پشت پرده حیا (۱)

نور زرد غروب، از لابه‌لای پرده‌های حریر کرم‌رنگ سالن می‌تابید و خانه در سکوتی سنگین فرو رفته بود. صدای اخبار از تلویزیون بزرگ سالن پخش می‌شد؛ گزارش‌های پدرم از «اغتشاشات» و حرف‌های تکراری درباره امنیت و آرامش کشور.

من روی مبل نشسته بودم و به بخار چای توی فنجان بلور نگاه می‌کردم. خانه‌مان بزرگ و لوکس بود، همه‌چیز به‌ظاهر آرام، اما هر گوشه‌اش بوی تظاهر می‌داد؛ چیزی شبیه نقابی که از روی عادت، سال‌هاست کسی برنداشته.

پدرم تازه از ستاد برگشته بود. هنوز کفش‌هایش را کامل در نیاورده بود که گوشی‌اش زنگ خورد. همان‌طور که به سمت اتاق کارش می‌رفت، صدایش بلند شد:
«بله حاجی، خیالت راحت باشه، اون دو تا رو گرفتیم. نه، نه، با مغازه‌دارم صحبت شده، کسی جرأت نمی‌کنه دوباره شعار بده…»
لحنش همان لحن همیشگی بود، قاطع اما پر از تملق، طوری که آدم نمی‌فهمید برای چه کسی بیشتر دل می‌سوزاند؛ مردم یا قدرتی که به آن چسبیده بود.

مادرم در آشپزخانه مشغول آماده‌کردن شام بود، همان زنی که بیرون از خانه یک بانوی موقر و محجبه تمام‌عیار بود، اما اینجا نقش دیگری بازی می‌کرد. صدای خنده‌های کوتاهش با پدرم از دور به گوش می‌رسید، و زهرا، خواهر کوچکم، با هندزفری و گوشی‌اش روی مبل دیگر لم داده بود، غرق در دنیای خودش.

من فقط نگاه می‌کردم. از بیرون، شاید هنوز همان زینب بودم که همه می‌شناختند؛ دختر بزرگ خانواده، مدرس حوزه، الگوی حیا. اما این خانه، این حرف‌ها، این فضای پر از ریاکاری… کم‌کم باعث می‌شد تصویرم در ذهن خودم هم تار شود.
پدرم تماس بعدی را که گرفت، صدایش را کمی پایین آورد، اما باز هم واضح بود. لحنش عوض شده بود، شیرین‌تر، پر از تعریف و تمجید:
«نه حاج آقا، شما دعا کنید فقط… ما که کاری نکردیم، همه‌چی با راهنمایی شماست. خدا سایه‌تون رو از سرمون کم نکنه.»
مکثی کرد، بعد با خنده‌ای که بیشتر چاپلوسی بود تا صمیمیت، ادامه داد: «بله، بله، گزارش‌ها امشب آماده‌ست، خودم میارم خدمتتون.»

من نگاهم را به فنجان خالی‌ام دوختم، نه چون حرف‌هایش برایم مهم بود، چون تکراری بود. همین جملات را هزار بار در این خانه شنیده بودم. گاهی حس می‌کردم برایش نفس کشیدن هم بدون تأیید “بالادستی‌ها” ممکن نیست.

مادرم از آشپزخانه بیرون آمد، لبخندی مصنوعی روی لب داشت، همان لبخندی که همیشه موقع تعریف کردن از «کارهای بزرگ پدرتون تو ستاد» روی لب‌هایش می‌نشست. بشقاب‌های چینی را روی میز گذاشت، درحالی‌که با هیجان برای زهرا تعریف می‌کرد امروز چند جلسه مهم داشته و چه “تصمیمات بزرگی” گرفته‌اند. زهرا هم بی‌حوصله سری تکان می‌داد و به گوشی‌اش نگاه می‌کرد.

گاهی به خودم می‌گفتم اگر کسی این صحنه‌ها را نمی‌دید، شاید باور می‌کرد ما همان خانواده‌ای هستیم که بیرون نمایش می‌دهیم؛ خانواده‌ای الگوی دین‌داری، حیا و تقوا. اما اینجا، پشت این درهای بسته، همه چیز شکل دیگری داشت. حتی من، که ظاهرم پاک و منزه بود، در درونم سوال‌های بی‌پاسخی داشتم که نمی‌دانستم تا کِی می‌توانم سرکوبشان کنم.
پدرم تماس را قطع کرد و رفت سمت میز ناهارخوری. روی صندلی چرمی نشست و با صدای بلند رو به مادرم گفت:
«امروز بالاخره حاجی گفت که اون پروژه‌ی مقاوم‌سازی روحی رو دست ما میده.»
مادرم ابرو بالا انداخت: «مقاوم‌سازی چی؟!»
پدرم سری تکان داد و گفت: «همون دیگه، اون کلاسای مشاوره‌ای که برای خانم‌های منطقه می‌ذارن، گفتم ما می‌تونیم بهترش رو برگزار کنیم. حاجی هم گفت باشه، تا بودجه‌اش بیاد.»
زهرا که از آن طرف سالن گوش می‌داد، زیر لب خندید و به گوشی‌اش نگاه کرد. من هم نگاه کوتاهی به پدر انداختم؛ معلوم بود حتی نمی‌داند اسم درست برنامه چیست، فقط مهم بود کار به اسم او ثبت شود و پولش برسد.

مادرم ظرف‌ها را روی میز گذاشت و با لحنی که پر از تحسین بود گفت:
«آفرین حاجی، بالاخره زحماتت نتیجه داد. منم به خواهر فلانی گفتم اسم منو بذارن مسئول هماهنگی، دیگه خیال همه راحت باشه.»
پدرم پُز داد: «خب معلومه، ما که برای انقلاب کم نذاشتیم. همه می‌دونن این خونه و زندگی رو با خون دل گرفتیم!»
و بعد خندید، همان خنده‌ای که همیشه بعد از گرفتن امتیاز جدید به لبش می‌نشست.

من ساکت بودم، اما در ذهنم این صحنه‌ها را هزار بار مرور کرده بودم. هر پروژه، هر سمت تازه‌ای، هر جلسه‌ای که اسمش عوض می‌شد، همیشه همین‌طور بود: کمی چاپلوسی، چند گزارش به موقع، و امتیازهای تازه‌ای که مثل ارث خانوادگی بین خودشان تقسیم می‌کردند.
وقتی همه سرگرم حرف‌های پدرم بودند، بی‌صدا از سالن بیرون رفتم. قدم‌هایم روی فرش‌های ضخیم خانه گم می‌شد، انگار خودم هم نمی‌خواستم صدایم به کسی برسد. در اتاقم را آرام بستم و نفس عمیقی کشیدم.

آینه قدی روبه‌رویم ایستاده بود. نگاهم روی تصویرم لغزید؛ همان دختر همیشه‌چادری که بیرون از خانه همه تحسینش می‌کردند. کسی اگر می‌دید، باور نمی‌کرد زیر این ظاهر موقر، لباسی پوشیده‌ام که بیشتر به رویاهای شخصی‌ام شبیه بود تا به تعاریف رسمی از “عفاف”.

کشوی پنهانی کمدم را بیرون کشیدم. آنجا، بین روسری‌های مشکی و مانتوهای گشاد، چند تکه لباس ظریف و رنگی بود؛ شورت‌ها و سوتین‌های فانتزی که همیشه جایی میان لباس‌هایم پنهان می‌کردم. انگار هر کدامشان راز کوچکی بودند که فقط خودم می‌دانستم و خدا.

برای لحظه‌ای فقط بهشان نگاه کردم. این تضاد، این فاصله‌ی بین دختری که همه فکر می‌کردند می‌شناسند و دختری که در این اتاق نفس می‌کشید، مثل باری روی شانه‌هایم بود. شاید همین لباس‌های مخفیانه، تنها جایی بود که به من یادآوری می‌کرد هنوز زینب می‌تواند خودش باشد، نه فقط تصویری از “دختر نمونه‌ی خانواده مذهبی”.
۳۴ ساله‌ام. این عدد هر بار که به ذهنم می‌آید، هم سنگینی می‌کند، هم مثل زنگ هشداری است که کسی به صدا درنیاورده اما فقط من می‌شنومش.

بیرون از این خانه، همه مرا می‌شناسند؛ زینبِ چادری، الگوی حیا و ادب، معلم حوزه‌ای که دختران جوان به بودن در کنارش افتخار می‌کنند. اما هیچ‌کس نمی‌داند این “الگو بودن” گاهی مثل دیواری بلند دورم کشیده شده؛ دیواری که هیچ مردی جرأت عبور از آن را نداشت و اگر هم داشت، اسم خانواده‌مان کافی بود تا پا پس بکشد.

خانواده‌ای که بیرون از خانه مذهبیِ دوآتشه به‌نظر می‌رسد و درون خانه… انگار همه چیز فقط یک نمایش است. پدرم با سواد اندکش حالا رئیس ستاد بسیج منطقه شده، چون خوب چاپلوسی می‌کند و خوب گزارش می‌دهد. مادرم هم با همان روابط و نفوذ پدر، جایی در همان ستاد پیدا کرده؛ شغلی بی‌دردسر، با حقوقی که خودش هم می‌داند لیاقتش را ندارد.

برادرم احمد، آخوندی ساکن قم، مشغول به‌کار در همان فضای مذهبی که پدر برایش ساخته. خواهر کوچکم زهرا هم، هنوز دبیرستانی است و در دنیای شیطنت‌های نوجوانانه‌اش غرق.

اما من… من سال‌هاست که بین این تصویر بیرونی و زن درونم گیر کرده‌ام. دختری که همه او را “پاکدامن‌ترین” می‌دانند، ولی در خلوتش با عطشی عاطفی و جسمی دست‌و‌پنجه نرم می‌کند که جرأت اعتراف به آن را حتی پیش خودش هم ندارد.
صبح که از خواب بیدار شدم، اولین چیزی که چشمم را گرفت آینه بود. همان زنی که همه می‌شناسند، هنوز با موهای پریشان و لباس خواب ساده، خیره نگاهم می‌کرد. لحظه‌ای بعد، چشمم به گوشه کمد افتاد؛ جایی که برای خودم یک دنیای کوچک پنهان کرده بودم.

بین مقنعه‌های مشکی و مانتوهای گشاد، کشویی بود که فقط خودم سراغش را داشتم. آنجا چند تکه لباس زیر ظریف و رنگی، آرام و بی‌صدا منتظرم بودند. انگار تنها نشانه‌هایی بودند که به من یادآوری می‌کردند هنوز زنم… نه فقط “خواهر زینبِ الگوی حیا”.

یکی‌شان را بیرون کشیدم؛ شورت توری لامبادایی که همیشه پنهانی خریده بودم، با ضربان قلبی تندتر از همیشه. فقط نگاه کردن به آن برایم کافی بود تا حس کنم نفس تازه‌ای در رگ‌هایم جاری می‌شود. آن را پوشیدم و بند باریک آن وسط پام رو فشار میداد و موجی از لذت درونم مینداخت،نمی‌دانم چرا این علاقه را دارم؛ شاید چون تنها لحظه‌هایی هستند که می‌توانم زن بودنم را، بدون ترس از نگاه‌ها و قضاوت‌ها، لمس کنم.

لباس‌های رسمی و سنگینم را پوشیدم، چادر مشکی‌ام را انداختم روی سر، و مثل هر روز آماده شدم برای رفتن به حوزه. در آینه، دختری باوقار و جدی می‌دیدم که همه از او انتظار پاکی و حیا داشتند،
حیاط حوزه مثل همیشه شلوغ بود. صدای خنده‌ها، گفت‌وگوهای آرام و ورق خوردن جزوه‌ها همه‌جا پیچیده بود. وقتی وارد شدم، مثل همیشه چند دختر جلوتر آمدند و سلام کردند. لبخند ملایمی زدم و سری تکان دادم؛ همان تصویر همیشگی، همان استاد جدی و باوقار.

وقتی وارد کلاس شدم، چادر مشکی‌ام را مرتب کردم و پشت میز نشستم. چشم‌ها همه به من دوخته شد؛ مثل هر روز انتظار داشتند کلمه‌به‌کلمه‌ام معیار باشد. اما امروز چیزی متفاوت به ذهنم رسید. جزوه‌ام را بستم و گفتم:
– بچه‌ها، امروز قبل از اینکه شروع کنیم، می‌خوام یه کاری کنیم… هر کدومتون یه کاغذ بردارید، هر سوالی یا مشکلی دارید، حتی اگه چیزی باشه که خجالت می‌کشید بلند بگید، برام بنویسید. اسم‌تون رو هم اگه خواستید بنویسید، اگه نه، لازم نیست. من همه‌شونو می‌خونم و جلسه بعد جواب میدم.

زمزمه‌ای آرام بین بچه‌ها پیچید. نگاه‌هایی پر از تردید، تعجب و شاید حتی سبک شدن یک بار پنهان، به همدیگر رد و بدل کردند. برگه‌ها یکی‌یکی پر شدند، بعضی‌ها سریع و کوتاه نوشتند، بعضی‌ها طولانی و با خطی لرزان. من آرام ایستادم و نگاه‌شان کردم؛ دختری از میانشان نبود که مثل خودم نباشد، پر از سوال، پر از حسرت‌هایی که جایی برای گفتنش نیست.

وقتی برگه‌ها جمع شد، روی میز گذاشتم شان و گفتم:
– بدونید اینجا امنه… هر سوالی داشته باشید، حتی اگه فکر کنید گناه داره، حتی اگه فکر کنید بی‌ادبانه‌ست، من بدون قضاوت می‌خونمش.
و لبخندی آرام زدم، لبخندی که نمی‌دانم بیشتر برای آرامش آنها بود یا آرامش خودم.

اما وقتی زنگ خورد و کلاس خالی شد، نشستم، برگه‌ها رو جلوی خودم پخش کردم و دستم ناخودآگاه روی مقنعه‌ام نشست. قلبم تندتر می‌زد؛ نمی‌دانم از کنجکاوی برای خواندن سوال‌ها، یا از ترسی که انگار همه‌شان انعکاس پنهان‌ترین گوشه‌های دل خودم خواهند بود.
کلاس تقریباً خالی شده بود. صدای صندلی‌هایی که این‌جا و اون‌جا کشیده می‌شدن کم‌کم خاموش شد و فقط من موندم و برگه‌هایی که بچه‌ها روی میز گذاشته بودن. بیشترشون سوال‌های تکراری بودن؛ احکام ساده، چیزهایی که هر طلبه‌ای می‌دونست. اما یکی‌شون… نمی‌دونم چرا، حتی قبل از باز کردنش حس کردم فرق داره.

کاغذ کمی مچاله بود، انگار نویسنده‌اش با عجله و بی‌قرار نوشته باشه. بازش کردم. خط‌ها لرزون اما پر از فشار و خستگی بود:

«خانم استاد… من نمی‌دونم اگه اینو بخونید چی فکر می‌کنید. اما دیگه نمی‌تونستم نگم. یه آتیشی توی بدنمه که هیچ نمازی خاموشش نمی‌کنه. مدام به چیزهایی فکر می‌کنم که نباید… و وقتی خیلی فشار میاد، با دوستم کاری می‌کنیم که همه میگن گناهه. دوست پسرمه… ولی هیچ راهی برای حلال شدن نداریم. چند بار با هم بودیم… از پشت، فقط برای این‌که چیزی از دست نره، برای این‌که اگه یه روزی ازدواج کردم کسی چیزی نفهمه. اما هر بار بعدش انگار یه تیکه از روحم کنده میشه.
هیچ‌کس نمی‌دونه. جلوی همه باید دختر خوب و پاکی باشم، ولی از درون دارم خالی میشم. دو تا خواهر بزرگ‌تر از من هنوز شوهر نکردن و گفتن تا اونا نرن خونه‌ی بخت، نوبت من نیست. من دارم زیر این همه فشار، این همه خفقان و دهن‌بندی، له میشم… و هیچ‌کس حتی نمی‌خواد بفهمه.»

نفس توی سینه‌م گیر کرد. کلمات روی کاغذ مثل ضربان قلبی بودن که توی دستام می‌تپیدن. یه لحظه همه‌چی دور و برم محو شد. حس کردم کسی داره با صدای بلند همون چیزی رو میگه که من سال‌هاست توی سکوت، پشت همه‌ی این حجاب‌ها، باهاش زندگی می‌کنم. همون نیاز، همون عطش، همون لبخندهای ساختگی برای حفظ ظاهر…

برگه رو محکم‌تر گرفتم تا لرزش دستام معلوم نشه. حس کردم یه آینه جلوم گذاشتن و وادارم می‌کنن نگاه کنم به چیزی که همیشه پنهانش کرده بودم.
راه برگشت تا خونه همیشه شلوغ بود، اما اون روز صدای ماشین‌ها، بوق‌ها، و همهمه‌ی خیابون برام مثل صدای دور دست و گنگی می‌اومد. قدم‌هام سنگین بود، انگار اون برگه لعنتی هنوز توی دستم بود و هر قدم که برمی‌داشتم، کلماتش دوباره توی ذهنم می‌پیچید.

“یه آتیشی توی بدنمه… مدام به چیزهایی فکر می‌کنم که نباید…”

لبم رو محکم گاز گرفتم، شاید برای این‌که جلوی چیزی رو بگیرم، بغض یا فکری که داشت بالا می‌اومد. ولی فایده نداشت. اون نوشته مثل صدای کسی بود که سال‌هاست داره حرف دل منو می‌زنه و من هیچ‌وقت جرات نکردم بلند بگم.

رسیدم جلوی خونه، ساختمون سه‌طبقه با نمای سفید و لوستری که از پشت پنجره‌ی پذیرایی مثل یه تیکه طلا می‌درخشید. از بیرون همه‌چی بی‌نقص بود، خونه‌ای که نشونه‌ی «برکت و ایمان» می‌دونستن، خونه‌ای که هزار تا زن حسرتش رو می‌خوردن.

اما من که کلید رو انداختم توی در، فقط یه چیز یادم اومد: چقدر این دیوارها رو می‌شناسم… دیوارهایی که رازهای آدم رو می‌بلعن و هیچ‌وقت پس نمی‌دن.

روسریم رو همون دم‌در باز کردم. لباسم هنوز بوی عطر بیرونو می‌داد، عطر زنی که همه می‌گن «زینب الگوی حیا و نجابته». ولی زیر اون لباس‌هام… همون‌طور که کفش‌هامو درمی‌آوردم، حس کردم اون شورت ظریف و نازک زیر لباسم مثل یه راز سوزان روی تنمه. چیزی که کسی حق نداره ببینه یا حتی بفهمه وجود داره.

رفتم سمت اتاقم. انداختم خودمو روی تخت. اما انگار اون کاغذ هنوز جلوی چشمام بود. انگار صدای اون دختر توی گوشم می‌پیچید:
“هیچ‌کس نمی‌خواد بفهمه…”
چراغ اتاقو خاموش نکردم. دلم نمی‌خواست توی تاریکی تنها باشم، انگار سایه‌های اتاق بیشتر از فکرام می‌ترسوندنم.

نشستم جلوی آینه، مقنعه و مانتوم هنوز گوشه‌ی تخت بود. نگاهم افتاد به خودم، به صورتی که سال‌ها تمرین کرده بود همیشه آرام باشه، چشم‌هایی که یاد گرفته بود از هر چیزی که بوی «اشتباه» می‌ده فرار کنه.

ولی اون چیزی که داشتم می‌دیدم… یه چهره‌ی خسته بود. خسته از سال‌ها مبارزه با چیزی که هر بار توی وجودم مثل موج می‌پیچید.

یه لحظه دستمو کشیدم روی بازوم. پوستمو حس کردم. انگار بدنم بعد از این همه سال داشت بیدار می‌شد. همون حسی که قبلاً شب‌های طولانی، وقتی همه خواب بودن، مجبورم می‌کرد دنبال یه راهی باشم تا آروم بشم… همون کاری که بعدش ساعت‌ها از عذاب وجدان گریه می‌کردم و قول می‌دادم دیگه تکرار نشه.

فکر کردم شاید اون شاگردم داره همون جهنمی رو تجربه می‌کنه که من سال‌ها پیش تجربه کردم. همون عطش، همون آتیشی که آدمو از پا درمیاره و حتی دعاها هم خاموشش نمی‌کنن.

انگار اون کاغذ لعنتی، چیزی رو توی من زنده کرده بود که سال‌ها سعی کرده بودم دفنش کنم. نشستم همون‌جا، زانوهامو بغل گرفتم و سعی کردم بازم مثل گذشته به خودم تلقین کنم: «زینب، تو قوی‌ای… تو نمی‌بازی…»

ولی ته دلم می‌دونستم این‌بار شاید نتونم جلوی موجی که داره میاد رو بگیرم.
گوشی رو روشن کردم، اما هیچ برنامه‌ای بدون فیلترشکن بالا نمی‌اومد. چند هفته‌ای می‌شد که همه‌چی فیلتر شده بود، تلگرام، اینستاگرام، حتی بعضی سایت‌ها.

اعتراضات مردم، یا به قول رسانه‌ها «اغتشاشات»، تهران رو پر کرده بود از صدای اعتراض و خشونت. همه جا پر بود از خبرهایی که نمی‌شد به راحتی دید یا شنید.

فیلترشکن رو روشن کردم. صدای وصل شدنش توی گوشم پیچید و کمی احساس امنیت کردم. بالاخره اینستاگرام بالا اومد. صفحه پر شده بود از پیام‌هایی که بعد از استوری حمایتی‌ام از «نظام» برایم ارسال شده بود.

پیام‌ها پر از نفرت و تهدید بودند. بعضی‌شان چنان رکیک و تند بودند که قلبم تیر کشید. انگار این حرف‌ها نه فقط به من، بلکه به چیزی عمیق‌تر درونم حمله می‌کردند.

چشمم روی یکی از پیام‌ها ماند؛ جمله‌ای که حتی از شدت زشتی‌اش نفس‌ام بند آمد. نوشته بود:
«زیر آن چادر، تو را از کون باید گایید.»

بدنم لرزید. نه فقط از نفرت، بلکه از حس عجیبی که نمی‌توانستم اسمش را بگذارم.
یجوری گر گرفتم ،داغ شدم ،لذت بردم

گوشی را پرت کردم روی تخت و کنار پنجره ایستادم. خیابان تاریک بود، تنها نورهای زرد چراغ‌ها و صدای دور ماشین‌های گشت به گوش می‌رسید.

نفس عمیقی کشیدم و به خودم گفتم: «زینب، تو قوی‌ای. این حس‌ها نباید تو را بشکنند.»

اما در دل می‌دانستم آن حس‌های ممنوعه دوباره به آرامی شعله‌ور شده‌اند…
ساعت نزدیک نه شب بود. بوی خورشت قورمه‌سبزی که از ظهر رو اجاق آرام قل‌قل می‌کرد، همه‌جا پیچیده بود. مادرم سفره رو پهن کرده بود، مثل همیشه مفصل؛ برنج زعفرونی، سالاد شیرازی، ترشی‌های رنگی و دوغ محلی. همه‌چیز آماده بود، جز حضور پدرم.

هوا بیرون سنگین بود، خبری از آرامش کوچه‌ها نبود. از عصر، صدای دود و فریادهای دوردست، گهگاهی به گوش می‌رسید. جوی پر از خشم بود، خشم مردمی که دیگه چیزی برای از دست دادن نداشتن و خشم نیروهایی که مثل پدرم تلاش می‌کردن اون خشم رو خفه کنن.

زهرا با دلخوری قاشقش رو روی سفره گذاشت:
– «مامان، بابا امشبم دیر میاد؟»

مادرم نفس عمیقی کشید، اما لبخند کمرنگی زد، همون لبخندی که انگار بیشتر برای آرام کردن ما بود تا خودش:
– «کار داره… اوضاع خوب نیست بیرون. باید باشه تا همه چی آروم بشه.»

«آروم بشه»… کلمه‌ای که انگار این روزها معنای تازه‌ای پیدا کرده بود. همه می‌دونستیم یعنی تا وقتی صداها خاموش بشن، تا وقتی کسی دیگه جرات نکنه شعار بده، تا وقتی خیابون‌ها پر از سکوت بشن.

نگاهی به در انداختم، دلم می‌خواست بیاد، فقط برای چند ساعت همه‌چی مثل قبل باشه. اما ته دلم می‌دونستم دیر میاد، خسته، و شاید حتی با اخباری که باز هم حال هیچ‌کدوم‌مون رو خوب نکنه.
صدای باز شدن در، ساعت دو نصفه شب، سکوت خونه رو شکست. چراغ هال هنوز روشن بود. من و زهرا روی مبل نیمه‌خواب بودیم، مادرم هم جلوی تلویزیون چرت می‌زد. صدای پچ‌پچ پدرم و جواد از دم در اومد، بوی دود سیگار و عطر تند جواد زودتر از خودش وارد خونه شد.

پدرم با همون لحن همیشه‌گی‌اش که انگار از جلسه‌ای مهم برگشته باشه، گفت:
– «خداروشکر امشبم کنترل شد، خدا دشمنای انقلاب و ذلیل کنه.»
جواد زیر لب خندید و تأیید کرد، ولی چشم‌هاش وقتی منو دید، برای چند ثانیه طولانی روی من موند. همون نگاه‌های هیز و سنگینی که سال‌ها بود ازش فرار می‌کردم، باز روی پوستم خزش کرد. سرم رو انداختم پایین، اما می‌تونستم حس کنم نگاهش رها نمی‌کنه.

بارها اسم جواد به عنوان خواستگارم اومده بود وسط، حتی چند بار پدرم زیر لب گفته بود «کاش قبول کنی». اما همیشه شنیده بودم مادر جواد بهونه سن رو آورده، می‌گفت «زن بزرگتر خوب نیست برای پسرم». راستش از همون اول هم ته دلم می‌دونستم که حتی اگه خودش و مادرش زانو می‌زدن، جواب من نه بود. هیچ وقت نگاهش حس امنی نداشت، همیشه یه چیز دیگه پشت اون چشم‌ها می‌دیدم.

پدرم رفت آشپزخونه برای جواد غذا بکشه. جواد روی مبل نشست، نزدیک‌تر از چیزی که لازم بود، و با صدای نیمه‌خسته اما پر از اعتمادبه‌نفس گفت:
– «زینب خانوم، شما هنوز بیدارین؟ فکر کردم این موقع شب خوابیدین.»
یه لبخند زورکی زدم:
– «با این اوضاع بیرون مگه میشه خوابید؟»
ولی دلم می‌خواست از اون فضا بلند شم و برم تو اتاق، فقط برای اینکه دیگه اون نگاه رو نبینم.

صبح هنگام که سرکار نرفتم و پیام دادم امروز نمیتونم بیام حسش رو نداشتم
بوی باقالی پلو با ماهیچه همه‌ی خونه رو گرفته بود. نشسته بودم سر میز ناهارخوری و با نوک قاشق ته لیوان چایم رو هم می‌زدم. مامان بین رفت‌وآمدش از آشپزخونه تا میز، زیر لب غر می‌زد:
– «خدا رو شکر که دایی‌تو الان مداحی می‌کنه و زندگیشو جمع‌وجور کرده… خدا اون روزای سیاه رو دیگه برنگردونه.»

یاد اون روزایی افتادم که هنوز بچه بودم، وقتی خبر اعدام عمو رو آوردن. صدای ضجه‌ی مامان توی گوشم موند، دادای وحشت‌زده‌ی زن‌عموم، و بعدش نگاه‌های سنگین همسایه‌ها… کسی جرات نمی‌کرد نزدیک ما بشه، انگار ننگ یه مهر روی پیشونیمون بود. دایی هم همون موقع گرفتنش، هشت سال زندان کشید تا از اون باند قاچاق خلاص شد.

مامان از فکر و خیال من خبر نداشت. با یه لبخند نصفه‌نیمه گفت:
– «زینب، پاشو لباس خوب بپوش. تا یه ساعت دیگه دایی‌ت میاد.»

آهی کشیدم و رفتم سمت اتاقم. هنوز برام هضمش سخته… این‌که همون دایی‌ای که سال‌ها تو زندان به خاطر مواد مخدر بود، حالا مداح مجالس مذهبیه و مردم واسه صدای نوحه‌خونیش دعوتش می‌کنن، انگار همه‌چی به ظاهر پاک شده، ولی گذشته رو نمی‌شه شست.
ناهار که تموم شد، بقیه رفتن سمت پذیرایی تا چای آماده بشه. دایی هنوز قاشق رو توی دستش می‌چرخوند و یه نگاه عمیق به من انداخت. بعد از چند ثانیه مکث، با صدای آروم اما جدی گفت:
– «زینب جان، دو دقیقه باهم حرف بزنیم؟»

من بدون اینکه چیزی بگم فقط سر تکون دادم و رفتم سمت اتاقم. دایی با اون ابهت همیشگی و شونه‌های پهنش وارد شد و روی صندلی کنار میزم نشست. نگاهش مثل همیشه نافذ بود، همون مردی که توی همه تصمیمات خانواده حرف آخر رو می‌زنه و کسی جرات مخالفت باهاش نداره.

با صدای بم و مطمئنش گفت:
– «ببین دخترم… من سال‌هاست مراقبتم. تو پاکی، باارزش… نمی‌خوام دست هر کسی بیفتی. جواد، پسر خوبیه، زحمتکش، با غیرت… شاید سنش کمتر از تو باشه، ولی مرد زندگیه. من دوست ندارم این دسته گل از دستم بره.»

سرم پایین بود و فقط گوش می‌دادم. می‌دونستم وقتی دایی چیزی میگه، رد کردنش راحت نیست. با لحنی کمی نرم‌تر ادامه داد:
– «فکراتو بکن، عجله‌ای نیست. ولی بدون، من نمی‌ذارم بی‌گدار به آب بزنی. تو لایق بهترینایی.»

این رو گفت، از جا بلند شد و رفت سمت پذیرایی. من موندم توی اتاق، گیج و پر از فکر. هیچ جوابی ندادم چون می‌دونستم فعلاً چیزی گفتن فایده‌ای نداره.
وقتی دایی از اتاق رفت بیرون، دستم رو زیر چونه‌ام گذاشتم و به سقف زل زدم. اسم جواد که میاد، اولین چیزی که تو ذهنم میاد اون بچگی‌هاست؛ پسربچه‌ای لاغر و رنگ‌پریده، همیشه با لباسای کثیف و موهای ژولیده، که توی کوچه و مدرسه بقیه بچه‌ها مسخره‌اش می‌کردن یا می‌زدنش و اون هیچ وقت جرات نمی‌کرد جواب بده. یه بی‌عرضه‌ی تمام‌عیار بود.

یادم نمی‌ره مادرا چطور پشت سرش پچ‌پچ می‌کردن، می‌گفتن یه بار یه پسر بزرگتر سر کوچه بهش تعرض کرده و از اون موقع دیگه حتی نگاهش عوض شده بود. همون روزها باعث شد همیشه یه حس بیزاری عمیق ازش تو دلم بمونه.

سال‌ها گذشت تا اینکه دایی مجبورش کرد ترک کنه، چون مدتی به اعتیاد کشیده شده بود. بعدشم، انگار فقط به خاطر پدرش و بابام بود که زندگیش عوض شد. یهو همه چی براش ردیف شد: ماشین مدل‌بالا، کار راحت تو ستاد، پول تو جیبش بیشتر از همه جوونای محل. ولی ته دل من می‌دونستم اون جوادِ ترسوی قدیم هنوز همونه، فقط لباسش عوض شده.

همین فکر که یکی مثل جواد بخواد شوهرم باشه، حالمو به‌هم می‌زد. هر چقدر هم دایی با لحن نرم و مهربون حرف می‌زد، باز ته دلش یه جور دستور بود، نه پیشنهاد.
ساعت نزدیک‌های نیمه‌شب بود. خونه ساکت، اما خفقان ش مثل مه غلیظ روی سینه‌م سنگینی می‌کرد. چراغ‌های سالن خاموش بود و فقط نور کم‌رمق آشپزخونه، خط باریکی روی سرامیک‌های براق می‌کشید. بوی تند وافور و تریاک از اتاق پدر و مادرم بیرون می‌زد، بویی که سال‌ها بود به بخشی از شب‌های این خونه تبدیل شده بود، درست همون خونه‌ای که بیرون ازش همه فکر می‌کردن پُره ایمان و تقواست.

مادرم با یه شلوارک کوتاه و تنگ قرمز که باسن بزرگش درزهای دوخت شلوارک رو باز کرده بود و حس میکردم الان شلوارکش منفجر بشه و تاپی نازک که شکم بزرگ و نافش ازش زده بود بیرون با تصویری که بیرون از خونه از خودش ساخته بود زمین تا آسمون فرق داشت، ظرف وافور رو آماده کرد و با همون لبخند مصنوعی که همیشه قبل از رفتن به اتاقشون داشت، به سمت پدرم رفت. پشت سرش در بسته شد و صدای قفل شدنش پیچید، همون صدایی که همیشه برام معنی‌اش این بود که «الان نباید کاری از من بخوای».

من روی مبل نشسته بودم، هنوز از فکرهای اون شب خلاص نشده بودم. بحث‌های ظهر با داییم و اسم جواد که دوباره سر زبون‌ها افتاده بود، مثل باری سنگین روی ذهنم فشار می‌آورد. حس می‌کردم همه تصمیم‌های زندگی من رو دیگران می‌گیرن، بدون این‌که حتی یه بار ازم بپرسن چی می‌خوام. حتی الان که بیست‌وچهار ساعت گذشته بود، هنوز طعم زور و اجبار حرف‌های داییم ته دلم بود.

تضاد این خونه از بیرون و درونش مثل پتکی توی سرم می‌کوبید. بیرون، ما الگوی حجاب و دیانت بودیم، ولی همین‌جا پشت این درها، دود وافور بالا می‌رفت، حرف‌ها و تصمیم‌ها با داد و بیداد و قلدری گرفته می‌شد و همه چیز بوی ریا می‌داد.
مسواکم رو زدم که برم تو اتاقم از کنار اتاق خواب مامان بابام رد شدم که جیغ و آه کشیدن مادرم منو نگه داشت ،بارها صدای سکسشون رو شنیده بودم و بهش عادت کرده بودم و به نوعی لذت می‌بردم اما مدتها بود دیگه نمیخواستم سمت این صداها و اون حس بیام که امشب برای دور شدن از افکار جواد گوش دادم
صدای ضربات بدنهای بابام و مادرم و جیغ‌های کوتاه و نفسهای شهوت انگیز مادرم
داغی وسط پامو حس کردم بی اختیار دستامو لای پام بردم و فشار دادم
گوشمو چسبوندم به در و با دقت زیاد فقط دوست داشتم بیشتر بشنوم
صدای نفسه،ای بابام از دماغش و نفسهای ظریف مامانم بیشتر تحریکم کرد و دستامو تو شلوارم بردم و شروع به مالیدن کردم
صداها هی بلند و بلند تر میشد تا با یه جیغ بلند مادرم و و نفس کشیدن بلند بابام متوجه شدم به ارگاسم رسیدن و سریع به اتاقم رفتم
وقتی رسیدم تو اتاقم، اول درو از پشت قفل کردم . نفس عمیقی کشیدم و آرام شروع کردم به در آوردن لباس‌ها. اول تیشرت رو از تنم کشیدم پایین، بعد دستم رفت سمت سوتینم. بندهاشو باز کردم و با حس سبک شدن، سوتین رو هم در آوردم. شلوارم و با ظرافت و چرخش به کمرم در آوردم شورت تنگ و فانتزی لامبادایی که زیر لباسام پوشیده بودم هم از تنم بیرون کشیدم، حس خنکی هوا روی پوست تنم می‌نشست. کامل لخت و رها شدم، حس آزادی و آرامش عجیبی بهم دست داد.

رفتم زیر پتو، گرمای نرم و ملایم پتو مثل یه پناه امن بود. گوشی رو برداشتم و صفحه‌ش رو روشن کردم، شروع کردم دنبال فیلم‌های پورن گشتم که بتونن ذهنم رو از همه‌ی فشارها و خستگی‌ها پرت کنن. تنم داشت آتیش میگرفت . انگار همه‌ی آشفتگی‌های درونم با این لختی و تاریکی اتاق، داشت کم‌کم فوران میکرد.
فیلم پورن ها رو سرچ کردم یه فیلم خشن نظرمو جلب کرد زدم رو فیلم رو تمام صفحه پخش شد پتو رو سر خودم کشیدم نفسام از شدت شهوت بزور در میومد
یه مرد سیاهپوست که رو تخت با یه زن بلوند بود سکس از کون بود و وحشیانه زنه رو میکرد
دستمو رو سینه ام گذاشتم و آروم شروع به مالیدن کردم
پاهام از کنترل خارج شده بود و هی بهم فشار میدادم
دستمو آروم رو کسم گذاشتم نم پیدا کرده بود شروع به مالیدن کردم کیر مرد سیاهپوست رو تصور میکردم فقط داشت از کون میکرد تا ته و محکم
انگشتمو تو دهنم گذاشتم و شروع به لیس زدن کردم انگار دارم ساک میزنم
با آب دهنم انگشتامو خیس کردم و بسمت سوراخ کونم بردم ،سوراخمو خیس کردم و دوباره انگشتمو خیس کردم
انگشت وسطمو آروم هل دادم تووووش مدتها بود که ترک کرده بودم این کارو و تنگ تر شده بود چشمام سیاه شد اما شهوت اجازه کنترل رو ازم گرفته بود تا ته توش کردم و شروع به عقب جلو کردم تند و تندتر
آهم بلند شده بود ، کسم خیس خیس
دستمو رو کسم برو و خیسش کردم با آب کسم
و دوباره تو کونم کردم اینبار لیزتر شده بود و راحتتر تو کونم رفت ، یه انگشت دیگم اضافه کردم و شروع به عقب جلو کردن تو کونم کردم دیگه گوشی رو گذاشتم کنارم نگاه نمی‌کردم فقط صدای نعره مرده تو فیلم بود که داشت میکرد
تو گوشم بود انگار انگشتانم کیر کلفتشه تو کونم عقب جلو میشه بدنم به لرزه افتاد
و پاهامو جمع کردم و بهم چسبوندم که آب از کسم با فشار خالی شد
نفسام عمیق و کش دار شد بی‌حال افتادم پتو رو از سرم کشیدم کنار خنکی تو اتاق بدنمو نوازش میکرد و چشمام سنگین شد و بخواب رفتم
صبح زود، صدای اذان مثل یه میخ داغ توی سرم فرو رفت. چشمام رو باز کردم، اتاق هنوز نیمه‌تاریک بود. حس سنگینی شب قبل هنوز مثل سرب روی بدنم نشسته بود هنوز لای پام از آب کسم مونده بود و یه حس بد بهم میداد. انگار هیچ خوابی نکرده بودم، فقط چند ساعت چشام بسته مونده بود.

صدای پای مادرم از بیرون میومد، بعد بوی تند صابون و بخار حمام که در خونه رو پر کرده بود. انگار داشت واسه نماز جمعه آماده می‌شد، همون زنی که دیشب تصویرش با اون شلوارک قرمز تا نیمه‌شب جلوی چشمم بود و اون جیغ‌های که زیر بابام میکشید ، حالا مثل همیشه، خانوم مذهبی و معقولی که مردم ازش انتظار داشتن.

پتو رو زدم کنار، حسی ناخوشایند توی بدنم بود. خستگی، کلافگی، انگار هزار بار زیر بار سنگین گناه له شده بودم. دلم می‌خواست دوش بگیرم، همه این حس رو از تنم بتکونم، اما فقط به این فکر می‌کردم که اگه طول بکشم یا دوش بگیرم، سوال پشت سوال ازم می‌پرسن، نگاه می‌کنن، شک می‌کنن و میگند لابد دیشب کاری کرده که الان می‌ره حموم چون دیشب حموم رفته بودم … و من حوصله قضاوت‌ها رو نداشتم.

بی‌حال، با همون حس سنگین و خفه‌ای که از شب قبل مونده بود، لباس‌هامو پوشیدم. صدای پدرم که زهرا رو صدا می‌زد تا آماده بشه توی خونه پیچید. همه آماده‌ی رفتن بودن، انگار قرار بود این نماز جمعه همه‌ی گناهای دنیا رو پاک کنه، اما من فقط حس می‌کردم یه مشت نقش بازی کردن و خفقان دوباره شروع شده.
صدای پدرم از راهرو پیچید: «زود باشین، خطبه اول و از دست ندیم!» لحنش همون‌قدر محکم و بدون بحث بود که همیشه موقع نماز جمعه بود.

زهرا با چادر گلدارش از اتاق اومد بیرون، سرش پایین، انگار هیچ صدایی جز تکبیر خدا توی گوشش نیست. مادرم هم مقنعه مشکی‌شو سفت بسته بود، عطر گلابی می‌زد، طوری که حتی رد دود وافور دیشب هم دیگه به مشام نمی‌رسید.

من هنوز گیج و خسته بودم، دلم می‌خواست فقط زیر پتو بمونم. اما نگاه تند پدرم اجازه نمی‌داد. رفتم سراغ لباسام، شلوار و مانتومو پوشیدم، بعد از روی جا رختی چادر مشکی‌مو برداشتم. پارچه‌ش سرد بود، انداختم روی سرم و محکم جلوشو گرفتم تا مثل یه دختر مظلوم و سر به زیر به نظر بیام.

با همه سنگینی‌ای که رو تنم بود، مجبور شدم پشت سرشون حرکت کنم.سوراخ کونم سوزش و درد خفیفی داشت حس می‌کردم همین چادر داره همه‌ی خستگی، همه‌ی دیشب، همه اون چیزی که ازم مونده بود رو زیر خودش خفه می‌کنه. پدرم جلوتر با قدم‌های بلند و محکم، گاهی زیر لب ذکر می‌گفت. مادرم و زهرا با چادرهای مشکی و گلدار شون موقر و آرام پشت سرش، مثل زن‌های نمونه‌ای که همه بهشون نگاه می‌کنن و می‌گن «خانواده‌ی پاک و مذهبی».

من عقب‌تر می‌رفتم، دسته‌های چادرم رو سفت‌تر گرفته بودم که انگار اگه ول کنم همه رازم بریزه بیرون. فقط صدای کفشام رو می‌شنیدم که روی آسفالت می‌خورد و هر قدمی که برمی‌داشتم، انگار سنگین‌تر از قبلی می‌شد.
تو ماشین سکوت بود، فقط صدای موتور و گهگاهی بوق‌های بیرون می‌اومد. بابا با نگاه خسته‌اش جلو رو می‌پایید و رانندگی می‌کرد. مامان کنار دستش نشسته بود، چادرشو روی سرش مرتب کرده بود و زیر لب چیزی زمزمه می‌کرد. زهرا عقب کنار من بود و با انگشتاش گوشه چادرشو می‌پیچوند.

سرمو به شیشه تکیه داده بودم، سردی شیشه روی پوستم نشست، ولی حتی اونم نتونست فکرم رو از دیشب جدا کنه. خیابون شلوغ بود اما همه‌چی برام بی‌صدا می‌گذشت. هر ثانیه، یاد صداها و اتفاقات شب قبل، مثل فیلم جلوی چشمام می‌چرخید. یه حس سنگین تو دلم بود، انگار داشتم نقش بازی می‌کردم، مثل بقیه، فقط برای اینکه چیزی لو نره.

وقتی رسیدیم جلوی مسجد، پیاده شدیم. مامان سریع چادرشو مرتب کرد و یه نگاه سرسری بهم انداخت که مطمئن شه منم ظاهرم مرتبه. زهرا با عجله اومد دستمو گرفت، ولی حواسم جای دیگه بود. پله‌های مسجد رو رفتیم بالا، کفشامونو گذاشتیم کنار بقیه. وقتی پاهام روی فرش سرد مسجد قرار گرفت، حس کردم همه نگاه‌ها روی منه، انگار همه می‌دونستن توی سرم چی می‌گذره.

نشستیم تو صف زن‌ها، صدای همهمه آروم بود، بوی عطرها و گرمای بدن آدم‌ها قاطی شده بود، اما من فقط می‌خواستم این روز زودتر تموم شه.
نماز که شروع شد، هر حرکتم همراه بود با اون سوزش و درد ملایمی که هنوز از دیشب تو کونم مونده بود. وقتی برای رکوع خم می‌شدم، فشار و کشش توی اون نقطه حس می‌شد، اما سعی می‌کردم خودم رو کنترل کنم، نفس عمیق می‌کشیدم و به دعا و ذکر فکر می‌کردم. اما درست وقتی می‌رسیدم به سجده، اون حس متفاوتی سراغم می‌اومد؛ یه ترکیب عجیب از درد و لذت که بدنم رو می‌لرزوند.

هر بار که پیشانی‌مو به زمین می‌رسوندم و کونم رو کمی بیشتر به بالا می‌دادم، اون تیر کشیدن تندتر و در عین حال دل‌انگیزتر می‌شد. انگار یه جریان گرم و تحریک‌کننده توی وجودم جاری می‌شد که نمی‌شد ازش فرار کرد. نفس‌هام نامنظم‌تر می‌شد و قلبم تندتر می‌زد. در سکوت مسجد و حضور دیگران، این حس پنهانی و شخصی مثل آتشی خاموش توی من شعله‌ور بود.

با هر سجده، حسم قوی‌تر می‌شد، ترکیب درد و لذت مثل موجی می‌اومد و می‌رفت. سعی می‌کردم خودمو جمع و جور کنم، اما اون احساس هیجان‌انگیز هر بار که ستون فقراتم خم می‌شد، بیشتر و بیشتر بر من غلبه می‌کرد. برای لحظاتی، تمرکز روی نماز سخت می‌شد، چون تمام وجودم درگیر اون حس تازه و ناخواسته بود که انگار از درونم زبانه می‌کشید و نمی‌ذاشت آرامش داشته باشم

با این حال، سعی می‌کردم ظاهر خودمو حفظ کنم، به ذکر و دعا ادامه بدم و هیچکس متوجه نشه که من درگیر یه نبرد درونی هستم؛ نبردی بین احساسات عمیق، لذت نهان و آنچه باید در این جمع مقدس نشان بدم.
نماز که به آخر رسید، صدای “السلام علیکم” امام جماعت فضای مسجد رو پر کرد و جماعت کم‌کم از حالت سجده بلند شدن. حس سنگینی از دوش و بدنم پایین اومده بود اما خستگی و فشار لحظه‌های قبل هنوز تو تنم مونده بود. پاهام کمی کرخت شده بودن و هر حرکت کوچیک باعث می‌شد عضلاتم تیر بکشن. یه دل پیچه ای عجیب تو شکمم راه افتاده بود حسی مثل احتیاج به دستشویی،یه باد عجیب تو شکمم داشتم که هی خودمو ورجه وورجه میکردم و کنترل میکردم صدایی ازم نیاد
میدونستم هنوز طول می‌کشه اینجا همون جور که نشسته بودم پاشنه پامو زیر چادرم لای کونم بردم و آروم لاش رو باز کردم و با کنترل و آروم آروم شروع به خالی کردن باد معده ام کردم
دل پیچه تموم شد اما بوش قشنگ از زیر چادرم اومد بالا و حسش کردم و حتی اطرافیانم متوجه این بو شدن و سرشون رو میچرخوندن که شاید بچه ای چیزی اینجا وجود داره و با گوشه چادرشون بحالت بادبزن اینکارو کردن منم همین کارو کردم که کسی بهم شک نکنه
با دست چادرم رو مرتب کردم، سرمو پایین انداختم تا کسی نگاهم نکنه. صدای همهمه اطراف بالا گرفته بود، مردم یکی‌یکی بلند می‌شدن، دعا می‌کردن و آماده رفتن می‌شدن. منم نفس عمیقی کشیدم، خودمو جمع و جور کردم و کنار پدر و مادرم ایستادم تا از مسجد بریم بیرون.

هوای بیرون که خورد به صورتم، کمی از اون فشار و خفگی کم شد، اما هنوز ذهنم پر بود از اتفاقات دیشب و تمام حسی که توی نماز تجربه کرده بودم. هیچ‌کدوم رو نمی‌تونستم به کسی بگم، فقط لبخند مصنوعی زدم و پشت سر خانواده راه افتادم تا سمت ماشین بریم.
Footb@ll b@v@n:
وقتی رسیدیم محله، هوای خنک و خاک‌آلود آبان ماه سنگینی می‌کرد، و تو فضای شهر صدای اعتراضات و ناآرامی‌ها شنیده می‌شد. همه چیز پر از استرس و ترس بود، اما ما به ظاهر داشتیم مثل همیشه زندگی‌مون رو ادامه می‌دادیم.

همین که نزدیک خونه شدیم، یه موتور سنگین با صدای غرش بلند اومد تو مسیرمون. نگاه کردم و دیدمش؛ داریوش بود. همون پسری که سال‌ها پیش تو دانشگاه سد راه من می‌شد و علاقه‌ش به من معلوم بود، اما هیچوقت اجازه ندادم نزدیک‌تر بشه. تو اون روزها، برادرم احمد که حالا آخونده و دیگه تو مسیر دیگه‌ای بود، فهمیده بود که داریوش چقدر به من نزدیک می‌شه و باهاش حسابی دعوا کرد؛ یه دعوای سنگین که حتی داریوش احمد رو کتک زد. اونقدری جدی بود که پدرم مجبور شد پرونده قضایی براش درست کنه و داریوش برای مدتی رفت زندان.

حالا داریوش تازه آزاد شده بود و موتور سوار شده بود، و اون نگاه آشنا و تندش هنوز تو چشماش بود. فقط من بودم که شناختمش، بقیه انگار نمی‌دیدنش یا نمی‌خواستن ببیننش. نگاهش مستقیم و بی‌رحم بود، انگار هنوز خاطرات تلخ گذشته رو با خودش داشت.

همین‌طور که از کنارمون رد می‌شد، نگاهمون برای یه لحظه قفل شد به هم. قلبم تند زد و حس کردم یه چیزی تو وجودم لرزید. هوای آبان و التهاب خیابون‌ها، همه‌چی رو سنگین‌تر می‌کرد. حتی صدای اعتراض‌ها که از دور می‌اومد، تو اون لحظه پر از تهدید و هشدار بود.

وقتی رفت، من هنوز پشت سرمو نگاه می‌کردم، مطمئن نبودم این نگاه و حضورش چه معنی‌ای داره و چطور قراره دوباره زندگیمو تحت تاثیر قرار بده.

صبح شنبه بود، هوا هنوز کمی خنک و مه‌آلود، وقتی کلید ماشینو زدم و ماشینمو از پارکینگ بیرون آوردم. خواب‌آلود بودم و فکرم درگیر درسای حوزه، اما تا سر کوچه رسیدم، دیدمش… داریوش همون‌جا وایساده بود، مثل اینکه از قبل می‌دونسته من چه ساعتی رد میشم.

از همون اولی که شناختمش، همیشه هیکلی و درشت بودم، ولی داریوش یه سر و گردن از من بلندتر بود. هیکل چهارشونه‌اش، عضلات بازوهاش که از زیر لباس اسپرتش معلوم بود، و اون قد بلندش باعث می‌شد حضورش حسابی جلب توجه کنه. چشمای سیاه و درشتش برق خاصی داشت، همون‌طور که مستقیم نگاهم می‌کرد، انگار همه اطرافمون محو می‌شدن. موهاش کوتاه و دورش صفر شده بود، تیپ اسپرتی که پوشیده بود اندام خوش‌فرمشو دوچندان جذاب‌تر کرده بود.

یه حس عجیبی داشتم… نه می‌ترسیدم نه دل‌چرکین بودم، ولی نگاهش باعث می‌شد قلبم یه ضربه جا بندازه. با اینکه هیچوقت باهاش هم‌کلام نشده بودم و همیشه فاصله می‌گرفتم، اما اون همیشه یه‌جوری دوروبرم پیدا می‌شد. اوایل فکر می‌کردم فقط دنبال اذیت کردن زن و دخترای محل و دانشگاهه، اما بعد فهمیدم اشتباه می‌کنم… فقط برای من اینطوری بود. فقط به من توجه می‌کرد، فقط منو می‌خواست.

اون صبح، ایستاده بود، دستاشو تو جیب شلوارش فرو کرده بود و نگاهم می‌کرد، مثل اینکه هزار تا حرف نگفته داشت. من پشت فرمون خشکم زده بود، بین اینکه بی‌تفاوت رد بشم یا نگاهشو جواب بدم گیر کرده بودم، اما ته دلم می‌دونستم منتظرم بوده.
Footb@ll b@v@n:
پام رو گذاشته بودم رو گاز که از سر کوچه رد شم، ولی یه‌هو دیدم داریوش قدم برداشت و جلوی ماشینم ایستاد. قلبم ریخت پایین، هزار تا فکر بد اومد تو ذهنم. دستام لرزید، ترسیدم نکنه یه وقت کاری کنه، یه اسیدی چیزی بپاشه یا بخواد بهم آسیبی برسونه. سریع شیشه رو کمی پایین دادم، نگاهم پر از اضطراب بود.

داریوش اما همون‌طور که جلو ماشین ایستاده بود، آرام اومد سمت شیشه و با لحن عجیبی گفت:
«سلام زهرا خانم… خوبی؟ خوشحالم دوباره دیدمت. قسم می‌خورم نمی‌خوام مزاحمت بشم، فقط… فقط می‌خواستم یه چیزی بگم و برم.»

صدای بم و جدی‌ش با اون نگاه سیاه و عمیقش باعث شد حتی نتونم حرف بزنم. ادامه داد، صداش پر از بغض و خشم فروخورده بود:
«چهار سال… چهار سال زندون کشیدم بی‌خودی، فقط به خاطر پدرت… فقط به خاطر پرونده‌سازی، الکل، مواد… همه‌ش دروغ بود و شما هم اینو می‌دونید. ولی به خاطر تو، به حرمت نگاهم بهت، گذشتم… اما بقیه چی؟ بقیه چرا باید بسوزن؟»

نفسم حبس شده بود، نمی‌تونستم حتی پلک بزنم. اون یه لحظه مکث کرد، نگاهش محکم‌تر شد و گفت:
«زهرا… اگه بدونی این روزا پدرت چه کارایی می‌کنه، قسم می‌خورم دیگه پاتو از خونه نمی‌ذاری بیرون. کافیه یه بار کسی که می‌شناستش چشمش بهت بیفته… خطر فقط همینه، همین‌قدر نزدیکه.»

با انگشت اشاره‌اش یه برگه کوچیک رو آورد جلو و گفت:
«این شماره منه… هر وقت حس کردی خطری داره بهت نزدیک میشه، هر وقت… فقط زنگ بزن. قسم می‌خورم تو هر شرایطی باشم، خودمو می‌رسونم.»

کاغذو از لای شیشه گرفتم، هنوز گیج و مبهوت بودم که یه لبخند محزون زد، قدمی عقب رفت و با صدای آرامی گفت: «مواظب خودت باش…»
بعد بدون اینکه منتظر جوابم بمونه، برگشت و آروم از کوچه دور شد. نگاهش تا آخرین لحظه روی من بود، اما من هنوز خشک روی صندلی نشسته بودم، کاغذ تو دستم مچاله شده بود و قلبم تند تند می‌زد.

ماشین رو به زور به حرکت درآوردم، پام روی پدال گاز می‌لرزید. سرم پر شده بود از صدای داریوش، هر کلمه‌ای که گفته بود مثل زنگ تو گوشم می‌پیچید. یه لحظه دستمو نگاه کردم، کاغذ کوچیک هنوز لای انگشتام مچاله بود. انگار حرارت داشت، نمی‌تونستم بندازمش دور و نمی‌تونستم بذارمش کنار.

همزمان که رانندگی می‌کردم، نگاهم ناخودآگاه رفت به آینه عقب. تصویر اون لحظه جلوی چشمم بود، داریوش با اون هیکل ورزیده، تیپ اسپرت، موهای کوتاه و نگاه سنگینش… نه مثل یه مزاحم، نه مثل اون پسری که داداشم احمد ازش شاکی بود… یه جور دیگه بود. پر از خشم، اما یه خشم پر از درد.

تو مسیر به سمت حوزه هزار تا فکر میومد تو سرم. «یعنی راست میگه؟ پدرم واقعاً چه کارایی کرده؟ چرا ته ته حرفاش یه ترس واقعی بود؟ یعنی ممکنه منم تو خطر باشم؟»
دستمو گذاشتم رو فرمون، سعی کردم نفس عمیق بکشم. ولی نه صدای موتور ماشین و نه بوق‌های خیابون نتونستن اون حس اضطراب رو از دلم بیرون کنن.

چند بار دستم رفت سمت کیفم که کاغذ رو بندازم، اما هر بار نگهش داشتم. انگار یه حس ناشناخته بهم می‌گفت «این شماره رو لازم پیدا می‌کنی… خیلی زود.»
حتی تا وقتی نزدیک حوزه رسیدم، هنوز قلبم تند می‌زد و یه سنگینی عجیب تو گلوم بود. انگار دنیا یه‌هو برام عوض شده بود، انگار چیزی رو فهمیده بودم که نباید، چیزی که باعث شد نگاه‌م به همه چیز فرق کنه
بعد از ظهر، وقتی کلاس‌ها تموم شد، همه رو جمع کردن توی سالن حوزه. فضا یه حالت رسمی و سنگین داشت، همه ساکت نشسته بودیم. یکی از مسئولین اومد بالا پشت تریبون. صدای صاف کردن گلوش توی سکوت سالن پیچید و شروع کرد:

«خواهران گرامی، شرایط این روزهای جامعه رو همه‌تون می‌دونید. دشمن با نقشه‌های شومش داره سعی می‌کنه آرامش کشور رو به هم بزنه. اون چیزی که شما تو خیابون‌ها می‌بینید اعتراض نیست، این‌ها اغتشاشاته، فتنه‌ست، کار دستای پنهان دشمنه که جوون‌های ساده‌لوح رو فریب داده.»

یه مکث کرد، بعد ادامه داد:
«همین چند شب پیش یه پسر رو زدن و کشتن. دشمن می‌خواد وانمود کنه نظام باعث این اتفاق شده، اما ما می‌دونیم اینا از قبل برنامه‌ریزی شده بود. دشمن‌های قسم‌خورده ما وسط شلوغی با اسلحه زدنش تا بتونن پای نظام رو وسط بکشن. وظیفه ما اینه حقیقت رو بگیم و نذاریم جنگ روانی دشمن اثر کنه.»

چند نفر سرشون رو به نشونه تأیید تکون دادن. مسئول جلسه آب دهنشو قورت داد و گفت:
«یه دختر هم بعد از آزاد شدنش خودکشی کرده. باز هم دشمن همینو بزرگنمایی می‌کنه که نظام باعث شده، در صورتی که ربطی نداشته. شما خواهران باید بدونید این روزها کوچک‌ترین چیزی رو نباید ساده بگیرید. هر حرکتی، هر حرف مفتی تو خیابون یا تاکسی شنیدید، باید گزارش بدید. هوشمندانه عمل کنید، نذارید فتنه‌گرها آرامش مردم رو به هم بزنن.»

فضا یه‌جوری سنگین بود که هیچ‌کس جرأت حرف زدن نداشت. انگار همه می‌دونستیم چیزی که بیرون جریان داره با اینی که اینجا می‌گن فرق داره، اما کسی چیزی بروز نمی‌داد. فقط سر تکون می‌دادیم و یادداشت می‌کردیم، که مبادا بعداً بگن چرا توجه نکردید.

از حوزه که زدم بیرون، هنوز تو سرم حرفای جلسه می‌پیچید. همه‌چی پر از اضطراب بود، همه حواسشون جمع بود، انگار منتظر یه اتفاق جدید. هوا هنوز روشن بود، ولی اون خفقان و سکوت عجیبی که روی شهر افتاده بود، اذیتم می‌کرد.

تو ماشین نشستم، چادرم رو همون اول از سرم کشیدم و پرت کردم روی صندلی عقب. نفس عمیقی کشیدم، انگار با برداشتن چادر می‌خواستم یه کم سبک‌تر بشم، اما استرس ول‌کن نبود.

راه افتادم سمت خونه. وسطای مسیر چشمم افتاد به چند تا بسیجی که داشتن دیوارها رو پاک می‌کردن. رد اسپری و نوشته‌ها هنوز معلوم بود، اما اون‌ها با عجله همه‌چی رو می‌شستن تا هیچ اثری نمونه. بعضی‌هاشون حتی به هم می‌گفتن سریع‌تر، انگار از بالا دستور داشتن قبل تاریکی خیابون تمیز باشه.

همون‌طور که نگاه می‌کردم، گوشیم ویبره خورد. دستمو برداشتم و پیامک رو باز کردم. نوشته بود:
«پاداش مأموریت: ۳۰۰,۰۰۰,۰۰۰ ریال. به حساب شما واریز شد.»

ناخودآگاه خندم گرفت. زیر لب گفتم: «بازم پول مفت… عادت کردیم دیگه.»
نه خوشحال شدم نه هیجان‌زده، فقط یه خنده مسخره نشست رو لبم. دیگه برام عادی شده بود، مثل یه روتین بی‌احساس. حتی حواسم نبود کسی می‌تونه ببینه من دارم کار انجام میدم یا نه، دیگه این پاداش‌ها هم مثل بقیه چیزا بی‌معنا شده بودن.

گوشی رو انداختم رو صندلی، فرمونو محکم‌تر گرفتم و به خونه نزدیک‌تر شدم. خیابون پر از مأمورا بود، صداها و نگاه‌ها سنگین بود، ولی من فقط می‌خواستم برسم و در پارکینگ رو ببندم، دور بشم از این فضای پر از دود و ترس.

هنوز از پاداش مسخره‌ای که اومده بود، لبخند کج و بی‌روحی گوشه لبم بود که پیچیدم سر کوچه. همین که خواستم برم سمت پارکینگ، چشمم افتاد به یه چهره آشنا… قلبم برای لحظه‌ای ایستاد.

داریوش همون‌جا بود، تکیه داده به موتور قدیمی‌ش، درست همون‌جوری که قبل زندان عادت داشت علافی کنه تو محل. یه جور آرامش و تهدید همزمان تو حالت بدنش بود که همیشه حواسمو می‌گرفت. نگاهش افتاد رو من، مستقیم، عمیق، انگار فقط منتظر همین لحظه بوده.

همون هیکل درشت و بلندتر از من، با اون بازوهای پهن که این‌بار خط‌های تازه‌ای روش بود؛ جای زخم‌های عمیق، خط‌هایی که می‌گفتن زندگی‌ش بعد زندان بی‌دردسر هم نبوده. صورتش هم همون ردها رو داشت، انگار هر خطش یه داستان تلخ بود. موهاشو دوباره خیلی کوتاه زده بود، مثل قبل، اما حالا نگاهش سردتر شده بود، سنگین‌تر… دیگه اون پسر قدیمی محل نبود، انگار یه چیز شکسته و خطرناک‌تر تو وجودش شکل گرفته بود.

من فرمونو سفت‌تر گرفتم، پام روی ترمز موند. هزار تا فکر از ذهنم گذشت: اگه بخواد چیزی پرت کنه؟ اسید؟ یه کاری کنه؟ اما همون لحظه فقط لبخند نصفه‌ای زد، بی‌صدا، مثل کسی که می‌گه “می‌دونم می‌ترسی، اما هنوزم منم… همون داریوش قدیم.”

دلم می‌خواست چشممو ازش بدزدم، اما نتونستم. انگار همه خاطرات قبل زندان، اون روزی که داداشم احمد پاشو وسط گذاشت، دعوای وحشتناک، حتی وقتی پدرم وارد شد و کار به کتک‌کاری کشید، همه‌ش یه‌هو برگشت. اون روزی که پدرم براش پرونده ساخت، انگار همین الان جلوی چشمام بود، با فریادها و بعد هم صدای بسته شدن در زندان پشت سرش.

داریوش اما همین‌طور نگاه می‌کرد، بدون نزدیک شدن، بدون حرفی، فقط اون نگاهِ پر از چیزایی که هیچ‌وقت گفته نشده بود.

کلید رو انداختم تو قفل و وارد خونه شدم. سکوت خاصی فضا رو گرفته بود. بابا طبق معمول بیرون بود، زینب هم هنوز از کلاس برنگشته بود. تنها صدای مادرم بود که از آشپزخونه می‌اومد، مثل همیشه مشغول حرف زدن با تلفن.

از همون چند کلمه‌ای که شنیدم معلوم بود بحثشون مثل همیشه درباره قیمت طلا و دلار بود. صدای خنده‌های کوتاهش می‌اومد که با اون طلافروش آشنا بحث می‌کرد، حتی بدون اینکه ببینمش می‌تونستم قیافه راضی و ذوق‌زده‌اش رو تصور کنم.

کیفم رو گذاشتم کنار مبل و مستقیم رفتم سمت اتاقم. حس عجیبی داشتم، نه خستگی کامل، نه آرامش… یه جور آشفتگی که نمی‌دونستم از صبح بود یا از نگاه‌هایی که هنوز بیرون تو ذهنم می‌چرخید.

آروم آروم لباسامو درآوردم، مقنعمو رو انداختم روی تخت و شلوارمو هم درآوردم تا راحت‌تر باشم یه تیشرت پوشیدم بعد، بی‌هدف رفتم سمت پنجره و پرده رو کمی کنار زدم.

از بالا کوچه پیدا بود. اونجا بود که چشمم افتاد به داریوش؛ کنار ماشین وایساده بود با چندتا از دوستاش. کاپوت ماشین بالا بود و انگار داشتن چیزی رو بررسی می‌کردن، اما نگاهش گه‌گاهی از جمع جدا می‌شد و سمت ساختمون ما می‌اومد.

همون‌جا ایستادم، پا برهنه کنار پنجره، و چند ثانیه فقط نگاه کردم نگاه داریوش گاه گاهی به پنجره اتاقم می خورد حتی میدونست کدومه اتاقم ،نمیدونست من پشت پنجره با یه شورت نازک که فقط یه بند داشت دارم بیرون رو نگاه میکنم گوشی روی میز بود و کاغذی که شماره‌ش رو روش نوشته بود هنوز جلو چشمم بود. مردد بودم… زنگ بزنم؟ پیام بدم؟ یا وانمود کنم همه چیز مثل گذشته‌ست و بینمون چیزی تغییر نکرده؟
اما میخواستم هرجور شده سر از حرفاش در بیارم تصمیم گرفتم امشب بهش پیام بدم
ادامه دارد…

نوشته: پوران

ادامه…

بازدید 12,349

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

8 پاسخ به “پشت پرده حیا (۱)”

  1. هر دوخط یبار نوشتی اون زینب محجبه که الان نمیدونم چیچی. من ریدم توی این داستان نوشتنت. اینهمه کسشعر تفت دادی اخرش نفهمیدم اصلا داستان درمورد چی بود؟ خیلی فضاسازی داستانت کیری بود. یه سری جملات رو خیلی تکرار کردی. از بس جق زدی مغزت گوزیده نمیفهمی چی داری مینویسی. برو همون درس حوزتو بده گوزو.

  2. وسط داستان اسامی رو اشتباه فرمودین زینب وزهرا قدری تامل بفرمایید خواهشا

  3. هر تصویری که از نویسنده این داستان برداشت میکنم این نتیجه به ذهنم جمع بندی میشه که این داستان مربوط به گذشته یک خانواده مذهبیه که اتفاقا هم فامیل های شما حالا پدری یا مادری رو نمی‌دونم ولی سعی کردی جریانی رو تطبیق بدی که با وضعیت های سال ۱۴۰۱بعد از فوت جانسوز مهسا امینی عزیزم ربط داره البته شایدم تو این شرایط کنونی و آشوب و اضطراب هم اتفاقات اخیرا نقش پر رنگ و شدت انگیزه رو بوجود آورده که بنویسی خوب یا بد رو نمیدانم ولی ادامه بده چون این روایت بی حکمت نیست

  4. خوب بود فقط یه سوتی گنده داشتی نمیگم که خراب نشه داستان قشنگت ،اگه خواستی بیا پیوی بهت میگم

  5. عالی بود قلمی خوبی داری همه چیز بجا وتوصیفات عالی موفق باشی 👍👍👍👍

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید