نفرین شده (۲)

ساعت از نه شب گذشته بود که به خونه رسیدم. برعکس انتظارم، اونشب حس خوبی داشتم. انگار از انرژی سرشار بودم. بعد از یه دوش آب گرم، خودم و بدنم به آرامش رسیده بودیم. با این همه حوصله دیدن و روبرو شدن با مهیار رو نداشتم. میدونستم با دیدنش تمام این حس خوب الانم به هم میریزه از طرفی اون همه بدو بدو که در طی روز داشتم و سکس هایی که داشتم، بدجوری خسته ام کرده بود. پس ترجیح دادم قبل از رسیدن مهیار بخوابم. حس و حال خوبم به خوابم منتقل شد و یکی از عمیق ترین و راحت ترین خوابهای عمرم رو اون شب داشتم. خوابی اونقدر طولانی که حتی فردا صبح هم مهیار رو ندیدم. مهیار بیرون رفته بود که از خواب بیدار شدم. وقتی چشم هام رو باز کردم و ساعت رو دیدم باورم نمیشد اینقدر خوابیده باشم. داشت برای کار دیرم می شد. .وسط لباس پوشیدن و آماده شدن یه سر به گوشیم زدم. پیام داشتم.
_سلام عشقم صبحت بخیر باشه خوشگل خانمی
به خودم که اومدم چشمام خیس بود. اشک شوق بود. یعنی یاشار واقعا”عاشقم شده بود؟ تازه فهمیدم چیزی که حتی بیشتر از سکس جای خالیش توی زندگیم حس میشه عشقه. واسه همین بود که دیروز با شنیدم کلمه عشقم از زبون مهیار خطاب به جاسم ،اونجور از هم پاشیده بودم . حالا یاشار عشق و توجه یه مرد رو بهم تقدیم می کرد. اگه یاشار عاشقم بود پس گور پدر مهیار و جاسم کرده. دیگه مهیار نه خودش نه نوع رابطه اش با خودم یا دیگران برام پشیزی ارزش نداشت. ولی آیا واقعا “عشق بود یا یاشار هم می خواست برای سکس مخم رو بزنه؟ نه این پسر جنسش با هاشم فرق می کرد. پیام دادم.
_صبح تو هم بخیر عزیز دلم
_اوه صحت خواب چه عجب…خوب خوابیدی که عشقم؟
_آره عزیزم یه خواب خوب و عمیق و طولانی!
_خوب خداروشکر
_من باید برم سر کار بعدا” حرف می زنیم
_باشه خوشگلم برو به سلامتی… منم سر کلاسم ولی همش فکرم پیش توئه
با خوندن پیامش انگار روی ابرا بودم. یه جور ذوق و کیف بی حد در دلم حس می کردم. بالاخره یه مرد توی این دنیا بود که فکر و خواب و خیالش من باشم و من مرکز توجه و تمرکز و احساساتش باشم! یه لحظه به متاهل بودن خودم فکر کردم. اما اینکه به مهیار خیانت می کردم برام پشیزی اهمیت نداشت. حتی خود مهیار هم برام مهم نبود یا اینکه با جاسم چه غلطی می کرد. تنها نگرانیم این بود که یاشار کار رو از حد بگذرونه و رسوایی و بی آبرویی ببار بیاره. خوب این چیزارو بعدا” بهش فکر می کنم فعلا” باید برم سر کار
سر کار بودم که هاشم زنگ زد. می خواست بدونه چرا دیشب یه دفعه رفته بودیم؟ براش یه سری آسمون ریسمون به هم بافتم و بعد حرف اصلیش رو زد.
_خوب …کی دوباره میای؟
_هیچ وقت
_دست بردار آناجون…دیروز خیلی خوب بودی من خیلی باهات حال کردم
_بله شما خیلی حال کردی ولی واسه من که اصلا خوب نبود
_چرا آخه؟ مگه چی شده؟
_هیچی جز اینکه شما یه آقا خروس حشری هستی
_آهان…خوب اون دفعه اول بود. تو بیا قول میدم این دفعه کلی حال کنی چی میگی؟
_نه
_بابا اصلا” من خروس بودم یاشار رو چی میگی؟ حالا تو بیا میگم یاشارم بیاد سه تایی حال کنیم.باشه؟ میای دیگه؟
_الان سرم شلوغه بزار بعدا”حرف می زنیم
نزدیکای ساعت شیش، خونه بودم.خسته بودم ودوست داشتم یه دوش آب گرم بگیرم و قبل از آماده کردن شام یه کم ریلکس کنم. صدای موبایل رو شنیدم. پیام یاشار بود.
_کجایی عشقم؟
_خونه
_پس از کار برگشتی؟ خسته نباشی
_مرسی عزیزم تو کجایی؟
_منم خوابگاه
_میگم می تونم بهت زنگ بزنم؟ حداقل صدات رو بشنوم
_باشه
زنگ زد. هنوزم کاملا” یخ خجالتش باز نشده بود. اونقدری که توی پیام دادنها راحت بود توی حرف زدن نبود. همین موضوع، دوباره اون حس شیطنتم رو قلقلک داد.
_راستش میخواستم برم حموم که پیام دادی. یعنی لخت شده بودم که پیامت اومد.
_واااای یعنی الان هیچی تنت نیست؟
_نه …یعنی الان نیم ساعته همینجور لخت دارم باهات پیام بازی و تلفن بازی می کنم
_آهان
_می دونی کلا” لخت بودن رو دوست دارم
_آخخخ
_چیه دلت خواست
_آره …بدجوریم خواست
_آخی کاش بودی دوتایی میرفتیم حموم!
_وای دیووونم کردی آنا
_چیه الان راست کردی؟
_داره می ترکه!
_بمیرم برا عشقم!
_الان تنهایی دیگه؟
_آره خوب اگه تنها نبودم که لخت نبودم
_میشه بیام پیشت؟
_نه متاسفانه
_تورو خدا نمیشه؟ بدجوری میخوام…دارم دیوونه میشم
از کاری که باهاش کرده بودم پشیمون شدم. ولی دیگه دیر شده بود.
_نه عزیزم نمیشه…بخدا من خودم دلم می خواد یعنی اگه موقعیتش بود که بهت نه نمی گفتم
_باشه…پس کی میتونیم دوباره؟
_نمی دونم والا…تو مکان نداری؟
_نه والا… من جایی ندارم. البته خونه هاشم هست می خوای…
_نه اونجا رو بیخیال
_چرا؟
_من با هاشم فقط همون روز بودم. دیگه هم نمی خوام باشم دلیلش رو هم ازم نپرس یعنی دفعه اول آخرم بود
_باشه
_حالا یه کاریش میکنیم…من فعلا” برم حموم…راستی ببین هر دفعه خواستی زنگ بزنی مثل امروز قبلش پیام بده. همینجوری یهو زنگ نزن باشه؟
_باشه عزیزم
وقتی وارد حمام شدم و آب گرم رو به بدنم ریختم تازه متوجه شدم خودم چقدر اون لحظه سکس و بدن مردونه یاشار رو می خواستم. چشمهام رو بستم و یاشار رو لخت تصور کردم و دستهام به کار افتادن و بزودی نفسهام تند و بدنم داغ شد. چند دقیقه نشده با صدایی که اگه کسی داخل خونه بود متوجهش می شد ارضا شدم و گوشه حمام ولو شدم.
.
.
.
نوبت شیفتم بعد از چند روز عوض شد و دوباره با هاشم هم شیفت شدم. اما اینبار هرچه به پر و پام پیچید و سعی بر دلبری کرد؛ بی محلی کردم تا بالاخره به این نتیجه رسید، از من آبی گرم نمیشه و کم کم سرد و بی خیال شد. اما از اون طرف یاشار، هر روز با من در رابطه پیامی و تماس تلفنی بود. هر روز آتیشش تند تر و زبونش باز تر می شد. من هم تقریبا” هر روز صبح، منتظر پیام عاشقانه صبح بخیرش بودم و شبها تا پیام شب بخیرش نمی اومد به خواب نمی رفتم. بعد از هر تلفن، خودم رو بیادش دستمالی می کردم و تنم از خواهش تن و بدن مردونه اش گر می گرفت. این عشق و توجه یاشار، روی زندگی و اخلاقم تاثیر مثبت گذاشته بود. دیگه مثل سابق، عصبی و پرخاشگر نبودم.حتی بشکل باورنکردنی ای طرز برخوردم با مهیار هم بهتر شده بود. دیگه برای سرد بودنش، کمر شلش و …سرکوفت و غر نمی زدم و کلا” زندگی برام آروم تر و قشنگ تر شده بود. تقریبا” یک ماهی از سکسم با یاشار گذشته بود که یه روز عصر که دوباره به قصد حمام، لخت شده بودم یاشار با پیامش گیرم انداخت. وقتی بهش گفتم لختم با صدای زنگ تلفن از جا پریدم. اما اینبار زنگ ساده نبود. تماس تصویری بود!
_ای شیطون! گفتم لختم تصویری زنگ زدی دید بزنی؟
_بزار ببینمت دلم برات تنگه بخدا
رفتم جلوی آینه قدی و سرتاپام اومد توی تصویر
_وااااای خدا…قربونت برم من…جوووونم فدات بشم عشقم
_اوووف چی شدی آقا پسر
_هلاکتم بخدا… هلاکم برات
_راستی؟
_بدجوری
_پس پاشو لخت شو منم ببینمت
_می ترسم یهو یکی بیاد داخل
_نترس بابا پاشو لخت شو دیگه
دوربین گوشیش روی سقف اتاقش افتاد. ظاهرا گذاشته بودش روی تخت داشت لخت می شد. اما وقتی بالاخره گوشی رو بلند کرد و نشونم داد فهمیدم پتو رو روی پاهاش کشیده و زیر پتو شلوار و شورتش رو پایین کشیده. در واقع توی اون تاریکی به سختی می شد ببینی یاشار کوچولو سرپا وایساده و با تک چشمش زل زده به صفحه گوشی و داره تن و بدن من رو با حرص و ولع دید می زنه
_این جوری نمی شه آقا یاشار، تاریکه…من اون شاخه نباتت رو درست نمی بینم. پاشو دیگه… بیار توی نور
_باشه بابا بخاطر تو
پتو کنار رفت و روشن شد. وااای یه لحظه دلم ضعف رفت. چه شق و رق و کلفت بود. آخ بدجوری دلم می خواستش. یک ماهی بود از دیدارم باهاش گذشته بود و حالا کت و کلفت ،جلوی روم بود
_چی شد آنا جونم؟ الان خوب می بینی؟
_آی می میرم براش!
_دوتاییمون فدات بشیم عزیز دلم
_خدا نکنه عشقم
دوتامون داغ کرده بودیم. بعدش یهو حرفهامون ناخواسته تبدیل به یه سکس چت تبدیل شد و همراه با حرفهای تحریک کننده هر کدوم خودش رو می مالید و به خودش ور میرفت!
_کاش دستای تو بود که این میمی های منو می مالوند
_آخ اگه بودم جفت ممه هات رو اونقدر می مکیدم که سیاه و کبود بشن
_وای اینقدر نمالش…میبینم حوس میکنم لب بندازم روش و یه دل سیر برات بخورم
_اول باید لبات رو خودم بخورم بعد سالار ازت لب بگیره
دوربین رو زوم کردم روی لبهام
_بیا بخورشون…اوووف زبونت رو بکن توی دهنم
_جای زبونم لای اون نانازته عسل خانوم…وای چیکار کردی با من اووووف
_نانازم تورو می خواد آقا یاشار…اوف بیا داخلم اوووف حشریم کردی لعنتی
یاشار هم دوربین رو روی سالار تنظیم کرد
_الان می زارمش داخلت آناهیتا جون
_همه شو بذار …پرم کن…جای نفس کشیدن برام نزار…پرم کن با اون کیر کلفتت اوووی میخوام
_پرت می کنم…تا دسته می زارم تو اون کوص تپلیت…تا میلیمتر آخرش رو می کنم توش
تند تند داشت دست میکشید به تنه اش و من هم لای پا و نوک سینه هام رو می مالیدم. بالاخره آبش اومد و پاشید روی شکمش و روی تخت وا رفت.
_آه آه آه قربونت برم آنا جون خوشگلم …مرسی حال دادی فدات بشم
_باشه عزیزم من دیگه میرم حموم
_باشه ولی اینطور قبول نیست یه روز باید منم با خودت ببری حموم!
_باشه حتما”…فقط دیگه بی هماهنگی تماس نگیر
_چون گفتی لختی فهمیدم تنهایی
رفتم حموم و اونجا به ور رفتن با خودم ادامه دادم تا شدم. بیرون که اومدم پیام جدید یاشار رو دیدم.
_آنای خوشگلم من دیگه طاقتم تموم شده هر جور شده یه جا جور می کنم، بریم.
راست می گفت واسه منم دیگه با خودم ور رفتن، جواب نمی داد مخصوصا” بعد از اون تماس تصویری و اون سکس چتی که دسته بیل یاشار جلو صورتم بود و برا داشتن و خوردنش روانی شده بودم.
_بی صبرانه منتظر اون روزم که با هم باشیم مرد حشری خودم!
.
.
.
دو روز بعد یاشار پیام داد می تونه جا جور کنه . یه شب رو به هر زحمتی بود از کارفرما، مرخصی گرفتم و مهیار رو هم راضی کردم اونشب ماشین رو واسه من بزاره و خودش از جاسم بخواد دنبالش بیاد. عصر و بعد از رفتن مهیار ،کلی به خودم رسیدم و خوشگل کردم. وقتی دم خوابگاه ،یاشار رو سوار کردم متوجه شدم اونم برعکس دیدار اولمون حسابی به خودش رسیده و حتی ادکلن تلخ مردونه ای زده که خیلی برام جذاب تر و خواستنی ترش می کرد. با یه سلام ساده نشست و دوباره توی لاک خودش فرو رفت. حتی تلاش من برای به حرف کشیدنش با “چه خبر”و “چیکارا می کنی” و … هم به جایی نرسید و با جوابهای یه کلمه ای برگزار می کرد. حس عجیبی بود نزدیک یکماه و نیم از اولین و آخرین سکسی که داشتیم می گذشت و حالا توی ماشین نشسته بودیم و داشتیم می رفتیم که روی تخت، یه مبارزه سخت ونفس گیر داشته باشیم و یاشار دوباره به تنظیمات کارخانه برگشته بود. معلوم بود از اون تیپ آدمهاس که سخت رابطه برقرار میکنن و کلا” توی مجازی و پشت تلفن خیلی راحت تر هستن و توی واقعی و حضوری اونقدر راحت نیستن. اما من دلم یکم شیطونی می خواست. در واقع دلم می خواست از همون لحظه که وارد ماشین میشه یه جوری رفتار کنه که تشنگیش برای سکس با من رو داد بزنه! یهو بی بهونه دستم رو بردم لای پاش!
_آی ببخشین فک کردم کلاجه!
یاشار که شوکه شده بود بشکل غریزی خودش رو جمع کرد.
_چی شده؟ دوست نداری؟
_چرا دوست دارم
دوباره دستم رو گذاشتم روش
_اینکه خوابه
دست یاشار رو گرفتم و گذاشتم روی رون خودم. شروع به نوازشش کرد. بعد از چند دقیقه که دوباره دست گذاشتم، دیدم سفت شده
_آهان حالا شد…خوب حالا اینجایی که می ریم رو چه جوری جور کردی؟
_اجاره کردم
_این جوری که تابلوئه
_چی تابلوئه؟
_اینکه داریم واسه چی می ریم اونجا
_نه بابا می ریم کلید می گیریم و …
_خوب آخر شب که کلید رو پس می دیم تابلوئه واسه سکس چند ساعته کرایه اش کردیم
_نگران نباش مشکلی نیست
_فکر کردم خونه فامیلی کسیه که خالیه میریم اونجا
_ اونجا یه سرایداره که کاری به کسی هم نداره فقط کلید رو می ده و می گیره. پول رو قبلا دادم و مالک هم با سرایدار هماهنگ کرده
_آهان …چه جوری این قدر مطمئنی از همه چیز؟…ببینم قبلا هم رفتی؟
_نه بخدا …من قبل تو با هیشکی نبودم
_خوب پس قصه اینجا چیه؟
_از بچه ها گرفتم…اونا زیاد اومدن…مشکلی نیست
_عجب…پس دوستات می دونن امروز می ری …سکس بکنی؟
_آره خوب…می دونن
یکم خیالم راحت شد و بازم بیشتر سربسرش گذاشتم. ولی وقتی رسیدیم و زنگ سرایدار رو زد با بیاد آوردن تفاوت سنمون، یکم احساس ناراحتی کردم. سرایدار یه مرد خیلی پیر بود. وقتی در رو باز کرد و مارو باهم دید کلی با اون چشمای ریزش سر تا پای من رو برانداز کرد و بالاخره کلید رو به طرف یاشار دراز کرد.
_طبقه دو واحد چهار…ببینم کی خالی می کنین؟
_احتمالا” نصف شب
_یا تا قبل دوازده بیاین کلید رو بدین و کارت ملیتون رو بگیرین یا تا صبح بمونین چون من دوازده که شد می خوابم تا صبحم از جا بلند نمیشم.
وقتی بالاخره در رو بست یه نفس راحت کشیدم. زیر اون نگاهش حس بدی بهم دست داده بود. واحدی که یاشار گرفته بود یه سوئیت کوچولو بود. تخت خواب دو نفره ای که فقط خدا می دونست کار چند تا دختر پسر جوون روش راه افتاده گوشه سوئیت بود. نشستم لبه تخت و سوئیت رو ورانداز کردم.
_ببخشین آناجون اگه پول داشتم یه جای خوب می گرفتم
_طوری نیست عزیزم
بلند شدم و بهش نزدیک شدم دستم رو گذاشتم روی خشتکش و بزرگ شدنش رو حس کردم. سرم رو به گوشش رسوندم و زمزمه کردم
_هرجایی که من باشم و تو باشی و اینم باشه همونجا خوبه!
زیر دستم فشارش دادم و انگار دکمه انفجار یاشار رو فشار داده بودم. دست انداخت بیخ گردنم و لباش رو انداخت روی لبهام و د بخور انگار مسابقه کی وحشیانه تر لب می خوره بود و هر دو سیر نشدنی لب می گرفتیم. انگار لبهامون از کش شده بودن و در ادامه بوسیدنها، کش می اومدن. زبونهامون توی دهن همدیگه بود و نوک زبون همدیگه رو می بوسیدیم و لحظه به لحظه بی طاقت تر می شدیم. اونقدر داغ بودیم که نفهمیدم کی بالا تنه ام لخت شده و لب و دهان یاشار بین سینه هام جولان میده. فقط دستم توی موهاش بود و نفس نفس می زدم و قربون صدقه اش میرفتم و اون همچنان با ولع می خورد. بعد من رو برد و گوشه تخت نشوند اما تا به خودم بیام خوابیده بودم روی تخت و شلوار و شورتم به دست یاشار از تنم خارج می شد. بد جوری آمپر چسبونده بود. حرف نمی زد و فقط و فقط با نهایت سرعت پیش می رفت که زودتر به لحظه دخول برسه. منتظر بودم که بپره توی بغلم و وارد بشه اما نشست و پاهام رو باز کرد و با دهانی که اون روز از خوردن سیر نمی شد افتاد روی کلوچه ناز بین پاهام و جوری میخورد که انگار برق به من وصل کرده بودن. از شدت شهوتی که از طریق لبهاش بین پاهام تزریق می کرد و در کل بدنم پخش می شد مثل مار به خودم میپیچیدم و ناله می کردم.
_آی اووی یاشارم قربونت برم…وووی جووونم یاشار فدات بشم وووی اووی
مکش و لیسدینهاش جوری بود که چند بار سعی کردم سرش رو بلند کنم اما آنچنان وحشیانه عین کنه بهم چسبیده بود که سعی من فایده نداشت و خیلی زود دستم رو پس زد و کارش رو ادامه داد و اونقدر ادامه داد تا بالاخره با یه تکون شدید به بدنم و قفل کردن پاهام دو طرف سرش بهش فهموندم که شدم تا دست کشید. وقتی بالاخره پاهام رو باز کردم و سرش رو آورد بالا و به صورتم لبخند زد هنوز بدنم می لرزید.
بعد یاشار پاشد سرپا و اینبار نوبت من بود. نشستم لب تخت و شروع به خوردن کردم. سعی می کردم با همه وجودم دل بکار بدم و دیوونه اش کنم. با خودم می گفتم اگه بتونم با ساک زدن آبش رو بیارم عالیه. یاشار اما مثل اولین سکسمون، کمر سفت بود و در جواب لیسیدن و بوسیدن و خوردنهای من فقط گاهی بدنش سفت می شد و موهام رو نوازش میکرد و با صدای اووووم هووووم واکنش نشون می داد.
بعد از اینکه دهانم خسته شد و از اومدن آبش ناامید شدم دست از خوردن کشیدم. کاندوم رو کشید سرش و اونم کنار من لب تخت نشست. بلند شدم و در حالی که پشتم بهش بود اومدم روش و سرش رو تنظیم کردم و نشستم و تا آخر توی خودم جاش دادم. کلفتیش انگار دیواره ها رو باز میکرد و سانتیمتر به سانتیمترش لذت و حس خوشبختی رو در بدنم پخش می کرد. وقتی تا آخر فرو رفت سعی کردم خودم رو بکشم جلو و تا جایی که میشه به کمرم انحنا بدم و براش قمبل کنم و توی همین حالت بلند بشم و دوباره بشینم و دوباره و دوباره…انگار یاشار از این کش و قوس دادن و انحنای کمر و قمبل باسن خوشش اومده بود و با یه اوووف حشری لذتی که می برد رو نمود داد. از پشت گردن تا کل کمرم رو دست کشید و دو طرف باسنم رو با دستهاش گرفت و همینجور که بالا پایین میشدم؛ مالیدشون
_اوووف چه هیکلی داری آنا…وووی دیوونم می کنه
انرژی بیشتری گرفته بودم و با قوس دادن بیشتر و محکم تر ضربه زدن کارم رو ادامه دادم و یاشار هم که ظاهرا” وحشی تر شده بود چند تا اسپنک زد و بعد دستهاش رو کشید روی شکمم تا رسوند به سینه ها و هر دستش یکی از پستونها رو چسبید و محکم فشارشون داد.
_جووونم چه جیگری هستی تو
سینه ها رو می چلوند و قربون صدقه ام می رفت و کمرم رو می بوسید. یهو دست انداخت و دنباله موهام رو توی مشتش گرفت و با کمک اون یکی دستش که روی سینه ام بود من رو کشید عقب و به خودش چسبوند. کامل بهم چسبیده بودیم و اون چیز کلفت داغ تا آخره آخره داخلم بود و سرم رو برگردوند و هر جور بود لبامون رو بهم رسوند. لب می خورد و ممه ام رو می مالید و کیر کلفتش تا بیخ داخل بود و بازه و بازم کرده بود. دیگه طاقت تحملش رو نداشتم و یه لحظه کلا توی بغلش وارفتم و بعد موجها شروع شد و شکمم چند ضربه خورد و برای بار دوم شدم. یاشار که انگار به خودش می بالید از این همه مرد بودنش محکم بغلم کرده بود و گونه های داغم رو می بوسید و نمی گذاشت از سرش بلند بشم.
_قربونت برم یاشار جووون
با بی حالی بوسیدمش
_خوب بود؟
_عالی فقط آبت نمیاد؟ من دیگه جوون ندارم
واقعا” برام عجیب بود. پسری با اون سن و سال و اونهمه حشری، چطور اینقدر کمر سفت بود. خودم رو کشیدم روی تخت و دراز کشیدم. یاشار هم اومد روی تخت و بغلم کرد. بوسیدم.
_تو عشق منی
_فدات بشم
پاهام رو باز کرد و وارد شد. عجله ای نداشت. تلمبه هاش عمیق بود و تا آخر می رفت و با هر ورود یه بوسه بهم می زد. لب می گرفت و می بوسید و از خوشگلیم و از حس عاشقانه اش می گفت و کلا” توی فاز رمانتیک بود. نزدیک ده دقیقه ای به این سبک ادامه داد و بالاخره از خود بیخود شد. نشست. پاهام رو باز کرد و محکمتر از قبل ضربه زد بالاخره با یه اوووووم نعره مانند و پریدن توی بغلم کار رو تموم کرد و آروم گرفت. سرش رو نوازش کردم
_نمی خوای بلند بشی؟
_الان پا میشم بزار یکم آرامش بگیرم
بالاخره خودش رو کشید بالا و کاندوم پر از آب رو بیرون کشید و رفت دستشویی و بعد هم نوبت من بود. وقتی برگشتم لباس پوشیده بود.
_می خواستم سیگار بکشم گفتم شاید تو هم دوست داشته باشی بکشی
_آره…آره خوبه دوس دارم
دو نخ از پاکت بیرون کشید و نگاهم کرد.
_نمی خوای چیزی بپوشی؟
_نه واسه چی بپوشم؟ بهت که گفته بودم لخت گشتن رو دوست دارم… اذیت میشی؟ می خوای بپوشم؟
_نه نه خیلی هم خوبه
پوک که به سیگار زدم دوباره شعر فروغ اومد توی ذهنم. افروختن سیگار در فاصله رخوتناک دو هم آغوشی! یه جور حس خوشی توی دلم نشست. تازه غروب شده بود و فرصت کافی داشتیم. بله امشب واقعا” وقت برای دو هم آغوشی داشتیم و الان دقیقا” توی همون موقعیت بقول فروغ “فاصله بین دو هم آغوشی” بودیم.
می دونستم واسه کرایه اینجا پول کمی نرفته و می دونستم یاشار پسر مایه دار ی نیست. برام توضیح داد یه مقدار داشته یه مقدار هم از دوستاش قرض گرفته.
_دیوونه به خودم می گفتی. درسته منم جیبم پر نیست ولی می تونستم یه کاریش بکنم.
یاشار بهم گفت دوس داشته خودش پول اینجا رو بده.
_پس دفعه بعدی من کرایه رو می دم.
_دفعه بعد؟
نیشش باز شده بود.
_آره دیگه
_پس از اینجا راضی هستی؟
همراه با پوک آخری که به سیگارم زدم و خاموشش کردم یه نگاه دیگه به دور و بر سوئیت کردم
_آره خوبه…کار راه اندازه…آدرس اینجا رو بلدی؟
_واسه چی؟
_می خوام اینترنتی سفارش بدم غذا بیارن بدجوری گشنه ام شده…یعنی ضعف کردم
دست گذاشتم روی پاش
_ماشالا سنگین کار می کنی!
دوباره نیشش باز شد. دست انداخت دور شونه هام و منو سمت خودش کشید. بوسم کرد و گفت:قربونت برم.
تا شام بیاد و بخوریم تقریبا” ساعت نه شده بود. داشتم آشغالای شام رو جمع می کردم که یاشار با دو نخ سیگار اومد.نمی خواستم بکشم.
_بعد شام می چسبه
_خوب باشه
یه نخ رو گذاشت گوشه لبم و آتیشش زد. داشت سیگار خودش رو روشن می کرد که دوباره دستم از روی شلوار روی کیرش بود. خوشش اومده بود و داشت لذت می برد و توی خشتکش سفت و بزرگ می شد. کمربندش رو باز کردم و با زحمت از بند شورت و شلوار خلاصش کردم. سیخه سیخ بود. با دست بهش کشیدم و صدای اوووف و جووون یاشار بلند شد. تک پوشش رو هم از تنش بیرون کشیدم و دوباره هر دو لخت بودیم. با دستم به کیر و سینه و شکمش دست می کشیدم و ناز و نوازشش می کردم. بد جوری حشری شده بود. من رو توی بغلش کشید و بوسیدم. پوک به سیگار می زد و از من لب می گرفت. لب دادن و گرفتنی که همراه رد و بدل شدن دود سیگار بود. لبهام رو می خورد و حلقم رو با دود سیگارش پر می کرد. عادت به کام سنگین نداشتم و وسط یکی از لب گرفتنهای طولانیش که ریه هام رو هم پر از دود سیگار کرده بود حس کردم سرم گیج رفت و زمین زیر پام دهان باز کرد. داشتم از حال می رفتم که یاشار من رو گرفت. یه دست زیر شونه و یه دست زیر پاهام و بلندم کرد روی هوا
_آی بزارم زمین…عزیزم کمرت درد می گیره
یاشار لاغر و ترکه ای بود و من برعکس اون خیلی لاغر نبودم. با این همه همانطور که روی دستهاش بلندم کرده بود تا تخت رسید و من رو روش گذاشت. نگاهش کردم و بهش لبخند زدم. سر پا وایساده بود و نفس نفس می زد. لخت و سیخ کرده و در یک کلام آماده انجام عملیات بود. بازوهام رو براش باز کردم.
_بیا عزیزم
کاندوم رو داد دستم و خودش دست به کمر کنار تخت وایساد تا براش بزارم و بعد اومد و توی بغلم خوابید و سرش رو گذاشت توی نانازم و فشار داد. وقتی تا آخر رفت، بوسیدم و زل زد توی چشمام و بعد از چند ثانیه گفت:
_خیلی خوشگلی آنا خانمم
دوباره همدیگه رو بوسیدیم و تلمبه های سنگینش شروع شد. آروم و قرار نداشت. چند دقیقه خوابیده توی بغلم تقه می زد. چند دقیقه بلند می شد و پاهام رو باز می کرد و می زد. چند دقیقه پاهام رو روی شونه هاش می انداخت و کل وزنش رو روی من می انداخت و می زد و دوباره توی بغلم می خوابید. شدت و سرعت ضربه هاش بالا بود و من جز آی و اوی و ناله و بخود پیچیدن راهی نداشتم. بالاخره کشید بیرون و روی تخت ولو شد. نفس نفس می زد.
_تو بیا …من بریدم
اومدم رو و نشستم. همراه با ماساژ دادن سینه و نوازش گردن و دست کشیدن توی موهاش، با قوص هایی که به بدنم می دادم و بالا پایین میشدم سعی می کردم نهایت لذت رو بهش منتقل کنم. چشمهاش گیج و ویج شده بودن. زل زده بود توی چشمام و گاهی بوسی در هوا برام میفرستاد و گاهی با یه جووون بهم نشون میداد که از شدت لذت از خود بی خود شده. دست روی شکم و سینه هام می کشید و گاهی سینه هام رو می مالوند. آخرش دست انداخت و دو طرف سرم رو کشید پایین و یه لب اساسی گرفت. وقتی خواستم برگردم بالا وسط راه نگهم داشت و توی چشمهام زل زد و با یه لحن خشک و حدی پرسید:
_پس تو دیگه با هاشم رابطه نداری؟
_نه…کل رابطه ما فقط همون یه روز بود
_دیگه هیچ وقت باهاش رابطه نمی گیری؟
_هیچوقت
_با کسی دیگه ای غیر از من هم نیستی؟
_نه فقط با توام
این بار خودش رو بالا کشید. لبهاش رو به لبهام رسوند و یه بوس محکم و با مکش کرد.
_مال خودمی آنا جوون…عاشقتم
نیم ساعتی بود که سکس می کردیم. براش داگی گرفتم و حسابی قمبل کردم دوباره دیوونه شده بود. گاهی سر پا می ایستاد و می زد گاهی می نشست. پهلوها رو محکم می گرفت و تقه های وحشیانه اش حواله تن و بدنم می شد. گاهی می افتاد روم و محکم بغلم می کرد تا آخر به من فرو می کرد و بهم می چسبید. قربون صدقه ام می رفت. سرم رو بر می گردوند و هر جور شده یه بوس به لبهام می زد و دوباره خودش رو عقب می کشید و تلمبه زدنها شروع می شد. از شدت ضربه ها و طولانی بودن سکسمون دیگه روی پاهام بند نبودم و رون پام می لرزید که چند تقه محکم پشت هم برای بار سوم در اون شب ارضا شدم. روی تخت ولو شده بودم و از نا و نفس افتاده بودم ولی یاشار همچنان حشری و سر نفس، بالای سرم وایساده بود و منتظر بود که دوباره کار رو ادامه بده. حس می کردم از اینهمه حشری و کمر سفت بودنش دارم عاصی میشم.
_چرا آبت نمیاد؟
_چیه خسته شدی؟
_خسته…هه …جرم دادی تو رو خدا آبت بیاد دیگه بسمه
_باشه عزیزم الان تمامش می کنم
یه بالشت گذاشت و ازم خواست به شکم روش بخوابم. وقتی شکمم رو روی بالشت گذاشتم و خوابیدم، ناخودآگاه باسنم رو دادم بالا و براش گردش کردم. یه پاش رو این طرف و یه پا رو اون طرف باسنم گذاشت. چند تا اسپنک نسبتا محکم بهشون زد.
_جووون عجب کون ملسی داری دختر…اووف مال خودمه
خوابید روم و بیخ گوشم زمزمه کرد:
_تو آنای منی…مال خودمی
کیرش سفت و شق، بین پاهام بود و سرش رو گرفت و هدایتش کرد و تا ته بهم فرو کرد. دستهاش دو طرف شونه هام ستون شده بود و به کمر و باسنش قوص می داد و با همه توان و به صورت شلاقی تقه می زد.
_آخخخ…آییی یاشار کشتیییییمم
گونه ام رو بوسید.
_من خودم کشته مرده توام عزیز دلم
دستهاش رو کشید زیر بدنم و سینه هام رو محکم بغل گرفت و بهم چسبید و سرعت ضربه ها رو بالا برد.
_آی آی آی…اوووی آخ آخ…
_جون جون جون…قربونت برم…جووون مال خودمی
دیگه واقعا دلم می خواست کارش تموم بشه یا یه جوری بتونم چند دقیقه استراحت کنم اما بدجوری توی چنگش اسیر شده بودم و یاشار که وحشی شده بود رسما” داشت جرم میداد.رگباری می زد و در جواب ناله های یه سره من فقط جووون جوون می کرد و قربون صدقه ام می رفت.
_تو مال خودمی آنا جوون…قربونت برم…مال خودمی فقط مال خودم
دستهاش رو از زیرم کشید بیرون و گلوم رو محکم گرفت
_تو فقط مال منی مگه نه؟ بگو که فقط مال منی
_مال توام…مال تو
حس کردم الانه که گردنم بشکنه ولی هرجور شده لبهاش به لبهام پیچید و همین جور که لب می خورد بالاخره اومد.
_آییییی…آیییی
بعد از چند بار دل زدن آروم دیگه، بالاخره آروم گرفت و همین جور روی من از حال رفت. شاید پنج دقیقه ای شد تا بالاخره خودش رو کشید پایین و کنارم خوابید. ساعت نزدیک ده بود.
_دیگه به خوابگاهت نمی رسی
_طوری نیست همین جا می خوابم و صبح می رم…میگم تو نمی تونی بمونی؟
_نه …بهت که گفتم شبا نمی تونم
_کاش می تونستی
_کاشکی
_ببین من یه دور دیگه هم می تونم میخوای…
_وووی نه تورو خدا… چرا تو اینقدر حشری هستی پسر
خندید. مهیار معمولا ساعت یازده می اومد خونه و منم وقتایی که شیفت شب بودم بین یازده تا دوازده می رسیدم خونه و هنوز یک ساعت دیگه فرصت داشتم. پس تصمیم گرفتم بمونم. یاشار یه نخ دیگه سیگار کشید و از من هم خواست بکشم ولی نکشیدم. روی تخت کنار هم لخت دراز کشیده بودیم و کلی حرف زدیم. نیم ساعتی که گذشت یاشار دوباره شروع به دستمالی کردن من کرد و متوجه شدم واقعا” دوباره داره راست میکنه. فهمیدم اگه بمونم دوباره کار رو می گیره. از روی تخت پریدم پایین و شروع به لباس پوشیدن کردم.
_چیه چرا رفتی؟
_بمونم دوباره ترتیبم رو میدی
زد زیر خنده
_بمون بابا قول میدم کاری نکنم. فقط معاشقه
_آره جون خودت… بلند بشه تا نکنی ولم نمی کنی!
دم در بودم که دوباره من رو گرفت و کلی لب خورد و مالوندم و خواهش کرد اگه می شه بمونم. با هر زوری بود تونستم خودم رو نجات بدم و از اون خونه بیرون بزنم. توی مسیر تا خونه یه حس عجیبی از سرخوشی داشتم. دلم می خواست از خوشی جیغ بزنم.
.
.
.
اون سوئیت کرایه ای دیگه محفل عشق و حال من و یاشار شده بود. یک و گاهی دو بار در ماه کارمون به سویت می کشید. همیشه برنامه مثل دفعه اول بود. دو بار سکس و شامی که وسطش می خوردیم. البته یاشار روز بروز بهتر می شد و دیگه اون بچه خجالتی و پر از شرم نبود. کامل با هم رفیق و مچ شده بودیم. دیگه هیچ رودرواسی و خجالتی بینمون نبود. اتفاقا” توی سکسهامون مثل گرگ گرسنه ،وحشیانه به جون همدیگه می افتادیم و داد دلخوشی رو از هم می گرفتیم. تنها فاصله ای که افتاد تابستون بود که یاشار با تمام شدن ترم تحصیلی دو ماه و خورده ای به شهر خودشون یعنی زنجان رفت. توی اون مدت، تلفنی و تصویری و پیامی در ارتباط بودیم و گاهی سکس چت هم می کردیم. اما با این همه، اون دو ماه برای من مثل دو سال گذشت. تازه متوجه می شدم تا چه حد به یاشار و رابطه جنسی ای که باهاش داشتم وابسته شده ام. بالاخره اون دو ماه کذایی تمام شد یاشار برگشت و در اولین روزهای مهر ماه بالاخره به هم رسیدیم و یکی از داغ ترین و دلچسب ترین سکسهامون رو کردیم. به اصطلاح تلافی دوماه دوری در اومد و دلی از عزا در آوردیم!
یه روز وسط چت بودیم که یاشار نوشت:خودت رو آماده کن قراره سه روز با هم باشیم! بهش زنگ زدم
_چی میگی؟ جریان سه روز چیه؟
_هاشم با دوستاش میره شمال و کلید خونه اش دست منه!
روز اول وقتی رفتم با یه کادو به استقبالم اومد. یه ادکلن بود.
_این به چه مناسبتیه؟
سالگرد آشناییمون!
_واقعا؟
_آره…البته روزش دقیق نیست ولی پارسال توی همین فروردین ماه بود.
_اوووف شرمنده ام کردی عزیزم کادوت باشه طلبت…اما راستی چه خوب یادته!
_من همه چیز یادمه حتی تک تک سکسامون رو یادمه…می دونی تا حالا چند بار سکس داشتیم یا چند بار رفتیم سر قرار؟
_یعنی واقعا” شمردی؟…چند بار؟
_توی یک سال گذشته سیزده بار، قرار و 25 بار سکس داشتیم!
_وااای خدا بیست و پنج بار سکس کردیم
اون سه روز، سکس های داغی کردیم و سرجمع پنج بار سکس کردیم. روز سوم کلا” حس و حال یاشار رمانتیک و عشقولانه بود. به هر بهونه ای بغلم می کرد و قربون صدقه ام می رفت.و بوسم می کرد. روز سوم و وقتی می خواستم بزنم بیرون دم در بغلم کرد. چسبوندم به دیوار و محکم لبم رو بوسید.
_آنا
_جونم
_عاشقت شده ام
_قربونت برم
_نه واقعا عاشقت شده ام…تو باید مال من باشی
_ مال توام خوب
_نه اینجوری فایده نداره…یعنی کاش موقعیتش رو داشتم همین امشب عقدت میکردم…کاشکی
یه لحظه تنم لرزید. این بچه واقعا” دل و دینش رو توی این رابطه باخته بود و پاک عاشق شده بود. منم دوستش داشتم ولی هیچ وقت تصور همچین چیزی رو نکرده بودم. مهمتر اینکه من متاهل بودم. چیزی که هروقت با یاشار بودم یه جور خاصی به دیار فراموشی می رفت و من با یاشار ،آزاده آزاد بودم. توی تمام این یک سال و در جواب عشق ورزیهاش هیچ وقت نتونسته بودم بهش بگم متاهلم. می ترسیدم از دست بدمش و حالا چی؟ تنها چیزی که تونستم به لب بیارم یه “کاشکی” ساده بود.
_بمون یه نخ سیگار دیگه با من بکش و بعد برو باشه؟
_باشه …فقط دیگه نمی کنیم گفته باشم!..دیگه توان برام نمونده
_باشه بابا…تو بودنت عین خوشیه فقط باهام باش
بدجوری توی فکر رفته بودم. یعنی ته این رابطه به کجا می رسید؟ وسط سیگار کشیدن بودیم که یاشار گفت:
_خوب با این پنج تا سکس امروزمون تا الان سی بار سکس کردیم. بنظرت وقتی به صدمین سکسمون برسیم هنوز دوست دختر، دوست پسریم یا زن و شوهر؟
این سوالش هم از عالم فکر و خیال بیرونم آورد هم تا حدودی خیالم رو راحت کرد. خنده ام گرفت. یاشار شریک جنسی فوق العاده ای بود اما بازم بچه بود. اونقدر بچه که همچین سوال بچه گانه ای بپرسه.
_بنظرت به سکس صدم می رسیم؟
_آره خوب…حتما می رسیم…چرا نرسیم؟
همون جور با بیخیالی خاص خودش یه پوک دیگه زد و دود رو داد بیرون و به سقف خیره شد. شاید داشت به سکس صدم فکر می کرد. اما من توی دلم می گفتم آره جون خودت تو یه الف بچه ای و من یه زن سی ساله که کم کم آخرین آثار دختر بودن رو از دست می ده و بیشتر به یه زن جا افتاده تبدیل می شه که دیر یا زود دلت رو میزنه و هوای دخترای سن پایین مدهوشت میکنه.
برای روز ده خرداد، باهاش قرار گذاشتم. اول نمی خواست بیاد. آخر ترم بود و سرش شلوغ بود ولی در مقابل اصرار و شیطنت های من کوتاه اومد. روز موعود، بهش زنگ زدم و گفتم تو جلو برو و کلید رو بگیر من یکم کار دارم و بعد از تو میام. به جبران اینکه سالگرد آشناییمون رو بیاد داشت و برام کادو خریده بود می خواستم امروز که روز تولدشه براش جبران کنم. وقتی با کیک و کادو وارد سوئیت شدم جا خورد.
_از کجا می دونستی امروزه؟
ساده بود.برای گرفتن کلیدهای سوئیت هر دفعه کارت ملیش رو به سرایدار می داد و یکبار ازش گرفته و تاریخ تولدش رو دیده بودم. پرید بغلم کرد و بوسیدم.
_وای عاشقتم آنا جووون…می دونی تو همه عمرم هیچ وقت کسی برام تولد نگرفته بود!
اون روز به معنای واقعی، یه سکس کثیف کردیم. یا بهتره بگم یه سکس خامه ای! وقتی لختش کردم ازش خواستم بخوابه و قبل از شروع ساک و وقتی سیخه سیخ شد، سرتاپاش رو خامه ای کردم و لیسیدم و بوسیدم و خوردم . یاشار هم همین کار رو با من کرد و حتی بیشتر رفت و تقریبا کل شکم و سینه و نانازم رو خامه ای کرد. وقتی از خوردن هم دست کشیدیم کلا چرب و چیل و خامه ای شده بودیم و بدنهامون به هم می چسبید و نمی شد سکس کرد.
_یادته قرار بود یه روز با خودم ببرمت حمام؟!
وقتی پاشدم و افتادم جلو که بریم حمام بازم شیطنتم گل کرد و باسنم رو حسابی براش با هر قدم می چرخوندم و ناز و ادا می اومدم. یاشار که پشت سرم میومد یه لحظه از غفلتم استفاده کرد و با چند قدم سریع خودش رو بهم رسوند. یه اسپنک محکم به باسنم زد که صداش توی کل سوئیت پیچید.
_آخ…دردم اومد
یاشار اما حشری شده بود. چنگ انداخت روی کونم و من رو برگردوند و لبهاش رو گذاشت روی لبهام
_جووون عجب کونی داری …می خوام کونتم بخورم
برگشت و با یه تیکه کیک دیگه برگشت. هلم داد توی حموم و گفت:
_ بچسب به دیوار
حسابی خامه ای و کیکیش کرد و شروع به لیسیدن و خوردنش کرد.از خود بی خود شده بود و یهو یه گاز محکم بهش زد که از جا پریدم.
_آخخخخ…یاشار!
پاشد سر پا و دوباره سینه ام رو به دیوار چسبوند و بهم چسبید. قشنگ توی شیار و بین پاهام سفتی و کلفتیش رو حس می کردم. دوست داشتم همون لحظه بندازتش داخل و من رو به بالای ابرها برسونه اما ظاهرا” اصلا عجله ای نداشت.این بار، یاشار بود که شیطنتش گل کرده بود و میخواست بازی کنه. من رو خوابونده بود و کل بدنم رو کفی کرده بود و توی بغلم می لغزید و کیرش بین پاهام لیز می خورد و بوس بازی و ناز و نوازش می کرد. واقعا” خوش می گذشت. اون روزا با یاشار همه چیز خوب بود و به آدم کلی خوش می گذشت. بعد از اینکه بالاخره طاقت هر دومون تموم شد بلندم کرد. سرتاپام رو شست. برم گردوند و به دیوار چسبیدم. از پشت بهم چسبید و کیر کلفت و سفتش رو توی شیارم بالا پایین کرد. خیسه خیس بودم. سرش رو گذاشت و می خواست وارد بشه.
_نه یاشار ،کاندوم بزن
_کاندوم؟ کجاس؟
تازه یادم افتاد اونقدر، ذهنم درگیر کیک و کادو گرفتن و … بوده که یادم از کاندوم رفته. از یاشار خواستم بیخیال سکس بشه یا با لاپایی و جلق و ساک، آبش رو بیاره اما درجه حشریتش روی هزار بود.
_قربونت برم یعنی روز تولدم که اینهمه بهم خوش گذشته و سنگ تموم گذاشتی؛ نمی خوای باهام سکس کنی؟
_خوب بزار برم بگیرم و بیام
دستم رو گرفت.
_لازم نیست
_یعنی چی؟
_من به عمرم غیر از تو با کسی نبودم. تو هم که با کسی نیستی که مریض بشیم پس کاندوم واسه چیه؟ من و تو مال همیم… مگه نه؟ بزار حال کنیم دیگه
_بالاخره کاندوم ایمن تره
_ایمنی برای اوناس که هر روز توی بغل یکی هستن نه من و تو عشقم
دستم رو گذاشت روش
_ببین چه داغه…داره می ترکه… دیگه نمی تونه تحمل کنه بزار دیگه آنا جونم
_باشه پس فقط همین یه دفعه
_باشه قربونت برم
_ببین حواست باشه آبت رو نریزی داخل
_من که آبم به این راحتی ها نمیاد…نترس حواسم هست. برگرد
دوباره برگشتم و پشتم رو بهش کردم. دست به دیوار گذاشتم و باسنم رو عقب دادم. پشت سرم، دست گذاشت و سرم رو پایین تر داد. کمرم رو بادست گرفت و یکم عقب تر کشیدش و سر کیرش رو تنظیم کرد و با یه فشار واردش شد. خیسه خیس بودم و کار راحتی بود. بدون کاندوم گرمای کیرش صد چندان بود. خودش هم این رو حس کرده بود.
_اوووف چه داغی آناجون!..ببین بی کاندوم چقدر دلچسب تره
بعد از چند دقیقه سر پا تلمبه خوردن، پاهام خسته شدن و روی زمین نشستیم و توی داگ استایل، کار رو ادامه دادیم ولی خیلی زود پاهامون از سرامیک سفت حمام بدرد اومد و ناچار با بدنهای خیس، بیرون اومدیم و همینجور خیس، روی تخت دراز کشیدم. پاهام رو هوا داد و این بار که پاهاش روی تشک تخت راحت بودن رگبار تقه و تلمبه رو گرفت. برخلاف همیشه که با کاندوم بود؛ این بار حتی قبل از ارضا شدن من، آبش اومد. بیرون کشید و به تنه اش، دست کشید. کل آبش رو روی شکم و بین ممه هام خالی کرد. بعد از چند ثانیه و در مقابل نگاههای مستقیم من به خودش اومد.
_آخ ببخشین عزیزم تو نشده بودی!
_طوری نیست. فقط باید دوباره برم حمام
_می خوای باهات بیام؟
_نه والا همون یه دفعه که اومدی بسمه!
داشتم دوش می گرفتم که همونجور لخت و سیگار به لب در حموم رو باز کرد و به گوشه در تکیه داد
_چیه؟
_ناراحتم که ارضا نشدی
_گفتم که طوری نیست. راند بعدی جبران می کنی دیگه
_آخه بی کاندوم بدجوری بهم چسبید. اصلا” حالش یه جور دیگه ای بود.
سکس بی کاندوم اون روزمون، بدجوری مزه اش زیر دندون یاشار رفت و بعد اون دیگه هیچ وقت قبول نکرد با کاندوم سکس کنه. استدلالش هم این بود که کمرش سفته و حواسش به اومدن آبش هست که واقعا” هم بود و از طرف دیگه هم می گفت ما چون هیچکدوم اهل هرز پریدن نیستیم و فقط با همدیگه ایم پس دلیل نداره بخوایم نگران ریسک مریضی باشیم. راستش به خود من هم بی کاندوم خیلی بیشتر حال می داد. کاندوم حتی تا حدودی کلفتی کیرش رو توی خودش جمع می کرد. اما توی سکس بی کاندوم کلفتی و داغی کیرش رو کامل در خودم حس می کردم و خیلی بیشتر لذت می بردم.
وقتی برگشتم خونه و طبق عادت لخت شدم، تازه توی آینه میز توالت شاهکار یاشار رو دیدم. سمت راست باسنم قشنگ کبود شده بود. جای یکی یکی دندونهاش پیدا بود. اون گازی که موقع خوردن باسن خامه ایم زده بود واضحه واضح پیدا بود. شانس آوردم که مهیار خونه نبود. وقتی اومد و من رو شلوار به پا دید اولین حرفی که زد این بود:
_چه عجب یه چیزی پاته!
_پریود شدم. مجبورم نوار بزارم…چیه لخت بودنم اذیتت می کنه؟
_نه…خوب تو تقریبا” همیشه توی خونه لختی! دیدم شلوار به پاته تعجب کردم
_هه… اکثر مردا دائم به زناشون آویزونن که براشون لخت بشن بعد تو…ولش کن
فایده اش چی بود که بخوام بازم بحث قدیمی رو باز کنم. بحثی که تهش جز دعوا و جنگ اعصاب نبود مخصوصا” الان که دیگه مرد خودم رو داشتم که نیازهای جنسیم رو برآورده کنه… ولی مهیار خودش ادامه داد.
_خوب بالاخره هر کسی یه جوریه دیگه. همه که توی شهوت و سکس یه جور نیستن
_آره خوب
شاید ته دلم می خواستم ادامه بدم و بگم بعضی از مردا هم بیشتر علاقه دارن لای پای مردای دیگه رو بخورن تا لای پای زنهارو! ولی ترجیح دادم ادامه ندم. رفتم اتاق خواب و پتو رو روی سرم کشیدم. خوشبختانه مهیار بی توجه تر از اونی بود که حساب پریودی من رو داشته باشه و چند روز بعد واقعا “هم پریود شدم.
.
.
.
یکسال دیگه گذشت و رابطه ما همچنان ادامه داشت و حتی برعکس تصور قبلیم همچنان داغ و هات بود. توی این یکسال، بالاخره تونستم توی یه شرکت حقوقی کار دستیاری به دست بیارم. کاری که متناسب با درسی که خونده بودم بود. درآمد زیادی نداشت اما کلاس کاریش از فیش زدن توی فست فودی خیلی بالاتر بود. اونقدر بالاتر که همین که استخدامم قطعی شد خیلی جو گیر، چند دست مانتو شلوار اداری که کلی خرج روی دستم گذاشت خریدم و خریدهام رو با یه کیف چرمی خیلی گرون تکمیل کردم.
اواخر اردیبهشت ماه یکی از برادر ناتنی ها، زنگ زد. بابا سکته کرده و توی سی سی یو بود. بعد از ده روز، مرخص شد و به خونه خودش اومد. من تنها دخترش بودم. طبیعی بود که مراقبت از بابا توی خونه به عهده من باشه. چند شبی رو توی خونه بابا خوابیدم. اون چند شب بیشتر از مهیار، این یاشار بود که پیگیر من و احوال بابا بود. انگار واقعا “اون شوهرم بود.
_دلم برات تنگ شده عشقم
_منم دلم تنگه بخدا…اصلا” این چند روزه بدجوری به لحاظ روحی روانی خسته شدم
_آخی بمیرم…کاش پیشت بودم
_فدات بشم…بابا صدام می کنه باید برم
تا غذا و داروهای بابا رو بدم ساعت نزدیک نه شب بود. بابا هم بدنش ضعیف شده بود و از نا و نفس افتاده بود. شبها داروهاش رو که می خورد از حال می رفت. توی تختش دراز کشید. پتو رو روش کشیدم. با صدایی که انگار از ته چاه بیرون می اومد ازم تشکر کرد.
_خدا عمرت بده دختر…خیلی بهت زحمت دادم
وقتی بیرون اومدم. از خستگی ،از تنهایی، از بی حوصلگی دلم می خواست بشینم گریه کنم. دلم می خواست یکی باشه خودم رو توی بغلش ولو کنم. نوازشم کنه. ببوستم. رفتم توی اتاق خواب خودم و در رو بستم. گوشی رو برداشتم و به یاشار زنگ زدم.
_می تونی بزنی بیرون؟
_چطور؟
_دلم می خواد امشب پیشم باشی
_میام
لوکیشن دادم و ساعت از ده گذشته اومد. خیلی بی سر و صدا در رو باز کردم و آوردمش اتاق خواب
_هیششش…باید بی صدا باشیم
بغل گرفتن همدیگر و یه بوسه کافی بود که به سرعت برق و باد لخت بشیم. طبق معمول، لمس دستم کافی بود تا خواب از سر یاشار کوچولو بپره و قد راست کنه. دلم می خواست بخورمش و یاشار هم واسه خوردن من عطش داشت. هر دو بعد از چند هفته بی سکسی، دیوونه وار حشری بودیم.ازش خواستم روی تخت بخوابه. اومدم روش و حالت شصت و نه قرار گرفتم و شروع به خوردن کردم. باسنم رو با دستاش گرفت و مثل ژله تکونش داد و از خود بی خود شد.
_اوووف چه کون تپلی داری تو
_هیسس…ساکت باش و کارت رو بکن
دستهاش رو از پهلوهام رد کرد و توی گودی کمرم قفلشون کرد. کونم رو دادم عقب و اینجوری نانازم اومد عقب تر و قشنگ جلوی دهنش قرار گرفت. با کشیده شدن زبونش توی اون شیار داغ و حشری، اختیار از دست دادم.
_اووی
_هیس ساکت باش و کارت رو بکن!
از لجش یه گازخفیف به کله کیرش زدم و یاشار هم کم نیاورد. دهانش رو تا اونجا که می تونست باز کرد و یه مکش به لای پاهام داد که همینجور که دهانم پر بود یه هوووم کشدار و از ته دل گفتم. هر مکشی از هر طرف با عکس العملی وحشیانه تر و حشریتر از طرف مقابل روبرو می شد. حال عجیبی بود. فکر اینکه بابام توی اون یکی اتاق خوابیده و من اینجا با مردی غیر شوهرم این جور به هم پیچیدیم و غرق شهوت و لذتیم ولی جرات نمی کنیم صدامون رو بالا ببریم دیوانه کننده بود. یاشار زبونش رو از سر تا ته شیار می کشید و بعد به اون نقطه حساس که می رسید زبونش رو مث مار با سرعت چپ و راست می کرد و بعد می بوسیدش و یه مکش دلچسب می داد که داغی شهوت مثل یه موج، توی کل بدنم پخش می شد. اگه جاش بود از لذت، نعره می زدم اما برای اینکه شلوغ نکنم، صدا رو توی گلوم با پر کردن دهانم از کیر و مکیدنش خفه می کردم!
_اوووف آنا جون…قربون این کوص تپلیت برم! تو کوص تپلیه خودمی
وقتی دوباره بوسیدش دیگه طاقتم تموم شد. بلند شدم و بی هوا نشستم سرش و تا تهش رو یه نفس جا دادم. اونقدر خیس بودم که در واقع یه لقمه اش کردم! صدای قیژ قیژ تخت مجبورمون کرد بیایم پایین و روی زمین ادامه بدیم. سکس سنگینی بود و انرژی هر دومون رو گرفت. بعد از پایان کار، همون روی زمین از حال رفتیم. وقتی پتو رو روی بدنهای لختمون می کشیدم بیخ گوش یاشار نجوا کردم.
_صبح زود، قبل از در اومدن آفتاب باید بری
_اوهوم
صدای زنگ تلفن از خواب سنگین پروندم. اولش گیج بودم. چرا روی زمین خوابیده بودم؟ اما با دیدن یاشار که کنارم خوابیده بود خیلی زود همه چیز برام روشن شد. مهیار بود که زنگ زده بود. جوابش رو دادم و قطع کردم. یاشار از سر و صدا بیدار شده بود و گیج و منگ روی زمین نشسته بود. هنوز پتو دورش .پیچیده بود.
_تو که هنوز اینجاییییی
_خواااابم برد
هیسسسس. صدای بابا بود. لای در رو باز کردم. توی هال و روی مبل نشسته بود.
_الان میام بابا
مشغول لباس پوشیدن شدم.
_من می برمش سرویس… سریع لباس بپوش و از در خونه بپر بیرون
_باشه
زیر بغل بابا رو گرفتم و تا سرویس بردمش وقتی بالاخره روی توالت فرنگی نشست، اومدم بیرون و در رو بستم تا کارش رو بکنه. یاشار که از لای در می پایید پرید وسط هال
_آناهیتا بابا… مهیار بود زنگ می زد؟
_آره بابا
_شرمنده دخترم زندگی شما رو هم ریختم بهم… روم سیاهه
_نه بابا جون این حرفارو نزن
یاشار رفت بیرون و چند دقیقه بعد بابا صدام کرد.
نیم ساعت بعد یاشار زنگ زد. نمی تونستم جواب بدم ولی چند بار تماس گرفت تا بالاخره رفتم داخل اتاق
_چیه یاشار؟ چرا اینقدر زنگ می زنی؟
_مهیار کیه؟
یخ کردم.
_چرا چیزی نمی گی؟
_هیشکی…چطور؟
_آنا تو شوهر داری؟ مهیار شوهرته؟
_یاشار ببین… باید حرف بزنیم
_حرف چی رو بزنیم؟…بیشتر از دو ساله با من تو رابطه ای لعنتی…چطور تونستی با من اینجوری بازی کنی
_یاشار بزار ببینمت توضیح می دم
_کثافت من عاشقت شدم…می فهمی؟ اصلا می فهمی با من چیکار کردی عوضی؟
گوشی رو قطع کرد. دنیا روی سرم خراب شده بود. جواب تلفن و پیامهام رو نمی داد. وقتی توی پیامها کلی بهش اصرار کردم که یه قرار بزاریم قبول نکرد و تنها نقطه امیدی که برام گذاشت این بود
_درگیر امتحانام هرچی هست بزار واسه بعدا”
اما بعد از امتحانات هم ولم کرد و برای تابستون رفت زنجان و هیچ تماسی نگرفت.
.
.
.
وسطای مهر ماه بود. میدونستم برگشته…دلم داشت میترکید. بیشتر از چهار ماه بود ندیده بودمش.توی اون چند ماه، روزها دل و دماغ کار رو نداشتم و وقتی کار تموم میشد تازه اول عذاب بود. اصلا” حوصله خونه رو نداشتم. وقت هایی که باید با مهیار میگذروندم که رسما” شکنجه بود. زنگ زدم و بالاخره جواب داد
_چیه؟
_یاشار…بزار برات توضیح بدم
_چی رو توضیح بدی؟اینکه دو سال بهم دروغ گفته بودی؟ اینکه سر کار بودم؟ اینکه من فقط اسباب بازی هوسبازیت بودم؟
همین جور داشت می گفت و بارم می کردم. نتونستم تحمل کنم. یک دفعه صدای هق هقم بلند شد. دست خودم نبود.
_بخدا اینجوری نبوده… بخدا یاشار…
_پس چی؟
_دوست دارم یاشار بخدا عاشقتم …دلم برات تنگ شده
_تو شوهر داری آنا …می فهمی شوهر داری…چه جوری می تونی بگی عاشقمی
_بیا هم رو ببینیم برات توضیح میدم بعدش اصلا” بزار برو دیگه جوابمم نده
صدای گریه هام انگاری دلش رو نرم کرده بود. بالاخره قبول کرد و توی یه پارک قرار گذاشتیم.
.
.
.
_خوب می خواستی چی بگی؟
نگاهش سرد و بی احساس بود. سرم پایین بود. نمی دنستم از کجا شروع کنم.
_چرا هیچی نمی گی؟ چرا از اول بهم نگفتی شوهر داری؟ اصلا” از روز اول…از همون روز توی خونه هاشم شوهر داشتی؟…یه چیزی بگو خوب
_یاشار من شوهر دارم ولی…
_ولی چی؟ لابد رابطه تون خوب نیست! لابد طلاق عاطفی گرفتین یا شاید بهت خیانت می کنه آره؟ نمی فهمم چرا اصلا” قبول کردم بیام سر این قرار
عصبی بود. وسط حرف می پرید و دل پرش رو با حرف ها و نیش زبون هاش سرم خالی می کرد. بلند شد و شروع کرد قدم زدن و به قر زدن هاش ادامه دادن
_یاشار بیا بشین
_چرا؟ که چی بشه؟
_لطفا”
بالاخره روی نیمکت کنارم نشست. از گوشه چشم نگاهش کردم. نگاهش رو ازم گرفت.
_مهیار همجنس بازه
_چی؟ مهیار چیه؟…
زد زیر خنده
_داری دروغ میگی
_دارم راستش رو می گم
_بخدا داری دروغ می گی…من رو خر فرض نکن؟
دوباره داشت راه می رفت. چند قدم می رفت و بر می گشت. در مقابل نگاههای پر از خواهش و چشمهای خیسم تسلیم شد و دوباره نشست. برعکس دفعه قبل، این بار برای مدت قابل توجهی توی چشمهام زل زد.
_بخدا راست می گم
_عجب
_اصلا” بهم توجه نمی کنه… اونجوری که یه زن به شوهر نیاز داره
_یعنی میگی شوهرت میل جنسیش به مردهاس؟
_مفعوله!
دوباره هق هق گریه ام بلند شد.
_اگه…اگه راست می گی پس چرا باهاش ازدواج کردی؟
_نمی دونستم اینجوریه
_ کی فهمیدی؟
براش توضیح دادم. از اولش تعریف کردم. از بی محلی و شهوتی نبودن مهیار و زبون بازی ها و زیر پا نشستن های هاشم که من رو به اون خونه کشونده بود. بعد پشیمونیم و برگشتم به خونه و روبرو شدن با اون صحنه عشق بازی مهیار و جاسم، همه رو تعریف کردم. چشمهای خیسم رو پاک کردم و بینیم رو بالا کشیدم. بالاخره یاشار سر مهر اومده بود و من رو توی بغلش جا داد. سرم رو روی سینه اش گذاشتم.
اون روز فقط و فقط برای ارضای نیاز جنسیم که چند سال بی جواب مونده بود اومدم خونه هاشم اما تو…تو رو که دیدم دلم پیشت گیر کرد.
_چرا از اول بهم نگفتی متاهلی؟ تو گذاشتی فکر کنم مجردی
_ترسیدم…نمی خواستم از دستت بدم…یاشار، من دوستت دارم
هلم داد کنار و دوباره بلند شد.
_الان تکلیف شوهرت چی می شه؟
فقط نگاهش کردم
_چرا طلاق نمی گیری؟
_نمی تونم
_چرا نمی تونی؟
_یاشار زندگی به اون سادگی که فکر می کنی نیست…مخصوصا” برای زنی مثل من که جز بابای پیر و ناخوش احوالم پشت و پناهی ندارم
_باید فکر کنم
سرش رو انداخت پایین و راه افتاد. دویدم دنبالش و دستش رو گرفتم.
_کجا میری؟ می خوای بی خیال همه چی بشی؟
دستش رو کشید.
_بهت زنگ می زنم ولی الان باید برم…
_یاشار
_مغزم داره می ترکه
دو سه روز بعدی با رد و بدل شدن پیام گذشت. یاشار اول سرد بود و بریده بریده جواب می داد ولی انقدر ادامه دادم تا بالاخره جواب گرفتم.
_یادته بهم میگفتی مال منی
_آره الانم مال توام
_هه تو مال شوهرتی مال اون آقا مهیار کونی!
_ببین یاشار درسته اسم مهیار روی منه ولی دل مهیار پیش شریکشه و دل من پیش توئه. من مال توام یاشار
_باشه ولی باید بهم یه قولی بدی
_باشه هرچی بگی
_باید قول بدی اولین فرصتی که شرایطم جور بشه از مهیار طلاق بگیری و زنم بشی. چی میگی؟
_باشه قبوله…پس همه چی بینمون حله؟
.
.
.
بعد از نزدیک پنج ماه برای اولین بار به سوئیت قرارهامون برگشته بودیم. اما اون حس و حال داغ همیشگی بینمون نبود. یاشار توی فکر بود و یه جورایی خودش رو کنار می کشید. من برای اینکه بیشتر دلش رو بدست بیارم یه ست چرمی کمربند و کیف و جاسوئیچی براش گرفته بودم که با یه تشکر خشک و خالی مواجه شد. اما هرچه خودش توی مود قیافه و بی احساسی بود دم و دستگاهش بی جنبه بود و با اولین لمس دستم از جا پرید. از دل و جون براش ساک زدم اما بازم یاشار اون شور و شوق و داغی سابق رو بروز نمی داد. تنها وقتی که روی چهار دست و پا رفتم و براش قمبل کردم و پهلوهام رو گرفت دیو شهوت به معنی تام کلمه در وجودش زنجیر پاره کرد و آزاد شد. ضربه هاش رگباری و محکم شده بودن و داشتم زیرش جر می خوردم.
_آیییی یاشار کشتیم بخدا
روی پاهاش بلند شد و جوری ضربه می زد انگاری می خواست کل هیکلش رو از سوراخ من رد کنه و واردم بشه. روی پاهاش بود و دستهاش پشت کتفهای من فشار می آورد و به تشک چسبونده بودم. از شدت ضربه ها سرم رو توی تشک فرو برده بودم. به خودم میپیچیدم و می نالیدم. دوباره نشست. پهلوهامو گرفت و دوباره وحشیانه و رگباری ضربه های بدنش رو روانه باسنم کرد. بعد یهو افتاد روم و گردنم توی بازوش قفل شده و سرم رو بزور به سمت خودش پیچوند. حس کردم الانه که گردنم بشکنه.
_آی …گردنم
توی چشمهاش نگاه کردم. وحشی بود و سرد.
_تو مال منی آنا! مال خودمی…بگو که مال منی
_آی مال توام…بخدا مال خودتم…یاشار داری گردنم رو می شکونی
بهم چسبیده بود و تا آخر فرو رفته بود. بازوش دور گردنم پیچیده بود. گونه ام رو بوسید و رهام کرد. دوباره پشتم نشسته بود و تقه هاش رو از سر گرفته بود. حرکت وحشیانه اش، استرس بهم وارد کرده بود. کاش آبش میومد تا شاید از اون حالت وحشی خارج بشه اما ظاهرا” قرار نبود آبش بیاد و ضربه هاش رگباری و محکم پشت سر هم کوبیده می شد. تحملش داشت سخت و سخت تر و خارج از تاب و طاقت من میشد. یه لحظه واقعا” طاقتم طاق شد. میخواستم خودم رو از دستش خلاص کنم و از چنگش فرار کنم. اما حرکت من به جلو با چنگ انداختن و محکمتر گرفتن یاشار همراه بود. چنگ انداخت دور گردنم و دست دیگه اش روی سینه ام افتاد. سر و سینه ام رو کشید بالا و کمرم قوص برداشت. سرش بیخ گوشم بود و همین جور که دست از تلمبه زدن بر نمی داشت تقریبا” نعره زد.
_کجا؟ قرار نیست بزاری بری
چنگش دور گلوم فشرده بود و دست دیگه اش دور سینه ام حلقه شده بود. طوری من رو محکم گرفته بود انگاری واقعا قصد فرار داشتم با این کار، می خواست مانعم بشه
_آخخخ…یا…شار خفه…ش…دم!
_هیششش…
توی همین وضعیت عجیب غریب همچنان داشت محکم و محکم تر ضربه می زد. حس کردم سرم گیج میره و نمیتونم روی پا بمونم. توی دستهاش ولو شدم و با اولین ضربه افتادم.در واقع هر دو با هم روی تشک افتادیم. پیش از اینکه به خودم بیام مثل گرگ گرسنه که به شکارش برسه، روم چنبره زده بود. من روی تشک از حال رفته بودم و زیر پاش بودم. با فشار پاهاش، پاهام رو کنار زد و برای خودش جا باز کرد و خوابید. کیر بی قرارش خیلی زود جای خودش رو پیدا کرد و وارد شد. با اولین ضربه، خواستم تکونی به خودم بدم اما با دستهاش جفت مچ های دستم رو محکم گرفت و امکان هر حرکتی ازم گرفته شد. زیر اون رگبار تقه و تلمبه چیزی که عجیب و شاید تا حدودی غریزی بود اینکه با قوس دادن به کمرم و حالت دادن به باسنم کمکش می کردم که راحت تر و عمیق تر واردم بشه. خودمم نمیدونستم این کارم برای اینه که خودم بیشتر حال کنم یا یاشار یا امید به اینکه این جوری آبش زودتر بیاد و کار تموم بشه. یاشار روم خیمه زده بود. اسیر دستش بودم و پر قدرت تلمبه می زد و همزمان بیخ گوشم می نالید
_تو مال منی آنا…مال منی لعنتی…مال منی آنا
زیر رگبار تقه ها وا دادم. اسیر دستش بودم . دست از تقلا و تلاش برای خلاص شدن برداشتم و تسلیم محض شدم. با هر ضربه، صدای خفه آی و اوی از گلوم خارج می شد. حسش کردم. حس آزادی مطلق از هر چیزی که بتونه فکرت رو درگیر خودش بکنه. آزادی از هر چیزی که بتونه حتی یه لحظه عصبیت کنه. خوشترین حسی که توی دنیای واقعی نمیشه حسش کرد. یکی از عمیق ترین ارضاهای عمرم بود. دوست داشتم توی این حس، بحال خودم رها بشم اما یاشار حتی برای ثانیه ای رهام نکرد و به تقه زدن ادامه داد. به خودم میپیچیدم و بالاخره یاشار هم اومد. بعد از تقه های محکمش بالاخره آروم گرفت. شل شد و روی من از حال رفت.
چند ثانیه بعد به خودم اومدم. به هر بدبختی بود خودم رو از زیرش بیرون کشیدم.
_هااان چیه؟ چیکار می کنی
_دیوونه، وقتی میگم کاندوم بزن واسه همینه… کل آبت رو ریختی داخل
یاشار با دهان باز و گیج و گنگ نگاهم کرد. پریدم داخل سرویس و با شیلنگ تا اونجا که می شد داخل رو آب گرفتم و شستم. بیرون که اومدم یاشار رو دیدم که همین جور لخت، روی تخت دراز کشیده و سیگار دود می کنه! از این همه بیخیالی حرصم گرفت.
_یه وقت سکته نکنی آقا یاشار اینهمه استرس داری
_استرس چی؟…نگران نباش بابا اتفاقی نمی افته
این بار نوبت من بود که بد عنقی کنم. تا لباس بپوشم و سریع بزنم بیرون تا می شد حرف بارش کردم و غر زدم. وقتی داشتم می پریدم بیرون یاشار صدام زد.
_بله
_دلم خیلی برات تنگ شده بود!
حرفش ته دلم رو گرم کرد ولی وقت دل و قلوه دادن نبود. سریع خودم رو به داروخانه رسوندم و قرص گرفتم. خوشبختانه پریود شدم و خطر از بیخ گوشم رد شد.
رابطه من و یاشار ادامه پیدا کرد اما سایه دو چیز روی رابطه مون افتاده بود. اول اینکه این سال آخر دانشگاه یاشار بود و احتمال اینکه تا چند ماه دیگه برای همیشه برگرده شهرستان بود. دوم اینکه بعد از تجربه جدایی و اون سکس خاصی که داشتیم؛ یاشار تغییر کرده بود. یه چیزایی توی یاشار عوض شده بود. انگار دیگه اون آدم سابق نبود. اون حالت بچگی، دیگه توی وجودش نبود. انگار یهو مرد شده بود. پخته تر شده بود . اون شوخ و شنگی بی دلیل رفته بود و یه جور اخم و جدیت همیشگی توی صورتش جا خوش کرده بود. نگاهش که میکردی به نظر میومد توی فکریه که تمومی نداره. اون حالت شرم و حیا و اعتماد به نفس پایین، جای خودش رو به یه جور اعتماد به نفس و حتی غرور داده بود. مهمتر از همه اینکه توی رابطه و بخصوص توی سکسهامون دیگه خبری از اون رمانتیک بازی های قبل نبود. بیشتر دنبال سلطه گری بود. فقط وقتی خوشحال و راضی بود که تمام و کمال تسلیمش باشم. حتی گاهی توی سکسهامون اگه سرکشی ای از من میدید میل به خشن کردن سکس هم پیدا می کرد. با همه اینها من همین که بود، راضی بودم. حتی گاهی حس می کردم این جدی بودن و مردونه شدن رفتارش برای من جذابترش کرده.
بالاخره روزی که رسما” کار یاشار با دانشگاه تموم می شد و باید به شهرستان بر می گشت، رسید. توی ترمینال کنارش نشسته بودم. درواقع توی خودم مچاله بودم. دلم می خواست گریه کنم. یعنی واقعا” قرار بود واسه همیشه بره؟ بیشتر از سه سال رابطه مگه شوخی بود. یعنی قرار بود بهمین راحتی مثل فوت کردن زیر یه قاصدک، توی هوا گم بشه؟
_چیه آنا چرا قیافه ات این شکلیه؟
یاشار برعکس من یه جور بی خیالی یا حتی سرخوشی رو نشون می داد. شاید از شوق تمام شدن دانشگاه یا دیدن خانواده اش بعد از چندماه بود. اما اون لحظه دیدن این سرخوشی که حتی بعد از مدتها، شوخ طبعش هم کرده بود بار دلم رو سنگین تر کرد. یه دونه اشک، بی اختیار از چشمم راه گرفت و پایین لغزید.
_تو داری میری!
نزدیک تر شد. دستم رو گرفت و فشارش داد.
_مگه قراره واسه همیشه برم. خوب بر می گردم.
نگاهم رو ازش دزدیدم
_برنمی گردی…تو پات برسه شهرستان کجا برمی گردی؟
_بر می گردم
_اونجا شهر و دیارته…حتما” خانواده هم الان منتظرتن که واست آستین بالا بزنن…احتمالا” همین الان چندتا دخترم واست نشون کردن.
دستم رو محکم تر فشار داد و مجبورم کرد نگاهش کنم.
_دیوونه شدی آنا…این حرفا چیه…من عاشقتم. فکر کردی میرم و پشت سرم رو هم نگاه نمی کنم؟ اصلا” مگه میتونم بی خیالت بشم؟…
سعی داشت با حرفهاش مطمئنم کنه و دلداریم بده اما ته دلم یه حسی بهم می گفت قصه من و یاشار تمومه. اشکم دوباره راه گرفته بود .
_نکن دیگه عزیزم. پشت سر مسافر گریه شگون نداره
سعی کردم بخندم اما حتما” هر کس اون لحظه نگاهم می کرد و من رو با اون چشمهای خیس و صورت داغون و عصبی و لبخندی که مثل یخ روی صورتم ماسیده بود دلش به حالم می سوخت.
_آفرین… حالا بهتر شد. بخند قربونت برم.
قبل از اینکه سوار اتوبوس بشه یهو برگشت و بیخ گوشم یواش گفت
_می دونی چند بار شده؟
گیج و منگ بودم.
_چی چند بار شده؟
_هفتاد و سه!
یه چشمک شیطنت آمیز همراه لبخندش کرد و رفت که سوار اتوبوس بشه. هنوز هنگ بودم . قبل از اینکه پا به اتوبوس بزاره برگشت و گفت:
_چیزی تا صدمیش نمونده!
وقتی برگشتم خونه حس زندونی رو داشتم. انگاری دیوارهای خونه به سینه ام فشار می آوردن. رفتم حموم و زیر دوش آب، یه دل سیر گریه کردم.

ادامه…

نوشته: ساسان سوسنی
کاربر: Sasansusa

بازدید 14,920

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

9 پاسخ به “نفرین شده (۲)”

  1. بسیار عالی…رابطه هایی که در جزییات یا کلیات بخش هایی از پارتنر مخفی شده وجود دارد. حتی بیشتر از دو سال. اما عموما این مخفی کردن ها چنین زمانی نداره. به نظرم خیلی زودتر باید این مساله روشن می شد. البته این فقط حس من است. و هیچ خللی در داستان نویسنده نیست. چقدر جذاب در لابلای سطور داستان تغییر خلق یاشار نشان داده شده. مرسی

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید