هزارتوی زندگی (1)

دوباره به این ساعت وامونده نگاه می‌کنم که عقربه‌ی ثانیه شمارش تند و تند داشت می‌چرخید. چرخشی که نوید دهنده‌ی مرگ زمان بود، زمانی که ای کاش به عقب بر می‌گشت. زمان زیادیه که دارم خودکارم رو بین انگشتام به رقص در میارم تا بتونم بهترین کلمات رو از حلقومش بیرون بکشم و این ورق کاغذ رو با جوهر آبی مزین کنم. باز کردن قفل یه صندوقچه بدون داشتن کلید کار سختیه. صندوقچه‌ای که من می‌خوام بازش کنم دلیه که سالهاست کلیدش رو دور انداختم و هیچوقت به دنبال پیدا کردنش نبودم.
با صدای بلندگویی که سرپرستار رو صدا می‌زد از خواب بلند شدم. چشمام رو به سختی باز کردم. نور پنجره‌ای که کنار تختم بود بی مهابا به چشمام حمله می‌کرد.
سرم رو به سمت چپ چرخوندم. مادرم کنار تختم روی صندلی خوابش برده‌بود.
می‌خواستم بلند بشم ولی دست چپم روی سینه‌ام سنگینی می‌کرد و به دست راستم یه سرم وصل بود و توی پای راستم یه درد شدید رو حس می‌کردم.
سرم رو به بالشت تکیه دادم. به ذهنم فشار می‌آوردم تا بفهمم چه بلایی سرم اومده.
حلقم خشک بود ولی نمی‌خواستم مادرم رو بیدار کنم.
چشمام رو بستم و سعی کردم به عقب برگردم. آخرین ته مونده‌های ذهنم یه مشت صحنه‌های درهم و برهم بودن… شب بود و شب. نور چراغ ماشین‌هایی که با سرعت رد می‌شدن جلوی چشمم به رقص در اومدن. کنار خیابون وایساده بودم و گذر ماشین‌هایی رو نگاه می‌کردم که عین برق رد می‌شدن. این دنیای کثیف برای من تموم شده‌بود. می‌خواستم خودکشی کنم اما نه با تیغ، نه با قرص، نه با سم. فقط کافی بود دو قدم به جلو بردارم تا این زندگی لعنتی تموم بشه. زورم به هیچ جا نمی‌رسید ولی برای جون خودم شمشیر کشیده بودم و می‌خواستم تا آخرین قطره‌ی خونش رو بریزم.
بغضی که ساعت‌ها توی گلوم لونه کرده‌بود داشت بزرگ و بزرگ تر می‌شد. یه تصمیم، یه اراده، یه جنبش.
نه دستام می‌لرزیدن، نه تپش قلب داشتم. برعکس سبک بال و آزاد بودم. به چراغ یکی از ماشین‌ها خیره شدم و وقتی به چند قدمیم رسید خودم رو به جلو پرت کردم. صدای ترمز ماشین رو شنیدم ولی دیر شده‌بود. درد توی تمام بدنم پیچید و محکم به زمین برخورد کردم.
جسم‌های سیاهی که بالای سرم جمع شده‌بودن رو می‌دیدم.
پلکام لحظه به لحظه سنگین‌تر می‌شدن. دیگه خبری از اون بغض نشکسته نبود. بر عکس لب‌هام می‌خندیدن یا اینکه حداقل خودم اینجور فکر می‌کردم و الان اینجا توی بیمارستان روی تخت دراز کشیده‌بودم و داشتم به گذشته فکر می‌کردم.
اصلا من چرا اون کار رو کردم؟
صدای بازشدن در اتاق باعث شد چشمام رو باز کنم.
آریا بود بهترین دوست و همدمم. با دیدنش تمام گذشته‌ام زنده شد. گذشته‌ای که می‌خواستم چالش کنم. می‌خواستم یه بیل بردارم و توی دل تیکه‌پاره شده‌ام یه چاه عمیق بکنم و تمام خاطراتم رو اونجا دفن کنم. کاش می‌شد اما هیچوقت همه چیز اونجوری که ما می‌خوایم پیش نمی‌ره.
آریا تردید داشت که بیاد جلو یا نه.شرم رو توی چشماش می‌خوندم.
ولی مگه اون چیکار کرده بود که باید قصاص می‌شد؟
هر بلایی سرم اومد، مقصر خودم بودم نه کس دیگه. ولی نه، مقصر “زیبا” بود.
یه لبخند زدم و با صدایی که به زور شندیده می‌شد گفتم:
نمی‌خوای یه لیوان آب به ما بدی رفیق؟ دارم از تشنگی هلاک می‌شم.
خنده رو لبای آریا نشست و به سرعت جلو اومد و بعد از گذاشتن گل و شیرینی روی میز متحرکی که جلوی تختم بود گفت:
دیوونتم پژمان. تو جون بخواه آب چیه.
با شنیدن صدای ما مادرم از خواب بلند شد.
گریه‌اش گرفته بود. از حرفاش فهمیدم که تاریخ تصادفم دیشب بوده و امروز صبح همه‌اش توی اتاق عمل جا خوش کرده بودم.
توی پام پلاتین کار گذاشته بودن و ساعد دستم شکسته بود.
مادرم فکر می‌کرد بر اثر بی‌احتیاطی تصادف کردم ولی کاش می‌تونستم دردم رو با یکی تقسیم کنم. کاش می‌تونستم بگم از چی دارم می‌سوزم.
مادرم بعد از اینکه مطمئن شد حالم خوبه من و آریا رو تنها گذاشت.
آریا: شرمنده‌ام رفیق، همش تقصیر من بود.
به چشمای آریا خیره شدم. گیج بودم. توی بایگانی ذهنم دنبال مقصر می‌گشتم.
ناخودآگاه به یک سال پیش برگشتم. شبی که عروسی برادر آریا بود و من برای اولین بار کت و شلوار پوشیده بودم.
یه حس خاص داشتم. شاید استرس بود. شاید خجالت.
یادمه سفتی کراوات باعث شده‌بود یقه‌ی پیراهنم به پوست گردنم ساییده بشه.
کراوات رو کمی شل کردم ولی فایده نداشت. نمی‌دونم شاید بخاطر این بود که عادت نداشتم.
عروسی از ساعت هشت شب توی تالار شروع می‌شد ولی به اصرار آریا من زودتر رفتم خونه‌ی خودشون تا از اونجا با هم به تالار بریم.
تابستون بود و هوا گرم. نیم ساعتی می‌شد توی حیاط منتظر برگشتن آریا بودم که مادرش صدام کرد و گفت بیا توی خونه، اما با اون همه کفش زنونه‌ای که جلوی در ردیف شده بود، ترجیح دادم توی حیاط وایسم به همین خاطر گفتم ممنون.
یک دقیقه‌ای از رفتن مادر آریا گذشت که یه دختر با یه سینی که دوتا شربت آبلیمو توش بود اومد و جلوم وایساد.

  • ممنون، نمی‌خواست زحمت بکشین.
  • خواهش می‌کنم این چه حرفیه؟ بهتر بود می‌اومدید توی خونه.
  • اینجا راحت ترم. اون یکی شربته اشانتیونشه؟
    دختره خندید و گفت :
  • نه اینو برای آریا آوردم احتمالا الان باید پیداش بشه، ولی اگه بخواین دوباره براتون میارم.
  • نه دستتون درد نکنه. همین یه دونه‌اش کافیه. می‌خوام معده‌ام جا داشته باشه امشب یه دل سیر غذا بخورم.
    من روی صندلی نشسته بودم و اون جلوم وایساده بود.
    یکی از شربت‌هارو برداشتم. سرماش از دهنم تا معده‌ام رو خنک کرد. لیوان رو سر جاش گذاشتم و تشکر کردم.
  • پس این سینی رو پیش خودتون نگه دارین تا آریا بیاد.
    سینی توی یکی از دست‌هاش بود و با اون یکی دست یه چادر رو دور کمرش گرفته بود. وقتی سینی رو خم کرد آبی که توی ته سینی بود باعث شد لیوان سُر بخوره و دقیقا روی سینه‌ی من فرود بیاد. لیوان شیشه‌ای افتاد و منم عین برق‌گرفته‌ها از رو صندلی بلند شدم.
    دختره لبشو به دندون گرفت و گفت خاک تو سرم ببخشید.
    خنده ام گرفته بود نمی‌دونستم چیکار کنم. به چشمای مشکیش خیره شدم و گفتم خیر سرم یه بار اومدم کت و شلوار بپوشم ها!
  • ببخشید نفهمیدم چطوری شد. الان براتون دستمال کاغذی میارم.
  • نمی‌خواد خانوم، کار از دستمال کاغذی گذشته. اگه آریا اومد بهش بگین پژمان رفت لباساش رو عوض کنه.
    بعد از خداحافظی بسمت خونمون که یه کوچه پایین‌تر از اونجا بود راه افتادم. افکارم گوش حواسم رو گرفته بود و داشت منو بسمت فکر و خیال هدایت می‌کرد.
    دختر خوشگلی بود. چشمای مشکی و بزرگش منو یاد آهویی می‌انداخت که زمان بچگی داشتم. ابروهای پیوندیش به زیبایی آرایش شده بود و بالای چشماش رو قاب گرفته بودن. وقتی از جام بلند شده بودم قدش تا روی شونه‌هام می‌رسید یعنی یه چیزی حدود 160 تا 165.
    ولی این افکار مزخرف چی بود؟ آریا بهترین دوست من بود و ناموس آریا عین ناموس خودم بود.
    یه سیلی به افکارم زدم و وارد خونه شدم.
    یه پیراهن مشکی و شلوار جین همرنگش پوشیدم و یه کمربند سفید رو با کفش‌هام ست کردم و بعد از زدن ادکلن از خونه بیرون اومدم.
    حس عجیبی داشتم. نمی‌دونم چرا ولی دائم تصویر اون دختر جلوی چشم‌هام رژه می‌رفت. میون سیل افکارم غرق بودم که صدای آریا منو به خودم آورد.
    آریا: کجایی داداش؟ نمی‌خوای باهام حرف بزنی؟ می‌دونم سکوت احتیاجی به مترجم نداره ولی تو رو جدت قسم اینجوری بهم نگاه نکن.
    با خنده گفتم: تو که هنوز سر پا وایسادی بیا بشین بچه.
    آریا بعد از اینکه نفسش رو بیرون داد، صندلی رو کشید کنار تخت و نشست.
    آریا: یه ساعته با چشای ورقلمبیده و قورباغه‌ایت بهم زل زدی اونوقت می‌گی بیا بشین مرد مؤمن؟
  • مزه نپرون حال خندیدن ندارم.
    آریا: تو اصلا حال چی رو داری؟ به ولله قسم همش ضد حالی. نگاه چه بلایی سر خودش آورده. آخه چرا حواستو جمع نمی‌کنی؟
    یه لبخند تلخ زدم و گفتم: حواسم جمع بود. جمع تر از همیشه. می‌خواستم خلاص بشم از این همه کثافت و نکبت.
    آریا به چشمام خیره شد.
    آریا: دست مریزاد. مردم خودشونو با تیر تفنگی، قرصی، سمی، چیزی می‌کشن. اونوقت تو رفتی خودتو انداختی زیر گوشت کوب که اینجوری له و لورده بشی؟
  • خیر سرم می‌خواستم مرگ مغزی بشم چهار تا از تیکه‌های بدنم بدرد این و اون بخوره و اون دنیا چیز کلفت نکنن توی کونم. بعد با صدای بلند خندیدیم.
    بجز من یه پیرمرد دیگه توی اتاق بود و ظاهرا داشت خواب چنتا پری دریاریی یا شایدم حوری رو می‌دید.
    آریا: پژمان جدی دارم بهت می‌گم بهتره گذشته رو فراموش کنی. نمی‌خوام بلایی سرت بیاد چون هیچوقت نمی‌تونم خودم رو ببخشم.
  • نترس دیگه کار احمقانه‌ای نمی‌کنم. خدا اگه می‌خواست بمیرم تا الان مارو به دست ملک‌الموت سپرده بود.
    آریا: می‌دونم درست نیست بگم ولی…
  • ولی چی؟ حرفت رو بزن.
    آریا: زیبا می‌گفت می‌خوام باهات حرف بزنم. می‌گفت می‌خوام جبران کنم.
    کمی طول کشید تا حرفش رو هضم کنم.
    یه خنده‌ی عصبی کردم. خنده‌ای که اگه توش دقیق می‌شد نفرت و خشمم رو می‌دید.
  • چی رو جبران کنه آریا؟
    یکسال از عمرم رو؟ یا نه، دست و پای شکسته‌ام رو؟
    اون می‌تونه احساساتم رو بهم بر گردونه؟ می‌تونه قلبم رو بند بزنه و تیکه‌هاش رو به هم بچسبونه؟
    آریا: آروم باش پژمان. می‌دونم اون کارش اشتباه بوده. هوس یا هر چیزی دوست داری اسمش رو بذار ولی بهش فرصت بده.
  • آریا خودت می‌دونی من اونو به چشم یه دوست دختر نگاه نمی‌کردم و دوستش داشتم. فکر می‌کنی من با یه آدم هرزه می‌تونم زندگی کنم؟
    آریا سرشو انداخت پایین و من هم به بالشت تکیه دادم و چشمام رو بستم.
    صدای خداحافظی آروم آریا رو شنیدم ولی عکس‌العملی نشون ندادم و بعد از چند لحظه صدای بسته شدن در به گوشم رسید.
    دوباره سعی کردم خاطراتم رو به یاد بیارم.
    شب عروسی با توجه به گفته‌های آریا فهمیدم دختری که بعد از دیدنش لحظه‌ای از فکرم بیرون نرفته بود دختر خاله‌ی اونه.
    بعد از اون شب چیزی حدود یک هفته شب و روز با خودم کلنجار رفتم. بین دوراهی بودم. از طرفی می‌ترسیدم دوستی ده ساله‌ام با رفیقم بهم بخوره واز طرفی دختر خاله‌اش دلم رو برده‌بود و مغزم رو به سیخ کشونده بود.
    بالاخره طاقت نیاوردم و موضوع رو با هر بدبختی بود به آریا گفتم.
    اون بطور کامل من رو می‌شناخت و می‌دونست پسری نیستم که اجازه بدم هوس افسارم رو به دست بگیره.
    ولی واقعا حس من چی بود؟ یعنی می‌شد اسمش رو عشق گذاشت؟
    اصلا عشق از چه زمانی شروع می‌شد؟
    آریا اونشب فقط گفت در موردت باهاش حرف می‌زنم.
    روز‌ها یکی یکی قتل‌عام می‌شدن و روز به روز من برای شنیدن جواب اون دختر حریص‌تر می‌شدم.
    دختری که اسمش زیبا بود. بعد از گذشت یه هفته آریا بهم گفت که زیبا جواب مثبت داده و اون هم بی‌میل نیست. و اینجوری بود که جرقه‌ی عشق من و زیبا زده شد. عشقی که الان آرزو می‌کنم کاش هیچوقت بوجود نمی‌اومد.
    زیبا دختر خوبی بود و باعث شده بود توی شخصیتش غرق بشم.
    اونقدری دوستش داشتم که مطمئن بودم خودم رو اونقدر دوست ندارم.
    دیوانه وار بهش محبت می‌کردم و تمام عشق و احساسم رو به پاش می‌ریختم و در مقابل اون هم زیر گوشم ندای عشق رو سر می‌داد.
    دوباره صدای در اتاق من رو به خودم آورد.
    این بار پدرم بود که از توی چهارچوب در رد شد و به سمتم اومد. یه لبخند گرم روی لبش بود لبخندی که باعث شد همه‌ی درد‌هام رو فراموش کنم و بهش لبخند بزنم.
    پدر: زبونم مو در آورد از بس به تو یکی گفتم مثل آدم از خیابون رد شو.
  • دستت درد نکنه یعنی آدم نیستم دیگه؟
    پدر: آدم که هستی منتها از اینایی که باید ورشون داشت و بردشون مدرسه‌ی استثنایی‌ها.
  • آهان پس لابد اشتباهی ورم داشتن بردنم مدرسه‌ی نمونه؟
    پدر: آره دیگه گاهی اوقات اشتباه پیش میاد.
    بعد از گفتن حرفش شروع به خندیدن کرد.
    چهار روز بعد از بیمارستان به خونه منتقل شدم. زمین‌گیر بودم و عین یه تیکه گوشت گوشه‌ی خونه افتاده بودم. گوشتی که داشت فاسد می‌شد و تاریخ مصرفش می‌گذشت. لحظه‌ای نبود که بیاد روز تصادفم نیافتم.
    روزی که مرگ عشق رو باور کردم.
    تقریبا یه سال از رابطه‌ی من و زیبا می‌گذشت و من بشدت وابسته‌اش شده بودم. اون روز وقتی آریا رو دیدم یه چیز خاص توی چشماش بود. مرتب نگاهش رو ازم می‌دزدید. می‌خواست حرف بزنه ولی مردد بود ولی بالاخره زبون باز کرد.
    آریا: پژمان باید یه چیزی رو بهت بگم. خودت می‌دونی ما از شش‌سالگی با هم بودیم و الان تو از داداشم بهم نزدیکتری ولی می‌خوام قول بدی کار عجولانه‌ای نکنی که بعدش پشیمون بشی.
    با خنده بهش گفتم: دِ جون بکن بلبل مست، ببینم چته عین مرغ سر کنده داری بال بال می‌زنی.
    آریا: در مورد زیباست.
    با شنیدن اسم زیبا گوش‌هام تیز شدن و کل حواسم رو دو دستی به حرف‌های آریا تقدیم کردم.
    آریا: پژمان بهتره بیخیال اون بشی.
  • یعنی چی؟ چرا؟
    آریا: اون بجز تو با یه نفر دیگه هم هست. شاید بهتر باشه فراموشش کنی چون می‌دونم احساساتت پاکه نمی‌خوام بعدا ضربه بخوری.
    مغزم نمی‌تونست حرفش رو حلاجی کنه بخاطر همین با سکوت بهش زل زدم.
    آریا: سامان رو که می‌شناسی؟ همونی که پدرش یه شرکت ساختمونی داشت.
    با سر جوابش رو دادم که ادامه داد.
    آریا: دو روز پیش وقتی با ماشین چرخ می‌زدیم سامان زیبا رو اتفاقی کنار خیابون دید و با دستش زد تو پهلوم و گفت زید ما رو حال می‌کنی چه اندامی داره؟
    حرفشو باور نکردم و گفتم دروغ می‌گی. بخاطر این که بهم ثابت کنه خواست نگه داره که گفتم راهشو ادامه بده. می‌گفت با زیبا توی کلاس زبان آشنا شده و این که…
  • آریا تورو جون مادرت مثل آدم حرف بزن مغزم داره سوت می‌کشه.
    آریا: و این که تا الان چند بار با هم سکس کردن.
    دنیا دور سرم چرخید ولی هنوز کور سوی امیدم روشن بود.
  • خب شاید دروغ گفته.
    آریا از روی تختم بلند شد و روی صندلیه جلوی کامپیوتر نشست. بی اختیار خنده روی لبام جا خوش کرد.
  • دیوونه نزدیک بود سکته‌ام بدی. اونوقت توی ببو گلابی نشستی تا هر چرندی می‌خواد در مورد دختر خاله‌ات بگه؟
    آریا: پژمان اون اسم زیبا رو می‌دونست.
  • منگل مگه نمی‌گی با هم توی یه کلاس زبان هستن؟
    آریا: پس بهتره مطمئن بشیم.
    گوشیش رو برداشت و به سامان زنگ زد.
    قرار شد تا یه ساعت دیگه بریم خونشون.
    ترس توی تمام بدنم پیچیده بود و دلشوره عجیبی وجودم رو فرا گرفته بود ولی باید می‌رفتم. وقتی به خونه‌ی سامان رسیدیم بعد از یه احوالپرسی گرم ما رو به داخل دعوت کرد. خونه‌ی بزرگ و مجللی داشتن. خونه‌ای که پر بود از اشیای لوکس و گرون قیمت و همچنین وسایلی که بنظر عتیقه می‌اومدن. دکوراسیون خونه یه جور خاص بود. ترکیبی از وسایل قدیمی با اشیای مدرن.
    حال و روز خوبی نداشتم به همین خاطر روی یکی از مبل‌ها نشستم و بیش از حد کنجکاوی نکردم.
    سامان: خب آریا بگو ببینم چه کاری داشتی که اینقدر هول بودی.
    آریا: پدر و مادرت شرکتن؟
    سامان: آره بابا، اونا از صبح‌خروس خون تا بوق سگ اونجا کار می‌کنن و پول روی پول می‌ذارن.
  • تو که نباید بدت بیاد.
    سامان: نه چرا بدم بیاد؟ بالاخره همه‌ی اینا قراره به من برسه.
    آریا: خوشم میاد بیخیال مهر و محبت و این چیزایی.
    سامان بلند شد و رفت توی آشپزخونه.
  • آریا جون من اینقدر طفره نرو و یه راست اصل مطلب رو بگو.
    آریا با سر جواب داد باشه و تو همین حین سامان اومد بهمون چایی تعارف کرد و دوباره نشست.
    آریا: سامان می‌خواستم در مورد اون دختری که کنار خیابون دیدیم حرف بزنیم.
    راستش رو بخوای اون دختر خاله‌ی منه و تقریبا یک ساله که با این آقا پژمان ما بساط عشق و عاشقی چیدن.
    می‌خواستم ببینم واقعا حرفت راست و حسینی بود؟
    سامان یه خورده جا خورده بود و تعجب رو می‌شد توی چشم‌هاش خوند. یه کم خودش رو روی مبل جابه جا کرد و با من من کردن گفت.
    حق… حقیقتش رو بخواین نه.
    دوست داشتم حرفش رو باور کنم ولی رفتارش…
  • ببین سامان ما خیلی وقته با هم رفیقیم درسته؟ باور کن نه می‌خوام بلایی سر تو بیارم نه سر اون فقط می‌خوام بدونم عاشق کی شدم. درکم کن لعنتی فقط می‌خوام بدونم به چه موجودی گفتم دوستت دارم. به یه هرزه یا به یه آدم پاک و معصوم. من اونو واسه ازدواج می‌خواستم پس بهم حق بده که دنبال حقیقت باشم.
    سامان به من و بعدش به آریا نگاه کرد و گفت: اگه راستش رو بخواین الان چند ماهی می‌شه که من با زیبا دوستم و با هم…
  • با هم چی؟
    سامان سرشو انداخت پایین و گفت: با هم سکس داریم.
    با حرفش بدنم وارفت و به مبل تکیه دادم.
    آخه چرا؟ مگه چی براش کم گذاشتم که بخواد همچین کاری بکنه؟ من که از همه لحاظ ساپورتش می‌کردم.
    نفسم بالا نمی‌اومد و یه بغض توی گلوم داشت ریشه می‌دووند و بزرگتر و بزرگتر می‌شد.
    دوست داشتم گریه کنم تا سبک بشم. دوست داشتم خودم رو خالی کنم ولی با آب سردی که آریا داد دستم بغضم فروکش کرد و خوابید.
  • به زیبا زنگ بزن و بگو بیاد اینجا.
    سامان با حالت درماندگی به آریا نگاه کرد که این بار داد زدم و گفتم بهش بگو تا بیاد.
    آریا: پژمان تو الان عصبانی هستی بهتره آروم بشی.
  • ببین آریا من نمی‌خوام کار احمقانه‌ای بکنم فقط می‌خوام مطمئن بشم.
    بالاخره سامان به زیبا زنگ زد و قرار شد بعد از ظهر بیاد خونشون.
    توی این مدت از فرط اضطراب و استرس داشتم دیوونه می‌شدم.
    ساعت‌ها به کندی می‌گذشت و من فقط ذهنم رو مرور می‌کردم. می‌خواستم بفهمم کجا براش کم گذاشتم که این کار رو باهام کرد ولی هیچ جوابی پیدا نکردم.
    ساعت حدودا شش عصر بود که آیفون خونه بصدا در اومد.
    دعا می‌کردم زیبا نباشه ولی بود. دختری که یک سال از عمرم رو صرفش کرده بودم. دختری که کرور کرور احساساتم رو پاش ریخته بودم.
    سامان بسمت آیفون رفت و بعد از نگاه کردن توی مانیتورش گفت زیباست .
  • میری توی حیاط و همون جا با هم ور میرید. نمی‌دونم هر کاری که می‌کردید.
    آریا: پژمان اون دختر خاله‌ی منه.
    با خشم به آریا نگاه کردم و گفتم:
    و همین طور عشق من. یعنی دختری که قرار بود باهاش ازدواج کنم، در ضمن ایشون که دفعه‌ی اولشون نیست سکس می‌کنن. هست؟
    آریا هیچی نگفت و سرشو انداخت پایین. شاید شرمنده بود، شاید هم غمگین.
    برام مهم نبود آریا چه حسی داره فقط می‌خواستم زیبا رو بشناسم.
    سامان خودش رفت در رو باز کرد و من هم رفتم پشت پنجره.
    وقتی در باز شد زیبا رو دیدم که از چهارچوب در اومد تو و سامان رو به آغوش کشید.
    فکر نمی‌کردم دیدن این صحنه اینقدر برام زجر آور باشه. زانوهام سست شده‌بود ولی می‌خواستم روی پاهام بایستم و ببینم. آریا کنار من قرار گرفته و می‌دیدم که اون هم دست کمی از من نداره.
    خونشون حیاط بزرگی داشت. سامان زیبا رو برد کنار استخر و شروع به لب گرفتن کردن. زیبا با دستاش پشت سامان رو می‌مالید. دست‌هایی که جایگاه بوسه‌های داغ من بود.
    از خشم به خودم می‌پیچیدم ولی باید می‌دیدم. سامان کار زیادی نمی‌کرد. نمی‌دونم شاید بخاطر این بود که می‌دونست ما توی خونه داریم می‌بینیمشون.
    زیبا خودش دکمه‌های مانتوش رو باز کرد و بعد از در آوردن تاپش تی شرت سامان رو هم از تنش در آورد.
    سامان به سینه‌های زیبا از روی سوتین چنگ می‌انداخت و لب‌هاش رو به نیش می‌کشید.
    می‌خواستم آب دهنم رو قورت بدم ولی بغضم نمی‌ذاشت.
    سامان در برابر شهوت زانو زده‌بود و بعد از لیسیدن گردن زیبا سوتینش رو باز کرد و سینه‌هاش رو یکی یکی میون دست‌هاش می‌چرخوند و با اون‌ها بازی می‌کرد.
    دیگه طاقت دیدن نداشتم. از بس دست‌های مشت کرده‌ام رو بهم فشار داده‌بودم ناخون‌هام توی کف دستم فرو رفته‌بودن و عرقی که روی زخم‌هام ریخته بود باعث سوزششون می‌شد.
    می‌خواستم از کنار پنجره عقب بکشم که آریا دستم رو گرفت.
  • ولم کن آریا کاریشون ندارم فقط می‌خوام برم. خورد شدم رفیق.
    چشم‌های آریا خیس بود ولی من نمی‌خواستم اشکی بریزم. سعی کردم تمام توانم رو جمع کنم تا بدون این که حتی به صحنه‌ی سکس سامان و زیبا نگاه کنم از خونه بزنم بیرون.
    صدایی رو نمی‌شنیدم فقط می‌دویدم.
    فقط می‌خواستم فرار کنم اما از دست کی؟ از دست خودم؟ از دست سرنوشتم؟ یا از دست زیبا؟
    اونقدری دویدم که به نفس نفس زدن افتادم و روی زمین نشستم.
    مگه قلب یه پسر هفده ساله چقدر ظرفیت داره که بخواد این همه درد رو تحمل کنه؟. احساس می‌کردم تحقیر شدم. احساس می‌کردم غرورم خورد شده و دیگه هیچی ازم باقی نمونده. خالی شده بودم. خالی از هر گونه احساس.
    بعد از چند ساعت قدم زدن به یه خیابون رسیدم. تصمیمم رو گرفته بودم. تصمیمی که راحتم می‌کرد و بعدش اون تصادف و الان روی یه تخت گوشه‌ی اتاقم افتاده بودم.
    الان دیگه خالی نبودم. پر بودم، پر از نفرت، پر از خشم، پر از درد، پر از عقده‌هایی که روی دلم سنگینی می‌کرد و باید خالی می‌شد.
    چهار ماه طول کشید تا کاملا خوب بشم و پلاتین‌های توی زانوم رو در بیارن.
    چهار ماه زمان زیادی بود برای فکر کردن. می‌خواستم انتقام بگیرم. برام فرقی نمی‌کرد از کی ولی می‌خواستم تقاص دل شکسته‌ام رو از این و اون بگیرم. از کسانی که هیچ تقصیری نداشتن.
    اول از همه رفتم سراغ زیبا. می‌خواستم اول صید رو جذب کنم و بعد با بی رحمی کامل تیکه‌پاره‌اش کنم. مثل یک شکارچی حرفه‌ای.
    می‌خواستم روحش رو درب و داغون کنم. همونجوری که اون خوردم کرده‌بود. توی این مدت بارها آریا حرفش رو وسط کشیده‌بود و می‌گفت که پشیمونه اما من اون پژمان سابق نبودم. افسارم پاره شده‌بود.
    بعد از این که خوب شدم با واسطه‌گری آریا دوباره با زیبا آشتی کردم و رابطه مون از سر گرفته شد، اما خیلی چیزا فرق کرده‌بود. من خالی از هرگونه احساس بودم بطوری که هر وقت توی آیینه نگاه می‌کرم سردی رو توی چشم‌هام می‌دیدم. جلوی زیبا می‌خندیدم و ادای عاشق‌ها رو در می‌آوردم. هر کاری از دستم بر می‌اومد می‌کردم تا بیشتر و بیشتر وابسته‌ام بشه.
    گذر زمان برای من زجر آور بود. مثل خودکشی کردن با یه تیغ کند. یه چیزی حدود شاید دو ماه از آشتی من و زیبا می‌گذشت که اون رو به خونه‌مون دعوت کردم. خونه‌ای که ایستگاه آخر من و زیبا بود.
    برای اومدنش لحظه‌شماری می‌کردم. انتظارم از نوع انتظار یه عاشق برای دیدن معشوقش نبود بلکه انتظار یه شکارچی برای دیدن شکارش بود.
    وقتی اومد یه رژ لب صورتی رو با شالش ست کرده بود و خط چشمش باعث شده بود چشم‌های بزرگش دو برابر به نظر برسن.
    یه مانتو و شلوار سفید و چسبون پوشیده بود که برجستگی‌های اندامش رو هر چه تمام‌تر به نمایش می‌ذاشتن.
    بعد از دست دادن و رو بوسی نشست.
  • چیزی می‌خوری برات بیارم؟
    زیبا: نه ممنون.
  • اینجوری که نمی‌شه آخه از قدیم گفتن خشک خشک نمی‌چسبه.
    زیبا شالش رو برداشت و نگاهم کرد.
    زیبا: حالا که اینقدر اصرار داری فقط یه لیوان آب.
    رفتم و براش شربت و میوه آوردم.
    زیبا: اووو چه خبره گفتم که فقط آب.
  • بخور جای دوری نمیره عزیزم.
    زیبا: می‌خوای چاقم کنی پس فردا بگی زشت و بد ترکیبی نمی‌خوامت؟
    بعد با صدای بلند زد زیر خنده.
    موهای بلندش رو طلایی رنگ کرده بود. مثل این بود که یه آبشار طلایی از روی سرش کشیده شده‌بود و به بالای برآمدگی سینه‌هاش ختم می‌شد.
  • اگه شیرینی هم می‌خوری تا برات بیارم؟
    زیبا: خوشم میاد زل زدی تو چشام و هی می‌گی اینو برات بیارم اونو برات بیارم. خب اگه می‌خوای برو وردار بیار.
    از جام بلند شدم که گفت:
    شوخی کردم بابا. من نیومدم میوه و شیرینی بخورم.
    با چشمکی که زد رفتم سمتش و با گرفتن دستش بلندش کردم.
    از درون می‌خندیدم. خنده‌ای از ته دل.
    بسمت اتاق خودم رفتیم. واقعا چرا؟
    چرا توی این یک سال با زیبا سکس نکرده بودم؟ به احترام عشقم یا رفیقم؟
    به افکارم آتش‌بس دادم و بعد از بستن چشم‌هام شروع به بوسیدن لب‌های زیبا کردم.
    داغی زبونش وحشی‌ترم می‌کرد. با دستام دو طرف باسنش رو گرفته‌بودم و فشارشون می‌دادم و زیبا پهلوهام رو گرفته بود.
    زبونش رو از توی دهنش بیرون می‌کشیدم و می‌مکیدم. اونقدری می‌مکیدم که ناله‌اش بلند می‌شد و سعی می‌کرد با چرخوندن سرش زبونش رو بیرون بیاره.
    دستام رو بسمت دکمه‌های مانتوش سر دادم و یکی یکی بازشون کردم و همراه با تاپش یکی پس از دیگری درشون آوردم.
    سوتین شیری رنگش رو از پشت باز کردم بعد از گرفتن یه لب کوتاه سرم رو بسمت سینه‌هاش بردم و شروع به خوردن کردم.
    نوک نرم و سفت سینه‌اش رو بین لب‌هام فشار می‌دادم و با زبونم روش می‌کشیدم.
    صدای ناله‌ی زیبا بلند شده‌بود و آروم آه می‌کشید. نفسش رو با صدا بیرون می‌داد و توی موهای من چنگ زده‌بود.
    بعد از لیسیدن و خوردن هر دوتا سینه‌هاش روی تخت نشستم و گفتم شلوار و شورتش رو در بیاره.
    حس شهوتم دست بدست حس انتقامم داده‌بود از من یه ابلیس ساخته بودن. می‌خواستم بازیش بدم همونجوری که اون بازیم داده‌بود.
    زیبا پوست سفید و روشن و بدون مویی داشت. اندام کشیده و نسبتا متناسبش آدم رو وسوسه می‌کرد. بلند شدم و خودم هم لباسام رو در آوردم و گوشه‌ی تخت نشستم.
    زیبا جلوی پام روی زمین نشست و کیرم رو توی دستاش گرفت و بعد از لب گرفتن سرش رو بهش نزدیک کرد. حس عجیبی داشتم. شاید استرس بیش از حد.
    دهن داغ و گرم زیبا باعث شد افکارم رو دور بریزم و با ولع بهش نگاه کنم.
    زبونش رو همه جای کیرم می‌کشید و بعد اون رو توی دهنش فرو می‌کرد و همراه با بالا پایین کردن سرش دست چپش رو روی کیرم می‌کشید.
    از خود بی خود شده بودم و دوست داشتم کارش رو تا ابد ادامه بده.
    با یه دستم محکم موهاش رو گرفتم و خیلی سریع سرش رو بالا و پایین می‌بردم. بعد از چند لحظه آبم با شدت و طی چند مرتبه ریخت توی دهنش.
    موهاش رو ول کردم و بدن بی حسم رو روی تخت انداختم.
    زیبا چند تا دستمال کاغذی برداشت و آب دهنش رو توی اون تف کرد و اومد کنار من و با دستش شروع به مالیدن کیرم کرد.
    زیبا: اگه می‌گفتی آبت داره میاد نمی‌مردی‌ها.
  • چقدر خوب ساک می‌زنی. معلومه وارد شدی تو کارت.
    حس می‌کردم بهش برخورده ولی هیچی نگفت و دوباره سرش رو بسمت کیر نیمه خوابیده‌ام برد و اون رو کرد توی دهنش. با دست راستش بیضه‌هام رو می‌مالید و با اون یکی دستش کیرم رو گرفته‌بود و با اون به زبونش ضربه می‌زد و من هم با دستم کسش رو می‌مالیدم.
    با عقب و جلو کردن خودش می‌فهمیدم که این کار رو دوست داره و لذت می‌بره ولی دوباره همون حس انتقام تمام وجودم رو گرفت. نمی‌خواستم بهترین سکس عمرش باشه و یا این که لذت زیادی ببره.
    براش جا باز کردم و روی تخت به اون حالت داگی رو دادم و خودم پشتش قرار گرفتم و بعد از این که کمی به کسش زبون زدم رفتم سراغ سوراخ کونش و با رطوبت کسش انگشتم رو خیس کردم و اون رو توی سوراخش فرو کردم.
    کمرش رو بیشتر داد بسمت پایین و پاهاش رو یه خورده بازتر کرد.
    نمی‌خواستم کونش جا باز کنه. باید درد می‌کشید.
    انگشتم رو در آوردم و کیرم رو با تف لیز کردم.
    زیبا: پژمان اینجوری نه. تورو خدا یه خورده باهاش ور برو اینجوری درد داره.
    بی توجه به اون سر کیرم رو گذاشتم روی سوراخش و فشارش دادم. سر کیرم توی کونش جا خوش کرده بود و داغیش وادارم می‌کرد که بیشتر فرو کنم. با دستام زیبا رو محکم گرفتم و کیرم رو تا نصفه فرو کردم. زیبا بالشتم رو گاز می‌گرفت و گریه می‌کرد. دیدن اشکاش منو به خنده می‌انداخت.
  • چیه خانومی؟ درد داره نه؟
    زیبا: پژمان تورو خدا درش بیار درد می‌کنه.
  • تو که باید گشاد باشی. ماشالا سامان جونت خوب ازت پذیرایی می‌کرد.
    زیبا: خفه شو پژمان درش بیار.
    حرفش باعث شد تمام کیرم رو فرو کنم. دیگه نمی‌تونستم توی اون حالت نگه‌اش دارم به همین خاطر روی تخت خوابوندمش و وزنم رو انداختم روش.
  • نترس الان دردش تموم می‌شه. تو که از سکس خوشت میاد نه؟ من چی برات کم گذاشتم که رفتی با اون پسره‌ی عوضی؟
    سرم رو گذاشته بودم کنار گوشش و ضجه می‌زدم.
    درد بود که توی صدام می‌پیچید.
    بغضم ترکیده‌بود و با هر تلمبه‌ای که می‌زدم می‌گفتم چرا؟ آخه لعنتی چرا این کار رو با من کردی؟
    زیبا ساکت بود و خاموش. حتی اشک‌هاش هم بی صدا بودن.
    نمی‌دونم چقدر گذشت ولی داشتم ارضا می‌شدم. وقتی آبم رو توی کونش خالی می‌کردم بدن ظریف و کوچیکش یه لرزش خفیف کرد. نمی‌دونستم ارضا شده یا بخاطر آب منه.
    از روش بلند شدم و به دیوار تکه دادم.
    زانوهام رو توی بغلم گرفته بودم و گریه می‌کردم. گریه‌هایی از ته دل. می‌خواستم آتیش دلم رو با اشک‌هام خاموش کنم.
    زیبا: پژمان. قلب و احساس من مال تو بود.
  • آخه چرا زیبا؟ من فقط با تو سکس نداشتم. یعنی بخاطر سکس رفتی با اون؟ نمی‌تونستی به خودم بگی؟
    زیبا از روی تخت بلند شد و گفت:
    نه چون برای عشقمون احترام قائل بودم همونجوری که تو بهش احترام می‌ذاشتی.
    یه پوزخند زدم و گفتم:
    عشق؟ تو اگه عاشق من بودی همچین کاری نمی‌کردی.
    زیبا: پژمان من درکت می‌کنم و می‌دونم کارم اشتباه بوده.
  • نه زیبا. من عشق تورو همون روز توی اون خونه‌ی کوفتی وقتی که داشتی با سامان عشق و حال می‌کردی چال کردم و از اونجا پا به فرار گذاشتم. الانم بهتره لباست رو بپوشی و بری خونتون.
    زیبا داشت اشک می‌ریخت و بهم زل زده‌بود.
    از روی تخت بلند شدم و بغلش کردم. موهاش رو ناز می‌کردم. و سرم رو به موهاش می‌مالیدم و بوشون می‌کردم.
    از خودم جداش کردم و گفتم:
    زیبا نمی‌تونم. نمی‌تونم یه عمر با خیال این که شاید دوباره بهم خیانت کنی زندگی کنم. خودت می‌دونستی دوستت داشتم ولی الان حسی نسبت بهت ندارم
    بطور کامل ازش جدا شدم و روی صندلی نشستم.
    زیبا: من منتظرت می‌مونم پژمان. شاید روزی برگشتی.
  • تو عاشق من نبودی و نیستی.
    زیبا لباس‌هاش رو تنش کرد و وقتی می‌خواست از اتاقم بره بیرون آهسته گفت:
    برای این که بهت ثابت کنم عاشقت هستم منتظرت می‌مونم.
    زیبا رفت. از اون روز به بعد کلی با خودم کلنجار رفتم. نمی‌دونستم کاری که کردم اشتباه بوده یا درست. می‌خواستم زیبا رو ببخشم. هنوز دوستش داشتم و با تمام وجودم می‌خواستم خودم رو راضی کنم که ببخشمش اما بعد از یه ماه و نیم آریا بهم خبر داد که اون با پسر عموش نامزد کرده. با این خبر بهم ثابت شد که یه دروغگو بیشتر نبود. یکی که فقط لاف عشق رو می‌زد و طعم اون رو نچشیده‌بود.
    واسه خیانت کردن هزارتا راه وجود داره ولی هیچ کدومشون به اندازه‌ی تظاهر به دوست داشتن کثیف نیست.

نوشته: کفتار پیر – پژمان

بازدید 14,439

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

159 پاسخ به “هزارتوی زندگی (1)”

  1. امتیاز یادتون نره ها.هر کسی خوند و امتیاز نداد بنده حلالش نمیکنم تا اون دنیا سیخ داغ بکنن تو…دیگه دیگهراستی نامردیه از تکاور تشکر نکنم.بخاطر این که با وجود تمام مشکلاتت و همینطور خستگی هاش زحمت خوندن و همینطور ادیت داستان رو کشیدن.ممنون رفیق…خصوصی که نظرت رو نگفتی ولی خوشحال میشم اینجا نظرت رو بگی.با تشکر

  2. به خط5نرسیده بودم فهمیدم کارداش پژمان خودمونه.آخه آدم بخاطر1دخترخراب خودکشی میکنه پسرخوب؟اصلاچه معنی میده بچه17ساله عاشق بشه؟آخروعاقبتش همین میشه دیگهبازم خدابهت رحم کردکه این وسط1سامانی پیداشدوبه دادت رسیدنمیدونم داستانت کوتاه بودیابه من خوش گذشت که نفهمیدم کی تمام شد؟ببینیم توقسمتای بعدچه دسته گلی به آب میدی؟امتیازت100بودولی چون از انتقام گیریت خوشم نیومد80.حالاچون راستشوگفتی90.

  3. خوشگل خانوم:ممنون از نظرتون…و اما یاور عزیز:اول اینکه یه دنیا تشکر بخاطر اینکه خوندی اما یه گله ی کوچولو…البته گله که نه درد و دل…رفیق یعنی من آدم نبودم؟؟؟…تو خودت رو بزار جای من…میفهمی 4 ماه علیل بودن یعنی چی؟میفهمی وقتی بخوای بری دستشویی و نتونی یعنی چی؟؟ میفهمی مجبدر باشی لگن زیر پات بگیری و …بیخیال داداش…منم آدم بودم و اون کم کاری باهام نکرد…تازه الان که بهش فکر میکنم میفهمم خیلی احمق بودم…حتما میگی چرا…خب معلومه اون لذتش رو برد و دردی نکشید و فوقش یک ساعت اما من چی؟ 4 ماه بدبختی و یک سال از زندگیم که حروم شد یعنی میشه یه سال و 4 5 ماه.پس جون پژمان نگین تجاوزه یا چه میدونم انتقامه.تجاوز نبود چون خودش اومد…انتقام هم نبود چون من فقط دارم با پیش کشیدن بحث انتقام دل خودمو خوش میکنم که بگم آره منم یه کارش کردم ولی دردی که اون روی دلم گذاشت رو هیچوقت فراموش نمیکنم.

  4. داستانت خیلی طولا نی بود .خب 1 ساعت توضیح دادی واسه لیوان اب چه اتفاقی افتاد.ولی قشنگ بود .

  5. ايول کفتار جان خيلى مخلصيم بلاخره بعداز چند روز يه خوندنيه خوب اومد تو سايت آقا دمت گرم سايه عالى مستدام داداش درسته که ما شير جوانيم ولى در مقابل اين کفتار دست ارادت واخلاص بسينه مىگذاريم کرنش ما را بپذير کفتار جان

  6. درسته که دردکشیدی داداش ولی کی باعثش بود؟این توبودی که خودتوانداختی جلوماشین.فکرنکن دارم ازدید1آدمی نگاه میکنم که متوجه شرایطت نیست.خودمم5سال پیش رگ دستموزدم.هنوزم وقتی نگاش میکنم به حماقت خودم میخندم.هیچی تودنیاارزش اینونداره که بخوای اشک پدرومادرتودربیاری.البته قضیهءمن باتوفرق داشت.چون کسیروکه عاشقانه میپرستیدمش جلوی چشام ماشین زدپرپرش کرد.داشت میومداینطرف خیابون پیش من.بگذریم…زندگی ادامه داره.خدافراموشی بهت داده واسه همین روزا.اون زمینگیرتم سزای کاری بودکه کردی.همونجوری که من سزاشودیدم.موفق باشی

  7. شیر جوان:چی بگم والا…ما که پیر شدیم ولی شما که جوونید…ما که کفتاریم و شما شیر.پس تا هستی و جوونیت هست بتازون که اسب زمان تند و تند داره میتازونه.ممنون از نظرت.یاور:داداش درسته من خودمو انداخت زیر ماشین اما واسه چی؟؟؟بی دلیل بوده؟؟…نه دلیل داشته.نمیخوام اعصابت رو خورد کنم…نمیخوام دیگ خاطراتت رو هم بزنم ولی دوست خوبم همون کسی رو که عاشقانه میپرستیدی رو یه لحظه بزار جای زیبا و خودت رو بزار جای من.اگه اونجا بودی و میدیدی عشقت داره…داداش بجون خودم سخت بود.تو عقت مرد و میدونی که پاک بود اما من بعد یه سال فهمیدم چی به چیه.

  8. ازاین نظرکاملاحق باتوست.اگرمن جای توبودم نمیدونم باهاش چیکارمیکردم.حتی فکرشم نمیتونم بکنم.ولی بازم خداروشکرکن که سامان پیداشدونجاتت داد.خدادوست داشته که خیلی زودمتوجه شدی وگرنه…دربارهءخاطرات منم نگران نباش چون هروقت که به دستم نگاه میکنم خودبه خودهم میخوره;)راستی الآن چندسالته؟

  9. کفتار جان من هيچ جايى نگفتم شما پيرى غرض عرض ارادت بود من امتياز صد رو ميدم به اين داستان. ممنون

  10. یاور دیگه فضولی موقوف… ;-)جواب کنجکاوی هاتو توی قسمت های بعد میگیری…این روغن شتر مرغ که تبلیغشو میکنن بگبر بزن شاید رفت…البته اگه میخوای فراموش بشه اگرم نه که بزارش ولی من جای تو باشم میذارم باشه.بنده هم ارادت دارم شیر برومند.

  11. خیلی داستانت خوب بود ولی یک چیز بهت بگم اینکه انتقامی که از اون گرفتی خیلی کم بود امتیازت از 100 ـ95 امیدوارم دیگه دچار اینجور افراد نشی توی زندگیت موافق باشی

  12. به نظر من نسبت به داستانای دیگه ات خیلی قشنگ نبوداین جور دخترا واقعا آینده ی روشن تری دارند. دیدم که میگما…بعدشم چرا خودتو انداختی زیر ماشین باید اون دختر هرزه را می انداختی زیر ماشین…چرا بعد از سکس بغلش کردی و موهاشو بو کردی؟باید تف می انداختی توی صورتش و با لگد از خونتون پرتش می کردی بیرون(البته این نظر منه، شاید بعضیا بخواند کمی ملایم تر برخورد کنند)منم بعد از یک سال و نیم از عشقم خیانت دیدم (البته نه از نوع سکس) و در حال طلاق گرفتن هستم. وقتی می بینم تنها من قربانی خیانت نیستم و بقیه هم از عشقشون جفا دیدند کمی تحملم بیشتر می شهفقط تنها مشکل من یه شناسنامه ی خط خطیه که بخاطر نداشتن پرده بکارت اسم شوهرم ازش پاک نمی شه و یه عمر سرکوفت شنیدن از دیگران، که این همون پسری بود که بخاطرش توی روی همه ی فامیل وایسادی ؟شاید منم اگه قبل از ازدواج با چند تا پسر دوست می شدم و باهاشون رابطه داشتم، کم کم دستم میومد که کدوم پسرا راست می گن و کدومشون تبل تو خالی هستند

  13. سنگ خارای عزیز.اینجورآدما(چه پسرچه دختر)توزندگیه زناشویی موفق نیستن بلکه بیخیالن وبراشون فرقی نمیکنه که طرفشون چیکارمیکنه چون خودشون خیانتکارن.شایدازبیرون1چیزدیگه نشون بده ولی توواقعیت اینجوری نیست. طلاق خیلی خیلی بهترازاینه که باکسی که داره بهت خیانت میکنه زندگی کنی

  14. رضا خان ممنون بخاطر کامنتت و این که …بزارش برای قسمت بعد بقیه رو.الی جون نشد که نشد فدای سرت…خودت رو ناراحت نکن.یاور بابا بیخیال.کلاسش کجا بود…یارو میداد شیش صدتا خط انداخته رو بدنش یکی نیست بگه مرض داری آخهحالا تو خوبه یکیه و اونم روی مچ دستت (امتحان نکردم واقعا کلاس داره؟)ولی من حس میکنم بیشتر یه جوکه یعنی هر وقت نگاش کنی باید خنده ات بگیره.آقا من فقط روغن شتر مرغ رو میدونستم و بس ;-)Bigmonsterامیدوارم لذت برده باشید.سنگ خارا:این یکی داستان نبود و فقط یه ورق از دفتر زندگیم بود.کلش همه ی این کارایی که گفتی رو میتونستم بکنم اما این دل وامونده ام…:(راستی درباره ی اون دوستی قبل از ازدواج کاملا اشتباه میکنید چون همه ی آدما مثل هم نیستن میفهمین چی میگم؟یعنی خرمن گندم نیست که بگی مشت نشونه ی خرواره.

  15. باباپژمان ازتوبعیدبود.جدی جدی کلاس روباورکردی؟وقتی میرم جایی که نمیشناسنم تامیبیننش یامیگن یاروافسردست ومیرن توفازنصیحت ودلسوزیه خرکی یامیگن یاروروانی وکسخله واز10متریم رم میکنن.توجمعم که بزرگ وکوچیک میخشنولی خودم دوسش دارم.1جورایی یادگاریه

  16. باز خوبه من خودمو خط خطی نکردم :)خدا رو شکر که فقط له و لورده شدم و عمدی محسوب نمیشد و گرنه …چه شود.

  17. کفتارخدابگم چیکارت کنه.گرفتیمون به حرف نفهمیدم کی گذشت.ساعت12شد.خیرسرم شبکاربودم.عصربایدبرم بازار100تاکاردارم.شبم دوباره شبکارمدهنت سرویس

  18. تا تو باشی دفعه ی بعد 100 بدی ;-)نشسته ایراد الکی میگیره بچه پررو.برو به کارت برس جغد شب کار…

  19. ممنون با مرام.ممنوع:کون فرچه ای چیکارت کنم که بلند نمیشه؟؟یکی دوتا جوشکار خبر کن دار بست و این چیزا هم سفارش بده برات بلندش میکنن.مردم برج پیزا یا همون پیتزا رو یا همون کش لقمه رو شق کردن تو توی بلند کردن یه کیر موندی؟؟ ;-)راستی عروسی که رفتی؟؟معمولا وقتی عروس و داماد توی جشن گرم باشن و عین مجسمه یه جا نشینن عروسیشون گرم تره.میفهمی که چی میگم؟اینم یه بهانه است واسه دور هم بودن وگرنه با نوشتن داستان نه به من پول میدن نه ماشین میدن حتی دریغ از یه گرم طلا :(پس صرفا یه سرگرمیه و فکر نمیکنم مشکل خاصی داشته باشه بچه ها جواب کامنتشون رو بگیرن.

  20. ممنون:والا من که مثل تو سعادت آشنایی با کیر آرنولد رو نداشتم ببینم درازه کلفته درد میکنه یا نمیکنه ولی خب وقتی تو میگی درازه من غلط بکنم بگم حرفت دروغه ;-)من فقط باهات شوخی کردم گل پسر.الی خانوم مثل این که شد…خب خدا رو شکر…از من میشنوین یه سجده ی شکر هم بجا بیارین.ممنون از کامنتتون.

  21. سلام پژمان خسته نباشی میبینم که هر روز داری بیشتر پیشرفت میکنی و داستانهاتو زیباتر مینویسی با اینکه صحنه ی سکسیش زاد بدرد پاستیل خورهای عزیز نمیخوره اما کلیت داستانت قشنگ بود و زیاد نبودن صحنه های سکسیش بچشم من نیومدبرای اولین بار در اینجور سکسهای خشن واقعا حق رو به تو دادم و از اینکه همجنسم بود این دختره احساس خجالت کردم چون میدونم که اینجور دخترا متاسفانه وجود دارن که عشق و محبت رو فدای سکس و پول و و و … میکننو این هنر تو رو نشون میده که شخصیت پردازیت به حدی خوب بوده و خوانندتو به عمق داستان برد که تونست اون حسی رو میخواستی بهش بدی افرین خسته نباشی بازم بنویس و ما رو از خوندن داستانهای مسخره نجات بــــــــــــــــــــــده لـــــــــــــــــــــــــــــــــــــطـــــــــــــــــــــــــــفا

  22. داستانت بد نبود… اما خيانت براي همه دردناكه اي بابا داش كفتار ميايم اينجا بدبختيامون رو فراموش كنيم تو كه اينجاهم درست كذاشتيش جلو جشمون و مارو ياد خاطرات تلخمون انداختي كه…

  23. راستی نمره هم بهت دادم اما نمیگم چون با توجه به تعریفم از داستانت باید بفهمی چند دادمپاینده باشی

  24. داستان قشنگ بود پيري.ولي اگه به اينم مثل داستان قبليت گند بزني بلايي به سرت ميارم كه ديگه ننويسي.اين حرفمو جدي گفتم تا حساب كار دستت بياد.پژمان رفاقتمونو مي زارم كنار تمام رفيقامو جمع ميكنم تا…اينا را گفتم تا با عجله ننويسي سالي يه قسمتم نوشتي نوشتي ولي بخواي داستان و خراب كني قيد همه چيو كه آدمين بهم داده رو مي زنم تا…پس حواستو جمع كن

  25. با اینکه علاقه ای به شیوه نگارشی مجلات خانواده ندارم ولی داستانت کلا بد نبود. قبول میکنی که اصلاً سکسی نبود؟ فقط جون کفتار و هر چی جونور دیگه تو جنگل میشناسی سعی نکن بقبولونی واقعیت داشته. اگه هندی بودیم شاید راحت تر می تونستیم با این قضیه کنار بیایم ولی …در عین حال تلاشت برای ایجاد یک کاراکتر چندگانه (گاهی لر میشی، یه موقع پشت کنکوری میشی، بعضاً مثل یک پدربزرگ رو منبر می ری و …) قابل ستایشه ولی تیزهوشی یک عده قلیل رو دست کم نگیر!!

  26. بهت نمره صد دادم_نكاتي كه تو داستان قبليت بهت گفتم و اجرا نكردي تو اين داستان به چشم اومد كه باعث خوش حاليه.موفق باشي رفيق

  27. چو بدیدم نرود زخم شکستم از یادهر چه بودم ز جهان جمله بدادم بر بادپیر این گونه مرا دیدو چنین گفت ز منفکر معقول نباشد بدویدن پی بادکفتار بهت صد میدم چون همیشه میگن …هر چه از دل برآید،بر دل نشیندموفق باشی

  28. مثل همیشه شیوه ی نگارشت رو دوست داشتم. با کلمات خوب بازی میکنی و واژه هارو خوب کنار هم میچینی ولی داستان رو خوب در نمیاری. گفتی 17 سالته بنابراین زیبا باید همسن خودت یا کمی کوچیکتر باشه. خب واسه یه دختر این سنی این جور رفتارها یه مقدار وقیحانه ست. کاش سن و سالت رو بالاتر میبردی و دلیل اشناییتون رو مثلا توی دانشگاه. نوشتی که توی تمام دوران دوستیتون به فکر سکس نبودین که کاملا درک میکنم چون برای منهم پیش اومده کسی رو اینقدر دوست داشته باشم که هیچ حس شهوتناکی نسبت بهش نداشته باشم ولی نمیتونم حس کنم وقتی خواستی ازش انتقام بگیری چرا به این راحتی بهت پا داد؟! حتی تعجب نکرد! و با اینکه خودش گفته بود یه حسی مثل خودت بهت داره و نمیخواسته عشقتون به گناه امیخته بشه. با اینحال کار به مراتب بدتری رو انجام دادو بهت خیانت کرد. حتی فکرش میتونه ادم رو دیوونه کنه اما با نحوه ی انتقام گرفتنت حال نکردم چون با کسی که همچین کاری میکنه کون کردن کمترین تقاصیه که میتونه پس بده. البته بازگشتت برای جلب اعتمادت رو کاملا میپسندم ولی این انتقامه بهم نچسبید.داستانت خاطره ای از گذشته م رو برام زنده کرد ولی من هیچوقت به کاری که تو کردی حتی فکر نکردم چون به قول دوستمون زندگی ارزشش خیلی بیشتر از کسیه که حتی گوشه ایش رو پر نمیکنه. نمیدونم شاید چون سنم بیشتر از سن شخصیت داستانت بود به فکر خودکشی نیفتادم ولی مثل تو بهش برگشتم و… البته کاری که تو انجام دادی رو انجام ندادم. بی خیال…بهت پیشنهاد میکنم اسم شخصیت اول داستانهات رو به پژمان محدود نکنی حتی اگه برات اتفاق افتاده باشه میتونی مثل پریچهر، اسمش رو چیز دیگه ای بذاری. انتظارم ازت خیلی بیشتره برای همین نمره ی زیادی بهت نمیدم چون مطمئنم در اینده خیلی بهتر مینویسی…

  29. ممنوع:مخاطب اون قسمت الی بود نه تو …ندا خانوم:به هر حال از کامنتی که دادین متشکرم.سپیده خانوم:تا جایی که بتونم در خدمتتون هستم و امیدوارم بتونم اکثر کاربر هارو راضی کنم. نگفتم همه چون برآورده کردن انتظارات همه غیر ممکن نیست ولی کار سختیه.Ava sexxy:یکی از تلخ ترین خاطراتم بود و سعی کردم به تصویر بکشونمش…خوشحالم که قلمم تاثیر داشه ولی یه خورده هم ناراحتم…متاسفم اگه نوشته هام کسی رو ناراحت میکنه یا اینکه کرده.پاسور:سروری داداش…چشم قول میدم این بار آب بندی نکنم.فقط تو اون فحش هاتو غلاف کن ;-)Mustufi:آره قبول میکنم بدرد جماعت پاستیل خور نمیخورد.هر چند اول داستان خواستم بنویسم اگه دنبال سکس زیاد هستین همین الان داستان رو ببندید ولی این کارم توهین به خواننده بود.دوستت عزیز خیلی چیزا توی این دنیا هست که شاید درکش برای تو سخت باشه…علاقه ای ندارم که اسرار کنم واقعیه.به هر حال قصدم نوشتن سر گذشتم بوده.در ضمن توی این سایت هر کسی میتونی باشی.هم میتونی کارگر شهرداری باشی هم میتونی رهبر باشی.زیاد به دونسته هات توی این سایت اعتماد نکن رفیقه باهوش و خوش فکر…خاله سوسکه:کسی که بر لب من جان خنده میبخشیدچگونه می طلبد خون بها ز چشمانمبه حیرتم که در این شعله های دامن گیربه حال خویش و یا عشق،دل بسوزانمقمار عشق همیشه دو چهره دارد و منطریق خواندن دست حریف میدانمو لیک با همه لیلاجی ام به بازی اوچنان به باخت نشستم که سخت حیرانم

  30. سیلور جان من که گفتم واقعیه اونوقت بیام سنمون رو بیشتر کنم و دروغ به خوردتون بدم؟؟نمیشد که عزیز من.اولا که روزی اومد خونمون تقریبا هفده سال و نیم سن داشتم.توی هفده سالگی تصادف کردم…4 ماه خوب شدم و یه ماه و نیم دو ماه از رابطه ی مجدد باهاش میگذشت که اومد خونه.خب من بعد از اینکه یه خوب شدم و یه ماه و نیم باهاش بودم و توی داستان هم ذکر شده همه کاری میکردم که وابسته بشه و بهم بیشتر علاقه مند بشه …مگه اون میدونست وقتی کردمش میخوام ولش کنم که بخواد راحت پا بده یا نده یا اینکه تن به انتقام بده یا نده؟در ضمن فکر کنم کاملا واضح بود که حرفاش یه مشت چرند بوده یعنی عشق و این حرفا همش کشک…میفهمی؟قربون چشای شهلات برم اگه دوسم داشت و برای عشقمون به گفته ی خودش حرمت قایل بود نمیرفت با سامان یا این که نمیرفت با پسر عموش.اوووفدر مورد اسم شخصیت داستانمبقول تکاور مثل فیلم های جیمز باندهاسم شخصیت یکیه ولی محتوا فرق داره ;-)راستی داداش به عنوان یه داداش کوچیکتر و البته شاید هم بزرگتر…هیچی تو این دنیای کثیف وقیحانه نیست.این مساله بستگی به شخصیت آدما داره.یکی از دیدن خون دماغ شدن یه نفر غش میکنه یکی مثل عبد المالک ریگی 10 تا آدمو ردیف میکرد و با کارد گردنشونو میبرید و سرشونو میذاشت رو سینشون.میبینی؟هر دو انسانن ولی ضمیر و سرشتشون متفاوته.

  31. پژمانفعلا غلافه وگرنه تلافي صفحه 20رو در مي آوردم_فعلا برو آدمين رو دعا كن.پژمان بر خلاف همه كه از انتقام بدشون اومد من خوشم اومد_بهترين كار رو كردي_سرگذشتت يه جورايي مثل منه كه وقتي داستانمو واست فرستادم مي فهمي

  32. تا حالا به داستانا نظر ندادم.ولی به این یکی باید بدم.خیلی عالی بود.آگاهمون کردی که هنوز دخترای خراب زیادن.دمتون گرم.

  33. داستان زیبایی بود بعد از 10 داستان بیخود یه داستان قشنگ باز اومد .قشنگ بود ادامه اش بده .نمره ام صد دادم

  34. پاسورآخ جوون یعنی فعلا هیچی نمیتونی بگی دیگه؟برو بپه پرروداستان قبل رفتی هر چی آدم بود و جمع کردی ریختی رو سرم میخواستی تلافیشو در نیارم ؟ ;-)میرم به ادمین میگم هافقط نبینم دس به شمشیر بردی که سه سوته آمارتو میدم.علیرضا خان و همینطور ایکس ری عزیزممنون از اینکه به انگشتاتون زحمت دادین و کامنت نوشتین.

  35. كاري نكن قيد امكاناتمو بزنم و فحش كشت كنما!نترس بچه ها رو صدا مي كنم تا بيان

  36. با سلام به همه.پژمان جان داستانات خیلی طولانیه.منم که گشاد.ولی تز نظرات بچه ها معلومه که بازم گل کاشتی.خسته نباشی.اگه تونستی یه داستان کوتاه هم سفارشی واسه من بنویس دادا.

  37. خوب بودنسبت ب داستان های قلبیت زیبا تر بودچ دلیل مسخره ای برای خیانتش اوردخیانت ادمو پیر میکنه حتی تو 17 سالگی90 گرفتی بازم ادامه بده

  38. هه كاري نكن برم به آدمين كامنتايي كه فحش دادي رو گزارش كنما!مي رم ومپاير و تارزان رو ميارما!تارزانو مي شناسي ديگه?

  39. pejhman aziz dastanet hesabi mano yade khodam andakht albate na inke man shakhsiyate zibaro dashte basham,man dastane ajibi daram k kheyli to in fkr hastam k romanesh konam chon ba dastana va romanae k khondam fargh mikone ama chon payanesho nemidunam felan az neveshtan dast keshidam.zamani k pejhman hamrah ba gerye sex mikard ye boghze ajibi to galum bud vaghan sex kardanam dele khosh mikhad.kash enteghame badtari migerefti va inke hich vaght pejhmane to dastan zibaro nabakhshe ye jomleye ghashangi shenidam k mge:parandei k male u nist age 100ta ghafasam barash besazi bazam mire.man fk mikonam age kami ham mese dastane ghabli tanz varedesh koni behtare chon javanaye irani mashala hamintori afsordehastan.azvaghti k sarf kardi mamnonam movafagh bashi.

  40. pejhman aziz dastanet hesabi mano yade khodam andakht albate na inke man shakhsiyate zibaro dashte basham,man dastane ajibi daram k kheyli to in fkr hastam k romanesh konam chon ba dastana va romanae k khondam fargh mikone ama chon payanesho nemidunam felan az neveshtan dast keshidam.zamani k pejhman hamrah ba gerye sex mikard ye boghze ajibi to galum bud vaghan sex kardanam dele khosh mikhad.kash enteghame badtari migerefti va inke hich vaght pejhmane to dastan zibaro nabakhshe ye jomleye ghashangi shenidam k mge:parandei k male u nist age 100ta ghafasam barash besazi bazam mire.man fk mikonam age kami ham mese dastane ghabli tanz varedesh koni behtare chon javonaye irani mashala hamintori afsordehastan.azvaghti k sarf kardi mamnonam movafagh bashi.

  41. هادی جون یه بار بخون قول میدم دست خالی نری ;-)آخه قربون چشمای وزقیت برم من داستانای کوتاه معمولا سر و ته ندارن.تا آخر عمرت میخوای چرت و پرت بخونی؟معمولا دوستانی هم که داستاناشون خوبه و جز بهترین ها هستن یه نموره طولانی مینویسن پس یه خورده همت کن عزیز من.تلاش مضاعفکار مضاعفدر آمد مضاعف ;-)Black-girlنمیدونم شاید واقعا مسخره بودشاید فقط میخواست یه چیزی گفته باشهبه هر حال توی اون وضیعت و جلوی من وقتی میخواست حرف بزنه قطعا دنبال یه توجیح میگشته چیزی بهتر از اون دلیل رو پیدا نکرده.پاسور الهی جز جیگر بگیریتورو جون هر کی دوست داری منو با اون تارزان و ومپایر در نندازحوصله آپارتمان ومپاید و قطار تارزان رو ندارم.بنده ازت معذرت میخوام 😉

  42. پیروز کسی بود که بشکستپیروز نشد هر آنکه نشکستآنقدر شکست میخورم که راه شکست دادن را بیاموزم…پس خودکشی راه حل هیچ چیز نیستولی به هر حال کفتار عزیز…پشت سر نیست فضایی زندهپشت سر باد نمی آیدپشت سر مرغ نمی خواندپشت سر خستگی تاریخ است

  43. کفتار پیر حال کردم با داستانت دمت گرم داش در ضمن نمره من از صد به بالاست. :davie: :davie: :davie:

  44. Nilo00ooof گرامی…حقیقتش میخواستم ریتم داستان بهم نخوره وگرنه پسر عموی من یه شخصیته واقعی و زنده است.ترجیح دادم وارد نکنم چون سهم چندانی نداشت و فقط بخش های طنز رو ساپورت میکرد.میخواستم چند فضایی نشه و یه کار متفاوت با داستان های قبلیم باشه.این داستان ادامه داره پس معلوم نیست چی پیش میاد.بهتون پیشنهاد میکنم از همین الان شروع به نوشتن رمانتون بکنید.مهم نیست آخرش چی میشه مهم اینه که شما توی زمان حال زندگی میکنید و شاید فردایی نباشه.شاید بعدا حوصله ی نوشتن رو نداشتید پس الان که بهش فکر میکنید برای انجامش اقدام کنید.موفق باشید و سر بلند.

  45. پژمان داستانت مثل همیشه زیبا بود و غمگینمن لذت بردم گرچه میدونم خودت خیلی اذیت شدی وقتی مینوشتیبهت 100 میدم و منتظر قسمت بدی هستم(اونقدر دپرس شدم حوصله ندارم نقد کنم هر چی بود حرف دلت بود که به دل نشست)بازم بنویس…

  46. خاله سوسکه میدونی یاد چی افتادم؟تازه رفته بودم دوم دبیرستان…زنگ ورزش همیشه در میرفتیم یا اینکه واسه ساعت بعد میخوندیم ولی همیشه چند دست شطرنج تو برنامه ام بود.حالا این وسط یه پسری تو کلاسمون بود که شطرنجش عالی بود.یعنی همه رو میزد حتی توی مسابقات هم مقام آورد…منم که اولش شطرنج بلد نبودم ولی اونقدر از اول سال به این گیر دادم و هی بهش باختم تا اینکه آخر سال تونستم ازش مساوی بگیرم… :)تو کف بردنش موندم ولی دیگه مثل قبل بهش نمیباختم حتی اگه شکستم میداد با هزار زحمت و جون کندن بود.آدم باید از شکست هاش درس بگیره.راستی…فسانه گشت و کهن شد حدیث اسکندرسخن نو آر که نو را حلاوتی دگر است..هادی عزیز ممنون از کامنتت…ممنون ساغر خانوم.واقعا توی این شرایط نوشتن برام سخت بود.احتمالا میدونید از چی حرف میزنم.سختیه محک خوردن خاطرات یه طرف و سختیه زمان حال یه طرف.امیدوارم لذت برده باشین.

  47. آقا پژمان شما دائماًَ آنلاین هستید؟ همش داری جواب کامنتا رو میدی.پس کی به کاراتون می رسید؟ البته از این توجه و احترامی که به خواننده می گذارید واقعاًَ متشکرم.راستی توی داستانای قبلیت همیشه پرده ی دخترا رو میزدی (هانیه،سحر، نرگس و …)ولی توی این داستان (ببخشید خاطره) کاری به پرده ی دختره نداشتیا.گفتم که حواست باشه

  48. آقا پژمان شما دائماًَ آنلاین هستید؟ ببخشید که فضولی می کنم ولی آخه همش داری جواب کامنتا رو میدی.پس کی به کاراتون می رسید؟ البته از این توجه و احترامی که به خواننده می گذارید واقعاًَ متشکرم.راستی توی داستانای قبلیت همیشه پرده ی دخترا رو میزدی (هانیه،سحر، نرگس و …)ولی توی این داستان (ببخشید خاطره) کاری به پرده ی دختره نداشتیا.گفتم که حواست باشه

  49. سنگ خارا:روزایی که داستان آپلود میکنم بله…آنلاین میمونم و جواب بچه ها رو میدم درسته خسته کننده است ولی ترجیح میدم بمونم و جواب بدم.البته این بین کارهام رو انجام میدم…نترسین کارم کارگری نیست که یه دستم به بیل باشه و یه دستم به کلنگو چون با مویایل میام آنلاین بودنم کار سختی نیست. ;-)احتیاجی به زدن پرده اش نبود.دنیای واقعی با دنیای داستان متفاوته.

  50. پژمنيف كوفتاروف ديگه نبينم پررو بازي كنيا!نيلوف اينجانب به شخصه شهادت مي دهم كه پرهام وجود داره!متاسفانه اين آقا پرهام هم مثل اين كفتار در دشت و جنگل زندگي ميكنه!

  51. یعنی خوندن داستان یه طرف،خودندن کامنتا هم یه طرف!پژمان جان خسته نباشی.ولی جدی این دیگه زندگیه واقعیت بود؟ مطمئن باشیم که دیگه اغراق نکردی و شاخ و برگ ندادی؟حالا اگه واقعا داستان زندگیت باشه:اولا که شما بگو زمان بچگی آهو از کجا آوردی؟ نکنه اسباب بازی بوده؟دوما که هفده سالگی شما تازه چیزت کف کرده! رفتی دنبال زن گرفتن؟؟؟سوما که چرا اون یارو روز اول که برات شربت آورد چادر داشت، ولی بعدا یهویی مانتویی و جنده شد؟وای پژمان اگه جات بودم ها، بجای باسن!! پردشو …خانم ها ناراحت نشن ها! ولی این جور آدما رو باید گرفت سیخ…

  52. داستانت خیلی قشنگ بود و قلمت گیرا اما درباره موضوع این نوشته میشه ساعتها بحث کرداولا اینجور آدما که خیانت میکنن به هر دلیلی چه پسر و چه دختر باید سزاشو ببینند و سزاش چیزی بدتر از طرد شدن از دوست و آشناهای دلسوز نیست اما اینکه آدم به هر دلیلی بخواد به فکر خود کشی بیفته پس معلومبه خودش و خداش اعتماد نداره و خودش رو اگرچه مقصر نباشه تنبیه کرده و ببین خدا دوست داشته که تونستی اون دختر رو توی یکسالی که شاید جز دلبستن چیز بدتری اتفاق نیفتاد مثلا بخاطرش جلوی خانوادت بایستی و غیره. و از همه مهمتر اینکه خدا دوست داشته که سزای خودکشیت فقط چهار ماه خونه نشینی و رو تخت افتادن بوده کسایی هستند که بخاطر این کار احمقانه هم زندگیشون تباه شده و هم تا عمر دارن عذاب وجدان اینکه چرا اینکار رو کردن تو وجودش میمونه و آخرش هم جلوی خدای خودت شرمنده میشی پس خدا بهت اجازه داده تا دوباره زندگی کنی و جبران بشه.اما چی بگم از این هوس کثیف سکس که بشریت همه بلاهایی که سرش میاد از سر سکس.کاش الان تو این زمون انسان ها کمی بیدار بشن و ببینند سکس چه بلایی سرشون آورده نمیدونم چند نفر با من مخالفت و یا موافقت کنند ولی اینکه کدوم دختر بهتر حرف میزنه کدوم سینهاش چه جوریه کاش بجای این به اصل موضوع می پرداختیم و کمی هم به خدا نزدیک میشدیم. خدایی که همه چیز برامون گذاشته اما ما آدمها کوریم و نمیبینیم.ای آقا ولش کن در کل داستانت قشنگ بود. خیلی گیرا بود اول خواستم سر سری بخونم اما دیدم نه داستان قابل خوندنی

  53. آقا پژمان عزیز سلامواقعاً یه خسته نباشید اساسی باید بهتون گفتشاید دوستان الان بگن این تازه وارده و اومده داره واسه شما نظر میدهاما خدارو شکر که شما یه شناختی از من دارید و میدونید که چندین سالی هست که میام توی سایت اما تازه عضو شدم(بگذریم و برسیم سرِ نظر دادن به داستانتون)پژمانِ عزیز ، داستانت واقعا زیبا بود داداش ، از 100 نمره 100 هم بهت بدیم باز کمه ، واقعاً از نوع ِ نگارشت خوشم اومد دادابازم یه خسته نباشید به خودت میگم هم یه خسته نباشید به تکاور ِ عزیز که زحمت اِدیت این داستانِ زیبا رو کشیده .داستان های قبلیت هم که زیبا بود داداش ، این داستان هم همینطور ، پس منتظر داستانای بعدیت هم هستیم .پژمان جان ، این رو باید به خیلی ها گفت و اِی کاش که درک کنن معنیش رو : اين جهان كوه است و فِعل ما ندا ، سوی ما آيد نداها را صدا .بهترین هارو برات آرزو دارم عزیز ، انشاالله که همیشه توی زندگیت موفق باشی و از این جمله داستان ها هرگز نه واسه شما نه واسه هیچ دوست دیگه ای پیش نیاد و تکرار نشه ، اما حیف توی این دنیا …بازم بهت آفرین و خسته نباشید میگم پژمانِ گــُـل :X

  54. سلام دوستان!بالاخره امروز به عشق داداش پژمان عضو شدمخيلي وقته اينجا ميامو خيلي از بچه هارو ميشناسمو به 3 نفر ارادت خاصي دارمپژمان،تکاورجون،محسنخسته نباشيد!و اما داستان:از قلمت خوشم مياد،خيلي با داستانت حال كردمو اصلا نفهمیدم كي تموم شدولي حداقل بايد ميزدي دنشو سرويس ميكردي!بهرحال بعد از چند قرن يه داستان بدرد بخور اينجا ديديمواقعا خسته نباشيو احساس ميكنم اگه زيره 100 بهت بدم نامردیه!موفق باشي داداش!

  55. پاسور جان نه خداییش تو بگو من چیکار کنم؟آخه یه جنده، چیش از یه دختری که همزمان با دونفره کمتره؟ فقط یه پرده؟؟خب خونه‌ی ماهم پرده نداره! پس لابد خونه‌ی ما که پرده نداره جندس، ولی خونه‌ی مثلا شما که پرده داره جنده نیست!!چی دارم میگم!! فکر کنم خودمم پردمو از دست دادن! البته پرده ی دیافراگمم!!

  56. حالا اومديم اين پژمان پردشو مي زد بعدش بايد مي رفت با يه جنده زندگي كنه!بهترين كارو كرد داش من.اين پژمان گور به گور شده از صبح منو الاف خودش كرده,بايد برم تارزان و بيارم.باز حسه شاعري تكاور گل كرد.دمت گرم تكاوربرم يه شعر از ايرج در وصف پژمان پيدا كنم و بزارم!

  57. پاسور…نه بابا پررو بازی چیهبنده جلوی جنابعالی همچین مظلوم و دست به سینه وایسادم که فکر کنم دل سنگ با دیدنم به رحم میاد چه برسه به دل تو که یه تیکه گوشته اونم از نوع فاسدش ;-)…دانیال نظر تو کدوم بود؟؟اصلا نفهمیدم چی چیه یا کی کیه ولی در کل دم تو هم گرم….niloo0Ooofبا اجازه ی بزرگترا و همسایه های بالایی پایینی سمت راستی و سمت چپی و همینطور کاربرای سایت بععععععله….طاها جان شاخ و برگ که ندادم هیچ یه جاهایی رو هم با اجازت حرص کردم مثل شخصیت پسر عموم.در مورد اون آهو…نه عزیزم اسباب بازیم نبوده ولی حیوون خونگیم بود که متاسفانه گم و گور شد.یکی گربه داره یکی سگ یکی…من خرگوش داشتم آهو داشتم کبوتر و بلبل و مرغ عشق و کبک و چیزای اینجوری هم با اجازه ات داشتم.در مورد نکته ی دومنمیخواستم که تو هفده سالگی بگیرمش…عشق صاعقه است ;-)در مورد نکته ی 3گفتم چادر رو دور کمرش گرفته بود (از این چادرای سفید گل گلی یه جورایی چادر نمازوالا ندیدم لابد زیرش فقط شلوار پاش بود و بعدشم فکر نمیکنی تو اون شلوغی خب زشته دیگه با شلوار و بولیز برا من شربت بیاره.طاها جون عاشق نشدی وگرنه میفهمیدی دیدن اشک کسی که دوسش داری چقدر زجر آوره.پاسور ممنون که آرومش کردی ;-)…هستی خانوم:علیک سلام…یعنی واقعا نمیدونید هزارتو چیه؟هزارتو راهرو های پیچ در پیچه که وقتی واردش شدی بیرون اومدن از توش غیر ممکن که نه ولی کار سختیه.احتمالا تا الان توی فیلم ها دیدین (اونا که فیلمای هری پاتر رو دیدن میدونن چی رو میگم)ولی همون راهروهای پیچ در پیچ شما فرضش کن. (حقیقتش نمیدونم دیگه چطوری برات توصیفش کنم ) ;-)…ممنون حامد جان…Gbigbangعزیزم تو اون حس و حال فقط یقه ی خدا رو چسپیده بودم و میگفتم چرا؟؟؟به هر حال خودم فهمیدم خودکشی کار درستی نبودهمن بجز اون چهار ماه علیل شدن خیلی چیزهای دیگه رو از دست دارم رفیق.حتی الان هم دارم تقاص پس میدمتقاص کارای احمقانه ای که بعد از اون دختر کردم.راستی ما هم خدارو هم دوس داریم هم قبولش داریم (ببخشید جمع بستم خودمو میگم)

  58. بزنید به افتخار تکاورجون اون دست قشنگ روبالاخره اومدی؟چشمامون به در خشک شدخدا شانس بده به این کفتار حسودیم شد چقدر تهویلش گرفتیراستی یکی از دوستان به پژمان سفارش کرده تکاورو ببوسخواستم بگم حتما به خوابش برو بلکه بتونه ببوسه تو روتکاور منم میرم خودمو میندازم زیر ماشین تو برام شعر بگی اینجوری نمیشه باید یه کاری بکنم دیگهحال کردم با داستان و نظرات و شعری از دیوان تکاورجون

  59. قلب من فاسده?تارزانو مي شناسي?باج دادن به يه بنده خدا رو چي?خدا لعنتت كنه پژمان كه منو از صادق هدايت انداختي امروز اين شعر در وصف اون دختره از ايرج!جنده بازیهرکس که نموده جنده بازی دا‍یم به ذکر علیل باشدسوزناک نمایدش بلاشک گر دختر جبرییل باشد (!!!)

  60. پاسور اگه این پژمان یکم گردن کلفت بود میزد پاره میکرد بعد هم میرفت دنبال زندگیه خودش. اما از اونجایی که اینجور آب ها از این پژمان خان گرم نمیشه، آره، بهترین کار رو کرد.ولی اَی که تارزان حقشه حقشه حقشه هیییی

  61. داشت پاسور قلی خان رفيقی / رفيق ِ بی ادب و بی هنریاسم ِ او بود پژمان كفتار خان / نويسنده هاي داستان زِ دَستش به اَماناز داستانها مشكل می جَست /دل ِ نويسنده را می خَستهر سَحرگه دم ِ در بر لب ِ جو / بود چون کرم ِ به گِل رفته فروبسکه بود آن پسره خیره و بد / همه از او خوششان می آمدهر چه می گفت داستان لَج می کرد / دَهَنَش را به پاسور کَج می کردهر کجا كامنت داستاني بود / به دلش هواي فحش ميكرد زودهر چه فحش می داد می گفت کَمَست /پاسورم مات که این چه شکمستنه پاسور راضی از او نه تارزان / نه معلم نه تكاور نه ساغرجانای پسر جان ِ من این قصه بخوان/ تو مشو مثل ِ علی پژمان كفتار خان

  62. رفیق نمیدونم چرا ولی از شخصیتت خوشم اومد چطوری میتونم باهات بیشتر آشنا بشم

  63. طاها پس توهم موافقي تارزان رو صدا كنم.شعر رو درياب پسر_اين تكاور منم جو زده كرد

  64. زنجانی :الان گفتی تکاورو ببوس حس کردم وسط عروسی خودمم و هی میگن دوماد عروسو ببوس یالا… ;-)البته چاکر داداش تکاورم هستم.بوس بوس تکاور….ممنون:عجله نکن میفهمی…اسم داستان رو هم توضیح دادم….جونیور:خوشحالم که میتونم احساساتم رو به خوبی منتقل کنم و دروغ چرا…وقتی میبینم نوشته هام تاثیر گذارن خوشحال میشم (همون صیغه ی آب شدن قند توی دل)…سلطان عزیز:بله من شما رو تا حدودی میشناسم و امیدوارم یکی از نویسنده های بزرگ سایت بشید …ممنون از نظرتون….از مهندس خودمون که اتفاقا گل پسرم هست تشکر میکنم ;-)ممنون مهندس….طاها جدی پرده ترکوندی ها…اووو شب دراز است و قلندر بیدارنمیخوای که از نوشتن بقیه اش منصرفم کنی؟آخه میترسم سکته کنی داداش…زندگی ما هم که پره از این پستی و بلندی های بی در و پیکر…shahdol :من مشکلی ندارم هر وقت دوست داشتین توی خصوصی بفرستیدش هر چند خیلی از دوستان از بنده صاحب نظر تر هستن.دوستانی مثل تکاور سپیده محسن سیلور و همینطور ساغر خانوم که میدونم نویسنده ی خوبیه.قطعا اگر داستانتون رو به این عزیزان نشون بدید نقد بهتری روش صورت میگیره.

  65. تکاور:داداش صفا آوردی بفرما چایی قند پهلو :)دمت گرم با شعرت حال کردمسیلور کجایی دادا فکر کنم من برج میلادو با این شعر تکاور رد کردم رسیدم به ماهواره هاالان نوک اونا نشستم ;-)..پاسور قلبه تو تازه ی تازه است ولی قلب من فاسد و گندیده استکافر همه را به کیش خود پندارد پس ناراحت نشو رفیق :(..ساغر خانوم حسودی؟خوشبختانه تکاور این قایله رو ختم به خیرش کرد با شعر قشنگش ;-)..پاسور کوفت بگیری جریان تارزانو به طاها گفتی نامرد؟لو دادی بی معرفت ؟ ;-)طاها میگی که گردن کلفتوالا ما خواستیم کونش جر بخوره که از شانس خرابمون زیبا جادار مطمین بود و چیزیش نشد.(نگی کیرت کوچیکه ها…تارزان رو ببین مزنه ی مال خودم میاد دستت 😉 )

  66. پاسور چی بگم والاکوفت بگیری الهی من همه اش فحش میدم دیگه؟تازه من که همش با زبون خوش فحش میدم و سیبلم فقط کون مبارک خودشونه نه کس دیگهیعنی فحش هام کاملا استاندارد هستن. ;-)گیر دادی به تارزان هانصفه شب میگم بیاد خفتت کنه ها..svskoochoolooو همینطور سوزناک…ممنون از کامنتتون.

  67. حداقل معشوقه هم نشدیم که یه نفر از دیدن اشکمون زجر بکشه!!پژمان یه چیزو خیلی جدی بهت میگم؛ تو سن 17 سالگی که تازه اول اوج گرفتن احساس شهوت تو پسراس، اکثرا فقط به فکر ارضا کردن خودشون و لاس زدن با دختر هستن و مهمترین چیز زندگیشون که میتونن بهش افتخار کنن و جلو دوستاشون بهش پز بدن، تعداد دوست دختراییه که در یک زمان دارن.اصلا به چیزی مثل وفاداری و عشق و علاقه فکر نمیکنن. هرچی هست شهوته! که برای خر کردن طرف اسمشو میزارن عشق. درصورتی که هر دو طرف هم از این موضوع آگاهی دارن.اما تو، تو سن 17سالگی که همه ی هم سن و سالات تمام دغدغشون سکس و تعداد دوست دختراشونه، هیچ انتظار جنسی از دوست دخترت نداری و فقط به مهر و محبتی که بینتونه اهمیت میدی و احساس شهوت رو تو خودت خفه میکنی. تازه اگر هم انتظار جنسی از دوستت داشته باشی به احترام علاقه ی پاکی که بهش داری(نمیگم عشق! چون من تو این دوران پاکترین علاقه‌ها رو هم عشق نمیدونم) این موضوع رو مطرح نمیکنی.و همه ی این ها فقط حاکی از یه چیزه؛ شعور!واقعا نشوت میده که تو اون سن به یه عقل و فهم و درک و شعور کامل رسیدی.بهت تبریک میگم.آه…خودمم تحت تاثیر حرفام قرار گرفتم!چی گفتم!؟

  68. بيخيال طاها اينجوري همه رو احساساتي ميكني.پژمان من ديگه از پا داستانت رفع زحمت كنم.بيا غار بهم سر بزن همش پاي اين داستانا ول نباش.بدرود

  69. بابا ايولا چه ميکنه اين کفتار پير جوان دل. بابا نظرها که از خود داستان بيشتر شد. ايول کفتار کارى کردى کارستون که اين شير ديگه داره حسوديش ميشه, آقا تکاور مخلصتيم. شعرتو عشق است داش ايول

  70. راستی پژمان! دِ نِ دِ دیگه!غائله تموم نشده هنوز.حالا که اینطوره تکاور باید برا منم یه شعر بگه.تکاور! واسه منم یه شعر بگو عقده ای نشم.من که اون کار رو دارم میکنم؟؟؟البته بزار واسه بعد از همگانی شدنش.

  71. lililiiiiiiiii,pas dastaneto intori tamum kardi pejhman afarin pesare khob man koja oun dokhareye cheshm vazaghi kojaaaa,ye soal chera kaftare pir???yani az eshgh pir shodi?ye chize aghayon man ghaziye tarzano nemifahmam gij shodam:-$

  72. Taha 1372 . . . . . . . . . . . . .خوب یک موضوع بده که اینجا مطرح کرده باشی تا اگه شد یه شعر بگم.

  73. مرسی پژمان جان. احسنت.لذت بردم و مثل بقیه بهت ۱۰۰دادم.خود کشی تصمیم احساسی و احمقانه ای بود که البته تو اون سن میشه گفت طبیعیه.خیلیا اگه جات بودن همین کارو میکردن. اما تو قسمت انتقام کارت خوب نبودا. خدا وکیلی کمش بود. کاش بلای بدتری سرش میاوردی دل ما هم خنک میشد.در کل افرین به تو.راستی پرهام نمک داستاناته اگه جا داشت تو داستانای بعدیت بیارش. امیدوارم دیگه تو زندگیت چنین تجربه تلخی رو نداشته باشی.موفق و پاینده(گاینده)باشی دوست من

  74. پاسور برو بست بشین تو غارت تا براش برق بکشم ;-)نترس به ادمین میگم امکانات بهت بده (حالا ایشون که همه مارو به ناکجا آباد دایورت میکنن شما جدی نگیر برق کشی رو)..طاها :شاید کمی زود پیر شدم ;-)داری شرمنده ام میکنی ها…شیر عزیز نوک برج میلاد واسه تو…ما که بخیل نیستیم…تکاور طاها خودشو جر دادشعر براش بگو ;-)..nilooooofقسمت اول داستانه و ادامه داره.سیر تکاملی خریت های پژمان.توی این یه مقوله ید طولایی دارم.جریان تارزان هم هیچی مساله ی خاصی نیست ;-)..کوروش عزیز:ممنون از کامنتت…ببخشید دیگه یه خورده دل رحمم و کلا با زن جماعت میونه ی بدی ندارم آخه با زبون بهتر میشه خر ببخشید رامشون کرد ;-)پرهام به عمد حذف شد ولی اگه جا داشت چشم میارمش

  75. استاد تکاور عزیز.افرین رفیق. کارت درسته. خدا وکیلی کون استعداد رو پاره کردی.دمت گرم. همین سبکت رو تو همه کامنتات نگهدار خیلی عالیه.شما هم موفق و پاینده(گاینده)باشی دوست من

  76. پژمان علاوه بر داستان ها و نقدای عالیت،این که به خواننده هات احترام میزاری و جواب کامنت هارو میدی واقعا جای تقدیر داره.مرسی. کاش دوستان دیگه هم یاد بگیرن

  77. کوروش جان مطمین باش همه دوستان بالای سر داستانشون هستنمنتها گاهی اوقات بصورت یه عامل نفوذی وارد میشن و توی سیل عظیم فحش ها از داستان تعریف میکنن.اگه داستان خوب باشه معمولا خودشون رو نشون میدن 🙂

  78. سلام داداش مثل همیشه زیبا و روون نوشته شده بود ولی میخوام یکم ایراد بگیرم چون بالاخره نمیشه که همش تعریف وتمجید باشه:اول اینکه ابتدای داستان رو خیلی ادبی و سنگین شروع کردی که این حس رو به خواننده منتقل کرد که با داره سرگذشت یه ادم سرد وگرم چشیده با سنی بالاتر 40 سال رو میخونه و به نظرم برای فکر به عشق وعاشقی یه خورده سن 17 سالگی کم باشه ولی شاید برای اینکه قداست عشق اول رو به تصویر بکشی اینطور نوشتی .البته مطمینا ذهنیتی که الان نسبت به عشق داری با اون مقطع زمانی تفاوت زیادی داره واحتمالا دیدت نسبت به عشق رو با عیاری که در حال حاظر داری سنجیدی , اقدام به خودکشی تو اون سن که شاید ادم از کنار خیلی از مشکلات راحتتر رد بشه یکم حماقته ,البته ببخشید که اینو میگم چون زندگی خیلی بیشتر از این چیزها ارزش داره . دیروز یه اتفاقی واسم افتاد که مرگ رو از نزدیک لمس کردم ( طاها جون در جریان هست ) وتازه اونجا فهمیدم که زندگی چقدر دوست داشتنیه .پس واقعا اینکه ادم با دست خودش بخواد اونو از بین ببره از عقل به دوره , ولی با تمام اینها مجازاتی که واسه دختره در نظر گرفتی خیلی کم بود چون اون نه تنها از هم اغوشی با تو ناراحت نشده بلکه شاید لذت هم برده باشه ( همون حسی که اخر سکس دیدی که نفهمیدی از درده یا از رخوت ارضا شدن ) چرا که اون با وجود اونهمه احساسی که تو به پاش ریختی بازهم برای شهوت خودشو در اختیار سامان گذاشت .اما بقول یاور همیشه مومن بدون که خدا خیلی دوستت داشته که هم دست زیبا رو برات رو کرد وهم فرصت یه شروع دوباره رو بهت داد.امبدوارم از حرفام دلگیر نشی , چون میدونم که جنبه انتقاد رو داری در ضمن به داستانت 100 دادم چون واقعا لیاقتشو داره

  79. مملی عزیز:اتفاقا وقتی ازم انتقاد میشه و اشکالاتم رو میفهمم خوشحال تر میشم…مقدمه ی داستان سنگین بود چرا؟؟

  80. بابا ايول ببين چه ميکنه اين کفتار, ديگه نظرات از خودداستان بيشتر شده ديگه شيرجوان غران. داره حسوديش ميشه, تکاور. ايول دارى داش

  81. خوب بودهمون نظری که زیر داستان روزی روزگاری گذاشتم!همچنان فقط خوب بودشخصیت خودت برای دوستان جذاب تر از کیفیت داستاننگاه من به داستانت با نگاه بقیه دوستان فرق دارهبعضیا مو رو میبینن بعضیا پیچش موما صاحب موهرچند حدس میزنم کچل باشیامیدوارم باز جبهه نگیریباز میگم داستانت ارزش خوندن داره ولی کاش مجبور نبودی سکسی بنویسی یعنی کاش میشد فضای کلی داستان رو یه حالت سکسی بهش بدی یعنی در تمام داستان بوی شهوت استشمام بشه ولی صحنه ی سکسی رو به صورت دقیق توصیف نکنی چون اصلأ اینکاره نیستی و قسمت سکسی داستانات مثل یک خال گوشتیه قهوه ای وسط یه صورت زیباست!راستی اینجا که خدارو شکر مخاطبت زیاده نویسنده ی خوبی هم هستی ممیزی هم که وجود نداره!بیا میون داستانت به مشکلات اجتماعی،فرهنکی جامعه بپرداز،مثلأ سه درصد جمعیت کتابخونممنون

  82. سلامي ميكنم بر مرد مردانبه تو كفتار پير آقاي پژماننميدونم چرا وقتي كه بندهمي بينم داستان تو بلندهبسي مست و ملنگ و شاد ميشمز اندوه و ز غم آزاد ميشمز بسكه گشته آپ سكس محارمبرام قرص مسكن كرده لازملز و گي و تجاوز هست بسيارگهي گاييده دكتر كون بيمار!خلاصه حوصله سر رفته اكنونچو بينم قصه ات گويم كه اوخ جون!پريچهر و درك ميرزا و پژمان٣تا قصه نويس خوب اينجاناگر اين دوستان اينجا نباشندشود اين سايت سكسي غرق در گند!جماعت منتظر تا آپ گرددچه چشماني كه هي بي خواب گرددچو داستاني شما اينجا گذاريدچه بسيار از طرفداران كه داريدچنان بازديد كننده ميره بالا براي چش(چش=چشم) نخوردن گو ماشالا!و اكنون نوبت كفتار پير استكه در قصه نويسي شير شير استدعايت ميكنم پاينده باشيز شادي وسرور آكنده باشي

  83. سلام کفتار جانمیدونم از دستم ناراحتید همونجور که گفتم گذشته ها گذشته و میخوام آرمین الونی جدید باشم +++ معذرت از کارهای گذشتم )اما راجع به داستاناولش دیدم طولانیه اومدم پایین نظرارو بخونم دیدم نوشته پژمانه که نشتم خوندمو یه ذره اشکمم در اومدمیدونم وقتی بعد سکست موهاشو بو میکردی یه خنده تلخ اومد رو لبت و افکاری که به دنیا می ارزه اومد توی ذهنت مثل آزادی از زندانمن پیشنهاد میکنم دنبال یه کس دیگه باش و سعی کن یه فرد برای خودت گیر بیاری ( همه ادم ها یه جور نیستن )کسایی هستن که بعد خیانت دیدن میرن خانم باز و جنده و… میشن که چی؟؟؟؟بسپار به چپت دادابیچاره پسر عموی کسخولش /باید میرفتی پتش رو میریختی رو آب ( البته حتما به اون هم داده بوده و …)دیدی من یه کار مفید تو سایت انجام دادم اون روزا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟صنعت شعر رو آوردم توی این سایت که روز به روز در حال پیشرفته ( خداروشکر )هر روز هم شاعرانی زیبا میان شعر میگنو من هم خوشی میزنه پس کلم مثل گرز رستم دستان////////////20 بار خوندمش و دیگه شدم عاشق این داستانتکاور هم خوب ادیت کرده بود چون هیچ نقصی نداشت داستاننثرت عالی بودددوستان اگر طرفدار این داستان و پژمان هستید به این داستان 100 بدید تا بره جزو برترین ها و داستان بعدیش بدون نوبت بیاد تو سایتخدا حافظ

  84. پاسور بر اعصاب خودت مسلط باش داداش ;-)..رامونای عزیزاحتیاجی به جبهه گیری نیست.اول این که به جون خودم و خودت و کل بچه های بکن تو من کچل نیستم تازه خیلی هم پر پشته عین جنگل آمازون.در مورد اون صحنه های سکس…والا من از خدامه اون قسمت هاش رو حذف کنم ;-)اوووو چشم میرم پیش دکتر پست این خال گوشتی رو در میارم خرجشم بیست تومن بیشتر نیست.در مورد پیشنهادت هم فکر میکنم… 3% درصد جمعیت کتابخون…..پاسور نگاه زدی شیرمون رو ترسوندیبیچاره گرخید…یاور بالام جان دل به کار بده چرا همش گل قالی رو نقاشی میکنی؟؟ ;-)راستی خیلی نامردیه اونجا کم آوردیت میخوای سر داستانم خالیش کنی…حالا دیگه خود دانی (صیغه ی بر انگیخته کردن عذاب وجدان)..دادا سعید منتظرت بودم همونجوری که منتظر کامنته محسن یا همون درک میرزام…دمت گرم شعرت قافیه های قشنگی داشت (زدی خر کیفم کردی ها 😉 )..آرمین :دوست عزیز ما اینجا با کسی خصومت شخصی یا پدر کشتگی که نداریم…همونجوری که میبینی فضای پای داستان پره از شوخی های جور واجور ولی کسی به کسی توهین نکرده چون همه ی ما اینجا با هم دوستیم…حالا اگر کسی بخواد این فضای دوستانه رو بهم بزنه قطعا مشکلاتی رو در پی خواهد داشت…امیدوارم که از داستان لذت کافی رو برده باشی.در مورد پیشنهادت…داداش این قصه سر دراز داره.در مورد اون صنعت هم یه جورایی درسته…هر چند با یه سری دلخوری همراه بود ولی به هر حال گذشت.ممنون از کامنتت.

  85. ببين کفتار اين عکسو که گذاشتى مال وقتيه که کفتار حواسش جمعه که يه وقت خداى نکرده شير اون دورورا نباشه وگرنه…

  86. خوب حالا منم يه انتقاد دارم چرا يه مرد ميتونه با هر تعداد دختر يازن دوس باشه وحرفى هم نيست ولى يه دختر اگه با دو پسر باشه که اونم فقط با يکىشون سکس داشته مستحق انتقام گرفتن ميشه???

  87. ميرزاى عزيز. چند بار يه کامنتو ميزارى. پاسور کجايى حالا. ديشب من چند بار کامنتم غير عمدى تکرار شده بود اين پاسور. کارى کرد که با اين هيکل شيرى فرارکردم تو لونه روباه… آره داش…

  88. آقا محسن گل…سعی کردم خاطره ام رو به بهترین شکل بنویسم یعنی یه حالت داستانی و قابل خوندن بهش بدم.نمیشد دیگه از اون مکالمات صرف نظر کرد ;-)بابا من چیکارشون دارم بخوام فتیله پیچشون کنم؟خب یکی مثل محمد رضا درست متوجه نشده و فکر میکنه زیبا با آریا نامزد کرده در صورتی که با پسر عموش نامزد کرده بود.خب جواب یه همچین آدمیایی رو باید داد ;-)اتفاقا قبلا هم گفته بودم سعی میکنم از انتقاد بچه ها استفاده کنم البته انتقاداتی که بجا باشه.سعی میکنم کم تر بیام رو سن داداش.مخلص تو…پژمان..شیر جوان اون عکس مال وقتیه که کفتار منتظره…منتظره اینه که شیر شکار کنه و بعد هرچی کفتار هست رو جمع کنه و بریزن سر شیره آخه کفتار گروهی کار میکنه و یه حیوونه لاشخوره.در مورد اون جریان دختر و پسر…چه دختر چه پسر هیچ فرقی نداره…کار هر دوشون اشتباهه

  89. پژمان شبيه خودته!راستي عكس تارزانم مي زاشتي كنارش!محسن جان شرمنده اين همه كامنت گذاشتي كه چي بشه?يه دونه هم بزاري مي بينيم!شيرجوان برو حال كنراستي پژمان چرا تمام كاربرايي كه اسم حيوانات دارن با من دوستن???

  90. آرمين عزيزومحترم:چرا عاقل کند کارى که باز آرد پشيمانىدر هر صورت. خوش آمدى داشى?

  91. ببین پاسور جونکفتار همیشه هم مهربون و آروم نیست و به وقتش اینجوری میشه پس بیخیال تارزان …

  92. من با همه رفیقم داداش…:)من چیکار به کسی دارم آخه؟هرکی دست دوستی داد باهاش دست میدم هر کی هم نداد به تخم همون کقکفتاری که توی عکسه. 😉

  93. پژمان جان داستانت قشنگ بود ولی انتقام گیریت زیاد خوب نبودمی تونستی جور دیگه ای انتقام بگیری مثلا دست و پاشو محکم میبستی و شکنجه اش میکردی (منظورم شکنجه جنسیه ها)به هر حال داستانت عالی بود من بهت 90 میدمموفق باشی

  94. پاسور بسه دیگه…ول کن این تارزانو! زیاد بهش گیر میدی یه دفعه دیدی اومد سراغت ها!چند روزه تیکه ی خوب گیرش نیومده حسابی …ریه!!از ما گفتن بود.

  95. از تکاور عزیز بخاطر شعرزیباش ممنونممن بخوام هم جرات ندارم خودمو بندازم زیر ماشینپژمان جون مادرت این عکس نزار من از قیافه کفتار بیزارم

  96. حامد…داداش یکی این کاری که گفتی رو میکنه که مثل من دلش عین دل گنجشک نازک نباشه :(تازه اون که به من تعهدی نداشت و آزاد بود.من این کارو بخاطر بازی دادن احساساتم انجام دادم.میخواستم تخلیه بشم (از لحاظ روانی)..پاسور و طاها بس کنید این تارزان گفتنتون رو…نگاه گفتن کارد هیچوقت دسته ی خودش رو نمیبره پس توهم نزنید چون اون کاری به من نداره. ;-)..ساغر خانوم وایسا ببینم عکس چی دارم بزارم این وسط ملت بخندن.

  97. کفتار جون من عکس همون آهوی بچگی هاتو بزار قشنگ ترهاصلا عکس خودتو بزار خوشگلی ها(به چشم خواهری گفتم پررو نشی)ولی هر کی بخنده خودم حالشو میگیرم غصه نخورطاها زشته حسودی نکن اونوقت میگن خانم ها حسودناگه قرار باشه تکاور واسه همه شعر بگه که نمیشه ،من فرق میکنم (الان میترکی از حسودی)درکت میکنم واسه پژمان شعر گفت منم حال تورو داشتمتکاورجون حالا یه دو بیتی بگو براش گناه داره …

  98. نه عکس خودمو نمیزارم یه وقت دیدی بچه ها رم کردن ;-)عکس آهو رو ندارم نمیشه تخفیف بدی و عکس سگ بزارم؟

  99. ساغر حيف نيست به اين خوشكلي_دلت مياد?اخه آهو وم شد حيوون_كفتار ببر گرگ اينا خوبن

  100. vayyyy cheghadr az oun akse pesar bachehe khosham omad yani pesara to in senam enghadr ba estedadan???vali toro khoda akse kaftaro shoghal nazar mitarsam.yeki ye dastan bezare hoselam sarraftesh.yedastan cheghadr tol mikeshe up beshe???

  101. ساغر دوسه روز صبر کن، وقتی تکاور سفارشی واسم گفت اونوقت میبینم چجوری حسودیت گل میکنه.بچه ها یه سوال:الان حدود 20 دقیقست یه پشه زیر پام داره تاب میخوره! انگار بال نداره نمیتونه پرواز کنه. به نظر شما چیکارش کنم؟کمکش کنم یا راحتش کنم؟

  102. Nilooooofپسرا در کل توی همه ی سنین منبع استعدادن ;-)داستان بعد از تقریبا یک ماه آپلود میشه…دلداده ی بی دل…ممنون دوست عزیز..طاها یه شیشه ی مربا رو بردار بیار پرش الکل بریز و بعد پشه رو بنداز توشاینقد باحال میشه که نگو… 😉

  103. پاسور بدو تارزانو صدا کن این پژمان دوباره حرف بی تربیتی زد!!من میگم کمکش کنم یا راحتش کنم؟اونوقت تو میگی بندازمش تو الکل که چی؟ باحال میشه!!!عجب!!!مثل اینکه شما رگه هایی از حیوان آزاری تو وجودته ها!

  104. حیوون آزاری کجا بود؟خب مگه مرض داری الکی بکشیش؟حداقل یه تار عنکبوت پیدا کن و بندازش روی اونثواب داره بخدا

  105. ادمین جان پای داستان خودم اجازه ی تبلیغ دارم؟؟؟؟ ;-)قراره اگه خدا بخواد و مشکلی پیش نیاد با چند تا از بچه ها به رهبری طاهای عزیز یه پیج توی فیسبوک درست کنیم امیدواریم همه ی دوستانمون توی اونجا هم حضور داشته باشن و کمکمون بکنن.طاها دیدی لو دادمحالا تکاور بیا براش شعر بگو…شقایق سرخ…ممنون از کامنتتون.

  106. خیلی خوب نوشتی پژمان جون.دمت گرم. من خیلی وقته میام تو این سایت البته حقیقتا این اولین داستانی بود که از تو خوندم ولی وا قعا ایول داری .قابل توجه کس مغزاداستان سکسی این نیست که فلان دختر رو گول زدم بعد کیرم(که معمولا همه ادعا میکنن بالای 20 سانته)رو کردم تو کونش.دختر اول خیلی داد و بیداد کرد بعدش کم کمک خودشم خوشم اومد شروع کرد آه آه آه آه اووووووف…بشینید چهار قلم سواد یاد بگیرید که بتونید حداقل کلمات فارسی رو خوب یاد بگیرید…با تشکر پلیس110

  107. پاسور چقدر لطیفی تو …!گرگ.ببر…!!!طاها با من کل کل نکن و گرنه از شعر تکاور محروم میشی با یه اشارهپژمان بزار مسجد بسازن بعد کور درش بشینه …بابا بزار راه بندازیم پیج و بعد جار بزنپژمان با عکس اون بچه که عروسک دستشه خیلی حال کردم بازم از اینا بزار درضمن ادمین پارتی بازی نداره تبلیغ نکن اسپم میشی

  108. خسته نباشیمن تا به حال به داستانای کسی نمره ندادم ولی چون نمی خوام مدیونت باشم و اون دنیا سیخ داغ بکنن تو …نمیشه گفت داستانت قشنگ بود چون واقعی بود و بر گرفته از تخیلت نبوده ولی باید گفت نگارش و توصیفت عالی بود ولی خیلی بهتر هم میتونست باشه و فکر می کنم چون موقع نوشتن به یاد اون روزای ناراحت کننده می افتادی دیگه نمی تونستی که بهتر از این بنویسی.منم بهت 100 میدم حالشو ببری

  109. نیلو (ببخشید دیگه از ف صرف نظر میکنم…)چی فاش میشه؟اطلاعات سازمان سیا رو که نمیخوایم فاش کنیم :-D..پاسور تارزان گوشیش ترکیده فعلا نمیتونه بیاد. :(تازه اون که همش میزنه تو سر ما و میگه ذوق نداری مخصوصا الان که گذاشتمش بیرون گود ;-)..چشم ساغر الان برات چندتا آپلود میکنم برات..بچه ها صاحابش اومد در برین من نمیخوام برم توی زندان :)شوخی کردم من با پلیسا رفیقم.پلیس عزیز اگه دنبال داستانام میگردی توی داستان های آرشیوی پیج پیج برو عقب پیداشون میکنی.روزی روزگاری در ایرانعشق و نفرتیکی دیگه هم هست که مال دوران جاهلیت و به اصطلاح کس مغزیمهصفحه 10 باید باشه.لعنت بر خرمگس… البته با دید طنز بخونش چون طنز بود :(..ممنون دوست خوب…درسته چون خاطره بود نمیتونستم اکشنش کنم و زیاد و شاخ و برگ بهش بدم و همونجوری که گفته با یاد آوردی اون روزای تلخ و زیر و رو کردن خاطراتم شاید نتونسته باشم حق مطلب رو ادا کنم.امیدوارم در آینده لذت بیشتری ببرید.

  110. ساغر آخه آهوهم شد حيوون!اين حيووناي خوبين كه من دوستشون دارم !البته به اضافه خر و بع بعي!ديكفتار مي بينم يه دو روزيه نيستش!پس برم ومپاير رو بيارم!

  111. كفتار در بينشون عكس من نبود!كاري نكن قيد وي اي پي رو بزنم ببندمت به فحشا!مي رم بچه ها رو ميارما كوفتار.اگه راست ميگي و جرات داري عكس تارزانو بزار

  112. na rahat bash nilo lolo farghi nadare.mazuram ine k man khodam b shakhse nemiyam to pagei k dorost mikonid chon axam to fb hast bad dg ountori hame mano b cheshme ye dokhtare bad mibinan bad dostaye dg to page khodam mibinan tabloe nemidunam shayad man eshtebah mikonam ya bara man k dokhtaram bade

  113. پاسور جون این آخریه خودتی :)تورو جون پژمان بکش بیرون این تارزانوخفم کردی… ;-)فکر کن تو دهنت جا میشهبهش میگم بیاد ها..نیلو (احتمالا نیلوفر)نیلوفر خانوم چرا فکر بد؟مگه هر کسی که توی سایت سکسی میاد آدم بدیه؟اووویکیش خود منفقط بخاطر همین داستان ها و نقد فوری بچه ها میام نه چیز دیگهیعنی فقط به عشق همین دوستانه وگرنه بقیه ی مواردش رو قلم گرفتم و گذاشتمشون کنار.

  114. خوشم نیومدهی سعی کردم یکم اینورش کنم اونورش کنم بالاش کنم پایینش کنم شاید اتفاقی بیوفته اصلا …همون حرفای تکراریت خدا وکیلی جزییاتو بزار کنار کلیات داستانو نگاه کن ، عاشق میشی ، خیانت میکنه ، شکست میخوری ، انتقام میگیری ، نفر بعد …جالبیش میدونی کجاس ؟ از هرکی ک میخوای انتقام بگیری باش سکس میکنی ، از اون دختر که باش ازدواج کردی تا دختر داستان بعدت که فک کنم سحر اسمش بود تا این یکیکلا اسم سکس که بیاری یاد گیوتین میوفتمدفعات قبلم بهت گفتم ، داری یه مساله تکراری و هی تکرار میکنی ، جدا لذت نبردم ، دیگه خود دانی …من بلد نیستم بیام الکی از داستانی تعریف کنمهنوزم میگم نسبت به داستانا دیگه سایت خوبه ولی نسبت ب خودت …

  115. مندال خان ممنون از شعرت..و اما مستر نوید گل.:)میدونم که داستان های قبلیم رو با دقت خوندی و همینطورم مطمینم کامنت های پای داستان هارو هم خوندی.پای اونا یادت میاد بچه ها هی میپرسیدن واقعیه یا تخیلیه؟من چی جواب میدادم؟میگفتم یه رگه هایی از واقعیت توش وجود داره درسته؟الان این واقعیت منه و اونا یه جور شاخه های فرعی این داستان بودن.اتوبان اینه داداش اونا همه جاده باریکه ان…میفهمی که چی میگم؟اگه عمری بود به موضوعات جدید میپردازم البته بعد از تموم کردن این داستان.البته موضوعش فقط با عشق و نفرت شباهت داشت داداش…پاسور بیخیال داداشمهمون حبیب خداست.

  116. بزار اینجور بگمسوژه ای که انتخاب میکنی مثل کاندوم میمونه ، یه بار ازش استفاده میکنی ، حالا فکرشو بکن که بخوای دوباره و دوباره ازش استفاده کنی …حرفت درست اونا داستان بودن این خاطره اما اگه داستانت رو با سوژه واقعیت انتخاب کردی ، دیگه خاطرش کسل کننده میشه ، در طول داستان قشنگ حس میکردم دارم داستانا قبلیتو میخونمو لحظه به لحظشو راحت حدس میزدم ، دیگه به عنوان یه نویسنده باید بدونی که این اصلا چیز خوبی نیست ، هرچند مثل اینکه بقیه دوست داشتن ولی رک و راست من خوشم نیومدیه چیز دیگه ام هست و اونم اینه که بعضی از قسمتا داستانت رو تو کامنت ها لو میدی ، اگه دقت کنی میفهمی چی میگمبه هرحال هدف ما موفقیت شماست !

  117. جلب رضایت شما هم آرزوی ماست… ;-)چشم داداش کاندوم رو فقط یه بار ازش استفاده میکنم…فقط قسمت شباهت داشت و بقیه ی قسمت ها خبری از این موضوع تکراری نیست.راستی بعضی جاها توی کامنتا شیطنت میکنم و افسار ذهن بچه هارو این طرف و اون طرف میبرم ولی در آخرش و آپ شدن داستان سوپرایز میشن ;-)کفتارم دیگه کاریش نمیشه کرد.فعلا که شروع به نوشتن نکردم ولی امیدوارم از قسمت بعد خوشت بیاد.

  118. خسته نباشی کفتار عزیز. مشخصه که داری پیشرفت بسیار خوبی در نویسندگی میکنی و این داستانت بوضوح از داستانهای قبلیت بسیار بهتر پردازش شده بود. موفق باشی…

  119. من تا حالا داستاناتو نخونده بودم چون طولانیه و منم که شیرازیم …(لول)واقعاً قلمت تأثیر گذار بود خوشم اومد تمام احساست توی داستان بهم منتقل شد …مرسی از داستان خوبت …

  120. کفتار جان خوب بود خسته نباشی! فقط یکم موضوع داستانات شبیه به همه! منو یاد اون داستانیت انداختی که توش 2 تا پسرعمو بودن و یکیشون عاشق همکلاسیش شد و بعد اینکه فیلم دختره رو با یکی دیگه از همکلاسیاشون دید خواست انتقام بگیره! فضا سازی هات خوبن منتهی گاهی اوقات بیش از حد احساسات رو توضیح میدی که باعث میشه خواننده کلافه بشه و چند سطر و رد کنه تا ادامه رو بخونه 🙂 با این حال ممنونیم ازت دمت گرم

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید