فکر میکنین خاله بودن خیلی راحته آره؟ فکر میکنین خالهها دارن کرور کرور از دلالی پول درمیارن در حالیکه خودشون کاری انجام نمیدن؟ شما که نمیدونین ما خالهها درگیر چه مشکلاتی هستیم. من باید حواسم به دخترام باشه که کسی ازشون سو استفاده نکنه، باید بهشون آموزش بدم، باید به فکر سلامتشون باشم، باید فکر باشگاه و آرایشگاهشون باشم. فکر عمل های زیباییشون، لیز کردنشون، آزمایشات دورهایشون و… . باید هر ماه براشون حقوق و بیمه رد کنم. اجارهی مکان بدم، قبضا رو پرداخت کنم، با صد جور مرد مختلف سر اینا سر و کله بزنم و… . این داستانِ فقط یه روز کار من در محل کارمه که اسمش رو گذاشتم: “خانهی صفا”!
تلفن رو که پشت سر هم زنگ میخورد جواب دادم:«بله؟»
-خانهی صفا؟
-بفرمایین.
-جنده شبی چند؟
عصبانی شدم:«جنده نه آقا! شما باید به دخترای من احترام بذارین. اینا مدافعانِ حشریّت هستن.»
لحنش رو ملایمتر کرد و گفت:«خب یه مدافع حشریّت با یه قیمت مناسب واسه یه شب میخوام.»
گفتم:«توی چه رِنج قیمتی میخوای؟»
گفت:«متوسط.»
-سفید یا سبزه؟ قد بلند یا کوتاه؟ بلوند یا مشکی؟ لاغر یا توپُر؟ میلف یا بِیبی؟
-بابا من این همه نمیدونم. خودت یه دونه خوبش رو سوا کن بده دیگه!
-آخر هفته و تعطیلات نرخ مون دو برابره. سکس فقط با کاندوم. دخترام کبود بشن خسارت میگیرم. خط و خش روشون بیفته خسارت میگیرم. گشاد گشاد راه برن خسارت میگیرم. در ضمن من هر دختر رو به یه نفر تحویل میدم؛ نهایتا دو نفر! که تازه اونم هزینهی اضافه داره. ببرین چند نفره بریزین سرش خسارت میگیرم. در ضمن خونه میخوای ببری باید سند بذاری. سه برابر بیشتر از هزینه رو هم میگیرم؛ بعد از برگشتن دخترم، اگه همهی قوانین رعایت شده بود باقی هزینه رو پس میدم.
با تعجّب گفت:«خوبه ماشین اجاره نمیدی!»
گفتم:«اگه مشتری نیستین وقتم رو نگیرین.»
با دلخوری گفت:«باشه مدافع حشریّت رو آمادهش کنین ساعت ۸شب میام میبرمش.»
گوشی رو قطع کردم و داد زدم:«کبوتر! آماده شو ساعت ۸ مشتری داری.»
کتی ملوسه که داشت پفک میخورد از تو اتاق اومد بیرون و با یه لحن لوس گفت:«خاله تاجی من رو بفرست دیگه. من اضافه کار میخوام.»
گفتم:«تو دیشب اضافه کار بودی. هنوز ریکاوری نشدی. در ضمن مگه من نگفتم آت و آشغال نخور هیکلت خراب میشه؟»
سریع انگشتاش رو لیس زد و گفت:«ببخشید.»
دوباره داد زدم:«کبووووترررر! شنیدی؟ برو حموم الان برق قطع میشه دیگه آب نمیاد بالا.»
صداش انگار ته چاه اومد:«چشم خاله تاجی!»
پلنگ صورتی از حموم در اومد و داشت میرفت تو اتاق که زدم پشتش و گفتم:«قوز نکن. سینهت رو بده جلو.»
تلفن دوباره زنگ زد:«خانم شما مکان اجاره میدین؟»
-نه عزیزم! من فقط دختر اجاره میدم واسه مکان باید زنگ بزنین به جمال جاکش.
گوشی رو قطع کردم. همون موقع مردی که نیم ساعت پیش با آهو خوشگله فرستاده بودمش تو اتاق با نارضایتی در اومد بیرون و گفت:«پول من رو پس بده. من دارم میرم.»
گفتم:«چی شده مگه؟»
گفت:«این دختر اصلا حرف گوش نمیده.»
یه نگاه به آهو کردم. با بغض گفت:«خاله تاااجی! وظیفهی من دادنه وظیفهی این کردن. من چرا باید اینو بکنم؟»
چهار-پنج تا از دخترا کلههاشون رو از چارچوب در بیرون آورده بودن تا اخم کردم همه برگشتن تو اتاق. با اخم گفتم:«صد دفعه گفتم به مشتری احترام بذارین.»
بعد دوباره به مَرده گفتم:«ببخشید این دخترم تازهکاره هنوز خوب بلد نیست چیکار کنه. الان یکی دیگه رو براتون میفرستم… مااااهییی!»
مَرده فورا گفت:«نه! من همین رو میخوام.»
گفتم:«پس شما بفرمایین تو اتاق من الان میارمش.»
مرد برگشت تو اتاق. از توی کشوی میزم دو تا دستکش لاتکس برداشتم و با حرص گفتم:«گفتم مشتری هر چی خواست نه نمیگین. اگه گفت تخت رو بردار بکن تو کونِ من، میگی باشه. هر کار غیر معمولیم خواست براش انجام میدین. آخرش به من میگین شیتیل اضافه میگیرم ازش.»
راه افتادیم باهم رفتیم تو اتاق. مَرده لُخت بود. سریع ملافه رو پیچید به خودش. گفتم:«راحت باش داداش! خالهها مثل دکتر به همه محرمن. یه سری چیزا رو مجبورم عملی به دخترا یاد بدم؛ هر چقدرم تئوری بگم فایده نداره. شما دراز بکشین لطفاً.»
روی شکم خوابید و کونش رو داد بالا. دستکش پوشیدم و انگشتم رو چرب کردم و گفتم:«ببین اینجوری اوّل با یه بند انگشت سوراخش رو گشاد کن.»
انگشت که کردم دیدم کار از سوراخ و گشاد کردن و اینا گذشته. کلّ دستم رفت توی کونش. گفتم:«آقا مثل اینکه یکم زیادی از کونتون استفاده کردین یکم جا باز کرده.»
تازه داشت خوشش میومد. گفت:«آاااخ… آره… ولی شمام خوب انگشت میکنیا.»
گفتم:«این انگشت نیست بزرگوار! دستم تا آرنج توته!»
بعد یه دستکش دادم به آهو و گفتم:«توام همین کاری که من کردم رو انجام بده.»
با بیمیلی گفت:«چشم خاله تاجی!»
یه اسپنک زدم تو کونش و گفتم:«آفرین دختر خوب.»
آهو گفت:«یعنی میشه یه روز منم به جایگاه شما برسم؟»
گفتم:«معلومه که میشه. منم هم سن و سال تو بودم که شروع کردم. تازه زمانِ ما خیلی سخت بود. خاله فخری نمیذاشت نفس بکشیم. یکی از کونمون میکشید بیرون؛ اون یکی میکرد تو دهنمون.»
باید به این دخترا انگیزه میدادم تا توی کارشون پیشرفت کنن. مَردهکه خرکیف شده بود گفت:«نمیشه حالا بیشتر بمونی؟»
گفتم:«نه! من دیگه از این کارا بازنشسته شدم. عرصهمال جووناست.»
از اتاق که اومدم بیرون ماهی گفت:«از دفتر شهردار زنگ زدن خاله تاجی.»
گوشی رو ازش گرفتم و گفتم:«بله؟»
صدای شهردار از پشت تلفن:«سلام زرّین تاج بانو! احوال شما؟»
-علیک سلام. چه عجب یاد ما کردین؟
-خواستم خدمتتون یادآوری کنم که عوارض شهرداری خانهی صفا عقب افتاده. اگر مرحمت بفرمایید پرداخت کنید.
گفتم:«شمام قرار بود من رو به عنوان کارآفرین نمونه انتخاب کنین که نکردین. بشریت همیشه به مدافعان حشریّت نیاز داره. دخترای من تو دوران کرونا که همه از ترس تو خونه بودن، جونشون رو کف دستشون گذاشته بودن و با دو تا ماسک رو صورتشون کُس میدادن! ولی متاسفانه هیچکس ازشون تقدیر و تشکر نکرد. حتی توی بمبارانم دخترای من داشتن بی وقفه کارمیکردن.
-حق با شماست تاجی خانم! چشم! شما و دختراتون روی چشم ما جا دارین. شما رو در اولویت قرار میدم.
-شاه ماهیم رو میفرستم بیاد عوارض رو پرداخت کنه.
-نه اگه میشه طاووس رو بفرست.
-طاووس خرجش بالاست. اون رو بفرستم حداقل دو سال عوارض نمیدم.
-حلّه!
داد زدم:«طاااوووس! آماده شو برو شهرداری.»
از اتاق اومد بیرون و با ناراحتی گفت:«من پریود شدم خاله تاجی!»
دفترم رو نگاه کردم و گفتم:«تاریخ پریود تو که دو روز دیگهست.»
موهای طلاییش رو چند دور پیچوند دور انگشتش و گفت:«نمیدونم چِمه. فکر کنم چون یکم استرس داشتم زودتر پریود شدم.»
-عیبی نداره عوارض شهرداری یه سال عقب افتاده، یه هفتهام روش.
تازه یه سیگار روشن کرده بودم که زنگ در رو زدن. دیدم یه مرد شیک با کت و شلوار، پشت دره. در رو باز کردم و اومد بالا. دوباره دخترا صف کشیده بودن دم در برای فضولی. یه نگاه تیز بهشون انداختم و دوباره همهشون محو شدن. به صندلی اشاره کردم و گفتم:«بفرمایید بشینید.»
نشست و پا روی پا انداخت. گفت:«کاتالوگ دارین؟»
با لبخند گفتم:«بله که داریم.»
کاتالوگی که خودم از دخترا درست کرده بودم رو گذاشتم جلوش. صفحهی اوّل رو باز کرد و گفت:«قناری؟ اسمه؟»
گفتم:«دخترام برای خودشون تخلّص دارن.»
با تعجب گفت:«من فکرمیکردم فقط شاعرا تخلّص دارن. مگه جندههام تخلّص دارن؟»
گفتم:«جنده نه! مدافعان حشریّت.»
ابروهاش رو داد بالا و یه صفحهی دیگه رو باز کرد.«این دو تا خرگوش با هم؟»
گفتم:«بله این دو تا پکیج ویژهی شبهای جمعهن تخفیفم میدم روشون.»
یه صفحهی دیگه رو باز کرد و با تعجّب گفت:«این فیلِ گنده چطوری اسمش پروانهی کوچولوئه؟»
گفتم:«خیلی خوب ساک میزنه. هر روز مشتری داره. نبری پشیمون میشی.»
گفت:«تا بخوام سوراخای اینو پیدا کنم وقتم تموم شده.»
دوباره چندتا ورق زد و گفت:«ماشالا خانهی صفا باغ وحشیه واسه خودش.»
یه صفحهی دیگه رو باز کرد و گفت:«این غازِ نازِتونم که مثل چوبِ خشکه!»
گفتم:«قناری رو ببر،غازِ ناز رو بهت اشانتیون میدم. اصلا پروانهی کوچولو رو هم میفرستم برات ساک بزنه.»
دیدم همش داره این پا و اون پا میکنه. یه پُک محکم به سیگارم زدم و کاتالوگ رو ازش گرفتم. گفتم:«بده من. تو مشتری نیستی داداش.»
همون موقع یکی دیگه که مشتری دائممون بود، اومد بالا براش از جام بلند شدم. پول نقد گذاشت روی میز و گفت:«همون همیشگی.»
یه کاندوم گذاشتم روی میز و صدا زدم:«پررررییییی!»
سی ثانیه بعد، پروانهی کوچولو به زور از چارچوب در شکمش رو رد کرد و اومد بیرون. دست مشتری رو گرفت و برداشت برد. مَرده داشت با دقت نگاه میکرد. گفتم:«دیدی گفتم نبری از دستت رفته؟»
یه لبخندِ چندشناک زد و گفت:«اینا رو ولشون کن. خودت چند؟»
همینطور که تو چشماش زل زده بودم صدا زدم:«اسکندر!»
وقتی اسکندر اومد کنارم وایساد، خایههاش جفت شد. یه دوبرمن سیاه تربیت کرده بودم دقیقا واسه هچنین مواقعی. اسکندر داشت دندونهاش رو نشون میداد که مَرده گفت:«بهبه! چه سگ خوبی دارین… نه من منظور بدی نداشتم. مزاح کردم خواهرِ من… من و چه به شما؟ فقط یه سوال داشتم از حضورتون.»
با اخم گفتم:«بفرما.»
گفت:«چرا به جای اسکندر خان یه نگهبان مرد نمیارین در این خانهی فساد… یعنی منظورم اینه که خانهی صفا محافظتون باشه؟»
گفتم:«من به جز اسکندر به هیچ مرد دیگهای اعتماد ندارم. دخترامم اینجوری امنیتشون بیشتره.»
سرش رو به نشونهی تأیید تکون داد و گفت:«اگه اجازه بدین من دیگه مرخص بشم.»
به ساعتم نگاه کردم و گفتم:«بیست دقیقه وقتم رو گرفتی. مگه من وقتم رو از سر راه آوردم؟»
گفت:«بابت وقت ارزشمندتون خیلی ممنونم. چقدر باید تقدیم کنم؟»
گفتم:«دقیقهای ده هزار.»
دویست تومن گذاشت روی میز و گفت:«سایهی شما مستدام.»
وقتی از پلّهها رفت پایین داد زد:«زنیکهی کُسکش! با اون جندههای زشتت! الهی کوفتت بشه.»
گوشای اسکندر رو مالیدم و گفتم:«برو فقط یه گازِ کوچولو از کونش بگیر که دیگه اینورا پیداش نشه.»
تلفن رو که پشت سر هم زنگ میخورد جواب دادم:«بله؟»
-خانهی صفا؟
-بفرمایین.
-جنده شبی چند؟
عصبانی شدم:«جنده نه آقا! شما باید به دخترای من احترام بذارین. اینا مدافعانِ حشریّت هستن.»
لحنش رو ملایمتر کرد و گفت:«خب یه مدافع حشریّت با یه قیمت مناسب واسه یه شب میخوام.»
گفتم:«توی چه رِنج قیمتی میخوای؟»
گفت:«متوسط.»
-سفید یا سبزه؟ قد بلند یا کوتاه؟ بلوند یا مشکی؟ لاغر یا توپُر؟ میلف یا بِیبی؟
-بابا من این همه نمیدونم. خودت یه دونه خوبش رو سوا کن بده دیگه!
-آخر هفته و تعطیلات نرخ مون دو برابره. سکس فقط با کاندوم. دخترام کبود بشن خسارت میگیرم. خط و خش روشون بیفته خسارت میگیرم. گشاد گشاد راه برن خسارت میگیرم. در ضمن من هر دختر رو به یه نفر تحویل میدم؛ نهایتا دو نفر! که تازه اونم هزینهی اضافه داره. ببرین چند نفره بریزین سرش خسارت میگیرم. در ضمن خونه میخوای ببری باید سند بذاری. سه برابر بیشتر از هزینه رو هم میگیرم؛ بعد از برگشتن دخترم، اگه همهی قوانین رعایت شده بود باقی هزینه رو پس میدم.
با تعجّب گفت:«خوبه ماشین اجاره نمیدی!»
گفتم:«اگه مشتری نیستین وقتم رو نگیرین.»
با دلخوری گفت:«باشه مدافع حشریّت رو آمادهش کنین ساعت ۸شب میام میبرمش.»
گوشی رو قطع کردم و داد زدم:«کبوتر! آماده شو ساعت ۸ مشتری داری.»
کتی ملوسه که داشت پفک میخورد از تو اتاق اومد بیرون و با یه لحن لوس گفت:«خاله تاجی من رو بفرست دیگه. من اضافه کار میخوام.»
گفتم:«تو دیشب اضافه کار بودی. هنوز ریکاوری نشدی. در ضمن مگه من نگفتم آت و آشغال نخور هیکلت خراب میشه؟»
سریع انگشتاش رو لیس زد و گفت:«ببخشید.»
دوباره داد زدم:«کبووووترررر! شنیدی؟ برو حموم الان برق قطع میشه دیگه آب نمیاد بالا.»
صداش انگار ته چاه اومد:«چشم خاله تاجی!»
پلنگ صورتی از حموم در اومد و داشت میرفت تو اتاق که زدم پشتش و گفتم:«قوز نکن. سینهت رو بده جلو.»
تلفن دوباره زنگ زد:«خانم شما مکان اجاره میدین؟»
-نه عزیزم! من فقط دختر اجاره میدم واسه مکان باید زنگ بزنین به جمال جاکش.
گوشی رو قطع کردم. همون موقع مردی که نیم ساعت پیش با آهو خوشگله فرستاده بودمش تو اتاق با نارضایتی در اومد بیرون و گفت:«پول من رو پس بده. من دارم میرم.»
گفتم:«چی شده مگه؟»
گفت:«این دختر اصلا حرف گوش نمیده.»
یه نگاه به آهو کردم. با بغض گفت:«خاله تاااجی! وظیفهی من دادنه وظیفهی این کردن. من چرا باید اینو بکنم؟»
چهار-پنج تا از دخترا کلههاشون رو از چارچوب در بیرون آورده بودن تا اخم کردم همه برگشتن تو اتاق. با اخم گفتم:«صد دفعه گفتم به مشتری احترام بذارین.»
بعد دوباره به مَرده گفتم:«ببخشید این دخترم تازهکاره هنوز خوب بلد نیست چیکار کنه. الان یکی دیگه رو براتون میفرستم… مااااهییی!»
مَرده فورا گفت:«نه! من همین رو میخوام.»
گفتم:«پس شما بفرمایین تو اتاق من الان میارمش.»
مرد برگشت تو اتاق. از توی کشوی میزم دو تا دستکش لاتکس برداشتم و با حرص گفتم:«گفتم مشتری هر چی خواست نه نمیگین. اگه گفت تخت رو بردار بکن تو کونِ من، میگی باشه. هر کار غیر معمولیم خواست براش انجام میدین. آخرش به من میگین شیتیل اضافه میگیرم ازش.»
راه افتادیم باهم رفتیم تو اتاق. مَرده لُخت بود. سریع ملافه رو پیچید به خودش. گفتم:«راحت باش داداش! خالهها مثل دکتر به همه محرمن. یه سری چیزا رو مجبورم عملی به دخترا یاد بدم؛ هر چقدرم تئوری بگم فایده نداره. شما دراز بکشین لطفاً.»
روی شکم خوابید و کونش رو داد بالا. دستکش پوشیدم و انگشتم رو چرب کردم و گفتم:«ببین اینجوری اوّل با یه بند انگشت سوراخش رو گشاد کن.»
انگشت که کردم دیدم کار از سوراخ و گشاد کردن و اینا گذشته. کلّ دستم رفت توی کونش. گفتم:«آقا مثل اینکه یکم زیادی از کونتون استفاده کردین یکم جا باز کرده.»
تازه داشت خوشش میومد. گفت:«آاااخ… آره… ولی شمام خوب انگشت میکنیا.»
گفتم:«این انگشت نیست بزرگوار! دستم تا آرنج توته!»
بعد یه دستکش دادم به آهو و گفتم:«توام همین کاری که من کردم رو انجام بده.»
با بیمیلی گفت:«چشم خاله تاجی!»
یه اسپنک زدم تو کونش و گفتم:«آفرین دختر خوب.»
آهو گفت:«یعنی میشه یه روز منم به جایگاه شما برسم؟»
گفتم:«معلومه که میشه. منم هم سن و سال تو بودم که شروع کردم. تازه زمانِ ما خیلی سخت بود. خاله فخری نمیذاشت نفس بکشیم. یکی از کونمون میکشید بیرون؛ اون یکی میکرد تو دهنمون.»
باید به این دخترا انگیزه میدادم تا توی کارشون پیشرفت کنن. مَردهکه خرکیف شده بود گفت:«نمیشه حالا بیشتر بمونی؟»
گفتم:«نه! من دیگه از این کارا بازنشسته شدم. عرصهمال جووناست.»
از اتاق که اومدم بیرون ماهی گفت:«از دفتر شهردار زنگ زدن خاله تاجی.»
گوشی رو ازش گرفتم و گفتم:«بله؟»
صدای شهردار از پشت تلفن:«سلام زرّین تاج بانو! احوال شما؟»
-علیک سلام. چه عجب یاد ما کردین؟
-خواستم خدمتتون یادآوری کنم که عوارض شهرداری خانهی صفا عقب افتاده. اگر مرحمت بفرمایید پرداخت کنید.
گفتم:«شمام قرار بود من رو به عنوان کارآفرین نمونه انتخاب کنین که نکردین. بشریت همیشه به مدافعان حشریّت نیاز داره. دخترای من تو دوران کرونا که همه از ترس تو خونه بودن، جونشون رو کف دستشون گذاشته بودن و با دو تا ماسک رو صورتشون کُس میدادن! ولی متاسفانه هیچکس ازشون تقدیر و تشکر نکرد. حتی توی بمبارانم دخترای من داشتن بی وقفه کارمیکردن.
-حق با شماست تاجی خانم! چشم! شما و دختراتون روی چشم ما جا دارین. شما رو در اولویت قرار میدم.
-شاه ماهیم رو میفرستم بیاد عوارض رو پرداخت کنه.
-نه اگه میشه طاووس رو بفرست.
-طاووس خرجش بالاست. اون رو بفرستم حداقل دو سال عوارض نمیدم.
-حلّه!
داد زدم:«طاااوووس! آماده شو برو شهرداری.»
از اتاق اومد بیرون و با ناراحتی گفت:«من پریود شدم خاله تاجی!»
دفترم رو نگاه کردم و گفتم:«تاریخ پریود تو که دو روز دیگهست.»
موهای طلاییش رو چند دور پیچوند دور انگشتش و گفت:«نمیدونم چِمه. فکر کنم چون یکم استرس داشتم زودتر پریود شدم.»
-عیبی نداره عوارض شهرداری یه سال عقب افتاده، یه هفتهام روش.
تازه یه سیگار روشن کرده بودم که زنگ در رو زدن. دیدم یه مرد شیک با کت و شلوار، پشت دره. در رو باز کردم و اومد بالا. دوباره دخترا صف کشیده بودن دم در برای فضولی. یه نگاه تیز بهشون انداختم و دوباره همهشون محو شدن. به صندلی اشاره کردم و گفتم:«بفرمایید بشینید.»
نشست و پا روی پا انداخت. گفت:«کاتالوگ دارین؟»
با لبخند گفتم:«بله که داریم.»
کاتالوگی که خودم از دخترا درست کرده بودم رو گذاشتم جلوش. صفحهی اوّل رو باز کرد و گفت:«قناری؟ اسمه؟»
گفتم:«دخترام برای خودشون تخلّص دارن.»
با تعجب گفت:«من فکرمیکردم فقط شاعرا تخلّص دارن. مگه جندههام تخلّص دارن؟»
گفتم:«جنده نه! مدافعان حشریّت.»
ابروهاش رو داد بالا و یه صفحهی دیگه رو باز کرد.«این دو تا خرگوش با هم؟»
گفتم:«بله این دو تا پکیج ویژهی شبهای جمعهن تخفیفم میدم روشون.»
یه صفحهی دیگه رو باز کرد و با تعجّب گفت:«این فیلِ گنده چطوری اسمش پروانهی کوچولوئه؟»
گفتم:«خیلی خوب ساک میزنه. هر روز مشتری داره. نبری پشیمون میشی.»
گفت:«تا بخوام سوراخای اینو پیدا کنم وقتم تموم شده.»
دوباره چندتا ورق زد و گفت:«ماشالا خانهی صفا باغ وحشیه واسه خودش.»
یه صفحهی دیگه رو باز کرد و گفت:«این غازِ نازِتونم که مثل چوبِ خشکه!»
گفتم:«قناری رو ببر،غازِ ناز رو بهت اشانتیون میدم. اصلا پروانهی کوچولو رو هم میفرستم برات ساک بزنه.»
دیدم همش داره این پا و اون پا میکنه. یه پُک محکم به سیگارم زدم و کاتالوگ رو ازش گرفتم. گفتم:«بده من. تو مشتری نیستی داداش.»
همون موقع یکی دیگه که مشتری دائممون بود، اومد بالا براش از جام بلند شدم. پول نقد گذاشت روی میز و گفت:«همون همیشگی.»
یه کاندوم گذاشتم روی میز و صدا زدم:«پررررییییی!»
سی ثانیه بعد، پروانهی کوچولو به زور از چارچوب در شکمش رو رد کرد و اومد بیرون. دست مشتری رو گرفت و برداشت برد. مَرده داشت با دقت نگاه میکرد. گفتم:«دیدی گفتم نبری از دستت رفته؟»
یه لبخندِ چندشناک زد و گفت:«اینا رو ولشون کن. خودت چند؟»
همینطور که تو چشماش زل زده بودم صدا زدم:«اسکندر!»
وقتی اسکندر اومد کنارم وایساد، خایههاش جفت شد. یه دوبرمن سیاه تربیت کرده بودم دقیقا واسه هچنین مواقعی. اسکندر داشت دندونهاش رو نشون میداد که مَرده گفت:«بهبه! چه سگ خوبی دارین… نه من منظور بدی نداشتم. مزاح کردم خواهرِ من… من و چه به شما؟ فقط یه سوال داشتم از حضورتون.»
با اخم گفتم:«بفرما.»
گفت:«چرا به جای اسکندر خان یه نگهبان مرد نمیارین در این خانهی فساد… یعنی منظورم اینه که خانهی صفا محافظتون باشه؟»
گفتم:«من به جز اسکندر به هیچ مرد دیگهای اعتماد ندارم. دخترامم اینجوری امنیتشون بیشتره.»
سرش رو به نشونهی تأیید تکون داد و گفت:«اگه اجازه بدین من دیگه مرخص بشم.»
به ساعتم نگاه کردم و گفتم:«بیست دقیقه وقتم رو گرفتی. مگه من وقتم رو از سر راه آوردم؟»
گفت:«بابت وقت ارزشمندتون خیلی ممنونم. چقدر باید تقدیم کنم؟»
گفتم:«دقیقهای ده هزار.»
دویست تومن گذاشت روی میز و گفت:«سایهی شما مستدام.»
وقتی از پلّهها رفت پایین داد زد:«زنیکهی کُسکش! با اون جندههای زشتت! الهی کوفتت بشه.»
گوشای اسکندر رو مالیدم و گفتم:«برو فقط یه گازِ کوچولو از کونش بگیر که دیگه اینورا پیداش نشه.»
نوشته: freya
10 پاسخ به “خاله تاجی”
بعد از آفتاب پرست و لاشخورِ سیاه اگه از خالهها نمینوشتم، رسالتم در بکن تو نصفه میموند. امیدوارم این داستان رو هم دوست داشته باشین و لبخندی-هرچند تلخ- روی لباتون بنشونه 🌹
خیلی هم عالی نوشتی . چندین نکته جالب داشت. دقتت توی جمع کردن زاویه های مختلف همچین موضوعی واقعا عالی بود. مثل یه کارگردان کارکتر رو به تصویر کشیدی.لایک از طرف من.
Freya عزیز من به شخصه با همه داستان هات حال میکنمکه با این هم حال کردم
خوشم اومد لایک داری
پرورشو خوندم فهمیدم چه کس شعری قراره تفت بده آخه آدم کدام جاکشی میاد سند خونشو برای یه کس دوزاری بذاره البته آدم هول که سایتم زیاده هست ولی نه در این حد کس مغز باشه بعدشم طرف کارگاه داره ۵ نفر براش کار میکنن نمیره طرفو بیمه بکنه بعد برات ۴ تا کس میری بیمه بکنی شما جاکش اگه دختر کم سن و سال به پستتون بخوره بی ۵ میلیون طرفو پیاده میکنید اول از همه یه مشت کس شکم گنده و قد کوتاه و چاق که شکمش ۶ متر جلوتر با پستون افتاده اول قالب میکنید خنددم میگیره آموزش میدید
🤞🏻
بی نظیر بود… دمت گرم. لایک تقدیم قلمت خوبت
بامزه بودای ول
کار خاله در مقابل جمال زنگ تفریح هست 😂
خیلللللی خوب بود😂😂😂😂دمت گرم کلی خندیدم در این روزگار گه