آنچه دیدم (۲)

کلا من منتظر بودم صدای عین الله رو بشنوم اما در کمال ناباوری، صدای عین الله نبود
یه صدای نا آشنا بود که گفت :منتظر بودم زنم بخوابه بعد بیام
خالم گفت من فکر کردم دیگه دوسم نداری و نمیخوای بیایی
صدای غریبه گفت مگه میشه عزیزم این چه حرفیه من میمیرم برات الهی فدات بشم قربون اون ناز و ادات بشم من دربست نوکرتم درد و بلات بخوره توی سر زنم که انگشت کوچیکه تو هم نمیشه عفریته
خالم که کلی حال کرده بود با ناز و خنده گفت خب طلاقش بده
بیا منو بگیر
مرد غریبه گفت نمیشه که بابا مگه تو میتونی از اون دلیر بی عرضه طلاق بگیری
خالم گفت من نمیتونم ولی تو حق نداری با زنت بخوابی
صدای غریبه گفت اوووه خدا پدرت رو بیامرزه من دست به اون نکبت نمیزنم
تا وقتی هلویی مثل تو دارم
خالم خندید و گفت نکن دیوونه و حرکت کرد اومد انتهای طویله
ابتدا خالم رو دیدم که داره میاد به سمت پنجره بعد اون فرد غریبه وارد دید من شد و برای بار دوم پشمام ریخت
آقا حیدر مینی بوسی دهات بود که داشت میومد سمت خالم
داشتم شاخ در می‌آوردم
خالم رفت زیر نور پنجره تا موهای مش کرده اش رو نشون حیدر بده حیدر هم دست هاش رو انداخت دور بازو خالم و گفت لیلا میمیرم برات عاشقتم چقدر خوشگلی تو
بعد صورتش رو برد سمت گردن خالم و گردن بلوری خالم رو خورد
خالم قلقلکش اومد و خودش رو جمع کرد اما حیدر که مردی قلدر و هیکلی بود به کارش ادامه داد خالم به سرعت سرش رو جابجا میکرد تا بتونه از اون حالت فرار کنه اما حیدر خالم رو چسبوند به دیوار و دیوانه وار گردن و سینه خالم رو می‌خورد
صدای اه و ناله های خالم که خیلی سعی می‌کرد آروم باشه؛دیگه بلند شده بود و از کنترل خالم خارج شده بود
که آروم گفت حیدر بسه تورو خدا دیوونه شدم
حیدر کمی آروم شد و اومد سمت سینه های خالم و از داخل لباس آوردنشون بیرون و گفت وای لامصب چی داری تو لیلا،بخدا دیوونه کنندس این اندام تو
بعد نوبتی ممه های خالم رو می‌خورد و یه لب طولانی از خالم می‌گرفت
خالم به نفس افتاده بود و داشت آتیش می‌گرفت
حیدر خالم رو برگردوند و ازش خواست تا کونش رو بده عقب
حیدر نشست روی پاهاش و دامن خالم رو زد بالا و کون خوشگل و سفید خالم معلوم شد
نوری که از پنجره میومد قشنگ کون خالم رو روشن کرده بود و صحنه رو به شدت سکسی کرده بود
حیدر گفت وای لیلا چقدر کونت خوشگله خاک عالم توی سر شوهرت که نمی‌فهمه تو چه مامانی هستی
حیدر سرش رو چسبوند به کون خالم و با صدای خفه گفت جوووون بعد بو می‌کشید و می‌گرفت به به کونت بوی گل میده لیلا
راستش من با دیدن کون خالم و تعریف های حیدر کیرم راست شده بود داشتم باهاش ور میرفتم
با صدای ناله خالم فهمیدم که حیدر با زبونش داره سوراخ کون خالم رو لیس میزنه
خالم کمی دولا شد و پاهاش رو از هم بیشتر باز کرد تا حیدر به کسش دسترسی داشته باشه
حیدر یه دستش رو گذاشت زیر رون خالم و پای چپ خالم رو برد بالا
حالا دیگه کاملا میتونست کس خالم رو لیس بزنه
حیدر پایین تر رفت و زبونش رو رسوند به کس خالم
خالم ناله ای سر داد و پای چپش رو بیشتر برد بالا
حیدر انگار یه پورن استار بود و یا یه عاشق واقعی چون تمام مراحل سکس رو با حوصله انجام می‌داد
خالم داشت التماس میکرد که ولش کنه چون دیگه نمیتونست جلوی ناله هاش رو بگیره به قدری حشری بود که نمیتونست حتی روی پاهاش بايسته
از حیدر جدا شد و چادرش رو از روی میخ برداشت و انداخت کف زمین و دراز کشید و دو دستش رو برد سمت حیدر و گفت بیا روم
حیدر شلوارش رو کشید پایین و کیرش رو گرفت دستش
یه کیر کلفت و بزرگ لای پاهاش بود من با دیدن کیر حیدر ترسیدم و گفتم چه بلایی قرار سر خالم بیاد

بالاخره حیدر بعد از کلی قربون صدقه رفتن و خریدن ناز خالم کیر گنده اش رو گذاشت توی کس خالم
خالم خیلی سرو صدایی بود اما قبلا دیده بودم موقع سکس با عین الله خودش رو کنترل میکرد اما مثل اینکه جلوی حیدر نمیتونه خودش رو کنترل کنه
با دستش جلوی دهنش رو گرفته بود تا صداش نره بیرون
خیلی صداش سکسی بود مخصوصا وقتی من داشتم اون هیکل زیبایش رو می دیدم و از نزدیک شاهد کس دادنش بودم یه لحظه تصور کردم خودم دارم میکنمش
نمیتونستم تکون بخورم وگرنه خیلی دلم میخواست با کیرم ور برم و از این صحنه سکسی حداکثر استفاده رو ببرم
حیدر سرعت تلمبه زدنش که بیشتر شد ناله های خالم به اوجش رسید حیدر متوجه شد که خالم داره ارضا میشه زبونش رو روی لب های سرخ خالم می‌کشید و گاهی میکرد توی دهن خالم و توی چشم های خالم زل میزد و سوال میکرد که حال میکنی عزیزم یا نه؟
خالم هم در حالی که نفس نفس میزد می‌گفت
آره عشقم دارم میمیرم دارم میسوزم عجب کیری داری بکن عزیزم که خیلی خوب میکنی حیدر واییییییییییی
خالم ارضا شد و گریه اش گرفت و با ناخن هاش آروم کمر حیدر رو میخراشید
وقتی حیدر روی خالم خوابیده بود هیچ جای خالم معلوم نبود کلا زیر حیدر گم شده بود

حیدر کمی سرعتش کم شد و گفت جوون عزیزم خوب حال اومدی فقط صد بار نگفتم گریه نکن دلم میگیره
خالم که نای حرف زدن نداشت حیدر رو کشید روی خودش دوباره و پاهاش رو کنار هم جمع کرد
حیدر دوتا دستهاش رو گذاشت روی زمین و مثل حرکت شنا بالا و پایین میرفت
دوباره خالم جون گرفت و صداش بلند شد
چند دقیقه توی همون حالت تلمبه زد بعد بلند شد و خالم رو گذاشت سینه دیوار و چرخوند کونش رو خم کرد و از پشت کیرش رو اول کمی به سوراخ کون خالم مالید و قصد کرد که فرو کنه توی کون خالم
اما خالم اجازه نداد و با دستش کیر حیدر رو هدایت کرد به سمت کسش
حیدر هم بی خیال کون شد و با قدرت ادامه داد و با تمام قدرت تلمبه میزد
خالم داشت جر می‌خورد و یه صداهایی در می‌آورد از خودش که من گفتم الان یه جیغ بنفش میزنه واقعا کم مونده بود از شدت درد گریه کنه
التماس میکرد به حیدر که بسه اما اون گوشش بدهکار نبود و کیرش رو تا دسته میکرد تا انتهای کس خالم
جوری ضربه میزد که خالم جا بجا میشد و نمیتونست تعادلش رو حفظ کنه
با تمام حال بدی و التماس اسم حیدر رو صدا میزد می‌گفت مردم بخدا دیگه طاقت ندارم تروخدا بس کن
با شنیدن این حرفا انگار حیدر حشری تر میشد و محکمتر ضربه میزد دیگه خالم نمیتونست حرف بزنه و فقط داشت ناله میزد و جیغ های کوتاه می‌کشید
دستش رو گذاشته بود روی دهنش و دست دیگرش روی دیوار بود تا زمین نیوفته توی همون حال دوباره ارضا شد و بالاخره حیدر کوتاه اومد و آبش رو تا قطره آخر خالی کرد توی کس خالم
خالم سریع خوابید روی زمین و یه نفس عمیق کشید تا حالش جا بیاد
حیدر لباسش رو پوشید و یه لب از خالم گرفت و رفت سمت در طویله و از دید من خارج شد
با صدای باز و بسته شدن در فهمیدم که حیدر رفت
کمی صبر کردم تا خالم هم پاشه و خودش رو جمع و جور کنه اما هرچی صبر کردم بلند نشد
خیلی ترسیدم مدت زیادی بود که اونجا بودم و امکان داشت هر لحظه یکی متوجه نبودن من بشه
همچنین خالم،شرایط اون هم مثل من بود
منم خیلی خسته شده بودم و دوست داشتم کمی جابجا بشم آروم پاهام رو دراز کردم و کونم که هنوز درد میکرد رو از روی زمین برداشتم و دوباره نشستم
اما خالم انگار نه انگار همچنان روی چادرش خوابیده بود و بلند نمیشد
کم کم کاه و یونجه هارو از روی خودم کنار زدم و آروم بلند شدم تا دم در هم رفتم اما یه لحظه گفتم نکنه بیدار نشه و یهو یکی ببینتش آروم برگشتم و رفتم بالای سرش مثل بچه ها خوابیده بود سینه هاش هنوز بیرون بود و سفید با نوک های صورتی هر کدوم به یه سمت شل شده بودن نشستم روی زمین و خم شدم و زبونم رو زدم به نوک سینه های خالم ،چیزی نگفت و
جرأت پیدا کردم و اون یکی سینه اش رو با دستم گرفتم و مالیدم
خالم با صدای خیلی اروم گفت تو هنوز نرفتی برو دیگه بسه یهو یکی میاد
من خیلی خوشحال شدم و گفتم ایولا پس با این کارم مشکلی نداره سریع رفتم لای پاهاش نشستم و کیرم رو درآوردم و خوابیدم روی خالم
کسش خیلی لیز و داغ بود و کیرم رو بلعید احساس کردم الان ارضا میشم که خالم چشمش رو باز کرد و گفت توله سگ تو اینجا چیکار میکنی
سریع بغلش کردم و گفتم الان الان الان تموم میشه توروخدا تکون نخور ترو خدا تکون نخور
با سرعت داشتم تلمبه میزدم تا حالا همچین حسی رو نداشتم همه بدنم می‌لرزید فشارم افتاده بود و هیچ تعادلی رو خودم نداشتم
خالم که این حال منو دید بغلم کرد و پاهاش رو کنار هم جمع کرد با این کارش کسش خیلی تنگ شد ده ثانیه بعد همه آبم رو ریختم توی کس خالم و از جام بلند شدم سرم گیج میرفت نمیتونستم راه برم شلوارم رو کشیدم بالا و رفتم بیرون.

فرداش توی سیزده بدر هیچ نشونه ای از اتفاقات دیشب توی رفتار هیچکسی نبود
همه خیلی عادی رفتار میکردن خانواده ما همگی جمع بودن یه جا و همه در حال بازی کردن بودن
مردها الک دولک بازی میکردن و ما بچه ها هم اون وسط میپلکیدیم
خانم ها اما یه زیر انداز جدا، کمی از ما دور تر انداخته بودن و نشسته بودن و صحبت میکردن
عزیز و و زندایی هام بساط اش رو بپا کردن و من رو صدا زدن تا براشون هیزم جمع کنم
تقریبا همه چوب های اطراف رو آوردم و گذاشتم نزدیک دیگ و رفتم تا از یه کم دورتر چندتا کنده پیدا کنم
خالم صدام زد و گفت کجا میری گفتم میرم چوب پیدا کنم
گفت صبر کن تا منم بیام
کمی که از بقیه دور شدیم دست انداخت دور گردنم و گفت تو چرا هرجا من میرم پیدات میشه
گفتم نمیدونم بخدا اتفاقی شد
خالم خندید و گفت میدونی تو عین باباتی
تو اون رو درست ندیدی ولی من خوب میشناختمش
آدم عجیبی بود و خیلی تودار بود محال بود با کسی حرف بزنه فقط در حد سلام و علیک
اگر هم از راز کسی باخبر میشد عمرا به روش نمی‌آورد
راستش من دلم برای بابات خیلی سوخت بعد اون اتفاقا رفت و دیگه برنگشت همه فکر کردن الان روستا رو آتیش میزنه ولی اون مرد یه جور دیگه بود و بی سروصدا رفت
گفتم خاله میشه به من بگید چه اتفاقاتی افتاده
چرا هیشکی از اون موقع ها حرف نمیزنه
چرا همه به من یه جوری نگاه میکنن
بخدا بعضی وقت ها دیوونه میشم ازین رفتاره بزرگتر ها
خالم یه آه سینه سوز کشید و گفت هی خاله چی بگم
ندونی بهتر اونجوری بیشتر اذیت میشی
آخه چیزی نیست که تو بتونی هضمش کنی
گفتم خاله دیگه از اتفاقات این چند وقت اخیر که سنگین تر نیست من همه اش رو هضم کردم
خالم گفت یادم ننداز که از کار دیشبت خیلی عصبی هستم دیوونه من خالتم جای مادرتم چرا اون کار رو کردی باهام
گفتم بخدا نمیدونم یهویی شد من اصلا بهش فکر هم نمیکردم شرمنده نفهمیدم چی شد ولی خب خیلی سخت بود خاله اگه جای من بودی میفهمیدی
خالم لبخند کوچیکی زد و گفت اشکال نداره حالا یه اتفاقی بوده بین خاله و خواهر زاده قرار نیست خودمون رو سرزنش کنیم ولی دیگه باید قول بدی از این اتفاقا بینمون نیفته
با شنیدن حرف های خالم جرأت پیدا کردم و گفتم حالا هر چند وقت یه بار اشکالی نداره
خالم اخماش رو کشید توی هم و گفت دوباره پررو شدی خندم گرفت و گفتم جونه خاله خیلی حال داد میشه هرچند وقت یکبار دوباره این کار رو بکنیم
خالم که از این همه پررویی من خندش گرفته بود گفت جمع کن خودت رو پدرسگ همون یه بار هم من نفهمیدم چی شد وگرنه نمیزاشتم
گفتم اشکال نداره فقط یه بار دیگه اگه یه بار دیگه اجازه بدی این کار رو بکنم بخدا دیگه بیخیال میشم و درخواست نمیکنم
خالم گفت دیوونه شدی پسر میفهمی چی میگی اصلا فکرش رو هم نکن
گفتم خاله ترو خدا بیا بریم یه جای خلوت پیدا کنیم من یه بار دیگه کیرم رو بزارم لای پات
خالم با چوبی که توی دستش بود زد توی کمرم و انداخت دنبالم گفت توله سگ حالیت نیست اصلا من خالتم
منم فرار کردم کمی اونورتر ایستادم و گفتم چرا بابا حالیمه فقط نمی‌فهمم
خالم خندش گرفت و گفت یه بار دیگه ازین حرفا بزنی خودت میدونی ها
گفتم پس یا داستان قدیم رو تعریف کن یا بزارم من بخوابم پیشت
خالم چوب رو پرت کرد سمت منو برگشت به سمت چشمه
داد زدم ببخشید نرو
خالم گوش نداد و به راهش ادامه داد
داد زدم گفتم حداقل چند تا چوب وردار ببر با خودت
غروب دیگه همه خسته بودن و نم نم جمع کردیم رفتیم سمت آبادی
موقع رفتن همه مهمونا بود بدجوری دلم گرفته بود
مامانم و خواهرم اومدن واسه خداحافظی از مهمون ها عمو دلیر سریع رفت پیش مادرم و اون رو کشید کنار و چند دقیقه ای صحبت کردن
بعد اومد سمت منو گفت برو لباس هات رو بردار تا با ما بریم شهر
یه لحظه از خوشحالی پریدم هوا گفتم هورا سریع رفتم یه پلاستیک برداشتم و لباس هام و گذاشتم و از عزیز و آقاجون خداحافظی کردم و رفتم سمت مینی بوس حیدر تا همگی حرکت کنیم به سمت شهر
توی راه حیدر همش از توی آینه به خالم نگاه می‌کرد و با آهنگی که از ضبط ماشین پخش می‌شد همخونی میکرد یادمه آهنگ محلی خراسانی لیلا در وا کن مویوم داشت پخش می‌شد
خالم هم دور از چشم عمو دلیر هی عشوه میومد ولی چون دایی هام هم توی ماشین بودن خالم جرأت نداشت خیلی کرم بریزه
آخر شب رسیدیم خونه خالم و صاف رفتیم توی رخت خواب صبح بیدار شدم عمو دلیر رفته بود مدرسه و با خالم تنها بودم
خالم منو فرستاد نونوایی و بعد شیر خریدم برای صبحانه
بعد از صبحانه منو برد توی حیاط و یه قالی پهن کرد و گفت بشور
یه یه ساعتی داشتم میشستم که با چایی اومد توی حیاط و گفت خب چه خبر آقا سعید چه میکنی
گفتم هیچی خاله جون دارم انجام وظیفه میکنم
خالم گفت آفرین خوب پارو بزن که چرکش در بیاد
قالی رو دوتایی آب کشیدیم و انداختیم روی یه چهار پایه تا آبکش کشیده بشه
خالم منو فرستاد حمام و لباس هام رو آورد دمه حمام
وقتی اومدم بیرون خودش داشت میرفت حمام
گفت برو رادیو رو روشن کن تا من بیام
ده دقیقه بعد خالم از توی حمام صدام زد و گفت شونه رو از جلوی آینه برام بیار
با شونه رفتم پشت در حمام خالم خودش پشت در ایستاده بود و فقط دستش رو آورد بیرون تا شونه رو ازم بگیره
از پشت شیشه مشجر تقریبا بدن خالم معلوم بود و من بدون توجه به دست خالم که از لای در اومده بود بیرون داشتم بدنش رو دید میزدم که خالم سرش رو از لای در آورد بیرون و گفت هوی مشتی حسن کجایی (مشتی حسن تیکه کلام روستای ما بود برای صدا زدن آدم های گیج به کار میرفت)
به خودم اومدم و شونه رو دادم دست خالم و برگشتم
با صدای خالم به خودم اومدم که می‌گفت پاشو برو دمه در گاری سبزی فروش الانا میاد
کف آشپزخونه داشتیم دوتایی سبزی پاک میکردیم که گفتم خاله تو به عمو گفتی منو با خودتون بیاره
خندید و گفت مگه دیوونم خاله جون
کمی بهم برخورد و گفتم چتو مگه
گفت یادت نیست توی سیزده بدر چی میگفتی
خندیدم و گفتم آها اون رو میگی خب من نظرم هنوز همونه و عوض نشده
خالم با چاقویی که توی دستش بود فشار داد به رون پام و گفت آروم بشین بچه
گفتم خب چیزی نیست که خاله منو شما تنهاییم و عمو هم ظهر میاد کسی هم که قرار نیست بویی ببره پس چرا موافقت نمیکنی
خالم چاقو رو انداخت زمین و گفت بزار عموت بیاد بهش میگم ببرتت پیش حیدر و راهی ات کنه روستا
گفتم ا حیدر چه انسانی نازنینی
خالم برافروخته شد و گفت وای سعید از دست تو
چرا مثل آدم نمیتونی زندگی کنی
گفتم خاله چرا ترش میکنی بابا چیزی نگفتم که اصلا من دیگه لال میشم
روزها سپری شد تا ظهر که با خالم کلنجار میرفتم و باهاش لاس میزدم تا به خواستم برسم و داستان های قدیم رو برام تعریف کنه
رابطم با خاله لیلا خیلی بهتر شده بود و دیگه شوخی هایی که باهاش میکردم باعث ناراحتیش نمیشد و شل کرده بود و با خنده می‌گذراند
عمو دلیر هم بعد از ظهر ها بهم درس یاد میداد توی خونه و اگر گه گداری خالم می رفت روضه
منو میبرد حمام و بعد می‌خوابند روی تشت و بسم الله
اول ازم لب می‌گرفت و بعد می رفت سراغ کونم نیم ساعت با کونم بازی می‌کرد و بعد اون کیر کوچیکش رو میکرد توی کونم
دیگه سوراخم قالب کیر عمو دلیر شده بود و راحت منو میکرد و من کمتر اذیت میشدم
چند روزی همینجوری گذشت تا اینکه

نوشته: Jooly1995

ادامه…

بازدید 8,727

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

12 پاسخ به “آنچه دیدم (۲)”

  1. قسمت بعدی رو آپلود کردی منو خبر کن کلا ی داستان باحال خوندم توی این سایت تخمی اون هم داستان شما بود

  2. من‌ تا‌ حالا برای هیچ داستانی کامنت نگذاشتم. انصافا قلم خیلی روون و جذابی داری. آدم قشنگ میتونه صحنه رو‌ تصور کنه و با علاقه ادامه داستان بخونه. ولی اگه این قضیه واقعیت داشته باشه خیلی اوضاع عجیبی بوده

  3. مفعول افغانستانی ساکن شیراز مودب و محترم زیر ۲۶ سال کسی بود یه خبر بده خصوصی

  4. خواهشاً قسمت بعدی رو پونزده روز طول نده چون حس قسمت قبلی می پره و آدم یادش می‌رهاگه میخوای بنویسی زودتر بنویس

  5. چند روز پیش قسمت ۳ رو آپلود کردم اما فکر می‌کنم به دلیل نقض قوانین این قسمت پخش نشده

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید