ساعت نزدیک 12 و نیم بود که بیدار شدم. مهلا مثل یه بچه معصوم خواب بود. پاهاش رو تو شکمش جمع کرده بود و سرش هنوز روی سینم بود. دستش رو دور گردنم انداخته بود. بازوش رو بوسیدم. با صدای خواب آلود گفت: سامان بذار یکم دیگه بخوابم. سرش رو بوسیدم و گفتم: مهلا جان ساعت 12 و نیمه داره دیر می شه. با بی میلی چشماش رو باز کرد، به بدنش کش و قوسی داد و پاشد نشست. نگاهی به دور و برش انداخت، انگار تازه یادش اومد که چه اتفاقی افتاده و تو چه وضعیتی هستیم. تو چشماش خجالت رو می شد دید. آروم خودش رو روی تخت به جلو کشید و لباساش رو برداشت و از اتاق رفت بیرون. سریع بلند شدم و خودم رو مرتب کردم و لباس هام رو پوشیدم. تو این فاصله مهلا هم آماده شده بود. هیچی نمی گفت، سکوت کرده بود. تو ماشین هم خیل حرف نمی زد و هر چی هم می گفتم با جملات خیلی کوتاه جواب می داد.
به دانشگاه که رسیدم خیلی سریع پیاده شد، خواست بره که صداش کردم. اومد سمت من، ازش خواستم سرش رو از شیشه بیاره تو، گفتم: نمی خوای بوس خداحافظی بدی؟ مِن و مِن کرد. بهش گفتم: از چی ناراحتی؟ گفت: هیچی. گفتم: بخاطر هیچی اینجوری رفتار می کنی؟ گفت: چیزی نیست از چیزی هم ناراحت نیستم فقط یکم زمان می خوام تا با قضیه امروز کنار بیام، لبهام رو بوسید و رفت.
تازه وارد ساختمان دانشکده شده بودم که یکی محکم زد پس کّلّم. احمد بود. صورتش برافروخته بود، معلوم بود حسابی عصبانیه. با لحن خیلی تندی گفت: معلومه کدوم گوری هستی؟ ده بار بیشتر بهت زنگ زدم، دیگه تخمت هم حسابم نمی کنی. گوشیم رو نگاه کردم دیدم راست می گه. گوشیم رو سایلنت کرده بودم و متوجه زنگش نشده بودم. گفتم: حالا چی شده مگه؟ کار داشتم خب. گفت: می مردی یه خبر می دادی؟ گفتم: نه اینکه روزای دیگه خیلی پیدات می شه. همش لای پروپاچه دخترای دانشگاهی. پیش خودم گفتم امروز هم مثل روزای دیگه. گفت: لیلا با استاد صارمی رفت. استاد صارمی یا همون دکتر صارمی یکی از خوش تیپ ترین و پولدارترین استادای دانشگاه بود و البته سخت گیرترین، می گفتن به دخترایی که باهاش رابطه دارن نمره قبولی می ده. گفتم: به تخمم چکار کنم خب؟ گفت: یعنی چی به تخمم؟ مگه نمی دونی صارمی دست رو هر دختری بذاره نه نمی گه. حتما امروز ترتیب لیلا رو می ده. با بی تفاوتی شونه بالا انداختم و گفتم: نوش جونش حالا که چی؟ مگه قراره از هرکسی خوشت بیاد بگیری بکنیش؟ لیلا آدم بده ای نیست. شاید برای کاری پروژه ای چیزی رفته باشن. گفت: امکان نداره، چند وقتی هست دارم زاغ سیاهشون رو چوب می زنم، چند باری با هم قرار گذاشتن، حتی دیدم با لیلا تو کافه بحث می کردن. مطمئنم داشته راضیش می کرده. اینقدر فِس فِس کردین تا صارمی مخش رو زد.
فرداش با صارمی کلاس داشتیم، حسابداری صنعتی درس می داد، نه صارمی اومد سر کلاس نه لیلا اومد دانشگاه، احمد مثل دیوونه ها شده بود. انگار واقعا عاشق شده بود. صحبت های من و مهلا هم تاثیری روش نداشت. تا هفته بعد کلاس نداشتیم. تو این مدت مهلا یکم بهتر شده بود، انگار تونسته بود اتفاقات اون روز رو هضم کنه. هفته بعد لیلا رو تو دانشگاه دیدم، ظاهرا هیچ تغییری نکرده بود و همه چی مثل قبل بود. با مهلا صحبت کردم ببینم چجوری می شه با لیلا ارتباط گرفت. قرار شد سر ناهار دو تایی با لیلا صحبت کنیم.
ساعت ناهار زودتر از همه دم در سلف بودم روبروی ورودی سلف خواهران یه آلاچیق کوچیکی بود، منتظر شدم تا مهلا بیاد.، احمد از هفته پیش تا حالا خیلی دمغ بود و تحویلمون نمی گرفت. چند دقیقه ای گذشت ، مهلا با لیلا داشتن میومدن. لیلا همچنان سرد و بی تفاوت بود. کلی در مورد احمد و علاقش باهاش صحبت کردیم ولی لیلا زیر بار نمی رفت و گفت: من بدرد احمد نمی خورم. بهش بگین دنبال کس دیگه ای باشه. موقع جدا شدن دست داد، لعنتی دستای خیلی قوی داشت، یه فشار کوچیک به دستم داد ولی اشکم در اومد. وقتی رفت مهلا گفت: دیدی چه زوری داره؟ گفتم: آره دستم رو شکست. بعدها فهمیدیم لیلا هم جودو کار کرده هم کاراته، چیزی که اصلا به قیافه و هیکلش نمی خورد. قضیه رو به احمد گفتیم، حسابی شاکی شد، گفت: شماها عرضه ندارین خودم باید باهاش صحبت کنم. از مهلا خواست یه جای خلوت دانشگاه باهاش قرار بذاره.
چند روز بعد مهلا تونست لیلا رو راضی کنه تا با احمد حرف بزنه. انتهای دانشگاه، پشت دانشکده فنی یه فضای خالی بود که معمولا خیلی کم رفت و آمد داشت. جلوی این فضای خالی، شمشاد های نسبتا بلندی بود که دید رو از خیابون جلوی دانشکده فنی به اون محوطه کم می کرد. همونجا قرار گذاشته بودن. ساعت قرارشون که رسید من و مهلا هم رفتیم و یواشکی از پشت شمشادها نگاهشون می کردیم. اگه سر و صدای ماشینا می ذاشت می شد کم و بیش صداشون رو شنید. اولش همه چی آروم بود و خیلی طبیعی داشتن با هم حرف می زدن. صداشون خیلی نامفهوم بود. تقریبا چیزی از حرفاشون نمی فهمیدیم. نمی دونم احمد چی گفت که لیلا گلوش رو گرفت و عقب عقب بردش تا چسبوندش به دیوار، احمد هر چی تقلا می کرد نمی تونست از دست لیلا فرار کنه، انگار دستای لیلا با چسب به گلوی احمد چسبیده بود، من و مهلا هاج و واج داشتیم همدیگه رو نگاه می کردیم، آخه احمد با اون قد و هیکلش از پس لیلا بر نمی اومد. لیلا صداش رو برده بود بالا و می گفت: چرا نمی فهمی؟ من و تو بدرد هم نمی خوریم. من اونی که تو فکر می کنی نیستم. بعد از کلی کلنجار رفتن بالاخره احمد دست لیلا رو کنار زد، رنگش قرمز شده بود. داد زد: بالاخره من بهت می رسم، من دوستت دارم. لیلا با عصبانیت کیفش رو برداشت و به سرعت دور شد. من و مهلا هم سریع به سمت دانشکده مدیریت راه افتادیم. دم در دانشگاه احمد که بی نهایت عصبی و کلافه بود از جلومون رد شد. جای دست لیلا رو گلوی احمد مونده بود یه خطر قرمز که معلوم بود حسابی گلوش رو فشار داده. صداش کردم و گفت: چی شد احمد؟ نگاه عصبانی کرد و گفت: به روح بابابزرگم قسم می خورم بالاخره این رو می کنم و سریع وارد دانشکده شد. مطمئن بودم وقتی احمد قسم روح پدربزرگش رو می خوره حتما اون کار رو انجام می ده. آخه عزیز دردونه بابابزرگ خدابیامرزش بود.
دیگه حالا مساله لیلا هم برای من جالب شده بود، با اینکه آدم فضولی نبودم ولی خیلی دلم می خواستم ببینم جریان لیلا چیه که با هیچ کس وارد رابطه نمی شه، حتی با دخترای دانشگاه. مهلا دوستی داشت به نام مهشید که با لیلا و استاد صارمی کلاس مشترک داشتن. به مهلا گفتم ببینه می تونه از طریق مهشید آمار لیلا و استاد صارمی رو بگیره. که البته چیز زیادی دستگیرش نشد، فقط مهشید بهش گفته بود که ظاهرا استاد صارمی اوایل ترم با لیلا رابطش خوب بوده ولی از یه جایی به بعد حسابی با هم زاویه پیدا کردن، به طوریکه وقتی صارمی وارد کلاس می شه و لیلا رو می بینه حسابی کلافه می شه و دست و پاهاش می لرزه. همین رو به احمد گفتم. احمد گفت: یعنی فکر می کنی صارمی لیلا رو نکرده؟ گفتم: خیلی بعید می دونم چون اگه با هم رابطه ای داشتن باهاش اینجوری برخورد نمی کرد.
تا آخر ترم احمد هر چی پول داشت و با کلی قرض و قوله و پولی که از باباش گرفته بود یه 405 نوک مدادی قسطی خرید، اونم به خاطر اینکه بیفته دنبال لیلا، حسابی. کسخل شده بود. بعد از امتحان های پایان ترم زیاد احمد رو نمی دیدم، صبح کله سحر ماشینش رو بر می داشت و و نزدیکیای عصر بر می گشت. اوایل ترم بعد هم همین اوضاع بود. آدرس خونه لیلا رو پیدا کرده بود، تو پاسداران زندگی می کرد، از سر و وضع و ماشین نیسان جوکش معلوم بود وضع مالی خوبی باید داشته باشه.شاید به همین خاطر بود که احمد رو آدم حساب نمی کرد. یه شب احمد زنگ زد و گفت: فردا صبح قبل از 6 می آد دنبالم، آماده باشم دیر نشه. یه ربع به 6 بود که احمد پیام داد پایین منتظرتم. سوار ماشین که شدم شروع کردم به غر زدن که این چه وقت بیدار شدنه آخه؟ مگه کل روز رو ازت گرفتن، دو ساعت دیگه کلاسمون شروع می شه. گفت: زر نزن بابا، می خوایم بریم در خونه لیلا. گفتم: کسخل شدی احمد؟ این موقع صبح چه غلطی می خوای بکنی؟ گفت: می خوام تا دانشگاه دنبال ماشینش راه بیفتم ببینم چی می شه. بالاخره من مخ این دختره رو می زنم. تا نکنمش ولش نمی کنم.
ساعت بیست دقیقه به هفت در یه آپارتمان خیلی شیک ایستاد یه ربعی طول کشید که جوک آلبالویی لیلا اومد بیرون، احمد هم افتاد دنبالش. پشت اولین چراغ قرمز کنارش ایستاد و انقدر ادا درآورد تا لیلا متوجهش شد. شیشه ماشین رو کشید پایین و به احمد گفت: تو چه جونوری هستی آخه؟ با چه زبونی بگم برو دنبال زندگیت. دِ لامصب ولم کن دیگه. بعد شیشه ماشینش رو بالا برد و با سرعت راه افتاد. تا خود دانشگاه همین گیر دادنای احمد اتفاق افتاد. حتی توی دانشگاه هم سایه به سایه لیلا می رفت و اصلا براش مهم نبود که حراست دانشگاه ممکنه بهش گیر بده. دم دانشکده لیلا یقه احمد رو گرفت و چسبوندش به دیوار، به تندی بهش گفت: برای آخرین بار می گم دنبالم نیفت و اینقدر تابلو بازی در نیار وگرنه بلایی که سر صارمی آوردم سر تو هم می آرم. احمد لبخندی زد و گفت: جوووون تو با من راه بیا به هر بلایی که سرم بیاری راضیم. آخه دختر چرا متوجه نیستی دلم برات رفته و عاشقت شدم. راست می گفت، دل احمد واقعا لرزیده بود. دور همه دوست دختراش رو البته غیر از یکی خط قرمز کشیده بود، البته اون یکی هم بخاطر این بود که خود احمد پردش رو زده بود. لیلا نفسش رو با حرص بیرون داد و گفت: حیوون زبون نفهم آخه عاشق چیه من شدی؟ بابا من اونیکه تو فکر می کنی نیستم، اصلا آدم رابطه نیستم بفهم. احمد با همون لبخندی که رو چهره داشت نچ کشداری گفت. لیلا دیگه واقعا کم آورده بود. گفت: به خدا کونت می خواره بچه، برای بار آخر می گم بی خیال من شو، پشیمون می شیا. گفت: مهم نیست مهم خودتی برای من. لیلا ناامیدانه نگاهش کرد و زیر لب گفت: برات متاسفم خودت خواستی، بعد گوشیش رو داد بهش و گفت: شمارت رو بزن. احمد ناباورانه دستش رو دراز کرد و گوشیش رو گرفت و شمارش رو زد. گفت: بارم فکرات رو بکن بعدا پشیمونی سودی نداره. بعد از رفتنش انگار تو کون احمد عروسی بود، گفت: دیدی بالاخره مخش رو زدم، فقط یه بار می کنم و ولش می کنم، یه کاری می کنم تا عمر داره بسوزه. به مهلا هم جریان رو گفتم، اونم اولش باور نمی کرد ولی وقتی شماره لیلا رو تو گوشی احمد دید گفت: بالاخره به آرزوت رسیدی. امیدوارم همون چیزی باشه که می خواستی.
چند روز از جریان دوست شدن احمد و لیلا گذشته بود. گاهی تو کافه دانشگاه یا بیرون می دیدمشون، احمد رو ابرا بود و به کل دانشگاه با افتخار نگاه می کرد. یه شب بهم زنگ زد، از شدت هیجان صداش می لرزید، گفت: فردا لیلا دعوتش کرده خونش. گفتم: مگه فردا تو کلاس نداری؟ گفت: کون لق کلاس، قراره شادوماد بشم و گوشی رو قطع کرد. فردا به مهلا قضیه احمد و لیلا رو گفتم. خندید و گفت: احمد تا به هدفش نرسه ول نمی کنه انگار، الان بیشتر از 4 ماهه کار و زندگیش رو ول کرده تا به لیلا برسه. خیلی کنجکاو بودم ببینم آخرش چی می شه. مثل همه اون وقتا که قراره یه اتفاقی بیافته یا منتظری یه خبری رو بشنوی، زمان خیلی دیر می گذشت. هر ثانیه به اندازه یه ساعت کش می اومد. کلاس ها تموم شد ولی هیچ خبری از احمد نبود. تازه رسیده بودم خونه که مهلا زنگ زد و گفت: از احمد چه خبر؟ بالاخره شادوماد شد یا نه؟ گفتم: والا خبری ازش ندارم دیگه یواش یواش دارم نگرانش می شم. خنده ای کرد و گفت: فکر کنم داره تلافی این 4 ماه رو در میاره. نمی دونستم اینقدر کینه ایه این دوستت.
تا آخر شب هم خبری ازش نشد چند باری خواستم بهش زنگ بزنم ولی گفتم شاید مزاحمش بشم. صبح بهش زنگ زدم گوشیش خاموش بود. دیگه واقعا نگرانش شده بودم. تو دانشگاه هم خبری ازش نبود. مهلا که نگرانی من رو دید گفت: گران نباش عزیزم از لیلا هم خبری نیست، کنار هم دارن خوش میگذرونن. نفهمیدم چجوری ظهر شد. هنوز گوشی احمد خاموش بود. بی خیال دانشگاه شدم و رفتم خونشون. مامانش در رو باز کرد، بهش گفتم: خاله از احمد چه خبر؟ چرا امروز دانشگاه نیومد. گفت: راستش از دیشب که اومده خونه خودش رو تو اتاقش حبس کرده و هیچی نمی گه، خدا عمرت بده بیا ببین می تونی از اتاقش بیاریش بیرون، نه شام خورده نه صبحانه نه ناهار. در اتاقش رو زدم هیچ صدایی نمی اومد، هرچی صداش کردم جوابی نداد. خیلی نگران شدم. بیچاره مادرش داشت پس می افتاد. به مادرش گفتم: خاله پیچ گوشتی و انبردست دارین خونه؟ در رو بشکنم ببینم چشه، که یدفعه صدای داد و بیداد احمد اومد: ولم کنین، بذارین تنها باشم. گفتم: تا نگی چته من نمیرم. از دیشب تاحالا خبری ازت نیست. هر چی داد و بی داد کرد توجه نکردم تا بعد از یه ساعت عربده کشیدن در رو باز کرد و بدون اینکه از اتاق بیاد بیرون یقه من رو گرفت و کشید تو. بوی عرق سگی تمام اتاقش رو پر کرده بود. معلوم بود تا خرخره خورده. بهش گفتم: به به تک خوری هم که می کنی. با بی حوصلگی گفت: ولم کن سامان اصلا حوصله ندارم. فقط آروم بگیر، خیلی داغونم. گفتم: چی شده خب؟ چرا هیچی نمی گی؟ گفت: چی بگم؟ بدبختی که گفتن نداره. گفتم: یعنی چی؟ چه غلطی کردی؟ طرف پرده داشت؟ نگاه عاقل اندر سفیه ای کرد و هیچی نگفت. به یه نقطه خیره شده بود و زیر لب یه چیزی رو زمزمه می کرد که من نمی فهمیدم. گفتم: یابو یه چیزی بگو، من به جهنم مادرت داره از بین می بره از نگرانی. همونطور خیره به یه نقطه مونده بود. انگار من تو اون اتاق نبودم اصلا. فقط زمزمه ای که می کرد یکم واضح تر شده بود. دقت کردم ببینم چی می گه. بریده بریده و آروم آروم داشت می خوند. تا بالاخره متوجه شدم یه بیت شعر رو هی داره زمزمه می کنه. داشت می خوند:
کسی کردم ، کونی دادم جریمه
سزای کس کن ناشی همینه
یا خدا چه کسشعری داره می گه این؟ گفتم: نکنه طرف شوهر داشت؟ سرش رو به علامت نه بالا برد. گفتم: نکنه باباش یا برادری یا دوست پسری داشته خفتت کردن؟ بازم سرش رو به علامت منفی تکون داد. گفتم: پس چه مرگته نکبت، مثل آدم حرف بزن ببینم چته؟ نگاهی از روی عجز و بدبختی بهم کرد و گفت: بهت می گم ولی برای همیشه همین جا چالش می کنی، از این اتاق هم که رفتی بیرون فراموشش می کنی. با تعجب و نگرانی گفتم: باشه حتما. با صدای آرومی گفت: لیلا اونی که فکر می کنیم نیست. وقتی رفتم خونش یه دامن مشکی بلند بغل چاک دار پوشیده بود با یه تاپ جذب مشکی یقه گرد و آستین حلقه ای. یه آرایش سبک ولی قشنگ هم کرده بود که خیلی سکسی ترش می کرد. موهاش رو دم اسبی بسته بود. خیلی ناز شده بود. کلی هم تحویلم گرفت و پذیرایی کرد. با عشوه و لوندی که داشت حسابی حشریم کرده بود و خیلی هم خوب بلد بود چجوری تشنه ترم کنه. اومد نشست رو پام و شروع کرد به بوسیدنم از گوشام شروع کرد تا کنار لبم، هروقت می خواستم ببوسمش صورتش رو عقب می کشید. کیرم مثل سنگ سفت شده بود و اینقدر حشری بودم که تخمام درد گرفته بود. چرخید و کونش رو گذاشت رو کیرم و شروع کرد به جلو و عقب کردن. نزدیکیای اومدن آبم بود که بلند شد و بهم گفت: اگه می خوای من رو بکنی باید فرمون دست من باشه. منم قبول کردم. یه چشم بند آورد و ازم خواست چشمام رو باهاش ببندم. بعد من رو برد تو اتاق خواب و گفت دوست دارم ببندمت. مخالفت نکردم، اول دستام رو بست به بالای تخت بعد ازم خواست پاهام رو جمع کنم تو شکمم. پاهام رو هم محکم بست به هم جوری که نمی تونستم صافشون کنم بعد از دو طرف بستشون به تخت. صدای در آوردن لباسش می اومد. بعد حس کردم اومد رو تخت کنارم و شروع کرد به بوسیدن و نوازش کردن من. سینش رو گذاشت تو دهنم و ازم خواست نوکش رو بمکم و بعد شروع کرد به مالیدن سینه هاش به صورتم. معلوم بود سینه های بزرگی داره. هر چی ازش خواستم چشمام رو باز کنه می گفت: وقتش برسه باز می کنه. بعد شروع کرد به بوسیدن سینه هام و همینجوری با بوسه های ریز اومد سمت کیرم. درست وقتی که فکر می کردم می خواد برام ساک بزنه مسیرش رو عوض کرد و لب هاش رو گذاشت زیر تخمام و شروع کرد به لیسیدن و بوسیدن. زبونش رو به سوراخ کونم می زد و یواش یواش داشت فشار زبونش رو به سوراخ کونم زیاد می کرد. داشت مور مورم می شد، خیلی از روشش خوشم اومده بود و سوراخ کونم یه خارش عجیب و لذت بخشی داشت. دوباره شروع کرد به لیسیدن زیر تخمام و با انگشتش سوراخم رو ماساژ می داد، به نقطه انفجار رسیده بودم. داشتم تکون می خوردم که از اون وضعیت بیام بیرون، ولی اینقدر من رو محکم بسته بود که نمی تونستم تکون زیادی بخورم. احساس کردم انگشتش رو داره می کنه تو. خودم رو سفت کردم، با صدای خش داری گفت: خودت رو سفت نکن اذیت می شی، بذار لذتی رو بهت بدم که تو عمرت تجربه نکردی، مشخص بود خیلی حشری شده. آروم آروم انگشتش رو تا ته کرد تو و بعد از یکم چرخوندن شروع کرد پروستاتم رو ماساژ دادن بی نهایت داشتم لذت می بردم که انگشتش رو در آورد و از رو تخت رفت پایین. چند ثانیه بعد برگشت رو تخت و گفت: آماده ای لذت بی نهایتی رو تجربه کنی؟ با سر اشاره کردم که آره. یه چیزی ریخت رو سوراخ کونم که یخ زدم بعد با انگشت شروع کرد به مالیدن سوراخ کونم. این سری انگشتش راحت رفت تو و همینجور که با لباش زیر تخمم رو نوازش می کرد انگشت دوم رو هم کرد تو. انقدر با آرامش اینکار رو می کرد که داشتم لذت می بردم و برام مهم نبود چکار داره می کنه فقط می خواستم ادامه بده و به این فکر می کردم تا چند دقیقه دیگه کیرم تو دهن و سوراخاشه. دیگه انگشت سومش رو هم اضافه کرده بود. سوراخم حسابی جا باز کرد ولی یکم احساس سوزش داشتم. دو باره از رو تخت بلند شد و مثل دفعه قبل چند ثانیه بعد برگشت. ازم خواست دهنم رو باز کنم، یه چیز ژلاتینی یا سیلیکونی مانند کرد تو دهنم که نمی ذاشت دهنم رو ببندم. با پشت دستش شروع کرد به نوازش صورتم و قربون صدقه رفتنم. بعد پاشد نشست رو سینم. داشتم تصور می کردم الان کسش رو می ماله به صورتم و ازم می خواد لیسش بزنم. احساس کردم یه چیز گرم که هیچ شباهتی به کس نداره داره می خوره به چونم. هیچ جوره نمی تونستم تصور کنم که چیه. بعد از یکم مالوندن از شکاف همون چیز سیلیکونی کردش تو دهنم، نمی تونستم حرف بزن فقط جملات نامفهوم از دهنم خارج می شد که حس کردم اون چیز داغ استوانه ای تا ته گلوم رفت و چند باری عق زدم. هر چی تقلا می کردم که از دستش خلاص شم نمی تونستم. لیلا قهقهه ای زد و گفت: چقدر بهت گفتم دنبالم نیا؟ چقدر بهت گفتم بدردت نمی خورم؟ چقدر بهت گفتم من اون چیزی نیستم که تو فکر می کنی؟ یادته بهت گفتم پشیمون می شی؟ گاهی اوقات باید یه بلاهایی سر بچه های زبون نفهم بیاد که دیگه یادشون نره. چشمام رو باز کرد. اول داشتم همه چیز رو تار می دیدم، چشمام تازه عادت کرده بود که از چیزی که دیدم وحشت کردم، لیلا کیر داشت، کیر که نه بیشتر شبیه دسته بیل بود تا کیر، حتی از مچ دستم هم کلفت تر. چند باری کیرش رو زد تو صورتم و گفت: استاد صارمی هم مثل تو خیلی پاپیچم شد، البته چون تو پسر بدی نیستی مثل اون اذیتت نمی کنم. کارم که با استاد صارمی تموم شد چارچنگولی از در خونم رفت بیرون. حسابی جر خورد، خونریزی داشت بدبخت. ولی تو رو خیلی آروم و رمانتیک می کنم که حالش رو ببری، کار خدا رو چه دیدی شایدم مشتریم شدی. بعد در حالیکه از ژلی که کنارمون بود به کیرش می زد گفت: آها یه چیزی یادم رفت، تو یه فرق دیگه با صارمی داری، من از صارمی فیلم گرفتم ولی از تو فیلم نمی گیرم. بالاخره باید به فکر آینده تحصیلی خودم هم باشم دیگه، بعد در حالیکه قهقهه می زد کیرش رو به سوراخم مالید و آروم آروم کرد تو. درد وحشتناکی همه وجودم رو گرفته بود انگار داشتم از وسط نصف می شدم. کیرش رو تا بیخ کرد تو کونم و کمی صبر کرد و بعد شروع کرد به تلمبه زدن. دیگه تقریبا دردی حس نمی کردم ولی حس تحقیر شدن وحشتناکی تمام وجودم رو گرفته بود. لیلا سرعت تلمبه زدن هاش رو بیشتر کرده بود وحشیانه داشت من رو جر می داد. شاید یه ربع با تمام قواش من رو کرد و به سرعت کیرش رو در آورد و رو صورتم شروع کرد به جلق زدن با فریاد بلندی ارضا شد و شاید اندازه نصف لیوان آب کیرش رو ریخت رو صورت و دهنم و بی حال کنارم روی تخت افتاد. هیچ وقت تو زندگیم این همه حس بیچارگی و تحقیر شدن رو نداشتم. منتظر بودم بلند شه و دست و پاهام رو باز کنه، شاید نیم ساعتی گذشت تا از جاش بلند شد. اون چیز سیلیکونی مانند رو از دهنم در آورد و گفت: اگه پسر خوبی باشی رازمون بین خودمون می مونه و کسی چیزی نمی فهمه. این سری می خوام باهام همکاری کنی. دیگه برام هیچی مهم نبود، فقط می خواستم زودتر همه چیز تموم بشه و از اون جای لعنتی بیام بیرون …
نوشته: مبهم (DrAner)
7 پاسخ به “بالاتر از سیاهی (۲)”
بچه که حرف گوش نکن باشه همین میشه،،،،،😁😁😁😁قشنگ بود دکترعالی،،،،
منتظر پارت ۳❤️
خوششسش باحال احمددددد
😂😂😂😂😂😂
داستان که تحیلی بود .ولی درس عبرتی بود برای مردان بکن در رو .شاید همه رو به چشم کون و کص ببینید و هدف از رابطه فقط یه کردن باشه .ولی به ما که برسید کون میشید 😂😂😂😂
داستان قشنگی بود ، به ویژه یه موضوع تازه و بدور از تقلید.نگارش و فضا سازی و ریتم داستان هم عالی بود دست مریزاد👏👏👏ماهم یه رفیقی داشتیم اسمش احمد بود بهش میگفتیم احمد پشک، یه بار تو جنع تعریف کرد که یکی از بچه محل هاش رفته یه زنی رو کرده دست آخر شوهر زنه که نره غولی بوده واسع خودش از در اومده داخل و گفته تو با زن من حال کردی و حالا نوبت منه باتو حال کنم.من برگشتم گفتم این بچه محلت چه دلیلی داره بیاد این آبرو ریزی رو واسه تو تعریف کنه؟ این بلا سر خودت اومده…خلاصه در عرض یه شب تا صبح بین کل رفقا پیچید که احمد پشک خدا زده کونه رو لا داده😂😂😂
عالی بود ادامه بده