باز باران با ترانه (۱)

+می تونم رزومه ی کاریتون رو ببینم ؟
_رزومه چیه ؟
+یعنی سابقه ی کاریتون خانوم !
_خب من که سابقه دار نیستم . ینی اصلا تاحالا کار نکردم جایی !
+ولی ما توی آگهیمون ذکر کرده بودیم که منشی باسابقه و کاربلد نیازداریم .
_خب حالا شما یکاریش بکنید آقای رییس . لطفتون رو جبران می کنم !
+خیله خب ! به منشی گری علاقه دارید ؟
_نه زیاد !!!
+خانوم محترم پس قصدتون فقط اذیت کردن و گرفتن وقت منه ؟ شما نه علاقه ای به این شغل دارید و نه سابقه ی کاری دارید :))))
_من به پولش نیاز دارم . شما قبول کنید من بیام سرکار . سعی میکنم کارم رو یادبگیرم و خوب انجام بدم . از خجالت شماهم درمیام . براتون جبرانش میکنم . ( با عشوه و چشمک )
+هوووف ! باشه … شماره تون رو روی این کارت بنویسید . میتونید تشریف ببرید , من باهاتون تماس میگیرم اگر به نتیجه رسیدم .
_باشه ممنونم . خداحافظ .
+با لبخند و تکون دادن سرم جواب خداحافظیش رو دادم .
از اتاقم رفتم بیرون . بقیه ی بچها همچنان مشغول کار بودند …
+خسته نباشید بچها . دیر وقته دیگه . امروز خیلی زحمت کشیدین , ایشالله توی حقوق تون لحاظ میکنم اضافه کاری هاتون رو .
علی ( صمیمی ترین رفیقم ) : محمد جان دست و دلباز شدی جدیدا . بریز بپاش میکنی 😂
خانوم عباسی و خانوم حاتمی هم خندشون گرفته بود .
یه نگاه مظلومانه کردم و گفتم : دست شما درد نکنه . قبلا خسیس بودم دیگه !؟ باشه , اصلا از اضافه حقوق خبری نیست …
علی : عهههه بی جنبه .
با خنده ی بچها دفتر رو بستیم . خانوم عباسی و حاتمی باهم رفتند , منم سوار ماشینم شدم برم سمت خونه که دیدم علی داره پیاده میره !
+علی بیا بالا من می رسونمت .
_مرسی داداش مزاحمت نمیشم !
+بیا بالا بببینم . دوباره چرت و پرت گفتی تو ؟ مزاحمت چیه ! ماشینت کجاس ؟
_دست خانوممه . امروز ماشینو لازم داشت .
+ای زن ذلیل .
زد زیر خنده و راه افتادیم سمت خونشون .
توی راه تلفنش زنگ خورد … جواب داد : سلام خانوم . جانم ؟
صدای خانومش رو نمیتونستم بشنوم . ولی حواسم به حرف های علی بود .
علی : دارم میام عزیزم …/ نه نیازی نیست بیای دنبالم . دکتر زحمت کشید . دارم باهاشون میام …/ باشه باشه چشم حتما . خداحافظ
+شاه داماد , عروس خانوم احضارت کردن ؟
_خندید و گفت : نگرانم شده بود . دیر کردم .
+ببخشید , امشب همگی زحمت کشیدید بیشتر موندید . حرفمو قطع کرد , گفت : “ماشینو پارک کن بریم بالا که خانوم شام پخته .اصرار کرد با ما شام بخوری . وقتی هم که خانوم دستور بدن , من کاری از دستم برنمیاد جز اطاعت” ! درحالی که از دست حرفای این پسر خندم گرفته بود , چشمم به ساعت افتاد ; 10/5 بود و اصلا حوصله ی شام درست کردن نداشتم . با خودم گفتم چی بهتر از شام آماده ی خونگی !
+چشم علی جان . شما برو بالا . من پارک میکنم میام .
_ باشه منتظرتم زود بیا شام از دهن نیفته .
+بااااااشه شکمووووو . اومدم ( باخنده )
یکم به سر و وضعم رسیدم . از توی داشبورد بورس برداشتم موهام رو مرتب کردم و ادکلن زدم .
در زدم …
+سلام خانوم .
_سلام . خوشومدید .
+ممنون . شرمنده این وقت شب مزاحمتون شدم …
داشتم با خانومش احوالپرسی میکردم که یدفعه علی از توی اتاق با صدای بلند گفت : چقد تعارف میکنی رفیق . بیا تو بابا . از گرسنگی مردیم …
خانومش هم مثل خودش خوش برخورد و مهربون بود . واقعا خوشگل و شیکپوش و کدبانو هم بود .
بعد از مدت ها یه شام خونگی درست و حسابی خوردم .
با اصرار علی یکم بیشتر موندم و با صحبت و شوخی , زمان رو گذروندیم . ساعت نزدیک یک بود . خستگیم با شوخی های علی و خانومش در رفته بود .
ازشون خداحافظی کردم و راه افتادم به سمت خونه .
توی مسیر , یه صحنه ی عجیب , توجهم رو جلب کرد …


بارون نم نم می بارید . خیابون خلوت و بی روح بود و صدای وزش باد خود نمایی میکرد …
کنار خیابون , یه مگان سفید دیدم که دوتا از درهاش ( سمت شاگرد ) بازه و یه پسر ( از این قرتی ها که پاچه شون تا زانو بالاست ) , سعی داشت به زور دختری که روی نیمکت نشسته بود رو سوار ماشین کنه . سریع نگه داشتم . وقتی نور چراغ ماشین رو دید , سعی کرد هرجور شده و هرچه سریعتر دختر رو سوار کنه . سریع قفل فرمون رو برداشتم و پیاده شدم . دویدم سمتش . بیخیال شد , فورا در عقب رو بست و خودش نشست جلو و ماشین شروع به حرکت کرد .
ترس از چشم های درشت دختر می بارید … لباس هاش خیس و کمی زخمی بود .
+حالتون خوبه ؟
_شما کی هستی ؟ ( با بغض و صدای گرفته )
مشخص بود حال خوبی نداره , خودم رو معرفی کردم و برای اینکه مطمئن بشه , کارت دانشجوییم رو نشونش دادم . نگاهی به سر و وضعم کرد و با صدای لرزان پرسید : شما واقعا دکتری ؟
+دانشجوام … هنوز دکتر نشدم . مگه کارت رو ندیدی ؟
_بله دیدم . برای اولین بار لبخند ریزی روی لبش نقش بست و حس کردم خیالش راحتتر شده .
وانمود میکرد حالش خوبه ولی خستگی و آشفتگی , پشت ارایش به هم ریخته و ملیحش , خودنمایی کرد .
با اصرار من و بعد از کمی صحبت کردن سوار ماشین شد .
بهش دستمال کاغذی دادم تا دست و صورتش رو خشک کنه . راه افتادم …
_ببخشید , کجا میریم ؟
+جای بدی نیست . کسی هم مزاحمت نمیشه . یکمی استراحت کن تا حالت بهتر شه .
_یه لبخند مصنوعی و همراه با نگرانی تحویلم داد .


چراغ هارو روشن کردم …
+بفرماااا داخل !
با استرس و اضطراب وارد خونه شد .
+شام که نخوردی ؟
_چیزی نمیخوام ممنون .
+چیزی نمیخوام چیه دختر ؟ داری از حال میری . یه نگاه به خودت بکن !
از توی اتاق مهمان یه حوله ی نو بهش دادم .
بفرما اینم حوله . حمام هم , یکی داخل اون اتاق و یکی دیگه هم اون سمت توی راهرو هست . یه دوش بگیر سرحال شی .
حوله را از دستم گرفت . رفت سمت اتاق . یه پیراهن گشاد مردونه و یه شلوار دادم بهش که بپوشه . ( لباس های خودش , زیر بارون و با وحشی گری های اون عوضی , خیس و زخمی شده بود )
خودم هم رفتم سمت آشپزخونه تا یچیزی واسش درست کنم .
هووووف … این مدت انقدر درگیر دفتر و کارهای دانشگاهم بودم که حتی فرصت نکردم یخچال رو پرکنم !
نگاهی به ساعت انداختم . دیروقت بود . رستوران ها هم بسته بودن …
از فریزر یه بسته قارچ و ذرت و فلفل دلمه ای برداشتم . با رب توی ماهی تابه تفت دادم و یه غذای من درآوردی پختم .
خواستم از آشزخونه خارج شم که جلوم سبز شد . زیباییش چند برابر بیشتر از قبل به چشم می اومد .
بهش لبخند زدم .
+عافیت باشه . شام هم یکم وقت دیگه حاضر میشه .
با چشم هاش ازم تشکر کرد .
شام رو گذاشتم روی میز .یکم خورد و گفت مرسی , سیر شدم .
اصلا دروغگوی خوبی نبود . شاید هم چشم هاش زیادی راستگو بودند … حس کردم خجالت میکشه . اصرار کردم بیشتر بخوره .
+اسمت چیه ؟
_ترانه !
+چه خوشگل … ( از بچگیم عاشق اسم ترانه بودم ) . خسته ای . مزاحمت نمیشم . این کلیدِ همون اتاقیِ که حمام داخلش بود . می تونی در رو قفل کنی و با خیال راحت , یه خواب سیر بری …
رنگ آرامش رو برای اولین بار , توی چشم هاش احساس کردم .
رفت داخل اتاق , منم روی کاناپه جلوی تلویزیون دراز کشیدم .


با صدای زنگ گوشیم از خواب پریدم . علی بود . جواب ندادم .
عقربه های ساعت دیواری , عدد هشت رو نشون میداد …
سریع بلند شدم و بدون توجه به چیزی به سمت اتاق ترانه رفتم .
در باز بود ولی خبری از ترانه نبووود …!

ادامه…

نوشته: GLADIATOR

بازدید 4,830

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

9 پاسخ به “باز باران با ترانه (۱)”

  1. دانشجوی پزشکی تهش دکتر میشه و رئیس بخش آخرشم رئیس بیمارستان! دانشجوی پزشکی درسش تموم نشده رئیس شرکت؟ یه گواهینامه خلبانی با یه جواز وکالتم میزدی تنگش ملت فکر نکنن بی سوادی!!

  2. اینکه با چه مدرکی چه کاری داری مهم نیس چون خیلی ها هستن تو این مملکت که بدون مدرک و بدون تخصص مدیر اونم مدیران رده بالا هستن.از اونجایی که کارت شناسایی رو دراورد و نشون داد به بعد داستان نوسان داشت ریتم یکنواختی نداشت و بالا و پایین میشد.همونجایی که کارت رو در میاره و نشون میده یه جای سوال بوجود میاره، اصولا چه نیازیه که به یه غریبه تو اون وضعیت بخوای خودت رو معرفی کنی و اون تو اون وضعیت چجوری میتونی اصالت تو، نیت تو، و … در مورد تورو تایید یا تکذیب کنه ؟!موفق باشی

  3. سوال :آیا اینها که از این قبیل داستانهای باورنردنی و غیر عادی می نویسند از جایی حقوق می گیریند ؟ از کجا ؟۱. صیهونیست جهانی۲.کنفدراسیون راه شیری۳.استکبار جهانی۴. خنده وانهجواب درست را به ۱۰۰۰۱۰۰۰۰ پیامک کنید و در قرعه کشی مسابقات بین المللی شرکت کنید . برنده ی این دوره از مسابقات صاحب یک عدد آفتابه خواهد شد .

  4. خیلی داستان خوبیه و می‌دونم پارت های بعدی با قدرت بیشتری می‌درخشه😁هنوز برای قضاوت زوده!

  5. کسی ک بقول خودش دکتره تو خیابون قفل فرمونو برنمیداره فردین بازی در بیاره

  6. با وجودی که اصلا اهل داستان نیستم ولی این داستان خیلی خوب بود و کنجکاوم که ادامشو بخونمممماینکه هنوزززم غیرت هست حال خوبی به آدم میده😍😍😍من که خیلی دوستداشتم قلمتون مانا😎💝

  7. عه ! حواسم نبود که چرت و پرت رو تو باید بگی همیشه بچه ، من باید حرف حساب بزنم ! 😂

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید