سلام دوستان مملیم
سری قبل از گی با مهرشاد (پسرعمم)براتون نوشتم و گفتم سری بعد از رابطه دیگمون که چهلم مادربزرگم بود براتون میگم👇
چند هفته پیش بود که چهلم مادربزرگم بود و ساعت ۴ قرار بود بریم سرخاک و بعد از اون بریم خونه مامان بزرگ برای پذیرایی و شام اینطور چیزا
ساعت ۶ بود همه رسیده بودیم خونه مامانبزرگم و خب منم مهرشاد و بعد از اون قضیه دیگه ندیدم موقعی که اون میومد خونه مامان بزرگم من نبودم و همینطور برعکس وقتی من میرفتم اون نبودش
مهرشاد سرخاک نتونسته بود بیاد و زودتر رفته بود خونه مامان بزرگم
ما رسیدیم و خب سلامعلیک کردیم با همه و نشستیم تا بقیه فامیل بیان
مهرشاد اومد سلام و احوالپرسی گرمی داشت باهام منم روم نمیشد بهش نگاه کنم خجالت میکشیدم ازش
هوا تاریک شد و همه مهمونا اومده بودن منم نشسته بودم با گوشیم بازی میکردم مث بچه ها
مهرشاد اومد بغل دستم نشست شروع کرد به حرف زدنو سوال پرسیدن که چخبر از کلاساتو ایناها منم یهحالت خجالتیی جواب میدادم گفت پاشو بریم دمدر حیاط یه دودی بگیریم حال هوای تو هم عوض میشه ممد
من گفتم نه بابا حوصله ندارم باز یکی میاد میبینه میگن سیگار میکشی و ایناها(سیگاری نیستم ولی خب فامیله دیگه منتظر یه چیزین که خراب کنن آدمو) گفت پاشو بریم چیزی نمیشه منم گفتم بریم خب
رفتیم دم حیاط گفت بیا بریم رو پله خونه خانم احمدی(همسایه روبهرو خونه مامان بزرگ) بشینیم
نشست سیگارشو روشن کرد منم عادت دارم اکثرا به یک جا خیره میشم و کلا کر میشم
یه صدای پچ پچ شنیدم ولی خب حواسم کلا یجای دیگه بود زد رو پام با یه لحنی گفتش محمد از دست من ناراحتی؟ سر چیزی که تموم شده هنوز دلخوری از دستم؟
منم گفتم نه مگه چی شده گفت تو تلگرام بهت چندبار مسیج دادم اصلا سین نزدی(من تلگرام رو هر چند وقت یبار میام اونم برای چک کردن گروه کلاس زبانم ببینم چی به چیه) گفتم من اصلا تلگرام نمیرم هر از گاهی میرم گروه کلاسیم رو چک میکنم
گفت اخه میدیدم آخرین بازدیدت تازه بوده ولی هنوز مسیج منو ندیدی گفتم با خودم احتمالا از دست من دلخور شدی منم گفتم نه تلگرامم قضیهش اینه مهرشاد با خنده گفت پس دلخور نشدی ازم؟ خندیدم گفتم چی بگم من الان
گفت هیچی شوخی کردم باهات یهچیزی گفتم همینطوری جو عوض بشه
رفتیم تو خونه تلگرام رو باز کردم دیدم 8 تا پیام داده بهم که خیلی بهم حال داد و از اینجور حرفا ۳ تا پیام اخرش شب بخیر بود با از این 🖇 سنجاقا و قلب بنفش
جا خوردم یکم اولش فکر میکردم مهرشاد استریته
ولی خب اگر استریته چرا قلبو این سنجاق را برای من فرستاده؟
ذهنم درگیر این حرکتش شده بود
مهرشاد جای بقیه بچه های فامیل نشسته بود من رو پله نشسته بودم
برگشتم تیکه دادم به دیوار و پاهامو رو نرده گذاشتم و به مهرشاد خیره شده بودم(همون مدلایی که کلا کر میشم) و همش فکر میکردم اگه یکی از همین بچها بفهمن آبروم تو فامیل میره و هیچکس دیگه نه محلم میده نه روم حساب باز میکنه
تو فکر بودم با خودم عمه بزرگم صدام زد گفت عمه بیا سفره رو پهن کنید میخوان ظرفا بچینن و غذارو بیارن
سفره رو پهن کردیم با پسر عمه کوچیکم نشستیم سر سفره مهرشادم اومد روبهروی من نشست
منم بهبهانه اینکه برم دیس برنجو اینارو بیارم پاشدم رفتم آشپزخونه سرخودمو بندکردم شام رو خوردن همه دیگه موقع جمع کردن سفره من نشستم گفتم دستم درد گرفته نمیتونم جمع کنم یه موقع ظرف ها میفتن میشکنن
گوشیمو برداشتم برم اینستاگرام بگردم دیدم مهرشاد مسیج داده بم نوشته این کارات یعنی چی ممدجان بیرون یهچی میگی اینجا یهکار دیگه میکنی
منم نوشتم براش بعدا توضیح میدم برات بزار یکم خلوت بشه خونهمامانجان دیدم سریع گوشیش رو چک کرد ولی جوابمو نداد
همه رفته بودن بچز خانواده عمم با عمو کوچیکم
عموم گفت امشب یکی خونه مامان بمونه من امشب برم خونه فردا صبح زود میرم کوه
مهرشاد گفت من هستم دایی برو
عمم گفت چی میگی مهرشاد تنها تو این خونه بمونی چی بشه بیا بریم خونه مهرشادم گفت نه مامان بچه نیستم نمیترسم که خونه نمیخواد منو بخوره که ساعت ۱شبه ۴ساعت دیگه صبحه عمم گفت پس با یکی از بچه ها بمون شب
داداشش که بهونه آوردن پیچوندن گفتن خستهایمو اینجور حرفا(یکیشون نبود اون یکی هم دلیلای مسخره میاورد که مامان شب تنهاس خونه از اینطور حرفا)
عمم گفت محمد جون عمه تو شب هستی جای مهرشاد هم تنها نیستید هم باز فردا صبح ما میایم ظرف هارو می خواهیم بشوریم منم قبول کردم بابامم گفت اره میمونه چیزی نمیشه دیگه عمم و عموم رفتن بابامم همه چیزو چک کرد که مشکلی نباشه با مامانم رفتن خونه
مهرشاد خندید گفت خب ممد گفتی بزاره خلوت بشه بهم میگی چی میخواستی بگی؟
منم گفتم ببین مهرشاد درسته یه چیزی بین ما دوتا پیش اومد اون روز صبح خونه شما ولی دیگه بیا تموم کنیم من عصری که رو پله بودم دیدم با بچه ها حرف میزدی منم با خودم گفتم اگه یهبار فقط یهبار از دهنت بپره یه چیزی سوتی بدی دیگه بسه ابروم میره
بهم نگاه کرد بلند زد زیر خنده با تمسخر پرسید حالا به چه دلیل باید از دهنم بپره
گفتم دیگه حرفه بین صحبتاتون پیش میاد
گفت خره من اگر میخواستم چیزی بگم به کسی که همون روز ظهرش سر سفره به یکی میگفتم
بعد هم اگر میخواستم آبروت رو ببرم انقدر حرف بهت تو تلگرام نمیزدم
گفتم آخرش که یکی میفهمه گفت مگه تو خودت بگی از طرف من که صدا در نمیاد خندید رفت تو اتاق لباسشو عوض کرد اومد رو زمین سه چهار تا بالشت گذاشت لم داد گفت برو برو پسر جان لباساتو عوض کن به ایناهام فکر نکن
گفتم لباس ندارم با همین شلوار لیمم گفت تو کمد لباسا شلوار دایی رضا رو بردار بپوش اندازتم هست
رفتملباسم رو عوض کردم شلوارمم در اوردم حالا هرچی میگردم شلوار نیست بهش گفتم مهرشاد پاشو بیا اینجا شلوار نیستش مهرشاد اومد تو اتاق گفت خب جوجه نیست که نیست یهو شلوارشو کشید پایین داد من با شورت رفت نشست
منم رفتم تو حیاط دستشویی اومد بالا دهنمو شستم (مسواک نبرده بودم به یه سختی شستم دهنمو) رختخواب را پهن کردم دراز کشیدم مهرشادم گفت چیه بچه از چی خجالت میکشی بیا بغلم بخواب
گفتم مهرشاد پس من خیالم از طرف تو راحت باشه؟ گفت از دیوار صدا در بیاد از من در نمیاد
دستشو دراز کرد رفتم رو دستش خوابیدم دستشو جمع کرد لبامو میبوسید و میخوردشون منم سری قبل خیلی خوشم اومده بود باهاش همراهی کردم تو همون حین لب بازی لباسش رو درآورد از تنش لباس منم دراورد و با بدنم بازی میکرد
سینه هامو گرفته بود با نوکشون بازی میکرد من شق کردم حشرم زد بالا لبامو از رو لباش برداشتم رفتم پایین تر شورتش رو کشیدم پایین کیرش نیمه خواب بود و تازه شیو کرده بودش یکم زبون زدم سرشو کامل بیدار شد منم شروع کردم به خوردن بهم گفت همون رو بچرخ بیا رو شکمم من با سوراخت بازی کنم جا باز کنه
رفتم رو شکمش براش ساک میزدم اونم با انگشتاش سوراخمو ماساژ میداد و انگشتم میکرد داشتم حال میکردم تو فضا بودم
فکرشو بکن داری کیر میخوری یکی هم داره انگشتت میکنه
دوتا انگشتش رو کرد توم دردم اومد ولی چیزی نگفتم نگه داشت یواش یواش فشار میداد تو در میاورد (حدود ۵ یا ۶ دقیقه داشتم میخوردم هرکی دیگه بود ابش اومده بود ولی این هنوز پیش ابش هم نیومده بودش) گفت مملی جونم اینسری اوله که میخوام بکنم توش شاید خون بیاد یا خیلی دردت بگیره هرجا که فکر کردی درد شدید داری بهم بگو من بکشم بیرون باشه؟
گفتم باشه
کیرشو تنظیم کرد (قبلشم خیلی تف زد که لیز بشه) خیلی یواش هل داد انگار یه تیراهن کردن توم دردم گرفت ولی هیچی نگفتم بهش پاهام رو شونه هاش بود و با دستم سوراخمو باز نگه داشته بودم
مهرشاد داشت یواش یواش میکرد توش منم ناخودآگاه از بغل چشمام اشک می ریخت مهرشاد دید گفت چرا نمیگی بهم بچه سرشو کشید بیرون سوراخم نبض میزد بهش گفتم چرا کشیدی گفت نمیخوام درد بکشی که (قشنگ چمو خم منو بلد بود چیا بگه که من خوشم میاد) گفتم نه راحت باش گفت مطمئن؟ گفتم مطمئن
سرشو گذاشت با یه فشار یواش رفت تو گفت عه چه راحت بود خندیدم دستشو اورد نزدیک صورتم و با انگشتاش روی صورتم میکشید حس کردم یه چیزی میخوره به کونم میخارید اومد بخارونم دیدم تا خایه کرده تو کونم ولی اصلا اون دردو نداشت با لحن خنده گفت چیه میخاره؟گفتم اره خندید گفت دیگه گشاد شدی تلمبه هاشو سریع کرد گفت به شونه بخواب یه پاتو بده بالا گفتم چشم گفت قربون چشمت خوابیدم یه پام رو دادم بالا کیرشو بدون تف گذاشتش راحت رفت تو کونم
محکم تلمبه میزد میگفت دیدی ممد اخر برا خودم شدی من چیزی نمیگفتم ولی دیگه اه و نالم شروع شده بود مهرشاد کیرشو میکشید بیرون با فشار تا خایه میکرد تو کونم لاله گوشمو میخورد منم شده بودم مثل یه جنده
یهو ابم ریخت رو فرش گفت عه ممد چکار کردی خندیدم
به پوزیشن اول گفت بخواب پاهامو گذاشت رو شونش با کیرم بازی کرد یکم از آبم مونده بود ریخت رو نافم مهرشادم برداشت زد سر کیرش کرد تو کونم
صدای شالاپ شلوپ میداد کونم دیگه بازه باز شده بود تا ته فشار میداد خم میشد یه لب میگرفت باز میرفت بالا
بهم گفت داره میاد آبم چکارش کنم ممد گفتم هرکار دوست داری بکن کیرشو در اورد با صدای بلند گفت دهنتو باز کن باز کردم منم ریخت تو دهنم یکمش هم ریخت دور لبم آبش شیرین بود عجیب بود برام چون آب قاعدتا شوره با انگشتش دور لبمو پاک کرد انگشتشو زد سرزبونم گفت بخور عزیزم منم انگشتشو خوردم
گفت مرسی ازت محمد جون منم گفتم همه کاره خودت بودی رفتم توالت فرنگی که بالا بود خودمو شستم و اب گرفتم توی کونمو
سوراخم خونی شده بود اب که میگرفتم میسوخت
خلاصه خودمو شستم صورتش اب زدم اومد بیرون دیدم مهرشاد هنوز لخته همونطوری دراز کشیده
بهش گفتم چی شده بس نبود برات مهرشاد؟
گفت تو خیلی خوبی قدر خودتو بدون
گفتم باشه ولی مهرشاد یادت هست که چی گفتی دیگه؟ گفت خیالت راحت باشه منم برق اتاق رو روشن گذاشتم ولی برق پذیرایی رو خاموش کردم تو بغلش لخت خوابیدم مثل بچه ها نزدیکای صبح پاشدم برم دستشویی دیدم مهرشاد غرق خوابه روش پتو انداختم سرما نخوره رفتم دستشویی اومد باز خوابیدم صبح بیدارم کرد گفت پاشو شیرمرد الان میان میبینن لختیم داستان میشه
رفتم لباسامو پوشیدم حالا اومدم بشینم مگه میشد بشینی اینقدر درد میکنه سوراخم
مهرشاد فهمیدم خندید گفت حسابی باز شد یا برو رو مبل بشین من صبحونه رو میارم برات
نون پنیر اورد خوردیم خیلی حال داد بهم صبحونه گفتم مملی از این به بعد دیگه با خودم باش منم هواتو دارم هرچی بگی همونه
گفتم فقط یهطوری رفتار نکن که بقیه خبردار بشن توی جمع بیش از حد بهمن اهمیت نده گفتم باشه بعد بوسم کرد یه گاز کوچیکم هم گرفت ازم
لباساشو پوشید دیگه منتظر بقیه بودیم بیان
تو همون ساعت هام در حد ۱۵ دقیقه اومد بغلم کرد و لبو ایناها گرفتیم از همدیگه
این بود داستان چهلم مامان بزرگم
دوتا رابطه دیگه هم داشتیم باهمدیگه که اگر موافق بودید براتون میزارم
ببخشید اگر جایی غلط املایی داشتم 😄🖇💜
سری قبل از گی با مهرشاد (پسرعمم)براتون نوشتم و گفتم سری بعد از رابطه دیگمون که چهلم مادربزرگم بود براتون میگم👇
چند هفته پیش بود که چهلم مادربزرگم بود و ساعت ۴ قرار بود بریم سرخاک و بعد از اون بریم خونه مامان بزرگ برای پذیرایی و شام اینطور چیزا
ساعت ۶ بود همه رسیده بودیم خونه مامانبزرگم و خب منم مهرشاد و بعد از اون قضیه دیگه ندیدم موقعی که اون میومد خونه مامان بزرگم من نبودم و همینطور برعکس وقتی من میرفتم اون نبودش
مهرشاد سرخاک نتونسته بود بیاد و زودتر رفته بود خونه مامان بزرگم
ما رسیدیم و خب سلامعلیک کردیم با همه و نشستیم تا بقیه فامیل بیان
مهرشاد اومد سلام و احوالپرسی گرمی داشت باهام منم روم نمیشد بهش نگاه کنم خجالت میکشیدم ازش
هوا تاریک شد و همه مهمونا اومده بودن منم نشسته بودم با گوشیم بازی میکردم مث بچه ها
مهرشاد اومد بغل دستم نشست شروع کرد به حرف زدنو سوال پرسیدن که چخبر از کلاساتو ایناها منم یهحالت خجالتیی جواب میدادم گفت پاشو بریم دمدر حیاط یه دودی بگیریم حال هوای تو هم عوض میشه ممد
من گفتم نه بابا حوصله ندارم باز یکی میاد میبینه میگن سیگار میکشی و ایناها(سیگاری نیستم ولی خب فامیله دیگه منتظر یه چیزین که خراب کنن آدمو) گفت پاشو بریم چیزی نمیشه منم گفتم بریم خب
رفتیم دم حیاط گفت بیا بریم رو پله خونه خانم احمدی(همسایه روبهرو خونه مامان بزرگ) بشینیم
نشست سیگارشو روشن کرد منم عادت دارم اکثرا به یک جا خیره میشم و کلا کر میشم
یه صدای پچ پچ شنیدم ولی خب حواسم کلا یجای دیگه بود زد رو پام با یه لحنی گفتش محمد از دست من ناراحتی؟ سر چیزی که تموم شده هنوز دلخوری از دستم؟
منم گفتم نه مگه چی شده گفت تو تلگرام بهت چندبار مسیج دادم اصلا سین نزدی(من تلگرام رو هر چند وقت یبار میام اونم برای چک کردن گروه کلاس زبانم ببینم چی به چیه) گفتم من اصلا تلگرام نمیرم هر از گاهی میرم گروه کلاسیم رو چک میکنم
گفت اخه میدیدم آخرین بازدیدت تازه بوده ولی هنوز مسیج منو ندیدی گفتم با خودم احتمالا از دست من دلخور شدی منم گفتم نه تلگرامم قضیهش اینه مهرشاد با خنده گفت پس دلخور نشدی ازم؟ خندیدم گفتم چی بگم من الان
گفت هیچی شوخی کردم باهات یهچیزی گفتم همینطوری جو عوض بشه
رفتیم تو خونه تلگرام رو باز کردم دیدم 8 تا پیام داده بهم که خیلی بهم حال داد و از اینجور حرفا ۳ تا پیام اخرش شب بخیر بود با از این 🖇 سنجاقا و قلب بنفش
جا خوردم یکم اولش فکر میکردم مهرشاد استریته
ولی خب اگر استریته چرا قلبو این سنجاق را برای من فرستاده؟
ذهنم درگیر این حرکتش شده بود
مهرشاد جای بقیه بچه های فامیل نشسته بود من رو پله نشسته بودم
برگشتم تیکه دادم به دیوار و پاهامو رو نرده گذاشتم و به مهرشاد خیره شده بودم(همون مدلایی که کلا کر میشم) و همش فکر میکردم اگه یکی از همین بچها بفهمن آبروم تو فامیل میره و هیچکس دیگه نه محلم میده نه روم حساب باز میکنه
تو فکر بودم با خودم عمه بزرگم صدام زد گفت عمه بیا سفره رو پهن کنید میخوان ظرفا بچینن و غذارو بیارن
سفره رو پهن کردیم با پسر عمه کوچیکم نشستیم سر سفره مهرشادم اومد روبهروی من نشست
منم بهبهانه اینکه برم دیس برنجو اینارو بیارم پاشدم رفتم آشپزخونه سرخودمو بندکردم شام رو خوردن همه دیگه موقع جمع کردن سفره من نشستم گفتم دستم درد گرفته نمیتونم جمع کنم یه موقع ظرف ها میفتن میشکنن
گوشیمو برداشتم برم اینستاگرام بگردم دیدم مهرشاد مسیج داده بم نوشته این کارات یعنی چی ممدجان بیرون یهچی میگی اینجا یهکار دیگه میکنی
منم نوشتم براش بعدا توضیح میدم برات بزار یکم خلوت بشه خونهمامانجان دیدم سریع گوشیش رو چک کرد ولی جوابمو نداد
همه رفته بودن بچز خانواده عمم با عمو کوچیکم
عموم گفت امشب یکی خونه مامان بمونه من امشب برم خونه فردا صبح زود میرم کوه
مهرشاد گفت من هستم دایی برو
عمم گفت چی میگی مهرشاد تنها تو این خونه بمونی چی بشه بیا بریم خونه مهرشادم گفت نه مامان بچه نیستم نمیترسم که خونه نمیخواد منو بخوره که ساعت ۱شبه ۴ساعت دیگه صبحه عمم گفت پس با یکی از بچه ها بمون شب
داداشش که بهونه آوردن پیچوندن گفتن خستهایمو اینجور حرفا(یکیشون نبود اون یکی هم دلیلای مسخره میاورد که مامان شب تنهاس خونه از اینطور حرفا)
عمم گفت محمد جون عمه تو شب هستی جای مهرشاد هم تنها نیستید هم باز فردا صبح ما میایم ظرف هارو می خواهیم بشوریم منم قبول کردم بابامم گفت اره میمونه چیزی نمیشه دیگه عمم و عموم رفتن بابامم همه چیزو چک کرد که مشکلی نباشه با مامانم رفتن خونه
مهرشاد خندید گفت خب ممد گفتی بزاره خلوت بشه بهم میگی چی میخواستی بگی؟
منم گفتم ببین مهرشاد درسته یه چیزی بین ما دوتا پیش اومد اون روز صبح خونه شما ولی دیگه بیا تموم کنیم من عصری که رو پله بودم دیدم با بچه ها حرف میزدی منم با خودم گفتم اگه یهبار فقط یهبار از دهنت بپره یه چیزی سوتی بدی دیگه بسه ابروم میره
بهم نگاه کرد بلند زد زیر خنده با تمسخر پرسید حالا به چه دلیل باید از دهنم بپره
گفتم دیگه حرفه بین صحبتاتون پیش میاد
گفت خره من اگر میخواستم چیزی بگم به کسی که همون روز ظهرش سر سفره به یکی میگفتم
بعد هم اگر میخواستم آبروت رو ببرم انقدر حرف بهت تو تلگرام نمیزدم
گفتم آخرش که یکی میفهمه گفت مگه تو خودت بگی از طرف من که صدا در نمیاد خندید رفت تو اتاق لباسشو عوض کرد اومد رو زمین سه چهار تا بالشت گذاشت لم داد گفت برو برو پسر جان لباساتو عوض کن به ایناهام فکر نکن
گفتم لباس ندارم با همین شلوار لیمم گفت تو کمد لباسا شلوار دایی رضا رو بردار بپوش اندازتم هست
رفتملباسم رو عوض کردم شلوارمم در اوردم حالا هرچی میگردم شلوار نیست بهش گفتم مهرشاد پاشو بیا اینجا شلوار نیستش مهرشاد اومد تو اتاق گفت خب جوجه نیست که نیست یهو شلوارشو کشید پایین داد من با شورت رفت نشست
منم رفتم تو حیاط دستشویی اومد بالا دهنمو شستم (مسواک نبرده بودم به یه سختی شستم دهنمو) رختخواب را پهن کردم دراز کشیدم مهرشادم گفت چیه بچه از چی خجالت میکشی بیا بغلم بخواب
گفتم مهرشاد پس من خیالم از طرف تو راحت باشه؟ گفت از دیوار صدا در بیاد از من در نمیاد
دستشو دراز کرد رفتم رو دستش خوابیدم دستشو جمع کرد لبامو میبوسید و میخوردشون منم سری قبل خیلی خوشم اومده بود باهاش همراهی کردم تو همون حین لب بازی لباسش رو درآورد از تنش لباس منم دراورد و با بدنم بازی میکرد
سینه هامو گرفته بود با نوکشون بازی میکرد من شق کردم حشرم زد بالا لبامو از رو لباش برداشتم رفتم پایین تر شورتش رو کشیدم پایین کیرش نیمه خواب بود و تازه شیو کرده بودش یکم زبون زدم سرشو کامل بیدار شد منم شروع کردم به خوردن بهم گفت همون رو بچرخ بیا رو شکمم من با سوراخت بازی کنم جا باز کنه
رفتم رو شکمش براش ساک میزدم اونم با انگشتاش سوراخمو ماساژ میداد و انگشتم میکرد داشتم حال میکردم تو فضا بودم
فکرشو بکن داری کیر میخوری یکی هم داره انگشتت میکنه
دوتا انگشتش رو کرد توم دردم اومد ولی چیزی نگفتم نگه داشت یواش یواش فشار میداد تو در میاورد (حدود ۵ یا ۶ دقیقه داشتم میخوردم هرکی دیگه بود ابش اومده بود ولی این هنوز پیش ابش هم نیومده بودش) گفت مملی جونم اینسری اوله که میخوام بکنم توش شاید خون بیاد یا خیلی دردت بگیره هرجا که فکر کردی درد شدید داری بهم بگو من بکشم بیرون باشه؟
گفتم باشه
کیرشو تنظیم کرد (قبلشم خیلی تف زد که لیز بشه) خیلی یواش هل داد انگار یه تیراهن کردن توم دردم گرفت ولی هیچی نگفتم بهش پاهام رو شونه هاش بود و با دستم سوراخمو باز نگه داشته بودم
مهرشاد داشت یواش یواش میکرد توش منم ناخودآگاه از بغل چشمام اشک می ریخت مهرشاد دید گفت چرا نمیگی بهم بچه سرشو کشید بیرون سوراخم نبض میزد بهش گفتم چرا کشیدی گفت نمیخوام درد بکشی که (قشنگ چمو خم منو بلد بود چیا بگه که من خوشم میاد) گفتم نه راحت باش گفت مطمئن؟ گفتم مطمئن
سرشو گذاشت با یه فشار یواش رفت تو گفت عه چه راحت بود خندیدم دستشو اورد نزدیک صورتم و با انگشتاش روی صورتم میکشید حس کردم یه چیزی میخوره به کونم میخارید اومد بخارونم دیدم تا خایه کرده تو کونم ولی اصلا اون دردو نداشت با لحن خنده گفت چیه میخاره؟گفتم اره خندید گفت دیگه گشاد شدی تلمبه هاشو سریع کرد گفت به شونه بخواب یه پاتو بده بالا گفتم چشم گفت قربون چشمت خوابیدم یه پام رو دادم بالا کیرشو بدون تف گذاشتش راحت رفت تو کونم
محکم تلمبه میزد میگفت دیدی ممد اخر برا خودم شدی من چیزی نمیگفتم ولی دیگه اه و نالم شروع شده بود مهرشاد کیرشو میکشید بیرون با فشار تا خایه میکرد تو کونم لاله گوشمو میخورد منم شده بودم مثل یه جنده
یهو ابم ریخت رو فرش گفت عه ممد چکار کردی خندیدم
به پوزیشن اول گفت بخواب پاهامو گذاشت رو شونش با کیرم بازی کرد یکم از آبم مونده بود ریخت رو نافم مهرشادم برداشت زد سر کیرش کرد تو کونم
صدای شالاپ شلوپ میداد کونم دیگه بازه باز شده بود تا ته فشار میداد خم میشد یه لب میگرفت باز میرفت بالا
بهم گفت داره میاد آبم چکارش کنم ممد گفتم هرکار دوست داری بکن کیرشو در اورد با صدای بلند گفت دهنتو باز کن باز کردم منم ریخت تو دهنم یکمش هم ریخت دور لبم آبش شیرین بود عجیب بود برام چون آب قاعدتا شوره با انگشتش دور لبمو پاک کرد انگشتشو زد سرزبونم گفت بخور عزیزم منم انگشتشو خوردم
گفت مرسی ازت محمد جون منم گفتم همه کاره خودت بودی رفتم توالت فرنگی که بالا بود خودمو شستم و اب گرفتم توی کونمو
سوراخم خونی شده بود اب که میگرفتم میسوخت
خلاصه خودمو شستم صورتش اب زدم اومد بیرون دیدم مهرشاد هنوز لخته همونطوری دراز کشیده
بهش گفتم چی شده بس نبود برات مهرشاد؟
گفت تو خیلی خوبی قدر خودتو بدون
گفتم باشه ولی مهرشاد یادت هست که چی گفتی دیگه؟ گفت خیالت راحت باشه منم برق اتاق رو روشن گذاشتم ولی برق پذیرایی رو خاموش کردم تو بغلش لخت خوابیدم مثل بچه ها نزدیکای صبح پاشدم برم دستشویی دیدم مهرشاد غرق خوابه روش پتو انداختم سرما نخوره رفتم دستشویی اومد باز خوابیدم صبح بیدارم کرد گفت پاشو شیرمرد الان میان میبینن لختیم داستان میشه
رفتم لباسامو پوشیدم حالا اومدم بشینم مگه میشد بشینی اینقدر درد میکنه سوراخم
مهرشاد فهمیدم خندید گفت حسابی باز شد یا برو رو مبل بشین من صبحونه رو میارم برات
نون پنیر اورد خوردیم خیلی حال داد بهم صبحونه گفتم مملی از این به بعد دیگه با خودم باش منم هواتو دارم هرچی بگی همونه
گفتم فقط یهطوری رفتار نکن که بقیه خبردار بشن توی جمع بیش از حد بهمن اهمیت نده گفتم باشه بعد بوسم کرد یه گاز کوچیکم هم گرفت ازم
لباساشو پوشید دیگه منتظر بقیه بودیم بیان
تو همون ساعت هام در حد ۱۵ دقیقه اومد بغلم کرد و لبو ایناها گرفتیم از همدیگه
این بود داستان چهلم مامان بزرگم
دوتا رابطه دیگه هم داشتیم باهمدیگه که اگر موافق بودید براتون میزارم
ببخشید اگر جایی غلط املایی داشتم 😄🖇💜
نوشته: مملی
2 پاسخ به “گی با مهرشاد (۲)”
نیاز دارم 09363969767 همه کاری ام میکنم
خوب بود داستانت ولی مهرشاد باید بیشتر هواتو داشت و اول حسابی کونتو با روغن چرب میکرد بعد میکرد تو کونت که اذیت نشیاز اینکه پلمپ کونت بدست فامیل باز شد خوشحالم چون منم اولین بار پسرخالم کونم گذاشت و تا چند سال بهش میدادم