بازی (۱)

فصل اول

روش خیلی خوبی برای این کار نبود، ممکن بود اصلا نشه و بدجور به گا برم. حوصله درد و بیمارستان و اینا رو واقعا نداشتم.

همینطور که به ماشینهایی که از زیر پام رد می‌شدن نگاه می‌کردم این افکار میومد تو ذهنم. دیگه به هیچ چیز حسی نداشتم. انگار وجودم خالی شده بود. هر کاری که می‌خواستم بکنم، یه موجی از بی‌حالی، تنبلی و خواب‌آلودگی میومد سراغم.

دوستم فرشاد می‌گفت ببین شهاب تو چیزیت نیست فقط افسرده شدی باید بری و خودتو درمان کنی. نمی‌دونم شاید راست می‌گفت ولی من حتی کونشو نداشتم که برم دنبال تراپی و این داستانا.

قبلا چقدر انرژی داشتم. همیشه درگیر بودم که چند جا کار بگیرم، ورزش کنم، رژیم بگیرم، لباس خوب بپوشم تا بهترین لحظات رو داشته‌باشیم.

آره داشته باش** یم**.

همیشه فکر می‌کردم اینجور اتفاقا برای کسای دیگه میفته نه من که همه زندگیم رو دارم می‌ذارم. به خیال خودم دوتا معشوق بودیم مثل قصه‌ها. حتی تو خیال خامم می‌گفتم این خیلی خوبه که بعد از این همه وقت حتی یه بار هم همو بغل نکردیم و این نشون می‌ده که عشقم پاکه.

منو تو حسرت همه چی گذاشته بود. حسرت اینکه یه بار دستامو دور کمرش حلقه کنم، یه بار لباشو ببوسم، یه بار صورتشو نوازش کنم، یه بار با خیال راحت بوش کنم. چقدر تو ذهنم پاک و بی‌گناه بود بعد اونوقت … .

خاک تو سرت. تو یه احمقی.

صدای تو سرم راست می‌گفت من یه احمق واقعی بودم. یه احمق که همه غرورشو از دست داده بود. یه احمق که مثل یه بچه گول خورده بود.

دوباره قیافه بقیه که داستانمو برای صدمین بار براشون تعریف می‌کردم اومد جلوی چشمم. اینکه که اصلا تعجب نمی‌کردن، انگار از همه چی خبر داشتن و این حالمو هزار برابر بدتر می‌کرد.

**خاک تو سرت.

خاک تو سرت.

خاک تو سرت.

احمق

احمق

احمق

… .**

این صدا تو مغزم بلندتر شد. پیچید و پیچید و رفت سراغ اون موجود ضعیفی که از خودم ساخته بودم.

انگار پیکر غم تو وجودم یهو یه تکونی خورد. چشماش سرخ شد. دست و پاش موج برداشت. بزرگ و بزرگتر شد و همینطور که تصویر خاطرات و حس وحشتناک اونروز برای بیشتر عذاب دادنم جلوی چشمم به رقص درمی‌اومدن، اون پیکر تبدیل به یه هیولا شد. به قفس تو سرم مشت می‌کوبید و بعد تو سرم بزرگترین نعره ممکن رو زد.

یه لحظه بعد دیدم مشتام تو هم گره خورده و صدای اون فریاد داره از دهن خودم بیرون میاد. روی زانوهام افتادم و شروع کردم به گریه کردن.

حتی انقدر جرات نداشتی که خودتو از این وضعیت خلاص کنی.
احساس می‌کردم تمام بدنم درد می‌کنه و استخونام خرد شدن.
بلند شدم تا کاسه کوزمو جمع کنم و برگردم به همون سوراخی که امروز صبح توش بیدار شده بودم تا شانسمو برای فردا شب امتحان کنم.

داشتم با قدمای آهسته به آخر پل می‌رسیدم که یه نوتیف برام اومد. با کج خلقی و کراهت گوشیم رو نگاه کردم.

یه پیامک از یه شماره ناشناس:

” خوشحالم که انجامش ندادی… .”

نوشته: Shahab

بازدید 11,790

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

3 پاسخ به “بازی (۱)”

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید