فصل دوم – پارت 1
همیشه فکر میکردم عشق و وفاداری تنها مرزهای زندگی من هستند…
تا وقتی که “او” آمد و تمام خطوط قرمز را یکی پس از دیگری پاک کرد.
حالا من، مریم، درگیر بازی متهورانهای شدهام که نه آغازش را به یاد میآورم و نه پایانی برایش متصور م…
برای درک بهتر روابط پیچیده و هیجانانگیز شخصیتها، حتماً فصل قبلی این داستان را (پارت ۱ تا ۵ داستان مرز ناپیدا) مطالعه کنید.
من که برای یک ملاقات سادهٔ مشاورهٔ تناسب اندام با اشکان دیدار کردم، حالا در دنیایی جدید غرق شدهام…
دنیایی که در آن، اشکان نه یک دکتر، که وسوسهای است که نمیتوانم در برابرش مقاومت کنم.
صبح زود، حدود شیش و نیم صبح، وقتی من و نسرین رسیدیم دم خونه. هوا هنوز کاملاً روشن نشده بود، ولی کلاغا داشتند قارقار میکردند. نسرین با چشمانی نیمهبسته کلید رو تو قفل چرخوند و در رو باز کرد.
مهدی توی آشپزخانه مشغول درست کردن صبحانه بود. بوی نان تست و قهوه فضای خانه را پر کرده بود.
مهدی: “سلام عزیزام! مهمونی دیشب چطور بود؟ بهتون خوش گذشت؟”
نسرین با انرژی ساختگی: “عالی بود! کلی رقصیدیم و بازی کردیم. مریم هم بهش خوش گذشت، مگه نه؟”
من با لبخندی کمرنگ جواب دادم: “آره… خوب بود.”
مهدی: “خوبه که کمی از فضای یکنواخت خارج شدین. حالا بیاین صبحونه بخورین.”
مهدی برای ما هم قهوه ریخت. “تعریف کنین ببینم چطور بود؟ کیا بودن؟”
نسرین با آب و تاب شروع کرد به تعریف کردن یه مهمونی دروغی: “خب اولش یه کم خجالت میکشیدیم، ولی بعد با بقیه مهمونا اوکی شدیم و با مریم شروع کردیم به رقصیدن… راستی سعید هم با مریم تانگو رقصید و با یه چشمک به من زد زیر خنده…”
من داشتم نون تستم رو میخوردم و سعی میکردم به چشمان مهدی نگاه نکنم. میترسیدم اگه نگاهم کنه، همه چیز رو بخونه.
مهدی خندید: “خوبه که بالاخره مریم خانم هم یه کم از لاک دفاعی اش بیرون اومد! رضا باید خوشحال بشه!”
اسم رضا که اومد، دلم یه تیر کشید. سریع قهوهمو نوشیدم تا صورتم رو پشت فنجون قایم کنم.
بعد از صبحانه، مهدی برای کار آماده شد. “خب خانما، من میرم. شما هم استراحت کنین. امروز حتما برید آزمایشات مریم رو انجام بدید. خواب نمونیدا!
نسرین بوسش کرد و گفت: “حتماً عزیزم. ممنون بابت صبحونه!”
وقتی در پشتش بسته شد، هر دو ما یه نفس راحت کشیدیم. نسرین بهم نگاه کرد و گفت: “خدایا، چه دروغایی که میبافیم!”
من فقط تونستم بگم: “بریم بخوابیم. جون به لبم رسیده.”
من و نسرین به خواب عمیقی فرو رفته بودیم که زنگ موبایلم بیدارم کرد. اشکان بود:
سلام مریم خانم. برات آزمایشگاه هماهنگ کردم. ساعت ۱ امروز در آزمایشگاه نجمیه حاضر باشید.
صداش رسمی بود، انگار از توی آزمایشگاه تماس گرفت.
در حالی که هنوز خواب آلود بودم گفتم چی؟ چیکار باید بکنم؟
“یه سری آزمایش خون معمولی. خودم براتون مینویسم. سونوگرافی هم داری. بعداً جواباش رو میگیرم و براتون میارم. اگه رضا پرسید، میتونین نشونش بدین.”
ساعت حدود یک و ربع بود که من و نسرین رسیدیم آزمایشگاه نجمیه. جای لوکس و تمیزی بود، ولی بوی الکل و ضدعفونی هوا رو سنگین کرده بود. پرستار با لباس سفید با یه لبخند مصنوعی بهمون خوشآمد گفت: “خانم مریم رحیمی؟ دکتر اشکان هماهنگ کردن.”
اول خون گرفتن ازم، بعد بردنم برای سونوگرافی. اون ژل سرد رو ریختن رو شکمم. وقتی تموم شد، اشکان اومد تو و گفت: “این ژلا رو باید بشوری. بیاین سوییت من، هم ناهار میخوریم هم میتونید تمیز بشین.”
نسرین کمی گیر داد که باید بریم خونه، ولی اشکان قول داد تا عصر همه چی تموم میشه. آخرش راضی شد.
توی ماشین که راه افتادیم، اشکان با موبایلش پیتزا سفارش داد. وقتی رسیدیم سوییت، پیتزا هم همزمان با ما رسید. اونقدر گرسنه بودم که اول رفتم سراغ غذا. ژل سونوگرافی رو هم که هنوز روی شکمم بود، گذاشتم برای بعد.
توی حال خوردن پیتزا، اشکان و نسرین شروع کردن به مسخره بازی درآوردن. نسرین با خنده گفت: “مریم رو دیشب دیدی چطور التماس میکرد بسه؟ ولی خودش هم نمیخواست تموم شه!”
اشکان هم اضافه کرد: “آخه اون موقعی که داشت میگفت ‘نه’، در واقع داشت میگفت ‘آره’!”
من صورتم سرخ شد و سرم رو پایین انداختم. ولی نسرین بیحیاتر از همیشه ادامه داد: “اصلاً مهم نیست عزیزم! همشون میدونن زنها همیشه برعکس میگن! مگه نه دکتر؟”
اشکان با چشمک زدن و لحن رسمی گفت: “حق با شماست خانم نسرین! مریم خانوممون بهترین نمونهش بود دیشب!”
من داشتم از خجالت آب میشدم. ولی در عین حال، یه قسمتی از وجودم از این شوخیها لذت میبرد. انگار دیشب واقعاً یه مریم دیگه بودم… یه مریم که جرات کرده بود کارایی رو بکنه که همیشه تو فکرش بود.
نسرین که حسابی گرم شده بود، پرید تو بحث من: “ببین چقدر خجالت میکشه! انگار اولین بارش بود! حالا اگه رضا بفهمه چی میشه؟!”
اسم رضا که اومد، یه لحظه نفسم گرفت. ولی اشکان سریع جو رو عوض کرد: “خب خانما، کی برای دوش گرفتن داوطلب میشه؟ یا باید قرعه بکشیم؟”
همه زدیم زیر خنده. حتی منم با اون همه خجالت، نتونستم جلوی خندمو بگیرم.
نسرین یهو با یه چشمک به اشکان گفت: “آهنگ بزاریم یه کم برقصیم! دیشب منو رو به حال خودتون گذاشتین، امروز نوبت هنرنمایی منه!”
اشکان که انگار منتظر همین بود، فوری یه سیستم صوتی روشن کرد. موسیقی ملایم و سکسی فضای سوییت رو پر کرد. نسرین شروع کرد به رقصیدن، با حرکات نرم و عشوهگرانه. شالش رو انداخت زمین و موهاش رو رها کرد. اشکان کاملاً محو شده بود، چشماش از حدقه دراومده بود.
بعد نسرین اومد سمت من و دستم رو گرفت: “بیا دیگه مریم! شرم و حیا رو بذار کنار! امروز نوبت ماست که سکه رو برگردونیم!”
اول مقاومت کردم، ولی اون موسیقی و جوّ سوییت و نگاه تشنهٔ اشکان انقدر قوی بود که کمکم بدنم به حرکت درآورد. اول آروم، بعد کمکم گرمتر شدم. نسرین کنارم میرقصید و راه میانداخت: “ببین چطور نگاهت میکنه… میخواد تو رو بخوره! حلالش کن مریم!”
لباسمو کمی بالا زدم و باسنم رو تو ریتم تکان دادم. اشکان که نشسته بود، نفسنفس میزد. نسرین اومد پشت اشکان و دستاش رو دور گردنش انداخت، در حالی که خودش رو به پشتش میمالوند. بعد به من اشاره کرد که برم جلو.
رفتم جلوی اشکان و روی پاهاش نشستم. صورتش به سینههای من بود و منم با ریتم آهنگ سینمو براش میلرزوندم. میتونستم نفسهای داغش رو روی پوستم حس کنم. نسرین از پشت زمزمه کرد: “حالا ببین چه دکترِ خوبی داریم… قربونش بریم!”
اشکان دیگه تحمل نداشت. دستاش رو دور کمرم حلقه کرد و منو محکم به خودش چسبوند. موسیقی ادامه داشت و ما سهتایی تو یه رقص دیوونهوار غرق شده بودیم…
رقصیدن توی اون جو گرم و اروتیک، هم من و هم نسرین رو حسابی عرقکی کرده بود. وقتی آهنگ تند مازندرانی پخش شد، دیگه واقعاً جونم به لبم رسیده بود. یهو بهونه آوردم و گفتم: “شما ادامه بدید من میرم دوش بگیرم.”
داشتم یه نقشه تو کلهام میچیدم. میخواستم فضا رو بذارم دست اشکان و نسرین. از دیشب، حس کرده بودم نسرین چشمش اشکان رو گرفته. خودش هم تو گوشم زمزمه کرده بود که: “این اشکانِ خوشتیپ رو باید برای خودمون نگه داریم مریم!”
توی حموم وقتی دوش رو بستم صداهایی رو شنیدم، گوشامو تیز کردم. نسرین داشت میخندید و اشکان هم پچ پچ چیزی میگفت. در رو یه ذره باز کردم از در نیمهباز حموم دیدم نسرین تو بغل اشکان نشسته و دستاش رو دور گردنش حلقه کرده. اشکان هم دستش رو روی باسن نسرین گذاشته و داره آروم نوازشش میکنه. نسرین با اون صدای نازک و اغواگرش داشت پچ پچ میکرد: ” پس اشکان جون، از سینه های مریم خوشت اومده یا از مال من بیشتر؟”
یواشکی در رو بستم و تکون نخوردم. ” اشکان خندید: ” شما دوتا مثل دو تا گل متفاوتین… هرکدوم عطر خودتون رو دارین.”
نسرین با ناز گفت: “ولی من گلم که ناز و خوشبوتره، نه؟”
داشتم به این فکر میکردم که چطور نسرین داره سعی میکنه اشکان رو توی دام بندازه…
ته دلم از این صحنه خوشحال بودم. دقیقاً همون چیزی بود که میخواستم. داشتم به این فکر میکردم که چطور میتونیم اشکان رو برای خودمون نگه داریم. یواشکی در رو بیشتر باز کردم تا بهتر ببینم. نسرین حالا داشت گردن اشکان رو میبوسید و دستاش تو موهاش بود. اشکان هم نفسنفس میزد و میگفت: “عزیزم داری منو دیوونه میکنی…”
منم تو حموم یه کم آب رو باز کردم تا فکر کنن دارم دوش میگیرم. میخواستم بهشون وقت بدم تا بیشتر جلو برن. یهو دیدم نسرین اشکان رو به سمت مبل هل داد و خودش رو رویش انداخت. نسرین داشت با حرکات ماهرانه اشکان رو تحریک میکرد و با اون لحن شیطونیش گفت: ” دیشب تو و سعید به تیم هماهنگ بودید… نکنه قبلا با هم تمرین کرده بودید که اینقدر خوب بازی کردید؟” و یه چشمک شیطنتآمیز زد.
اشکان خندید و جواب داد: “نیاز به تمرین بیشتر داریم… هنوز مونده تا بازی ایده آل داشته باشیم. به نظرت حریف تمرینی بره شمال، سطح بازیمون افت میکنه؟”
نسرین با عشوه گری گفت: “چه میشه کرد… بگردید دور و بر، شاید یکی مناسب تمرین گیر میاد.”
اشکان با شیطنت جواب داد: “تو هم واسه دو هفته ممنوع الکاری! وگرنه جنس نابی داری…”
از پشت در حموم خونم جوش اومد. اینا داشتن مثل دو تا پارتنر با هم شوخی میکردن. نسرین کاملاً تو نقشهش موفق شده بود. اشکانم داشت بازی میداد.
یهو نسرین گفت: “پس یعنی منو واسه تمرین میخوایین؟ مریم چی؟”
اشکان با خونسردی جواب داد: “مریم عشقه… ولی تو آتیشی. هر دو تاتون رو میخوام.”
توی حموم یه ایدهٔ شیطانی به سرم زد. پیچ دوش رو کمی شل کردم تا آب از اتصالات نشت کنه. بعد داد زدم: “اشکان! بیا اینجا یه لحظه… این دوش آبت خراب شده!”
اشکان با عجله اومد تو حموم که ببینه مشکل چیه. با لباس وارد شد که گفتم: “خیس میشی عزیزم… لباستو درار.”
اونم یه لحظه مکث کرد، بعد با یه لبخند شیطنتآمیز شروع کرد به درآوردن لباساش. وقتی شلوارش رو درآورد، به وضوح می شد برجستگی کیرش رو میشد دید. منم با خنده گفتم: “تو اسلحهات همیشه آمادهٔ شکاره ها!”
اشکان خندید و جلو اومد: “فقط منتظر فرمان توئه کاپیتان!”
همین موقع نسرین با کنجکاوی در رو باز کرد و گفت: “چی شده؟ مشکل دوش درست شد؟” ولی وقتی صحنه رو دید، فقط چشم غره ای بهم زد و
گفت: “آهان! پس اینطوری شد که دوش خراب شد!”
من با لحن شیطونی گفتم: “یه مشکل فنی بود عزیزم… حالا که اشکان اومده، داره بررسیش میکنه!”
اشکان که حالا کاملاً تحریک شده بود، هر دوی ما رو نگاه کرد و گفت: “به نظر من مشکل اصلی کمبود آب گرم نیست… بلکه زیاد بودن حرارت این حمومه!”
من دست اشکان رو کشیدم و آوردمش زیر دوش و چسبوندمش به خودم. دستام رو روی سینههای سفت اشکان کشیدم و اونم با لبهای گرمش گردنم رو میبوسید.
از گوشهٔ چشم دیدم نسرین پشت در ایستاده و داره تماشا میکنه. یه حس غرور عجیبی تو وجودم موج زد. اشکان زمزمه کرد: “مریم… تو خیلی زن خطرناکی هستی…” و منو به دیوار حموم تکیه داد. آب گرم روی بدنمون میریخت و بخار فضای حموم رو پر کرده بود.
من عمداً صدام رو کمی بلندتر کردم که نسرین بشنوه: “آره عزیزم… فقط مال منی… درست شد؟” و بعد با یه حرکت سریع خودم رو روی اشکان انداختم.
نسرین که دیگه تحملش تموم شده بود، در رو کامل باز کرد و با نگاهی که ترکیبی از حسادت و تحسین بود، گفت: “بسه دیگه شما! دارین حموم رو غرق میکنین!”
اشکان که داشت از این وضعیت لذت میبرد، خندید و گفت: “به نظر میرسه امروز نوبت مریمه که رئیس بازی باشه!”
من رو به نسرین کردم و گفتم: “ببین… اشکان مال منه. اگه میخوای سهمی داشته باشی، باید از من اجازه بگیری!”
نسرین اول یه لحظه خیره موند، بعد با یه خندهٔ شیطنتآمیز گفت: “خیلی خوب… پس امروز نوبت توئه! ولی از فردا نوبت منه ها!”
زیر دوش گرم، تن اشکان به تنم چسبیده بود و آب مثل بارون نرم روی پوستمون میریخت. دستاش محکم دور کمرم حلقه شده بود و منو به سمت خودش میکشید. لبامون به هم قفل بود و با هر بوسه، جریان آب بینمون میپیچید و حسّی شیرین و خیس ایجاد میکرد.
اشکان یهو دستش رو از روی کمرم لغزوند پایین و محکم به کونم کوبید. صدای اسپنک با اکوی حموم میپیچید و منو بیشتر برانگیخت. دوباره زد، این بار شدیدتر، و من ناخودآگاه نالهای کشیدم تو دهنش. خودم رو بهش چسبوندم و دستام رو دور گردنش حلقه کردم.
با یه حرکت سریع، شورتشو پایین کشیدم و کیر سفت و گرمش رها شد بینمون. خودش رو بهم فشار داد و کیرشو لای پام حس کردم. با هر حرکت، پوست به پوست میساییدیم و بخار حموم دورمون رو گرفته بود.
همزمان با نوازش زبانش تو دهنم، دستش رو بین پام فرستاد و چوچوله مو با حرکتی دایرهوار مالید. پام سست شد و بیاختیار به دیوار تکیه دادم. اشکان پچ پچ کرد: “همهچیت مال منه… امروز و همیشه…” و دوباره اسپنک زد، این بار آرومتر، مثل نوازش.
از گوشه چشم دیدم نسرین هنوز پشت در ایستاده و داره با چشمانی گرد شده نگاه میکنه. ولی دیگه برام مهم نبود. فقط اشکان مهم بود، و این لحظهای که تو آغوشش گم شده بودم.
اشکان کیر سفت و گرمش رو لای پام حرکت میداد، هر بار که جلو میرفت، سر کیرش با فشار لبهٔ کصم رو باز میکرد و دقیقاً روی چوچولهٔ حساسم می سایید. منو توی اوج شهوت میرساند، طوری که پام سست شده بود و فقط با تکیه به اشکان و دیوار حموم واستاده بودم.
جریان آب گرم از دوش مستقیماً به سمت پایین میاومد، بین کیر اشکان و کصم جاری میشد و صدای شلپشلوپ مرطوب و ریتمیک فضا رو پر کرده بود. این صدا همراه با نالههای آروم من و نفسهای بریدهٔ اشکان، حموم رو به یه فضای کاملاً اروتیک تبدیل کرده بود.
اشکان تو گوشم زمزمه میکرد: “میبینی چقدر کوصت خیس و لزج شده؟ برا من اینجوری میشی… فقط برا من…” و همزمان کیرش رو بیشتر بهم فشار میداد. دستاش رو دور کمرم قفل کرده بود و منو کاملاً کنترل میکرد.
اشکان منو به سمت دیوار برگردوند و یه کم به جلو خم کرد، طوری که کونم به سمتش قوس برداشت. پاهام رو بازتر کرد و از پشت دوباره کیر سفتش رو روی کصم مالوند. دستاش رو محکم روی شونههام گذاشته بود و با ریتمی تند و هیجانانگیز حرکت میکرد.
من که دیگه طاقت تماس سطحی رو از دست داده بودم، دست راستم رو بردم لای پام و موقعیت کیرش رو طوری تنظیم کردم که با هر حرکت جلو، سرش به سوراخ کصم فشار بیاره. اشکان که متوجه منظور من شده بود، با حرکتی نرم و مطیعانه اجازه داد کیرشو هدایتش کنم.
وقتی دفعهٔ بعد کیرش به سمت جلو اومد، با هدایت دستم، سرش رو وارد کصم کردم. اشکان از هیجان اولیه هنگ کرد و یه لحظه متوقف شد، ولی من با عقب و جلو کردن کمرم بهش فهموندم که ادامه بده. با نفس نفس گفتم: “بزن… تلمبه بزن تو کصم…”
اشکان که حالا کاملاً فهمیده بود چی میخوام، دستش رو محکمتر دور کمرم حلقه کرد و شروع کرد به رفت و آمد کردن. هر بار که کیرش تا ته تو من فرو می رفت، یه نالهٔ عمیق از گلویم بیرون میزد. آب گرم از دوش روی پشتم میریخت و صدای خیس خوردگی با هر حرکت بلندتر میشد.
اشکان با هر ضربهٔ عمیق، تو گوشم زمزمه میکرد: “کصِ بینظیرتو دارم میپاشونم مریم… اینقدر تنگه که داره ذوبم میکنه…”
من هم با نفسهای بریده جواب میدادم: “همهش مال توئه… تا ته بزن… میخوام حس کنم همهچیتو تو خودم…”
اشکان دستش رو دور گردنم حلقه کرد و گفت: “مثل یه جنده میشی وقتی از لذت میلرزی؟ داری جون میدی برا من…”
من گفتم: “توئه که میکشی جونمو… با اون کیر داغ و سفتت… بازم میخوام…”
همزمان با حرکاتش، ادامه داد: “تا شب میخوام همینجا بمونم این کصِ برهنه رو بگام…”
من با چشمانی نیمهبسته پچ پچ کردم: “هرچی میخوای ازم بگیر… من فقط برا توئم…”
اشکان ضرباتش رو تندتر کرد و گفت: “بگو برا همیشه مال کیه این کوص…”
من فریاد زدم: “مال توئه… فقط مال توئه اشکان جون…”
و در نهایت، همزمان با اوج گرفتنم، اشکان غرید: “همهٔ آبم رو بریزم تو این بهشت… آمادهای؟”
من فقط تونستم با یه نالهٔ بلند جواب بدم: “آره… تو عمقم بریزش… میخوام حس کنم…”
اشکان کیرشو تا ته توی کصم فشار داد و با صدای خفه و گرفتهاش غرید: “گاییدمت… این کصِ بینظیرو من گاییدم…” و با چند ضربهٔ نهایی، داغیشو تو من خالی کرد. هر پاشش رو تو عمق وجودم حس میکردم، مثل موجی از گرمایی که تمام تنم رو میسوزوند.
وقتی تموم شد، سرشو روی گردنم انداخت و با نفسهای بریده شروع کرد به گازهای ریز گرفتن و بوسیدن. پوست گردنم رو با دندانهاش نوازش میکرد و منم با لرز و لذت، خودمو تو آغوشش رها کردم.
وقتی کیرشو بیرون کشید، رد آبش از کصم به سمت پام جاری شد—یه مایع شیری رنگ که با آب دوش مخلوط شده بود و روی کف حموم پیچید. اشکان با نوک انگشتش یه خط از اون مایع رو از روی رونم برداشت و تو حالی که به چشمام خیره شده بود، لیس زد و گفت: “طعم تو رو همیشه تو دهنم میخوام…”
من که هنوز در اوج لذت می لرزیدم، فقط تونستم بخندم و بگم: “حالا دیگه همهچیم مال توئه… حتی طعمم.”
از دم در، صدای نسرین رو شنیدم که با یه خندهٔ شیطنتآمیز گفت: “خب حالا که کارتون تموم شد، میتونم بیام تو؟ یا بازم منتظر بمونم؟”
به نسرین نگاه کردیم و هر دو بهش لبخند زدیم. من گفتم: “چطور بودیم؟”
نسرین با اون حال و هوای شیطونیش گفت: “مسخرهها! تازه یاد من افتادین؟ شورتم رو خیس کردین با این فیلمتون!”
اشکان با خنده دستش رو به سمت نسرین دراز کرد و گفت: “ببخشید قشنگم… اما میدونی نمیتونستم در مقابل این فرشته مقاومت کنم.”
نسرین با یه نگاه شیطنتآمیز وارد حموم شد، در حالی که لباسهاش هنوز تنش بود. یهو دست دراز کرد و نوک سینهٔ من رو با نوک انگشتاش نیشگون گرفت. من از شدت غافلگیری یه جیغ کشیدم و خودم رو به اشکان چسبوندم.
بعد نسرین رفت سراغ اشکان که کیرش حالا نیمهشل بود. خم شد و میخواست با دست بگیرتش، ولی اشکان التماسکنان گفت: “نسرین جان بسه دیگه… من دیگه جون ندارم!”
من با خنده گفتم: “بذار نسرین! ادبت کنه که دیشب و امروز منو جر دادی
نسرین با چشمهای برقزده گفت: “آفرین مریم! حالا فهمیدم چطور باید با این مردها رفتار کرد!” و دوباره دستش رو به سمت اشکان دراز کرد.
اشکان خودش رو پشت من قایم کرد و گفت: “به خدا دیگه نمیتونم! مریم جون به خاطر خدا نجاتم بده!”
نسرین داشت با حرکات نرم و اغواگرانه، بیضههای اشکان رو تو دستش میمالوند و فشار میداد که یهویی موبایل من زنگ خورد. از ترس جونم پرید هوا! دستپاچه به نسرین گفتم: “میشه بری جواب بدی؟ ممکنه رضا باشه!”
نسرین با چشمک زدن رفت و بعد از چند ثانیه برگشت و از دم حموم با صدای بلند گفت: “بله آقا رضا، ما امروز رفتیم آزمایشات رو انجام دادیم. الانم منتظر جواب هستیم. مریم داره دوش میگیره، گوشی رو میدم بهش.”
دلم تو سینم ایستاد! دست و پام سرد شده بود و نمیدونستم چی بگم. اشکان که حس کرد دارم میترسم، با دست بهم اشاره کرد آروم باشم و ساکت بمونم. خودش هم بیصدا موند تا رضا نفهمه.
نسرین گوشی رو داد دست من. با یه نفس عمیق گفتم: “سلام عزیزم… بله آزمایش دادم… الانم دارم دوش میگیرم.”
رضا گفت: “خوب پس فردا جوابا میاد؟ حتماً بگو ببینم چی شده. راستی نسرین کنارت هست؟”
وقتی رضا پرسید “نسرین پیشت هست؟”، یه لحظه مکث کردم و با یه نفس عمیق گفتم: “نه… الان تنها هستم.”
رضا که فکر میکرد فقط من میشنوم با اشتیاق شروع کرد به گفتن چیزایی که معمولاً موقع سکس مون میگفت: “مریم جون… خیلی برات دلم تنگ شده… کیرمم برات سفت شده… دیشب توی خواب دنبالت بودم…”
اشکان که داشت حرفای رضا رو میشنید، یه لبخند شیطنتآمیز زد و دیدم که کیرش داره کمکم دوباره سفت و بزرگ میشه. دستش رو آروم روی کمرم کشوند و منو به خودش نزدیکتر کرد.
نسرین هم که دم در ایستاده بود، با یه علامت پیروزی بهم فهموند که صحنه رو ادامه بدم. رضا ادامه داد: “میدونی چقدر دلم میخواد الان بغلت کنم؟ میخوام تمام تنتو ببوسم…”
من که داشتم از هیجان می لرزیدم، گفتم: “آره عزیزم… منم دلم برات تنگ شده…” و همزمان، اشکان شروع کرد به بوسیدن گردنم.
رضا همیشه اول میره سراغ مکیدن و لیس زدن سینه هام و خوب وقتی توی تلفن در مورد اون حرف میزد اشکان نوک سینه چپمو شروع کرد مکیدن و با انگشتاش هم سینه راستمو میچلوند. صدای ناله ها به وضوح در اومده بود و رضا هم تهییج میشد بیشتر حرف سکسی بزنه
رضا گفت: “دستت رو ببر پایین… میخوام تصور کنم دارم نوازشت میکنم…” و منم با یه نگاه به اشکان، دستم رو روی کیرش لغزوندم و احساس کردم چقدر سفت شده.
اشکان تو گوشم زمزمه کرد: “بگو دوست داری بیشتر بشنوی…” و من با صدای لرزان به رضا گفتم: “عزیزم… داری منو خیس میکنی…”
رضا که حسابی تحریک شده بود، گفت: “بذار منم جق بزنم همزمان با تو…” و من شنیدم که اون طرف خط شروع به نفسنفس زدن کرد.
اشکانم که دیگه نمیتونست تحمل کنه، منو به دیوار حموم تکیه داد و از پشت کیرشو وارد کوصم کرد. با هر حرکتش، من یه نالهٔ آروم در میکردم که رضا فکر کنه دارم خودم رو برایش میمالونم.
نسرین هم با چشمهای درشت و هیجانزده تماشا میکرد و با اشاره بهم میگفت ادامه بدم. رضا اون طرف خط داشت به اوج نزدیک میشد و منم با حرکات اشکان داشتم به ارگاسم نزدیک میشدم.
تا اینکه رضا با یه نالهٔ بلند گفت: “میریزم عزیزم… برات میریزم…” و همزمان، اشکانم محکم منو بغل کرد و تو گوشم ناله کرد: “همهچیم رو برات میریزم مریم…”
رضا پشت تلفن خیلی زود ارضا شد، اما اشکان که تازه یه دور منو گاییده بود، همچنان سرحال و قبراق داشت میکرد. من به زور با گفتن «خیلی دوستت دارم» به رضا و اینکه «زود میام توی بغلت»، باهاش خداحافظی کردم و خط رو قطع کردم.
همون لحظه نسرین که بیرون حموم لخت شده بود، خودش رو پرت کرد توی حموم و دست اشکان رو گرفت و گذاشت روی کصش. با نفس نفس زدن گفت: «بمال دکتر جون… منم حسابی داغ کردم از تماشاتون…»
اشکان که هنوز کیرش تو من بود، یه دستش رو روی کس نسرین گذاشت و شروع کرد به مالیدن. نسرین سرش رو به عقب انداخت و ناله کرد: «آره… همینجوری… همزمان که داری مریم رو میکنی، منم بمال…»
من که بین این دو گیر افتاده بودم، فقط میتونستم به اشکان تکیه بدم و حرکاتش رو تحمل کنم. نسرین جلوتر اومد و صورتش رو به گردن من چسبوند و پچ پچ کرد: «دیدین چقدر رضا ساده گرفته؟ حالا بذار بهش نشون بدیم سکس واقعی چطوریه…»
اشکان با هر ضربه به من، همزمان دستش رو سریعتر روی کس نسرین میمالید. نسرینم دستش رو برده بود پایین و داشت خودش رو میمالوند. فضای حمام پر از بخار، ناله و بوی سکس شده بود.
ناگهان نسرین جیغ کشید و به لرزه افتاد: «میام… میام…» و همون موقع از شدت لذت و خستگی روی کف حموم نشست.
اشکان هنوز ارضا نشده بود و کیرش مثل میلهای سفت توی کوصم بود. من که دیگه واقعاً جون نداشتم، بهش گفتم: «پسر من دیگه تموم شدم… بذار بشینم یه کم…»
وقتی اشکان کیرشو کشید بیرون، دقیقاً جلوی صورت نسرین قرار گرفت. نسرین که انگار منتظر همین لحظه بود، با یه ولع و شهوت دیوونهوار، کیر اشکان رو گرفت و به سمت دهنش کشید. با حرکتی سریع و ماهرانه، کل کلهش رو تو دهنش فرو برد و شروع کرد به مکیدن.
صدای ملچ ملوچ نسرین تو حموم می پیچید. دستش رو دور باسن اشکان حلقه کرده بود و محکم به سمت خودش میکشید، طوری که صورتش کاملاً تو فضای پایین شکم اشکان گم شده بود. اشکان هم سرش رو به عقب انداخته بود و با چشمانی بسته ناله میکرد: «آخه… نسرین… این چیه داری میکنی با من …»
من از اونجا که نشسته بودم، تماشاشون میکردم. نسرین واقعاً استاد این کار بود. با زبانش دور کلاهک کیر اشکان میچرخید و گاهی هم با دستش بیضههاش رو ماساژ میداد. اشکان که کاملاً تو دنیای خودش بود، دستاش رو روی سر نسرین گذاشته بود و اونو به سمت خودش فشار میداد.
نسرین یهو کیرشو از دهنش درآورد و با نفس نفس زدن گفت: «اشکان… میخوام همینجا سوارت بشم…» و بدون اینکه منتظر جواب باشه، اشکان رو به دیوار حمام تکیه داد و خودش رو روی کیرش انداخت.
من فقط میتونستم تماشا کنم و به این فکر کنم که چقدر زندگی عجیب شده… همسرم اون طرف شهر داره به فکر منه، و من اینجا تو حموم تماشا میکنم که اشکان داره با خواهرم سکس میکنه…
نسرین کیر سفت و براق اشکان رو لای پاهاش گذاشت و با شدت میمالوند، اما عمداً کیرش رو تو سوراخ کصش نفرستاد. با نگاهی که ترکیبی از شهوت و مهربونی بود، بهم گفت: «میدونم که سعید دیشب کصتو گایید… ولی من نمیخوام این کارو بکنم. اشکان مال توئه… من فقط میخوام یه کم گرم بشم.»
اشکان که از این حرف نسرین یه ذره گیج شده بود، با چشمانی پر از سوال به من نگاه کرد. منم که حسابی تحت تأثیر قرار گرفته بودم، گفتم: «نسرین… تو واقعاً یه خواهر واقعی هستی…»
نسرین خندید و گفت: «البته این به این معنی نیست که دست خالی برمیگردم!» و بعد خودش رو به اشکان چسبوند و شروع کرد به بوسیدن و لمس کردن بدنش.
اشکان که حالا هم از نظر فیزیکی تحریک شده بود و هم از نظر احساسی تحت تأثیر قرار گرفته، نسرین رو بغل کرد و محکم بوسید. بعد به من نگاه کرد و گفت: «مریم… تو خوششانسترین زن دنیایی که همچین خواهری داری…»
نسرین سرعتش رو زیاد کرد، حرکاتش تند و بیتابانه شد تا اینکه با یه جیغ کوتاه و لرزشی که تمام بدنش رو گرفت، به ارگاسم رسید. محکم اشکان رو بغل کرد و دستاش رو دور گردنش انداخت و گردنش رو گاز گرفت. بعد از چند ثانیه، با نفسنفس زدن گفت: «ببخشید کبودت کردم… من همیشه وقتی عمیق ارگاسم میشم گاز میگیرم.»
اشکان که گردنش درد گرفته بود، اما هنوز لبخند روی لب داشت، گفت: «اشکال نداره… نشانهی اینه که کارم رو خوب انجام دادم.» بعد با نوک انگشتانش رو گردنش رو لمس کرد و اضافه کرد: «فقط فردا باید یه یقهی بلند بپوشم که سعید نفهمه دوست دخترشو گاییدم!»
منم که از تماشای این صحنه هم خوشحال بودم هم هیجانزده، گفتم: «نسرین جون، تو واقعاً غیرقابل پیشبینی هستی!
اشکان بعد از اینکه نسرین و من از حال رفته بودیم هنوز میر بدست توی حموم ایستاده بود و رفت سمت نسرین که نشسته بود کف حموم و سرشو تکیه داده بود به شونه من و کیرشو برد سمت دهن نسرین و چند تا تقه زد به لباس نسرین. یه جورایی میگفت باید باز کنی برام
اشکان بعد از اینکه من و نسرین از حال رفته بودیم و روی کف حموم نشسته بودیم، هنوز سرحال و ایستاده بود. رفت سمت نسرین که سرش رو به شونهٔ من تکیه داده بود و با نوک کیرش چندتا تقهٔ آروم به لباش زد. یه جورایی میگفت باید باز کنی برام.
نسرین که چشماش بسته بود، با یه لبخند خواب آلود چشماش رو باز کرد و گفت: “هنوزم سیر نشدی تو؟” ولی دهنش رو باز کرد و اشکان به آرامی کیرش رو تو دهنش فرو کرد.
من که داشتم تماشا میکردم، دستم رو روی سر نسرین گذاشتم و گفتم: “آفرین نسرین جون… حالش رو ببر.”
نسرین شروع کرد به مکیدن، آروم، بعد تند تر. اشکان دستشو گذاشت دو طرف سر نسرین و کیرشو با فشار میفرستاد ته حلق نسرین و وقتی در می آورد نسرین با صدای بلند نفس می گرفت و دوباره میکرد تو.
بعد از چند دقیقه، اشکان محکم نسرین رو بغل کرد و با یه نالهٔ بلند تو دهنش خالی کرد. آب غلیظ و شیری رنگ از گوشه لب و دهن نسرین چاری شده بود و بعد نسرین با یه خندهٔ شیطنت آمیز گفت: “حالا دیگه واقعاً تموم شد… درسته؟”
اشکان که کاملاً خالی شده بود، افتاد روی کف حموم کنار ما و گفت: “دیگه واقعاً جونم دراومد…
اشکان بعد از ارضا شدن، با چشمانی نیمه بسته و لبخندی راضی روی کف حموم نشست. ناگهان صدای آشنا و گرم جریان مایعی رو شنیدم که روی سینهٔ نسرین میریخت—اشکان داشت جیش میکرد. چکه های گرم شاش روی پوست براق نسرین میلغزید و به شکمش سرازیر میشد. بوی تند و حیوانی ادرار فضای حموم رو پر کرده بود و به جای تنفر، یه حال شهوت انگیز عجیبی بهمون داد.
نسرین سرش رو به عقب انداخت و با یه نالهٔ آروم گفت: “عه… این چه کاریه؟ بگیرش اونور…” اما صدایش بیشتر شبیه نالهٔ لذت بود تا اعتراض. نسرین کیر اشکان رو گرفت و چرخوند به سمت من. جریان گرم شاش روی سینه هام پاشید و پوستم رو داغ کرد. با اینکه از ته دل خوشم نمیومد، ولی تو اون جو اروتیک و گیرا، دستم خود به خود رفت روی سینه هام و اونو به سمتش گرفتم، انگار دارم تشویقش میکنم.
اشکان با چشمانِ نیمه بسته که هم خجالت توش بود هم هیجان، نفسزنان گفت: “ببخش… دست خودم نبود…” ولی نسرین فقط خندید و گفت: “بذار تموم شه دیگه!”
منم که داشتم از این همه تناقض تو وجودم گیج میشدم، هم از این کار بدم میومد، هم یه جورایی هیجانزده بودم. دقیقاً همون حسِ زمانی رو داشت که داری کاری رو میکنی که میدونی نباید، ولی نمیتونی جلوی خودت رو بگیری…
وقتی تموم شد کار اشکان من و نسرین با یه نگاه توافق کردیم. ایستادیم و اشکان که هنوز نشسته بود و نفس نفس میزد، با چشمانی تشنه بهمون نگاه میکرد. اول نسرین شروع کرد—جریان طلایی شاشش روی سینه و شکم اشکان ریخت و بعد من هم همراه شدم. دو جریان گرم همزمان روی بدنش می ریخت و تو چشمان اشکان میپیچید. اشکان دهنش رو باز کرد و مقداری از اون مایع گرم رو چشید و با صدای گرفته گفت: “طعم آزادی میده… طعم شما…”
توی اون حموم پر از بخار، ما سهتایی روی کفِ گرم دراز کشیده بودیم—دو تا زنِ شوهردار که توی آغوشِ یه پسرِ مجرد، از عشق و شهوت حرف میزدن. نسرین سرش رو روی سینهٔ چپ اشکان گذاشته بود و من روی سینهٔ راستش. دستای اشکان دورِ ما حلقه شده بود و آروم نوازشمون میکرد.
نسرین با صدای خوابآلود رو به من پچ پچ کرد: «خواهر قشنگم… اگه مهدی و سعید میدونستند الان کجام، همین الان میاومدند با چاقو… ولی ارزشش رو داشت…»
اشکان خندید و بوسی روی پیشونیش گذاشت: «برای منم ارزش داشت… حتی اگه فردا بخواین منو بو بدین…
منم گفتم: «رضا فکر میکنه دارم آزمایشهام رو انجام میدم… ولی اینجا دارم واقعیترین آزمایشِ زندگیم رو میکنم—آزمایشِ رهایی.»
اشکان دستش رو روی گونهٔ من کشید: «تو همیشه مالِ منی مریم… حتی اگه تو آغوشِ رضا بخوابی.»
نسرین با شیطنت اضافه کرد: «دفعهٔ بعدی که میاین تهران، باید یه شبِ سهنفرهٔ کامل داشته باشیم… توی تختِ نه این جای تنگ.»
اشکان گفت: «قول میدم تخت رو عوض کنم که جای کافیش برای سهتامون جا بشه.»
همه خندیدیم. بخارِ حموم کمکم داشت کم میشد، ولی گرمای تنهامون هنوز تو فضا میپیچید. آخرسر، هر سهتامون با هم تو آغوش هم لم دادیم—برهنه، خیس، و پر از آرزوهای ممنوعه…
ادامه دارد…
نوشته: مریم
4 پاسخ به “وسوسههای ممنوعه (۱)”
عالی بود
فوق العاده اس فوق العاده
افتضاح،تمام زیباییوپاکیولطافت سکسوبه ابتذال کشوندی،لااقل به شوهرت نگو دوستت دارم عزیزم.واون جریان کثیف ادرار.واقعاکه.
منتظر ادامه داستانیم