ! با تعجب نگاش کردم . تا حالا داداشم رو اینجوری ندیده بودم . اون همیشه مرتب ، خوش تیپ بود ، وقتی میومد خونه بوی عطرش اول به مشام می رسید ، حالا اینطوری ، مگه چی شده ، ” پس زنت کو ” ؟ برگشت بره بخوابه ، همونطور جواب داد : ” قهر کرده رفته ” ! میخواستم بگم که داری شوخی میکنی اما از شواهد معلوم بود که راست میگه . گشتم دیدم کسی بجز ما دو نفر خونه نیست .
یه دو ، سه روزی بود که هر دو شون به تیپ و تاپ هم زدن و با قهر از هم جدا شدن . لباسم رو کم کردم و به قولی آستینم رو بالا زدم و افتادم به جونِ خونه . ظرفها رو شُستم و آشپزخونه رو تمیز کردم و بعد هم بقیه خونه رو جارو کردم و لباسهای کثیف رو تو لباسشویی انداختم تا بشوره . یه رنگ و رویی خونه گرفت . دیدم تو فریزر بادمجون هست . یه کشک و بادمجون میچسبه . غذا رو بار گذاشتم و رفتم سراغ داداشم . هنوز خواب بود . بیدارش کردم و گفتم : ” من میرم نون بخرم ، غذا رو گازه ، تا برمیگردم دستی به سر و صورتت بکش ، حمام برو ، آخه این چه وضعیه برای خودت درست کردی ، برگشتم همون داداشِ سابق باشی ها ” ! ! بوی بادمجون سرخ کرده تو خونه پیچیده بود . هر دومون گشنه بودیم . کمی سبزی هم خریدم . هنوز آقا تو حموم بود . سفره رو آماده کردم . منتظر شدم تا داداشم از حموم بیاد بیرون ، غذا رو بکشم . جاتون خالی ، یه کشک و بادمجونی شده بود ، معرکه . یه دلی از عزا در آوردیم ، بنظرم برادرم هم خوشش اومد . نگاش کردم . دلم براش سوخت . کمی شیطنت داره اما مردِ خوبیه . بنده خدا زنش که نبوده ، از گرسنگی نمی دونسته چیکار بکنه . مردا چرا اینطورین ، اینقدر وابستگی ، حالا اُومدینو خدای نکرده زنتون مُرد ، دور از جُون ، شما هم باید بمیرید . کمی کارِ خونه ، آشپزی یاد بگیرید تا اینقدر محتاجِ زنتون نباشید . برادرم یکی از اون مرداست .
سفره رو جمع کردم . چای رو شعلۀ گاز بود . یه چای داغ بعد از اون غذای چرب و چیلی میچسبه . بهش چای دادم و روبروی هم نشستیم . ” خُب شکمت هم که سیره ، حالا بگو اینجا چه خبره ” ؟ از چهره اَش به خوبی معلوم بود که چیزی شده اما بُروز نمی ده ، از زیر زبونش حرف کشیدم . با زنش حرفش شده بود ، حسابی هم بالا گرفته و به قولی زده بودند به تیپ و تاپ هم . ” آخه شما دوتا چه مرگتونه ، زندگی به این خوبی دارین ، دیگه چی میخواین ” ؟ سرش پایین بود ، نگام نمی کرد . آروم گفت : ” مُشگلش تویی ” ! فهمیدم موضوع از کجا آب میخوره . گفتم : ” خُب کمتر بیا پیشم ، اصلاً نمی خواد بهم سر بزنی برادر ” ! میدونستم که منطقم عجیبه ، اما خُب دوست نداشتم که اون دوتا بخاطر من با هم بگو مگو کنن . ” یعنی که نیام پیشت ؟ تو خواهرمی ، حالا هم که عزاداری و تنها شدی ، اگه الآن نیام ، موقعِ خوش خوشانت بیام ، الان بهم احتیاج داری ، نه وقتِ دیگه ” ! راست میگفت ، اما من حمایتش نکردم . ادامه داد : ” اصلاً میدونی موضوع از کجا آب میخوره” ؟ صبر نکرد تا جوابش رو بدم خودش ادامه داد : “بخاطرِ بچه دار نشدن مون اینو میگه ” ! نگاش کردم . اَشک تو چشمش جمع شده بود و هر آن ممکن بود که سرریز کنه . نزدیکش شدم . بغلش کردم و سرش رو چسبوندم به سینه هام . برادرِ کم شانسم . ” خُب یه بچه از پرورشگاه بیارین ! بهش این پیشنهاد رو بده ” . چیزی نگفت . بنظر میاد که موضوع سرِ دراز داره . شب پیشش موند و نرفتم خونم . شام درست کردم و دو تایی با هم خوردیم . کمی از ناراحتیش کاسته شده بود . راحت غذا می خورد و حتی شوخی هم میکرد . روحیه هردومون عوض شد . چقدر خوبه آدم تو خونه همدم داره . آخر شب تلویزیون یه سریال داشت ، نشستیم هر دو دیدیم ، خوب بود . مدتی غم هامون رو فراموش کردیم .
بالاخره برادرم از زنش جدا شدند . کسی وساطت نکرد . نمیتونستم کاری بکنم . کسی به حرفام توجه نکرد و نتیجه اَش هم جدایی بود . برادرم خونه خودش بود و منهم خونه خودم ، جدا از هم . کارم شده بود که هر دو سه روز درمیُون میرفتم خونه داداشم و کارای خونشون رو میکردم . مسیرش طولانی و برام تو این راه بندون سخت بود ، چاره ایی هم نداشتم . یه دفعه من خونش می موندم ، یه دفعه هم اون میومد خونۀ من ، این شده بود کارمون . وسطای پاییز بود که خونۀ برادرم بودم . از عصری رفته بودم خونش و براش جمع و جور میکردم . غذا بار گذاشته بودم . بوی غذا تو خونش پیچیده بود . ساعت نزدیک 9 بود که صدای در اومد . آقا تشریف آوردن ، مثل گذشته اول رایحۀ عطرش وارد خونه شد و بعدش هم خودش ، مثل همیشه خوش تیپ و خوش لباس ، تو دستش میوه بود . ازش گرفتم . جلوی ظرفشویی بودم تا میوه رو بشورم و براش آماده کنم ، پشتم بهش بود . حس کردم بهم نزدیک میشه . به خودم نیاوردم . آروم اومد طرفم و از پشت بهم چسبید . تکونی خوردم . صورتش رو آورد جلوتر و گردنم رو بوسید . حسِ عجیبی بهم دست داد . وصفش کمی سخته اما خوشم اومد . همزمان با دستاش سینه هام رو گرفت و فشار داد . کمی بالا پایینشون کرد و دو مرتبه اون طرف گردنم رو ماچ کرد . به خودم لرزیدم . آروم دمِ گوشم گفت : ” تو بهترین خواهر دنیایی ، اگه نبودی هیچی ” ! ! رایحۀ عجیبی میداد . بوی عطر نبود ، برام نا آشنا هم نبود . وقتی حشری میشه و میخواد ، این رایحه رو میده . متوجه شده بودم که بادش تند شده و قصدش راضی کردن منه ، به روم نیاوردم . اینجا حسِ خوبی به دادن ندارم . نمی دونم چرا ، اما تصور میکنم که اینجا حریمِ زن داداشمه و من نباید وارد حریمش بشم . اما اون که دیگه نیست . راستش خودم هم خیلی وقته که مورد نوازش قرار نگرفتم . اجازه دادم کمی بهم دست درازی کنه . دستش رو از زیر بلوزم برد تو ، دستاش هنوز نرمه ، از همون پشت ، زیر بغل هام رو نوازش کرد . داشتم حالی به حالی میشدم . اونم میدونست . کیرش رو که حسابی شق کرده بود رو از پشت به باسنم چسبوند و کمی فشار داد . حرفی بین مون رد و بدل نشد . من پشتم بهش بود و اونم کارش رو میکرد . با ملایمت دستام رو برد بالا و شروع کرد به مالوندن زیر بغلام و سینه هام . صدای نفس هاش رو می شنیدم . رایحه حشری شدنش به خوبی به مشام می رسید . کمی هُول شده بودم و بدنم عرق کرده بود . بنظر اون از این حالتم خوشش اومد ، حسابی منو میمالوند و آماده میکرد . از همون پشت ، دستش رو آورد سمت چاکِ سینه ام و اون قسمت که حسابی خیس عرق بود رو مالوند . دیگه کم مونده که بلوزم رو از تنم در بیاره ، همین کار رو کرد . میخواست بندِ کرستم رو هم باز کنه و تو همین آشپزخونه ، لختم کنه که نذاشتم . برگشتم . کمی خودش رو عقب کشید . یواش بند های کرستم رو از رُو شونه هام پایین انداخت .
نمی دونم ، میبایست جلوش رو میگرفتم یا اینکه به قول معروف پا میدادم . راستش بیشتر دلم میخواست کمی نوازشم کنه . خودم هم میخواستم . اجازه دادم که هر کاری میخواد بکنه . صورتش رو آورد جلو و از وسط سینه هام بوسه گرفت . بُوشون کرد و دو مرتبه صورتش رو چسبوند به سینه هام . حس می کردم حرارت بدنم از حد معمول بیشتر شده ، برای همین قسمت گردن و سینه هام غرقِ در عرق بودند و تصور کنم همین باعث شده بود تا داداشم رو حشری تر کنه . قدش از من بلندتره ، برای همین مجبور بود خودش رو کمی خم کنه تا بتونه گردنم رو هم مورد بارش بوسه هاش قرار بده . بی اختیار ناله و آهی کشیدم . آروم دست برد و قلابِ کُرستم رو باز کرد . سینه هام مثل فنر افتادند بیرون . اونا رو تو دستشون گرفت و شروع کرد بوسیدن و مالوندن . تو آسمونها بودم و چشمام رو بستم و فقط تمرکزم رو به حسی خوبی که بمن دست داده بود ، داده ام . ” بیا تو اتاق ، اونجا راحت تریم ” ! بدون اینکه حرفی بزنم ، دستم رو گرفت و کشید سمت اتاق خواب . بدون اینکه چراغِ اتاق رو روشن کنه منو برد رو تخت .
تو اتاق حس خوبی نداشتم . چه جوری بگم . آدم یه جوری میشه ! جایی که قبلاً یکی دیگه خوابیده و بوی اون شخص رو میده ، حسِ خوشایندی به آدم نمی ده ! اما تو اون لحظه خیلی به این موضوع فکر نکردم . حسابی حشری شده بودم . نور ملایمی از درگاهی وارد اتاق میشد و منم بالا تنه اَم لخت بود و برای کمی معاشقه لحظه شماری میکردم . داداشم به سرعت پیراهن و زیر پیراهنیش رو در آورد و نیمه لُخت مقابلم قرار گرفت . منو رو تخت به پشت خوابوند و خودشم کنارم به پهلو شد . از شکمم شروع کرد به لیس زدن و تا زیر گلوم رو مورد یورش قرار داد . سینه اَش بهم چسبیده بود و به خوبی حرارت بدنش رو حس میکردم . روم نمی شد چشام رو باز کنم ، با این حال اون به کارش ادامه میداد . هوا خوب بود اما من حسابی خیس عرق بودم . رایحه عطر داداشم و حشری بودنش با بوی ملایم تعریق من تو اتاق پیچیده و جو خاصی رو ایجاد کرده بود . همین خودش بس بود تا ما دو تا رو حالی به حالی کنه . یه دستش رفت سمت دامنم و اون کمی بالا آورد . بی اختیار دستش رو گرفتم تا اون قسمت رو بیخیال بشه ، اما با دست دیگش مانع شد و دستش رو برد سمت کُصم . لازم نبود کاری کنه ، رطوبت از شورتم زده بود بیرون ، بخوبی حسش میکردم . خیلی ملایم انگشتش رو از گوشه شورتم برد تو و کشاله رونم رو نوازش کرد . تکونی خوردم و آهی کشیدم . انگشتش پیشروی کرد و خطِ وسط کُصم رو لمس کرد . دیگه نمی تونستم تحمل کنم ، بی اختیار کمی پاهام رو از هم باز کردم . اونم منتظر همین بود . کمی با انگشتش چوچولم رو نوازش میکرد و میرفت پایین تر و فرو میکرد تو سوراخ کُصم . زیرزیرکی نگاهی به اون پایین انداختم . انگشتش رو بالا میاورد و آب کُصم کش میومد . رایحه حشری بودنم رو حس میکردم . از رو شورتم شروع کرد به مالش کُصم . با انگشت فشارم میداد و قسمتی از شورتم رو با انگشت میفرستاد تو کُصم . بی اختیار تکون میخوردم و لذت میبردم .
بلند شد و همزمان شلوارش و شورتش رو درآورد . الآن دیگه وسط دو تا پاهام نشسته و من هنوز شورتم پامه . از ساق پام تا رون هام رو بوسه میزد و می مالوند . دستش رو لیز می داد تا برسه به کُصم . یواش شورتم رو درآورد . هنوز نمی تونستم چشام رو باز کنم ، اما زیر چشمی نگاش میکردم . انگشتِ شصتش رو کرد تو کُصم و فشار داد . با دیگه انگشتای همون دستش ، سوراخ کونم رو مالوند . کمی فشار به سوراخ کونم ، کافی بود تا یه بندِ انگشتش بره تو کونم . تو اون لحظه واقعاً تحمل کردن سخت بود ، اما من نمی خواستم کاری کنم ، راستش روم نمی شد . تو خونه داداشم و رو تخت خوابش کمی برام سخت بود . اما داداشم به این چیزا توجه نداشت . حجب و حیا رو گذاشته بود کنار و حسابی انگشتم میکرد . هم از جلو و هم از عقب . اینقدر ترشح داشتم که برای مرطوب کردن سوراخ کونم کافی بود . پاهام رو انداخت رو شونه هاش و ضمن بوسه بارون پاهام ، اونا رو کمی بالا داد تا راحت تر انگشتش بره تو سوراخ کونم . تمام انگشتش رو میکرد تو کونم و می چرخوند . آمادش می کرد تا کیرش رو بفرسته تو . خواستم کمی شیطنت کنم . خودم رو تکون میدادم و همزمان آه و اوه میکردم و دستام ملحفه رُو تخت رو چنگ میزد . این شیطنت ها ، داداشم رو جسور تر و حشری تر کرد .
حس کردم کیرش رو به کُصم میمالونه . کیرِ شق شدش لبای کُصم رو باز میکنه واُون رو از دَمِ سوراخ کونم تا چوچولم پایین بالا می برد . لذتِ وصف ناشدنی ایی به من دست میداد . دیگه تکون خوردنم الکی نبود ، واقعاً از روی لذت تکون میخوردم . کیرش جلوی سوراخ کُصم متمرکز شد . فشاری ملایم بهش آورد و فکر کنم کلاهکِ کیرش هم رفته بود توش . میخواست از جلو منو بکنه . تا حالا بهش این اجازه رو نداده بودم . آخه اون حریم شوهرم بود و نمی خواستم داداشم به این حریم تجاوز کنه ، اما حالا اونهم که نیست که براش حرمت واقع بشم . ازم اجازه خواست تا با کیرش ، کُصم رو مورد یورش و هجوم قرار بده ! بهش اجازه دادم . با اینکه حسابی حشری بود اما با ملاطفت کیرش رو کرد تو کُصم . آروم ، آروم ، تا ته کرد تو . کیرش خیلی بزرگ و کلفته ، و من به خوبی اونو تو رحمم حس میکردم . وقتی تا ته رفت تو ، کمی تأمل کرد . نگام کرد و منم زیر زیرکی می پایید مش ، درش آورد و دو مرتبه کرد تو . فکر کنم دیگه از کنترل خارج شده بود و حشریش زده بود بالا . رانهایم رو سفت گرفته بود و به شدت تلمبه میزد . شدتِ تلمبه هاش به قدری بود که منو حسابی تکون میداد و صدای جیر جیر تخت هم بلند شده بود . ” داداش کمی یواش تر ، اینطوری که تو میفرستی تو ، الآنه که کیرت از دهنم بزنه بیرون ” ! ! این جُمله اَم حسابی اونو حالی به حالی کرد . پاهام رو از از رو شونه هاش برداشت و روم خوابید . دستش رو از زیر بغلم رد کرد و شونه هام رو گرفت . به شدت نفس نفس میزد . یه چند ثانیه ایی تلمبه زد . صدای شلپ شلوپ تمام اتاق رُو پُر کرد . ناگهان از روم بلند شد . بنظرم میخواست آبش بیاد . سعی داشت خودش رو کنترل کنه . با دستم سر کیرش رو گرفتم و فشار دادم تا آبش دیرتر بیاد و این لحظات لذت بخش کمی دیر تر تموم بشه . روم نشسته بود ، خودش رو جلوتر آورد و کیرش رو گذاشت لای سینه هام . حسابی عرق کرده بودم . فکر کنم بخاطر شرم و حیاست ! هنوز چشام بسته بود و نمیتونستم چشم تو چشمش بشم . کیرش رو از لای سینه هام عبور داد و با دستاش سینه هام رو بهم فشار میداد . کیرِ بزرگش تا دَمِ دهنم می رسید . چند باری اینکار رو کرد ، سنگین بود و نمیتونستم به راحتی نفس بکشم . برای اینکه تحریکش کنم ، انگشتم رو از عقب نزدیک سوراخ کونش کردم و فشاری هم دادم . مثل اینکه منتظر همین کار بود ، یه مرتبه آبش اومد و روم پاشید . پرتابش به حدی بود که رو صورت و دهنم هم پاشید . خودش رو عقب کشید اما دیگه دیر شده بود . سینه هام ، شکاف بینشون و حتی صورتم از این آبگیری در اَمان نمونده بود . هنوز روم نشسته بود . میخواست پاکم کنه اما دستمالی اون نزدیکی ها نبود . از روم بلند شد و دستمال کاغذی بهم داد و ازم معذرت خواست .
ناخواسته آب کیرش رو مزه مزه کردم . آبِ شوهرم رو تجربه نکرده بودم اما اَمشب آبِ داداشم رو میچشیدم . مزه خاصی نداشت . توصیفش مهم نیست . برادرم در حالی که سعی داشت کیرش رو تو دستمال کاغذی بگیره از اتاق بیرون رفت . من هنوز رو تخت ، خوابیده بودم و به لحظات قبل فکر میکردم . این بار تمام حریم ها رو نادیده گرفته بودیم و با داداشم مثل یه زن و شوهر سکس کرده بودم . کمی شرم در من ظاهر شد . از خودم خجالت کشیدم . مثل دختری که برای اولین بار پرده اَش رو از دست میده و همانند عروسی که شب زفاف ، خودش رو در اختیار داماد قرار میده ، اَشک تو چشام جمع شد . لحظاتی گذشت و کمی به خودم اومدم . ” انگار اولین باره که به داداشت میدی ، همیشه از عقب میدادی ، حالا از جلو دادی ، فرقی نداره ” ! این کلمات تو ذهنم تداعی شد و به خودم کمی دلگرمی دادم . کسی که نمی فهمه ! درسته کسی نمی فهمه ، اما پس حریم برادر خواهری چی ؟ اما از خیلی وقت پیش این حریم دریده شده و از بین رفته و من حالا به فکر حریم و حرمت افتادم ! وقتی من شوهر داشتم و داداشم زن داشت ، داداشم منو در اختیارش گرفته بود و سوراخ کونم شده بود اتوبان . اون اوایل جوان بود و مجرد و میشه گفت باد جوونی ، اما وقتی متاهل شدیم چی ؟ دیگه اون موقع بایستی دست می کشیدیم اما اینکار رو نکردیم و تازه بیشتر هم میکرد . هفته ایی نبود که نیاد سراغم و منو نکنه و کامش شیرین نشه . من باید جلوش رو میگرفتم و بهش نمی دادم . اما این کارو نکردم . تازه پا به پاش شدم . دور از انصاف نباشه ، خوشم میومد و لذت میبردم . آخه داداشمه ، از گوشت و خونمه ، بنظر نمی یاد خیلی هم ایراد داشته باشه ، به نوعی محرم هم هستیم . قبل از اینکه شوهرم که قبل تر نامحرم محسوب می شد و جزء محارم به حساب بیاد ، من محرم داداشم بودم . اینا همه بهونه است و به نوعی خودم رو دارم توجیه می کنم . حالا دیگه کُصم مورد هجومِ داداشم قرار گرفته ، مگه چی شده ؟ تصور میکنم از جلو کردنِ داداشم ، منو کمی معذب کرده باشه ! کمی بگذره بهتر میشم و این افکار از مخیلم خارج میشه .
استحمامِ برادرم سریع بود و وقتی از حمام خارج شد ، با حولۀ حمام تو درگاهی ظاهر شد . خوشحال و سرحال بنظر میرسید . خُب باید هم اینطوری باشه . یه سکس خوب و عالی ، هر مردی رو سرحال میاره ، اونم مُفت و مجانی و حاضر کرده ، چرا که نه ! ” لادن ، نمی خوای بما شام بدهی ، بلند شو دختر ، دارم از گرسنگی میمیرم ” !
اون شب خونه برادرم موندم . دیگه دیر وقت بود . بعد شام ، کمی تلویزیون دیدم . برادرم زود خوابید . نگام به صفحه تلویزیون بود اما افکارم جای دیگه . دومرتبه اون افکار ضد و نقیض به ذهنم اومد . دستی به بدنم کشیدم . هنوز رو سینه هام و چاک وسطشون ، آثار آبِ داداشم رو حس میکردم . حمام نرفته بودم . اون قسمت رو لمس کردم . یه جوری بود . سرم رو پایین بردم و اون قسمت رو نگاه کردم . بُوشون کردم . هنوز بوی آبِ برادرم رو میدادم . رایحه اَش خوب بود . تبسمی شیطانی در خودم ایجاد شده بود . خودم رو سرزنش می کردم اما نمی تونستم از این لذت دست بکشم .
فاصلۀ خونم تا خونۀ دادشم زیاده ، شلوغی خیابونها و سختی رفت و اومد باعث شد تا بهم پیشنهاد کرد تا وسایلم رو جمع کنم و بیام خونه اَش بمونم . فکر خوبی بود ، اما حسِ خوبی نداشتم . یه ، یه ماهی دیگه هم تو رفت اومد بودم که به این پیشنهادِ برادرم جواب مثبت دادم . با چمدونِ لباسام راهی خونۀ داداشم شدم و دیگه با هم یجا زندگی رو شروع کردیم . داداشم مثل یه مردِ خونه میرفت سر کار و بر میگشت و منم مثل خانم خونه ، به امور منزل رسیدگی میکردم . برای داداشم که خوب شده بود و دیگه مزاحم هم نداشت و بی پروا و راحت به نیتش میرسید . دیشب ، درِ اتاقم باز شد و داداشم در حالی که فقط شورت بپا داشت وارد شد . دیگه هر وقت بادش تند میشد میومد تو اتاقم و خودش رو سبک میکرد . اون شب هم اومد تو و کنارم خوابید . بهش جا دادم . دقایقی بعد به صورت داگی داشت منو میکرد . اینقدر حالی به حالی بود که رعایت نکرد و آبش رو ریخت تو کُصم . منو سفت گرفته بود و اجازه هیچگونه تحرکی رو بهم نداد . خیالش راحت بود که نمیتونست منو حامله کنه ، اگه متونست که الآن باید بچه میداشت . با این حال کمی ترسیدم ، دعواش کردم . اما اون منو مجاب کرد که نبایستی ازش ترسی داشته باشم . آبش که تخلیه شد ، کنارم خوابید و شروع کرد با سینه هام بازی کردن . نوکشون رو می کشید و به دندون میگرفت . بوسشون میکرد و لیسشون می زد . خلاصه از نوازشِ بعد سکس منو محروم نکرد . دقایقی بعد صدای خُر خُرش بلند شد و لخت کنارم خوابید . این کارش تو ماههای بعد برام عادی شد . دیگه اون حس حریم و ناخوشایند رو نداشتم و میتونم بگم برام عادی شده بود . جدیداً یاد گرفته وقتی میخواد بره سرکار ، یه سری بهم میزنه و دلی از عزا در میاره . چند وقتیه دیگه با عقبم کاری نداره و کُصم شده آماج نزدیکی داداشم ، خودش رو شارژ میکنه و بعد میره سرِ کار . خودش میگه از وقتی صبحها میکنه و میره مغازه ، کسب و کارش بهتر شده . میدونم که الکی میگه ، اما داداشمه دیگه و از طرفی مرد خونه بحساب میاد . بعضی وقتها فکر میکنم که کارمون اشتباه و نبایستی با بردارم هم خونه باشم و اونو تشویق به اینجور نزدیکی کنم ، داداشم هم که بی خیال ، حسِ خوبی ندارم . بنظرتون کارمون درسته ؟

نوشته: لادن رحیمی

بازدید 13,399

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

30 پاسخ به “با برادرم همخونه شدم”

  1. قلمی روان و داستانی زیبا. اما تا میخواهیم لذت ببریم یادمان می آید که درمورد یک رابطه کثیف است.

  2. سلامحیف که دست خوبی داری اما داری در این ژانر خرابش میکنی،به نظر من اینکارو نکن،سکس متعارفو بنویس که فکر کنم خوب از آب دربیاد و …مرسی..خانم/آقا محارم و خیانت ننویسین،این نوع از سکسو تحریم کنیم،ما ایرانی هستیم مثلا

  3. موفق باسی ولی با کلمه رایحه دهنه مخاطبتو فکر کنم سروییس میکنی رااااایحه

  4. از ما نظر می خوای؟کی تعیین میکنه چی درسته چی غلطههرکسی و تو گور خودش میخوابونن

  5. با اینکه محارم دوست ندارم و برام خط قرمزه اما اینقدر خوب ، روون و از همه مهمتر بدون غلط نوشته بودی که نتونستم لایک نکنم . قلمت مانا . بازم برامون بنویس لادن خانومی .

  6. بیخیال دنیا و حس و حال عشق و حال تون رو بکنید چی از این بهتر پس اینکه هر کدوم برید سراغ غریبه بهتره ؟هر شب یه غریبه کنارتون باشه ولی خودتون کنار هم نباشید بهش بده و حال کن اصلا ناراحت نباش

  7. مرحبا. کیف کردم. خواهر خودم را توی تخیل آوردم و یک دست جلق مشتی زدم. دمت گرم.

  8. داستان بسیار جذاب وخواندنی بود فقط نباید بچه دار بشید چون امکان مریضی کودک زیاده

  9. داستانت خوب بود ، روند داستان طبیعی و درست بود، نمیشه ازش ایراد گرفت، انگار کاملآ واقعی بود، جالبه که اتفاقا جوری افتاد که شما دوتا به هم برسید…

  10. بهترین و پاک ترین رابطه به نظرم بین خواهر و برادره در صورتی که همه جوانب در نظر گرفته شه

  11. لادن بازم بنویس در هر موردی خواستی بنویس فقط بنویس حتی اگر موضوع آن مثل این داستان کثیف باشد اما حتما ارزش یک بار خواندن دارد. نویسنده توانایی هستی منم مینویسم ولی جمله بندی کوتاه تو خیلی بهتر است.

  12. مهمترین رکن همزیستی سالم لذت و تن خوش بودن از یکدیگره . همینکه باهم لذت میبرید بهترین غنیمت دنیاست .شاید اشتباه بود که خواهر و برادر شدید و شما میتونستین خوشبخت ترین زن و شوهر دنیا باشید .پس حالشو ببرید .

  13. اونکه زن داداش بدبخت فهمیده بود که داداش پهلوی تو کمر خالی می‌کنه مگه تو زن نیستی مگه زیر شوهر نخوابیدی اگر یه ذره بی‌حال باشه سریع میفهمیم دنبال علتیم مارو دوست ندارم با کسی آشنا ده خودش آرا می‌کنه یا وی اونم فهمیده بود شوهرش میاد خونه تو بعد خس سکس نداره

  14. اونکه زن داداش بدبخت فهمیده بود که داداش پهلوی تو کمر خالی می‌کنه مگه تو زن نیستی مگه زیر شوهر نخوابیدی اگر یه ذره بی‌حال باشه سریع میفهمیم دنبال علتیم مارو دوست نداره با کسی آشنا شده خودش خودشو ارضا می‌کنه یا چی اونم فهمیده بود شوهرش میاد خونه تو بعد حس سکس نداره

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید