در همسایگی آنها، دکتر سعید زندگی میکند؛ مردی ۴۵ ساله که بهتازگی از همسرش جدا شده است. سعید شخصیتی سرزنده اما شهرتزده دارد و گفته میشود روابط متعددی با زنان مختلف دارد. با این حال، مریم هیچگاه در زندگی خصوصی دیگران دخالت نمیکند، و برخلاف حرف و حدیثهای همسایگان، در این مدت رفتار ناشایستی از سعید ندیده است. ارتباط میان آنها همیشه محترمانه و محدود به احوالپرسیهای معمول بوده است.
سعید از همسر سابقش، پونه، دختری دهساله به نام ناتاشا دارد. ناتاشا هر دو هفته یک شب را با پدرش میگذراند. او خیلی زود با خانواده مریم رابطهای صمیمی پیدا کرده است؛ گاهی به خانه آنها میرود، با پسرهای مریم بازی میکند، و حتی گاه از مریم در درسهایش کمک میگیرد.
پسران مریم، آرش و غلام، هردو خوشبرخورد و مهربان هستند. آرش، پسر بزرگ، حدود ۱۶ سال دارد و در پایه سوم دبیرستان رشته تجربی تحصیل میکند. غلام، پسر کوچکتر، ۱۳ ساله است و بهتازگی وارد هنرستان فنیوحرفهای شده. علاوه بر آنها، خواهر مریم، لاله، نیز با این خانواده زندگی میکند. لاله بهتازگی در رشته مترجمی زبان انگلیسی فارغالتحصیل شده است.
روزی سعید برای پختن یک غذای خاص، از مریم کمک خواست. او همراه دوستدختر جدیدش، ساناز، در خانه بود. مریم که اهل کمک و خوشرفتاری بود، پذیرفت و برای آمادهسازی غذا به آشپزخانه خانه سعید رفت.
اما فضا خیلی زود تغییر کرد. درحالیکه مریم مشغول کار بود، ساناز که زنی پرهیجان و بیپروا بود، در برابر چشمان مریم شروع به بوسیدن سعید کرد. کمی بعد، رفتارش صمیمانهتر و حتی بکن توتر شد. مریم که از این صحنه خجالتزده و ناراحت شده بود، سعی کرد نگاهش را بدزدد و وانمود کند که متوجه چیزی نشده. اما رفتار آن دو ادامه پیدا کرد و شرایط برای مریم هر لحظه سنگینتر میشد.
در نهایت، تصمیم گرفت بهسرعت آنجا را ترک کند. اما درست زمانی که میخواست از آشپزخانه بیرون برود، سعید ناگهان دست او را گرفت…
مریم حس میکرد گرمای دست سعید از روی آستین مانتو یش هم عبور کرده. ایستاده بود. در آستانهی در. انگار در آستانهی مرزی که سالهاست خودش را آن سوی آن نگه داشته بود.
سعید نگاهش میکرد. آن نگاه همیشگی مردی که همیشه به همهچیز دسترسی دارد، اما حالا… نرمتر بود. انگار با احترام. انگار منتظر یک نشانه.
«بمون… فقط چند دقیقه. بعدش خودت برو.»
مریم پلک زد. نگاهش را از چشمهای سعید برداشت. رفت سمت سینک، دستهایش را شست. بیکلام. شانههایش سفت شده بود.
او نه زنِ ناتوانی بود و نه بیتجربه. اما چیزی در این موقعیت، مثل حسی قدیمی، کهنه، اما دفننشده از درون بلند شده بود.
صداهایی از اتاق میآمد. صدای ساناز که با کسی در حال چت تلفنی بود. شاید داشت میخندید، شاید هم خمیازه میکشید. اما حضورش دیگر در فضا نبود. فقط مریم و سعید.
سعید جلوتر آمد. فاصله را کم کرد، نه بهزور، نه با جسارت مردی که هوس در سر دارد؛ بلکه با تردید، با چیزی شبیه احترام، یا شاید هشیاری.
دستش را گذاشت روی دستهی درِ یخچال، نزدیک دست مریم.
«تو… از ساناز بدت اومد، نه؟» صدایش آرام و صادق بود.
مریم چیزی نگفت. فقط نفسش سنگین شده بود. خودش را مشغول پاک کردن کانتر آشپزخانه نشان داد. اما بدنش میلرزید، آرام و قابلحس.
سعید گفت: «میدونم این فضا اشتباهه. شاید باید عذر بخوام. اما راستش… مدتهاست که فقط از تو… حس آرامش گرفتم.»
مریم ناگهان برگشت. «سعید… تو مرد متاهلی نبودی. من هستم. من هنوز…»
سعید جلوتر آمد، اما نه تهاجمی. فقط نزدیک، آنقدر که نفسهایشان گرم شد. «تو هنوز چی؟ عاشق شوهرت هستی، میدونم…»
مریم سکوت کرد. نگاهش در نگاه سعید گیر افتاد.
او همیشه از چنین لحظهای فرار کرده بود. لحظهای که همه چیز درونش زمزمه میکرد: “برو”، اما بخشی دیگر میگفت: “بمون، فقط یکبار… ببین اگه برنگشتی چی؟”
سعید دستش را بهآرامی بالا آورد و انگشتانش را روی گونه مریم گذاشت. نه به قصد مالکیت، نه به قصد بردن. فقط لمس. یک لمس ساده، انسانی… و شاید ممنوع.
مریم چشمانش رو بست.
در آشپزخانه سعید بود. بوی ادویهها در هوا پیچیده بود، اما حالا بوی بدن انسان هم به آن اضافه شده بود؛ آمیخته با عرق، عطری گمشده در گرما، و بویی از تهدیدی خاموش.
ساناز برگشته بود. کنار سعید ایستاده بود و لبخند به لب داشت؛ اما لبخندی که تهاش حس بازی میداد. بازیای که قواعدش را او تعیین میکرد.
«خانم معلم، شما همیشه اینقدر جدیاید؟» صدای ساناز نرم بود، ولی تهاش طعنه داشت.
مریم، که سعی میکرد با احترام موقعیت را ترک کند، گفت: «کارم تمام شده، دیگه مزاحم نمیشم.»
اما سعید آرام گفت: «نه، بمون. فقط چند دقیقه.»
و ساناز در میان حرفش پرید: «اتفاقاً… خیلی جالبه برام ببینم شما وقتی معذب میشین، چه شکلی میشین.»
مریم ایستاد. چشمانش بین آن دو جابهجا شد. چیزی در نگاه ساناز بود. بازیگر نبود، اغواگر بود. اما نه فقط برای مردان. نگاهش به مریم کشش داشت.
سعید با صدایی آهسته گفت: «ساناز…»
ولی ساناز دستش را گذاشت روی شانهی مریم. سبک، بدون فشار. انگشتانش گرم بودند.
«فقط یه سؤال…» ساناز لبخند زد.
«شما واقعاً هیچوقت دلتون نخواسته از خط رد بشین؟
هیچوقت… بدون اینکه کسی بفهمه… فقط یکبار؟»
مریم عقب رفت. ولی ساناز گفت: «معلومه که نه. شما زنی هستین که خودش رو کنترل میکنه. دقیقاً واسه همینه که وسوسهکنندهاید.»
سعید نزدیک شده بود. نگاهش آرام، نفسش سنگین.
مریم نمیدانست چه شده. فقط حس میکرد بدنش سست است. چیزی از درون در حال شکست بود. چیزی که سالها با آن خودش را نگه داشته بود.
ساناز آرام دست او را گرفت، همان دستی که چند لحظه قبل با قاشق در قابلمه هم میزد.
سعید چیزی نگفت. فقط جلو آمد. مریم بین دو بدن ایستاده بود. نمیدانست لمسها اول از کدام سو آغاز شد، فقط حس کرد لبها، دستها، نفسها درهم تنیدهاند؛ بدون فرمان مغز، بدون گفتوگو، بدون نقشه.
نه، این تجاوز نبود. نه حتی اغوا. این چیزی بود شبیه افتادن. شبیه رها شدن. و عجیبتر اینکه، در میان آن حرکات خاموش، لبهای ساناز به گوشش نزدیک شد و آرام گفت:
«مهم نیست چرا اومدی اینجا… مهم اینه که دیگه مثل قبل برنمیگردی.»
مریم میان دو تنفّس ایستاده بود. بدنش دیگر به حرف مغزش گوش نمیداد. دست ساناز همچنان دور مچش حلقه بود و نفس گرم سعید پشت گردنش میدوید.
گرمایی ناشناخته، مثل نسیمی سنگین، از قاعده کمرش بالا خزیده بود.
ساناز لبهایش را به گوش مریم نزدیک کرد. نه با شتاب، بلکه با خلسهای وسوسهوار.
«خانم معلم… هنوز دیر نشده که بگی نه.»
مریم پلک زد. صدای خودش را شنید که گفت: «من… نمیدونم…»
سعید از پشت، آرام دستانش را روی بازوهای او گذاشت. بیاجبار، ولی با مالکیت.
«لازم نیست بدونی. فقط حس کن.»
لحظهای بعد، مریم حس کرد دو دست — یکی از جلو، یکی از پشت — بدنش را لمس میکنند. دست ساناز از زیر چانهاش بالا آمد و با انگشت شست، لب پایین مریم را نوازش کرد.
مریم مقاومت نمیکرد. اما هنوز تنش سفت بود؛ مثل زنی که بین سقوط و پرواز، لحظهای مردّد است.
سعید سرش را خم کرد و گردن مریم را بوسید. آرام، مرطوب، آهسته.
ساناز، بیآنکه چشم از چشمان مریم بردارد، شروع کرد به باز کردن دکمههای جلوی مانتوی او.
لباس بهآرامی از شانهها پایین لغزید. زیر آن، بدن مریم مثل مجسمهای سنگی بود که ترک برداشته؛ خطهای سن، تولدها، سالها خاموشی.
ساناز نجوا کرد:
«تو قشنگی. بیشتر از اونی که خودت میدونی.»
دستان سعید به آرامی روی پهلوهای مریم لغزید و ساناز، با لبخندی که هیچ شباهتی به شوخی نداشت، دست او را گرفت و آن را به سمت خود کشاند.
سینهاش را به سینهی مریم چسباند. نفسهایشان آمیخته شد. لبهایش را نرم روی لبهای مریم گذاشت.
در ابتدا، مریم فقط خشکش زد. اما ناگهان، مثل زخمی که تسلیم تیغ شود، لبهایش باز شد.
بوسهشان طولانی بود. از سر شهوت صرف…
سعید از پشت، موهای مریم را کنار زد، لبهایش را پشت گردن او کشید. دستش میان دو بدن لغزید.
و در آن لحظه، هیچکس نگفت “نه”. هیچکس نگفت “بس است”. هیچکس فکر نکرد که بعدش چه خواهد شد.
همه چیز نرم و مرطوب و بیزمان شد.
مریم بین دستان یک زن و یک مرد بود، اما بیشتر از هروقت دیگری، در تماس با خود واقعیاش بود؛ زنی که درونش خاکستر خوابیدهای بود، و حالا با یک بوسه روشن شده بود.
انگار چیزی او را سر جایش نگه میداشت. احساس عجیبی از درونش فوران کرده بود. انگار آتش به جانش افتاده بود. آنقدر شهوت بر او چیره شده بود که اختیار خود را از دست داده بود. نمیدانست چه کار بکند. چه بگوید. هم احساس شرم و خشم داشت و هم شهوت جنون آمیزی که او را در بر گرفته بود.
سعید شروع به کندن بقیه لباسهای مریم کرد و ساناز هم به سمت شلوار او رفت.
صدای ناله های مریم بلند شد. و تازه توانست حرف بزند. با ناله گفت: یعنی چی؟! نکنین این کارو… آهههههههه
ساناز که شلوار مریم را پایین کشیده بود گفت: آخ چه خیسی شده این کُس خانم معلم…
و دستش را لای کس او برد و با انگشتانش با آن بازی بازی کرد.
مریم ناخودآگاه پاهایش را بازتر کرد تا لذت بیشتری ببرد.
سعیید شروع کرد به خوردن سینه های مریم و با زبانش با نوک سینه های سفت شده او بازی میکرد… بعد شروع به لب گرفتن کرد.
دیگر مریم هم لبان سعید را میخورد و میمکید.
مریم از شدت شهوت دستش را به سمت کیر سعید برد و کمربند سعید را باز کرد و سپس زیپ شلوارش را پایین کشید و کیرش را در دست گرفت و مستقیم به سمت کسش برد.
اما سعید برای اینکه شهوت او را بیشتر کند از وارد کردن کیر خود به داخل او امتناع میکرد و تنها با سر کیرش به دهانه کس او ضربه های کوتاه میزد و کمی داخل میبرد و بیرون میاورد .
مریم دیگر طاقت نداشت و تلاش میکرد دخول کامل شود …
بالاخره سعید کیرش را داخل کس مریم چنان فرو کرد که جیغ همراه با لذت مریم بلند شد.
مریم پاهایش از زمین جدا شده بود و توسط سعید در هوا معلق بود تا اینکه سعید او را به دیوار چسباند و آنچنان تلمبه ای میزد که جان مریم از بدنش بیرون میزد.
جیغ های مریم بلندتر شده بود و فضا را پر میکرد.
انگار نه انگار او همان زن نیم ساعت پیش است.
چنان کس میداد انگار صد سال است نداده.
مریم دیوانه وار گردن سعید را گاز میگرفت و سعید گوش اورا میمکید. ساناز دیگر کاملا ناظر ماجرا بود و از دیدن سکس آنها لذت میبرد.
بعد از چند دقیقه سعید مریم را برگرداند و دستش را با آب دهان خیس کرد و به سوراخ کون مریم مالید، مریم به این حرکت اعتراض کرد و گفت: نه از پشت نکن…
سعید در گوش مریم گفت: بهم اعتماد کن…
و کیرش را آرام آرام وارد کون مریم کرد
مریم که تا بحال کون نداده بود احساس درد داشت اما لذت دادن از عقب جبران آن درد را میکرد.
با هر ضربه ای موجی به بدن مریم می افتاد و کون خوش حالت او با اسپنک های سعید حسابی سرخ شده بود.
ناگهان مریم یک پایش را از زانو جمع کرد و در همون حالت منجمد ماند… و جیغی بلند کشید.
با ارضای مریم سعید او را مجدد برگرداند و دوباره داخل کسش کرد.
مریم اینبار بدون اعتراض پاهایش را باز کرد و سعید تمام کیرش. را داخل کس او کرد و بعد از چند تلمبه آبش را تا آخر داخل مریم خالی کرد.
ادامه دارد…
نوشته: سوسن بت پرست
16 پاسخ به “ناگهان بی وفا شدم (۱)”
خوب بود
چت GBT
سبک جدیدی بود. خوب نوشتی
زیادی ادبی بود ولی بدک نبود
خوب بود فقط تنها قسمتی که جالب نبود اسم پسر دوم مریم بود. غلام ؟
جالب بود و متفاوت… در ضمن نظر آقای Ahmaadshah4 از کاشمر(چرندیات واقعی یک کونی جلقی عقده ای کوس ندیده) در تمام داستان های این سایت دیده میشود…برادر خسته نشدی با این نظر
نویسنده عزیز :نوشتی ناگهان بیوفا شدم .یعنی نویسنده خودت هستیبعد داستانمریم رو از زبون سوم شخص تعریف کردی !کلا داستان از روایت دیگری جالب نیست و کشش نداره .
مگه ویکتور هوگو هستی که اینجوری نوشتی بعدشم غلام آخه غلام رو هرحوری کنی تو کون نمیره غلام
حالا چرا انقدر ادبی
چه قلم زیبایی احسنت
افرین
دوست عزیز fael shiraz ببخشید اگر جایی غلط املائی هست بهم بگین! کدوم کلمه؟!احتمال غلط املایی تقریبن صفره چون صفحه حروف رو از روی عادت در حالت تصحیح خودکار گذاشتم.
فقط نمیخوای رو تعمدن نمیخوای نوشتم که غیر معمول نیست.
ناخدا خورشید عزیز فدای اون اسم اوریجینال خودت بشم. اول اینکه جی پی تی ؟!!! یک چیزی شنیدی و حتی تا بحال ازش استفاده هم نکردی وگرنه این کامنت رو نمینوشتی🫢یک بار متن داستان رو براش بفرست تا بگیری چی میگم 😝
حالا از کی ویکتور هوگو شده نکته منفی در نویسندگی؟!!! واقعن گاهی سطح افکار انقدر کوتاهه و پایین که شگفت زده میشی چطور با این سطح از آگاهی یک انسان توانسته زنده بمونه و به شانسش آفرین میفرستی…!
داستان خوبی بود ، خواننده ها جدی نگیرید و برین سراغ همسایه هاتون