دستهاش رو گرفتم و فشردم و سعی کردم بهش دلداری بدم. وضعیت خنده داری بود، سعی میکردم به کسی دلداری بدم که خودم عامل ناراحتی اش بودم. یه کم که آروم تر شد بهش گفتم:«من چه کاری میتونم بکنم؟ میخواین رابطه ام رو با دکتر بهم بزنم؟» سرش رو بالا آورد و با هیجان گفت:«نه، میخوام یادم بدی چطور زندگی ام رو نجات بدم و دل مهران رو دوباره بدست بیارم.» خندیدم و گفتم:«کوری عصا کش کور دگر شود، من اگه بیل زن بودم باغچه خودم رو بیل میزدم.» پرسید:«چی شد که این کاره شدی؟» گفتم:«پدرم معتاد بود، مادرم تن فروشی میکرد پول تریاک بابا رو در بیاره، خودش هم معتاد شد و یواش یواش منو تو خط آورد، ولی من روشم فرق میکنه. تنها شانسی که در زندگی ام داشتم بر و رو بوده. مردهای پولدار رو تور میکنم و پول درمیارم.» لبخندی زد و گفت:« آره، تو خیلی خوشگلی. نمیتونم از خوشگلی باهات رقابت کنم، اما من هیچکی در زندگیم ندارم. پدرو مادرم فوت کردن و تنها خواهرم استرالیاست و با هم هم قهریم. مهران مرد خوبیه، ولی خیانتکاره، راستش حس میکنم یه کم هم تقصیر خودمه. من در تمام سالهای زندگیم فقط حواسم به نماز و روزه و ماه محرم صفر و ماه رمضون بوده. راستش مامانم هم یادم نداد. گفتم شاید بشه بهت یه پولی بدم یه کم راه و چاه رو یادم بدی. من پنجاه میلیون بهت میدم.»
پیشنهاد اغوا کننده ای بود. بیدرنگ یه چک بیست و پنج میلیونی بهم داد و قرار شد فردا ساعت چهار تو آپارتمانش تو زعفرانیه ببینمش.
یه آپارتمان بزرگ و لوکس تو زعفرانیه. بدون روسری و مانتو اومده بود. میشد دید که انصافا بدون چادر و چاقچور زیباست. اولین سوالش این بود که چی کار کنم که رابطه مون بیشتر بشه؟ بهش گفتم:«خودت پیش قدم شو، البته نرو به شوهرت بگو بیا منو بکن، ولی خودتو لوس کن، لوس لوسی حرف بزن، با معامله شوهرت حرف بزن، تا حالا این کارا رو کردی؟» سری به علامت نفی تکون داد. بعد آروم پرسید:«چه پوزیشنی خوبه که خوشش میاد؟ کجای بدنت بیشتر جذبش میکنه؟ آخه میدونی من سینه هام خیلی کوچیکه؟» گفتم:«نگران نباش، شوهرت مثل هشتاد نود درصد مردای ایرانی عاشق کونه. خیلی با پستون کار نداره.» با کنجکاوی پرسید:« تا حالا سکس از پشت هم داشتید یا فقط از جلو سکس داشتید؟» گفتم:«ببین تا زمانی که میگی پشت و جلو و سینه اون جذبت نمیشه، باید درتی حرف بزنی.» با دست زدم روی لمبر کونم و گفتم:«ببین این کونه، کون. این یکی هم کص، کص. اینا هم پستون هستن.» سرش رو برگردوند و گفت:«نه، صد سال من نمیتونم اینجوری حرف بزنم» با دستم چونه اش رو برگردوندم و گفتم:««راضیه، بگو کون، کس، کیر» باز امتناع کرد. ناگهان فکری به سرم زد. یواش دکمه های شلوارم رو باز کردم و بلند شدم و ناگهان در یه حرکت سریع پشت به اون شلوار و شورتم رو دادم پایین و کونم لخت جلوی صورتش قرار گرفت.
چند لحظه مات و مبهوت نگاه میکرد و بعد پکی زد زیر خنده و گفت:«دختر چقدر تو بیحیایی؟؟!!» کصم رو هم بهش نشون دادم و گفتم:«معرفی میکنم، راضی جون کص، کص جون راضیه» و بعد گفتم:«راضیه اسم این چیه؟» آروم و زیر لب در حالیکه از خجالت سرخ شده بود گفت:«کص» گفتم:«چی؟؟بلندتر بگو، کون رو هم بگو» با صدایی اندکی بلند تر گفت:«باشه بابا کس، کون، پستون» گفتم:«حالا جواب سوالت رو میدم، آره من به شوهرت کون دادم، بیشتر وقتها کون میخواد و میدونه که اگه هدیه خوبی برام نگرفته باشه از کون خبری نیست» پرسید:«ولی میگن خیلی درد داره؟» گفتم:« میگن؟؟!! یعنی تا حالا هیچوقت تجربه نکردی؟»جواب داد «-نه، هیچوقت، مکروهه. خدا و رسولش هم گفتن از جلو، ببخشید کص»
گفتم:«ولی شوهرت که عشق کونه. راستش اگه بگم درد نداره که دروغ گفتم، به خصوص اگه پارتنرت ناشی باشه. البته شوهرت استاده. همیشه اول سوراخ کونمو خوب میلیسه. بعد انگشت میکنه. بعضی از زنا خیلی حال میکنن حتی ممکنه ارضا هم بشن، اما من ارضا نمیشم اما اگه خوب گشاد شده باشه کیف میده»
نوشته: همشهری کین
4 پاسخ به “دختر حاجی (۲)”
قربون کس و کون و کیر و پستونت یکمی بیشتر بنویس اندازه دوتا پیامک بیشتر نیس ۲ دقه زمان برد واسه خوندنش
شاید یه روزی انسانها بتونن انقدر تو زندگیاشون منطقی رفتار کنن اما اون روز الان نیستاحساسات یه زن اونم یه زن شرقی اونم ایرانی با این کهن الگو ها و ریشه ها هیچ وقت نمیزاره یه گفتگو اینقدر راحت با فاحشه شوهرش داشته باشهولی از دید داستان بودنش خب داستانه دیگه ولی چون احتمال واقعی بودنش تو ذهنمون کمه ارتباط باهاش نگرفتم 🙏
اون قسمت نوشتی هیچ لایکی نگرفتیاینم که نگرفته تا الان
بقیش هم بنویس