آشفتگی

ساعت ۵قرار بود برم خونشون صحبت کنیم
ولی الان ساعت ۶:۳۰شده.تازه رسیدم جلوی خونشون.حسابی دلشوره دارم
توی ماشین نشستم و خودم رو دارم جمع و جور میکنم.باید آماده باشم هر حرفی بشنوم یا هر حرکتی روم پیاده بشه.
بالاخره به خودم دلگرمی میدم و رفتم سراغ آیفون
زنگ رو زدم.بدون هیچ حرف و مکثی در باز شد و با تمام توانم رفتم بالا
آسانسور که ایستاد و بیرون رفتم دیدم جلوی درب واحد ایستاده.یه شال سبز لجنی با گلدوزی طلایی روی سرش انداخته بود
یه پیراهن سرمه ای با گلهای قرمز که تا روی ران پاش بود تنش بود.سینه هاش حسابی خودنمایی میکردن.
از زیر پیراهن نازکش رنگ سوتین نارنجی رنگش معلوم بود.سینه هاش رو که دیدم کیرم شروع کرد تکون خوردن.
*سلام
+سلام بیا داخل
جلو تر راه افتاد و از پشت باسن خوش فرمش رو دید میزدم
دوزاریم افتاد که قرار نیست حرفای خوبی بشنوم یا حرف درستی بزنم.
مستقیم رفتم روی مبل راحتی نشستم و مادر خانمم هم رفت رو به روم روی مبل تک نفره استیل در معذب ترین حالت نشست و دستاش رو گذاشت بین دو تا پاش و سرش رو پایین انداخت.
چند لحظه ای به سکوت گذشت و دیدم بیشتر داریم عذاب میکشیم.به شدت معدم تحریک شده بود و می سوخت و همش بخاطر استرس بود.عرق کل وجودم رو گرفته بود.هر چی شجاعت داشتم جمع کردم و بحث رو شروع کردم.

*گفتین بیام اینجا صحبت کنین باهام.من در خدمتتونم
گلوش رو صاف کرد و گفت
+این چند روز بهت چطوری گذشت؟
*خیلی سخت بود.فقط فکرم درگیر این موضوع بود که قراره بعدش چی بشه.شما چی میکنین.الانم که شما رو دیدم بدتر شده.بگین ببینم چی میخواد بشه.
+ابروم رفته.چی میخواستی بشه؟
*ابرو؟چرا؟مگه کسی فهمیده؟
+همین که اون کار رو کردیم خودش کافیه.
*چه ربطی داره.فقط من و شما میدونیم.قرار هم نیست کسی بفهمه.از این به بعد هم اتفاقی رخ نمیده.
+نگاه تو رو چکار کنم؟چطور میتونم به تو و شادی نگاه کنم!؟
*پای شادی رو وسط نیارین.این موضوعیه که بین من و شماست.هر دوتامون هم راضی بودیم و حالا اومدیم اینطور صحبت میکنیم.
+کی گفته من راضی بودم؟
*اگر راضی نبودین انقدر راحت انجام نمیدادین.انقدر راحت سینه هاتون رو نشون نمیدادین!
+انقدر گفتی تا بالاخره گفتم ببینی شاید از سرت بیفته.شادی راست میگفت چیزی که بخوای رو ،طوری حرف میزنی که انگار آدم جادو میشه و خود به خود مشتاق میشه براش
*پس هم راضی بودین. هم لذت بردین.فقط منم که این چند روز فکر حال شما بودم.
+فکر حال من چرا.تو فقط فکر خودت بودی
*نه اصلا.من اذیت شدم و بیشتر فکر میکردم بلایی سر شما میاد که اینطور که پیداست اشتباه فکر میکردم.
ولی خداییش خیلی خوب بودین.فکرشو نمیکردم اون زیر چی داشته باشین.
+خب حالا نمیخواد دوباره شروع کنی.اینبار دیگه قرار نیست اتفاقی بیوفته.
*بله.میدونم.خودمم گفتم.از شمام معلومه
+بله که معلومه. حالا هم برو.فقط خواستم اتمام حجت کرده باشم که قرار نیست دوباره اون اتفاق بیوفته یا کسی چیزی بفهمه.اینو بدون کسی بویی ببره همش رو از چشم تو میدونم و دخترم رو ازت میگیرم و زندگیت رو به اتیش میکشم
دیدم نه انگاری خیلی آتیشش تنده.
*انگاری یادتون رفته شمام یک طرف قضیه هستینا!هرچقدر من مقصرم شمام هستین.
+نه تو شروع کردی.
*ولی شمام بدت نیامد.انگاری این بحث تمومی نداره.حال و حوصله ندارم از این صحبتا کنم.قشنگ مشخصه که چی میخوای بگی و چی کنی.با اجازه.
خداحافظی کردم و اومدم بیرون.ساعت ماشین رو نگاه کردم.کلا ۲۰دقیقه شده بود.ساعت ۷نشده بود.رفتم که برم یه گوشه خیابان وایسم و به قولی که دادم که هر چی شد رو بنویسم براتون رو عملی کنم.
بازم ذهن آشفته من گفت بهش زنگ بزن و از دلش دربیار.
شمارش رو گرفتم و با اولین بوق جواب داد
*سلام
+سلام
*زنگ زدم معذرت بخوام.تند صحبت کردم.
+خب.اشکال نداره.تموم شد؟
*اره فقط همین.
+حرف زدنت رو فراموش میکنم.کارت رو چی کنم!؟
*کارم؟منظورت کارمونه؟جفتمون دخیل بودیم.خودت رو کنار نکش.
+اگر تو نبودی اون کار انجام نمیشد
*حالا که هستم.خودت ببین چطور می گردی.خوبه باهات صحبت کردم.حتی امروزم فرق نداشتی
+مگه چطور بودم!؟مثل قبلا تحریک کننده.میدونی من تحریک میشم اونطور لباس پوشیدی بازم
+لباس طوریش نبود.تو خیلی هول تشریف داری!
*هول نیستم.یه لباست رو ببین.میفهمی چی میگم.
گوشی رو قطع کردم و گفتم بیشعور پر رو.میخواد خودش رو کنار بکشه.
پیام برام اومد
دیدم مادر خانممه.نوشته افشین
جواب دادم بله؟بعد سریع زنگ زدم.
*بله
+حالم خوش نیست
*چکارش کنم؟
+بیا اینجا
*باشه. چند دقیقه دیگه اونجام
زیاد طول نکشید رسیدم و در زدم و رفتم بالا
دیگه پررو شده بودم.تونسته بودم بهش غلبه کنم و دیگه حرفی نمی تونست بزنه
در واحد باز بود
رفتم داخل و دیدم نشسته روی همون مبل تک نفره
تا رو به روش نشستم شروع کرد
+حالا من چی کنم؟
*هیچی.زندگیت رو بکن
+از ذهنم بیرون نمیره که با هم چی کردیم
*حالا درست شد.ما اون کار رو با هم کردیم. من تنها نبودم
+هر چی.بگو چی کنم از ذهنم بیرون بره!؟
*کاری نمیخواد بکنی.تو برای من جذاب بودی.یه کاری هم کردیم و هر دو لذت بردیم.پس به لذتش فکر کن
+این کار رو کردم.میترسم دوباره دلم بخواد کاری کنم که نباید
*نترس.چیزی نمیشه.من که گفتم بین ما چیزی اتفاق نمیافته.
+میدونم.ولی تو به من چشم داری. از تو هم میترسم
*خوبه که.لااقل میدونی بهت کاری ندارم.هر چند

دیگه شروع کردم برنامه ریختن برای این که بگیرمش توی چنگم.
+هر چند چی؟
*هیچی. ولش کن
+بگو زود
*هر چند هم اون روز لذت بردم.هم الانم اگر پاش می افتد بازم میخواستم ازت
+نه تو رو خدا،بخواه
*چشم.میدی ببینمشون؟
+چقدر تو پررویی
*خودت انصافا ببین،از زیر لباست همه چیت معلومه.اون سوتین نارنجیت.خط سینه هات هم که از بالای لباست پیداست.هر چند اینا رو من دیگه دیدم.برای من پوشاندنی وجود نداره.
+عوضی هیز.
*خودت اینطور میخوای
*میدی بخورمشون؟
+افشین پاشو برو.به روت خندیدما

با خنده بلند شدم و موقع رفتن توی حالچه ورودی برگشتم و سینه هاش رو دو دستی گرفتم و یه فشار دادم و تا اومد بزنه روی دستم سریع دستم رو کشیدم و دوباره دوتا زدم زیر ممه هاش
بعد گفتم
*اخه باسنت هم خوبه.ازت چرا بگذرم اخه
یه اخم کرد و
+کاری نداری؟خدافظ

*دلت میاد؟
+اره خیلی هم راحت
*فقط ببینمشون
+دیگه این بار توی تله تو نمیافتم

با خنده خدافظی کردم و امدم بیرون.همون سر کوچشون وایسادم و فیلتر شکن رو روشن کردم که توی تلگرام پیام اومد.باز کردم دیدم یه عکس از سمت مادر خانممه.از این عکسا که تایمر داره.سریع باز کردم و دیدم بله همین الان برام از سینه هاش عکس گرفته و فرستاده.
نوشته بود.
+بفرما امدی خانه چیزی ندادم بخوری گفتم به جاش اینا رو ببین.
عالی بود.حسابی سرحال شدم
سریع نوشتم
*تا فردا.
۱۶ابان
ساعت ۴عصر از حمام بیرون آمدم
شادی گفت چه خبره؟امروز دوبار دوش میگیری صبح و الان
*صبح برای مدرسه بود.الان عرق کردم.میخوام برم مغازه.
شادی گفت باشه و لیست خریدای کیک پزیش رو داد و منم لباس پوشیدم و مستقیم رفتم خونه مامانِ شادی

سریع و بی پروا زنگ زدم و کمی طول کشید درب رو باز کنه.دیگه روم باز شده بود.میدونستم از طرف اون اتفاقی نمیافته.خیالم راحت بود
رفتم بالا و دیدم جلوی درب وایساده کمی هم مضطرب هستش
بدون این که چیزی بگه رفتم داخل و توی همون حالچه ورودی گفت
+چیزی شده؟
*نه،دیروز گفتم بهت فردا میام.الان فرداست
+افشین ول کن تو رو خدا. یه چیزی بود تموم شد
*واقعا تموم شد؟
+نه پس.بیا بگیرشون
میدونستم مسخره کرد اما سریع سینه هاش رو گرفتم و یه آی گفت و منم ول نکردم هی گفت
+افشین ول کن.جیغ میزنما
*بده بخورم و برم.یه کم
دیدم بی حرکت وایساد.همون لباس دیروزی تنش بود.بوی تنش زیاد شده بود.ولی خوش بو بود.مثل بوی تن شادی.با حوصله دکمه های بالای پیراهنش رو باز کردم و از بالای لباسش سینه هاش رو در اوردم(واای،بازم اون سینه ها.نرم،سفید،نوک بزرگ و برجسته.هاله کمرنگ و منظم) و شروع کردم مالش دادن و خوردن.خیلی زود ولشون کردم و گفتم
*امدم که فکر نکنی از فکرشون بیرون میام.و درب رو باز کردم و رفتم
یک ساعتی شد پیام داد
+خیلی پررویی
منتظرش بودم
*میدونم ولی واقعا خیلی دوست دارم بخورمشون.
دیگه چیزی نگفت
۱۷ابان.
صبح ساعت حدودا ۹:۳۰سر کلاس بودم و زنگ املای بچه ها بود.داشتم تصحیح میکردم یه پیام امد
مامان شادی بود
+هدف از این کارات چیه افشین؟
*سلام،خوبی؟کدوم کار؟این دو بار رو میگی؟
*اولیش رو که با هم بودیم.دومی هم خیلی دوست داشتم ببینمشون و دیروزش خودت شروع کردی مجدد!
*ولی دیگه تکرار نمیشه.
+واقعا میگی!؟تکرار نمیشه؟
*اره واقعا.
+پریا میگفت تو برای مامانش امپول زدی!!!
(پریا خواهرزاده شادی هستش.دختر رویا.رویا سال گذشته فهمیدیم مبتلا به سرطان سینه شده.چون قبل از معلم شدنم توی یه مرکز سرطان کار میکردم.خیلی از کاراش رو من انجام دادم.اون روزا به خاطر دارو های شیمی درمانی بدن درد شدیدی داشت.دکتر براش دگزامتازون تجویز کرد و چون حالش بد بود با شادی رفتیم خونشون دارو رو بدیم بهشون که برن بزنن.شادی گفت تو براش بزن.منم گفتم نه.بیرون بزنن بهتره.حقیقتش از شوهر رویا خجالت میکشیدم. رویا اولش امتناع کرد.اما شوهرش گفت چه ایرادی داره.افشین جان براش بزن.آمپول رو زدم و تمام شد.هیچ اتفاقی هم نیفتاد اما بعدش با الهام خواهر دومی شادی به بهانه آمپول و فهمیدمش و اینا ماجرا داشتیم)
یه لحظه ترسیدم که از ماجرای من و الهام خبردار شده ولی خودمو نباختم و گفتم
*بله.یک بار بود.زمان شیمی درمانیش.چرا؟
+هیچی.نگفتی بلدی آمپول بزنی!
*شادی که گفته بود.
+نمیدونستم برای غیر از شادی هم میزنی
*فقط برای رویا بود و تمام

دیگه چیزی نگفت
امروز ۲۱ ابان.توی مغازه نشستم و دارم این ماجرا رو مینویسم.
اگر دوست داشتین ماجرای الهام رو هم مینویسم.
ببخشید.قسمت سکسی نداشت و صرفا برای عمل به قولم نوشتم.

اما کمی باید توضیح بدم
دیگه نمیخوام با مادر خانمم سکس یا ماجرایی داشته باشم.دلایل زیادی داره
دوم.مادر خانمم ۱۵سالگی ازدواج کرده و ۱۶سالگی صاحب رویا شدن.یک سال بعد الهام امده و سه سال بعدش شادی.پس میتونه سن مادر خانمم ۴۷باشه سن رویا ۳۱ و سن الهام۳۰.شادی هم ۲۷سالشه.
منم ۳۲سالمه.
اینم بگم.رویا بعد از شیمی درمانی و پرتو درمانی سرطانش کنترل شده و الان سلامتیش رو بدست اورده.
پدرشون هم وقتی ۲۰سالش بوده ازدواج کرده و به خاطر سرطان روده قبل از ازدواج من و شادی فوت شده.
بازم ممنونم که خوندین
اگر حمایتتون خوب باشه ماجرای خودم و الهام رو خیلی زود منتشر میکنم.
سپاسگزارم افشین

نوشته: Emerald88

بازدید 18,055

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

3 پاسخ به “آشفتگی”

  1. ریدم تو اون جمجمه بدون مغزت با این داستانت بدبخت کم بکش داری کسخل میشی فردا پس فرداست کارتن خواب بشی زنت از مردا دیگه تامین‌بشه

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید