به بوستون خوش آمدید. ساعت محلی حدود ۷ صبح است و دمای هوا ۷ درجه سانتیگراد است. چند دقیقه دیگر در حال حرکت به سمت گیت خواهیم بود، پس لطفاً تا زمانی که کاپیتان علامت بستن کمربند ایمنی را خاموش نکرده، در جای خود باقی بمانید. روز خوبی در بوستون داشته باشید.» این پیام از بلندگوهای فرودگاه پخش شد.
وقتی منتظر چمدونم بودم، یلنا از آن سوی نوار نقاله چمدانها بهطور مخفیانه برایم بوسهای فرستاد و با لبخوانی از من تشکر کرد، در حالی که دوستپسرش چمدونشو از روی نوار برمیداشت. با چشمکی به او پاسخ دادم و نتوانستم جلوی خودم را بگیرم که به اتفاقاتی که در پرواز “چشم قرمز” رخ داده بود، فکر نکنم…!
دو ساعت قبل از پرواز شبانۀ (چشمِ قرمز) به بوستون، طبق معمول به فرودگاه رسیدم. فرودگاه در ساعت ۸ شب سهشنبه در ماه جولای کاملاً خلوت بود. پس از عبور از گیت امنیتی، به سمت گیت پروازم رفتم. به گیتی که رسیدم، وقت برای برای نوشیدن چند آبجوی خنک رو داشتم.
قیمت یک لیوان آبجو ۸ دلار؟ جنایته! نصفه لیوانم را تمام کرده بودمو سرگرم نگاه کردن به مردمو پرواز هواپیماها بودم که صدایی شنیدم:
«لطفاً یک کیپ کاد برام بیارید.» {کیپ کاد: نوشیدنی ودکا با آب کرنبریه}
سرمو به سمت صدا چرخوندم و دوباره نگاه کردم. زنی سبزه و جذاب چند صندلی اونطرفتر از من نشسته بود. نگاهمو گرفت، منو دید و لبخندی تحویلم داد. توجهمو به باند پرواز برگردوندم، جایی که یه بوئینگ ۷۴۷ در حال فرود بود. لیوان رو تموم کردمو از متصدی بار یه لیوان دیگه خواستم.
این بار وقتی برگشتم، دیدم بهم خیره شده.
بالاخره گفتم: «سلام»!
جوابمو داد. چند جرعۀ دیگه نوشیدمو دوباره صحبت کردم:
-شما هم توی پرواز چشم قرمز به بوستون هستید؟
سوال بیربطی بود، معلومه که توی این پروازه، وگرنه چرا اینجا نشسته؟
+بله. از این پرواز های شبانه متنفرم. سیستم خوابمو به هم میریزه
یک جرعۀ دیگه نوشیدمو گفتم:
-درکت میکنم. خوابیدن توی هواپیما خیلی سخته.
نوشیدنی شو تموم کرد و یکی دیگه سفارش داد. بعد از یک و نیم لیوان آبجو، احتیاج به دستشویی داشتمو رفتم. کمی از الکل سرخوش شده بودم و به خودم گفتم شاید این همون پروازی باشه که بالاخره به «کلوپ مایل-های» بپیوندم. همیشه درباره سکس توی هواپیما خیالپردازی میکردم. بخشی از هیجانش به خطر لو رفتن مربوط میشد. کارمو توی دستشویی تمام کردم و به بار برگشتم. هنوز ۴۵ دقیقه تا سوار شدن وقت داشتم. وقتی دوباره روی صندلی بار نشستم، همصحبتم پرسید دستشوییها کجان؟ با انگشت اشاره مسیرو نشونش دادم.
لیوانمو تموم کردم. متصدی بار پرسید: بازم میخوای؟ به ساعتم نگاه کردم و دیدم وقت برای لیوان دیگه دارم. همصحبتم برگشت. صورتش کمی سرخ بود. ظاهراً ودکا اثر شو گذاشته بود. نوشیدنی دومشم تموم کرد و ازم پرسید:
+وقت داریم که یه لیوان دیگه بخورم؟
دوباره به ساعتم نگاه کردم و گفتم: حدوداً 30 دقیقۀ دیگه باید سوار هواپیما بشیم، فکر کنم وقت داری.
+عالیه!
به متصدی بار یه نوشیدنی دیگه سفارش داد.
-من برایان هستم
دستمو برای دست دادن دراز کردم.
دستشو به سمت من آورد و گفت: من یلنام.
-النا؟
+یلنا با ی
-اسم قشنگیه
+به مامانم میگم. اون واقعاً عاشق اسممه.
«پرواز ۱۵۱۲ به مقصد بوستون ۱۵ دقیقۀ دیگر شروع به سوار کردن مسافران میکند»
از بلندگوهای فرودگاه اعلام شد. نصف لیوانم باقی مونده بود و یلنا فقط چند جرعه از نوشیدنیشو خورده بود.
+از دو نوشیدنی قبلی حسابی سرخوش شدم. فکر کنم این یکیو باید سریع برم بالا!
خندیدمو به شوخی بهش گفتم:
-نگران نباش. اگه نتونستی راه بری، خودم میبرمت توی هواپیما!
اونم خندید و گفت: زیاد امیدوار نباش، خودم میتونم راه برم.
آبجومو تموم کردم، صورتحساب گزاف رو پرداخت کردم و به متصدی بار گفتم که گرفتن ۸ دلار برای هر آبجو دزدی آشکار.
به یلنا گفتم: قبل از سوار شدن بهتره یک بار دیگه برم دستشویی. توی هواپیما یِکَم طول میکشه تا بذارن از سرویس استفاده کنیم.
+فکر خوبیه! منم بهتره همین کارو کنم… توی هواپیما میبینمت.
وقتی داشتم خودمو توی دستشویی خالی میکردم، شروع کردم به خیالپردازی (امیدوار بودم) که این دفعه فانتزی «کلوپ مایل-های» اتفاق بیفته. وقتی پروازهای چشم قرمز میگیرم، همیشه سعی میکنم صندلی عقب هواپیما رو بگیرم. یکی از دلایلش این امیدواریه که روزی فانتزیم محقق بشه، و دلیل دیگه اینکه اگه پرواز پر نباشه، معمولاً کل ردیفو برای خودم دارم.
«پرواز ۱۵۱۲ با سرویس مستقیم به بوستون آماده سوار کردن مسافران است. لطفاً کارت پرواز خود را آماده کنید و به مسئول گیت تحویل دهید»
توی صف ایستادم و با ناامیدی دنبال یلنا گشتم. تا وقتی که نوبتم نزدیک شد، ندیدمش. ذهنم بهم میگفت که زیادی مشروب خورده و توی دستشویی داره بالا میاره یا غش کرده. بالاخره نوبت من شد ولی هنوز خبری از یلنا نبود. با خودم فکر کردم: یه سفر دیگه بدون عضویت توی «کلوپ مایل-های» صندلیمو پیدا کردمو حدسم درست بود. هیچکس توی ردیفم نبود؛ کل ردیف مال خودم بود. «لعنتی! یلنا کجاست؟»
چند مسافر آخر سوار هواپیما شدند و مهماندار اعلام کرد که همه مسافرا سوار شدن و میخوان درب هواپیما رو ببندن. «لعنتی! حتماً خیلی حالش بد شده!»
«لطفاً همه در جای خود بنشینید تا بتونیم از محدوده گیت خارج شیم»
کمربند ایمنی رو بستم و مشغول خوندن مجلۀ داخل پرواز بودم که صدایی شنیدم:
+شرط میبندم فکر کردی حالم بد شده.
به سمت چپم چرخیدم و دیدم یلنا از کنار ردیفم رد میشه. چند ردیف جلوتر ایستاد، به عقب نگاه کرد و لبخند زد. خیالم راحت شد که حالش خوبه. از این که شاید فانتزیم اجرا شه، سرخوش شدم. بلند شدن هواپیما عادی بود و پس از رسیدن به ارتفاع کروز، کاپیتان اعلام کرد که علامت کمربند ایمنی خاموش شده و ما میتونیم در کابین حرکت کنیم. فوراً کمربندمو باز کردمو به سمت یلنا رفتم. وقتی بهش رسیدم، انگار میدونست که میخوام بیام. لبخند بزرگی روی صورتش بود و داشت میخندید.
-کی سوار هواپیما شدی؟
+من کارت MVP دارم و با فرستکلاس سوار شدم.
با لحن نگران گفتم:
-توی صف دنبالت گشتم. وقتی ندیدمت، فکر کردم حتماً حالت بد شده. وقتی سوار شدنتو ندیدم، فکر کردم لابد غش کردی.
او با لحنی طعنهآمیز پاسخ داد:
+ممنون که نگرانم شدی. ولی من دختر بزرگیم و میتونم مشروبمو کنترل کنم.
-عالیه. چرا نمیای ردیفی که من هستم؟ هیشکی اونجا نیست، بیا یه نوشیدنی باهم بخوریم.
با کنجکاوی بهم نگاه کرد و انگار داشت تصمیم میگرفت که بیاد یا نه!
-بیا، پرواز طولانیه. بیا بهم نشون بده واقعاً میتونی مشروب رو تحمل کنی!
کمربندشو باز کرد، از جاش بلند شد و دنبالم اومد. من کنار راهرو نشستم و اون کنار پنجره. چند دقیقه گپ زدیم تا مهماندار با چرخ نوشیدنی به ردیف ما رسیدن. استفانی؛ یکی از مهموندارا، پرسید:
«برای شما دو نفر چیزی بیارم؟»
یلنا گفت: یه کرنبری/ودکا لطفاً.
این همان کیپ کاد بود، ولی یلنا فکر کرد استفانی شاید بارتندر نباشه، سادهتر سفارش داد.
من گفتم: یه شراب قرمز لطفاً.
یلنا فوراً نظرش را عوض کرد و به استفانی گفت:
فکر کنم منم شراب قرمز میخوام. استفانی شرابا رو به ما داد و گفت: «۱۰ دلار میشه.»
کارت اعتباری رو دادم و ۲ دلار اضافی برای انعام گذاشتم. گفت که انعام لازم نیست. بهش گفتم:
میدونم، ولی بعداً بازم نوشیدنی میخوایم.
استفانی گفت: مشکلی نیست. هواپیما نصفهس، هر وقت خواستید دکمه تماس رو بزنید.
شرابو توی لیوانای پلاستیکی ریختیم و با گفتن «به سلامتی» لیوانا رو زدیم به هم. چند دقیقه در حین نوشیدن شراب گپ زدیم. وقتی لیوانها نصفه شدن، میدونستم اگه میخوام این فانتزی به حقیقت بپیونده، حالا وقتشه. در حالت سرخوشی ناشی از آبجو و شراب، به یلنا گفتم:
-«عضو کلوپ مایلهای هستی؟»
+«برنامه امتیاز دهی کدوم خط هواییه؟»
-«کلوپ مایلهای به هیچ خط هوایی خاصی مربوط نیست. نه امتیازی میدن، نه سفر، نه جایزه و عضویتش هم هزینهای نداره.»
یلنا جرعهای از شرابشو نوشید
+«خب، پس چی عضویت توی این کلوپو خاص میکنه؟»
از پشت سرم صدایی شنیدم: «برای شما دو نفر شراب دیگهای بیارم؟» سرمو برگردوندم و گفتم: «بله استفانی، عالی میشه.»
استفانی رفتو یلنا سوالش را تکرار کرد.
گفتم: «کلوپ مایلهای…» که استفانی با شرابها برگشت. کارت اعتباریم رو دادم، گفت: «اینا مهمون ما. یه کم دیگه برمیگردم حالتونو میپرسم»
هر دو تشکر کردیم. گفتم: «دیدی، انعام دادن به کار اومد.»
یلنا دوباره پرسید: «خب، این کلوپ مایلهای چیه؟»
اشاره کردم که نزدیکتر بیاد. براش توضیح دادم که این کلوپ چیه و برای عضویت باید چیکار کرد. یلنا چند ثانیه بیحرکت ماند و بعد از من فاصله گرفت. چند ثانیه سکوت شد.
-«ببخشید، قصد توهین نداشتم.»
به من نگاه کرد و لبخند بزرگی روی صورتش نقش بست. اشاره کرد که نزدیکتر برم. به طرز شگفتآوری، یه بوسه پر حرارت و بکن تو بهم داد. فوراً حس هیجان بهم دست داد.
با صدایی آرام و فریبنده گفت:
+«خیلی خیلی شیطنتآمیزه. فکر کردن بهش داره منو خیس میکنه.»
-«من خیس نمیشم، ولی روی من اثر مردونهشو دار!.»
با این حرفم، به پایین نگاه کرد و متوجه شقی کیرم توی شلوارم شد. چون شب سفر میکردم، عمداً شلوار جین دکمهدار بدون شورت پوشیده بودم تا دسترسی راحتتر باشه. چشماش به برآمدگی خیره شده بود، دستشو دراز کرد و کیرمو از روی شلوار گرفت.
-«وای! تو آمادۀ عملی!»
از اونجایی که انصاف باید رعایت بشه، منم دستمو به سمت پایینتنهش بردم. وقتی دید دارم دستمو حرکت میدم، پاهاشو باز کرد. همین که انگشتام بهش رسید، آه بلندی کشید، خیس خیس بود.
-«وای! شورت نپوشیدی؟»
-من هیچوقت شورت نمیپوشم. حالا از اینجا به بعد چی؟
-سینی جلوی صندلی تو بیار پایین. هر دو لیوانو بذار روی سینی.
هواپیما تقریباً کاملاً تاریک بود، جز چند نفر که هنوز داشتن مطالعه میکردن. بلند شدم و از محفظۀ بالای سر چند بالش و یه پتو برداشتم و دستههای صندلی رو بالا بردم. دستمو دراز کردم، انگار میخوام بغلش کنم و ازش خواستم نزدیکتر بیاد. حالا کنار شونم نشسته بود و من دستمو دورش انداختم.
گفتم: شلوارتو بکش پایین.
طبق دستور عمل کرد. پتو رو روی بدنش انداختم. دستمو زیر پتو بردم و خیسیشو پیدا کردم. شروع به آه کشیدن کرد. پاهاشو باز کرد و سرشو به سمتم چرخوند. دکمههای شلوارمو باز کردم، فقط به اندازهای که بتونه کیر سفتمو بگیره.
در گوشش زمزمه کردم: یلنا این حس عالیه!
ادامه دادمو انگشت وسطمو خیلی آروم روی شکاف خیسش بالا و پایین بردم. بلندتر آه میکشید و نفساش کوتاهتر میشد.
با حالتی نامفهوم پرسید: میدونی داری با من چیکار میکنی؟
-آره! لذت ببر!
بعد از چند دقیقه اذیت کردنش، چوچولشو پیدا کردم و بین انگشت اشاره و وسطم گرفتم و دایرهای حرکت دادم. حالا انگار توی دنیای دیگه بود. شروع به تکون خوردن کرد و باسنشو از روی صندلی بلند میکرد و دوباره مینشست. نزدیک بود به اوج برسه.
مدام تکرار میکرد: خدای من! خدای من!
چشماشو باز کرد، سرشو به سمتم چرخوند، بهم نگاه کرد و گفت: لعنتی؛ دارم میام
و واقعاً ارگاسم شد! کل بدنش داشت میلرزید. دستم خیس شده بود. آروم حمله به لبای خیسشو متوقف کردم و دستمو روی تپۀ کُسش نگه داشتم تا لرزشش بند بیاد. برای لحظهای کیرمو ول کرد تا نفسشو جمع کنه، بارها ازم تشکر کرد. از این فرصت استفاده کردم تا شهد کُسِشو بچشم. انگشتهامو نزدیک بینیام بردم و مثل بوییدن عطر یه شراب خوب، بو کشیدم. عطر تندی داشت. فکر کنم مسافرای چند ردیف جلوترم بوشو حس کردن. انگشتام را توی دهنم گذاشتمو لیسیدم.
با شهوت گفتم: خدای من! طعمت فوقالعادهست. سیر نمیشم!
پتو را کنار زد و کُس خیس و قشنگش در معرض هوا قرار گرفت. دستمو بردم پایین و انگشتمو توی سوراخ خیسش فرو کردم و دوباره انگشتمو لیسیدم. کیرمو گرفت و با شهوت توی چشماش گفت:
+الان باید منو بکنی!!
درست همون لحظه صدایی از سمت چپم شنیدم: آره، باید بکنیش!
هر دومون جا خوردیم. یلنا بلند شد و پتو رو کشید تا خودشو بپوشونه. سرمو چرخوندم و دیدم استفانی، مهماندار مهربونمون، اون طرف راهرو نشسته. پاهاش باز بود و آروم روی شورتشو دست میکشید! لازم نبود نگاه کنم تا بدونم یلنا هم به اندازۀ من خجالت کشیده. استفانی تکرار کرد:
اون قطعاً نیاز داره که اون کیر سفتت توش باشه!! بیاید با من، میتونم کمک کنم!
هر دومون هنوز اثر شهوت رومون باقی بود. کیرمو توی شلوارم جا دادم. بلند شدن مو دنبالش به سمت آشپزخونۀ عقب هواپیما رفتیم. اونجا که رسیدیم، پرده رو کشید تا کسی داخل نبینه، با تلفن به مهماندار جلویی زنگ زد و گفت: اعلام کن توالت عقب گرفته و برای یک ساعت باقیموندۀ پرواز بستهست. مهماندار دیگه هم طبق دستور عمل کرد. تا اون موقع، کیرم نیمهشُل شده بود. استفانی به من نگاه کرد و گفت: «با این نمیتونی بکنیش.»
و با یه حرکت، روی زانوهاش نشست، شلوارمو کشید پایین و کیرمو توی دهنش گرفت. چند حرکت بلند و خیس کافی بود تا دوباره آماده بشم. بلند شد. بعد رفت سمت صندلیهایی که مهماندارا موقع تیکآف و لندینگ روش میشینن. صندلی رو پایین کشید و به من دستور داد که بشینم. بعد رو به یلنا کرد و گفت: عزیزم، حالا مال توئه!
یلنا به کیر سفتم نگاه کرد، لبخند زد، پتو رو از روی خودش برداشت و تیشرتش را تا بالای سینههاش بالا کشید. نور آشپزخونه عقب هواپیما کمی بیشتر از داخل سالن بود. بدن یلنا از چیزی که فکر میکردم هم بهتر بود. سینههاش سفت بودنو نوک سینههاش مثل پاککن مداد سفت شده بود. موهای کُسش هنوز از ارگاسم شدیدش خیس و براق بود. استفانی هم نمیتونست اینو نبینه.
استفانی به یلنا گفت: تو فوقالعادهای!!
یلنا به سمتم اومد و سینههاشو توی صورتم فرو کرد. دستامو بالا بردم و سینههاشو گرفتم. شروع به فشار دادنشون کردم و یکییکی نوک سینههاشو مکیدم. نفساش تندتر شد. آروم چرخید و کون شیرین شو توی صورتم گذاشت. هر دو لپشو فشار دادم و بوسیدم. بعد آروم کونشو روی سینهام و از روی شکمم پایین آورد و شروع به سوار شدن روی من کرد. کمی خشک شده بود و استفانی متوجه شد که به اون شکلی که میخواد پیش نمیره. به سمت یلنا رفت و گفت: «بذار کمکت کنم عزیزم»
استفانی انگشت وسط و اشارهشو با حرکتی شهوتانگیزی که انگاری داشت باهاشون عشق بازی میکرد توی دهنش کرد تا خیسشون کنه. وقتی به نظرش به اندازه کافی خیس شدن، انگشتاشو به کُسِ یلنا برد و شروع به فرو کردنشون کرد. یلنا وقتی انگشتای استفانی وارد کُسِش شد شروع به آه کشیدن کرد. خیلی طول نکشید که صدای خیسی به گوش رسید. استفانی انگشتهاشو بیرون کشید و به یلنا گفت: «حالا یا بهش کُس بده یا خودم میدم!!»
یلنا به هیچ وجه نمیخواست این فرصتو به استفانی بده. کونشو به سمت آلتم پایین آورد و مثل چاقوی داغ که تو کره فرو میره، توش رفت. یلنا در حالی که آروم روی من سواری میکرد، ناله کرد: کیر سفتت خیلی حس خوبی داره.
منم ناله کردم: آره عزیزم، آروم و خوب
صدای ویبرهای شنیدم. به استفانی نگاه کردم و دیدم اونم به جمعمون اضافه شده. جوراب شلواریشو درآورده بود، دامنشو بالا کشیده بود و از یه ویبراتور روی کُسش استفاده میکرد. یلنا هم متوجه شد و شروع کرد به تندتر کردن حرکتش روی من.
گفتم: دیگه نمیتونم زیاد تحمل کنم.
استفانی فریاد زد: آره عزیزم، بکنش!! خوب بکنش!!
به استفانی نگاه کردم و چشماش اون نگاه «مات» رو داشت، انگار اونم نمیتونست زیاد دووم بیاره.
خدای من، وقتی کمکش میکردم روی کیر خیسم بالا و پایین بره، کونش فوقالعاده بود.
یلنا فریاد زد: «آه لعنتی!! آره!! دارم میام!!!»
کُسش کیرمو فشار داد.
منم گفتم: منم همینطور!
وقتی کیرم بارها و بارها تو کُس خیس و در حال ارگاسمش خالی میشد، با آخرین بار که از بدنم خارج شد، ناله کردم
استفانی فریاد زد: نوبت منه!!
اون یه اسکوئرتر بود. مایع از کُسِ ضرباندارش به سی سانت جلوترش فوران کرد. چند ثانیه ادامه داشت تا بدنش بالاخره از لرزش ایستاد. نفسهای یلنا هنوز تند بود. سرشو به سمتم چرخاند و بهصورت بریدهبریده گفت: من هنوز… دارم… ارگاسم میشم. حسم… میکنی؟
روی من متوقف شد و با کیرم که هنوز توش بود، روی پام نشست.
گفتم: آره، هنوز میتونم حس کنم که داری تشنج میکنی!
بعد از چیزی که انگار ۱۰ دقیقه طول کشید، ارگاسمش تموم شد. کیرم دیگه داشت به حالت عادی برمیگشت و وقتی بلند شد، از توش دراومد و به پام خورد. لعنتی خیلی خیس بود!! استفانی به سمتم اومد و دوباره کیر نیمهسفتم رو توی دهنش کرد. چند بار بالا و پایینش کرد و آخرین قطرههای آبی که تو کیرم مونده بود و مکید، بعلاوه آب یلنا رو لیسید. بعد بلند شد و لبای یلنا رو بوسید و همزمان بغلش کرد. به من گفت بلند شم و همین کار رو با من کرد. استفانی به هردومون گفت: ممنون برای بهترین پروازی که این مدت داشتم.
صدای کاپیتان از بلندگو اومد: «چند دقیقه دیگه شروع به فرود به سمت منطقه بوستون میکنیم. اگه نیاز به دستشویی دارید، حالا وقتشه.»
استفانی از یلنا پرسید: چند دقیقه وقت داریم تا علامت کمربند روشن بشه. اشکالی نداره حالا من حال کنم؟
یلنا جواب داد: فکر میکنم به کمی کمک احتیاج داره!
کیرم اصلاً تو حالتی نبود که بتونه استفانیو خوب بکنه. با این حرف، یلنا روی زانوهاش نشست و کیرم رو توی دهنش کرد. با فکر اینکه ممکنه تو یه پرواز دو بار عضو کلوپ «مایلهای» بشم و مهارت فوقالعاده یلنا تو ساک زدن، تو چند ثانیه دوباره سفت شدم.
یلنا گفت: فکر کنم این کافیه
استفانی در حالی که یلنا داشت منو آماده میکرد، با خودش بازی کرده بود و حالا تحریک شده و آماده بود، کونشو به سمتم کرد، خم شد و دستاشو به دیوار تکیه داد.
فریاد زد: بکن منو عزیزم!! محکم بگا!
فرو کردم توی کُسِش، یه ناله بلند کشید!
یلنا منو تشویق میکرد: «آره همینه. محکم بگا. اون کیر سفت تو توی کُسش بکوب. کاری کن جیغ بکشه…!
استفانی درخواست یلنا رو تکرار کرد: «آره!! آره!! محکم بگا. ادامه بده! نایست!»
نزدیک بود از شدت نفسنفس زدن غش کنه. فریاد زد: دارم میام!
دوباره اسکوئیرت کرد. میتونستم فشار آب کُسِشو روی کلۀ کیرم حس کنم، همینطور قطرههایی که به کف زمین میخورد.
کُسش هر چی مَنی توی کمرم مونده بود تو خودش فشار داد. کیرم به سرعت شل شد و استفانی از روم بلند شد. ظاهراً هنوز یه کم منی ازم چکه میکرد و یلنا یه لحظه رو هم از دست نداد. فوراً لیسیدش و مطمئن شد حتی یه قطره هم هدر نره. بعد مثل استفانی کیر شلم رو توی دهنش برد و تمیزش کرد.
کاپیتان گفت: خانمها و آقایان، همونطور که متوجه شدید، شروع به فرود به سمت بوستون کردیم. علامت بستن کمربند ایمنی رو روشن میکنم. لطفاً به صندلیهاتون برگردید و مطمئن بشید کمربند تون محکمه. بهزودی فرود میآییم.
من و یلنا خودمون رو جمعوجور کردیم و تلو تلو خوران به صندلی هامون برگشتیم. کاملاً خسته بودیم. استفانی لباسشو پوشید و شروع به آمادهسازی برای فرود کرد. وقتی مهماندار دیگه توی راهرو اومد تا لیوانا و زبالهها رو جمع کنه، وقتی از کنار استفانی رد میشد، متوجه تلو تلو خوردنش شد. نمیشنیدم چی میگن، ولی انگار نگران حالش بود. استفانی دستشو تکون داد که خیالش راحت باشه و به کارش ادامه داد. هواپیما با خیال راحت توی فرودگاه لوگان بوستون فرود اومد. استفانی داشت با مسافرا که پیاده میشدن، خوشوبش میکرد. وقتی از کنارش رد شدم، گفتم:
ممنون برای سرویس عالی! تا حالا تو هیچ پروازِ «چشم قرمزی» مهمانداری این اندازه به نیازهام توجه نکرده بود!
استفانی جواب داد: خیلی هم خوش اومدی. بازم با من پرواز کن
میتونستم بفهمم که مهماندار دوم گیج شده. توی محدوده گیت، یلنا منو بغل کرد و بوسید. ظاهراً باید همون موقع این کارو میکرد چون دوستپسرش تو قسمت تحویل بار منتظرش بود. کارت ویزیت هامون رو رد و بدل کردیم و جداگانه به سمت قسمت بار رفتیم… «ببخشید آقا، اون چمدون منه»، منو از حالت رویاپردازیام بیرون آورد. گفتم: «ببخشید» و کنار رفتم. بالاخره چمدونم رسید. نگاه کردم ببینم یلنا هنوز تو قسمت باره یا نه. داشت دست تو دست با دوستپسرش راه میرفت. امیدوارم تو پرواز برگشت به پورتلند با من باشه…
منبع: https://www.sexstories.com/
نوشته: ترجمه: آق فریدون
3 پاسخ به “پروازِ «چشم قرمز»”
نفهمیدم کدوم فرودگاه بود ، ولی احتمالا داستان ماله پونزده بیست سال پیشه که به ابجوی هشت دلاری تو فرودگاه می گه قیمت گزاف!! الان آب خوردنم با هشت دلار تو فرودگاههای امریکا بهت نمی دن
یکی از خوبیهای اینکه اینترنت قطع میشه ، اینه که دیگه این بچه مچه های دبیرستانی ایرانی که اکثرا هم بعلت محدودیت های اجتماعی به انحراف جنسی کشیده شده و به اصطلاح کونی شدند (و الکی خودشون رو در دسته گی ها قرار می دند) نمیان فحش و دری وری بنویسند ، نود و نه درصد کامنهای فحش رو این بچه دبیرستانی های کونی داخل ایران می نویسند
داستان قشنگ و باحالی بود…خوبه که سایت خلوته پر از فحش نیست