با سلام و احترام به کاربران عزیز
امیدوارم ایام به کامتون باشه
قسمت دوم ناقوس نیلوفر، با عشق تقدیم نگاه های پرمهرتون❤️
امیدوارم از این قسمت هم نهایت لذت رو ببرید و با نظرات و انتقادات ارزشمندتون، من رو در ادامه روند داستان یاری کنید.
«برای عشقی که نماند و پر کشید
و نیلوفر ها در فراق او ناقوس زدند…🥀»
.
.
.
میگن زمان، همه درد هارو دوا میکنه. اما زمان هیچگاه دردی رو دوا نکرد، این ما هستیم که به درد ها عادت میکنیم.
تا به حال شده به این فکر کنید که چه چیزی درد رو تسکین میده؟ منظورم درد جسم نیست.
دردی بسیار عمیق و ویران کننده که خاطره اش ویران کننده تره. بله… منظورم درد روحه.
تا پیش از این سوگ و مصیبت، درکی از مرگ نداشتم. مرگ چیه؟ آدم مرده کیه؟ چرا مرگ انقدر ترس داره؟
روزی که مادربزرگم فوت کرد، بچه ای شش ساله بودم. هیچ درکی نداشتم که چرا اطرافیان در حال گریه هستن. مگه مادر بزرگ پیش خدا نرفته بود؟ مگه خدا خوب و مهربون نیست؟ خب! پس حتما حواسش به مامان بزرگ هست دیگه. مادرم هیچگاه دوست نداشت برای من راجع به مرگ صحبت کنه. هر بار پرسشی در این رابطه میکردم، بحث رو عوض میکرد. اما یک روز… یه چیزی بهم گفت. اون موقع متوجه منظورش نشدم، اما حالا…
چند روزی بعد از فوت مادربزرگم، رفتیم خونه اش. خونه ای که بدون وجودش، حالا خاموش و بی صدا بود. بی روح بود. خونه ای که هر پنجشنبه، دور هم جمع میشدیم و رنگ شادی به خودش میگرفت، حالا تداعی کننده غمی سنگین بود.یادمه با دختر داییم که اسمش نورا بود، در حال چرخیدن تو حیاط بودیم. حیاطی بزرگ، با درختان انار و درختچه های انجیر. انار های سرخ و یاقوتی و انجیر های شهد و شیرین. هر موقع انارها و انجیر ها می رسیدن، مامان بزرگ سهم همه ما رو میداد. با دخترداییم قایم موشک بازی میکردیم و میخندیدیم. درکی نداشتیم از نبود مادربزرگ و غم و اندوه متأثر از اون. حین بازی، ناگهان توجهم به حوض فیروزه ای رنگ وسط حیاط افتاد. مامان بزرگ همیشه اونجا وضو میگرفت. حوضی خیلی قشنگ که دور تا دورش رو گل های شمعدانی احاطه کرده بودن.
ـ مامااانی؟
-ماااماانی؟؟
+جانم؟ آرااز؟ چیه؟
-مامان این ماهی چرا اینجوریه؟
یادمه مامان مکث کرد. مکثی طولانی. چشمانش رو به زمین دوخت و آرام نفس میکشید. انگار نفس هایش رو میشمرد.
-ماماان؟
+رفته آسمون آراز جان
-آسمون؟ رفته اونجا چیکار؟
+آره پسرم. رفته روی سقف آسمون دراز کشیده
-آسمون مگه سقف داره؟
+آره مامان. ما نمیبینیم ولی
.
.
*آراز جان؟ پسرم؟ غذات سرد شد ها!
چشمانم رو از پنجره گرفتم و به سمت در برگشتم. گلسنا خانم با نگاهی مهربان، بهم اشاره کرد:
*عزیزم. ضعیف شدی والا. بیا بخور. ناراحت میشم ها!
نفسم رو که تو سینه حبس کرده بودم، بیرون دادم
-چشم گلنسا خانم. میخورم. یه چند دقیقه دیگه میخورم
*برات گرم کنم؟
-نه ممنون. خوبه
*باشه پسرم.
قبل رفتن از اتاقم، نفس عمیقی کشید. مسری بود. منم نفسی عمیق کشیدم دوباره. این روز ها تعداد نفس های عمیقم رو میشمارم. دلیل خاصی نداره. فقط میدونم باید نفس بکشم، نفسی عمیق. وگرنه دق میکنم.
به آسمون ابری نگاه کردم. خدایا؟ تو حتما میدونستی ، نه؟ میدونستی زدن بعضی حرفها، گاهی به قدری سخته که کاری نمیشه کرد، جز سکوت. سکوتی که ضرباهنگ نفس عمیقه. برای همین نفس عمیق رو آفریدی. به سینی غذای روی میزم نگاه انداختم. اشتهایی نداشتم. اما از روی تختم بلند شدم و روی صندلی نشستم. سعی کردم چند قاشقی بخورم. فقط به این خاطر که نمیخواستم دل گلنسا خانم بشکنه. این چند روز خیلی ازم حمایت کرد، برام مادری کرد. اگر نبود، نمیدونستم تک و تنها، با اشکان چه میتونستم بکنم… اشکان…حرفی که اون روز زد، واقعا راست بود؟ اینکه فقط بخاطر پدرش عباس، من رو از این خونه بیرون نمیندازه؟ ناگهان هوای سردی توی وجودم وزیدن گرفت. من به جز اینجا، جای دیگه ای ندارم. کس و کاری ندارم… هیچکس رو ندارم. برای هیچکسی اهمیتی ندارم. از اینجا برم، کجا برم؟ توی همین فکرها بودم که تقریبا نصف غذام رو خوردم.
در اتاقم رو باز کردم و سینی به دست، به آشپزخانه رفتم. سینی غذا رو روی میز گذاشتم. گلنساخانم که با صدایی نجوا گونه، مشغول خوندن کتاب دعا بود،ی با صدای گذاشتن سینی، سرش رو بالا گرفت و به من نگاه کرد.
*چیزی میخوای پسرم؟
-امم…ن…نه ممنون
*اگر چیزی میخوای، بگو آران جان
-مادرم هر موقع قرآن یا دعا میخوند، مثل شما با صدایی نسبتا بلند زمزمه میکرد. همیشه هم پاهاشو دراز میکرد و مینشست. بچه که بودم، میرفتم سرم رو روی پاش میذاشتم. با دیدن شما، یادش افتادم.
گلنسا خانم عینکش رو برداشت و کنار دستش گذاشت. نشانکی رو لای کتاب دعاش گذاشت و بستش و چادر نمازش رو روی سرش جابجا کرد
*حامد منم اینطوری بود پسرم. اونم میومد کنار مینشست و آروم گوش میداد
-پ…پسرتون ازدواج کرده؟
*نه. رفته سربازی
-آهان. به سلامتی
*سلامت باشی پسرم
نفس عمیقی کشید
*ههیی آراز جان… آخرین باری که مرخصی اومد، هفت ماه پیش بود. آخه محل خدمتش خیلی دور افتاده، افتاده سردشت!
-عجب. ایشالا که زود برمیگرده
*مرسی پسرم
نگاهش رو به طرف غذای روی میز انداخت.
*بازم که نصفه خوردی پسرم!
-ببخشید اشتها نداشتم
*باشه اشکال نداره. همینم غنیمته. این روزا خیلی ضعیف شدی عزیزم. به خودت برس
جوابی ندادم. سرم رو به سمت اتاق اشکان چرخوندم. بسته بود. چند ثانیه ای مکث کردم…. قبلا ازش دلخور بودم که چرا اینطور با من رفتار میکنه. چرا بهم توجهی نمیکنه و باهام بداخلاقی میکنه. اما حالا، ازش میترسم… اگر بخواد، به راحتی میتونه اذیتم کنه و حتی به قول خودش، منو از خونه بندازه بیرون. هیچکسی هم اعتنایی به پسر یتیم و بی کس و مفلوکی چون من نمیکنه.
گلنسا خانم رد نگاه منو دنبال کرد و گفت:
*رفته بیرون. گفت شب برمیگرده
از فکرم بیرون اومدم. رفتم اتاقم و لباس هامو عوض کردم. یه بافت ضخیم پوشیدم و شلوار کتانم رو از روی شلوار راحتیم پوشیدم. سویشرتم رو هم تنم کردم و از توی کشوی کمدم، چترم رو برداشتم. میخواستم یه ذره بیرون قدم بزنم. رفتم پذیرایی
ـ مامان من…
حرفم رو خوردم.
*ب…ببخشید…ح…حواسم نبود
*اشکال نداره پسرم. راحت باش عزیزم. تو هم جای پسر منی
-ممنون. من…من چند دقیقه ای میرم بیرون پیاده روی
*برو پسرم. مراقب خودت باش
-چشم
زیپ سویشرتم رو تا بالای شکمم بالا کشیدم و نگاهی به ساعتم انداختم. غروب خورشید و تاریکی، اندک روشنایی رو هم داشت می بلعید و این شهر دودآلود و تلخ کام رو بیشتر در خودش فرو میبرد. کم کم چراغ های پارک ها و خیابون ها داشتن روشن میشدن. راهم رو به سمت پارک اون طرف خیابون کج کردم. تو پارک، به جز درخت، کس دیگه ای نبود. ده ها و شاید صدها درخت. درخت های کوتاه و بلند. درخت های کاج و صنوبر و نارون. عطر خوش گل و گیاه، خیالم رو نوازش داد. من رو برد به روز هایی که با بابام یا مامانم میومدم پارک. دوچرخه سواری میکردم، با بچه ها بازی میکردم، گاهی هم یه گوشه می نشستم و به گل های رنگارنگ و خوشبو نگاه میکردم. آروم برگ ها و گلبرگ هاشون رو نوازش میکردم.
-مامانی؟
+جانم
-چرا گل ها انقدر قشنگن؟
+خب… به همون خاطر که خنده قشنگه
-خنده؟ یعنی چی؟
+گل ها، خنده زمین آن. وقتی زمین بخواد از ته دلش بخنده، گلی رو شکوفا میکنه و عطرش رو پخش میکنه تو هوا
ذوق زده پریدم بغل مامانم و تو صورتش نگاه کردم
-وای واقعا؟؟ یعنی الان زمین داره میخنده که اینجا این همه گل هست؟
+آره پسرم
.
اشک بر روی گونه ام روان شد. با آستین لباسم، پاکش کردم. اما اشکی دیگه جاری شد…روی نیمکتی نشستم. دست هامو از جیب سویشرتم بیرون آوردم. صدایی از دور، توجهم رو جلب کرد. صدای خنده های ریز یه دختر که به حرف های خنده دار دوست پسرش گوش میداد. چه خنده های قشنگی داره دختره! آخرین بار کِی اینجوری خندیدم؟ خاطرم نیست…
ناگهان صدای گوشیم ، باعث شد حواسم سر جاش بیاد.
شماره ناشناس…
کی میتونه باشه؟ صدام رو صاف کردم و جواب دادم
-«سلام»
+«سلام آراز جان»
چقدر صداش آشناست… نکنه همون…
-«آقا سهیل…ش… شما هستید؟»
+«آره آراز جان. زنگ زدم حالت رو بپرسم دیروز بهت پیام دادم، جواب ندادی»
-«امم. بله… ببخشید… فراموش کردم»
+«اشکال نداره. خواستم حالت رو بپرسم. بهتری؟»
-« ممنون»
+« ممنون یعنی هنوز خوب نیستی. البته درک میکنم عزیزم. خواستم بهت بگم که هر موقع کاری داشتی، بهم بگو. من تو رو جای برادر نداشتم دوستت دارم»
-« خیلی ممنون از محبتتون»
+« خواهش می کنم. مزاحمت نمیشم. مراقب خودت باش»
-« ممنون که زنگ زدین. خداحافظ »
+« خداحافظ آراز جان»
گوشیم رو داخل جیبم گذاشتم. برام یه ذره عجیب بود. چرا باید یه شخص غریبه، اینطور به فکرم باشه؟ سعی میکردم براش دلیلی پیدا کنم. اما نمیتونستم. به هر حال، توی این حال و روزم که هیچکسی رو ندارم، وجود چنین شخصی، مایه دلگرمیم بود، هر چند اندک. نمیدونم چرا این حس رو داشتم، ولی دوست داشتم بیشتر باهاش صحبت کنم، به حرف های ارامش بخش گوش کنم، باهاش درد دل کنم. اما خب، من که صنمی باهاش ندارم… دلیل نمیشه چون یک بار بهم محبت کرده، پررو و متوقع بشم و سفره دلم رو پیشش باز کنم. درد ناگفته زیاد داشتم. خیلی زیاد، اما محرمی نداشتم… شاید میشد با سهیل… نه! چرا؟ چون بهم محبت داشته؟ دلیل نمیشه که. ولی، پس چرا چند بار پیام داده و زنگ زده؟ اون که مسئولیت و وظیفه ای در قبال من نداره، پس این رفتارش، نشانه چی بود؟
نفس عمیقی کشیدم. این چندمین نفس عمیق امروز بود؟ نمیدونم. از جام بلند شدم و راه خونه رو در پیش گرفتم. هوا کاملا تاریک شده بود. سرم رو پایین انداختم و نگاهم رو به کاشی های کف پیاده رو دوختم. سعی میکردم پا روی خطوط بین این کاشی ها نذارم. یه بازی ساده که همه ما انجامش دادیم…
+پسرم؟
ناگهان سرم رو به سمت عقب چرخوندم و نگاهم با نگاه خانمی تلاقی پیدا کرد. و دیدم که پسری کوچیک، دوان دوان پیش این خانم( که مادرش بود) اومد. خانم از نگاه ناگهانی و یک دفعه ای من تعجب کرده بود و با نگاهی تردیدآمیز، منو از نظر میگذراند
-بب… ببخشید… اشتباه گرفتم
+خواهش می کنم.
نفسی عمیق…دوباره… صداش چقدر شبیه بود. یک آن، فراموش کردم که چه بر سرم گذشته، یک آن فکر کردم که مامانم صدام زده.
چند ساعت بعد، در حالی که افکار فراوانی در سر میچرخوندم، خودم رو مقابل در خونه یافتم. کلید همراهم نبود. فکر کنم گلنسا خانم هم رفته باشه خونه خودش. شاید اشکان اومده باشه. زنگ آیفون رو فشار دادم و چند ثانیه بعد، در باز شد. به محض باز کردن در خونه، با چهره خشمگین اشکان مواجه شدم. ته دلم خالی شد. این نگاه ، عاقبت خوبی نخواهد داشت.
+کجا بودی تا این موقع شب؟
ـ هنوز ساعت نه هم نشده
+کجاااا بودی؟؟
-بیرون! رفته بودم پیاده روی! باید به تو جواب پس بدم؟
هجوم اشکان به سمتم، باعث شد پشیمان بشم از شجاعت و زبون درازی ای که به خرج دادم
+چی گفتی پسره بی همه چیز؟؟! هاا؟!
از چونه ام گرفت و سرم رو بالا داد
+همه کاره تو الان منم! حرف رو حرف من نمیزنی! فهمیدی؟
زبونم قفل شده بود. چیزی برای گفتن نداشتم. چشماش مثل مردابی راکد بود که تحمل نگاه کردن بهشون رو نداشتم
سرم رو تکون داد و همزمان دست دیگه اش رو مشت کرد و بالا آورد
+فهمیدیییی یا نه؟!
سرم رو بین دستانم قایم کردم و خودمو عقب کشیدم. با صدایی آروم جوابش رو دادم
-فَ…فهمیدم
+حالا گمشو اتاقت! از اتاقت بیرون هم نمیای! وای به حالت اگه ببینم اومده باشی اینور
-چرا؟
دوباره به سمتم خیز برداشت. اما قبل اینکه آتش خشمش رو دوباره روی سرم خالی کنه، سریع حرفم رو پس گرفتم
-باشه باشه
+گمشو!
نفس زنان به اتاقم رفتم و در رو پشت سر بستم. احساس گرسنگی میکردم. چند ساعتی بود که هیچی نخورده بودم. بین دوراهی مونده بودم. گرسنگی رو تحمل کنم؟ یا برم چیزی بردارم؟ تصمیم گرفتم برم و چیزی بردارم. پیش خودم فکر میکردم نباید خودم رو کاملا مطیع نشون بدم. نباید طوری رفتار کنم که منو ضعیف جلوه بده براش. برای همین دستگیره در رو آروم چرخوندم. اشکان روی مبل نشسته بود و حین تماشای فیلم، سیبی رو گاز میزد.
آروم و آهسته به سمت آشپزخونه رفتم و در یخچال رو باز کردم.
+تو که اینجایی!
-او…اومدم چیزی بردارم
جوابی نداد. سرش رو با غیظ به سمت تلویزیون چرخوند و مشغول تماشای فیلمش شد. باقی مونده غذای بعد از ظهرم داخل ظرفی در بسته، روی یکی از طبقات بود. برش داشتم و داخل یه ظرفی خالی کردم. ظرف رو گذاشتم داخل ماکروویو و منتظر موندم. چند مدتی به چرخش ظرف غذا زل زده بودم که یکدفعه آیفون به صدا دراومد.
+سریع بردار غذاتو و برو اتاقت! بیرون نمیای! فهمیدی؟؟
سرم رو به نشانه تایید تکون دادم و ظرف غذام رو برداشتم و به سمت اتاقم پا تند کردم. در اتاق رو بستم و روی تختم نشستم. هوووف. انقدر هول هولی اومدم که فقط چنگال با خودم آوردم و قاشق برنداشتم. میخواستم سریع برم قاشق بردارم، اما به محض نزدیک شدن به در اتاق، صدای غریبه ای رو شنیدم. صدای یه دختر
*تنها بودی؟
+آره. بیا اینجا بشین
*چه خونه بزرگی دارین!
*تنها زندگی میکنی؟
+آره! بعضی وقتا برادر خوانده ام میاد اینجا. خیلی کم
با کی داره صحبت میکنه؟ یکی از اقوامشونه؟ حس کنجکاوی پیدا کردم. چرا باید اشکان دروغ بگه؟ من که همیشه اینجام… نکنه این دختره… تازه متوجه شدم. فکر میکنم دوست دخترش باشه. چطور روش میشه به خونه دعوتش کنه؟ اون دختر چطور روش شده بیاد اینجا؟
+پاشو بریم
*کجا؟
+رستوران
+مگه قرار نبود امروز…
*نه یه روز دیگه. بیا بریم
صدای دور شدن پاها، و در نهایت بسته شدن در…
در اتاقم رو آروم و با احتیاط باز کردم. هیچکسی نبود، تنها بودم. به ساعت دیواری نگاه انداختم. ساعت از ده هم گذشته بود. تنها بودم. نگاهی به دور و اطراف خونه انداختم. میزی که همچنان در گوشه پذیرایی بود و همچنان قلب عکس عباس و قاب عکس چسب زده شده مامانم روی اون بود. شمع هایی که از خیلی وقت پیش خاموش بودن. این موقع شب کجا رفت اشکان؟ تنهایی چیکار کنم؟ بودن اشکان، برام چیزی جز رنج و ناراحتی و تحقیر ، آورده ای نداشت! اما از تنهایی بهتر بود… از دلم گذشت که بهش زنگ بزنم. اما…اما پشیمون شدم. چراغ های پذیرایی و آشپزخونه رو خاموش کردم. رفتم اتاقم و چراغ خوابم رو روشن کردم. بابا برام خریده بود. خیلی وقت پیش… اون موقع که زندگی روی خوشش به من بود. قاب عکس مامانم رو از روی میز برداشتم و بغل کردم. محکم به خودم چسبوندم. الان زمان خواب بود… خواب؟ یا مرور خاطرات؟ در این سکوت و تاریکی، مگه میشه جلوی هجوم خاطرات رو گرفت؟ از طرفی دست خالی هم نمیشه به استقبال خاطرات رفت. باید چمدانی از اندوه و حسرت و گریه با خودم ببرم و برم به استقبال خاطرات. چشمانم رو بستم و خودمو به جریان دریای خاطرات سپردم. خاطرات دوران کودکی، دوران مدرسه و …
.
چه درخت بلند و قشنگی! اینجا کجاست؟ حتم دارم قبلا اینجا بودم… خیلی آشناست…
چه عطر خوشی… باد گرمی می وزه و موهام رو نوازش میکنه. چشمانم رو میبندم و عطر خوش فضا رو استشمام میکنم.
ناگهان همه چیز دور سرم چرخید. تعادلم رو از دست دادم و به زمین افتادم. سرم گیج میره… چرا همه چیز تغییر کرد؟
+اگر میخوای پنجره رو باز کن
با ترس به پشتم برمیگردم. کسی نیست… این…این صدای چه کسی بود؟ از کدوم طرف بود؟ چرا نمیتونم پیداش کنم؟
+اگر میخوای پنجره رو باز کن، ولی نمیتونی جلوی باد رو بگیری
دور خودم میچرخم. این صدای چه کسی هستش؟ چرا نمیبینم کسی رو؟؟
-تو…تو…ک…کی هستی؟
+تو از باد سرد میترسی
سرم رو به چپ و راست میچرخونم. این کیه…
+پنجره رو باز کن ولی مقابل باد نایست!
-تو…تو کی هستی؟ ک… کجایی؟؟
چرا همه چیز داره رو به سیاهی میره؟ همه چیز دارن با یک مکش قوی، به سمت تاریکی و سیاهی میرن…
-ص…صبر کن! تو کی هستی؟…کجایی؟؟
-صبر کن…
صبر کن…
تو… تو کجایی؟
تو… کی؟
صبر کن…
ص…
صبر
ناگهان چشمانم رو باز کردم و در حرکتی از خواب بلند شدم. پشت گردنم به شدت عرق کرده ، اما گلوم خشکه… نفس نفس میزدم. با گیجی به اطرافم نگاه کردم. نگاهم روی پنجره اتاقم ثابت موند. پنجره…پنجره… باد… مگه قبل خواب پنجره رو نبسته بودم؟؟ چرا بازه؟ شاید نبسته بودم… مثل دیوانه ای از تختم بلند شدم و پنجره رو بستم. مجدد به تختم برگشتم و زیر پتوم خریدم.
« تو از باد سرد میترسی…»
نفسی عمیق میکشم. چشمانم رو بستم و خوابیدم…
.
با سر و صدای ظرف و ظروف از آشپزخونه بلند میشم. چند ثانیه ای بی حرکت، به دیوار مقابلم زل زدم. خواب خوبی نداشتم… از تختم بلند شدم و بعد از شستن دست و صورتم،به آشپزخونه رفتم. با دیدن گلنسا خانم، لبخندی کمرنگ بر لبم نقش بست. سفره صبحونه رو چیده بود و مشغول آماده کردن بساط ناهار بود. پشتش به من بود و حواسش بهم نبود.
-سلام
*سلام پسرم صبحت بخیر
-صبح شما هم بخیر
*دست و صورتت رو شستی؟
-بله
*پس بیا بشین آراز جان
-چشم
سر میز نشستم و لیوان چای ای رو از توی سینی برداشتم. دو تا لیوان چای تو سینی بود. اما اشکان که خونه نیست. در واقع بعد از فوت عباس، اشکان شد همه کاره شرکت باباش. البته که بعید میدونم سر در میاورد. ولی با این حال تا عصر، درگیر اونجا بود. گلنساخانم پاکت شیر رو گذاشت توی یخچال و به سمت میز اومد. روسریش رو تنظیم کرد و گرهش رو محکم کرد. صندلی رو عقب کشید و نشست سر میز
*منم صبحونه نخوردم پسرم. با هم بخوریم .رفتم سنگک تازه خریدم تا بلکه اشتهات وا بشه
-زحمت کشیدین ممنونم.
*خواهش می کنم. چی میخوری عزیزم؟ بلند شم برات نیمرو درست کنم؟
-نه نه ممنونم. همین حلوا شکری رو میخورم
*باشه عزیزم. بخور نوش جونت
سرم رو پایین انداختم و مشغول هم زدن چاییم شدم. چی رو هم میزدم؟ شکر؟ نه! افکارم رو…
*آراز جان؟ چرا نمیخوری؟
سرم رو بلند کردم.
-چشم
مشغول خوردن صبحونه شدم. قلوپ قلوپ چای مینوشیدم و لقمه های کوچیکی میگرفتم تا از گلوم راحت تر بره پایین.
*پسرم ناهار چی دوست داری برات درست کنم؟
-فرقی نمیکنه. هر چیزی که زحمتش برای شما کمتر باشه
*عزیزم. تو چقدر نجیبی که به فکر منی. نگران من نباش عزیزم. بگو چی دوست داری. مواد کتلت رو گذاشته بودم، بعد گفتم بزار از خودت بپرسم.
.
دور و برم رو نگاه کردم. مامان کو؟ نیستش! صداش از دور میاد. بدو بدو رفتم سر بشقاب کتلت و سیب زمینی سرخ کرده هایی که مامان تازه سرخشون کرده بود. یدونه کتلت کوچیک و سه چهار تا سیب زمینی برداشتم و توی دست کوچیکم نگه داشتم. بذار یه دونه دیگه سیب زمینی بردارم…
+آی شیطون! مچت رو گرفتم!
-واای
بدو بدو، در حالی که کتلت و سیب زمینی رو تو مشتم گرفته بودم ، از آشپزخونه فرار کردم. مامان پشت سرم دوید دنبالم تا منو بگیره. صدای خنده دوتاییمون ، خونه رو پر کرده بود!
-نمیدم! مال خودمن!
*بگیرم که حسابت رو رسیدم وروجک!
و خنده خنده خنده
.
*آراز جان؟ خوبی؟
سرم رو تکون ریزی دادم و از افکار گذشته خارج شدم. به چشمای تردید آمیز و پر مهر گلنسا خانم نگاه کردم
-ب…بله؟
*چرا تو فکری عزیزم؟ ازت پرسیدم کتلت خوبه درست کنم؟
-اامم.بله عالیه . دستتون درد نکنه
*باشه عزیزم. صبحونه ات رو بخور.
بعد از خوردن صبحونه ام به اتاقم رفتم. گوشیم رو روشن کردم. به محض روشن کردن، پیام هایی از کانال های تلگرامی مختلفی مبنی بر اعلام نتایج کنکور رو دیدم. ناگهان استرسی تو وجودم ایجاد شد. به کل کنکور و اعلام نتایج رو فراموش کرده بودم. انگار نه انگار که چند وقت پیش کنکور دادم و منتظر نتیجه اش بودم. اما حالا چی… نتیجه کنکور دیگه چه اهمیتی برام داره؟؟ چه اهمیتی داره واقعا؟ من میخواستم درس بخونم و و دکتر بشم. از بچگی میخواستم دکتر بشم. چون میدونستم چقدر مامان و بابا دوست دارن. خودم هم دوست داشتم. بعد رفتن بابا، تلاشم رو هر چه بیشتر کردم تا لااقل مامانم خیالش از آینده من راحت باشه. حالا… حالا من که آینده ای ندارم! پس نتیجه کنکور هم برام اهمیتی نداره. با این حال، حسی منو ترغیب کرد تا نتیجه ام رو ببینم. بعد از چند تلاش ناموفق، سرانجام تونستم نتیجه ام رو ببینم.
«پزشکی عمومی دانشگاه علوم پزشکی ایران»
حس عجیبی بهم دست داد. خوشحال بودم؟ یا همچنان ناراحت و بی تفاوت؟ چه دوراهی عجیب و غریبی… ولی…ولی من چطور میخوام آینده ام رو دنبال کنم؟ حالا که بی کس و تنهام، هیچ حمایتگری ندارم، پس چطور میخوام تحصیلاتم رو ادامه بدم؟ با ناراحتی و خشم، گوشیم رو روی زمین پرت کردم. سرم رو بین دو دستانم گرفتم و چشمانم رو بستم. تند تند نفس میکشیدم و توی ذهنم، وضع پیش اومده رو سبک سنگین میکردم. با حال و وضع الانم، چطور قراره برم مشهد و درسم رو ادامه بدم؟ اصلا به چه امیدی؟ با چه پشتوانه ای؟ برای چه هدفی؟
از طرفی برام سخت بود چشم ببندم بر روی اون همه تلاش هایی که کردم. سختی هایی که کشیدم، سختی هایی که مادرم کشید تا بتونم درسم رو بخونم. ولی…ولی نمیتونم. نمیتونم! غیر ممکنه بتونم! باید از خیرش بگذرم…ولی نه. نه به این سادگی. چیکار کنم خدایا
*سلام آقا اشکان
صدای گلنسا خانم ، افکارم رو بهم ریخت. اشکان؟ این موقع روز؟ معمولا عصر برمیگشت.
صدای باز و بسته شدن اتاق اشکان اومد. صدای اشکان در حالی که با صدای بلند در حال صحبت با تلفن بود، توجهم رو جلب کرد. اما چیزی که باعث شد تصمیم بگیرم سر در بیارم از صحبت های اشکان، این بود که صحبت از من و مادرم شد. با کسی که پشت خط بود، راجع به من و سهم الارث چیزهایی میگفت. با احتیاط به سمت اتاقش رفتم و گوشم رو چسبوندم به در اتاقش
+من چه میدونم؟! … ببین! مهم نیست بابام چی وصیت کرده! اون پسره بی همه چیز هیچ حقی نداره! … گفتم! برام مهم نیست! گوش کن… هر کاری که لازمه، انجام بده…چی؟؟ مدارک… شناسنامه؟؟ چجوری گیر بیارم آخه! … باشه باشه یه کاریش میکنم… باشه!خداحافظ
صحبتش تموم شد. سریع به اتاقم برگشتم. باورم نمیشد صحبت هایی رو که شنیدم. وصیت عباس چی بوده؟؟ یعنی من هم سهمی در ارث عباس دارم؟ چی در سر اشکان هست؟؟ مدارک برای چی؟ نکنه میخواد… نه! نباید اجازه بدم… نباید اجازه بدم باهام بازی کنه و منو بیش از اینی که الان هستم، بیچاره کنه. خم شدم گوشیم رو از روی زمین برداشتم. گذاشتمش روی میزم و به فکر فرو رفتم. مدارک من کجاست؟ شناسنامه ام؟ آخرین بار برای حوزه کنکورم ازش استفاده کردم، باید پیداش کنم. نباید اجازه بدم اشکان بیش از این زهرش رو روم بریزه. باید بتونم از خودم و حق خودم دفاع کنم. ولی…ولی تنهایی چطور؟ تنهایی چطور میخوام در مقابل این پسره بی صفت ایستادگی کنم؟ هیچ شانسی ندارم… ته دلم خالی شد. تنهایی کاری نمیتونم بکنم. از کی کمک بخوام؟
سرم رو چرخوندم و به قاب عکس مادرم نگاه دوختم. مامان… چیکار باید بکنم؟
بی حرکت زیر دوش آب گرم ایستاده بودم و به کاشی های حمام خیره شده بودم. آب گرمی که روی سرم می ریخت و از پشت گوش هام، جاری میشد، حس خوبی بهم میداد. سر شیر آب رو بیشتر به طرف گرم چرخوندم. بخار کل حمام رو در بر گرفته بود و چشمانم سنگینی میکرد. ناگهان از اتاقم صدای افتادن چیزی رو شنیدم. شاید گلنسا خانم بود، شایدم…
دوش رو بستم و در حموم رو آروم باز کردم. کسی تو اتاقم نبود. از حموم بیرون اومدم و حوله رو دور خودم پیچیدم. اتاقم رو دوباره از نظر گذروندم. چیزی تغییر نکرده بود. به سمت کشوی کمدم رفتم و لباس جدید برداشتم. حین اینکه موهای خیسم رو با حوله خشک میکردم، چشمم افتاد به یه کارت بانکی. کارت بانکی اشکان. پس…پس اشکان تو اتاقم بوده. اما برای چی؟ نکنه میخواسته…؟
یکدفعه در اتاقم باز شد و اشکان سراسیمه وارد اتاقم شد.
-نیا! دارم لباس…
هول هولکی حوله ام رو دوباره دور خودم پیچیدم و به سمت اشکان برگشتم. چرا اینجوری نگاهم میکرد؟
-چی…چیزی میخوای؟
نگاهش رو از بدنم گرفت و به چشمام نگاه کرد
+نه!
و بی هیچ حرفی از اتاقم رفت. چرا همچین بود؟ لباسام رو پوشیدم و کارت بانکی اشکان رو تو دستم گرفتم و به سمت اتاقش رفتم. در اتاقش نیمه باز بودم. آروم باز کردم. سخت مشغول کار با لپتاپش بود.
+برو بیرون!
-کارتت
و کارتش رو گذاشتم روی میز کنار در. با تردید و تعجب نگاهم میکرد
-تو اتاقم بود
+باشه. حالا گمشو!
با خشم به سمت اتاقم برگشتم. باقی روز به سرعت گذشت و شب رسید. از پشت شیشه پنجره، به شهر نگاه میکردم که در حال محاصره شدن توسط تاریکی بود. نگاهم رو به ماه دوختم. هلال زیبای ماه، باعث شد لبخندی کمرنگ بر لبم نقش ببنده. میگن ماه آسمون، بی قراری هایی رو میبینه که بقیه نمیبینن، گریه هایی رو میشنوه که بقیه نمیشنون. شاید بخاطر اینکه آرامش شب و پرتوی مهتاب، بیشتر نصیب اونایی میشه که دل شکسته ای دارن و محرمی ندارن برای ابراز غم و ناراحتی هاشون. کتابی که روی میزم بود رو برداشتم و شروع کردم به خوندنش. نمیدونم چرا، اما با خوندن کتاب، به یک آرامش موقتی دست پیدا میکردم. انگار غم و اندوهم، پشت واژگان سطر به سطر کتاب، قایم میشدن. یا شایدم به خاطر خصلت خودم بود که همیشه موقع مطالعه کتاب، محوش میشدم و توجهی به اطراف و … نداشتم. بعد از چند دقیقهای خوندن کتاب، با صدای گلنسا خانم رفتم سر میز شام و شام رو در سکوت کامل و تنها خوردم. گلنسا خانم بعد از کشیدن شامم، رفت خونشون و اشکان هم همچنان تو اتاقش بود. بعد از خوردن شام و وقتی داشتم بشقابم رو داخل سینک میذاشتم، ناگهان اشکان اومد آشپزخونه و بی هیچ حرف پس و پیشی، با صدایی نسبتا بلند، طوری که در ابتدا ترسیدم، پرسید:
+شناسنامه ات کجاست؟
جوابی ندادم. شیر آب رو باز کردم روی بشقاب کثیف و برگشتم و باقی ظروف رو از روی میز جمع کردم
+با توام! نمیشنوی؟
با صدایی خیلی آروم جواب دادم:
-نمیدونم
+چی؟؟
صدامو بالا بردم
-نمیدونم!
+یعنی چی نمیدونی؟ داری منو دست میندازی؟؟ دارم بهت میگم شناسنامه ات کجاست؟ برو بیارش!
-برای چی میخوای؟
+به تو ربطی نداره! بچه پررو! … چرا داری بر و بر منو نگاه میکنی؟؟ کجاست؟!
-نمیدونم
خواستم از کنارش رد بشم که محکم از یقه ام گرفت و به دیوار مقابلش چسبوند
+ببین پسره بی همه چیز! میدونم داری گوه میخوری! یا میری عین آدم شناسنامه ات رو واسم میاری، یا هرچی دیدی ازچشم خودت دیدی! فهمیدی؟
یقه ام رو بیشتر فشار داد و فریاد زد:
+فهمیدییی؟؟!
طنین صداش کل فضای خونه رو پر کرد. تو چشمان قرمز و نفرت بارش زل زده بودم و دهانم قفل شده بود. نمیدونستم باید چیکار کنم. توی مخمصه بدی گیر افتاده بودم.
-ن…نمیدو…نم
و سکوت… تو چشمانش زل زده بودم. ناگهان مشت محکمی به شکمم زد و کف آشپزخونه پرتم کرد. از درد وحشتناکی که توی شکمم داشتم، به خودم میپیچیپم. ضربه خیلی محکمی برای پسر نه چندان قوی ای مثل من بود. به سختی نفس میکشیدم و با دستانم، شکمم رو گرفته بودم.
اشکان به سمتم اومد و از یقه ام گرفت و دوباره بلندم کرد. تو چشمام نگاه کرد و باز فریاد زد:
+حالا میگی کجاست یا نه؟؟
از شدت درد شکم نمیتونستم حرفی بزنم. اشکان دست دیگه اش رو بالا برد و مشت کرد و خواست توی صورتم فرود بیاره که…
-ص… صبر کن!
مشتشو پایین آورد
+میگی کجاست یا نه؟
نفس نفس زنان گفتم:
- بگو م…میخوای چی…کار کنی؟
+خفه شو! گوه خوریش به تو نیومده!
یقه ام رو بیشتر تو دستش گرفت و سرم رو به دیوار کوبید.
+میگی یا نه؟؟
سرم رو تکون ریزی دادم. ترس و وحشت، همه وجودم رو فرا گرفته بود. احساس خیلی بدی داشتم. حس میکردم مایعی سوزان توی شکمم به سمت بالا جریان داره. اشکان دستانش رو از یقه ام ول کرد و دو قدم عقب رفت . چشم انتظار واکنشی از سمت من بود. خم شدم و عینکم رو که روی زمین افتاد بود، برداشتم و به صورتم زدم. سرم رو پایین انداختم و دست روی شکمم گذاشتم.
-تو…توی کشوی میزم گذاشتمش
+بدو بیار!
تکونی نخوردم. چیکار دارم میکنم؟؟ چطور به این راحتی تسلیمش شدم؟
+تو مثل اینکه تنت میخاره آره؟؟!
و دوباره به سمتم اومد. از ترس، از زیر دستش کنار رفتم و گفتم:
-ا…الان میارم.
به اتاقم رفتم و شناسنامه ام رو پیدا کردم. لاش رو باز کردم و نیم نگاهی بهش انداختم. یعنی خودم داشتم خودم رو بدبخت میکردم؟ بدبخت تر از اینی که هستم؟ چطوری میتونم در مقابل چنین آدم بی شرفی ایستادگی کنم؟ هنوز یک ماه از فوت پدرش نشده که تو تب و تاب ارث و مال و اموال عباس افتاده. حالا هم معلوم نیست با شناسنامه من میخواد چیکار کنه.
به آشپزخونه رفتم. اشکان پشت به من، روی صندلی نشسته بود و پاهاش رو ریز به زمین میکوبید. با دستانش بازی میکرد. مضطرب و عصبی بود. شناسنامه رو روی میز گذاشتم و بی صدا به سمت اتاقم برگشتم که ناگهان اشکان زبان باز کرد:
+پس فردا باهام میای
-ک…کجا؟
+پیش وکیل، شرکت
-وکیل؟ وا…واسه چی؟
+کاری که گفتم رو انجام میدی. حالا گمشو
رفتم اتاقم و در رو بستم. وکیل؟ وکیل برای چی؟ چی تو سر اشکان بود؟؟ خدای من… منو میبینی؟ اصلا حواست بهم هست؟ حواست هست که دارن باهام چیکار میکنن؟؟ چجوری بی کس و تنها شدم؟؟ خدای من! چیکار کنم؟؟
دو روز بعد…🥀
+پاشو! جلو در منتظرم… به چی زل زدی؟! دِ پاشو!
با اکراه از تختم بلند شدم و به سمت کمدم رفتم. پیراهن مشکی و شلوار مشکیم رو پوشیدم و سویشرت به دست،رفتم حیاط. اشکان توی ماشین ، منتظر نشسته بود و با گوشیش ور میرفت. در رو آروم باز کردم و نشستم. دستامو به هم گره کردم و لای پام گذاشتم. سردم بود. بعد چند ثانیه ، اشکان ماشین رو روشن کرد و راه افتاد. توی مسیر شرکت، حتی یک کلمه هم حرفی رد و بدل نشد.
رسیدیم شرکت. اولین بار، چند ماه پیش بود که همراه مامان و عباس اومدیم. اوایل ازدواج مامان و عباس. روزی رو به خاطر آوردم که عباس دستش رو روی شونه من گذاشته بود و بخش های مختلف شرکت رو بهم نشون میداد. شرکت عباس، یه شرکت خصوصی پخش فرآورده های نفتی بود. شرکت خیلی بزرگی بود.از پدر عباس، بهش به ارث رسیده بود. و حالا هم قراره به اشکان…اشکان بوق زد تا نگهبان در رو باز کنه.
*سلام آقا
+دادکان اومده؟
*بله آقا. تقریبا ده دقیقه پیش اومدن. …عه سلام آقا آراز!
تا خواستم جوابی بدم یا لااقل سری تکون بدم، اشکان گاز داد و به سرعت رفت سمت گوشه حیاط. بعد از پارک کردن ماشین، یه سری کاغذ و مدارک رو از توی داشبورد ماشین برداشت. قبل پیاده شدن، به طرفم برگشت و گفت:
+یادت باشه دیروز بهت چی گفتم. عین آدم کاری رو که بهت میگم انجام میدی! فهمیدی؟
از آینه بغل ماشین، به خود نگاه کردم. شاید این اولین بار بود که بعد این مدت، با دقت تو آینه خودمو میدیدم. چقدر تغییر کردم. چقدر شکسته شدم. در کمتر از یکماه! دلم برای خودم میسوزه. برای دل غربت زده ام. برای تنهایی عمیقم…
+فهمیدیی؟؟
سرم رو تکون دادم. از ماشین پیاده شدیم و به سمت ساختمون مرکزی رفتیم. توی راه هر کسی من رو میدید، تسلیتی میگفت و سلامی میداد. واکنش من فقط تکون دادن سرم بود. از آسانسور بالا رفتیم و به اتاق مدیریت رسیدیم. منشی که خانمی نسبتا جوان بود، از جا بلند شد و با لحنی که برام چندش به نظر اومد، به اشکان سلام کرد. بعد از چند لحظه، انگار که تازه منو دیده باشه، گفت:
*عه وا آقا آراز! سلام خوبین؟
-سلام
+دادکان اومده؟
*بله آقا اشکان. تو اتاق منتظرتون هستن
اشکان بهم اشاره کرد و رفتیم داخل. به محض داخل شدن، مردی میان قد، با شکمی برآمده و ریش پروفسوری و عینک ته استکانی، از جا بلند شد و سلامی داد
*سلااام آقا اشکان! حال شما؟
+سلام . ممنون. خیلی که منتظر نبودین؟
*نه خواهش میکنم…اوه! شما باید…
-آراز هستم.
*آقا آراز عزیز! ماشاالله چقدر تغییر کردی.از دیدار دوباره با شما خوشوقتم.
دستش رو به سمتم دراز کرد. با بی میلی، باهاش دست دادم. اشکان بهم اشاره کرد که روی مبل مقابل وکیل بشینم. حس خوبی نسبت به دادکان نداشتم.
*من دادکان هستم. محسن دادکان! شما منو به یاد نمیاری، اما من شما رو میشناسم. اولین بار که اومدم این شرکت، آقا عباس و آقا محمد، پدرتون (مکث کرد) با هم در حال صحبت بودن. شما هم روی یه صندلی نشسته بودی و مشغول بازی با ماشین فلزی هات بودی. فکر کنم پنج سالت بود! یادش بخیر…
جوابی ندادم. به اشکان نگاه کردم که معلوم بود حوصله اش سر رفته. ناگهان از صندلیش بلند شد و مدارک و کاغذهای توی دستش رو گذاشت روی میز، جلوی دادکان.
مجدد روی صندلیش پشت میز نشست و دستانش رو به هم قفل کرد و با طمانینه ، گفت:
+خب… فکر میکنم بهتر باشه بریم سر اصل مطلب
*بله بله البته.
و به سمت من برگشت و ادامه داد:
*اولا لازم میدونم مجدد فوت پدرخوانده و مادرتون رو تسلیت بگم. ثریا خانم واقعا زن شریفی بودن. روحشون شاد
آروم جواب دادم:
-متشکرم
*خب! ببینین آقا آراز! اامم. میتونم آراز جان صدات کنم؟
-ب…بفرمایید
*آراز جان !چند ماه قبل فوت آقا عباس، ایشون وصیت نامه ای که سالها پیش نوشته بودن رو تغییر دادن. در واقع بعد از ازدواج با مادرتون ثریا خانم، این وصیت نامه رو تغییر دادن. تا پیش از این تغییر و با توجه به فوت همسر اول آقا عباس، آمنه خانم، قرار بر این بود که اموالشون ، پس از ایشون ، تمام و کمال به آقا اشکان برسه. اما بعد از اون وصلت، ایشون وصیت نامه رو تغییر دادن.
مکث کرد و برگه کاغذی رو مقابلم، روی میز گذاشت. نیم نگاهی به برگه انداختم. دست خط عباس بود و امضاش در انتهای برگه
*طبق این وصیت نامه، اموال آقا عباس قرار بود پس از ایشون، بین مادرتون ثریا خانم و آقا اشکان تقسیم بشه. ۴۵ درصد سهم مادر مرحومتون و ۵۵ درصد سهم آقا اشکان. اما حالا با توجه به (مکث کرد)… با توجه به فوت مادرتون، اوضاع فرق میکنه. البته در همون زمان تغییر این وصیت نامه، مادرتون در جریان بودن و مخالف بودن. ایشون میخواستن اون ۴۵ درصد، به نام شما باشه، نه به نام خودشون! که البته هم آقا عباس مخالف بودن،و هم اینکه شدنی نبود. اما اگر وصیت نامه رو ببینید، آقا عباس به نوعی. درخواست مادرتون رو اجابت کردن. مبنی بر اینکه پس از رسیدن سن شما به ۲۰، عملا مادرتون میتونن اون سهم رو به شما انتقال بدن. اما خب… نشد متاسفانه. و اگر اشتباه نکنم، شما الان باید ۱۸ سالت باشه. درسته آراز جان؟
-بله
دادکان عقب کشید و به صندلیش تکیه داد. عینکش رو روی بینیش تنظیم کرد و نفسی عمیق کشید
*خب… در اون صورت، طبق این وصیت نامه، شما تا سن ۲۰ سالگی، به نوعی سهمی در این ارث ندارید و به نوعی، اون اموال، سهم آقا اشکان هستن. اما در سن ۲۰ سالگی خواهید توانست، طی مراحل قانونی، سهم خودتون رو دریافت کنید،
خشمی وجودم رو فرا گرفت. دستانم رو مشت کردم و از جام بلند شدم و با صدایی بلند، خطاب به اشکان گفتم:
-من رو کشوندی اینجا تا بهم بگی حقی ندارم؟؟ بخاطر این مسئله احمقانه، پریشب اون بلا رو سرم آوردی؟! مال و اموال انقدر برات ارزشمنده؟!
+بشین سر جات! قرار شد عین بچه آدم…
-فکر نمیکردم انقدر پست و خودخواه باشی!
اشکان فریاد زد:
+گفتم بشین سر جااات!! جلوی آقای دادکان چیزی بهت نمیگم!
روم رو از اشکان برگردوندم و به سمت در رفتم
+برگرد اینجا! با توام! هوی!!
سرجام ایستادم. از شدت خشم و ناراحتی، دندون هام رو به هم می فشردم. موجی از نفرت و انزجار، توی وجودم جاری بود.
+بشین سر جات! کاری که قرار گذاشتیم رو انجام بده!
-انجام نمیدم! تو چی از جون من میخوای؟؟ چرا انقدر آزارم میدی؟؟
ناگهان اشکان از جاش بلند شد. با گام هایی آهسته و چشمانی که به وضوح، نفرت درش موج میزد، به سمتم اومد. اونقدر بهم نزدیک شد که نفسش، به صورتم میخورد. خودمو در مقابلش،پسری ضعیف و مفلوک میدیدم. ناگهان چنان سیلی محکمی به صورتم زد که تعادلم رو از دست دادم و به طرف عقب پرت شدم. عینکم از چشمانم افتاد. گونه ام به شدت میسوخت و در حالی که با دست صورتم رو گرفته بودم، به بالا سرم نگاه کردم
اشکان با نگاهی نفرت آمیز ، بهم چشم دوخته بود. دادکان از سر جاش بلند شده بود و مضطرب، صحنه مقابلش رو میدید
*آقا اشکان…
اشکان از یقه ام گرفت و بلندم کرد
+پسره آشغال! بهت گفته بودم حرف روی حرفم بزنی، جوابت رو میدم! صداتو رو من بلند میکنی؟
دوباره سیلی محکمی به صورتم زد. خیلی ترسیده بودم و راه فرار نداشتم. چشمان قرمز و ملتهب اشکان، وحشتم رو صد چندان میکرد
+تو چه حقی داری؟! تو و اون مادرت، هییچ حقی ندارید! فهمیدییی؟! هییییچ! فکر کردی کی هستی؟!
*آقا اشکان لطفا
+تو ساکت دادکان! … ببین اشغال! اگه هنوز تو اون خونه هستی، فقط بخاطر اینه که نمیخواستم آواره بشی و مبادا خونت بیوفته گردن من! وگرنه حقت این بود که همون اول، عین یه تیکه گوه نجس بندازمت بیرون! حالا واسه من شاخ شدی؟! آره؟!!
صدای داد و فریاد اشکان، باعث شده بود منشی در اتاق رو باز کنه و با حیرت دنبال علت این صداها باشه.
+درو ببند!.. به چی زل زدی؟! درو ببند!
منشی در رو بست و رفت.
*این درست نیست آقا اشکان. این پسر الان کس و کاری نداره، تنها کس و کارش شمایین
+من اینو به ک.رم هم حساب نمیکنم. کس و کار چیه!! بره به جهنم!! اول کاری رو که بهت گفتم، انجام میدی، بعد گورتو گم میکنی! فهمیدی؟!
و محکم پرتم کرد گوشه اتاق. سرم به دیوار برخورد کرد. درد خیلی شدیدی داشتم، چشمام سیاهی میرفت و سرم به شدت گیج میرفت و درد داشتم.
اشکان دوباره به سمتم اومد. انگار قصد جانم رو کرده بود. لگدی به شکمم زد و فحشی رکیک نثارم کرد
+اون فرم رو بیار دادکان! منتظر چی هستی؟؟ باید با زبون زور بهش میفهموندم که فهموندم! یالا!
دادکان با اضطراب و تردید، برگه کاغذی رو از روی میز برداشت و به سمتم اومد. از دستم گرفت و بلندم کرد. به دیوار تکیه داد منو و از روی میز، به لیوان آب ریخت و بهم داد. مزه خون، حالم رو بهم میزد. دو طرف صورتم بخاطر سیلی های محکم اشکان ، می سوخت و سرم به شدت درد میکرد. شکمم درد میکرد. همه جام درد میکرد…
*آ…آراز جان… بابت این اتفاق متأسفم. ل… لطفا اینجا رو امضا کن.
با چشمانی نگران، سرتاپای من رو ورانداز میکرد و مدام عینکش رو روی بینیش تنظیم میکرد. خودکار رو از دستش گرفتم و به سمت محل مشخص شده بردم.اما… اما مکث کردم… خودم، دارم خودمو بیچاره میکنم؟؟ دارم از حقم میگذرم؟؟ ولی… ولی مگه چاره ای دارم؟؟ مگه میتونم مخالفتم رو به جایی برسونم؟ کافیه یه کلمه دیگه بگم، تا اشکان خونم رو بریزه… چشمانم رو چند لحظه ای بستم. دهنم طعم خون میداد. به مامان فکر کردم. کاش بودی مامان… کاش بودی و میدیدی که چطور بیچاره شدم.
چشمانم رو باز کردم. نیم نگاهی به اشکان انداختم و بعد به دادکان. پایین برگه رو امضا کردم و خودکار رو به زمین انداختم. دادکان از جاش بلند شد و سری برای اشکان تکون داد.
*خب آقا اشکان. شما هم لطفاً این جاها رو امضا کنید. بعدش باید تقسیم نامه اموال رو هم…
سرم رو به سمت پنجره برگردونم. توجهی به صداهای اطرافم نداشتم. زبون ریزی های دادکان و صدای زنگ تلفن و …
به غروب خورشید چشم دوختم. غروب…وقتی که غروب میشه، روز های عمرم، مثل برگ های پاییزی در خزان میوفته. درخت زندگی من چند برگ داره؟ زیاد؟ فکر نکنم! کم؟ پس چرا سر نمیرسه این عمرم؟ درخت عمر من، حالا درختی بی ریشه است. تو خالیه. باغبان هم مدت هاست که منو فراموش کرده…
در طول مدت زمانی که اشکان و دادکان ، مشغول کاغذ بازی و صحبت بودن،بی صدا تو اتاق نشسته بودم و گاهی از پنجره ، به بیرون زل میزدم، گاهی تابلو های روی دیوار رو نگاه میکردم و گاهی هم چرخش عقربه های ساعت دیواری رو با حرکت مردمک چشمانم، دنبال میکردم. گاهی هم سرم رو پایین می انداختم. کاش زمان میخوابید… دوباره روم رو به سمت ساعت دیواری چرخوندم. در ذهنم، مکالمه ای رو باهاش متصور شدم. ای ساعت… الان زمان رقصیدن ثانیه شمار تو نیست! بخواب! چرا که هر چرخش ثانیه شمار تو، یعنی تحمل ثانیه ای زجرآور دیگه برای من. یعنی امتداد ملال آور زندگی سرد و بی روح من.
ناگاه اشکان و دادکان،هر دو از جا بلند شدن و با هم دست دادن و پس از دو سه کلمه صحبت سرپایی، خداحافظی کردن. دادکان به سمتم اومد و دستش رو برای خداحافظی دراز کرد. چه حد وقاحت میتونه تو وجود آدم باشه… چه حد! سرم رو به سمت دیگه چرخوندم و عمدا نادیده اش گرفتم. معلوم بود از بی توجهی من، دلخور شده بود. عینکش رو از روی صورتش برداشت و نیم نگاهی به شیشه هاش انداخت و مجدد به چشم زد. با صدایی آروم و شمرده، گفت:
*بابت اتفاقی که امروز افتاد، متاسفم. اما باید بدونین آراز جان که شما در این سن، متوجه خیلی از مسائل نمیشین. بنابراین حق بدید که…
-شرافت و صداقت، سن و سال نمیشناسه. همه از آدم بی شرف و دروغگو متنفرن. یه بچه ۳,۴ ساله هم از آدم دروغگویی که وعده دروغین آبنبات یا اسباب بازی رو میده، متنفر خواهد شد. چه برسه به من که…
حرفم رو خوردم. نفسی عمیق کشیدم و عینکم رو روی صورتم جابجا کردم.
*به هر حال بدونید به نفع خودتونه آراز جان. مطمئنا اگر ثریا خانم،مادرتون هم…
-اسم مادر من رو تو دهنت نیار!
از روی صندلیم بلند شدم و به سمت در رفتم و از اتاق خارج شدم. در عین نگاه های منشی و کارکنان شرکت، که با تعجب به صورت قرمز و زخمیم چشم دوخته بودن، از ساختمون خارج شدم و رفتم حیاط. روی جدول بندی کنار درختی نشستم و سرم رو روی بازو هام، و بازوهام رو روی زانو هام گذاشتم. چشمانم رو بستم. بیش از این تحمل این همه تحقیر و ظلم رو نداشتم. یک آن چنان نفرت خیلی زیادی از بابا پیدا کردم. اگر بابا نمیذاشت و نمی رفت، هیچکدوم این جریانات، اتفاق نمی افتاد. اون همه سختی نمیکشیدیم، مامان با عباس ازدواج نمیکرد و این مسائل هم پیش نمیومد. کاش میشد فقط یکبار دیگه بابام رو ببینم. فقط یکبار! تو صورتش نگاه کنم و با تحکم، ازش بپرسم: چرا؟؟
فقط همین یه کلمه! چرا؟؟
نمیدونم چند دقیقه همین حالت نشسته بودم. اما وقتی سرم رو بلند کردم، هوا تاریک شده بود و سردتر هم شده بود. چند ساعتی بود که هیچی نخورده بودم و شکمم خالی بود. شکمم… بدجوری درد داشتم هنوز. دستش بشکنه…ناگهان صدای بوق ماشین،حواسم رو پرت کرد. اشکان بود. پشت فرمون نشسته بود و با سر، بهم اشاره کرد. نمیخواستم یک لحظه دیگه چهره نفرت بارش رو ببینم. اما چاره ای نداشتم. پولی همراهم نبود که خودم بتونم برگردم خونه. به هر حال تو خونه که میدیدمش. بنابراین فرقی به حالم نداشت. از زانوهام گرفتم و به خاطر دردی که توی شکم داشتم، بلند شدم. یک لحظه چشمام شدیدا سیاهی رفت. سرم گیج رفت. نتونستم تعادلم رو حفظ کنم و …
آخرین چیزی که قبل از بسته شدن چشمانم دیدم، دو سه کارگری بودن که برای نگه داشتنم،به سمتم هجوم آوردن.
.
*آراز بابا! خیلی دور نشو از پیش ما!
-باشه بابایی!
دستامو به تقلید از بال های هواپیما باز کردم و بدو بدو کردم. با دهنم صدای هواپیما در میاوردم و میدویدم. از روی سنگ ها می پریدم و درخت هارو دور میزدم. ولی همیشه حواسم بود که گل هارو لگد نکنم! مامانم بهم نزدیک شد و در حالی که دستش رو مشت کرده بود و انگار چیزی رو قایم کرده بود، گفت:
+فدای خلبان مامان بشم من! چشماتو ببند!
-چرا؟
+نمیگم! چشماتو ببند و دهنت رو باز کن. تا وقتی که نگفتم، باز نمیکنی ها!
هیجان زده سر جام پرشی کردم و گفتم:
-باشه باشه
چشمام رو بستم و دهنم رو باز کردم. ناگهان چیزی کوچیک و کروی شکل، روی زبونم حس کردم. چند لحظه نگذشت که شیرینی ای تو دهنم پخش شد. مزه توت فرنگی. وااای آبنبات توت فرنگی!
چشمام رو باز کردم و دهنم رو بستم. یه میک محکم از آبنباتم زدم و با ذوق و هیجان، به مامان گفتم:
-واای مامان! آبنبات توت فرنگی که دوستش دارم!
+آی ناقلا! مگه نگفتم چشماتو تا نگفتم باز نکن؟
دوباره دستام رو باز کردم و دویدم. صدای هواپیما رو در میاوردم و فضا رو گذاشته بودم روی سرم
*آراز بابا! مواظب باش نپره گلوت!
-نمی پره! پا نداره که!
و ریز ریز و نخودی خندیدم. خنده های بانمکم، مامان و بابا رو هم به خنده انداخت. بعد چند دقیقه که از بازیم گذشته بود، مامان صدام زد.
+آراز بیا پسرم!
-دارم بازی میکنم
*بیا عکس بگیریم بابا، بعد برو
دویدم سمت مامان و بابا که در حال صحبت با خانمی جوان بودن. ازش خواستن از ما سه تا عکس بگیره. رفتم بین مامان و بابا ایستادم. لبخند بزرگی زدم. طوری که دندون هام معلوم بود. یه دستم، توی دست بابا و دست دیگه ام تو دست مامان بود.
^ آماده هستید؟
-آرره!
خندیدیم.
^ یک! دو! سه!
صدای کلیک دوربین و نور فلش! با هیجان رفتم سمت اون خانوم و بپر بپر کردم تا دوربین رو بهم نشون بده
^ بیا عزیزم. ببین چه خوشگل افتادی!
+دستتون درد نکنه خانم.
*ممنون!
^ خواهش می کنم. خداحافظ آقا کوچولو!
دستامو تکون دادم و گفتم:
-خدافظ!!
.
*افت قند و فشار شدید داشته. به خاطر ضعف بوده، جای نگرانی نداره.نگران نباشید. چند دقیقه دیگه حالش سر جا میاد.
چشمامو با بی رمقی باز کردم. یه آقایی که یونیفرم اورژانس به تن داشت، در حال چک کردن سِرُم بود. با دیدن من، سلامی داد و گفت:
*حالت خوبه؟ سر درد داری هنوز؟
-س…سرم… گیج می…ره
*طبیعیه پسر. به خاطر ضعف و احتمالا… ضربه هاست.
با ناراحتی سرش رو به سمت اشکان برگردوند و با تحکمی جدی گفت:
*میدونین ضربه به ناحیه شکم چقدر میتونه خطرناک باشه؟!
+به شما ربطی نداره! یه مسئله خانوادگی بود. اگر کارتون تموم شده، بفرمایین!
پرسنل اورژانس، بعد از باز کردن سِرُم از دستم و جمع کردن وسایلشون، رفتن.
اشکان یکی از کارگر ها رو صدا کرد و بهش گفت کمکم کنه که داخل ماشین بشینم. کارگری مسن از زیر شونه ام گرفت و منو تا ماشین هدایت کرد. در عقب رو باز کرد و کمک کرد دراز بکشم.
اشکان در ماشین رو باز کرد تا بشینه، اما پیرمردی جلوش رو گرفت. پیرمردی با قد متوسط و شیک پوش.
+آقای اعتمادی! شما کجا! اینجا کجا!
*سلام آقا اشکان! حال شما؟
+ممنونم.
از ماشین دور شدن و چند دقیقه ای با هم صحبت کردن. صدای مبهم صحبت کردنشون از دور میومد، اما نمیتونستم تشخیص بدم راجع به چی گفتگو میکردن. سرم هنوز گیج میرفت و شکمم درد میکرد، با اینکه کمتر شده بود، اما هنوز اذیتم میکرد. بعد از گذشت چند دقیقه اشکان داخل ماشین نشست. یکهو در عقب باز شد و همون آقای اعتمادی، سرش رو داخل ماشین خم کرد.
*سلام جوون! حالت خوبه؟
قدری سرم رو بلند کردم. پیرمرد موجه و محترمی به نظر میومد
-س…سلام
*چی شده؟ چرا ناخوشی؟
زیر چشمی نگاهی به اشکان کردم.
-چیز مهمی نیست.
*انشاالله که همینطوره. من پدرت رو میشناختم. با هم سلام علیک داشتیم.
مکثی کرد و نیم نگاهی به اشکان انداخت که به سمت ما برگشته بود و با دقت مکالمه ما رو گوش میداد.
*همیشه مراقب خودت باش پسرم
منظورش چی بود؟ احساس کردم با لحن عجییی این رو به زبون آورد. مخصوصا واژه همیشه رو با لحن جدی تری گفت
(« همیشه » مراقب خودت باش پسرم)
شاید هم من اینطوری فکر میکردم و هیچ منظور پنهانی در کلامش نبود. اما طوری که از پشت شیشه ماشین، بهم نگاه میکرد، حس عجیبی رو در من برانگیخت. حس میکردم گفتگوی ما ناتموم مونده و انگار حرفی باید زده میشد. اما چی؟
وقتی به خونه برگشتیم، چراغا روشن بودن و عطر خوش غذا، تو خونه پیچیده بود. یاد موقعی افتادم که عصر کلاس زبان میرفتم و و وقتی موقع شام برمیگشتم خونه، عطر خوش غذا، که حتی توی راه پله هم پیچیده بود، توجهم رو جلب میکرد و شکمم رو به قار و قور می انداخت. هعی…
روی مبل نشستم. غذا ها رو کی پخته؟؟ گلنسا خانم که عصر رفت… عه! نه! گلنسا خانم اومده. تا چادر گلنسا خانم رو که روی دسته صندلی بود، دیدم، لبخند کمرنگی روی لبم نقش بست. در این مدت، گلنسا خانم تنها کسی بود که باهام خوب بود و بهم اهمیت میداد. منو مثل پسر خودش میدونست و خیلی بهم محبت میکرد. یک دفعه ای گلنسا خانم از اتاقم، در حالی که روتختیم دستش بود، اومد بیرون. تا چشمش به من افتاد، روتختی رو انداخت زمین و به سمتم هجوم آورد
*وای خدا مرگم بده!! وای! چی شده آراز جان؟؟؟
-چیزی ن…نشده گلنسا خانم
*وای چی چی چیزی نشده؟! صورتت چرا قرمزه! التهاب داره! پیشونیت چرا زخم شده؟ مرگ من چی شده؟؟
-خدا نکنه. چیزی نیست! افتادم زمین، حواسم نبود
*وای یا الله! خدا مرگم بده! حالت خوبه الان پسرم؟؟
-بله خوبم. نگران نباشین گلنسا خانم
گلنسا خانم به سمت اشکان برگشت و با صدایی لرزان گفت:
*آقا اشکان چی شده؟؟ دکتر بردینش؟؟
+مگه نشنیدی چی گفت؟! افتاده زمین! حالا تمومش کن این آبغوره گرفتن رو! این کت منو بگیر، فردا صبح میدی خشکشویی!
گلنسا خانم که خیلی از لحن زننده اشکان ناراحت شده بود، ساکت شد و کت رو بدون حرفی از اشکان گرفت و رفت اتاق اشکان. اشکان اومد سمتم و مقابلم نشست. دستاشو گذاشت روی دسته مبلی که نشسته بودم و خودشو بهم نزدیک کرد. همچنان نفرت بود که در چشمانش پرسه میزد.
+بفهمم به کسی چیزی گفته باشی، دمار از روزگارت در میارم!
-من کسی رو ندارم که چیزی بهش بگم
+میدونم یتیم و بی کس و کاری! محض احتیاط گفتم! پررویی امروزت رو یادم نرفته تو شرکت! اگه فقط یه دفعه دیگه… یه دفعه دیگه از این غلطا بکنی، جوری عین یک تیکه آشغال از این خونه پرتت میکنم بیرون که …
*آقا اشکان؟ گوشیتون داره زنگ میخوره.
اشکان نگاهش رو ازم گرفت و به سمت اتاقش رفت و مشغول صحبت با تلفنش شد.
بعد چند دقیقه ، در حالی که مشغول تماشای تلویزیون بودم، گلنسا خانم، لیوان به دست اومد پیشم.
-این چیه؟
*شربت لیمو عسله عزیزم. بخور خوبه واست
-چشم
لیوان رو گرفتم و تا تهش رو خوردم. دهنم خشک بود و این شربت، حالم رو جا آورد.
-دستتون درد نکنه
*نوش جانت پسرم! شام براتون سوپ و میرزاقاسمی درست کردم. دوست داری که؟
-بله بله ممنونم
*چند دقیقه بیا. تا ظرف ها رو بچینم و غذا رو بکشم تو بشقاب، طول میکشه.
-بذارید من هم کمک کنم
*نه عزیزم عمرا اگه بذارم! تو استراحت کن!
-باور کنین بهترم
مکثی کرد و گره روسریش رو محکم کرد
*آخه پسرم تو که نباید کار کنی
-چرا؟ مگه من چمه؟
*هیچی عزیزم. آخه…
از روی مبل شدم
-نون ها رو از تو یخچال در بیارم؟
گلنساخانم لبخندی زد و جواب داد:
*آره پسرم. دستت درد نکنه.
-راستی! چی شد که برگشتین؟
*آقا اشکان زنگ زدن. گفتن که حالت زیاد خوب نیست،. خدا میدونه مسیر رو چجوری با هزار استرس اومدم.
-ببخشید. به زحمت افتادین
*فدای سرت عزیزم. منم امشب تنها بودم. شوهرم امشب شیفتش بود تو نگهبانی
-آهان. خدا حفظشون کنه
*سلامت باشی پسرم!
بعد خوردن شام و جمع و جور کردن ظرف ها، به اتاقم رفتم و در رو بستم. بعد از شام، به گلنسا خانم اطمینان دادم که حالم خوب و نگران نباشن، برای همین راضی شد که برگرده خونه اش. خیلی دوستش داشتم. نه صرفا بخاطر محبت ها و مهربونی هاش، بلکه بخاطر حس مادرانه ای که بهم داشت. وقتی باهام صحبت میکرد، آرامش پیدا میکردم.
تو اتاقم مشغول خوندن کتاب بودم که صدای بلند اشکان، گوش هام رو تیز کرد. در اتاقم رو باز کردم و یا احتیاط و آهسته،رفتم سمت اتاق اشکان.
+خب؟ که چی؟؟به من…گوش بده! من چنین اجازه ای نمیدم! آره! پسره احمق راضی شد امضا کنه. خیلی چموشه بیشعور! کلی کتک خورد… آره! پس چی! باید کتکش میزدم که میفهمید!.. تو نمیخواد ادای آدم خوبا رو در بیاری! چی؟؟ بابام؟ من… من مثل بابام نیستم که از این ترحم ها به خرج بدم! گوش کن! کتایون گوش بده! من… هر کاری رو که بخوابم انجام میدم! متوجه شدی؟؟… خدافظ!
پسره احمق؟ من… من چیکار کرده بودم؟ مگه همون چیزی نبود که صحبت شده بود؟؟ کتایون کی بود؟ تا حالا اسمش رو نشنیده بودم. این کلاف سردرگم بیشتر و بیشتر داشت تو ذهنم پیچ میخورد. اینجا چه خبره؟ اشکان باهام چیکار کرد؟؟ سعی کردم اتفاقات امروز شرکت رو به یاد بیارم. برگه ای که دادکان مقابلم گرفت، یادمه متنش رو سرسری خوندم. دقیقا همون چیزی بود که اشکان گفته بود. نکنه کلکی تو کار هست؟؟ باید…باید جوری سر در بیارم! باید بفهمم که اشکان چه کلاهی سرم دارم میذاره!
برگشتم اتاقم. منتظر موندم تا اشکان بخوابه. وقتی اطمینان پیدا کردم که خوابیده، خیلی آروم و بی سر و صدا رفتم اتاقش. میدونستم خوابش سنگینه. رفتم سمت میزش. کشوی اولش رو باز کردم. پر بود از کاغذ و پوشه. چراغ قوه گوشیم رو روشن کردم و گرفتم روی کاغذ ها. کاغذ ها و پوشه ها رو یکی یکی دید میزدم تا بلکه بتونم چیزی که میخوام رو پیدا کنم. بعد چند بار گشتن، چیزی پیدا نکردم. آروم کشو رو بستم و به آرامی کشوی دومی رو باز کردم. وسایل شخصی بود داخلش. سشوار و برس و شارژر و این جور چیزا. اینم بستم و رفتم سراغ آخرین کشو. به آرومی باز کردم. اینجا هم پر بود از پاکت ها و کاغذ ها و پوشه ها. نفس عمیقی کشیدم و پشت سرم رو نگاه کردم. اشکان خواب خواب بود! برگشتم سر کارم. کاغذ ها و پوشه ها رو یکی یکی نگاه میکردم. اما… اینجا هم چیزی نبود. ناامیدی بدی بهم دست داد. یعنی کجا گذاشته اون مدارک رو؟ ناامید و مستاصل داشتم از اتاق خارج میشدم که یکهو چیزی به ذهنم خطور کرد. یادمه یک بار چند ماه پیش، به طور اتفاقی دیدم که اشکان برگه هایی رو زیر فرش میذاره. شاید الان هم… سریع رفتم گوشه اتاق و کناره اش رو بالا زدم. حدسم درست بود! دقیقا همون کاغذ ها و پوشه ای که امروز دست اشکان بود. آهسته برداشتمشون. برگشتم و برای بار دیگه به اشکان نگاه کردم. خواب بود همچنان. نفسم رو که چند ثانیه ای حبس کرده بودم، خالی کردم و رفتم آشپزخونه. گوشیم رو تکیه دادم به گلدون روی میز تا دستام آزاد باشه و بتونم درست بررسی کنم. پاکت اول رو باز کردم و برگه داخلش رو بیرون آوردم.
« تقسیم نامه اموال متوفی»
شروع کردم به خوندنش. چیز زیادی دستگیرم نشد، جز اینکه به تقسیم اموال بین مادرم و اشکان طبق وصیت نامه عباس اشاره شده بود. برگه رو داخل پاکتش گذاشتم. رفتم سراغ کاغذی تک برگ که تا خورده بود. تاش رو باز کردم.
«گواهی فوت»
مجدد تا کردم و کناری گذاشتم. از داخل پوشه زرد رنگ، سه چهار تا کاغذ بیرون آوردم. اولی رو خوندم
« استشهادیه محضری»
با خوندن این هم چیزی عایدم نشد. پیشونیم عرق کرده بود و دهنم خشک خشک بود. با سر آستین، پیشونیم رو پاک کردم. برگه بعدی رو گرفتم جلوم و …
+داری چه گوهی میخوری؟
از جام پریدم و به سمت صدا برگشتم. اشکان چراغ آشپزخونه رو روشن کرد. به محض روشن شدن آشپزخونه، با چهره برافروخته و عصبانی اشکان مواجه شدم که دستانش رو مشت کرده بود . ناگاه از جام بلند شدم و چند قدم عقب رفتم.
ـ هی… هیچ…هیچی
ناگهان اشکان به سمتم خیز برداشت. دستامو جلو صورتم گرفتم و خودمو عقب کشیدم
-نزن! تو رو خدا…
مشت محکمی به صورتم زد که باعث شد پرت بشم کف آشپزخونه
+پسره حرومزاده! داشتی چه گوهی میخوردی ها؟؟ قایمکی میای دزدی؟
-نه…دزدی…
مشت دیگه ای به صورتم زد. به قدری دردم گرفت که ناله بلندی کردم.
-تو رو خدا….
از موهام گرفت و سرم رو بلند کرد.
+میکشمت. امشب خونت رو میریزم.
-نه. خواهش میکنم
+خفه شو! مادر ج.ده!
اشکان رو پاش ایستاد و شروع کرد به لگد کردن من! لگد های پشت سر هم و وحشیانه، به شکمم و پاهام میزد. صدای آه و ناله هام کل خونه رو پر کرده بود. التماس میکردم که ولم کنه، اما خشم و کینه، چشم و گوشش رو بسته بود. چیزی نمی شنید. انگار کینه، اونو به زنجیر کشیده و فرمان میده. از یقه ام گرفت و بلندم کرد. سیلی محکمی به صورتم زد و دوباره پرتم کرد گوشه آشپزخونه
گریه ام دراومده بود. التماس میکردم ولم کنه
-تو رو…خدا…نزن…آآآاااییی! نزن! آآآییی! اشکان!
+خفه شو حرومی!
یک دفعه از کتک زدنم، دست کشید. محکم از بازوم گرفت و منو کشون کشون به سمت در ورودی برد. داشت…داشت منو از خونه بیرون میکرد. بهش التماس میکردم که بیرونم نکنه
-تو رو خدا! تو روح پدرت!
سیلی محکمی به دهنم زد
+خفه شو آشغال! از همون اول باید همین کار رو میکردم!
در ورودی رو باز کرد و همچنان که دستم رو گرفته بود، به سمت حیاط برد. تقلا میکردم که خودمو از دستش رها کنم، اما نمیتونستم
-تو رو خدا! نه… آآیی! اشکان! غلط کردم! گوه خوردم! اشکان
صدای داد و فریادم، چند تا از همسایه های ساختمون های کوچه رو بیدار کرده بود و دو سه نفری از پنجره، نظاره گر بودن، اما دریغ از یه دست یاری!
-آآی! تو رو خدا! التماس میکنم! بی…بیرونم نکن! اشکان میمیرم
+میخوام بمیری! پسره حرومی اشغال!
به پهنای صورت اشک میریختم و عجز و ناله میکردم. اما حتی ذره ای تاثیر نداشت! در حیاط رو باز کرد و منو محکم هلم داد تو کوچه.
-اشکان! نه! درو نبند! تو رو خدا!
اشکان در رو محکم به روم بست. هوا به شدت سرد بود و منم لباس مناسبی به تن نداشتم. جز یه پیراهن آستین بلند نخی و یه شلوار خونه! خودمو به در کوفتم و با صدای بلند ناله و التماس میکردم که در رو باز کنه.
-اشکان! …تو رو خدا!.. اشکان! … در رو باز کن!.. اشکان… غلط…غلط کردم… تو رو خدا نکن!.. تورو خدا!..
یکهو اشکان در رو باز کرد. از شدت خشم، نفس نفس میزد. آتش خشم رو به وضوح در چشمانش میدیدم. یک لحظه امیدوار شدم که شاید دلش نرم شده باشه. اما اشتباه فکر میکردم. گوشیم رو به سمتم پرت کرد و مجدد در رو محکم بست. حسی شدید و ترکیبی از غم، ترس و نفرت، چنان منو در بر گرفت که مجبور شدم پلک هام رو به هم بفشارم و چند ثانیه ای فکر کنم… فکر کنم به اتفاقاتی که تو این مدت، بهم گذشت. فکر کنم به بی رحمی این زمانه. فکر کنم به خوشبختی مدفون شده ام. در کنار تمام حس هایی که داشتم، اعم از ترس و نفرت و غم، حس دیگری هم داشتم. حس انتظار… انتظاری برای هیچ! حس آدمی رو دارم که در ایستگاه خالی متروکی نشسته و منتظر اومدن قطاره… آره… من، در ایستگاه خالی و سرد متروک روزگار، نشستم. نشستم به انتظار روز های خوش! چرا این روزگار، با من سر ستیز داشت؟ چرا باید این همه غم و اندوه رو تحمل کنم؟؟
ناگهان صدای پایی رو پشت سرم میشنوم. با ترس به عقب برمیگردم. شناختمش. یکی از ساکنین ساختمون نما آجری روبه رو بود.
*حالت خوبه؟ چه اتفاقی افتاد؟
جوابی ندادم. سرم رو پایین انداختم. به خاطر گریه و زاری شدیدی که کرده بودم،همچنان هق هق میکردم
*بلند شو! بیا بریم خونه ما
با لرز ، جواب دادم
-نه…مم… ممنونم
*داری یخ میزنی از سرما! بیا! نصفه شب بیرون نمون!
-نه… نمی…تونم… باید برم…
*کجا این موقع شب؟؟ کسی رو داری؟
خواستم به دروغ بگم آره! بگم هنوز کسی رو دارم. ولی واقعیت این بود که کسی رو نداشتم
*کسی رو داری پسر؟
-نه
*پس بیا. میشناسمت. تو آراز پسر مرحوم آقا عباسی. بیا
از زیر بغلم گرفت و منو بلند کرد. درد خیلی شدیدی توی شکمم و سرم داشتم.
-بذارین من برم. نمیخوام دردسر بشم
*چه دردسری پسر؟ تو این سرما چیکار میتونی بکنی؟ امشب رو خونه ما بخواب، فردا صبح برو هر جا خواستی.
به محض رد شدن از در آپارتمان، صدای خانمی در آیفون دراومد
+مرتضی یه دقیقه بیا بالا!
*باشه زهره. دارم پسره رو میارم.
+نه مرتضی! یه دقیقه بیا بالا!
*باشه باشه.
رو به من کرد و گفت:
*ببخشید تو یک لحظه اینجا بشین، الان میام. ما همین طبقه اول هستیم.
-نمیخوام مزاحمتون بشم. بذارین…
*مزاحم چیه! صبر کن.
بعد از چند ثانیه، صدای صحبت زن و شوهر، به گوشم رسید.
بعضی از حرفها رو درست متوجه نمیشدم و تشخیص نمیدادم. اما اون چیزی رو که باید بفهمم، فهمیدم…
+یه پسر غریبه رو میخوای بیاری خونه که…
*زهره! پسر آقا عباسه!
+باشه… من که نمیتونم…
*… الان من چی برم بگم؟؟
+نمیدونم…برو… بره
حواسم رو از صحبت اونا گرفتم و از جام به سختی بلند شدم. در رو باز کردم و رفتم تو کوچه. نگاهی به سمت چپ، و نگاهی به سمت راستم انداختم. دستامو به هم گره کرده بودم و به سینه چسبونده بودم. آوردم بالا دستامو و جلوی دهنم گرفت. سعی کردم با بخار دهنم،گرمشون کنم، اما بی فایده بود!
رفتم جلوی در خونه خودمون. خواستم زنگ رو فشار بدم، اما ترسیدم که مبادا بیاد و بلایی سرم بیاره و آبروم بیشتر از این بره.
آبرو…آبرویی برام نمونده. از همون روزی که مادرم و عباس فوت کردن، آبروی من هم رفت. از اون روز خاکسپاری و نگاه های متعجبانه و نگاه های نفرت بار بهم، آبرو رفت. آبروی رفته ام رو کجا باید پیدا کنم؟ چجوری بخرم؟ آبروم مثل گل خشکیده ای شده که نه ارزش چیدن داره، و نه اینکه دوباره سرزنده و شکوفا میشه. به سمت چپم دوباره نگاه کردم. از این سمت میرم… در حالی که از شدت سرما داشتم میلرزیدم، راه افتادم. به جز دو سه واحد، دیگه چراغ خونه ای روشن نبود. با خودم فکر کردم که چیکار کنم؟؟ کجا باید برم؟؟ هیچ پولی همراهم نیست. هیچی ندارم! فقط و فقط گوشیم همراهمه که اینم ۳۰ درصد بیشتر شارژ نداره. به زودی تموم میشه. به علاوه، این گوشی چه کمکی میتونه بهم بکنه؟؟ راضی بودم به جای گوشی، لااقل یه ذره پول همراهم بود که یه جایی میرفتم. مسافرخونه ای چیزی. اما… اما بعدش چی؟؟ کجا برم؟ من که کسی رو ندارم. همه ولم کردن! شماره هیچکدوم از اقوام و فامیل رو نداشتم، فقط شماره دایی منوچهر رو داشتم که اونم بخاطر هماهنگی روز خاکسپاری، بهم زنگ زده بود. ترغیب شدم که بهش زنگ بزنم. اما… اما زنگ بزنم چی بگم؟؟ بگم دارم از سرما میلرزم و بیا؟؟ چجوری از اهواز پا بشه بیاد اینجا؟ بر فرض اگر هم دلش به حالم بسوزه و بیاد، تا برسه که میمیرم از سرما…
چند دقیقه ای از راه رفتنم گذشته بود. سرما تا مغز استخوانم نفوذ کرده بود و صدای برخورد دندون هام به هم، لحظه ای قطع نمیشد. ایستادم و به درختی در کنار پیاده رو تکیه دادم. هیچ کسی نبود. خیابون هم خلوت خلوت بود. گوشیم رو نگاه کردم. ساعت ۲ و ۱۰ دقیقه بود. ای کاش لااقل یه ماشین پیدا میشد. هیچ خبری از هیچ جنبنده ای نبود! چشمم افتاد به یه گربه سیاه سفید که کنار سطل زباله ای نشسته بود و به من زل زده بود. درخشش چشمانش تو تاریکی که بهم زل زده بود،حس دلهره ای بهم دست میداد. چشمانی مثل دو تیله سبز درخشان… روم رو ازش برگردوندم و دستامو جلوی دهنم گرفتم و دوباره تلاش بی فایده برای گرم کردن دستام. ناگهان صدای گذر ماشینی، توجهم رو جلب کرد. عقبم رو نگاه کردم. ماشینی سفید رنگ که در حال نزدیک شدن بهم بود. دستم رو دراز کردم و خودمو به پیاده رو نزدیک تر کردم. دستم رو تکون دادم تا برای راننده جلب توجه کنم. اما… رد شد… بدون توجه به من! رد شد و التماس من رو بی جواب گذاشت. آدما کِی انقدر بی رحم شدن؟؟ چطور میتونن چشمشون رو به روی همنوع خودشون ببندن؟ آه از این روزگار تلخ… از این روزگاری که آدمهاش همچون هوایش ناپایداران… گاه انقدر بی وجدان که قلبت رو به درد میاره. گاه انقدر بی معرفت که نفست میگیره… آه از این روزگار تلخ…!
چند دقیقه دیگه طول خیابون رو طی کردم. چند ماشین دیگه هم رد شدن، اما دریغ از یک توجه! چرا؟؟ فکر میکردن گدا هستم؟ بی خانمانم؟ اما… اما من واقعا بی خانمانم… اما گدا نه. فعلا نه… فعلا نه… تا زمانی که غرورم رو تا حدی خورد کنم که دستم رو مقابل کسی دراز کنم. کفشی به پا نداشتم. دمپایی چرمی ای به پام بود و حتی جوراب هم تاثیری نداشت. پاهام از شدت سرما، حسی نداشتن. دستام درد گرفته بودن و چشمانم، میسوخت. به سمت فضای سبز کنار خیابون رفتم. هیچکسی نبود. نیمکتی پیدا کردم و روش نشستم. زانو هام رو به بغل گرفتم و خودمو تا جایی که میتونستم، جمع کردم. دستامو از زیر پیراهنم، بردم زیربغلم. اما… سرما به جای جای بدنم نفوذ کرده بود. به آسمون نگاه کردم. تک ستاره ای چشمک زدن،نظرم رو جلب کرد. وقتی مامان بزرگ فوت کرد و من بعد مدتی، متوجه نبودنش شدم و دلم بیقراری میکرد، مادرم میگفت به آسمون نگاه کنم. اولین ستاره ای که به چشمم اومد،مادربزرگه که داره باهام حرف میزنه. به صداش گوش بده…
مامان… به صدام گوش میدی؟؟ منو میبینی؟؟ میبینی چطور آواره و بی کس شدم؟؟ میبینی بی رحمی این روزگار تلخ و زننده رو؟؟ مامان! حتم دارم در آغوش گرم خدا، نشستی، تو بهشت. ولی… ولی من چی؟؟ مگه نگفته بودی هر جا بری، منم میبری؟؟ پس چرا من رو توی این جهنم تنها گذاشتی؟؟ خدایا… مگه جرم و گناه من چی بود که قاضی بی رحم و سنگدل زمانه، اینطور برام حکم کرد؟؟
قطره اشکی از چشمم سرازیر شد. چشمانم رو بستم و خودمو به نیمکت تکیه دادم ،در حالی که جسمم سرد بود و دلم سردتر…چشمانم رو بسته بودم و فکر میکردم. فکر میکردم که این وضعیتم، جزای کدوم گناهمه…
.
+به چی نگاه میکنی آراز؟
-مامان؟ چرا وقتی برف میاد،همه جا ساکت میشه؟
+نمیدونم پسرم. شاید چون دیگه حرفی برای گفتن نداره
-حرف؟ کی؟
+سال دیگه… حرفهاشو تو بهار با صدای جیک جیک گنجشک ها و پرنده ها میزنه، وقتی که شکوفه های صورتی رنگ هلو و آلبالو، همه جا رو قشنگ کرده. تو تابستون، حرفهاشو توی نور پرفروغ خورشید قایم میکنه. تو پاییز هم حرفهاشو در اشک های بارانیش میزنه. ولی تو زمستون… دیگه حرفی نداره که بزنه… سکوت میکنه… میذاره تو خیال بافی کنی…
.
متوجه دست سردی روی صورتم میشم. چشمام رو باز میکنم. با مردی ژنده پوش و پر ریش و پشم مواجه شدم. با ترس از جام بلند شدم و از مرد فاصله گرفتم
+چرا گرخیدی؟؟ تنهاییی؟؟
جوابی ندادم. سعی کردم راهی پیدا کنم برای فرار. آب دهنم رو قورت دادم
+واس چی جوابمو نمیدی؟؟ تنهایی؟؟
سرم رو به نشانه تایید تکون میدم.
+بیا. بیا من یه جای گرم دارم برای پسرای خوشگلی مثل تو
خودمو بیشتر به عقب فشردم. ترس سرتاپای وجودم رو فرا گرفته بود. بخار بد بوی دهنش به صورتم میخورد.
+چرا میترسی؟ بیا!بیا بریم
دست کثیفش رو به سمتم دراز کرد و لبخند تهوع آوری زد
+بیا.
-و…ولم کن…و…لم…کن ! دست بهم…ن…نزن!
+هی! چرا داد و فریاد میکنی؟؟ بیا میگم
-ولم کن… ن…نمیام!
یکهو در حرکتی ناگهانی، مرد رو به سمت عقب هل دادم و سریع فرار کردم. حتی به عقب نگاه هم نکردم. داشتم میلرزیدم. اینبار نه بخاطر سرما، که بخاطر ترس و وحشت! چنان نفس نفس میزنم که ته گلوم میسوخت. بعد یکی دو دقیقه که به اندازه کافی دور شده بودم، ایستادم. نفسم در نمیومد. برای مدتی، سرما رو فراموش کرده بودم. اما به محض اطمینان پیدا کردن از دور شدن از اون مرد، دوباره سرما رو حس کردم. احساس میکردم در رگهام، نه خون، که بلکه جریانی از برف و یخ در جریانه.
گوشیم رو تو دستم گرفتم و ساعت رو نگاهی انداختم. ۲ و ۴۶ دقیقه. خاموش کردم و تو جیبم گذاشتم. مجدد راه افتادم. انتظار چه روز های خوشی رو میکشیدم. قبول شدنم تو دانشگاه و دیدن لبخند مامان، خوشبختی مامان در کنار عباس و و و و چقدر ساده بودم… چقدر ساده بودم که خیال میکردم روزگار، روی خوشش رو تا ابد به من نشون خواهد داد. چقدر خوش خیال بودم که فکر میکردم شادی هام، دوام خواهد آورد. ساده بودم… احمق بودم…حالا خودم رو نظاره میکنم. در حالی که روزگارم مثل آسمون بی مهتاب، سیاه شده. در حالی که جوانیم رو به این زودی، به پیری هدیه کردم. پیری نه به معنای کهنسالی که بلکه به معنای پیری دل…
از شدت زمهریر و سرمای هوا، دندان به دندان میسائیدم. کم کم سرم هم داشت درد میکرد. به راه افتادم، به دنبال چی؟ هیچ! دنبال هیچ چیزی نبودم. شاید… شاید هم بودم. شاید دنبال گذشته ام بودم. کاش میشد همین حالا سرم رو به عقب برگردونم و گام بردارم به سمت گذشته ام. گذشته ای که…
نفس عمیق…
بغض…
اشک… حالا با وجود گونه یخ زده ام، گرمای اشک رو ملموس تر احساس کردم. اشک ریختم برای خودم. برای آراز… یعنی امشب رو میتونم سر کنم؟؟ از تصور اینکه صبح رو در حالی سر کنم که نه نفسی در سینه دارم و نه تپشی، چشمانم رو بستم. دیگه نمیتونستم تحمل کنم. دیگه طاقت نداشتم.
گوشیم رو برداشتم و شماره دایی منوچهر رو گرفتم.
بوق…بوق…بوق های ممتد. اما… بی پاسخ
دوباره گرفتم.
اما باز هم پاسخی دریافت نکردم…
بار ها و بار ها، در حالی که دستانم می لرزید و تقریبا کنترلی روشون نداشتم، شماره دایی منوچهر رو گرفتم. اما هر بار تکرار بوق ها…
مخاطبینم رو نگاه کردم. تعداد مخاطبینم، کمتر از انگشتان دو دستم میشد. از بالا شروع کردم تک تک شماره ها رو گرفتم.
اشکان … … … … «تماس بی پاسخ»
ایمان ( دوستی که سالها ازش خبر نداشتم ) … «مشترک مورد نظر خاموش میباشد»
حامی. به محض دیدن اسمش، شماره اش رو پاک کردم. حتی نمی خواستم لحظهای بهش فکر کنم.
دایی منوچهر … … … … « تماس بی پاسخ»
جریان اشک از چشمانم قطع نمیشد…
عباس … … … … « تماس بی پاسخ»
فرهاد (دوست دیگه ای که سال ها بی خبر بودم) … … …
ناگهان صدایی خسته و خواب آلود و نه چندان آشنا ،گوشی رو جواب داد:
+کیه؟
لرز و سرما، اجازه نمیداد به درستی حرف بزنم
+کیه؟؟
ـ بب…بب… ببخشید… ف…فَ…فر…فر…فرهاد؟؟؟
+فرهاد دیگه کیه؟؟ این موقع زنگ میزنن آخه؟؟؟ ااه
گوشی رو قطع کردم. فرهاد نبود. شاید سیم کارتش رو عوض کرده بود. هر لحظه ابر ناامیدی بیشتر بر سرم سایه مینداخت. همینطور اشک میریختم و با دستهای یخ زده ام، تنها شماره هایی که داشتم رو میگرفتم. کاش شماره گلنسا خانم رو داشتم. مطمئنم که بهم کمک میکرد. چقدر دلم تنگ شد براش
مامان❤️
مامان… مکث کردم. لرزش دستام دوچندان شد و اشک چشمانم کل پهنای صورتم رو خیس کرد. نفس نفس میزدم.
اسمش رو رد کردم.
و تمام…
کسی رو نداشتم. رو به آسمون نگاه کردم و به خودم اجازه دادم راحت گریه کنم. راحت… خدای من! این چه سرنوشتیست که برای من مقدر کردی؟ مگه تو خدای رحمان و رحیم نبودی؟؟ پس چی بود اون چیزایی که مادرم از بچگی راجع به تو میگفت؟؟ میگفت خدا هیچوقت تنهات نمیذاره. پس خدایا! چرا من رو تنها گذاشتی؟ چرا این همه بلا و مصیبت بر سر میباره؟ اینها حکم توست؟؟ یا نافرمانی و سرپیچی تقدیر از مهربانی و عطوفت تو؟؟ نه… باور نمیکنم این مصیبت ها، از سوی تو باشه. نافرمانی تقدیره!! تقدیر این چنین حکم کرد… تقدیر حکم کرد که آرام نگیرم،جز در تابوت و کفن خودم…
ناگاه فکری از سرم گذشت! سهیل…
همون کسی که این مدت، بعد از گلنسا خانم، تنها کسی بود که جویای احوالم بود. اما… اما اون مسئولیتی در قبال من نداره. اون یکبار به من محبت کرد. حالا دیگه نه… درست نیست از محبتش سوء استفاده کنم. درست نیست! اما… مگه چاره ای دارم؟؟ سهیل آخرین شانس منه. آخرین شانس… وگرنه میمیرم. تو این سرمای شب میمیرم.
تاریخچه تماس گوشیم رو آوردم و روی شماره اش زدم. قدری مکث کردم. واقعا این کارو انجام بدم؟؟ راجع بهم چی فکر میکنه؟؟ اگه منو با این وضع ببینه… مهم نیست! مهم نیست! من دارم برای بقا دست و پنجه نرم میکنم. اهمیت نداره چی راجع بهم فکر کنه. لااقل امشب رو یه جوری سر کنم، فردا میرم یزد پیش دایی منوچهر. هر چقدر هم که سنگدل باشن، هر چقدر هم که ظلم کردن در حق من و مادرم، نمیتونن من رو از خودشون برونن. من از خونشون هستم…
شماره سهیل رو گرفتم.
… … … الو؟
صداش…
+الو؟
چرا زبونم قفل شده؟؟ بگو! حرف بزن!! حرف بزن و بگو!
+آراز تویی؟؟
شماره ام رو سیو کرده بود؟؟
+چرا جواب نمیدی پسر؟؟ الو؟؟
-س…س…سل…ام.
+سلام. چرا صدات میلرزه؟؟ چرا این موقع زنگ زدی؟؟ چیزی شده؟
سکوت کردم. چی جواب بدم؟؟ بغضی ته گلوم رو گرفت.
+چیزی شده؟ چرا جواب نمیدی پسر؟ الو؟
-م…من…ب…بی…بیرون هس…تم
+اینموقع شب چرا بیرونی؟؟ تو این سرما؟ ساعت ۳ شبه!
-از…خو…نه…ب…بی…ر…رونم کرد
+کی؟؟؟
-ب…برادر…خو…خونده ام
+وای! چرا؟؟ الان کجایی؟؟ کجایی تو؟
-ن…نم…ی…دونم
ناگهان بغضم شکست.
-ت…تو…رو…خ…خدا! دا… دارم…می…می… میمیرم… از سر…ما…ت…تو…رو…خ…
+کجایی عزیزم؟؟ تو فقط بگو کجایی سریع خودمو میرسونم.
اینترنت نداشتم که لااقل لوکیشن براش بفرستم
+الو؟
-ن…نم…ی…دونم
و بلند بلند گریه میکردم.
+عزیزم. خونتون رو یادمه. مرزداران بودین. الان دور و بر خونتون هستی؟؟
-ن…نه…دو…دور… شدم
+باشه عزیزم. من الان سریع راه میوفتم. چشمت به تلفن باشه. رسیدم طرف خونتون، بهت زنگ میزنم پیدات میکنم. باشه؟؟
-با…با.
+الو؟
-باشه
+آفرین طاقت بیار پسر! زود میام. تو خیابونی؟ پارکی؟ کجایی؟
-نه…ب…بغل…خی… خیابونم… از…از یه…پا…پارک…رد…شُ… شدم
+ببینم هیچ مغازه ای، داروخونه ای اونجا نیست؟؟ هیچکسی نیست کمک بخوای؟؟
-ن…نه! ه…همه…جا…بسته…بسته است
+باشه عزیزم. تو همونجا یه جای امن پیدا کن، بشین. زود میرسم. باشه؟ قول میدم. نترس! زود میام.
-ت…تو…رو…خ…خدا…زو…زود…بیا…بیاید
+میام عزیزم. زود میام. حواست به گوشیت باشه
گوشی رو قطع کردم. احساس میکردم امید، مثل پرنده ای که در دلم آشیانه داره، برگشته به دلم. انگار نوری به قلبم تابیده شده بود. امید پیدا کرده بودم که از وضع رهایی پیدا میکنم. دور و اطرافم رو نگاهی انداختم. تیر چراغ برقی رو دیدم. رفتم و کنارش ایستادم. بعد چند دقیقه خسته شدم. شعله های درد از کشاله رانم، به بالا زبانه میکشید. نشستم و زانو هام رو بغل کردم. یکهو صدای نزدیک شدن پایی رو شنیدم. سرم رو بالا گرفتم و مردی رو دیدم که در حال نزدیک شدن به من بود. سرگرم موبایلش بود و توجهی به من نداشت. ناخودآگاه حس ترسی بهم دست داد. چند لحظه بعد، وقتی بهم نزدیک شد، نگاهش رو از موبایلش گرفت و به من چشم دوخت. حالا دیگه دقیقا مقابلم ایستاده بود. داشتم میلرزیدم. بخاطر سرما و بخاطر ترس. ترس از اینکه چه اتفاقی قراره بیوفته. این شخص کیه. دست در جیب کتش کرد و یه اسکناس ده هزار تومنی از جیبش برداشت. خم شد و پول رو مقابلم روی زمین گذاشت. ولی… ولی من که گدا نیستم! چرا این پول رو بهم داد؟؟
داشت ازم دور میشد که صداش کردم
ـ آ…آقا!
سرش رو به عقب برگردوند
+بله؟
-م…من گ…گدا نیستم!
سر تا پام رو نگاهی انداخت و نگاهی تردید آمیز بهم انداخت. ابروش رو بالا انداخت و نوک بینیش رو خاروند. بدون هیچ جوابی، راهش رو گرفت و رفت!
-ا…اما!
نشنید. ازم دور شده بود. من…من گدا نیستم. فقط یه پسری ام که کسی رو نداره، تنهاست، بیچاره و مفلوکه. ولی…گدایی که فقط به پول نیست! مدتهاست دارم گدایی یه ذره توجه و محبت رو میکنم. اما دریغ از یه پاسخ! دریغ از یه محبت. پس شاید من هم یک گدا محسوب میشم…
بعد گذشت تقریبا یک ربع، صدای زنگ گوشیم در اومد. سهیل بود.
-ا…الو
+الو آراز جان من همون اطراف خونتون هستم. تو کجایی؟؟
-ن…نمیدونم
+ببین میتونی تابلوی اون خیابون رو ببینی؟
طول خیابون رو از چپ و راست نگاه کردم. چشمم به تابلوی آبی رنگ افتاد.
-د…دی…دیدم…ب… برم…ب…ببینم
+آره برو پسر! من منتظرم
گوشی رو به سینه ام فشردم و در حالی که دیگه پاهام جونی نداشت، به سمت تابلو رفتم. دیدمش… خیابون وحدتی.
گوشی رو از سینه ام جدا کردم
-ا…الو
+جانم. دیدی؟
-خیا…بون…و…وحدتی
+وحدتی… باشه الان میام. تو همونجا وایسا باشه؟؟
-ب…با… باشه
تلفن رو قطع کرد.
گوشیم رو به سینه فشردم و چشمام رو بستم. نمیدونستم چه حسی باید داشته باشم. خوشحالی؟ یا همچنان ناراحت. امیدوار؟ یا همچنان ناامید. فقط یه چیز رو میدونستم. اونم اینکه درست در مرگ آور ترین لحظه هات انتظار برای پایان عمرم، پرتویی از امید تو دلم هویدا شد.
زانوم تیر کشید. نتونستم بایستم. روی جدول کنار خیابون نشستم.ناخودآگاه دوباره اشکم سرازیر شد. باز فکرم به سمت خاطرات گذشته تمایل پیدا کرد. خاطراتی که حالا با دشنه های تلخشون، قلبم رو خراش میدن. روزی رو به یاد آوردم که مامان و عباس میخواستن برن.
.
*آراز جان! اشکان پسرم! مواظب خودتون باشید
-چشم آقا عباس
به سمتم اومد و دستش رو روی شونه ام گذاشت. نفسی از سر ناراحتی کشید و گفت:
*اشکال نداره که هنوز باهام راحت نیستی آراز جان. ولی من تو رو مثل پسر خودم میدونم.
مکث کرد
*مراقب خودت باش.
-ممنون. چشم
مامانم اومد سمتم و گونه ام رو بوسید. منم پیشونیش رو بوسیدم. نزدیک گوشم اومد و تو گوشم گفت:
+پسرم. همیشه بهت افتخار میکردم و میکنم. اونجا برات دعا میکنم پسرم.
-مرسی مامان. برین به سلامت
.
ناگهان متوجه دستانی گرم و بعد، پتویی روی شونه ام شدم. چشمامو باز کردم و بالا سرم رو نگاه کردم. سهیل بود. به محض دیدن چشمان مهربان و نگرانش، دلم لرزید. لرزش بدنم دو چندان شد. سرمای هوا دو برابر شده بود؟ نه!
+چه بلایی سرت اومده پسر! بلند شو عزیزم. بلند شو
-پ…پام د…درد… میکنه
به پاهام دستی کشید. پتوی روی دوشم رو بیشتر دورم پیچید. رفت سمت ماشینش و در سمت شاگرد رو باز کرد. به سمتم برگشت و به زانو روی زمین نشست و دستشو برد زیر پاهام
-ن…نه… خو…خواهش میکنم… این…اینجوری نه
+چجوری پس عزیزم. بیا! داری یخ میزنی. بیا بغلم. پتو رو قشنگ تا صورتت بیار بالا! آها
دست دیگرش رو پشت کمرم گرفت و منو به خودش چسبوند. نفسش رو بیرون داد و بلندم کرد
-تو…رو…خ…خدا…ب…بذارین… خودم
+عزیزم. چرا خجالت میکشی. پات درد میکنه. باید سریع بریم تو ماشین.
با نگاهی غمبار، به چشمام نگاه کرد و گفت:
+وزنی ام نداری که
همچنان که بغلش بودم، منو به سمت ماشین برد و داخل ماشین گذاشت. ایستاد و کمرش رو صاف کرد و سریع خودش هم سوار شد.
به محض نشستن، ماشین رو روشن کرد و بخاری ماشین رو راه انداخت و دریچه هاش رو تماما به سمت من برگردوند. به سمتم برگشت و پتو رو تا روی گردنم کشید.
-ب…بب… ببخشید که ز…زنگ زدم
+نزن این حرفو. خوب کاری کردی. وای هنوز داری میلرزی!
دستام از زیر پتو درآورد و توی دستای گرم خودش گرفت. دستام رو نوازش میکردم و سعی میکردم گرمشون کنه. ناگاه در کمال ناباوری و حیرتم، دستام رو به سمت دهنش برد و ها کرد. میخواست با نفس گرمش، دستام رو گرم کنه. با تعجب داشتم نگاهش میکردم. یهو شکمم به صدا دراومد. انقدر سردم بوده که اصلا توجهی نداشتم که حتی شام هم نخوردم. خیلی گرسنه بودم.
+عزیزم گرسنه ای نه؟؟
آب دهنم رو قورت دادم
-ب…بله
+الهی! الان جایی باز نیست. ولی… صبر کن!
دستش رو به سمت داشبورد دراز کرد و درش رو باز کرد. نایلونی رو برداشت و گرهش رو باز کرد. بعد به سمتم گرفت. مویز و انجیر و بادوم!
+بیا! بیا یه چند تا از اینا بخور. شیرین هم هستن، خوبه. برسیم خونه برات یه غذای درست حسابی میارم
با شنیدن این حرفها، خجالتم بیشتر و بیشتر میشد. چطور میتونستم تو روش نگاه کنم؟؟ احساس شرم داشتم. چطور تونستم راضی کنم خودم رو که این موقع شب، به سهیل زنگ بزنم!! اونکه منو نمیشناسه، منم اونو! چه چیزی باعث شد که احساس دلگرمی پیدا کنم نسبت بهش؟؟
+بخور! بردار عزیزم
دست بردم داخل نایلون و چند تا مویز و یکی دو تا انجیر برداشتم. شیرینی ای که تو دهنم ایجاد میکردن، برام خیلی خوشایند بود.
بعد چند لحظه مکث، سهیل ماشین رو به حرکت درآورد. مدتی به سکوت گذشت. سکوتی که باعث میشد خجالت، بیشتر و بیشتر روی سرم سایه بندازه. کم کم داشتم گرم میشدم. اما هنوز مقداری لرز داشتم. نمیدونم چرا. سرما؟ ضعف؟
-م…میشه منو ببرین ترمینال؟؟
+ترمینال؟؟
-بله
+این موقع شب؟؟
به ساعت ماشین اشاره کرد و ادامه داد:
+ساعت ۳ و نیمه. الان که ماشین نیست پسر! بعدشم. ترمینال چرا؟ کجا میخوای بری؟
جوابی ندادم. سرم رو پایین انداختم و نفس عمیقی کشیدم
+من قصد فضولی ندارم عزیزم. ولی تو الان حالت خوب نیست. خیلی ضعیفی. طاقت سفر رو نداری. لااقل امروز و فردا رو خونه ام بمون، بعدش…
مکث کرد. نیم نگاهی بهش انداختم. تردید داشت… تردید بخاطر چی؟؟ انگشتانش رو روی فرمون، بازی میداد. انگار که مضطرب باشه
+بعدش خودم میبرمت هر جا بخوای
-نمیخوام ش… شرمندتون بشم.
+دشمنت شرمنده. چه حرفیه میزنی
-باور کنین بهتون زنگ نمیزدم اگه…
حرفم رو خوردم. روم رو برگردوندم
+اگه چی؟
با صدایی خیلی آروم جواب دادم
-اگه کسی رو داشتم…
دستش رو روی دستم گذاشت و نوازشش کرد. در حالی که رانندگی میکرد و بدون چرخوندن سرش به سمتم، با صدایی آروم و مهربانانه گفت:
+آراز جان! نمیدونم چی باید بهت بگم که قوت قلبی باشه واست. اما اینو بدون که من تو رو مثل برادر کوچیکم میدونم. تو هم باهام راحت باش.
-ا…اما…آخه
+چی؟
-من شرمندتون میشم ای…اینجوری
+شرمنده چیه پسر! حال و روزت رو درک میکنم
مکثی کرد و نفسی عمیق کشید.
+منم مثل تو چنین دورانی رو گذروندم. فراق مادر، فراق پدر…
-اما شما لااقل کسی رو داشتی که… که مراقبتون باشه. ولی… ولی من هیچکس رو…
بغض، اجازه نداد صحبتم رو کامل کنم. سهیل دستم رو که تو دستش بود، بیشتر فشرد
+عزیزم…
چند دقیقه بعد رسیدیم به خونه اش. توی یه کوچه بن بست، با درختان بلند در دو طرفش… کوچه خیلی قشنگی بود. منو یاد خونه قبلیمون انداخت. همونی که به اجبار از دست دادیمش… خونه ما هم تو یه کوچه خیلی زیبا بود. اونم بن بست بود. اونم دو طرفش درختای قشنگی داشت. درخت های توت و شاهتوت. یادمه اواخر تابستون، سطل به دست می رفتیم و از درختای جلوی خونمون، کلی توت و شاهتوت جمع میکردیم.
+کجایی آراز جان؟ رسیدیم. بیا
پتو رو دور خودم پیچیدم و گوشه اش رو محکم تو دستم نگه داشتم. سهیل به طرفم اومد و کمک کرد از ماشین پیاده بشم. با اینکه دیگه آنچنان سردم نبود ، اما هنوز درد شدیدی توی پاهام، خصوصا زانوهام داشتم. دست روی شونه سهیل انداختم و خودمو بهش تکیه دادم. دستم رو گرفت و به سمت در رفتیم. در رو باز کرد و وارد ساختمون شدیم.
چند دقیقه بعد، در حالی که سهیل در حال باز کردن در خونه اش بود، فکری در ذهنم خطور کرد. اینکه چطور میتونم روزی محبت هاش رو جبران کنم؟ چطور؟
در رو باز کرد و بلافاصله چراغا رو روشن کرد
+بیا عزیزم. خوش اومدی
خونه نسبتا کوچیکی بود. ساده، ولی در عین حال زیبا بود. از همون اول، تابلوی نسبتا بزرگی درست رو دیوار مقابلم، نظرم رو جلب کرد. تابلوی نقاشی که منظره یک آبشار رو به نمایش گذاشته بود.
+بیا عزیزم. بیا روی مبل دراز بکش
کمک کرد روی مبل سه نفره، دراز بکشم. پتو رو روی پاهام کشید و به سمت شوفاژ رفت. دستش رو روی شوفاژ گذاشت و سریع برداشت
+خب… خوبه گرمه. سردت که نیست؟
سرم رو به نشانه منفی تکون دادم.
+خب. دلمه دوست داری؟
-چ…چی؟
+میگم دلمه دوست داری برات بیارم؟ خودم درست کردم برای شامم. هنوز مونده
-اامم… با… باور کنین نمیخوام زحمت…بدم
+زحمت چیه! میدونی از…
ناگهان صدای قار و قور شکمم بلند شد. با دستپاچگی دستم رو روی شکمم گذاشتم و از خجالت، سرم رو پایین انداختم.
سهیل خنده ای کرد و گفت:
+خب خب… دیگه نمیتونی دروغ بگی. الان گرم میکنم میارم واست.
-ببخشید زحمت میدم
+نزن این حرفو عزیزم. چه زحمتی. اتفاقا منم احساس گرسنگی بهم دست داده. تو نخواستی، نخور. بشین خوردن منو نگاه کن!
از حرفش، لبخندی روی لبم نقش بست. لبم خیلی وقت بود نقش لبخند و خنده رو فراموش کرده بود…
خیلی خسته بودم. درد، توی تمام بدنم پخش شده بود و احساس بیقراری میکردم. نمیتونستم ثابت توی یه حالت بمونم.
چند دقیقه بعد، سهیل با لیوانی که ازش بخار بلند می شد، اومد سمتم. لیوان رو روی میز مقابلم گذاشت و کمک کرد بلند بشم
+آراز جان اینو بخور تا غذا گرم بشه. شیر عسل داغه
-خیلی مم…ممونم
+نوش جانت!
دستش رو روی زانوم گذاشت و با حالتی ناراحت، تو چشمام نگاه کرد
+پات خیلی درد میکنه نه؟
-یه…یه ذره درد دارم بله
+بذار الان برات کیسه آب گرم میارم
-نه چیزی نیست! همین پتو گرم میکنه
+پتو که کاری نمیکنه. تو شیر عسلت رو بخور الان میام
-ولی…
بدون توجه به حرفم، بلند شد و به سمت آشپزخونه. زیر گاز رو خاموش کرد و از آشپزخونه ، گفت:
+الان غذا رو هم میارم. گرم شده
تو این فاصله، نگاهم رو روی قسمت های مختلف خونه اش، چرخوندم.
دری که کنار آشپزخونه بود و احتمالا اتاق خوابش بود. یه تابلوی دیگه نظرم رو جلب کرد.نقاشی یه نیلوفر آبی. خیلی قشنگ بود. هارمونی جذابی داشت و رنگ های شادی درش استفاده شده بود. حس خوبی بهم میداد. سهیل نقاش بود؟
در حال دید زدن خونه بودم که سهیل با یه ظرف بزرگ پر از آب به سمتم اومد. ظرف رو زمین گذاشت و به سمتم اومد. میخواست چیکار کنه؟ نکنه…؟ وای!
+بلند شو عزیزم
-نه! نه تو رو خدا
+وا پسر! چرا قسم میدی؟ مگه چیه؟
-تو رو خدا… خجالت زده ام ن…نکنید
+خجالت چیه آراز جان! بلند شو بشین، پاهات رو با آب گرم پاشویه کنم که درد پات خوب بشه. وگرنه دردش نمیذاره بخوابی
-نه خواهش میکنم. ب… بخدا خوبم
+عزیزم! خجالت نکش. بلند شو آفرین
-آخه… خواهش
+خواهش ماهش نداریم! بشین! آ باریکلا
کمک کرد بشینم. پتو رو از پاهام کنار زد. جوراب هام رو از پام دراورد و پاچه شلوارم رو تا زیر زانوم بالا زد. همه این کارها رو در حالی انجام میداد که داشتم از شدت خجالت آب میشدم. میخواستم زمین دهن وا کنه و فرو برم توش! خیلی با لطافت پاهام رو تو دستش گرفت و آروم داخل ظرف پر از آب گرم گذاشت.
-آخ…
+ببخشید! خیلی داغه؟؟
-ن…نه
+آروم آروم بذار پاتو ، عادت میکنی. خیلی هم داغ نیست.
آب گرم که لای انگشتان پام رو قلقلک میداد ، حس خیلی خوبی بهم دست میداد. بعد اون سرمایی که تا مغز استخوانم نفوذ کرده بود،حالا این نوازش آب گرم، برام تداعی کننده زندگی بود.
کف پای راستم رو تو دستش گرفت و شروع به ماساژ دادن کرد. آب رو روی پام میریخت و آروم ماساژ میداد. همین کار رو برای پای دیگه ام هم انجام میداد. کف پاهام رو از پاشنه تا زیر انگستان ، ماساژ میداد و انگشت شستش رو وسط کف پام دورانی میچرخوند. دستام رو به هم قفل کرده بودم. زبونم هم قفل شده بود. از شرم و خجالت…
-اامم…ب… ببخشید
سرش رو بالا آورد و تو چشمام نگاه کرد.
+جانم؟
به طرز خاصی نگاه کرد. حرفم یادم رفت! چند ثانیه ای طول کشید تا حرفم یادم بیاد. من من کنان گفتم:
-م… ممنونم… دی…دیگه بسه. زحمت کشیدین
+عزیزم. تکیه بده راحت. انقدر خجالت نکش
و مجدد به کارش مشغول شد.
حرکات و فشار انگشتانش روی پاهام، باعث میشد کوفتگی و درد پاهام رو کمتر احساس کنم. یا شاید هم تلقین بود. بود؟بعد از ماساژ کف پام، مچ پام و ساق پام رو هم چند دقیقه ای با گرم ماساژ داد و در نهایت با یه حوله کوچیک، پاهام رو خشک کرد.
+خب عزیزم. پتو رو بکش روی پات
-خ…خیلی ممنونم. شرمندم کردین
ناگهان سهیل ، بلند شد و کنارم، روی مبل نشست. دستش رو روی شونه ام گذاشت و چند ثانیه ای، محکم و مطمئن نگاهم کرد. شاید داشت چیزی رو سبک سنگین میکرد، شایدم داشت چیزی رو از چشمانم میخوند. اما چی؟
+ببین آراز جان! من هر کاری که دارم میکنم، بخاطر اینه که منم این شرایط رو داشتم، حالا نه دقیقا مشابه تو، ولی منم این دوران رو گذروندم! بنابراین این کارهای من، از روی ترحم نیست. میدونم که از ترحم متنفری. اینو از نگاهات، اون روز که جلوی خونتون پیاده ات کردم، فهمیدم. پس باهام راحت باش عزیزدلم
عزیز دل… چقدر حرفهاش، صداش، لحنش، برام آرامشبخش بود. به نوعی تسلی بخش بود برام.
بعد اینکه دو تایی غذا خوردیم، دیگه عملا چشمام باز نمیشد. خیلی خسته بودم و به شدت خوابم میومد.
+خب آراز جان بیا اتاقم، روی تخت بخواب
-اامم… نه! نه! من همینجا راحتم روی مبل
+عزیزم رو مبل که نمیشه خوابید
-چ…چرا. عالیه. من همینجا میخوابم.
+آخه…
-باور کنین راحتم!
مکثی کرد و زیر چشمی نگاهم کرد
+باشه عزیزم. اصرار نمیکنم. راحت بخواب. هر موقع کارم داشتی، صدام بزن. باشه؟ من این موقع ها معمولا نمیخوابم. بنابراین راحت باش. هر کاری داشتی، تعارف نکن
-چشم
به سمت آشپزخونه رفت و لیوانی آب خورد. بعد که انگار چیزی رو یادش اومده باشه، به سمتم اومد و دستش رو پیشونیم گذاشت. چند ثانیه ای مکث کرد
+نه! تب نداری. خوبه. بخواب
داشت میرفت اتاقش که…
-آقا سهیل؟
برگشت سمتم
+جان؟
داشتم حرفم رو تو دهنم مزه مزه میکردم.
-مم…ممنونم بابت این همه لطف و محبتتون
+خواهش میکنم عزیزم. راحت بخواب
پتو رو تا زیر چونه ام بالا کشیدمو چشم های سنگینم رو روی هم گذاشتم. گرمای خونه باعث شد خیلی زود خوابم ببره… خیلی زود! و خیلی زود خودمو به جریان جویبار رویا سپردم. رویایی شیرین و تلخ! رویایی که برام قابل لمس بود. برام محسوس بود. رویا بود، اما انگار چاشنی حقیقت داشت! یا شاید… شایدم هم حقیقت بود و برای شیرین کردنش، از چاشنی رویا استفاده شده بود. هر چی بود، هرگز اون رویا ، از ذهنم خارج نمیشه.
.
.
+میدونستی گل نیلوفر ، بعد از یه دوره خفتگی طولانی، دوباره میتونه زنده بشه؟
به چهره اش نگاه کردم. چهره اش در مقابل تاریکی شب، مثل یه ماه بود. ماهی درخشان. ولی چرا نمیتونستم چهره اش رو ببینم؟
+جالبه که نیلوفر در یونان باستان، نماد پاکی و طراوت شناخته می شده . میدونی چرا؟
سرم رو تکون دادم.
+چون محیط زندگیش، یه محیط خشن و پر از گل و لای هستش، اما خودش رو ببین! چقدر زیباست…
چیزی به ذهنم نمیومد در جوابش بگم.
دست برد داخل یقه پیراهنش، و گردبند نقره ای رنگش رو باز کرد.
+بیا. اینو تو مشتت نگه دار!
-چ… چرا؟
+چون میخوام بدمش به تو. میخوام نگهش داری تا زمانی که…
روشو برگردوند.
-تا چه زمانی؟
+تا زمانی که صدای اولین ناقوس نیلوفر رو شنیدی… بعد گردنبند رو زیر خاک دفنش کن، با یه حبه قند، یا یه شاخه نبات، در حالی که شاخه گلی رز، توی دستانت گرفتی و وِرد میخونی…
-چه وردی؟
+وِرد عشق…
ادامه دارد…
در نهایت و مثل همیشه، امیدوارم نسیم عشق همیشه نوازشگر لحظه هاتون باشه❤️🍃
نوشته: امیر
5 پاسخ به “ناقوس نیلوفر (۲)”
ساعت ۲ بامداده، خیلی خوابم میاد اما میخونمش اما نظرمو فردا بهت میگم
بزار نظرمو بگم و بخوابمافریندست مریزادطولانیه اما خسته کننده نیسغمش به ادم بخوبی منتقل میشهفقط کاش شهرهارو باهم قاطی نمیکردی
دمت گرم . عالی بود. منتظر قسمت بعدی اش هستم 🌹
بسیار زیبا و قابل لمسامیر عزیز شاد و سالم باشید،برخلاف حال داستان 🌹
خیلی فاصله افتاده چرا 😿 من هر روز چک میکنم ولی خبری از ادامش نیس