نیما و شاهین (۳)

قسمت سوم از زبان شاهین:

چند ماه از اون روزای اول بین من و نیما گذشته بود. من، شاهین، همون پسر استریت پررو و هیکلی که فکر می‌کردم دنیا فقط مال منه و دخترای دورم، حالا یه جای عجیب تو زندگیم وایستاده بودم. اولش با نیما فقط یه بازی بود، یه حس غریزی که نمی‌دونستم از کجا اومده. اون کون خوشگلش، اون ناله‌های خفنش، یه جوری منو کشیده بود سمتش که فکرشم نمی‌کردم. ولی کم‌کم، یه چیزایی تو وجودم عوض شد.

دیگه فقط به این فکر نمی‌کردم که کی قراره بیاد خونه‌مون و خودمو بندازم روش. شبایی که تنها بودم، بهش فکر می‌کردم. به چشمای درشتش، به خنده‌ش وقتی مسخره‌بازی درمی‌آوردیم، به اون لحظه‌هایی که بعد از سکس رو تخت می‌افتاد و نفس‌نفس می‌زد. یه شب که داشتم سیگار می‌کشیدم، یهو به خودم گفتم:
_لعنت بهت… این دیگه فقط حشری بودن نیست. من دلم براش تنگ می‌شه.

اون موقع نمی‌فهمیدم این یعنی چی. من که همیشه با دخترا بودم، من که تو جمع پسرا از فتح‌الفتوحاتم تعریف می‌کردم، حالا چرا به یه پسر این‌جوری فکر می‌کنم؟ ولی هر بار که نیما رو می‌دیدم، قلبم یه جور دیگه می‌زد. اونم انگار اینو حس کرده بود، چون نگاهش عمیق‌تر شده بود، دستاش وقتی منو لمس می‌کرد یه جور لرزش داشت که قبلاً نبود.

یه روز زنگ زدم بهش. صدام یه کم نرم‌تر از همیشه بود:
_نیما… بیا خونه‌مون. دلم برات تنگ شده.
اونم با یه خنده‌ی آروم گفت:
_جدی؟ شاهین دلش تنگ شده؟
_خفه شو، بیا دیگه.

وقتی اومد، دیگه اون شاهین پررو و ارباب‌صفت نبودم. نشستم رو مبل و فقط نگاهش کردم. اومد کنارم نشست و گفت:
_چته امروز؟ چرا انقدر ساکتی؟
دستشو گرفتم و گفتم:
_نیما… یه چیزی بگم، مسخره‌م نکنی؟
_بگو دیگه.
_من… فکر کنم دیگه فقط دنبال بدنت نیستم. تو رو می‌خوام، خودتو.

یه لحظه ماتش برد. بعد با یه لبخند گفت:
_شاهین… داری می‌گی عاشقمی؟
خندیدم و سرمو انداختم پایین:
_لعنتی… آره، فکر کنم همینو دارم می‌گم.

اون شب حرف زدنمون فرق داشت. بهش گفتم که چطور این چند ماه ذهنم عوض شده، که دیگه به دخترا فکر نمی‌کنم، که وقتی اون کنارم نیست یه چیزی تو وجودم کمه. نیما فقط گوش داد و آخرش گفت:
_من از همون اول عاشقت بودم، احمق. فقط نمی‌خواستم بترسونمت.

اون لحظه دیگه نمی‌تونستم خودمو نگه دارم. دستشو کشیدم و لبامو گذاشتم رو لباش. این‌بار فرق داشت، نه فقط حشری بود، پر از حس بود. زبونم تو دهنش چرخید و اونم جوابمو داد. آروم تی شرتمو درآورد و دستشو رو سینه‌م کشید. گفت:
_دلم اینو می‌خواست، شاهین. نه فقط بدنت، خودتو.

لباساشو در آوردم و بدنشو نگاه کردم. همیشه برام جذاب بود، ولی حالا انگار یه جور دیگه می‌دیدمش. گفتم:
_بیا این‌جا، می‌خوام امشب فرق کنه.

بردمش سمت تخت و دراز کشید. رفتم روش و لبامو رو گردنش گذاشتم. آروم بوسیدمش، از سیبک گلوش تا خط شونه‌ش. ناله‌ی آرومی کرد و گفت:
_شاهین… بیشتر.

دستامو رو بدنش کشیدم، تا پایین کمرش. شلوارشو درآوردم و خودمم لخت شدم. کیرم که همیشه براش سفت بود، حالا با یه حس دیگه بهش نزدیک می‌شد. گفتم:
_می‌خوام روبه‌روت باشم، می‌خوام چشاتو ببینم.

پاهاشو باز کردم و آروم کیرمو به سوراخش نزدیک کردم. خیسش کرده بودم با دهنم، چون نمی‌خواستم درد بکشه. تو پوزیشن میسیونری بودیم، صورتش جلوی صورتم بود و چشاش تو چشام قفل شده بود. آروم فشار دادم و رفتم توش. ناله‌ش بلند شد و دستاشو دور گردنم پیچید. گفت:
_شاهین… تو بهترینی.

شروع کردم به حرکت، آروم و عمیق. هر ضربه که می‌زدم، چشاشو بیشتر می‌دیدم، پر از عشق و لذت. دستمو دور کیرش پیچیدم و با ریتم خودم حرکتش دادم. ناله‌هامون با هم قاطی شده بود و اتاق پر از صدامون بود. گفت:
_شاهین… من مال توام. همیشه بودم.
_تو هم مال منی، نیما. دیگه هیچ‌کسو نمی‌خوام.

یه لحظه پوزیشن عوض کردیم. بلندش کردم و نشوندمش رو پاهام. کیرم هنوز توش بود و حالا روبه‌رو هم بودیم، بدنامون کامل به هم چسبیده بود. دستاشو رو شونه‌م گذاشت و خودش شروع کرد بالا پایین کردن. حس داغی کونش دور کیرم دیوونه‌م می‌کرد، ولی بیشتر از اون، نگاهش بود که منو می‌برد. لبامو به لباش چسبوندم و تو همون حالت بوسیدمش. زبونامون با هم چرخید و ضربان قلبمون یکی شده بود.

گفت:
_نزدیکم… تو چی؟
_منم… بیا با هم تموم کنیم.

حرکاتش تندتر شد و منم کمرمو بیشتر فشار دادم. چند ثانیه بعد، با یه ناله‌ی بلند آبش اومد و رو شکمم ریخت. گرمیش منو دیوونه کرد و منم با یه آه عمیق توش تموم کردم. حس گرمای آبم تو کونش، با اون چشمای خمارش که بهم زل زده بود، بهترین چیزی بود که تجربه کرده بودم.

رو تخت افتادیم و نفس‌نفس می‌زدیم. سرشو گذاشت رو سینه‌م و گفت:
_باورم نمی‌شه تو همون شاهینی که می‌شناختم.
خندیدم و موهاشو نوازش کردم:
_منم باورم نمی‌شه. ولی حالا فقط تو رو می‌خوام، نیما. تو منو عاشق خودت کردی.

خندید و گفت:
_خوش اومدی به دنیای من.

اون شب فهمیدم که دیگه دختر نمیخوام. نه فقط به خاطر سکس، به خاطر این که عاشق نیما شده بودم، با همه وجودم. و این حس، از هر چیزی که قبلاً تجربه کرده بودم قشنگ‌تر بود.

نوشته: شاهین

ادامه…

بازدید 6,916

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

9 پاسخ به “نیما و شاهین (۳)”

  1. اوخ عجب متن داغ وحشری نوشتی خیلی راحت میشدتوکلمه به کلمه داستان رفت واون حس رامجسم کرد

  2. به خاطر این داستان اکانت ساختم که بیام بگم هیچ وقت فکرشو نمی‌کردم همچین داستان خوبی رو اینجا بتونم بخونم، مرسی.🙏💗

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید