خانم من طنااااز

سلام من احسان هستم ۳۴ ساله و میخوام خاطرات زندگی سکسی و قشنگم رو براتون تعریف کنم . از ۲۲ سالگی در یه شرکت معتبر استخدام شدم و درامد نسبتا خوبی دارم ، وقتی ۲۶ سالم بود برای ماموریت به انزلی رفتم باید ۳ روز اونجا میموندم و کارهای شرکت رو هندل میکردم ، توی یه هتل اقامت داشتم و عصرها که کار شرکت تموم میشد ، کمی تو شهر و اطراف گشت میزدم ، بعدازظهر روز دوم به اطراف مرداب رفتم و چشمم به دو تا خانم بینهایت زیبا و لوند افتاد و اولش فکر کردم با هم خواهرند یکیشون حدود ۱۶ ساله و اون یکی ۳۰ ساله میزد که بعدش فهمیدم مادر و دخترند و مادره ۳۳ سالشه دختره یه پیراهن صورتی کمرنگ و مادرش یه پیراهن سفید تنش بود پیراهنهای ساحلی خنک و روشن با صورتهای شاد و زیبا موهای دخترخانم خرمایی خوشرنگ بود و مامانش هایلایت بلوند ، بهشون نزدیک شدم و از مادره چند تا سوال الکی پرسیدم که با خوشرویی جوابم رو داد ، از نزدیک دیدم دختر خانمش که بعد فهمیدم اسمش طناز هست سوتین نبسته و نوک سینه های خوش فرم و برجسته اش از زیر لباسش مشخصه و خط شورت سفیدش هم ادم رو دیونه میکرد ، کمر بی نهایت باریک با باسن قلبی خوش فرم و تقریبا بزرگ ، مامانش ولی سوتینش کامل مشخص بود و وفتی به باسنش نگاه کردم اصلا خط شورتش مشخص نبود ولی وقتی کمی دقت کردم متوجه شدم شورتش لامباداس و فقط مثلث جلو رو پوشونده و باسن درشتش زیر پیراهن مشخصه و حسابی خودنمایی میکنه ، قد پیراهن دختر تا سر زانو و مامان که اسمش فلورا بود تا زیر زانو ، پاهای خوش تراش و سفید ، گردن زیبا ، لبهای خوش فرم و گوشتی و چشمهای هر دو سبز بود ، بی اراده محو زیباییشون شده بودم که فلورا خانم خندید و دستش رو واسه دست دادن دراز کرد و گفت : از آشناییتون خوشبخت شدم ما دیگه باید بریم شوهرم اومده دنبالمون من که واقعا دلم واسشون رفته بود خواهش کردم که اگه میشه من رو تا رسیدن به هتلم راهنمایی کنن که فلورا خانم زنگ زد به شوهرش و گفت : عشقم بیا کنار مرداب من کارت دارم ، همسرش بعد از چند دقیقه یه مرد حدودا ۵۵ ساله خوش تیپ و باکلاس اومد و فلورا خانم رو بغل کرد و لبهاش رو بوسید و بعد هم و دخترشون رو بغل کرد و بوسید فلورا خانم من رو بهش معرفی کرد ، کمی صحبت کردیم و فهمیدم اسمش اقای عطاییه ، وقتی فهمید که تو شهرشون تنهام ، پیشنهاد کرد دسته جمعی تو شهر دور بزنیم ، خانمش جلو نشست و من و طناز عقب ماشین ، خانواده خیلی خوب و راحتی بودن و من هم تصمیم گرفتم واسه تشکر شام مهمونشون کنم ، به یه رستوران دعوتشون کردم و اونا هم پذیرفتن ، سر شام متوجه نگاههای بی نهایت عاشقانه ی آقای عطایی به همسرش و محبت بسیار به دخترش شدم ، دلم خیلی میخواست داماد همچین خانواده ای باشم ولی تو حرفاشون فهمیدم طناز تک دختره و سنش هم تازه ۱۶ ساله ، ولی من واقعا از ته دل میخواستمش این شد که شماره اقای عطایی رو گرفتم و شماره خودم رو هم بهش دادم و خواستم با هم دوست باشیم که آقای عطایی گفت : من که ازت خیلی خوشم اومده اگه فلور عزیزم موافق باشه دوستیمون ادامه پیدا میکنه ، فلور خانم با ناز گفت : امتحان کنیم عششقم . خلاصه دوستی ما ادامه دار شد و بعد از گذشت چند ماه من با خانواده به خواستگاری طناز رفتم ، حالا مخالفتهای خانواده من بدلیل بیش از حد باز بودن خانواده عشقم بماند که من هرطور بود راضیشون کردم ، اونموقع من ۲۶ ساله بودم و طناز عزیزم فقط ۱۶ سال داشت و به هنرستان میرفت ، شرط ازدواجش با من این بود که تا هروقت میخواد درس بخونه و اگه خواست کار کنه من منعی نداشته باشم ، بی قید و شرط به مسافرت بره و خلاصه آقای عطایی ازم تعهد گرفت که طناز بدون هیچ محدودیتی زندگی کنه و گفت من خودم با همسرم ۲۷ سال فاصله سنی دارم و توی این ۱۸ سال از گل نازکتر بهش نگفتم ، همونطور که گفتم فلور مادر خانمم ۳۳ سال داشت و از ۱۵ سالگی با آقای عطایی که اونموقع ۴۲ ساله بوده ازدواج کرده بودن و طناز رو تو ۱۷ سالگی به دنیا آورده بود ، من هم بی چون و چرا همه شرایط رو پذیرفتم و ما نامزد شدیم ، من با تلاش انتقالی به انزلی رو گرفتم و نزدیک خونه عشقم یه آپارتمان خریدم ، قرار بود تا دیپلم طناز نامزد بمونیم ، بعد از کار شرکت به خونه همسرم میرفتم و انقد جمعشون صمیمی و راحت بود که کلی کیف میکردم ، فلور جون بی نهایت خوشگل و لوند بود و طناز هم مثل یک غنچه خوش بر و رو هر روز با لباسهای زیبا و صورت نازش ازم استقبال میکرد ، یه مستخدم خانم داشتن که همه کارها و پذیرایی و نظافت به عهده اون بود ، بعد از حدود یک هفته از نامزدیمون یه روز بعدازظهر فلور جون رفت تو اتاق و ازونجا صدا زد : عطایی یییییی که پدرخانمم سریع پرید و گفت : جونم عشقم ، فلور جون با ناز گفت : عطایی کمرم اذیته که یهو دیدم عطایی مث فشفشه دوید تو اتاق و در رو هم پشت سرش بست و بعد از چند دقیقه فقط صدای ناز و عشوه فلور جون می اومد و قربون صدقه های اقای عطایی که سعی میکرد خانمش رو با ماساژ و … آروم کنه ، من با خجالت سرم رو پایین انداخته بودم که طناز گفت چی شده ؟ چرا ناراحتی ؟ گفتم : بهتره من برم ، گفت : چرااا ، گفتم نمیخوام مزاحم بابا و فلورجون باشم که به شیرینی خندید و گفت : من و فلور جون وقتی پریود میشیم یه کوچولو کمردرد میشیم ولی تابحال مسکن نخوردیم چون همیشه بابا با ماساژ خوبمون میکنه این که خجالت نداره و رفت سمت اتاقش . احساس کردم ناراحت شده چند بار صداش کردم که جواب نداد رفتم سمت اتاقش و در زدم که اجازه داد برم تو ، طناز من پیراهنش رو دراورده بود و با شورت رو تخت دراز کشیده بود راستی این رو هم بگم که طناز میگفت فلورجون اجازه نمیده تا ۱۸ سالگی سوتین ببندم میگه جلو رشد سینه هات رو میگیره . من از دیدن تن بلوری عشقم و شنیدن عشوه های فلورجون به مرز ارضا شدن رسیده بودم ولی به خودم اجازه نمیدادم دست از پا خطا کنم ، خلاصه تا دو سال من و طناز جونم نامزد بودبم و کلی تو خونه پدریش لذت بردیم ، آقای عطایی دیوانه وار خانمش و تنها دخترش رو میپرستید و همیشه حرف حرف فلور جون بود و فلور جون هم خانم بسیار شیک و امروزیه که زندگی رو واقعا شیرین کرده ، طرز رفتارش ، لباس پوشیدنش ، چهره جذابش ، اندام سکسیش ، صدای جادوییش و فاصله سنی زیادش با همسرش همه و همه باعث میشد عطایی واقعا هرلحظه براش بمیره یعنی واقعا تو خونشون عطایی به فلور جون میگه پاهات رو زمین نزار بزار رو چشمهای من ، منم این جو رو دیدم و سعی کردم یاد بگیرم چون طناز از،مامانش هم نازتر و تودل برو تر بود ، من و طناز ۱۰دسال فاصله سنی داریم الان ۸ ساله زندگیمون رو شروع کردیم من ۳۴ سالمه و طناز من ۲۴ ساله اس ، هیکلش حسابی رسیده و مث فلور جون شده سینه های برجسته سایز ۹۰ b ، باسن درشت و قلبی ، قد ۱۷۰ ، تن سفید بلوری کمر باریک و چشمهای روشن با موهای بلند حالت دار خرمایی ، از اولش شرط پدرخانمم این بود که دخترش باید آزادی بی قید و شرط داشته باشه و منم با جون و دل پذیرفتم ، اولش فکر میکردم برام سخت باشه ولی انقدر این شرایط تو خونه شون عادیه که منم حسابی عادت کردم و دارم از آزادی خانمم مث پدرش که فلور جون رو راحت گذاشته و از حال خوب خانمش کیف میکنه ، لذت میبرم. و واسهدهمینم عشقم روزبروز جوون تر و شاداب تر میشه و هر روز صدای خنده اش تو خونه ام میپیچه و من رو مست میکنه درست مثل یه گل زیبا و خوش اب و رنگ .
طناز اصلا شلوار نداره ، همه لباسهاش پیراهن یا دامن و تاپه ، درست برعکس خانواده بسته ی من که خانمها اکثرا شلوار میپوشن ، بار اولی که بعد از نامزدیمون طناز رو مسافرت آوردم تهران خونه مامانم اینا دیدنی بود ، من یه برادر متاهل دارم به اسم ایمان که با همسرش آیدا طبقه دوم خونه پدریم زندگی میکنن ، یه خواهر متاهل به اسم الهام که با همسرش محمدرضا طبقه سوم خونه پدری ما هستن و یه خواهر و برادر از خودم کوچکتر تو خونه دارم به نامهای الهه و ایلیا
از انزلی که راه افتادیم اونموقع الناز من ۱۶ ساله بود طبق نظر پدر و مادرش اجازه نداشت سوتین ببنده که رشد سینه هاش متوقف نشه و منم تابع نظر اونها بودم، الناز یه پیراهن سبک و راحت سفید پوشید و زیرش فقط یه شورت سرخابی گیپورناز پاش بود ، من طبق دستور پدرش نمی تونستم اعتراضی بکنم ولی میدونستم تو خونه مون با مامان اینا به مشکل میخورم ولی الناز اصلا اینجوری بزرگ نشده بود و منم به هیچ وجه نمی خواستم ناراحتش کنم همونجا با خودم تصمیم گرفتم اجازه ندم کسی حتی خانواده ام به الناز من بی احترامی بکنه ، خلاصه راه افتادیم و وسطای جاده الناز یهو خیلی عادی تو ماشین شورتش رو از پاش درآورد و دادش به من که براش بزارم تو ساکش و بهم گفت : با این راه طولانی نانازم تو شورت اذیته و تا حالا منتظر بودم تو بگی درش بیارم ولی تو اصلا حواست بهم نیست ، من تعجب کردم ولی گفت بابا همیشه به مامان میگه تو مسافرت شورت نپوش که نانازت هوا بخوره و اذیت نشه و من از بچگی عادت دارم من ازش عذرخواهی کردم و شورت نازش رو بوسیدم و روی چشمها و صورتم مالیدم و مث مقدساتم چندین بار بوسیدمش و گذاشتم توی جیب کتم که طناز لبخند زد و قضیه به خیر گذشت بعدش دیگه یاد گرفتم ازش خواستم پاهاش رو بزاره رو داشبورد تا ناناز کوچولوش هوا بخوره و خنک بشه بعدش تا تهران هرجا که برای غذا خوردن ، چای یا هر کار دیگه ای ایستادم طناز با همون پیراهن نازک که تا سر زانوهاش بود با من اومد و به جرئت میتونم بگم اگه دقت میکردی باسن درشت و ناناز زیباش رو میدیدی ، ولی انقددر عشق من بی آلایش و پاک بود که اصلا براش مهم نبود همه دارن با چشمهاشون میخورنش اون فقط راه خودش رو میرفت و از مسافرتمون لذت میبرد میگفت و میخندید و من از چشمهام بیشتر مراقبش بودم وقتی خونه مامان اینا رسیدیم خودش بهم گفت که از توی ساکش یه شورت تمیز بهش بدم ، و گفت شورتم رو به همه جات مالیدی و اون الان آلوده اس لطفا شورت سفیدم رو از تو ساک بیار پام کن منم اطاعت کردم و بعدش دستش رو گرفتم و به آرومی از ماشین پیاده اش کردم و زنگ مامان اینارو زدم ، تو خونه همه جمع بودن و منتظر ما بودن که یهو با دیدن پیراهن تنگ و نازک طناز که کاملا شورتش و نوک سینه هاش توش مشخص بود و از یقه بازش هم میشد سینه هاش رو دید قیافشون تو هم رفت ، ولی با نگاه من همه جلو اومدن و با طناز روبوسی کردن و مامان اسفند دود کرد و رفتیم داخل ، روی کاناپه دونفره نشستیم و من طنازم رو بغل کرده بودم که بعد از یه دقیقه طناز گفت : احسان گفتم : جانم یهو جلوی همه گفت : من جیش دارم من رو ببر جیش کنم که دیگه چشمهای همه چهارتا شد مامان و بابا و خواهر برادرها و حتی داماد و عروسمون ولی من توجهی بهشون نکردم و طنازم رو بردم دستشویی اتاق خودم و بعدش گفت میخوام یه کوچولو استراحت کنم رو تخت من لخت خوابید فقط با یه شورت ، من دو ساعت بالاسرش نشستم تا عشقم استراحت کنه ، مامان چند بار صدا کرد سریع از اتاقم رفتم بیرون و با اشاره گفتم ساکت باشید خانمم داره استراحت میکنه ، بعد از یکساعت کم کم عشقم بیدار شد ، رفتم براش چای و شیرینی اوردم که نخورد ، بعدش گفت کمکم کن لباس خونگی بپوشم ، ساکش رو اوردم و از توش یه پیراهن نازک و جسبون دکلته مشکی که پشتش تا باسنش بصورت هفتی باز بود و قدش مینی ژوپ بود پوشید و بعدش هم شورتش رو دراورد و واسه اینکه خط شورتش پشت پیراهن نمونه یه شورت مشکی لامبادا پوشید ،،، وای که طناز من تو این لباس چقدددر زیبا و خواستنی شده بود بعدش هم صندلهای پاشنه بلند شیشه ایش رو پوشید که با لاکهای قرمزش خیلی همخونی داشت دستش رو گرفتم و با هم پیش مامان اینا رفتیم ، همه ی خانواده ام ، حتی خواهرها و پدرم دهنشون باز مونده بود ، روی مبل کنار خودم نشوندمش ولی احساس میکردم همه میخوان بخورنش ، همش حواسم بهش بود که نکنه چیزی یا کسی ناراحتش کنه ، اون روز عشقم به همه ثابت کرد که دختر خیلی خانمیه و حواسش فقط و فقط به شوهرشه ، خنده های از ته دلش بعد از هر حرف خنده دار ، قهقهه هاش که تو بغل من ولو میشد ، انقدر خوش گذشت که نفهمیدم چطور دو ساعت گذشت که یهو طناز جلو همه گفت احسان کمرم درد گرفته برام ماساژش بده منم سریع شروع کردم به ماساژ گودی کمر طناز جونم با توجه به پشت باز بودن لباسش تقریبا همه جاش رو راحت لمس میکردم و میمالیدم که طناز یهو در گوشم گفت:احسان … وای این کلمه رو یجوری ادا کرد که قلبم به تاپ تاپ افتاد ، گفتم : جون دلم گفت : دلم سکس میخواد !بهش گفتم باشه عشقم چند دقیقه دیگه میام بعدش رفتم بیرون و به فلور جون زنگ زدم و ازش اجازه گرفتم گفتم طناز من ازم سکس خواسته چیکار کنم ، آخه ما هنوز عقد نبودیم که بهم گفت : اشکال نداره فقط خیلیییی آروم و کوچولو باهاش سکس کن طناز هنوز بچه اس منم قول دادم خیلی آروم باشم و مراقب عشفم باشم که خدای نکرده اذیت نشه تو سکس اول و بعد خداحافظی کردم و به سالن برگشتم ، دیدم خانمم خیلی خسته اس با دیدن من گفت احساااان ،،، کجا بودی؟ کفتم همینجام عزیز دلم حالا بیا بغلم، روی دستهام بغلش کردم ، عشقم خجالت میکشید ولی من گفتن راحت باش نفسم اینجا خونه ی خودته و با خنده های شیرین طناز که میترسید بیفته و گردنم رو گرفته بود و پاهاش رو تو هوا تکون تکون میداد ، بردمش روی تخت خودم خوابوندمش و ماساژش دادم و باهاش عشقبازی میکردم ، کم کم خوشش اومد و خواست بیشتر ادامه بدم ، همونجا تواتاق لباسش رو دراوردم و شروع کردم به لب گرفتن و مالیدن سینه هاش ، فکر نمیکردم خانم بچه سالم ایتقدر شهوتی باشه ولی طناز یه چیز دیگه بود ، بعدها خودش گفت که مامانش همیشه باهاش در مورد مسائل زناشویی صحبت میکرده ، صدای جیغها و ناله های سکسیش تا ۷ تا خونه اونرتر رفت طوریکه همه ی خانواده ام نگرانش شده بودن ، بابا اومد تو اتاق که کمک کنه ، ولی دید من دارم ناناز طناز جونم رو لیس میزنم و اون هم وقتی بابا رو دید با دستهاش بیشتر سر من رو به نازش فشار داد و جیغ شهوتی بلندی کشید و هی میگفت بخووووور احسان من دارم میام ، خلاصه اونشب ساعت ۸ بود که سکس ما تموم شد ، ولی همه فهمیدن که ما سکس کامل کردیم چون طناز دیگه نتونست بلند شه البته خونریزی نداشت ، بهم گفت من حلقوی ام مث مامان فلور که هنوزم بابا میگه مث شب اول ازدواجمون باید هدشب پرده اش رو بزنم خلاصه طناز جونم همونجا رو تخت من خوابید و تا صبح من نازش رو باد میزدم ، صبح خودم کمکش کردم پیراهن خوشگل صورتی کمرنگ نازکش رو پوشید ولی هر کاری کردم که شورتش رو نپوشه گفت نه پیراهنم نازکه و جلو بابات روم نمیشه ، گفتم این حرفها چیه بابا خودش دیشب شاهد بود تو چقد اذیت شدی همشون درک میکنن تو بار اولت بوده و سکس کردی و نازت درد داره ولی به حرفم گوش نداد فقط گفت بغلم کن نمی تونم راه برم الهی قربون زن باحیام بشم بردمش تو پذیرایی و آروم با بوسه و ناز گذاشتمش رو کاناپه دراز کشید ، خواهر و شوهرخواهرم براش صبحانه شاهانه ترتیب داده بودن و من خودم شروع کردم براش لقمه گرفتن بعد از صبحانه خوردن طناز بابا اومد و حال طناز رو پرسید و بغلش کرد و بوسیدش و بهش تبریک گفت که یهو متوجه شد طناز من شورت پاشه ، بابا کلی خواهش کرد که طناز راحت باشه و به خاطر اونا اذیت نشه خلاصه همونجا شورت زنم رو از پاش دراوردم و ناز کوچولوش رو بوسیدم بماند که مامان و خواهر کوچیکم و زن داداشم حرص میخوردن ، توضیحات کامل سکسمون رو تو داستان بعدی میارم …بای

نوشته: احسان

بازدید 18,858

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

15 پاسخ به “خانم من طنااااز”

  1. اولا آقای تحصیل کرده، اسفند اسم یکی از ماه های ساله… اونی که دود میکنن اسپندِ. دوما اونا داماد نگرفتن، یه نوکر واسه دخترشون گرفتن

  2. بچه بیا برو بگیر کله مرگت بزار آنقدر گوه نخوربچه ۹ ساله کدوم کصکش بهش گوشی داده 😂😂😂😂

  3. واقعا که شیشه چه تاثیرات عجیبی روی مغز شماها میزارهآدم نمیدونه بخنده یا برینه رو کله ت

  4. آخه کسخل مغز پریودی این جفنگیات چیه که نوشتی جلوی همه ناناز طناز بوسیدی کیر تو مغزت حیف وقت که واسه این کوسشر گذاشتم

  5. خدا وکیلی یه جوری داستان نویسی کنید که حداقل یه ذره با عقل جور در بیاد . افسانه نوشتی یا داستان به قول خودت واقعی ؟؟؟

  6. چرندیات ی جقیآخه کجای دنیا از این کارا میکنن ک ت اینجوری کصشعر نوشتی؟؟

  7. فقط خاک تو سر بی عرضه وبیغرتت کنند اخه لاشی حجب وحیا درمردم ایران همیشه جایگاه خودش را داشته وهمه میدانند که انسان هم یا تمام موجودات ازاین روش متولد میشوند ولی احترام وشخصیت خودراازدست ندادن قابل احترام است اشغال خنثی…

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید