نگار زیبای من

سلام به همه خوبان پسر دخترای خوب ایرانی…شهاب هستم الان۳۷سالمه.۱۸۰قد و۷۵کیلو وزنمه…شکرخدا زشت نیستم.تا بتونم به تیپ و سر وشکلم اهمیت میدم…وضع مالیم هم خوبه خونه وماشین و یک فروشگاه دارم…پدرم از قدیم صوت و تصویر میفروخت…من هم دبیرستان رو ول کردم چسبیدم به کاسبی…من هم اون اولا مث پدرم صوت و تصویری می‌فروختم… ولی وقتی رفتم خدمت برگشتم زدم توی کار کامپیوتر…توی خدمت با یک پسره رفیق شدم تقریبا بچه ننه بود…لیسانس کامپیوتر داشت خیلی خوشگل بود…عجیب…ازمن هم۴سالی بزرگتر بود…استوار وظیفه بود.چند تا سرباز زیر دستش بودن اماخیلی خیلی ترسو بود.وخیلی خوشگل تاکید می‌کنم بسیار زیبا…همش دلت میخواست بغلش کنی نگاهش کنی.بوسش کنی…لاغر و قدبلند بود.تقریبا با هم تموم کردیم.خدمت رو.هر دو هم شمالی هستیم ولی نمیگم کدوم شهر…ولی تهران زندگی می‌کنیم… من همش با خودم میگفتم این اینجور خوشگله ننه وخواهرش چقدر خوشگل هستن…ولی وقتی اولین بار رفتم خونه شون فهمیدم باباش خوشگله…مادرش هم بدنبود ها.ولی پدره از ترکهای تالش بودن چشم آبی و سفید و بور.۶۰سالش بیشتر بود اما چه جیگری بود…مرد ناب و با ادب.مادرش یکمی ترش رو بود اما پدره مث پسرش آروم بود…خواهرش وقتی اومد یک بچه ۳ساله باهاش بود عین بلور بارفتن سفید خوشگل بور…این بچه اینقدر عروسکه که میگی خدا نقاشیش کرده…پسره مخ کامپیوتر بود…ولی سرمایه نداشت باهاش کار کنه…پدر و مادر هر دو معلم بودن.پدره بازنشسته مادره آخرای خدمتش بود…خواهرش سفید رو یکمی تپل نه چاق.شایدم چون صورتش تپل بود و غبغب خوشگلی داشت من اینجور فک میکردم…ولی خیلی محجبه بود با چادر ملی بود جلوی من…خداییش من ازش خوش نیومد.مادره هم محجبه بود ولی زیاد جلوی من رعایت نمی‌کرد… چند وقتی من خونه اینها میرفتم میومدم…پسره اسمش بابک بود.من بابام یک مغازه بهم داد با سرمایه اولیه.که دیگه برای خودم کار کنم…اون موقع ۲۱سالم بود خدمت تموم شده کارت دستم…دنبال پروانه کسب بودم…گفت پسرجون۱۰۰میلیون بهت دادم با یک مغازه برای خودت اگه مرد باشی عرضه داشته باشی.خودتو میکشی بالا…سال۸۲خیلی پول بود…بابک گفت شهاب الان دوره دوره کامپیوتره بیا خدمات کامپیوتری و سخت افزار نرم افزار بزنیم…گفتم سرمایه اش هست ام تخصصی ندارم…گفت ببین من حق التدریس استخدام آموزش پرورشم برام صرف نمیکنه…برای تو کار میکنم همه چی کامپیوتر رو هم بهت یاد میدم…ولی تو بهم درصدی حقوق بده…گفتم چرا درصدی گفت چون کامپیوتر باید تخصص داشته باشی…اگه نباشه نمیتونی سیستم جمع کنی.‌و من مهندس که نمیتونم به عنوان پادو یا کارگر برای تو کارکنم.اقلا آبروداری بشه بگم…درصدی شرکت زدم…قرارداد نوشتیم.و.قرار شد از کل سود.ماهانه۱۵درصدتا۶ماه اول و۲۵درصدبشرط پیشرفت ازماه۶حقوق بگیره…همه چی وهمه جا رو بلد بود فقط سرمایه نداشت…فروشگاه شیکی زدیم و.باورتون نمیشه در عرض ۴ماه چنان پیشرفتی کردیم…خودمون شدیم یک پای بازار…مجبور به کرایه انبار شدیم…وضع بابک هم خوب شد و منشی دوتا داشتیم…من رئیس بودم و مثل خر کیف میکردم…پدرم کفش بریده بود…فک میکرد خلاف میکنم.یکروز بهش همه کارم رو توضیح دادم تعجب کرد…بابک با چندتا ارگان من جمله هنرستانها.و چندتا ارگان نظامی قرارداد نوشت وسیستم می‌دادیم باچک کارمندی وخدا تومن سود می‌کردیم… یک دختره مغازه ما زیاد میومد…خیلی ناز بود…عاشق بابک شدم تقریبا یک سالی بیشتر بود مغازه داشتیم…باهم عروسی کردن…خیلی خر پول بود دختره…در ضمن بابک داشت فوق هم میخوند…من هم اینو بگم که قراردادم با بابک۳ساله بود…این هم آخرای سال۸۳جشن عروسی گرفتن…مهمون کم بود امامختلط بود.زن ومرد خر تو الاغ.مادرش کمی خشن بود.آخه مادرش و خواهرش نگین محجبه خر مذهب بودن.ولی پدرش کاری نداشت…این هم چون خرج عروسی و همه چیش با خودش و خانواده دختره بود…خر خودشو سوار بود.عروسی قشنگی گرفت…کوچولو اما شیک…در ضمن یک داماد پخمه تپل داشتن که توی کار فروش لباس بود.پدر همون بچه کوچولو خوشگله…چندباری اومدشرکت ما با بابک که کار داشت.من میدیدمش…آروم بود.معلوم بود تو سری خوره…چند باری که من وبابک دور از چشم مادرش و خواهرش لبی تر می‌کردیم و سیگاری چاق می‌کردیم… این هم خودشو پیله می‌کرد.دست خالی هم نمیومد…البته توی ویلای بابای من بودیم.جا امن شیک استخر خصوصی خوشگل…بابام برای کوس کلک بازیهاش ساخته. مادرم روشن فکره میگه مرد رو نباید زیاد توی منگنه گذاشت اگه نه له میشه…شایدم چون کاری از دستش برنمی‌آمد.چون میدونست بابام کوس بازیش رو میکنه…خلاصه که این مشنگ خان هم که اسمش مسعود بود میومد.و میدیدم علف و گل بار میزد توی سیگار می کشید…یکی دوباری هم دیدم تریاک میکشه…ولی من وبابک اهل دود نبودیم یکی دو نخ سیگار بعد یا حین مشروب…اونم جمعه ها…یا شبای جمعه…بقیه روزها سرمون خوب شلوغ بود‌.یعنی واقعا پول پارو می‌کردیم.این بابک گفت شهاب منو زنم میخواهیم

بریم آلمان‌.دارم پول جمع میکنم بعد از گرفتن مدرک فوق برم اونجا درخواست دادم پذیرفته شده.پدر زنمم راضیه…گفتم خوش اومدی…از اون روزی که بهم گفت تا یکسال بعد که رفت.بخدا باوجوداینکه سوادم در حد دبیرستان بود…جمع کردن و بستن سیستم رو استاد شدم…البته همین الان اقلا۵تامهندس واقعی کامپیوتر برام کار میکنند خیالم راحته…ولی اون موقع ترسیدم…کارم بخوابه مجبوری یاد گرفتم…اما زندگی خودم چطوری تغییر کرد.من اصلا اهل زن و زندگی نبودم.توی کارم هم منشی هامو تحویل نمیگرفتم رو نمی‌دادم بهشون…بابام بهم گفت پسرجان جایی که نونت و در میاری آبت و اونجا در نیار.کاسب قدیمی و زرنگی بود…چم و خمش رو بهم میگفت این هم نصیحت عاقلانه ای بود…کوس دورو برم زیاد بود…رنگ و با رنگ…ماشین خوب داشتم شرکت هم داشتم…بابک هم میدونست…ولی شب عروسی بابک…کنار عروس و داماد دختری می‌رقصید به هرچی بگی قسم توی زیبایی نظیر نداشت ولی لباس مجلسی پوشیده داشت…لعنتی دامن لباسش بلند بود و چاک داشت وقتی می‌رقصید پاهاش بیرون میومد از چاک دامنش ول ساپورت پوشیده بود…عجیب قدبلند سفید خوشگل بود آرایش کمی داشت…مادرم و خواهرام تا دیدنش گفتن شهاب این دختره پریزاده یا آدمیزاده… کیه این گفتم نمیدونم.ولی مامان ببین همه دارن نگاهش می‌کنند… آقا موقع رقص منوبابک با عروس سه نفری رقصیدیم من نفری یک ساعت رولکس اصل بهشون هدیه دادم…خودم بستم دستشون…مادر بابک تو کونش عروسی بود…آروم گفتم بابک این دختره کیه اون طرف سفره عقد نشسته…گفت چرا می پرسی…گفتم میخوام عروس ننم بشه…زن بابک زد زیر خنده…گفتم زن داداش چرا میخندی کار بدی که نمی خوام بکنم…بابک خجالت کشید گفت بگو مادرت و بابات ۳شب دیگه بیان خونه ما.ابجی کوچیکه منه اصفهان درس میخونه تو تا الان ندیده بودیش…وسط رقص از خجالت خشکم زد…زودی زدم بیرون از سالن…خانوم بابک هنوز داشت می‌خندید.میخواستم اصلا از خجالت رفیقم مراسم رو ترک کنم برم خونه.بابک دنبالم اومد گفت شهاب مگه من بغیر تو رفیقی دارم اگه تو هم بری من تنها اینجا جلوی مهمونا نمیگن داماد یک ساقدوش هم نداره ضمن.کی بهتر ازتو که داماد ما بشه.کار اشتباهی نمیخوای بکنی که…گفتم داداش بخدا نمیدونستم آبجیته.گفت خودم فهمیدم اشکالی نداره…خودم بعد عروسی باهاش حرف میزنم…برگشتیم توی سالن…زن بابک عروس خانوم زرنگ بود.منو و بابک که میرقصیدیم.اونم دست نگار رو گرفت بلندش کرد برقصه…خواهر کوچولوی خودش هم بود میرقصید…پدر عروس همه ما رو شاباش کرد…مادرم بهمون نگاه می‌کرد.‌نگار دختر با حیایی بود نزدیک من نمیرقصید.همش پیش عروس و خواهرش میرقصید‌.ولی بخدا ده برابر عروس زیبا بود…پدر مادرش کنار ما بودن. مادرم خیلی زرنگ بود خب وضع مالی بابام هم خوب بود.‌بلند شد اومد به بهانه شاباش عروس دوماد.خواهر عروس و نگار رو هم شاباش کرد.ولی نگار رو بیشتر…بمن هم که رسید منو هم اندازه نگار شاباش کرد…بابام اومد وسط از بابای عروس بیشتر همه رو شاباش کرد…دیگه همه فهمیدن یک خبریه.‌.مادر پدر نگار هم خودشون تا ته قضیه رو خوندن چیه…برق توی چشماشون بود‌‌…مراسم تموم شد.دو روز بعد مراسم مادر زن سلام بابک بود.مادر زنش منو هم دعوت کرد…دخترش کوچولو بود.شاید بهم می‌خورد.اخه من که سنی نداشتم کلا۲۳سالم بود.ولی به لطف خدا پدرم و بابک وضع مالیم عالی بود…معلوم بود دلش میخواد دخترش رو بهم بده…پولدار هم بودن…کوچولو که ۱۶سالش بود.رسیده بود…سر و سینه وکون قشنگی داشت چون لباسش هم آزاد بود توی عروسی… کلا زیاد معتقد و متعصب نیستن…کنارم زیاد رقصید.ولی این نگار لعنتی خواهر بابک چنان خوشگل بود که اصلا چشمم روی همه زنها بسته بود…اونم منو نگاه می‌کرد ولی معلوم بود مثل بابک و پدرش ساکت وکم حرفه…شب دعوتی هم چند بار اومد و رفت خیلی فنچ بود.بد هم نبود ها…ولی گرفتار نگاه ناز نگار بودم…خیلی چشمای شهلا و نازی داشت…مادر خانوم بابک…کنارم نشسته بود.وقتی بابک نبود خانومش کنارم بود…گفت شهاب جان مادر…الناز که شد زن بابک…نظرت در مورد ساناز چیه.گفتم خاله ساناز کوچولویه…من۲۳سالمه…گفت نه کلاس دهمه. دوست دارم دامادم بشی.فک کنم ساناز هم دوستت داره…گفتم راستش من بهش حسی ندارم.گفت عه وا چرا؟گفتم که سن وسالش کمه…گفت فکراتو بکن…پدرش هم خیلی تورو دوستت داره.میگه این پسره توی این سن و سال خوب موفقه…بعدشم ما که بچه دیگه نداریم…خوب فکراتو بکن آینده مهمه…توی چاه نیفتی…زن زرنگی بود.میخواست من نظرمو نسبت به نگار عوض کنم.ولی خب من در یک نگاه عاشق شده بودم.خودش فهمید.بابک با خانومش الناز رفتن توی اتاقش…بیشتر سعی بر این بود که من و مادر تنها باشیم.گفت شهاب مگه ساناز من زشته.گفتم نه بخدا خیلی هم خوشگله…واقعا نازه…همون موقع ساناز قهوه آورد… چشامون بهم افتاد.گفتم ولی راستش دلم جای ديگه است…گفت خوشگلی رو بازار نمی‌برند ها.میدونم چشت نگار رو گرفته اما خوب فکر کن.نگار فقط خوشگله…

گفتم منظورتون چیه؟گفت یعنی خوب تحقیق کن…بابک برگشت رفتیم اتاقش خانومش نبود.گفتم مادر خانومت قصد داره ما رو باجناق کنه.گفت تو حقته زن خوب بگیری ساناز عالیه.دوستتم داره.گفتم کوچیکه.گفت نه خوشگلی نگاره ما چشماتو کور کرده…نگار یک تجربه تلخ داره.توی دانشگاه با پسری نامزد بود.پسره قرار بود با این باهم برن خارج اون اینو قال گذاشت رفت این هم افسردگی گرفت…چند ماه مریض بود.کم حرف بود الان هم دیگه اصلا صحبت نمیکنه…گفتم چیزی ازت بپرسم راستشو میگی؟گفت من باهات رو در بایستی ندارم…راستش میدونم میخوای چی بپرسی…اون موقع بابام بزور بردش پزشک قانونی…فهمیدیم هنوز باکره است…رابطه نداشته…اما چون خیلی عاطفی هست.دلش شکست زندگی رو باخته…الان هم بهت میگم ها…بدونی حالش چطوره…مامان بابا که بهش گفتن شهاب خواستگارته اصلا حرفی نزد…راستش پسرونه بگم به تخمش هم نبود که تو خواستگارشی…گفتم ای وای حیف این دختر…گفتم میتونم بانگار خصوصی صحبت کنم…گفت آره فردا میخواد برگرده اصفهان صبح بیا دنبالم به بهانه رسوندش به ترمینال توی این نیم‌ساعت پیشش باش بتونی ازش حرف بکشی خیلی مردی…گفتم باشه خدا بزرگه…اون شب مراسم دعوت اونا تموم شد.پدر الناز یک پژو۴۰۵مشکی هدیه داد دامادش و دخترش.اون زمان برای خودش ماشینی بود…ولی من خودم اون زمان یک پرشیا بژ داشتم…بابک تو کونش عروسی بود…صبح بهم زنگ زد.گفت من به مامانم گفتم…میدونه میخای بری دنبال نگار…گفتم ممنونم…رفتم دنبالش اما دیدم خواهرش نگین هم سوار شد.‌گفتم شما مسیرتون کجاست اول شما رو برسونم بعد نگار خانوم رو…گفت نه من اومدم با شما که تنها نباشید.گفتم اتفاقا میخام تا ترمینال تنها باشم میخام سنگها مو باهاش وا بککننمم.گفت نمیشه آقاشهاب…گفتم وسط خیابون به نظر شما ما که اولین باره هم رو می‌بینیم میخاهیم باهم چکار کنیم…زنگ زدم بابک.گفتم بابک نگفتی که نگین خواهرتم با ما میاد.گفت اه از دست اون فضول…گوشی رو دادم نگین.صداش میومد.گفت برو پایین بزار اینها تنها باشن.اخه من برادرشم به تو چی مربوطه…خیلی زرنگی مواظب زندگی خودت باش…گوشی رو پس داد بهم.با اخم پیاده شد…رسیدم سر خیابون نگه داشتم…گفتم نگار خانوم آروم گفت بله…گفتم میای جلو بشینی.‌گفت آخه.گفتم آخه نداره پشت سرم نشستی همش دلم میخاد باهت حرف بزنم از توی آینه نگاهت میکنم حواسم از رانندگیم پرت میشه.گفت باشه اومد جلو،نزدیک شرکتمون یک کافی شاپ قشنگه که ما مشتری ثابتش هستیم.زنگ زدم گفتم دوتا معجون حاضر کن الان میام.رفتیم اونجا.کنارم بود.گفتم نمیخوای چیزی از من بدونی.گفت راستش همه چی رو میدونم.گفتم نظرت چیه؟گفت فک کنم اخلاقمون بهم نمیخوره.من آرومم.هنر میخونم.تو شر و شوری درس هم دوست نداری…من آهنگ ملایم گوش میدم .تو توی ماشینا فقط آهنگهای تیز و تند و شاد گوش میدی.گفتم تمام این چیزها رو الان فهمیدی.گفت خب آره دیگه.اصلا تو که از گذشته من خبر نداری.گفتم چرا میدونم من هم کم نمیدونم.دیشب بابک برام گفت.یک آن نفس تازه کرد گفت خیلی دوستش دارم ممنونشم. از وقتی سوار شدم میخواستم بهت از رابطه ام با اون نامرد بگم ولی نمیتونستم…فقط میتونم بپرسم رابطه شما تا کجا پیش رفت.گفت راستش نمیدونم چی بگم.من اصلا نمیتونم حرف بزنم…الان هم بابک خیلی بهم اصرار کرده خیلی دوستت داره…گفته ساکت نباشم حرف بزنم…راستش من و اون رابطه عاطفی زیادی باهم داشتیم…ما اصلا رابطه دیگه ای نداشتیم…گفتم مگه میشه…دانشجو باشی دوسال رفیق و دلداده هم باشی رابطه دیگه نداشته باشی…گفت راستش من میترسیدم و خجالتی بودم…اون هم دلش…راستش نمیتونم بگم…گفتم خواهش میکنم…گفت دلش ازم سکس میخواست.ولی من نمیتونستم باهاش همچین رابطه ای داشته باشم…یعنی اصلا توی ذهنم همچین چیزی هم نبود…چندباری اصرار کرد تا اینکه ازم ناامید شد.حتی یکبار توی خونه اش راستش میخواست به زور باهام رابطه برقرار کنه.اما من گریه کردم دلش سوخت…ولم کرد…ولی رفت که رفت.دیگه برنگشت…من خیلی دلم شکست…گفتم فک نمیکنی خودت هم یک‌کم مقصر بودی.گفت میدونم…همون موقع معجون ما رسید…گفت میتونم یک بطری آب داشته باشم…گفتم حتما…ولی اول معجون بخورید…گفت میل ندارم…گفتم حالا بخاطر من یک کوچولو…گفت آخه چاق میشم.گفتم تو خوشگلی چاقتم خوشگل میشه.نترس…گفت وای خدا نکنه…من هر روز ورزش میکنم.گفتم خب من هم میکنم…گفت تو اسیر زیبایی من شدی…اما در مورد احساسات و عقاید من چیزی نمیدونی…گفتم خب بگو بدونم…گفت من اصلا به زندگی سنتی مث خواهرم اعتقاد ندارم…من کویر رو دوست دارم.گردش دوست دارم.عاشق موسیقی و نقاشی هستم.گفتم خب اینها که عالیه.من عاشق گیتار زدن دخترهام.گفت چون میدونی من گیتار میزنم میگی.گفتم بجون خودت که برام عزیزی نمیدونستم گیتار میزنی.گفتم جالبه…من هم عکسایی که با چندتا از بچه ها توی کویر گرفته بودیم نشونش دادم…گفت وای چقدر خوب…پس چندتا نکته مشترک هم داریم
گفتم پس معجون رو بخور…خندید.بقران اینقدر خوشگل بود.و هست که مست نگاهش شدم…یک لحظه ساعتش رو نگاه کرد.همون لحظه خواهر فضولش اومد توی کافی شاپ جنده تعقیبمون کرده بود…گفت خانوم مگه نگفتی ۱۱بلیط داری برای اتوبوس…به ما که میرسی لال میشی اینجا برای مردم میخندی…گفتم نگین خانوم از خنده خواهرت حسودیت میشه.گفت شما خیلی خودمونی شدی.گفتم بودم تو خبر نداشتی…مث اینکه خیلی عقده ای هستی…گفتم من از برادرش اجازه دارم…و شما هم کدخدا گری نکن…گفتم پاشو بریم برسونمت.کارت دارم…گفت خودم میرسونمش…گفتم یعنی با تاکسی دربستی میرسونیش اصفهان…گفت یعنی تو مردشی ببریش اصفهان…گفتم بهم اجازه بده اون سر دنیا هم میبرمش…ما با کسی یا علی بگیم تا آخر در خدمتش هستیم…اینکه نور چشمه…فعلا خواهرمه وقتی دلش خواست میتونه همه کس من بشه…روی نگین رو بدجوری کم کردم…رفتیم سوار شدیم.میخواست بیاد.گفتم من شما رو تا اصفهان نمیبرمت ها…آخر شهر اول اتوبان پیاده ات میکنم…در ضمن سعی کن کمتر توی زندگی دیگران دخالت کنی…حسودی هم نکن‌.حسود هرگز نیاسود…عمدا در جلو رو باز کردم و سوارش کردم‌.نگین موند توی خیابون.عمدا انداختم توی ترافیک ساعت شد۱۱گفت وای دیرم شد.گفتم نگران نباش میرسونمت…گفت ۱۱رد شد.بلیطم برای۱۱بود.سوخت شد الان باید با اتوبوس‌های تو راهی اونم عقب سوار شم.گفتم نترس نگار خانوم.میرسونمت.گفت آقا شهاب میخای دنده هوایی بزنی برسونی…اتوبوس رفت دیگه…گفتم اخمت هم قشنگه…گفت وای من چی میگم تو چی میگی.گفت میگم میرسونمت. چرا ناراحتی.گفت نکنه واقعا میخوای تا اصفهان بیایی.گفتم شک نکن…گفت نه بخدا راضی نیستم…نکن این کارو…دوره اذیت میشی…گفتم فدای سرت…خودم دلم میخواد بیشتر آشنا بشیم.اگه قسمت شد خانومم بشی.فقط ازین به بعد با هواپیما میایی و میری…یا که برات ماشین میخرم انشالله گواهینامه گرفتی خودت بیای بری.گفت گواهینامه دو ساله دارم. گفتم چی بهتر…گفتم بابک میگفت نمیتونی ازش حرف بکشی نگارمون ساکته.گفت راستش حوصله حرف زدن با خونواده رو ندارم…همش نصیحت همش فضولی…دیدی الان نگین رو خودشو ریش سفید میدونه…منو تعقیب کرده…آخه به تو چه.شوهرش از دستش فراریه…گفتم ولشون کن…دلتو آروم کن.ببین آهنگ چی دوست داری…توی کیف سی دی هست بزار گوش کنیم.بازش کرد گفت ایوالله چاووشی.گفتم بزارش…ماشینو انداختم جاده…یک کناری نگه داشتم یک‌کم تنقلات چیپس و این جور چیزا گرفتم.گفتم چی دوست داری؟گفت هیچچی.من یکم لواشک ترش گرفتم.گفت از کجا فهمیدی لواشک ترش دوست دارم.گفتم نمیدونستم برای خودم گرفتم دوست دارم برای تو چیپس گرفتم…گفت وای ببخشید.گفتم صبر کن.رفتم بیشتر گرفتم…گفتم دیدی خیلی چیزها مشترک داریم…گفت آقاشهاب.گفتم آقاشو حذف کن.فقط شهاب.گفت شهاب تو با گذشته من مشکلی نداری.گفتم که چه مشکلی بمن چه قبلا چکار کردی…مگه نمیگی دختری بیوه که نیستی…گفت نه خدا نکنه…گفتم تمومه…من هم گذشته تمیزی ندارم.همین الان اقلا بیست تا زید دارم.گفت نه بیست تا‌گفتم آره.گفت پس ازدواج چی فایده ای داره…گفتم بخدا اگه تو بله بگی…اندازه هزار تا دختر برام می ارزی…از شب عروسی خواب و خوراک ندارم.دیوونه تو شدم…گفت چون خوشگلم…گفتم آرومی خانومی نازی تکی نمیدونم چی بگم…گفت زیاده روی میکنی.گفتم نه من آدم رکی هستم.دیدی که خواهرتو چکارش کردم…گفت اون که حقش بود…همون موقع بابک زنگ زد.گفت کجایی رئیس شیری یا روباه…گفتم الاغ اونم حلقه به گوش.خندید گفت نکنه گرفتار دردونه بابای من شدی…گفتم اونم چطوری.درگیره درگیر.گفت رسوندیش.گفتم نه گفت چرا گفتم خب طول میکشه اقلا۴ساعت دیگه می‌رسیم… گفت کوسخول داری میبریش اصفهان گفتم پس چی نمیگم غلام حلقه به گوشم.گفت تو تا سر خیابون نمیری دو نخ سیگار بگیری.اونوقت داری اون رو میرسونی اصفهان.خدا شانس بده…گفتم مشنگ گوشی روی بلندگوست.تو که آبروی منو بردی…الان فک میکنه من سیگاریم. گفت خودشم تک و توک میکشه…گفتم بابا این که از خودمونه…نگار خندید.گفت نه بابا خنده خواهر مارو هم در آوردی. گفتم خیالت راحت.من فردا برمیگردم.حواست باشه…خداحافظی کردم…گفتم پس تو هم اهل دلی گفت فقط بابک میدونه…همون موقع یک نخ بیرون آوردم آتیش کردم دادم بهش…گفت خودت چی گفتم باهم می کشیم…نزدیک ناهار بود.رفتیم رستوران.مث خودم عاشق کباب بختیاری بود…بعد ناهار گفتم بشین پشت فرمون گفت نه نمیتونم توی جاده تا الان سوار نشدم.گفتم بالاخره که باید سوار شی…دیگه خیلی باهم خودمونی شدیم.غروب رسیدیم اصفهان.تند نمی‌رفتم.یعنی نمیخواستم اون روز تموم بشه…خونه اجاره ای داشت با رفیقاش.۳نفر بودن.رسوندمش اونجا.‌گفتم میتونم شماره ات رو داشته باشم.گفت آره خیلی هم خوبه…اومد گوشیش رو روشن کنه.گفت اه لعنتی باطریش خرابه تموم شده…اون موقع سونی اریکسون گوشی روز بود.نوکیا جدیداش اومده بود.‌گرون بود…شماره نوشتم روی کاغذ دادم بهش.رفیقش هم اومد دم در منو دید.بعد تشکر و تعارف ازشون خداحافظی کردم و موقع رفتن دست دراز کردم.خداحافظی کنم مکث کرد ولی بهم دست داد جلوی رفیقش…من همونجا آروم دستشو بوسیدم…رفیقش خندید…گفت شهاب شب برنگرد خسته ای.گفتم نه میرم هتلی جایی‌.نگران نباش…برگشتم توی شهر اصلا تا الان اصفهان نیومده بودم.چقدر قشنگ بود.‌شب بود.رسیدم تقریبا مرکز شهر…یک موبایل فروشی دیدم…همونجا رفتم پایین براش یک گوشی نوکیا سریN خریدم کادو کردم گذاشتم توی جعبه…یک گل رز روش گذاشتم رفتم دم در خونه…یک پسربچه رد میشد۱۲ یا۱۳ساله بود گفتم بیا…اومد.اون موقع بهش۲هزار تومن دادم…تازه دو هزاری در اومده بود…کیف کرد.گفتم در این خونه رو بزن بگو این هدیه مال نگار خانومه…منو نشون ندی ها.بدو ببینم.گفت چشم.از دور نگاه میکردم.رفیقش در رو باز کرد…پسره دادبهش و رفت…نیم ساعت نکشید دیدم گوشیم زنگ میخوره…شماره سیو شده نگار بود…برداشتم گفت چرا اینو خریدی.گفتم چون دوستت دارم.میخام همیشه بهترینها رو داشته باشی…گفت آخه.گفتم مبارکت باشه…گفتم نگار شام بامن میایی بیرون…گفت آخه من با دوستام امشب قرار داشتیم بریم دورهمی گفتم باشه.برو خوش بگذره.خداحافظی کردیم…چنددقیقه بعد زنگ زد گفت خب توهم بیا.ما چند نفریم پسر ودخترزیر سی وسه پل چندوقت یکبار جمع میشیم شعر می‌خونیم. گیتار میزنیم.تو هم بیا…گفتم من که بلد نیستم.گفت یک ساعت دیگه اینجا باش.‌گفتم باشه…لباسم خوب بود ها ولی گفتم بزار شیکترش کنم.پیش رفیقاش کلاسم بالا باشه…رفتم ست جین قشنگ خریدم همونجا هم پوشیدم.ست مشکی بود.تیشرتش خیلی قشنگ بود.فروشنده دختر بود.خیلی سلیقه داشت.تا بهش گفتم دورهمی دعوتم خیلی سریع لباسامو جور کرد…اومدم بیرون…یک ادکلن دخترکش و مست زدم و رفتم سر قرار…رفیق دیگه اش هم بود…تا رفتم بیرون در رو باز کردم.خندیدن.گفتم چیه.گفت تو که از من رسمی تر پوشیدی…گفتم یه وقت رفیقات با خودشون نگن این کیه از کدوم روستا اومده قاطی ما…گفت لباسات که قشنگ بود.گفتم اینا مگه بده.گفت نه قشنگتره مخصوصا تیشرت.گفتم چشاتون قشنگه.خلاصه که رفتیم اونجا تا۱۱شب بودیم و خواندن حرف زدن وبرنامه کویر بعدی رو چیدن.و الکی خوش بودن.همه هم جیبا خالی…۱۲نفری بودیم…من از فرصت استفاده کردم و اونجا یک بریونی اصفهان بود…خداییش گرسنه بودم…به یارو جمع رو نشون دادم.گفتم برای نیم‌ساعت دیگه صندلی خالی کن شامت که با مخلفات حاضر شد صدامون کن بیایم…گفت پسر جون اونا ادای پولدارا رو در میارن…جیباشون خالیه.الکی خوش هستن…دونگشون رو نمیدن ها…گفتم الان حساب کن نترس مهمون من هستن…گفت ایوالله بچه تهرون…برگشتم پیششون.تقریبا داشتن صحبتاشون تموم میشد که شاگرد رستورانیه اومد گفت شام حاضره سرد میشه ها…گفتن ماکه سفارش ندادیم.گفت مهمون این آقا تهرونی هستین…همه دست وهورا کشیدن…نگار گفت آخه چرا.گفت بخاطر آشنایی من وخودت…همه اومدن و بیشتر دختر بودن.فقط۴تا پسر بودیم…گفتم بچه ها هرکی هرچقدر دوست داره بخوره…یکی اسمش نرگس بود.گفت الان بگم من میخام واسه دوستم که امشب نیومده یک غذا ببرم.اون عاشق بریونی اصفهانه. گفتم نوش جونتون.پسری بود اسمش یاسین بود.گفت ولی شما خودتو معرفی نکردی…همون موقع دوست نگار گفت آقا شهاب نامزد.نگار جونه…همه دست زدن هورا کشیدن…گفتن پس شیرینی نامزدیه…گفتم نوش جونتون…خیلی از حرکت رفیقش خوشم اومد…برگشتنی…گذاشتمشون دم در خونه…ساعت۱۲بود.نزدیک عید و آخر سال۸۳بود.ماشین گرم بود.تو راه بودم.چندتا هتل رفتم یا درشون رو بسته بودن یا جا نداشتن یا به مجرد اون وقت شب اتاق نمیدادن…گفتم بگیرم توی ماشین بخوابم.باز با خودم گفتم برمیگردم هرجا خوابم گرفت همونجا میخوابم…هنوز داخل شهر بودم گوشیم زنگ خورد نگار بود.گفتم جانم.گفت شهاب کجایی.توی ماشینی صدای پخشت میاد.گفتم آره دارم برمیگردم.گفت نه تو رو خدا شبونه برنگرد خسته ای.گفتم عزیز دلم هیچ هتلی راهم ندادن.الان هنوز سر حالم.تا وقتی خوابم بگیره رانندگی میکنم.هرجا خوابم گرفت توی ماشین میخوابم…گفت نه نرو بچه ها می‌دونستن جا پیدا نمیکنی…برگرد پیش ما…طوری نیست تو توی حال بخواب ما توی اتاق.گفتم بد میشه زشته گفت نه بیا.صاحبخونه رفته خرم آباد نیست کسی نمی‌فهمه.بجنب.نری ها اگه برگردی میدونم دوستم نداری…گفتم بخدا نمیخوام شما اذیت بشین…گفت نه بیا پیش ما یک بسته هم وینستون بگیر بیار.گفتم ای به چشم…برگشتنی تنقلات و مخلفات گرفتم چیپس و پفک لواشک و سیگار دلستر و…آت آشغال های مورد علاقه همه جوونا…دست پر رفتم اونجا،خیلی خوشحال شدن.یکی شون اسمش معصومه بود،گفت نگار امشب از سایه سر تو یک دل سیر چرت وپرت خوردیم…چندوقتی بودفقط غذای دانشگاه رو میخوردیم هوس بریز بپاش داشتیم قسمت نبود.ولی عالی شد ها…خونه کوچیکی بود.تکخواب حموم دستشویی یکی بود…یک آشپزخونه کوچولو داشت…نشستیم چایی خوردن وتخمه شکوندن.یک تی وی ۱۴اینچ قدیمی داشتن.با یک رادیو وبخاری قدیمی.
ساده ساده زندگی میکردن.خودشون میگفتن۳سال بیشتره باهم همینجوری زندگی می‌کنند.سال دیگه سال آخرشون بود.فهمیدم هم سن هستیم.نگار ازم یک سال کوچکتر بود…همشون خوشگل و خانوم بودن…همه لباسشون پوشیده بود.اروم حرف میزدن.یکیشون نامزد داشت.شهرستانی بودن.روسری سرشون بوده ولی آویزون روی شونه ها بود…سخت نمی‌گرفتند… چقدر بینشون بودن لذت داشت…سیگار روشن کردم نفر یکی دادم بهشون.لواشک خونگی بود با چاقوی خودم بریدم براشون.دیدم چپ چپ نگاه می‌کنند.گفتم چیه بابا مردیم دیگه باید توی جیبمون یک چی باشه یانه؟جاده است و پر آدم نامرد…خندیدن.ساعت۲بود همه فرداش کلاس داشتن.عذر خواهي کردن و یک پتو بالش بهم دادن رفتن گرفتن توی اتاق خوابیدن.من آروم رفتم دستشویی خنده دار بود.داخل سطل زباله حمومشون پر نوار بهداشتی بود…شورت و کرستشون آویزون دوش و دسته شیر آب بود.چقدر خنده دار بود…اومدم بیرون…دیدم نگار منتظرمه…گفتم چرا نخوابیدی؟مگه فردا کلاس نداری؟گفت اتفاقا باید۸حتما سر کلاس باشم.۱هفته بیشتر به آخر سال نمونده اما تحت فشاریم.بیشتر کلاس داریم.گفتم خب برو بخواب.من هم صبح حرکت میکنم.گفت شهاب تو خیلی خوبی‌.بابک بهم گفته بود که چقدر توی پادگان و بعدشم برای کار بهش کمک کردی اما باور نمیکردم تا امروز که خودم باهت بودم…ممنونم از همه لطفت.خیلی با اخلاقت حال کردم…چندوقتی بود که اصلا حس و حال قشنگی نداشتم.اصلا حوصله زندگی نداشتم.ولی تو حالمو خوب کردی…ممنونتم.گفتم فدات شم.اگه قابل بدونی یار و غمخوار من بشی.همیشه کنارم باشی تا آخر عمر نوکریتو میکنم.گفت نه تو آقایی.گفتم واقعا بهت میگم خیلی دوستت دارم.جدای از زیبایی که داری خیلی خانوم وبا ادبی.گفت مرسی.گفت صبح تو بخواب ما مجبوریم ۷صبح سوار اتوبوس بشیم.گفتم میخای سوییچ رو برات بزارم تا عید اومدی با خودت بیارش…کارت ماشین وبیمه اش زیر سایبون گذاشتم.گفت نه اصلا نکنی اینکار رو.میزنم جایی ماشین داغون میشه…گفتم فدای سرت خودت مواظب خودت باش طوری نشی ماشین فدای سرت…گفت نه خواهش میکنم اینکار رو نکن.من۲۸اسفند برمیگردم.رسیدم بهت زنگ میزنم…گفتم تا اون موقع گوشت تنم از دوریت میریزه.خندید…گفتم قربون اون خنده‌ های نازت بشم…برو بخواب اگه نه صبح بیدار کلاس همش خمیازه بکشی…گفت باشه ممنون…من تا۴صبح بخدا بیدار بودم وفکر میکردم…۹بیدار شدم دیدم نیستن رفتن…نامه نوشته بودن معذرت‌خواهی کرده بودن که صبحانه ای در کار نیست…بلندشدم رفتم توی خونه رو ببینم…یخچال کوچولوشون خالی خالی بود دلم براشون سوخت.خونه دانشجویی بوددیگه.کرایه زیاد و پدر مادرها هم گرفتار.اینا هم دختر بودن.کاری بیرون نبود که انجام بدن کمک خرجشون بشه…نوشته بودن.رفتی در رو قفل کن کلید رو بزار پشت دریچه کنتور برق.در حیاط رو سفت ببند خوب بسته نمیشه…بلندشدم دست و صورت شستم…لباس پوشیدم رفتم که سوار بشم راه بیفتم.چفت خونه یک سوپر مارکت کوچولو بود…براشون از شیر مرغ تا جون آدمیزاد خرید کردم…گناه داشتن.از تخم مرغ و سوسیس کالباس و نوشیدنی گرفته.تا قند و چای و ماکارونی روغن و برنج و نوشابه…خوب یخچال و کابینت هاشون رو پر کردم…و راه افتادم…ساعت نزدیک دو بود.نرسیده به تهران توی رستوران بودم که گوشیم زنگ خورد.نگار بود.گفت شهاب جون چرا شرمنده مون کردی.اخه.از دیروز که با منی اندازه یک سال پول تو جیبی بابام بیشتر برام خرج کردی…گفتم فدای سرت.پول مال خرج کردنه.نمیخوام دیگه کمبود داشته باشین…گناه که نکردین دانشجو شدین…دوستاش داد میزدن…خیلی خوبی ممنون.انشالله عروسیتون جبران کنیم…گفتم به اونا بگو بجای این حرفها برند سطل زباله پر نوار بهداشتیها شون رو خالی کنند…توی سرویس حالت تهوع گرفتم…آقا پشت گوشی جیغ زدن خندیدن…گفتم همچنین اون دوش مال شستشویه نه بند رخت…اگه الان هم کار ندارین بنده به یاد عشقم که دیروز بختیاری خوردم امروز هم میخوام بخورم…گفت شهاب بدون من میخوری…گفتم این دفعه آره اما خیالت راحت دیگه بدون تو نمی‌خورم.گفت نوش جونت.شوخی کردم فقط باقی راه رو مواظب خودت باش…گفتم تو هم همینجور…خوش باشی…دیگه میدونستم نگار مال خودمه…خیلی گرفتارش شده بودم.تاتهران شنگول رانندگی کردم.رسیدم تهران نرفتم خونه مستقیم رفتم شرکت… بابک نبود.گفتن با خانومش رفتن گردش.وخرید.مادرم زنگ زد کجایی تو از دیشب.گفتم مادر که اصفهان بودم الان برگشتم…خیالش راحت شد…شب بود.بابک برگشت.گفت به به رئیس بزرگ.کجایی تو گفتم گرفتار دلم هستم.گفت خوبه پس یکی پیدا شد که حال تو رو هم بگیره گرفتارت کنه…گفتم بابک یک چی بگم ناراحت نمیشی…گفت نه بگو…گفتم لامصب یک‌جور عاشقش شدم نمیتونم بدون فکرش لحظه هامو بگذرونم.دایم توی فکر وذهنمه.گفت خب مبارکه…گفتم به خانواده ات بگو.توی عید عروسی دارن ها…گفت وای چه خبرته…گفتم بخدا بدون نگار دیگه نمتونم زندگی کنم…از دیروز جواب هیچکدوم از زیدی ها رو ندادم.گوشیم پر از پیام شده…خندید…هر شب باهم صحبت می‌کردیم.من زنگ میزدم.چون اون پول شارژ نداشت…گفتم فردا برمیگردی دیگه…گفت تاالان که بلیط گیرم نیومده…گفتم بخدا فرداشب منتظرتم اگه برنگردی دیوونه میشم…گفت شهاب اتوبوس‌ها پر هستن.گفتم با تاکسی تلفنی دربست بیا…خودم حساب میکنم…گفت آخه خیلی میشه…گفتم تو چکار داری.خب اگه من بیام که راه دوره.یک روز کامل از کار میفتم دم روز عیده سرمون هم شلوغه…قربونت بشم تو با تاکسی بیا نهارتم رستوران بخور…بقیه اش بامن…گفت آخه نمیشه…گفتم چرا نمیشه.گفت ما۳تاهستیم من تهرانم.یکی رباط کریمه…اون یکی کرجه…گفتم باشه من حساب میکنم.همه مهمون من…فقط از آژانس معتبر ماشین مدل بالا سالم بگیرید.پولش مهم نیست.گفت باشه.صبح نزدیک ۹بهش زنگ زدم.گفت تازه راه افتادیم جاده شلوغه.توی راهیم…گفتم گوشی رو بده راننده.داد بهش.گفتم آقاجون ظهر این خانوما رو میبری بهترین رستوران .فقط چلوکباب بختیاری میدی بخورند.خودت هم مهمون منی.همه رو حساب میکنی…رسیدی اینجا کل هزینه هات با عیدیت بهت پرداخت میشه…گفت ای به چشم…حتما…تقریبا.نزدیک غروب رسید.گفتم چقدر دیر اومدی.گفت آخه اون دوتا رو تا رسوندیم دیرشد…بخاطر رسوندن اونها.کلی هزینه کردم…گفت فعلا به کسی نگفتم برگشتم…میخام باهم بریم گردش.گفتم ای قربون عشقم بشم من…برداشتمش بردمش تمام خریدعید رو براش انجام دادم…قبول نمی‌کرد.ولی دید که ناراحت شدم…قبولشون کرد…ساعت۱۰شب بود رفتیم پیتزا خوری…توی فست فودی یک کادوی کوچولو داد بهم.گفت شهاب ببخشیداگه زیاد گرون و خوب نیست.ولی میخواستم عید بهت بدم ولی الان میدمش بهت… نگاه کردم یک انگشتر نقره با نگین کوچولوی فیروزه ای بود…دستشو بوسیدم خودش کرد انگشت دست راستم.گفت چپ برای حلقه ازدواجمونه. گفتم نگار شب میای بریم لواسون ویلای ما…گفتم بخدا کاریت ندارم ها.فقط میخوام باهم باشیم.خیلی دوستت دارم.تا تو نخوای حتی بهت انگشتم نمیزنم…گفت شهاب بدمیشه که.کسی نفهمه…گفتم خیالت جمع وقت کاره کسی اونجا نمیره…هوا خیلی سرد بود.برفم باریده بود.رفتیم ویلا تاریک تاریک بود.میترسید.بلک سگ خوشگل خودم تا منو دید سریع اومد طرفم.چون نگار رو نمیشناخت بدجور پارس می‌کرد.آرومش کردم وزنجیرش رو بستم…چراغها رو روشن کردم.رفتیم داخل…قلیون رو چاقیدم چایی گذاشتم…برای اولین بار بود که هیکل ناز و قشنگش با لباس خونه بود.یک بلوز خوشگل سبز یشمی آستین بلند لی تنگ که سینه های نازش از زیرش قشنگ بیرون زده بود…با یک ساپورت مخمل کلفت.آخه هوا سرد بود.شومینه روشن بود…کنارم بود.تنقلات می‌خوردیم چایی بودو قلیون…خیلی ازم بخاطر امروز شکر کرد.گفت اصلا امشب دلم میخواست برم خونه.ارزون نگین و فضولیاش با اون اخلاق گند مذهبیش بدم میاد.فقط بابام و بابک.گفتم مهم نیست ازین به بعد خودمو خودت.عشقمی…رفتم متکا آوردم گفتم بشینیم روی زمین…متکاها رو چسبوندم پایه مبل که تکون نخورند عقب لیز نخورند…گفتم بیا بغلم نترس ازم.تو دیگه مال منی.گفت شهاب نمی‌ترسم ازت…خجالت میکشم.منو تو تازه هم رو شناختیم…گفتم بیاکنارم بخدا کاریت ندارم.اگه نیای دلم آروم نمیشه.نشست کنارم بدن نازش رو تکیه داد بهم.گفتم نگار خیلی طرف رو دوستش داشتی که بعدش افسردگی گرفتی…گفت راستش آره.ولی افسردگیم برای چیز دیگه بود…اول که همه حتی استادامون فک میکردن ما حتما ازدواج میکنیم…دوم برای اینکه بعدش آبروم رفت…همه فک میکردن اون با من کاری کرده و بعدش منو بی آبرو ولم کرده در رفته…خیلی بدشد برام.نمیدونستن که یکی از دلایل رفتنش همین رابطه نداشتنمون بود…بعدشم چون خانواده من می‌دونستن دائم بهم سرکوفت میزدن…من دلم برای این شکست.طفلی بابام پول پیش خونه داد که با این پسره که نامزد شدیم باهم بعدازعقد همخونه بشیم.ولی نامرداونم برداشت فرار کرد.گریه اش گرفت.گفت شهاب چندوقته من سربار دوستام شدم.عروسی بابک تمام پول‌هاو پس انداز بابام رو تموم کرد.مادرم وخواهرم باهم هستند.منو بابا وبابک باهم هستیم.بابک شانس آورد تو رو پیدا کرد کمکش کردی.اگه نه اونم با معلمی باید سر می‌کرد.من فقط میتونم جزئی از کرایه خونه رو بدم.نتونستم از پول پیش چیزی پرداخت کنم،گفتم ازین به بعد تو دیگه مال منی کاری هم به کسی حتی بابات نداشته باش…این خریدهای امشب همه هدیه من برای عید توست…گفت دیگه نمیخوام پولی خرج کنی…چند روزه منو دیدی.تمام پس اندازت خرج من شده…گفتم نگران پول نباش.چیزی که زیاده خونه ما پوله.مادر و خواهرام ازت خیلی خوششون اومده…همه راضی به ازدواج من هستن…خودش چسبید بهم.مث پیشی های ناز و لوس.گفتم دیگه نمی خواد به هیچی فکر کنی…میدونی دوستام راجع بهت چی میگن…گفتم نه چی میگن…گفت بهم میگن این همون شاهزاده سوار اسب سفیده اومده نجاتت بده…اون روز وقتی برگشتیم خونه…اینقدر بی پول بودیم.ظهری نمیدونستیم چی بخوریم.البته ناهار دانشگاه هست ها ولی پول ژیتون اونم نبود.همه به نفری یک تخم مرغ آبپز راضی بودیم…وقتی در یخچال و باز کردیم…انگار در بهشت باز شده.دوستم داد زد نگار احمق اگه بهش بله نمیگی من بگم…آخه دم روز عید طفلی باباهامون هم خرجشون زیاده نمی توانند کمک کنند…گفتم باز چی شده گفت این شهاب حتی سیگار یکسالمون رو هم خریده…وقتی نگاه کردم دیدم اینکارو کردی خیلی خیلی بهت افتخار کردم.آخه اون دوستم که نامزد داره یکبار نامزدش اومده بود دیدنش.چند تا ساندویچ گرفته بود یک‌جوری قیافه می‌گرفت لقمه از گلومون پایین نمی‌رفت… ولی تو با اون بریونیت و خریدهات. زبون همه رو لال کردی…خیلی ازت خوشم اومد.فهمیدم دوست داشتنت.از ته دله…با این کار امروزت دیگه این یکسال رو با همشون بی حساب شدم…چون میگفتن به هیچ عنوان تا دو روز بعد عید هم بلیط گیر نمیاد من هم به مامانشون گفتم بلیط نیست شاید شب عید خونه نباشم…گفتم چی بهتر…باهم میریم ویلای ما رامسر…گفت نه نمیشه که…گفتم چرا نشه.ماشین هست ویلا هم خالی…صبح راه بیفتیم تا۴عید اونجاییم بعدش میریم خونه…من به مادرم میگم که با دوستام میرم مسافرت.بار اولم هم نیست.لبخند قشنگی زد…گفتم این یعنی آره… گفت آره… محکم بغلش کردم.ازته دل بوسیدمش.گفت وای دردم اومد چقدر زور داری…گفتم چاکریم…الان لالا کنیم صبح زود راه بیفتیم…گفت باشه.من باید کجا بخوایم…گفتم همین کنار شومینه اگه نه سرما میخوری…من میرم توی اتاق که راحت باشی.گفت نه تو هم پیشم باش اما فکرای بد نکن.مث الان پسر خوبی باش…گفتم ببین من دم پرم خیلی دختر برای همه کار هست.من تو رو برای خودم و خودت میخوام.تا زمانی که خودت نخوای هیچ کاری باهات ندارم…فک کن الان توی کویری و کنار دوستات…نشستی.من غریبه ام…گفت ممنونتم…رفتم چند تا پتو بالش نرم آوردم.انداختم زیرمون…با فاصله نیم متر خوابید کنارم…توی گوشیم داشتم پیام‌ها رو میخوندم،اونم داشت پیام میداد.گفتم با کی داری اس بازی میکنی.گفت دارم گوشی رو میدم دست دوستام که اگه پدر مادرم بهشون زنگ زدن ما میریم شمال.اونا بگن ما هنوز اصفهانیم.چون نگین خیلی فضوله. حتما به یکی از اونا زنگ میزنه…گفتم دمت گرم…گفت تو باکی هستی. گفتم هیچکی،،گفت شهاب قرار نبود دیگه از هم چیزی پنهون کنیم…گفتم خب یکی ازین دخیا است که پیله است.دم روز عیده بی پوله میخواد تیغم بزنه…نمیدونه من خودم ختم عالمم.گفت تو رو خدا همه رو دیگه بزار کنار.‌ببین تو هم پولداری هم موقعیتت خوبه هم خوشگلی…اگه منو واقعا دوستم داری.از این کارا نکن. میترسم زندگیمون خراب بشه…گفتم ببین چی نوشتم.خودم الان دکش کردم…چندتای دیگه هم بودن‌… الانم میخوام گوشی رو خاموش کنم…بخوابم…گفت شهاب یک سیگار روشن میکنی آرومم میکنه…گفتم چرا نگرانی…مگه طوری شده…چشماش پر اشک شد.گفت نکنه تو هم ولم کنی ها من شانس ندارم…ایندفعه بخدا خودمو خلاص میکنم…دفعه قبل بدجور آبرو ریزی شد.همه حتی خانواده خودم بدجور بهم افترا زدن و مشکوک.شدن.حتی پدرم مجبوری منو برد پزشکی قانونی…خیلی دوتامون خجالت کشیدیم.گفتم میخای فردا عقدت کنم خیالت راحت بشه.گفت ای وای نه.باید بیای خواستگاریم من یکم ناز کنم برات…هی بیای هی بری چندوقت کفش پاره کنی…مادرم الکی قیافه شیش در چهار برات بگیره…گفتم شوخی میکنی.گفت نه. شوخی نداریم رسمه دیگه…گفتم قیافه شیش در چهار رسمه.گفت نه خواستگاری رو میگم. گفتم اونکه بروی چشم…تو خیالت راحت باشه…الان بگیر بخواب زیاد سیگار نکش.من خودم هستم آرامش قلبتم.هرکاری بتونم برات میکنم…برگشت سمت من.من هم برگشتم طرفش…روبروی هم بودیم…موهای قشنگی داشت…آروم دست کردم توی موهای قشنگی که از روی سرش ریخته بود روی پیشونیش…باهاشون بازی کردم.نگاهم کرد.اروم نوک انگشتامو بوسید.چقدر کیف کردم…آروم چشماشو بست من هم خوابم برد.به هوای پارس سگم بیدار شدم.گفتم ببینم چه خبره.دیدم نگار اومده کامل توی بغل من.کون خوشگلش توی شیکم من بود.موهای قشنگش روی بالش پهن شده بود.تو موهاشو بو کردم.چقدر عطر قشنگی داشت.سر بازوی قشنگش رو بوسیدم…هوا گرگ ومیش بود…یکمی دیگه برف باریده بود.‌زمین سفید بود…پاشدم بیرون رو نگاه کردم.یادم اومد من دیشب حیوونی رو بستم آب وغذا ندادمش.جاش خوب نبود

رفتم بازش کردم آوردمش توی خونه کنار شومینه…براش غذاشو ریختم ظرفش خورد آبم خورد…کنارم نشسته بود…این سگهای ژرمن خیلی باهوش هستن…از آدم بهتر خوب وبد رو می‌فهمن… غذاشو خورد گرمش شد.بلند شد آروم بدن نگار رو بو کرد.بعدش رفت روی کاناپه مخصوص خودش نشست…نگار خوابه خواب بود…من هم گرفتم کنارش خوابیدم.نمیدونم چقدر خواب بودم که اول صدای پارس سگه اومد بعدش جیغ نگار…حیوون تک پارس کرد که بگه این بیدار شده.‌.اما چنان جیغی کشید توی خواب دلم هری ریخت…بلند شدم دیدم آفتاب زده بیرون…هوا دیگه برفی نیست…برگشتم دیدم…یک گوشه داره از ترس میلرزه…بلک رو صداش زدم نشست سرجاش…رفتم دستشو گرفتم.گفت این کی اومده توی خونه.گفتم از ساعت۴صبح اینجاست.‌چندلحظه پیش تو خوابید بو کشید دید خوشگلی بوی خوب میدی بوست کرد رفت…این دوستت داره.نترس ازش.گفت بخدا شهاب دست بذار روی قلبم داره روی هزار میزنه.وای دستمو گذاشتم روی قلبش که چه عرض کنم روی سینه چپ قشنگش.‌چقدر نرم و گنده بود.از روی لباس معلوم نبود چقدره…سفت و پهن…بعضی خانمها سینه های سفت و قد بلند دارن ولی این سینه های سفت و پهن و گنده داشت…گفت اگه آقای دکتر معاینه اش تموم شد میتونه دستشو برداره.خندیدم گفتم ببخشید.گفت پررو…چسب زده دستش کنده نمیشه…خندید…گفتم برو دستشویی بیا.نترس ازش.میخواد باهات رفیق بشه…رفت اومد چایی دم کردیم صبحونه خوردیم…بلک و صداش زدم اومد.این می‌ترسید گفتم نترس بشین روی مبل الان میاد سرشو میذاره روی پاهات که با تو دوست بشه…گفت نه میترسم…گفتم نباید بترسی این پسر خوبیه نگهبان خوبیه…قلدر و نترسه…من بعد مواظبته. هر جا رفتی باخودت ببرش.‌بزار توی ماشینت باشه…بهت گوش میده…حیوون اومد قشنگ سر گذاشت روی پاهای نگار این هم آروم نوازشش کرد…نامرد دستاشو گذاشت روی شونه های نگار لیسش میزد.این هم خوشگلا رو دوست داشت…توی نیم ساعت یک‌جور باهم دوست شده بودن انگار سگ نگاره نه من…بلک رو هم برداشتیم زدیم جاده…رفتیم رامسر…رسیدیم ویلا…سرایدار مون اومد مرد خوبیه…گفت باباجان…استخر گرمه…خونه گرمه.فقط من برم بازار ماهی تازه بگیرم…امروز لب دریا نرو یک‌کم موج داره…هوا سردتره توی خانه بمانید…گفتم عمو حسن نگفتی مبارکه.گفت چی باباجان…گفتم خانومم دیگه.گفت ای بابا.ببخشید من فک کردم ازین دوستاته که همیشه میاری اینجا…پس ازین به بعد دیگه شیطانی تمامه…گفتم من کی ازین کارا کردم چشمک زدم…خندید گفت فایده نداره پته تو رو ریختم روی آب.دخترجان حواست به این گل پسر ما زیاد باشه…نزار تنها جایی بره…خندیدگفت ناهار بهتان ماهی کباب بدم بخورید که کیف کنید.گفتم عموحسن بابا یا مامان زنگ زدن بگو با دوستای پسرش هستن نگو با نامزدش.گفت ای به چشم…رفت و من موندم واستخر و نگار و ویلا.‌گفتم بریم تو آب.گفت شهاب.من به این زودی با تو همه جا اومدم.‌الان نمیدونم چکار کنم.گفتم فقط به جان مادرم ومادرت بهم اطمینان کن.ازم نترس…تو عزیز دل منی.من اگه میخواستم کاری بکنم.اینقدر همین شمال دختر بود که بامن بیاد.ولی دلم گیره توست…قربونت بشم.گفت آخه مایو ندارم که…گفتم میریم می‌خریم.گفت باشه بعدا فعلا.با همین لباسا میام توی آب.گفتم نمیشه که بالباس بیای…با لباس زیر بیا…شهاب اصلا اگه نیام تو آب ناراحت میشی.گفتم نه بخدا…تو کنارم باش من چرا ناراحت بشم…رفتیم سالن استخرمون…گفت وای سونابخارهم داره…گفتم آره.جکوزی هم هست…گفت کاش مایوداشتم…گفتم مایو نمیخاد.توی کشوی مامان.حوله رب دشامبر هست.بردار.بپوش اقلا برو سونا.تا من نیم ساعتی توی آب هستم…گفت باشه…رفته بود توی رختکن.حواسش پرت بود.اصلا متوجه آینه قدی بزرگه روبروش نبود.از توی آینه تمام قدوبالا و هیکل نازش دیده می‌شد.لباساشو در آورد… رسید شلوارش کشید پایین شورت وسوتین ناز آبی گم رنگی تنش بود.همینطوری که داشت لباساشو جمع می‌کرد رب دشامبر بپوشه.توی آینه منو دید.گفت شهاب خیلی لوسی.داری منو دید میزنی…گفتم خب دست خودم نبود که لباس تنته نمیتونم ازت چشم بردارم…انتظار داری لخت شدی پری دریایی شدی نگاهت نکنم…گفت نمیخام تو کلک زدی…گفتم بخدا چی کلکی…تو در رو نبستی…گفت حالا که دیدی من هم میام شنا…گفتم قدمت سرچشم.بدو عزیز دلم…تا پرید توی آب این سگه بلک هم خودشو انداخت توی آب… بی پدر همش چسبیده بود به نگار خودشو واسش لوس می‌کرد… توی آب.بالاخره لخت تن نازشو گرفتم توی بغلم…عین ماهی تنش توی دستام سر ولی می‌خورد… ناخودآگاه لبامون رفت توی هم…دستامو انداختم زیر باسنش گرفتمش بالا…توی بغلم…نگهش داشتم…بی محابا هم رو میبوسیدیم.این کیر بی‌پدر من هم عین دسته بیل راست شده بود.قدش زیاد بلند نیست.دقیق اندازه گیری شده۱۷سانته.ولی توی کلفتی برای خودش حرفی برای گفتن داره.باور کنید توی شورتم دیگه جا نمیشد.می‌خورد از زیر به لای پاهاش و کوس نرمش.گفت شهاب.حالت خراب شده ها.فک کنم باید بریم بیرون از آب.

گفتم نه تو رو خدا نرو بیرون توی بغلم باش بهت احتیاج دارم…گفت آخه.گفتم بخدا نترس کاریت ندارم.اینقدری که دوستت دارم فقط میخام ببوسمت…گفت من هم دوستت دارم.نمیدونم چرا بهت اطمینان کردم…اون پسره ایمان بعد از دوسال فقط تونست یکبار منو ببره خونه خودشون…ولی من از وقتی تو رو دیدم…باهات احساس آرامش میکنم…شهاب بخدا من اولین بارمه پیش پسری لباسامو در آوردم…میدونم منو دوستم داری‌.کمی شنا کردیم وعشق وحال کوچیک.بردمش توی سونا.خیلی گرم بود.ولی نشست روی پاهام.یکوری نشسته بود.دوباره کیرم بلند بلند شده بود.گفت شهاب اذیتم.گفتم چرا.گفت آخه جام ناراحته.گفتم چرا.گفت زیر پاهام درخت سبز شده خندیدم.گفتم بد نشستی.بیا روبروی من یک پاتو بنداز اینطرفم یکی اونطرف…گفت باشه. گرفتمش توی بغلم…دوباره شقه شق کردم.اینبار واقعا چسبوندم کوسش.بوسیدمش…یکی دوبار خودمو تکون دادم.آه قشنگی کشید.گفتم جان.نازنین…گفت نه تو رو خدا ولم کن.تو رو خدا.ولش کردم بلندشد رفت بیرون.تند رفت‌.نرفتم دنبالش.گفتم بزار باخودش تنهاباشه کناربیاد.بلاخره که باید به یکی اعتمادکنه…ولی چنددقیقه ای شد دیدم خبری ازش نشد.رفتم دیدم زیر دوشه آب می‌ریخت روی بدن نازش.از پشت دستامو گرد کردم دور بدنش و شکم نازش…گفت شهاب منو برگردون تهران…چشماش سرخ بود.گفتم ببخشید اگه اذیتت کردم…دستامو ول کردم گفتم بخدا دیگه بهت دست نمیزنم…گفت شهاب مشکل تو نیستی.تو خیلی خوبی مشکل من هستم.گفتم آخه چرا.گفت نمیتونم بهت بگم…گفتم نگار مگه بهم اعتماد نداری مگه دوستم نداری.بگو چیه چته…گفت اگه میتونستم بگم شاید قبلا به اون ایمان میگفتم.نمیتونم بگم…گفتم بگو چیه بخدا کمکت میکنم…بلندگفت شهاب منو برگردون…گفتم بروی چشم.لباس پوشیدیم.داشتیم ساک وچمدونها رو جمع می‌کردیم عمو حسن اومد گفت کجا بابا…ناهار آوردم…سرد میشه…گفتم عمو نگار ناراحته تنهاست تازه باهم آشنا شدیم دلتنگ خانواده اش شده.میگه برگردیم…گفت نمیشه…هراز بسته است…ریزش کوه داشته…چالوس هم یکطرفه شده تا دوم عید…مجبورید بمونید…گفتم وای حالاچکار کنیم…نگار ساکشو پرت کرد زمین رفت توی اتاق.گفتم عزیزم تقصیر من نیست بخدا…چکار کنم… گفت شهاب.دلم میخواد برگردم…گفتم بخدا اگه میشد حرفی نداشتم.ولی نمیشه…چند روز تحمل کن.بیا ناهار بخوریم بریم گردش…گفت نه فعلا حال ندارم.گفتم من گرسنه ام اما اگه تو چیزی نخوری بخدا من هم چیزی نمی‌خورم…بهم نگاه کرد.خودشو انداخت بغلم گریه کرد. گفتم چیه چی شده…بخدا اگه کار بدی کردم بهم بگو.من هنوز زیاد با اخلاقت آشنا نیستم…گفت لعنتی چرا دعوام نمیکنی.چرا اخم نمیکنی…هرچی میگم…خودتو مقصر میدونی.گفتم عزیزم تو مهمون منی چی بهت بگم…همون لحظه…گوشیم زنگ خورد…بابک بود.گفت.نالوطی تنهایی باکی رفتی شمال…ببین من بچه ها رو تا۵عید تعطیل کردم…باماشین خودم باالناز وساناز دارم میام شمال…کاش میگفتی ماهم میومدیم…گفتم تو الان باید باخانومت بیای سفر نه دیگه مجردی…گفت مگه با کی اومدی.گفتم ویلای خودمونم…با یکی از بچه ها هستم…دیدم نگار رفته بود بیرون…گفتم الان کجایی گفت.خیلی مونده برسم چالوس خیلی ترافیکه فک کنم شب برسم…گفتم پس مواظب باش…گفتم ویلا گرفتی گفت نه بیام میگیرم…همون لحظه فکر قشنگی به ذهنم رسید…گفتم بیا رامسر ویلای ما…اگه اومدی مشکلی نداری با رفیق من که.گفت نه اونجا پسر هست.من دوتا دختر باهام هست…گفتم مشنگ پسر کجاست بایک دختر خوشگل هستم…گفت خیلی لاشی هستی اومدی خواستگاری خواهرم بعدش دختر آوردی شمال.گفتم لال شو کونی.گازشو بگیر زود بیا‌دست خالی نیای.گدا بازی در نیاری.گفت خیالت راحت.گفتم شام با منه.فقط بیا…خلاصه رفتم پیش عشقم…عموحسن رفته بود.زنگ زدم بهش گفتم عموحسن برای شب۶تا باقالا قاتق با مرغابی شیکم پر میخام.مهمون دارم به خاله بگو سنگ تموم بزاره…نگار صدامو شنید.گفت مهمونت کیه.گفتم خودی هستن.دوستامن.گفت شهاب تو رو خدا.من میترسم.گفتم از چی.دخترن پسر نیستن که.گفت دروغ میگی…زنگ زدم گفتم عمو حسن.تاشب دخترات رو بیار پیش نگار تنهاست دلش گرفته تا مهمونامون برسن.گفت چشم.بابا…گفت شهاب کی هستن.گفتم نمیشناسی ولی آدمای خوبی هستن…خیالت راحت…گفت دیدی بخاری از من گرم نمیشه ازون خانوما آوردی دعوت کردی.گفتم نه اینها آدم حسابی هستن.اومدن شمال جا ندارن یکشب مهمون ماهستن…تا فردا ویلا کرایه کنند.برن.گفت باشه…ناهار خوردیم رفتم روی تخت خودم خوابیدم.نیومد پیش من…روی کاناپه خواب بود.صدای در اومد.دریا ودنیا دوقلوهای عموحسن بودن…کلاس ۹هستن…اومدن پیش نگار…سلام علیک کردن…گفتن خاله بیا بریم لب دریا.اب آروم شده.گفت برم.گفتم خودت میدونی.تو که پیش من آروم نیستی.اقلا برو دلت باز بشه…اون رفت ومن موندم وفکر وذهنم که چی شد چکارش شد‌.که ناراحت شد.تقریبا تاریک شد بود که برگشتن…کلی شیرینی خونگی ومیوه دستشون بود.گفتم اینها چیه.گفت خاله داده مادر اینها

من هم بهشون عیدی درست و درمونی دادم…به بهانه دستشویی و سر زدن به بلک رفتم توی حیاط زنگ زدم بابک گفتم پس کجایی کون گشاد گفت بی ادب روی اسپیکره ها.گفتم خاک توسرت‌.زود بیا. گفت نزدیکم.تا شام برسه رسیدم…گفتم بجنب.ساعت ۹رد بود.عموحسن با خانومش شام رو آوردن.ولی این کوسخول نرسیده بود.کم کم ترسیدم تصادف نکرده باشه…همون موقع گوشیم زنگ خورد.گفت بیا در رو باز کن…در ضمن اینو بگم قبلا هم دوران خدمت هم مجردی من چندبار با بابک ویلای خودمون اومده بودیم.آدرس رو.بلد بود.رفتم در رو باز کنم ولی عمو حسن گذاشت خودش رفت.باز کرد.خاله زن عمو حسن بود.همون لحظه دخترهاش هم اومدن.اول الناز و ساناز با وسایلا اومدن داخل بعدش بابک اومد…نگار توی اتاق بود.رفته بود روسری سر کنه. چون عموحسن بود.تا اومد توی حال دخترها همو دیدن تعجب کردن.جیغ و جیغ شروع شد…زمانیکه بابک نگار رو دید.منو نگاه کرد.محکم گذاشت زیر گوشم گفت نامرد با خواهر من اومدی ددر دودور اون‌وقت منو دعوت میکنی کثافت کاری شما رو ببینم.من خیلی راحت زورم بهش می‌رسید.اما چیزی بهش نگفتم چون بهش حق میدادم.اولش فک کردم این بی بخاره.از حرکتش تعجب کردم. چون اگه براش مهم بود چرا رابطه قبلی خواهرش رو پیگیر نشده بود…من احمق به هوای اون دعوتش کردم…بهش گفتم نفهم من اگه خدایی نکرده میخواستم با خواهرت کاری کنم.تو رو دعوتت میکردم بیایی اینجا…بعدشم این تنها بود بخاطر مادرت و اون خواهر فضولت نخواست بره خونه آوردمش شمال.تو که زنگ زدی خواستم سورپرایز بشه…نگار ساکت بود.یعنی همه ساکت بودن…الناز اومد جلو گفت.شهاب جون تو رو خدا ببخشش.این حق داره خب خواهرشه دیگه…گفتم والله هرکی به ما میرسه غیرتی میشه.۲سال این بنده خدا اسیر کسی بوده…خودت میدونی چون بهت گفته…بعدشم اینو قالش گذاشته رفته.این آقا چیزی بهش نگفته…الان من که خودم دعوتش کردم…اومده جلوی جمع میزنه زیر گوشم.خداییش رفاقت کردی بابک…با رکابی بودم داخل گرم بود.سیگار رو فندک رو برداشتم رفتم بیرون…نزدیک ساحل بودم خیلی سرد بود.نشستم روی یک سنگ گنده سیگارمو روشن کردم…صدای پا اومد برنگشتم ببینم کیه پک محکمی به سیگارم زدم…نگار بود.یک کاپشن برام آورده بود.انداخت روم.پوشیدمش.گفت بابک اصلا از رابطه من وایمان خبر نداشت.زمانی فهمید که کارمون تموم بود.اونم نگین بهش گفت…گفتم من فقط خواستم تو خوشحال بشی…آخه نفهمیدم چرا ظهری توی سونا ازم ناراحت شدی.دلم نمیخواست برگردی تهران می خواستم چند روزی پیشم باشی…گفت بهت گفتم که مورد از منه.از تو نیست ذهنتو خراب نکن.گفتم تازه من اصلا فک نمیکردم این ازین حرکتهابزنه.صدای بابک اومد.گفت پسر خوب سیب زمینی که نیستیم بی رگ باشیم.ساکت بودن وشارلاتان نبودن دلیل بی غیرتی نیست…یا این که چون اهل دعوا نیستی غیرت هم نداشته باشی.من دان۴تکواندو هستم وحکم مربی گری دارم.چند دوره قهرمان کشور بودم…موقع سربازی ول کردم ورزش رو…از حرفش تعجب کردم.نگار گفت راست میگه.باور کن.این خیلی نابغه است توی هر چیزی بهترینه.گفتم ولی توی رفاقت نابغه نیست.آخه یک لحظه با خودت نگفتی رفیقم اگه خیال بد داشت که منو دعوت نمی‌کرد بیام اینجا خلوتش با خواهرم ببینم.مرد حسابی مگه من اینو اول از تو خواستگاری نکردم…الان باچه رویی من برگردم اونجا.پیش خانومت و خواهرش.وپیش کارگرمون و اهل وعیالش. گفت بیا من جلوی همه ازت عذرخواهی میکنم. گفتم لازم نکرده…نمیخواد.پیش خانومت خودتو کوچیک کنی.من مث تو نیستم رفیقمو خراب کنم…گفت شهاب واقعا ازت عذر میخوام تو واقعا توی رفاقت تکی…با هرکی بودی تا ته رفاقت رفتی…اصلا نمیدونم چرا همه دوستت دارن.دختر و پسر پیر وجوون ول کن رفاقتت نیستن.چون بی ریا ودوست داشتنی هستی…گفتم مهم نیست چوبشو زیاد خوردم این هم روش.اومد جلو دست دراز کرد دست دادم صورتمو بوسید.گفت ببخشید رفیق.برگشتیم ویلا.نسیم سردی میومد.فرداشبش آخر سال بود.ولی خیلی سرد بود…عموحسن و دخترها سفره آماده کرده بودن سنتی روی زمین چیده بودن.بلک پارس کرد.رفتم بازش کردم آوردمش توی لونه کنار در سالن بستمش…رسیدیم خونه همه دست و هورا کشیدن…از اینکه آشتی کردیم…بابک واقعا جلوی همه عذرخواهی کرد…من برای شام عموحسن و خانواده رو هم نگه داشتم…غذا خیلی زیاد بود. عموحسن رفت از خونه شراب ناب آورد.گفت این مال خودم ودست ساز خودمه…امشب آوردم همه نفری یک پیک بزنن بفهمن شراب ناب چندساله ایرانی چیه…کلی مزه وتنقلات بود.این کوسخول رفته بوداز ساقی خودمون عرق سگی خریده بود.گفتم دیوونه توی مسافرت قوطی پلمپ بگیر.گفت نه دلم میخواست باهم مست بشیم…آقا این عموحسن ناکس جوری شراب و عرق رو باهم مخلوط میزد ساقی گری می‌کرد که حد نداشت…حتی به دخترا و خانومش هم نفری ۳پیک داد…ولی منو خودش و بابک کله هامون داغ شده بود…دخترها توی خونه بودن ما رفتیم بیرون آتیش راه انداختیم.چرت و پرت می‌بافتیم. ولی میگن مستی و راستی.بابک گفت شهاب ما نهایت تا مرداد

ایران هستیم بعدش دیگه میریم آلمان.گفتم چرا آخه.گفت من اونجا زندگی و درآمدم بیشتر و بهتر میشه…ولی تو اگه میخوای با نگار باشی باید بهت بگم نگار فک کنم یک مشکل کوچیک بدنی داره که نمیخواد ما یا کسی بفهمه…بابام که برده بودش پزشک قانونی دکتره بهش گفته بود.من اتفاقی شنیدم داشت با مادرم نصف شبی صحبت میکردن که فهمیدم…گفتم میپرسم ازش…عمو حسن حرفامون رو شنید گفت بابا جان مشکلی نیست که نشه با پول حلش کرد.فقط جوونیه که زود گذره هیچی نمیشه عوضش کرد.قدر خودتون رو بدونید…تا۳نصف شب توی حیاط ویلا کنار آتیش بودیم عموحسن دست بچه هاشو گرفت رفتن.خونه خودشون که توی همون محله ویلای ما بود…من و بابک رفتیم داخل.این دخترها احمقها تمام باقی مونده مشروب رو خورده بودن.البته شراب عمو حسن رو…نگار و ساناز همون کنار شومینه خوابشون برده بود…الناز روی تخت خوابیده بود.بابک رفت پیشش در رو هم بست.من رفتم بلک رو آوردم توی خونه یکم بهش رسیدم.گرم که شد.بلند شد همه رو بو کرد.رفت کنار نگار خوابید.بی پدر چنان با نگار اخت شده بود که انگار اون صاحبشه. ولی نگار خواب خواب بود.مست و پاتیل…از اون بدتر ساناز بود.بدون پتو روی زمین کنار شومینه خواب بودن…همون لحظه در اتاق بابک شون باز شد زن بابک با یک تاپ بلند که دامن قشنگی هم داشت اومد توی هال.پاهاش لخت لخت بود…سر لخت داشت توی موهاش رو میخاروند.بلک بلندشد سرپا این تا دیدش کپ کرد.صاف وایستاد.من از روی کاناپه بلند شدم.گفتم نترس الناز جون خودیه بلک سگ خودمه.آرومه.گفتم بشین حیوون…دیدم خیلی ترسیده…رفتم بابک رو صدا زدم چنان مست بود.که خواب خواب بود…آروم زدم توی صورت الناز گفتم زن داداش زن داداش.نترس طوری نیست…طفلی توی بغلم غش کرد.خدایا حالا اینو چیکارش کنم…بلندش کردم روی دستام بردمش خوابوندمش کنار بابک اومدم چقدر سفید و قد بلند بودکوس لاغری داشت ولی کلا زیبا بود.لامصب این دخترها که چاق هم باشن اینقدر ناز و نرم هستن که برای بلند کردنشون زور نمیخواد.اومدم بیرون در رو بستم…بلک کنار نگار خواب بود.گفتم این ساناز بیدار بشه اینو ببینه دلش میترکه…رفتم ساناز رو بغلش کردم بردمش توی اتاق خواب دیگه.گذاشتمش روی تخت.یک بلوز آستین بلند یقه خزدار تنش بود نمیدونم اینها چقدر مشروب خورده بودن که دهن همه شون بوی الکل میداد.خونه بوی تزریقاتی گرفته بود.رفتم پتو بکشم روی ساناز دامن تنگ کوتاه پوشیده بود.جوراب بلند پاش بود.چقدر هم ناز خوابیده بود…زیر سرش بالش گذاشتم…پتوکشیدم روش اومدم بیام بیرون نور توی هال زیادبود خواستم برق و خاموش کنم.بی پدر بیدار بود گفت شهاب جون میترسم خاموش نکن…گفتم باشه شب بخیر گفت… مرسی که بغلم کردی اصلا حوصله نداشتم راه بیام‌.گفتم قابلی نداشت‌‌…رفتم روی کاناپه بخوابم…دیگه پتو نبود…آخه بود توی اتاق بابک اینا بود.نرفتم اونجا…این بلک رفته بودقشنگ توی بغل نگار خوابیده بود.اونم اینو بغلش کرده بود…خودمو کوچولو کردم توی کاناپه جا بشم…جام خوب بود گرم ونرم…چنددقیقه بودتازه چشمام گرم شده بود.دیدم یکی به زور خودشو توی بغلم جامیده…نگاه کردم دیدم سانازه…گفتم چکار میکنی دختر.گفت میخام پیش تو بخوابم.گفتم نه برو توی اتاق نمیری من برم…گفت دوستت دارم.گفتم چی.تو بچه ای چی میگی…برو به زندگیت برس…من خودم دوست دختر دارم…گفت همین دوجنسه که پایین زیر پات خوابیده.گفتم چرت نگو عوضی.گفت پس نمیدونی.‌این که دختر نیست گفتم.زرت وپرت نکن.امروز با هم استخر بودیم…گفتم کی بهت این مزخرفات رو گفته…گفت بابک به الناز گفته اونم به مادرم…بابک گفته اگه شهاب بدونه جریان نگار چیه ولش میکنه…بعدش خودش هم میاد با ساناز ازدواج میکنه…نگار خواهرمه…اما من شهاب رو بیشتر دوست دارم نمیخام توسط خونواده ما بدبخت بشه.اون حقش زندگی خوبه…گفتم ولی من امروز دیدم دوجنسه نیست که…گفت یعنی بابک دروغ میگه برای خواهر خودش حرف درآورده…گفتم نمیدونم.شاید هم دلش میخاد من واون باهم باجناق بشیم…گفت حالا ولش کن بعدا خوب لختش کن تستش کن…گفتم پاشو برو اتاقت…گفت تو که میگن…توی این کارا خوب ید طولایی داری‌…چطور از من بدت میاد.گفتم ساناز من ازت بدم نمیاد توخیلی هم خوشگلی.ولی من خیلی نگار رو دوستش دارم.‌از وقتی دیدمش همه دوست دخترامو کنار گذاشتم…گفت خدا شانس بده…بلندشد رفت اتاقش…‌وقتی رفت خودش در رو بست…همون لحظه دیدم صدای نفس و فین فین نگار میاد…رفتم پیشش.داشت گریه میکرد…گفتم تو بیداری عزیزم.گفت اصلا خواب نبودم…گفتم چته…بلندشد…رفت بیرون.گفتم کجا…گفت بیا…رفتم دنبالش بیرون تاریک بود…آروم رفتیم کسی نفهمه…در رو بست…گفت بیا بریم استخر.گفتم الان گفت آره.میگم بیا.‌رفتیم اونجا.گفت در رو قفلش کن.گفتم باشه.تمام چراغها رو روشن کردم.گفت برو سونا بشین تاگرم شه من الان میام.رفتم اونجا با شورت بودم…چنددقیقه بعد دیدم با همون رب دشامبره.اومدنشست روی پاهام با.همون رب دشامبر.

گفت خوب منو ببین.ببین چرا من بدرد هیچ کسی نمی‌خورم… نه تو نه ایمان نه کس دیگه…ایمان منو لخت کرد تا منو دید پشیمون شد…رفت که رفت.گفتم چته.گفت من بدبختم…شهاب حتی برادرم که فک میکردم بهترین کس منه…آبروی منو پیش همه خانواده خانومش برده.‌این دختره جنده یک وجبی بمن میگه ترنس.دوجنسه…بخدا من دو جنسه نیستم دخترم…ولی…گفتم ولی چی؟خودشو انداخت توی بغلم عین ابر بهاری گریه میکرد…گفتم بگو ولی چی…؟؟همون موقع از بالا ربدوشامبر رو درش آورد.وای چه سینه های سفت و پهن و گنده ای.نوک درشت و قشنگ.قهوه ای سینه ها سفید.گفتم نگار لازم نیست خودتو عذاب بدی.گفت لال شو لامصب بزار کارمو بکنم…اگه نه دیگه شاید هیچوقت شهامتش رو پیدا نکنم.گریه میکرد و حرف میزد.‌گفت ببینشون.گفتم خب چیه سینه های دخترونه و بی نظیری داری.چی مشکلیه.گفت نظرت چیه.گفتم عالیه.گفت دروغ میگی.گفتم دیوانه ای.سینه های محشری داری آرزوی هر مردیه.گفت پس چرا نمی بوسیشون چرا نمیگیری توی دستات…گفتم بخدا دارم برای این کارایی که میگی لحظه شماری میکنم…ولی ترسیدم دوباره باهام قهر کنی خانوم گل من…ارزش گریه هاتو نداره…من لذت ببرم تو گریه کنی…بوسم کرد.گفت شاید تو بقول معصومه رفیقم همون فرشته نجات منی…گفتم بگیرمشون گفت آره… دستامو انداختم زیر بغل هاش…تمام سر و گردن لب و سینه ها همه رو بوسیدم و لیسیدم…لباشو ول نمیکردم…گفت دوستت دارم شهاب من.تو شهاب آرزوهای محال منی‌.بخورشون…کیرم بد جور بزرگ شده بود…خودش دستشو برد پایین…گرفتش توی دستاش از لای شورتم بزور کشید بیرون…کم کم دمای سونا داشت بالا می‌رفت و تحملش سخت میشد.درش آورد بیرون.گفت وای چقدر کلفته…گفت دوبرابر کلفتی مال ایمانه.گفتم تو که گفتی رابطه نداشتی.گفت مگه نگفتم بزور میخواست بهم دست درازی کنه گریه کردم ولم کرد…البته اتفاق دیگه ای هم افتاد…بی شعور بزور کرد توی دهنم…شهاب چرا وادارم میکنی خاطرات تلخمو بگم…گفتم خودت داری میگی‌… گفت آره ولی بخدا با من هیچ کاری نتونست بکنه.‌گفتم باشه قبوله عزیزم.گفت مسخره ام میکنی.گفتم نه بخدا اینقدر دوستت دارم اصلا لازم نیست برام قسم بخوری.گفتم الان اینو دوستش داری.گفت من همه چی تو رو دوست دارم تو تمام آرزوهای منی…همه یکجا با بودنت برام برآورده شده…ولی من میخوام پرده آخر رو رو کنم…گفتم بگو چیه.گفتم بزار در رو باز کنم بخار بره بیرون گرمم شد گفت باشه برو…رفتم در رو باز کردم.نور رو بیشتر کردم.برگشتم روی تخت سونا دراز کشیده بود.‌با حوله کوچیکه صورتش رو بسته بود.با گریه گفت حوله روی بدنم رو بزن کنار.گفتم باشه.گفت اگه بدت اومد فقط چیزی نگو پاشو برو…چون دیگه طاقت این زندگی رو ندارم.گفتم باشه…اومدم حوله رو بزنم کنار دستمو گرفت.گفتم آروم باش.من خودتو میخوام…گفت شهاب.‌دلم میخواد زمین دهن باز کنه الان برم توش.گفتم خدا نکنه.آروم باش…دستشو برداشت از گریه زیاد شکمش تکون می‌خورد… آروم حوله رو زدم کنار…وای چی میدیدم…یک کس چاقالو صورتی زیبا پف کرده.ولی بجای چوچوله یک کیر کوچولو۳سانتی بود.ناز و نازک و خوشگلی خاصی داشت…کیر بود.چوچول نبود.ولی جای چوچوله اش بود…ولی چاک کوس داشت قشنگشم داشت…من آروم بوسیدمشون از شیکم بوسیدم تا پایین…کیر کوچولوش رو هم بوسیدم…گفتم که کوس خیلی گنده و خوشگلی داشت…اما یک کیر بجای چوچوله بود.کیر۳سانتی و نازک اندازه انگشت شست خودش.گفتم الان چیه چیزی هست که تو ناراحتی.گفت مسخره ام نکن…گفتم روانی تو دختری پسر نیستی که…چوچوله ات گنده است.جیغ زد شهاب لعنتی حرف دلت رو بزن.گفتم باشه…آروم کیرشو کردم دهنم…مکیدمش.تیز بلند شد گفت چیکار میکنی.گفتم دوسش دارم خیلی خوشگله.گفت شهاب.راست میگی.گفتم جان این عیدی امسال منه…چی کارایی من با این بکنم…چقدر بخورمش…خیلی خوشگله…هم می‌خندید هم گریه میکرد…گفت نکنه اینجوری میگی فقط چون دلم نشکنه…گفتم بخدا تو کوسخولی.‌کی این حرفارو بهت گفته که تو ترنسی یادوجنسه ای…تو دختری زیادم دختری…تو باید مامان بشی…خیلی هم زود برای رو کم کنی این عوضیها هم شده باید زود ازدواج کنیم و باردار بشی.محکم تند تند بوسم می‌کرد.گفتم الان میزاری بقیه کارمو بکنم.گفت باشه هرکاری دوست داری بکن…دراز کشید…زبون انداختم چاک کوسش چندتا لیس قشنگ زدم.‌نوک سینه های خوشگلش رو فشار دادم.اخ بلندی کشید…دراز بودبه پشت…کوسشو تندتند میخوردم…دوباره کیرکوچولوش رو گرفتم توی دهنم خوردمش.یککم گنده و دراز تر شد…آه وناله اش بلند شد.رفتم روش دراز کشیدم.گفت وای شهاب نزاری توش ها دخترم همینجوری خیلی حرف پشت سرمه.گفتم نه میخام این دوتا رو بمالم به هم.کیرمو کردم لای کوسش.گفت وای چقدر حس خوبیه…نکنی توش.گفتم نترس خوشگل خانوم.آروم باش.گفتم اصلا برگرد.گفت باشه.خدایا قربونت بشم با این خلقتت.باورتون نمیشه.کمر باریک کون تپل.تنگ باسن سفت.رونها تپل.بدن صاف و قشنگ.بسیار زیبا.غیر قابل وصف…موهاش ول شد روی کمرش

با دستام لای کونشو باز کردم.زبونم رو انداختم لای چاک کون قشنگش…خودش قنبلش کرد.گفت مرسی عزیزم.چقدر دوستام از این حس برام تعریف کردن ولی من تجربه نکرده بودمش.الان از خوشی میخوام بمیرم.نمیدونم بیدارم یا خواب…گفتم بیداری عزیزم.فقط بدنتو شل بگیر…اصلا واسم داگیش کن.گفت یعنی چی.گفتم یعنی قمبلی وایستا روی زانوها…باسن نازت قمبل بشه.گفت خجالت میکشم.گفت تو رو جون شهاب این حرفها رو بزار کنار…داگی شد…وای کیره از لای کوس وکونش کوچولو زده بود بیرون…از سوراخ کون لیس میزدم تا خود کیر کوچولو.دیگه نمیتونست خودشو کنترل کنه…صداش بلند بلند… کیره توی دهنم بود.که چندتا آخ کشید هم از کیره آب اومد هم از کوسش…دهنم پر شد.اصلا بدم نیومد…کیف هم کردم.تجربه بی نظیری بود…ولو شد روی تخت…کنارش دراز کشیدم.با چشای خوشگلش منو نگاه کرد.یکباره زد زیر گریه.گفتم باز چیه گفت خیلی خوبی که نقص منو دیدی به روم نیاوردی.‌گفتم نقص نیست زیباییه. بوسیدمش…کیرم هم عین سنگ سفت بود…گفت شهاب من نمیدونم باید الان چکار کنم که تو هم آروم شی…گفتم بخواب گریه نکن…تو آروم شی من آرومم.گفت نه این طفلکی رو میگم…گفتم کوچولو آروم بمالش الان آبش میاد.گفت بخورمش.دوستم میگه پسرها خیلی دوست دارند براشون بخوری.گفتم دوستت معلومه دختر فهمیده ایه… باید یکبار بیام پیشش ببینم چی کارایی بلده…گفت تیکه پاره اش میکنم نزدیکت بشه…اون از خداشه…دیگه نمیخوام بیایی اصفهان…اونا اگه بهشون اجازه میدادم همون شب لخت شده بودن اومده بودن بغلت.گفتم وای چقدر تو حسودی…گناه داشتم…گفت بابک راست میگی یعنی باهاشون ازون کارا میکردی.گفتم دیوونه از ساناز خوشگلترند مگه…خودت امشب دیدی چطوری دکش کردم…گفتم که از روزی دیدمت دیگه هیچ زن و دختری به چشمم نمیاد دارم باهات شوخی میکنم…گفت یعنی اینقدر منو خوشگل میبینی…گفتم نمی بینم هستی.گفتم الان آروم بزارش توی دهنت فقط دندون نزنیش ها دردش میگیره…گفت باشه آروم گذاشت دهنش زود درش آورد.گفتم چی شد.گفت خیلی کلفته میخواستم خفه شم…خندیدم.دوباره شروع کرد.ولی چون کلا دهن کوچولو و لبای قلوه ای قشنگی داره.زیاد توی دهنش جا نمیشد.خایه هاشو گرفت دستش.گفت وای چی تو پای خوشگل و سفت و گنده ای…گفتم بمالون.دوشبه میخوام ارضا شم و نمیشه دردشون گرفته.گفتم نگارم عزیزم.بیا نخورش تازه کاری تا یاد بگیری زمان میبره…بلند شو دستاتو بزار روی تخت سرپا باش کوچولو کمرتو خم کن از پشت بکنمت.گفت باشه دوستم بهم گفت فعلا تا شب عروسی مون ما هر وقت با شوهرم پیش هم هستیم منو از عقب میکنه.گفتم پس مشکلی نداری گفت نه بکن عزیزم…بخدا من فک کردم این از دردش خبر داره نگو.صفرش پلمپ بود بسته بود…خیلی ناز بلند شد خم شد روی تخت قشنگ قدم رسید به کون قشنگش…کوچولو لیسش زدم.با یکدست لای کونش رو باز کردم با دست دیگه خوب تفی کردمش.‌گفتم آماده‌ ای گفت آره بکن فدات شم.خوب شد من محکم نکردمش فقط سرش و فشاردادم رفت توش…ولی خب سرکیرم کلفت وگنده است…طفلکی کونشو شل شل گرفته بود…چندبار آروم آروم زدم روی سوراخش خیس ترش کردم هم سوراخ رو هم کیر رو.یک فشار دادم تا سرش رفت توی کون تنگ وتپل وقشنگش.جیغ کشید.سریع راست ایستاد دست چپش روی دیوار گرفت با دست راستش کون وکمرشو گرفت.گفت شهاب نفسم گرفت،چقدر درد دارم کشتی منو.گفتم بخدا آروم کرده که…گریه اش گرفت گفت شهاب دارم از درد میمیرم…وای خدا.گفتم جانم ببخشید.مگه نمیدونستی اولش درد داره.گفت نه ازکجا میدونستم.مگه نگفتم رابطه نداشتم.تو فک کردی دروغ میگم.گفتم نه من فک کردم دوستت که بهت اینو یادداده.حتما بهت هم گفته بار اولش چی جلو چی عقب درد داره…گفت نه اون بهم گفت بار اول لذتش بیشتره.گفتم فیلمت کرده سرت کلاه گذاشته.خندیدم.گفت شهاب نخند دیگه بخدا دردش دیوانه کننده است.سوراخم آتیش گرفته.گفتم ببخشید عزیزم.گفتم دفعه بعد میدونم چیکار کنم تا عادت کنی بهش.گفت بخدا اگه دفعه دیگه ای باشه.گفتم نگار میخوای منو رنج بدی.گفت میسوزه شهاب.بغلش کردم بردم لخته لخت بود انداختمش توی آب استخر.جیغ کشید شیرجه زدم پیشش.توی آب اونقدر بوسیدمش که نگو…قلقلکش دادم.رفتم لب استخر نشستم.گفتم بیا برام بخور که الان خایه هام میترکن اینقدر که توش آب جمع شده.اومد جلو گفت آب خورد بهم گرم بود.سوراخم آروم شد.گفتم دوباره بکنم.گفت نه نمیخوام.تازه آروم شدم.گفتم پس بیا بخورش.گفت باشه.شروع کرد مالیدن و بوسیدن و خوردنش.هنوز ناوارد بود‌.اما اینقدری که زیبا بود و هست وقتی می‌خورد نگاهش میکردم.فهمیده بود وقتی سرش و میمکه و خایه هارو می‌میماله بیشتر برام لذت داره تکرارش می‌کرد.همون موقع خودم سریع از دهنش کشیدم بیرون.رفتم عقب آبم نریزه توی استخر…گفت وای چقدر آبت زیاد بود.خیلی هوس داشتی گفتم آره خیلی.مرسی خانومم.گفتم بریم دوش بگیریم…کف حموم رو شستم رفتیم دوش گرفتیم.نزدیک صبح سحر بود.رفتیم کنار شومینه.بلک نبود.گشتم دنبالش دیدم رفته بغل ساناز خوابیده.

اون هم بیدار بود.گفت خوش گذشت گفت آره عالی بود جای تو خالی.گفت پس چرا صدام نزدی؟گفتم تعارف کردم باور نکن…گفت سگت بیشتر از خودت قدر دخترهای خوشگل رو میدونه…همون موقع نگار از پشت سرم گفت لیاقتت بیشتر از سگ نیست.دختره نیم وجبی یکباره دیگه خودتو بچسبونی به نامزد من تیکه پاره ات میکنم.خاک تو اون سر داداش من بشه که پشت سر خواهر خودش حرف درآورده.توی یک وجبی ب من چرت و پرت بگی…ببین تو وامثال تو خودتو جر بدین شهاب فقط منو دوستم داره.مگه نه شهاب.گفتم نه دوستت ندارم.عاشقتم دیوونه توام. تو نفس و جون منی.الان هم خواهش میکنم دعوا و جروبحث نکنید.بگیریم چند ساعت بخوابیم روز بشه دم عیده رامسر قشنگه بریم خرید.وسایل ۷سین رو جور کنیم.ساناز بدجور خورده بود توی برجکش.چرخید پشتشو بهمون کرد.نگار با خشم بلک رو صدا زد.حیوون فهمید این عصبیه زودی از روی تخت بلند شد رفت توی هال روی کاناپه.اومدیم بیرون.نگار گفت در اتاق رو ببندش شهاب.گفتم جانم اقتدار.گفت ببین الان دیگه خیالم راحته منو میخوای و دوستم داری.هرزن ودختری چپ بهت نگاه کنه چشاشو در میارم…خندیدم.پتو برداشتم.کنار شومینه دراز کشیدیم.نگار توی بغلم بود.بلک رو صدا زد اونم زودی اومد خودشو انداخت توی بغل این با اون گندگی.خوابمون برد.از صدای تق تق در بیدار شدم.عمو حسن بود میزد به شیشه در.بلند شدم ۱۱بود.گفت خوابید هنوز.گفتم آره عمو.گفت پس من ناهار وبا صبحانه یکی میکنمش. ساعت ۱براتون میارم گفتم باشه ممنونتم.گفتم عمو حسن میتونی آب استخر رو عوض کنی؟گفت آب تازه است پریروز عوضش کردم.گفتم پس دورو بر استخر رو بخورش.ممنونم.عمو ببخشیدها.گفت نه پسر جان معذرت نمیخواد که.کارم همینه…همون لحظه بابام زنگ زد پسر کجایی گفتم ویلای شمال خودمون هستم…گفت تو که گفتی با رفیقاتی.گفتم آره دیگه.گفت خب ما نزدیک ویلا هستیم…با آبجی ها و مامانتیم.گفتم خب شما هم بیایید.بیگانه نیستن مرد هم نیستن.همه خانوم هستن…بابکه با خانومش و خواهرش و خواهر زنش.گفتم پس به عمو حسن میگم ناهار زیاد بپزه.گفت فقط ماهی کبابی.گفتم دیروز خوردم…خندید گفت تخم جن بمن چه.من هم میخوام…گفتم بروی چشم فرمانده…قطع کردم.عمو حسن رو صدا زدم جریان رو گفتم.گفت ایوالله رفیق اصلی من اومد…بابام خیلی هوای عمو حسن رو داشت…دائم با هم یا بساط نعشه داشتن یا مشروب خوری.اونم خوب به این می‌رسید.رفتم بچه ها رو بیدار کنم.اول رفتم سراغ دختره ساناز در اتاق رو زدم.رفتم داخل منو دید.چشماش پر اشک شد.اروم انگشت گذاشتم روی صورتم یعنی هیس‌.رفتم پیشش.گفتم تو مهمون منی گریه نکن دیگه.تو که سن وسالت به من نمیخوره.گفت میدونم اما دوستت دارم.گفتم تو مث خواهر کوچولومی. خواهش میکنم.پاشو الان مهمون میاد.بابام و مادرم و خواهرم.گفت اون کوچیکه هم میاد گفتم آره اسمش نداست. گفت باشه.وقتی بلند شد بدون دامن بود جورابا دامنشو در آورده بود.وای با شورت بود چه بدنی داشت با اون سن کم چقدر کونش گنده بود.سفید وناز.میخواستم برم بیرون.گفت شهاب…گفتم جانم گفت.خیلی دوستش داری گفتم.دوستش ندارم من دیوانه نگارم.دست خودم نیست…اون شاید باور نکنه ونفهمه چقدر میخوامش.شاید هیشکی ندونه ولی خدا میدونه…انشالله تو هم شهابتو پیدا کنی.همون جور که من نگارمو پیدا کردم…نگار گفت بخدا میدونم چقدر دوستم داری…تو دیوانه ای…گفتم دیوانه و عاشق…گفتم آماده شو خوشگل کن.مادر شوهرت وخواهر شوهرات دارن میان اینجا.گفت وای خدا من میمیرم از خجالت.گفتم خجالت نداره که…بابک و خانومش هم هستن.میدونه با اینهایی…یک‌کم دلش آروم شد.رفتم در اتاق بابکشون رو زدم.خانومش اومد دم در.تا بلک رو دید‌.گفت بیا بابک خان نگفتم یک غول سیاه توی خونه بود.ببین داره با اون چشاش منو نگاه میکنه…نگار گفت این نازنین رو میگی…صداش زد بلک بدو بیا…اومد دستاشو گذاشت روی قفسه سینه نگار خودشو نگه داشت لیسش میزد.گفت وای الان گازت میگیره.ساناز گفت نه آجی.تمام دیشب بغل من بود…روی تخت من بود…بابک خندید.گفت این میگه من سگه رو دیدم توی خونه بوده غش کردم…گفتم اگه غش کردی چطوری اومدی اینجا خوابیدی…گفتم راستش غش کرد من آوردمش بغلت خوابوندمش.جای خواهرم بود…هر چی صدات زدم بلندنشدی مجبور شدم.ساناز گفت آره من بیدار بودم شاهد بودم…ولی خودمو به خواب زده بودم.نگارم گفت من هم همینطور.بابک گفت خاک تو سر من کنند.گفتم خب توهم بیا یکبار خانوم منو بغلش کن.گفت حالا کدومه.گفتم همون که ازت خواستگاریش کردم.گفت اونو که صدبار از بغلم پرتش کردم بیرون…همه خندیدیم…جمع وجور کردیم.بابام اینا رسیدن…بابام ماشین یک موسو خوشگل داشت…همه هم رو دیدن ‌و روبوسی شروع شد.ابجیم مونا بزرگه گفت.لامصب اینو چطوری آوردی اینجا.عجب ناکسی هستی تو.همون موقع بلک بابامو دید پارس کرد پرید بغلش.خیلی بابامو دوست داره.نگار که اومد بیرون.برگشت پیش نگار.بابام گفت هی ببین اینو نگار رو از من بیشتر دوست داره.موناگفت کلک چندروزه

پیش هم هستین که این بلک اینقدر نگار جون رو دوست داره…گفتم از دیشب.گفت نخیر این دوستی دیرینه است…گفتم اگه یک کلام دیگه بگی میگم گازت بگیره.گفت غلط میکنه.قلاده بلک رو نگه داشتم.گفتم پسر بگیرش.چنان پارسی کرد.نگار دلش می‌خواست بریزه.گفت وای این همون بلک آروم بود.گفتم این حرف گوش کنه.منو وبابا هرچی بگیم گوش میده…گفت من هم بگم چی.گفتم قلاده اش رو بگیر بهش بگو بابک رو بگیره.گفت باشه.آقا سگ رو گرفت طرف بابک گفت بگیرش.اقا اینم پارس کرد قلاده رو کشید زور نگار نرسید بهش.اینم در رفت.دویید طرف بابک.باور کنید اگه خودم نگرفته بودمش بابک رو جر داده بود.بابک از ترس ریده بود به خودش.همه هم ترسیدن هم خندیدن…بابام انقدر خندید.گفت دختر تو که داداشت رو از مردی انداختی…بابک گفت عمو این سگ دیوونه است…همون موقع عموحسن ناهار رو آورد.و جاتون خالی صرف شد.بعد ناهار نشستن چند بست تریاک کشیدن.و صحبت کردن.بعد ناهار بابام بهم گفت بیا برو خرید.گفتم چشم نشست توی ماشینش.گفت پسر چند روزه با این دختری؟راستش رو بگو.گفتم ۳روزه خانواده اش فقط داداشش میدونه.از آبجی و مادرش بدش میاد.گفت میخوایش.گفت خیلی گفت باشه.برو صداش بزن بیا اینجا…گفتم باشه. رفتم صداش زدم اومد.نشست توی ماشین مادرم نیومد.ماشین رو روشن کرد.رفت لب آب.گفت دخترم ببین پسرم تو رو دوست داره.من هم هرکی این دوستش داشته باشه حرفی ندارم.اما من در موردت تحقیق کردم از بعد عروسی داداشت.خواهرت خودش همه چی رو بهم گفته.قبلا نامزد داشتی.گریه کرد گفت عمو بخدا خودم همه چی رو برای شهاب گفتم.حتی اومده اصفهان خونه منو و دوستام رو هم دیده.گفت میدونم روزی که رسوندمت اصفهان خواهرت اومد مغازه من گلایه می‌کرد. من زنگ زدم پدرت ازش اجازه ات رو گرفتم.اونا الان میدونن تو اینجایی.چون اون رفیقت دیروز زنگ زده خونه شما همه چی رو گفته به مادرت،گفته برگشتیم و تو پیش شهابی نمیخوای بیایی خونه.حتی اینم گفته که با تاکسی تلفنی شخصی از اصفهان تا تهران با حساب نامزدش برگشته…این اومدن بابک و اینها هم بی‌خبر نبوده فقط خواستن شما رو خراب نکنند…عزیزای دلم بدون اجازه بزرگترها هیچوقت خودسری نکنید.من رفتم پیش پدرت و ازش اجازه گرفتم و با وجود جریانات گذشته ات باز هم تو رو خواستگاریت کردم…گذشته ات مال خودت ولی آینده ات باید برای پسر من باشه…در ضمن بهت بگم غیر پدرت بقیه اصلا براشون بود و نبودت مهم نیست…پدرت خیلی دوستت داره قدرشو بدون…من بعد دختر دیگه من هستی.الان هم برین توی شهر بگردین.و خوش باشین.طفلکی پشت سر من روی صندلی عقب نشسته بود و حرفهای پدرمو گوش میداد. سرشو تکیه داده بود به صندلی من و خجالت میکشید…پسرم دست گذاشت زیر چونه قشنگش سرش رو داد بالا گفت عروس خوشگلم دیگه قرارنبود گریه کنی.تو ازین به بعد تحت اختیار وپناه من وپسرمی.نگران آینده ات نباش.از روزی که تو اومدی توی زندگی این پسر.نشده من یا مادرش بهش زنگ بزنیم رد تماس بده…پس میفهمم داره عاقل میشه.قبلا میشد بیست تا زنگ میزدی یکیش رو جواب نمی‌داد.گفتم آقاجون من کی برای شما اینکارو کردم.گفت منو مادرت نداریم.اون گاهی ازت دلخور میشد.میگفت شهاب گوشیش رو برنمیداره جوابمو بده.گفتم آره معذرت میخوام. گفت برو ازون معذرت خواهی کن.گفتم چشم…بابام رفت بیرون سوییچ رو داد بهم.گفت با این برو دیگه داری مرد خانواده میشی.خندید.گفت دیگه نبینم که سیگار بکشید ها.هر دوتون رو میگم…من و نگار بهم نگاه کردیم.گفتم عموحسن گفت.پدرم گفت احمق ویلای لواسون پر ته سیگار بود.خر کشیده بود اونا رو…ته سیگارات رژ لبی بود.پس خانوم باهات بوده.توی این چند روز غیر نگار کی پیشت بوده.گفتم خیلی زرنگی کارآگاهی.خندید.نگار گفت ببخشید عمو.گفت عمو نه.آقاجون.گفت باشه ببخشید آقا جون.این خرید دادگفت بکشم.گفتم هی ناکس منو عین خیار فروخت…بابام زد زير خنده.گفت فقط قلیون اون هم کم.گفتم بابا برم مامان اینا رو هم بردارم.گفت چی بهتر…رفتم ویلا بابام رفت خونه عمو حسن…مامان اینا رو برداشتم…مامان ونگار جلو نشستن.دخترها همه عقب.بابک هم با خانومش اومدن.توی ماشین مامانم.کلیپس موهای نگار رو داد بهش.گفت توی استخر بود.گفتم مال این نیست که. گفت شکر خوردی.خر خودتی.فقط این موهاش طلایی طبیعیه.بقیه موها رنگ شده یا مشکیه.ما که تازه اومدیم عموحسن هم پریروز شسته استخرو چون خودم زنگ زدم برای عید بشورتش.گفتم عه چقدر تو و بابا زرنگین.خندید.نگار خجالت کشید.رفتیم توی رامسر بازار ماهی چقدر قشنگ و شلوغ بود.رفتیم توی یک مرکز خرید کوچولو و شیک خیلی مادرم برای همه خریدکرد حتی بابک وزنش.من کلی خرید برای نگار کرده بودم اما مادرم چیزایی خرید که من نمیدونستم.شب برگشتیم.ویلا.پدرم وعموحسن توی آلاچیق آتیش بزرگی راه انداخته بودن.زن وبچه اش مشغول کار بودن.مامانم چندتا کادو شال و لباس هم برای اونا خریده بود.مامانم بهم اشاره کرد رفتیم توی آلاچیق دخترها همه باهم بودن.گفت شهاب دیگه.

انتخابتو کردی.گفتم آره.گفت در موردش چی میدونی.گفتم همه چی رو میخوای برات تعریف کنم.گفت نه پسرم تو باید بخواهی که می‌خواهیش.دیگه تمومه.دختر خوب وبا حیای.گفتم برم پیششون.گفت برو زن ذلیل.گفتم مامان.خندید.گفت من که نتونستم آدمت کنم.شاید اون بتونه.همیشه میترسیدم آخرش تو رو توی یکی ازین پارتی ها بگیرند ویک هرجایی رو عقدت کنند.الان دیگه خیالم راحت شد.بعد شام همه میخواستن برند شنا.نگار شک داشت. گفتم چته.گفت شهاب اونم دیده نشه.گفتم بخدا دیده نمیشه.مگه من دیروز توی استخر فهمیدم اینجوریه.تازه خیلی هم چشم چرانی کردم.گفتم برو خیالت راحت.الان هم حوله وهم مایو دامن دار خوشگل خریدی دیده نمیشه.اون شورت لامبادایی رو در نیارش روی همون مایو بپوش.توی اتاق گفت میپوشم ببین بهم راستشو بگو. گفتم باشه لخت شد.مایو پوشید واقعا دیده نمی شد.گفتم نمیخوام درش بیاری.مانتو بلندت رو بپوش برو استخر اونجا که همه خانوم هستن درش بیار.اگه گفتن‌بگو خونه پوشیدم ببینم اندازه است یانه…که اینجا تنم کنم…گفت خیلی خوبی و زرنگی…خلاصه که تا.۲نصف شب استخر بودن…اومدن بیرون ساناز وندا زودتر بیرون اومدن.بعدش بقیه.زمان سال تحویل دقیقا یادمه۶ونیم صبح بود.تا صبح کسی نخوابید.سفره ۷سین پهن کردیم.حتی عمو حسن و خانواده اش هم اومدن…سال تحویل شد…بابام به همه عیدی خوبی داد.مخصوصا عیدی به منو نگار و بابک و زنش…بعدش همه رفتیم توی شهر توی پارک شهر مراسم عیدگاه قشنگی برگزار بود‌.منو نگار اجازه گرفتیم رفتیم گردش…ظهر هم رفتیم رستوران برنگشتیم ویلا.حتی شهرهای نزدیک هم سر زدیم.گوشیم زنگ خورد مادرم بود گفت برگرد کارتون دارم.گفتم دارم میام.رسیدیم ویلا.دیدیم کسی بغیر مادرم نیست.گفت تو بیرون باش.نگار بیا داخل پیش من.نگار ترسید.گفتم چی شده مامان.گفت مسئله زنونه است…نگار رفت پیش مامانم…طول کشید وقتی برگشتن.چشمای نگار پر اشک بود.گفتم چی شده.مادرم.گفت برگشتیم تهران میبرمش دکتر اگه تایید کرد دختره برات میگیرمش. ولی اگه تایید نکرد.دیگه خبری از ازدواج نیست…گفتم مامان‌.گفت بی مامان.گفت مادر جون بخدا من دخترم پریود میشم منظم ماهانه.گفت هر وقت شدی دیدم باور میکنم.گفت اتفاقا چند روز دیگه مونده.گفت چی بهتر.بعدش بازم میبرمت دکتر.گفتم مامان من میدونستم.گفت میدونستی بهم چیزی نگفتی.گفتم کی بهت گفت…گفت ساناز به ندا گفت نداهم چون دوستت داشت بمن گفت…خیلی عصبی شدم.نگار از خجالتش سرش رو نمی آورد بالا.گفت مادر جون بخدا من دخترم.اگه پسر بودم که پریود نمی‌شدم.سینه نمیداشتم. بدنم مو در می‌آورد.بخدا برام حرف در آوردن.گفتم مامان خانواده زن بابک قصد دارن ساناز رو بندازن به من.من نمیخوام دارند این برنامه رو پیاده می‌کنند… آبروی اینو می‌برند.گفت مقصر برادرشه که همه جا این مسئله رو گفته.پیش زنش گفته اونم پیش همه گفته…همون موقع همه برگشتن.اینبار من چنان زدم زیر گوش بابک که گوه بالا آورد.گفتم بی‌غیرت.اصلا من هیچی.ابروی خواهرت برات مهم نبود که یک مشکل کوچیکش رو پیش خانواده خانومت عنوان کردی.که اونوقت این یک وجب دختر بلندگو برداشته آبروی تو وخواهرت رو همه جا برده.گفت بخدا من فقط به الناز گفتم. نمیدونم مشکل نگار رو باید چطور حل کنم.اونم مجبورم کرد بهش گفتم. الناز تو به کی گفتی مگه…الناز سرشو انداخت پایین.گفت بخدا من داشتم با دخترخاله ام که جراح عمومیه صحبت می‌کردم مامانم و این فضول شنیدن…بخدا قصد بدی نداشتم.همون لحظه نگار گفت بابک دیگه دوستت ندارم نمیخوام ببینمت.دویید رفت توی ویلا.دیدم داره لباساش رو میپوشه.گفتم های کجا.گفت هر جا غیر اینجا.تا اینها هستن من دیگه نیستم…چمدون و لباسش رو جمع کرد.بابام رسید گفت چیه چی شده.خواهرم آروم در گوش بابام گفت.نگار همونجا رسید.گفت به آقاجون هم گفتین…چمدونها از دستش افتاد اینقدر گریه میکرد که آدم دلش خون میشد.پدرم بلندش کرد گفت خانوم با شهاب بیایید داخل…گفتم چشم.گفت من خودم همه چی رو میدونم…باباش بهم گفته بود.این بچه صددرصد دختره.ما دو روز قبل رفتیم پیش دکتری که معاینه اش کرده بود.تضمین داد صددرصد دختره و باکره هم هست صددرصد هم باردار میشه.خانوم تو فک کردی من پسر عزیز دردونه ام رو همینجوری ولش میکنم میندازمش توی چاه…الانم تو عروس ودختر منی.این وقت شب هیچ جا نمیری.گفت آخه آقا جون تا اینها باشن من نیستم.حتی اون برادر بی غیرتم.گفتم باشه اینها الان میرند.رفت با ادب گفت بی‌زحمت تخلیه کنید عروسم ناراحته.همون ساناز جغله گفت خدا شانس بده.همون موقع خواهرش گذاشت زیر گوشش.گفت لعنتی به تو مامان گفتم دور شهاب رد خط بکشید پسره دلش پیش نگار گیره.چرا آبروی من و مردم رو بردین.؟خیلی خانوم بود خیلی معذرت‌خواهی میکرد.بعدشم رفتن.دیگه جو آروم شد.بابام گفت عروس خانوم شنیدم تا۵تا پیک هم سر حالی مست نمیشی.مامانم گفت وا خاک توسرم نکنه میخای امشب با دخترها مشروب بخوری.گفت چرا نخورم نامزدی پسرمه.گفتم دمتگرم خیلی

آقایی.مامانم گفت کوروش آقاست.الان مست میشه دیوونه میشه تا صبح میزنه میرقصه…گفتم همین خوبه دیگه.نگار گفت آقاجون اگه مامان بخوره منم میخورم.گفت بخوره این با بیستا هم مست نمیشه.همه خندیدیم…عموحسن بساط راه انداخت…ساعت ۱۱بود.هوا سرد بود.گوشیم زنگ خورد.بابک بود.گفت شهاب.ماشینم واشر زده ویلا هم گیر نیاوردیم توی ماشین خوابیده بودیم.اینم خراب شد بچه ها سردشون شده.گفتم کجایید آدرس داد دور نبودن…بابام گفت طناب بردار برو بیارشون. مهمونند.دخترم تو هم ببخششون.گفت آقاجون حقشونه.همین که تنبیه شدن بسه براشون.‌شهاب جون برو بیارشون.من با عموحسن رفتیم دنبالشون…اوردیمشون…بابام گفت حالا که برگشتین همه باید نفری چندتا پیک بخورید تا هم پیاله بشیم…اولش خجالت می‌کشیدن اما بعدش یخ همه باز شد…شروع کردیم عیش ونوش.دم صبح زدیم و رقصیدیم.بابام دست مامان رو گرفت برد اتاق.گفتم گوشهاتون رو پنبه بزارید.‌بابام خندید.مامانم گفت ولم کن لامصب دیگه عروس داری.هنوزم خجالت نمیکشی…گفت تازه میخام با پسرم رقابت کنم…صبح بود.خوابمون نمیومد.رفتیم لب ساحل دریا موج میزد.بابک خودشو رسوند به من انگار.اومد جلو گفت نگار منو ببخش.بخدا نمیدونستم یک کلاغ ۴۰کلاغ میشه…من تا چندوقت دیگه میرم آلمان منو ببخش.شاید دیگه تاچندسال همدیگه رو نبینیم.نگار گریه اش گرفت خودشو انداخت بغل داداشش.مست هم بودن خیلی گریه کردن.الناز هم رسید…نشستیم…لب ساحل.چندروزی شمال بودیم و برگشتیم تهران‌بازم مامانم به حرف بابام گوش نداد انگار رو برد چندتا پزشک متخصص.گفتن طی یک عمل ساده میتونن اون زائده رو بردارن.ولی من اصلا دلم نمیخواست برش دارن.ولی برای زایمانش چون خجالت میکشید اون رو عمل کردن و کوس خوشگلش ترمیم شد و زیبایی شد.الان هم بجای یک بچه۳تا داریم.

نوشته: شهاب

بازدید 12,147

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

12 پاسخ به “نگار زیبای من”

  1. تا خواستم برسم پایین کامنت ها رو بخونم صبح شد .خدا رو کولت . من فقط حجم داستان دیدم چشام چهارتا شد سرم گیج رفت. چطور اینهمه متن تایپ کردی ؟؟؟؟

  2. با زیاد بودنش مشکل نداشتم ولی اشتباه بدی کردی که تو یه قسمت دادی میتونستی با یکم کش دادن و یه کوچولو حالت معمایی بدی به داستان تو ۳ قسمت انتشار بدی یه مشکل دیگ ام داشت اونم اینکه شخصیت داستان زیادی لارج بود زیادی عاشق بود یکم منطقی بودن میتونست قشنگ تر بکنه نکته آخر ام اینه اینو همیشه بودن پولدار بودن دلیلی بر این نداره ک دست بکنی تو جیبت همه رو مهمون بکنی هیچ پولداری از اینکارا نمیکنه تازه خوبه شخصیت داستانت طبق شروع داستان از نظر مالی متوسط رو به بالا بود همچین ام قوی نبود

  3. خیلی غلط املاییو جا به جایی شخصیت داشتآخراش دیگه خودت هم خسته شده بودی و توپوق ها زیاد شده بودولی کلا داستان های هپی اند محبوب همگان هستششهاب جان ذهن بازی داری ، به نظرم پرورشش بده و جاهای بهتری ازش استفاده کن

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید