مسابقه به سمت سراب (۱)

سلام اسم من موناست یه خواهر دارم به اسم مهسا که سه سال از من بزرگ‌تره الان هردومون متاهلیم و خارج از ایران زندگی می کنیم ، این داستان رقابت عشقی منو خواهرم در روزگار جوانیه که باعث اتفاقات عجیبی شد ، حقیقیه ولی خب ممکنه دوست نداشته باشید باور کنید ، گاهی وقتا داستانای سایت رو میخونم ، ولی این روزها که زندگیم دچار یه سری چالشها شده ترجیح دادم یکم بنویسم تا آرامش پیدا کنم ، سعی می کنم تمام جزئیاتی که یادم میاد بنویسم ، شاید غلط املایی هم داشته باشم ، مسخره نکنید ، میدونم نویسنده حرفه ای نیستم ، ولی امیدوارم خوشتون بیاد . داستان مربوط به زمانیه که ما ایران زندگی می کردیم ، اونموقع من ۱۸ سالم بود و خواهرم ۲۱ سالش بود ، پدرم توی عسلویه کار می کردن و منو مادر و خواهرم توی تهران بودیم ، بابام ۲۱ روز در ماه عسلویه بود و فقط ۷ روز میومد تهران ، در نتیجه خونه ما کاملا زنونه بود ، مامانم زن زیبایی بود ( هنوزم زیبا ترین زن دنیاست 😍) اونموقع ۴۵ سالش بود و آرایشگاه داشت ، یه پسر همسایه داشتیم به نام بیژن که توی آپارتمان دو طبقه بالاتر از ما با مادرش زندگی می کردن و حدود سی سالش بود ، بیژن واقعا پسر جذابی بود ، قد بلند و هیکل ورزیده ای داشت ، موتور سنگین داشت و صدای خش دارش هر دختری رو دیونه می کرد ، منو مهسا در اوج جونی و هیجان بودیم و بدون اینکه بهم چیزی بگیم ، شب روز هرکدوم توی ذهنمون داستان ازدواجمون با بیژن رو تصور می کردیم ، من گاهی شبا خواب می دیدم بیژن جلوم زانو زده و بم حلقه میده ، حتی یه سینه ریز با حروف انگلیسی بی و ام به نشانه اول اسم خودم و بیژن داشتم که همیشه مینداختم گردنم و حتی به دروغ به همکلاسیام می گفتم منو بیژن با هم دوستیم و از من خواستگاری کرده ، ولی قرار گذاشتیم کسی چیزی متوجه نشه ، خلاصه شب و روزم با فکر بیژن می گذشت ، اما چیزی که اذیتم می کرد این بود که مهسا هم عاشق بیژن بود ، حتی تلفنی با بیژن حرف می زد و گاهی که توی ساختمون همو میدیدن با هم بگو بخند می کردن و توی یه موسسه مشترک کلاس زبان می رفتن و این منو دیونه می کرد ، خلاصه یه روز که از کلاس کنکور برمیگشتم بیژن توی پارکینگ داشت با موتورش ور می رفت ، دلمو زدم به دریا و رفتم جلو ، سلام کردم ولی زبونم بند اومده بود ، بیژن خیلی ماهرانه نذاشت بینمون سکوت بشه و اینقدر صمیمی و راحت مخم رو زد که دیونش شدم ، نفهمیدم به چه بهانه ای شماره منو گرفت ، ولی به محض اینکه شمارمو بش دادم با دستپاچگی خداحافظی کردم و رفتم بالا ، از خوشحالی میخواستم گریه کنم ، اشتهام کور شده بود و از هیجان تمام بدنم یخ کرده بود ، تا شب موبایلم رو از خودم دور نمی کردم ، منتظر زنگش بودم ، دستو پامو لاک میزدم ، جلوی آینه آرایش می کردم و سعی می کردم خودمو تو آغوشش تصور کنم و اینجوری لحظه ها رو می شمردم و نگران بودن زنگ نزنه ، اونشب زنگ نزد و از ناراحتی و نگرانی داشتم دق می کردم ، تا فردا عصر کاملا نا امید و غمگین شده بودم که یه شماره غریبه اس ام اس داد ( وایبر داری ) اون موقع وایبر مثل واتس اپ و تلگرامه این روزا معروف بود ، با اینکه مطمئن بودم خودشه جواب دادم ( شما؟ ) اون روز تا شب چت کردیم و آخرش گفت فردا صبح مادرم خونه نیست دوس داری بیای با هم قهوه بخوریم و فیلم ببینیم ؟ از خدام بود و پیشنهادشو قبول کردم ، اونشب تا صبح خوابم نبرد ، صبح با وسواس آرایش کردم ، حدود ساعت ۹ صبح پیام داد بیا بالا ، با هزار ترس از اینکه همسایه ها ببینن خودمو رسوندم پشت درشون ، وقتی رفتم توی خونشون دلم میخواست بغلم کنه ، ولی خیلی بی تفاوت بام دست داد و گفت بیا بشین توی آشپز خونه ، بی محلی و خونسردیش بیشتر منو جذب می کرد و چند دقیقه به شوخی و حرفای عادی گذشت ، بلند شدم که از پنجره پایین رو ببینم که دستشو انداخت دور کمرم و منو نشوند روی پاش ، داشتم سکته می کردم ، بوی عطرش جذبم می کرد ، چشمامو بستم و بیژن لبامو بوسید. ، قبلا توی دبیرستان چند بار با یکی از دوستام لبای همو بوسیده بودیم و حتی یه شب امتحان که خونه دوستم بودم توی اتاقش یکم لز بازی کرده بودیم ، اما اولین بار بود لبای یه پسر رو می بوسیدم ، ولی بلد بودم لب بدم ، بیژن بغلم کرد و منو برد توی اتاقش ، روی تخت بیژن یکم لبای همو بوسیدیم و بیژن به سینه هام دست زد ، یکم ادای تنگارو در آوردم ولی وقتی بیژن کیرشو در آورد دیگه وا دادم کیرش کلفت و دراز بود ، حداقل دو برابر کیری که شوهر الانم داره بزرگ بود ، بیژن خودش دونه دونه لباسای منو خودشو در آورد تا اینکه لخت و مادر زاد توی تختش خوابیده بودیم ،شورتمو که در آورد پاهامو چسبوندم بهم و خودمو جمع کردم ، خجالت می کشیدم ولی قبلا هزار بار این صحنه رو توی ذهنم تصور کرده بودم ، اونقدر خیس شده بودم که روتختی بیژن خیس شد ، اینقدر سینه هام خورد و لبام رو بوسید تا پاهام شل شد ، میدونستم که باید مواظب پردم باشم ولی تمام تنم شل شده بود ، وقتی دست بیژن به چوچولم رسید بی اختیار پاهامو باز کردم ، بیژن اومد روم و لنگامو گرفت بالا ، قدرت مخالفت نداشتم ، امیدوار بودم پردمو نزنه ، ولی هیچ مقاومتی نمیکردم ، اون کیر بزرگشو خوابوند لای شیار کسم و می مالیدش روی چوچولم و من برای او هیکل ورزشکاری دلم ضعف میرفت ، بچه بودم و تجربه ای نداشتم ، چشمام رو بستم و یه آن یه سوزش و درد خیلی خفیف حس کردم ولی فکر نمی کردم داره پردمو میزنه ، همیشه فکر می کردم که یه روز وقتی شوهرم پردمو بزنه کلی درد داره و خونریزی شدید میکنم ، یه آن متوجه شدم سر کیرش رفته توی کسم ، تا اومدم بگم مواظب پردم باش ، بیژن بقیش رو فشار داد توی کسم و لبامو بوسید ، میگفت نگران نباش حلقوی هستی ، اصلا پاره نمیشه ، دوست داشتم حرفشو باور کنم ، شروع کرد به تلمبه زدن ، اینقدر محکم میزد که بیشتر صدای کتک زدن می داد تا سکس ، سه چهار دقیقه بعد یهو کیرشو کشید بیرون و انگار بدنم خالی شد ، هردو مون نفس نفس می زدیم ، یه آن چشمم به کیرش افتاد که تو دستش بود و آبش پرت شد روی سینه و شکمم ، ولی وحشتناک این بود که روی کیرش و دستش لکه های خون بود ، فشارم افتاده بود و ترسیده بودم ، بیژن دائم منو میبوسید و میگفت چرا رنگت پریده ، تو مال خودمی ، مگر نمیخوای عشق من بشی ، بی اختیار اشکام راه افتاد ، دلم میخواست حرفای بیژنو باور کنم ، ولی آرزو داشتم این اتفاق نمی افتاد ، بیژن اصرار داشت ، پردت هنوز کامل پاره نشده ، حلقوی بوده و … منم سعی می کردم باور کنم تا دق نکنم ، تا همین چند سال پیش توی ایران هنوز موضوع بکارت برای دخترا خیلی مهم بود ، خیلی دختر ها از ترس اینکه موضوع پرده نداشتنشون لو بره کلی خواستگار های خوب رو رد می کردن ، اون روز رفتم خونه و تا شب از اتاقم بیرون نیومدم ، حتی چراغ هم خاموش بود ، زانوهامو بغل کرده بودم و می لرزیدم ، برای سومین روز پشت سر هم غذا نخورده بودم ، دلم میخواست بابام حالا حالا از عسلویه نیاد ، انگار خجالت می کشیدم ببینمش ، بیژن هم بی معرفتی کرد و اون روز بم زنگ نزد ،
فردای اون روز طرفای عصر بود که بیژن زنگ زد ، گفت فردا صبح مامانم نیست بیا خونه ما ، اولش قبول نکردم ولی اینقدر زبون ریخت و مهربونی کرد و حرفای عاشقانه زد تا آخرش خر شدم ، راستش حس می کردم تنها کسی که الان میتونم باش درد دل کنم و براش غر بزنم خوده بیژنه ، ضمن اینکه یه جورایی بیژنو مرد زندگیم می دیدم و همچنان عشقم بود . فردا صبح بدون آرایش ، حاضر شدم و رفتم خونه بیژن ، دوباره همون اتفاقات افتاد ، این دفعه برای اولین بار زیر کیر یه مرد ارضا شدم ، روز ها می گذشت و بیژن هفته ای یکی دوبار منو میبرد خونشون و هر بلایی که فکر کنین سرم می آورد ، از ترس از دست دادنش به هر خواسته ای تن می دادم هرچی پول داشتم براش کادو می خریدم ، یه روز که پریود بودم گفت بیا خونمون ، بش گفتم پریودم نمیتونی کاری بکنی ، گفت مگر حتما باید کاری بکنیم ، دلم میخواد امروز تا شب تماشات کنم و ببموسمت ، میگفت عاشق بوی موهاتم ، بازم دیونه شدم ، اونروز برای اولین بار مجبورم کرد براش ساک بزنم و آبشو بخورم ، یک ساعتی تو بغل هم خوابیده بودیم حرفای عاشقانه می زدیم که دوباره بوسم کرد و سینه هامو مالید ، ایندفعه شورتمو تا نصفه پایین کشید و گفت ‌فقط میزارم بین پاهات ، بعد از چند دقیقه سر کیرشو می مالید به سوراخ کونم ، فهمیدم میخواد چه بلایی سرم بیاره ، قبلا از چند تا از همکلاسی هام که به دوست پسراشون کون داده بودن شنیده بودم که خیلی درد داره ، تازه همه بهم میگفتن به دوست پسرتون کون بدین ولی هیچ وقت به کسی که قراره شوهرتون بشه کون ندین ، چون عادت می کنه و تا آخر عمر بیچاره میشین ، تا اومدم به خودم بیام ، چند تا آب دهن بزرگ انداخت روی سوراخ کونم ، معلوم بود روی کیرشم تف انداخته ، خواستم خودمو سفت کنم ولی فایده نداشت ، کلی مخالفت می کردم ، دیگه به التماس افتاده بودم ، آخرش دوباره با اون زبون چربش خرم کرد ، قرار شد خیلی یواش بکنه و هروقت دردم گرفت تمومش کنه ، ولی همه دخترا میدونن که اینا همش حرفه ، چنان کیر کلفتشو توی کونم فرو کرد که نفسم بند اومد ولی با دستش با چوچولم بازی می کرد و حس عجیبی داشتم ، با اینکه دردش دوست داشتنی نبود ولی خود بیژن رو اینقدر دوست داشتم که حس کردم دارم لذت میبرم و حتی ارضا شدم ، بیژن لاله های گوشمو میخورد و هر دفعه بیشتر فرو می کرد تا اینکه ناله بلندی کرد و آبشو تو کونم خالی کرد ، دیگه واقعا احساس کردم مثل زنو شوهرا هستیم ، از راضی بودن بیژن خوشحال بودم ولی بعدش خونریزی داشتم و تا چند روز اوضاع خوبی نداشتم . ولی همین که بیژن چند دقیقه لذت ببره و خوشش بیاد برام به همه این سختی ها می ارزید . دیگه بیخیال درس و کنکور شده بودم ، گاهی میرفتم آرایشگاه مامانم و شب و روزم شده بود فکر کردن به بیژن ، یادمه یه روز پاییزی مامانم گفت فردا با دوستاش قراره برن شمال ، راستش منو مهسا هردومون میدونستیم مامان دوست پسر داره ، هیچ وقت به روی خودمون نمی آوردیم ولی مطمئنم مهسا هم مثل من به مامان حق می داد . راستش پدرمون یه آدم بد اخلاق و زحمت کش بود ولی اصلا به مادرمون اهمیت نمیداد ، خیلی وقتا که برای رست میومد تهران ، تمام هفته رو میخوابید یا داشت با مامان دعوا می کرد و همش سیگار می کشید ، از اون طرف مامان زن بسیار زیبا و خوش اندامی بود و خیلی هم خوب بلد بود به خودش برسه ، به هر حال اگر دوست پسر داشتنش کار درستی نبود ولی عجیب هم نبود . معمولا وقتی می گفت با دوستام میرم مسافرت ، ما میدونستیم که زیاد نباید پرس و جو کنیم کدوم دوستات . میدونستم مهسا هم در غیاب مامان روزا میره آرایشگاه ، کلی ذوق داشتم که میتونم یه هفته با بیژن وقت بگذرونم و بدون ترس حسابی کنارش باشم ، مخصوصا اینکه دو سه هفته بود مادر بیژن بیرون نمی رفت و ما تو کف هم بودیم ، حالا بیژن میتونست بیاد خونه ما . با هیجان زنگ زدم که این موضوع رو به بیژن بگم .،،،… (ادامه دارد )

نوشته: مونا

ادامه…

بازدید 17,691

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

3 پاسخ به “مسابقه به سمت سراب (۱)”

  1. کلا یه خانواده هستید که مادر فاحشه دختراشم بدتر از خودش همون بهتر از ایران رفتید

  2. مهم نیست که واقعی باشههمینکه تونستی حس لذت رو انتقال بدی عالی بودمنم بخاطر شغلم مقیم آلمان هستم و دایم‌میرم و میاماما لغت انگلیسی وارد نوشته هام‌نمیکنمسعی کن فارسی بنویسیصدتا لایک 👏

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید