داستان پیچیده‌ی منو ناظم مدرسه

تازه ۱۸ سالم پر شده بود. یه جورایی گیج بودم؛ نه بچه بودم، نه هنوز مردِ کامل. تو اون گیر و دار، تنها چیزی که دلم رو قرص می‌کرد، دیدن آقای رضایی بود. ناظم مدرسه‌مون که جذبه‌اش دیوار رو می‌لرزوند، ولی من یه چیز دیگه تو چشماش می‌دیدم.
یه روز که مدرسه تعطیل شد، موندم. آقای رضایی تو دفترش تنها نشسته بود. شنیده بودم تازه از زنش جدا شده و حال روحیش خوش نیست. به بهانه خداحافظی رفتم تو. سرش رو که بالا آورد، دیدم اون کوه غرور، چقدر چشماش خسته‌ست.
نشستم روبروش. اولش ساکت بودیم، ولی کم‌کم سفره دلش باز شد. از تنهاییش گفت، از اینکه خونه چقدر براش ساکت و سرده. من فقط گوش می‌دادم. اما تو دلم یه غوغای دیگه بود.
هر بار که با اون صدای بم و مردونه‌اش اسمم رو صدا می‌زد، دلم می‌ریخت. نه فقط یه دوست داشتن ساده؛ یه حسِ عجیب بود. وقتی با تحکمِ مهربونش بهم می‌گفت: «تو پسر خوبی هستی، حواست به خودت باشه»، من قند تو دلم آب می‌شد.
دوست نداشتم نصیحتش کنم یا هم‌قدش بشم؛ دلم می‌خواست کوچیکش باشم. دلم می‌خواست اون بگه و من بگم «چشم».
اون روزا که می‌رفتیم بیرون قدم می‌زدیم، وقتی کنارش راه می‌رفتم و سایه‌اش می‌افتاد روم، احساس امنیت می‌کردم. اون دنبال یه گوش شنوا بود برای دردِ جداییش، ولی من داشتم خودم رو پیدا می‌کردم.
یه بار که داشت با همون اخمِ جذابش دعوام می‌کرد که چرا دیر رفتم خونه، یهو ساکت شدم و فقط نگاهش کردم. تو اون لحظه فهمیدم من اصلاً دلم نمی‌خواد «رئیس» باشم. من دلم می‌خواد یکی مثل آقای رضایی بالا سرم باشه. یکی که مدیریتش کنه، یکی که من بتونم خودم رو کامل بسپارم دستش.
فهمیدم اون حسِ «کونی» بودن که شاید بقیه مسخره‌اش کنن یا بد بدونن، برای من یعنی همین. یعنی لذت بردن از اینکه تسلیم باشی، یعنی یکی قوی‌تر از خودت مراقبت باشه و تو با خیال راحت، ظریف و رها باشی.
اون رابطه با آقای رضایی موندگار شد، ولی برای من یه کلاس درس بود. اونجا بود که نقابِ پسرِ خشن رو برداشتم و با دلِ خودم آشتی کردم. فهمیدم من برای این ساخته شدم که تکیه بدم، نه تکیه‌گاه باشم. و چقدر این حس، برام شیرین بود.
داستان کاش همینجوری سطحی میموند ولی چی بگم…
یذره نوشتن راجع بهش سخته باید بیشتر راجع بهش فکر کنم.
ممنون میشم حمایت کنید.

نوشته: Mehrdad

بازدید 10,994

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

8 پاسخ به “داستان پیچیده‌ی منو ناظم مدرسه”

  1. الان این کامنت بود یا داستان بود 😏از چی حمایت کنیم توله

  2. دیوث آخرش چی شد؟ دوست داری مردم فحشت بدن؟ ده بار از اول تا آخر خوندم هیچی نفهمیدم بالاخره بهش کون دادی یا نه ؟ من ازت حمایت نمیکنم برو بمیر

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید