گوشیمو چک کردم خبری ازش نبود یکم این نگرانم میکرد، ناشتا سیگارمو روشن کردم هر پکی که به سیگار لعنتیم میزدم بیشتر تو فکر میرفتم و خب باید جمع و جور میکردم خودمو برم سرکار.
بعد دوش صبحانه نخورده زدم بیرون تو مسیر معمولا یه چیزی میگرفتم بخورم زیاد اهل صبونه نبودم، هنوز سرم درد میکرد حتی دلم نمیخواست موزیک گوش بدم و این فکر و نگرانیا عصبی ترم میکرد و به هر حال باید صبر میکردم.
عوضیه حرومزاده، تنها چیزی بود که مدام داشتم تو دلم به رئیسم نسبت میدادم فقط به خاطر چند دقیقه تاخیر جلو بقیه همکارام خرابم کرد واقعا اگه اینقدر گرفتاری مالی نداشتم مشتمو ول میدادم تو صورتش و قبل اخراج شدنم میگفتم من استعفا میدم و میومدم بیرون اما فعلا من یه کارمند بخش اداری یه شرکتم که باید حرفای رییسمو به جون بخرم.
این رستوران لعنتی ام همیشه پیکش غذارو سرد میاره روز فوق العاده من هر لحظه داره بهتر میشه واقعا مچکرم خداجون، بعد ناهار سیگارمو روشن کردم در حالی هنوز چندتا کام بیشتر ازش نگرفته بودم نوتیف گوشیم منو کشوند سمت خودش عین یه معتاد که خیلی وقته خماره با دیدن پیام «امشب منتظرتم،دیر نکنی»جون گرفتم.
با انرژی بعد از دیدن اون پیام رفتم کارامو انجام دادم مقداری از فکر و خیالام کم شده بود.
رأس ۵ بود و وقتش بود دُممو بزارم رو کولم و بزنم بیرون واقعا علاقه ای نداشتم تو این روز به خصوص اضافه کاری کنم پس با یه خداحافظی سرد و خشک از محل کارم زدم بیرون، تو مسیر خونه به این فکر میکردم که چجوری میتونم بهتر به نظر بیام، واقعا برام مهم بود خب شاید دلیلش میتونه این باشه که من یه پسر جوون ۲۲سالم و اون یه خانم جذاب کاریزماتیک ۳۲ سالس و من میخوام هرجور که میتونستم بیشتر تحت تاثیر قرارش بدم،وقتی ازم تعریف میکرد میتونم بگم واقعا حالم بهتر میشد.
حتی خوب یادمه برخورد اولمون وقتی بهم گفت:«چه پسر قد بلندی ماشاالله » شاید ساده بود و چیزی که خیلی می شنیدم ولی واقعا ذوق کردم که اون اینو بهم گفت وقتی با اون چشمای درست مشکیش داشت براندازم میکرد حس میمردم تمام ۲۰۰ سانت قدم ارزشمنده و داشت قند تو دلم آب میشد.
تو فکر و خیال خودم بودم که رسیدم خونه، ماشینو گذاشتم تو پارکینگ تا رسیدم داخل واحد نزاشت وقتو از دست بدم لباسامو در آوردم و رفتم یه دوش گرفتم و یکم سر و صورتمو مرتب کردم ، عین بچه ها ذوق داشتم که دارم میرم دیدنش
زیاد علاقه ای به لباس های کلاسیک و یا مجلسی نداشتم ترجیحم اکثر اوقات تیشرت لش و شلوار و بگ کتونی بود ولی اینبار اصلا علاقه شخصیم برام مهم نبود اون لحظه برای انتخاب لباس تنها چیزی که تو ذهنم بود این بود که بهم گفت عاشق تیپ های مردونه و کلاسیکه،من زیاد چیزی ازین مدل استایل نمیدونم فقط سعی میکردم مردونه به نظر بیام پیراهن سفید شلوار مشکی و یه کفش مشکی پوشیدم پیراهن و کردم تو شلوار و از اونجایی که اونقدری درآمد نداشتم که ادکلن های مختلف تو اتاق داشته باشم بین شیشه های خالی یدونه شیشه پر توسکان لدر مو انتخاب کردم و زدم.
تو راه زیاد عجله نداشتم هنوز وقت داشتم ولی میترسیدم یه وقت به ترافیک بخورم ولی خداروشکر سر وقت رسیدم جلوی خونه خانم
ساعت ۹ بود و شب من تازه داشت شروع میشد ، با استرس زنگ آیفون رو زدم و درو برام باز کردن
در آسانسور باز شد و وقتی ازش اومدم بیرون دیدم که در خونه بازه ، رسیدم جلوی در و در زدم و مثل احمقا با گفتن بلند کلمه «یالله» وارد شدم
واقعا زیبایی خانم مجذوبم میکرد یه خانم قد بلند با رنگ پوست سفید و بدنی پر و جذاب که هربار که میدیدمشون مثل بز زل میزدم بهشون و دست و پامو گم میکردم،
با تته پته سلام دادم و با اون صدای گرم جواب سلامم رو دادن صداشون واقعا بهم ارامش میداد و منو اروم میکرد،باهاشون دست دادم و خم شدم دستشونو بوسیدم تا شاید یکم خودمو پیششون شیرین کرده باشم.
با همون لحن باوقار و بالا به پایین بهم گفتن خوشتیپ شدی ، خیلی ذوق کردم و خوشحال شدم
هنوز ذوقمو هضم نکرده بودم لبخند رو صورتم خشک شد با جمله«توله ولی مهم نیست چی تنته وقتی باید درشون بیاری» آره اصلا یادم رفته بود برا چی اینجام.
لخت جلوشون وایساده بودم یه تصویر عجیبی بود با قد ۲متر و ۱۱۰ کیلو وزن سرمو انداخته بودم پایین دستمم جلو آلتم گرفته بودم داشتم خجالت میکشیدم که صداشون منو از فکرم کشید بیرون
خوشم میومد وقتی بهم میگفتن توله با جمله توله سعی نکن با پوشوندنش کوچیک بودنشو قایم کنی و صدای خندشون اومد
من دستامو برداشتم و خانم با گذاشت دستش رو سرم و یه فشار بهم فهموندن که تا الانشم زیاد تر از حدم از بالا ایشونو دیدم و باید چهار زانو بشم،حالا بهتر میتونستم قدرتشونو حس کنم از این پایین خانم خیلی جذاب تر بودن.
حالا من جلوی مبل تک نفره ای زانو زده بودم که خانم با لباسی که تا زیر باسنشون بود و یه کفش بلند روش نشسته بودند.
با هر جملشون بیشتر داشتم خورد میشدم و صورتو بیشتر زیر پاشون فشار میدادن واقعا فکرشم نمیکردم قراره اینجوری تحقیر بشم اما حس ارامش داشتم حس میکردم که این گوشه از دنیا امن نقطه برا من، صداهای سرم با دستور خانم قطع شد باید دستورشونو انجام میداد پس درحالی که رو زانو بودم پاهامو از هم باز کردم
با هر ضربه که با پا میزدن تو بیضم میشمردم
یک ، دو ، سه ، آخخخخ چهار …
«صدای اضافی نشنوم فقط شمارشششش،از اول بشمار حرومزاده »
با این فرمانشون فهمیدم که باید از اول شروع بشه بدون حرف اضافی فقط گفتم «چشم» و شروع کردن
دیگه طاقت نداشتم واقعا درد داشت تحملش سخت بود برام با ضربه بیستم سرمو گذاشتم رو پاشون و اشکام سرازیر شد
«فک کنم کافی بود برات توله خوب تا الان سرگرمم کردی» و موهامو نوازش کردن
همین نوازش باعث شد حس کنم که تموم اون دردا واقعا ارزششو داشته حتی بیشتر هم بود حاضر بودم به جون بخرم
با جمله« حالا گمشو برو تو اتاق دراز بکش تا بیام سراغت »
چهار دست و پا رفتم تو اتاق و رو تخت دراز کشیدم و با استرس منتظرشون بودم…
P1
نوشته: Grizzly
3 پاسخ به “امن ترین نقطه جهان (۱)”
درود بر خرس گریزلی سایت بکن تو و کوشش او در داستان نویسی سکسی
عالی بود ادامه بده
من یه نر بیخاصیتم ولی خوبه که اربابم قدر و منزلت خودشو میدونه. یه جوری رفتار کنه شایسته جایگاه خودشه و من.