کم کم داشتیم استرس داشتن رو فراموش میکردیم
اسپانیا خیلی آب و هوای خوبی داره
ولی جنگ شد
دوباره انگار تمام استرسهای دنیا هجوم آوردند
سرم میخواد منفجر بشه
جای ما امنه اما همه دوستان و فامیل ما ایران هستند
تمام خاطرات من و میلاد از هوای داغ و تب آلود تابستون شما
خاطره عشق بازی و شیطونی های نوجوانی
انگار سالها از اون روزها میگذره نمیدونم شاید به خاطر اینه که اونقدری که باید احساس جوونی نمیکنم
تک و توک موهام داره سفید میشه موهای میلاد خیلی سفیدش بیشتره
چجوری به اینجا رسیدیم
اینجا هر وقت که دلمون بخواد هم رو بغل میکنیم،میبوسیم،سکس میکنیم …همه چیز همیشه آرومه کسی ما رو نمیشناسه برای کسی هم مهم نیست
گاهی احساس میکنم دارم آلزایمر میگیرم یه جور گنگی و گیجی مبهم مخصوصا تو گرمای تابستون …انگار از فشار زیاد خاطراتم از جمجمه ام میریزن بیرون
گاهی میترسم از این حالت .جدید هر از چند وقتی خاطراتم رو مرور میکنم میترسم یه روزی بیاد که فراموششون کنم یه روزی که دیگه میلاد رو نشناسم حتی خودمم رو هم نشناسم
ذهنم پرواز میکنه از این خاک غریب دور میشه و برمیگرده ایران
به خونه مون تو تهران به خاطرات زندگی مشترک مون
و خیلی قبل تر از اون به شمال به زندگی تو خونه پدری
به خاطرات اولین روزها …اولین نگاه ها … اولین لمس ها
به تابوی که شکستیم و اون موقع حتی نمیدونستم که چیکار کردم اولین بار ۱۵ سالم بود
هیچ وقت میلاد رو نبخشیدم چون اون ۲۲ ساله بود
ولی عاشقش بودم خیلی خیلی زیاد دلم میخواست عروس بشم و اون داماد باشه دلم میخواست یه عالمه بچه داشته باشیم باور کنی یا نه بعدا فهمیدم که نمیشه اون موقع هنوز نمیدونستم احمق بودم خنگ بودم مثل خیلی از دخترها که هورمون هاشون خیلی بهتر از مغزشون کار میکنه
یادمه یه روز صبح گرم و شرجی تابستون بعد از چند ماه که نگاه ها و لمس ها مون زیاد شده بود بیدار شدم و دم در اتاق به میلاد که هنوز تو تختش بود نگاه میکردم
نگاهمون به هم قفل شد اومدم نزدیک
دستش محکم مو دستم رو گرفت و کشید تو تخت
نمیدونم چرا تو اون گرما زیر پتو خوابیده بود
ولی یادمه بعد از اینکه کانون تمام شد تمام بدنم خیس عرق بود
اصلا یادم نیست اون تابستون چند بار با هم بودم ولی دقیق یادمه مهر ماه که میخواستم برم دوم دبیرستان دیگه اون دختر کم تجربه نابالغ نبودم حس یه زن بالغ رو داشتم
تابستون بعدی اونقدر رابطه مون زیاد شد که مثل زن و شوهرهایی بودیم که سالهاست با هم زندگی میکنم اون سال میلاد سال آخر دانشگاه رو تموم کرد و من میخواستم برم سوم دبیرستان مهرماه ۸۶ بود که فهمیدم حامله شدم چقدر اولش خوشحال بودم چقدر بعدش وحشت کردم اصلا وقت نشد حسش کنم شیرینش مثل یه تیکه شکلات بود که تو دهن زود آب شد و رفت .بعد از سقط دیگه هیچ وقت اون دختر سابق نشدم .انگار یه زن مطلقه تنها بودم.میلاد بود اما نبود .خیلی چیزها بعد از اون تغییر کرد.
مدتها طول کشید تا حالم بهتر بشه
مدتها طول کشید تا بتونم تحمل کنم
دلم میخواست براتون اون شور و حال دو سال اول رابطه مون رو تعریف کنم خیلی خوب بود خیلی عالی ولی واقعا نمیشه
بلد نیستم همه احساسات رو بنویسم.چجوری باید نوشت که حق مطلب ادا بشه.
ولی قول میدم هر وقت حالم خوب بود بیام و قسمتی از خاطراتم رو بنویسم.
من مهرنازم
۳۴ ساله از ۱۵ سالگی تا همین الان با برادرم زندگی میکنم
از کسانی که ناراحت میشن تقاضا میکنم این داستان رو نخونن.الان هم که میخوام خاطراتم رو بنویسم برای اونایی هست که شاید درگیری های مثل من دارن
نمیخوام مشوق همچین کار باشم میخوام بدونن که چه گرفتاریهایی کشیدم چه بدبختیهایی کشیدم و چه زجری دیدم .
هنوز برادرم رو دوست دارم تمام این سالها از رابطه با اون پشیمون نیستم لذت بردم ولی بهای خیلی سنگینی دادم
بزرگ ترینش تنهایی
همیشه تنهایی اینکه تو این رابطه به هیچ کس نمیشه اعتماد کرد نمیتونی حرف بزنی .نزدیک ترین دوستهات دردت رو نمیفهمند.
فکر کنم زیادی تلخ شد این داستان کلا از ریل خارج شده
دفعه بعد سعی میکنم بهتر بنویسم
میلاد الان از سرکار میاد باید آماده بشم واسه شوهرداری…
خداحافظ تا بعد
نوشته: مهرناز-melsol
14 پاسخ به “پرستوی مهاجر (۱)”
کسشعر کیرم تو کون جد و ابادت
ببین اومدی یه چیزی توضیح بدی هر چند مشخص نشد خوب و یا بد. ولی نه خاطره بود نه داستان و نه نوشته ای که خواننده اش لذت ببره
جااااانم…خوشبخت باشین کنارهم…لذت ببرین کنار هم و برای هم بمونید و امیدوارم دوباره بچه دار بشی…حتما ادامشو بنویس و توضیح بده…
بیا پیوی من کارت دارم
خیلی چرت بود اه و ناله
کجای اسپانیا هستی؟
این داستان سکسی بود ؟این اراجیف رو توی دفترچه خاطراتت بنویس
موارد نگارشی واملایی رو یکم دقت کنی قطعا بهتر خواهد شد.موفق باشی
کیرم؛توکوس وکونت.
خیلی خوب بود . حداقل زودتر بفرست بقیشو لطفا
قبل ازینکه نشخوارهای ذهنی تو ارسال کنییه دور بخونش و غلط های تایپی تو اصلاح کناحترام نمیزارم به کسی که به خوانندگانش احترام نمیزارهپس داستانت و مچاله میکنم و میکنمش توپشتت واسه رشدت
چرت و پرت محض
میزارم تا داستان بعدیت رو بنویسی و اگه کصشر بود اون موقع میرینم بهت
داستانهای خانوادگی عالین نمیدونم چرا بعضیا دوست ندارن میان میخونن و فحش میدن ؟