آشورمه (۲)

#P11

وقتی امتناع کردم لیست غرغر بعدی رو شروع کرد.
مامان_مه رخ صد بار گفتم تو هیکلت خوبه نمیخواد رژیم بگیری این صد و یکبار. مادر من خب زنی که بچه میاره تغییر می کنه بدنش تو که دیگه به اون لاغری قبل نمیشی مادر.
برای اینکه جلوی ادامه حرفاش رو بگیرم سریع لقمه رو توی دهنم چپوندم.
به سختی جویدم و قورتش دادم.
تو دهنم مزه زهر پیچید.
مامان بالاخره بیخیال من شد.
رفت سمت اتاقم تا لباسش رو عوض کنه و به بابا زنگ بزنه.
امیرارسلان از موقعیت استفاده کرد.
به سمتم خم شد و گفت:
_راست میگه خاله! من دیدم هیکلت همونیه که من دوست دارم!
با خشم و عصبانیت توی چشماش زل زدم و گفتم:
_تو به من تجاوز کردی! من خودم نخواستم ببینیم! که حالا نظر میدی…
حرفم رو با خنده کریحی قطع کرد و گفت:
_ولی لباس خوابت و اورگاسمت رو من دیدم! خودت نشونم دادی!
اشکم از حرص ریخت و قبل از اینکه بتونم چیزی بگم مامانم برگشت.
امیرارسلان صبحونه تموم شده اش رو به عقب هل داد و از مامان تشکر کرد.
مامان همراهش تا دم در رفت.
امیرارسلان برگشت خطاب به من گفت:
_راستی دختر خاله! میخواستم اینو بهت بگم؛ آلپ پنج شنبه میاد، دورهمیش تو ویلای منه شما هم دعوتین. خوشحال میشم بیاین.
با اخم سری تکون دادم و اون هم رفت.
بعد از رفتنش مامان اومد کمکم.
شروع کرد صحبت در مورد بچه های مه گل خواهر بزرگم.
پسر بزرگش مهدیار با پسر کوچیکه مهیار سازش ندارن.
چند بار تا حالا صحبت شده و گفتن آبجی میخوان.
حالا مامان رو این مهمونی اصرار داره تا بچه ها از تنهایی در بیان.

#P12

هرچقدر وضعیت رو تشریح کردم تا شب که نیما اومد ادامه پیدا کرد.
نیما هم با مامان هم نظر بود و دوست داشت بریم.
با خستگی از کل کل بالاجبار قبول کردم.
شب بابا هم اومد و دور هم شام خوردیم.
روز های بعد بدون اتفاق خاصی گذشت.
پنج شنبه صبح نیما و مه فام رو با ساک هامون فرستادم برن ویلا.
قرار شد خودم بعد از مطب دکتر با اسنپ برم.
حدودا ساعت یازده نوبتم شد.

بعد از حال و احوال با دکتر با خجالت شرایط رو بهش توضیح دادم.
دکتر بلند شد و دستمال دستم داد تا اشکم رو پاک کنم.
وقتی کمی آروم تر شدم گفت:
_عزیزم متاسفم که همچین اتفاقی برات افتاده چرا فرداش نرفتی پزشکی قانونی؟
مه رخ_فرداش درگیر بودم و مهمون داشتم آخه!
دکتر_دی ان ای اون تا یک هفته روی لباس و بدنت قابل تشخصیه اشکال نداره تو اولین فرصت برو.
مه رخ_آخه از لاتکس استفاده کرد، مقعد و واژنمم با دوش واژینال شست.
از بیچارگی باز زیر گریه زدم و دکتر تلاش کرد آرومم کنه.
دکتر اشکال نداره عزیزم، اثر انگشت چی؟ فیلم یا مدرکی که ثابت کنه به زور وارد خونه بشه چی؟
مه رخ نه خودم در رو باز کردم، از اقوام بود. دستش دستکش بود چون توی ماموریت بودن.
دکتر با گرفتگی بهم نگاه کرد و گفت:
_برات یه سری آزمایش مینویسم به همراه دارو، الانم برو رو تخت معاینه تا ببینم چی شده.
از تخت معاینه بالا رفتم و پاهام رو توی رکابش گذاشتم.
دکتر شروع به وارسی کرد و گفت:
_مشخصه که رابطه سختی داشتی لوله ات اسکار داره.ولی بدنت تلاشش رو کرده.

#P13

با نفرت از خودم گفتم:
_خانم دکتر توی اون رابطه وحشتناک من خیس شدم! حتی سه بار به ارگاسم رسیدم. بدنم خیانت کاره.
دستگاه رو از بدنم خارج کرد و گفت:
_عزیزم این مکانیسم بدن در برابر اتفاقات ناگواره. بدن زن ها طوری طراحی شده که هنگام تجاوز ترشح داشته باشه مبادا پاره بشه یا آسیب جدی ببینه.
ارگاسم هم واسه اینه که مغز با لذت دهی میخواد از افکار خودکشی جلوگیری کنه. بهت قول میدم بدنت تمام تلاشش رو برای کمک بهت کرده.
به طرف میزش رفت و شروع به نوشتن نامه محرمانه کرد.
لباسم رو پوشیدم و بعد از تشکر از اتاق خارج شدم.
با منشی تسویه کردم.
از پله ها پایین رفتم تا داروهام رو از داروخونه ساختمون تهیه کنم.
الان که پزشکی قانونی بسته اس و چاره ای جز صبر ندارم.
توی ویلا هم نمیزارم چشمم بهش بخوره.
امیرارسلان بزرگترین نوه پسر خانواده اس.
سرهنگ بودن و اون حالت خشک و جدی که داره، باعث شده همه اطرافش مواظب خودشون باشن.
من امیرارسلان رو از عروسیش به بعد دیگه ندیدم.
اون موقع من تو سن بلوغ بودم و به شدت زشت.
زنش نیلوفر دختر دوست خانوادگیمون بود.
بعد از عروسی متوجه شدن که نیلوفر افسردگی شدید داره.
امیرارسلان تمام این سالها با نیلوفر موند و همیشه زبون زد خاص و عام بودن.
نمیدونم چی باعث شده که این کار رو بکنه و همین دیوونم کرده.
به قول خانم دکتر«متجاوز ها دنبال دلیل نمی گردن اونها فقط کمین میکنن برای طعمه اشون».
زنگ خوردن گوشیم همزمان شد با صدا شدن اسمم.

#P14

گوشیم رو جواب دادم و به سمت صندوق رفتم تا داروهام رو حساب کنم.
مه رخ_الو سلام مامان جانم؟
مامان_سلام، مهرخ جان مامان کجایی؟
مه رخ_مطب دکتر زنانم بودم، داروهامو گرفتم میخوام اسنپ بگیرم.
شماره کارتم و به متصدی گفتم و در جواب حرف نا معلوم مامانم باشه باشه ای کردم.
بعد از گرفتن داروهام بیرون رفتم و توی ایستگاه اتوبوس نشستم.
از توی گوشیم اسنپ گرفتم و منتظر موندم.
حدودا ربع ساعتی شده بود و کسی هنوز قبول نکرده بود.
خسته و کلافه از بوق لندکروزی که ول کن نبود سرم رو بالا آوردم تا فحش بدم.
با دیدن شخص تو ماشین فحشم رو غلیظ تر کردم و گفتم.این آشغال دیگه اینجا چیکار می کرد؟
امیرارسلان شیشه رو پایین داد و با اون ژست کثافتش بهم اشاره کرد سوار شم.
بهش محل ندادم و سرم رو توی گوشیم کردم.
با تماس مامان نگاه ناباوری به چوغول ارسلان انداختم!
گوشی رو جواب دادم:
_جانم مامان؟
مامان_مادر امیر رسیده برو همراهش بیا ویلا مهفام دیگه داره بی قراری می کنه.
با شنیدن اسم مه فام همه گاردم ریخت و به سمت ماشین رفتم.

#P15

سوار شدم و بدون نگاه کردن بهش تو گوشی گفتم:
_کیا اونجان مامان؟
نمیخواستم مکالمه امون قطع شه تا اون دست از پا خطا نکنه.
اما وقتی دستش به سمت پلاستیک داروهام رفت بدتر پنیک کردم.
پریدم تا پلاستیک رو از چنگش در بیارم اما مامان از اونور خط صدام زد:
_مه رخ صدام رو داری؟
با نفرت نگاهی بهش انداختم.
با اخم از سر تمرکز نسخه ام رو چک کرد.
بعد سراغ آزمایش ها رفت.
سومین برگه رو که برداشت یادم اومد توش چیه.
با وحشت پریدم تا از دستش بکشم بیرون اما پیچید و ترمز کرد.
من افتادم کف ماشین.
تا به خودم بیام در از پشتم باز شد.
دستش توی موهام چنگ شد و کشیدم بیرون.
با سوزش اشک توی چشم هام به محوطه بزرگی که توش کشیده میشدم نگاه کردم.
یه حیاط بزرگ و تمیز که با پله از ساختمون اصلی جدا شده بود.
از پله ها بالا بردم و وقتی وارد خونه شدیم تازه یادم اومد باید فریاد بزنم.
تا دهنم رو باز کردم جیغ بزنم پشت دستش توی دهنم فرود اومد.
اشک روی صورتم جاری شد و خون توی دهنم پیچید.
همونطور یه دستی شروع کرد باز کردن کمربندش.
با وحشت بهش نگاه کردم که خون چشم هاش رو گرفته بود.
گردن کلفتش از تورم رگ هاش سرخ شده بود.
وقتی آلتش رو که سرش با پیش آبش خیس شده بود بیرون آورد قصد فرار کردم.
موهام رو محکم تر توی مشتش کشید.
وقتی از درد ناله کردم با چپوندن آلتش توی دهنم خفه ام کرد.

#P16

چشم هام توی کاسه چرخید و خفگی به دیافراگم فشار آورد.
با دستام رون های کلفتش رو گرفتم و هل دادم.
ولی حتی یه ذره هم از جاش تکون نخورد.
گوشام از کمبود اکسیژن کیپ شد و به تقلا افتادم.
بالاخره آلتش رو از گلوم بیرون کشید و ولم کرد.
از هجوم هوا به ریه هام به سرفه افتادم.
کنارم روی پنجه پاش نشست و گفت:
_که نامه محرمانه گرفتی. اونم واسه کی؟ واسه من که مافیای ایران از زیر سایه ام نون میخوره! واسه منی که کله گنده هاش جلوم موش میشن! واسه من آخه کوچولو؟
چونه ام رو میون پنجه های یه دستش گرفت و ادامه داد:
_تو اون مغز کوچولوت چی میگذره عروسک؟ فکر میکنی با یه نامه از اون دکتر فکستنی آقا گرگه رو میفرستید ته دره؟
فشارم داد و گفت:
_من مار خوردم افعی شدم بچه جون! یجوری در مطب دکتر کصخلت رو تخته می کنم نفهمه از کجا خورده!
نالیدم:
_نه من ازش خواستم تورو خدا!
چشماش از التماسم برق افتاد.
با فکم از روی زمین بلندم کرد و گفت:
_حساب تو رو که الان میرسم. بهت گفته بودم «هر اشتباهی یه عواقبی داره»یادته؟
با یاد آوری اتفاق قبلی تنم هیستریک لرزید.
دستش کمی شل شد و سریع از دستش فرار کردم.
کل خونه پر از کارتن نیمه باز بود.
انگار تازه اینجا اومده یا میخواد از اینجا بره.
امیدوارم بره به درک و هیچوقت برنگرده.
پشت چند تا جعبه قایم شدم.
سکسکه حاصل ترسم رو با دستام خفه کردم.

#P17

صدای سوت سرگرمش از سمت چپم اومد.
با صدایی که از داد زدنش دورگه شده بود گفت:
_عروسکم؟ قایم باشک بازی دوست داری؟
صدای قهقهه سرگرمش مو به تنم سیخ کرد.
امیرارسلان کوچولوی من نمیدونه مشام پلیسا تیزه مشام گرگا تیز تر که آقا گرگه رو سرکار گذاشته؟
پشت بند حرفش کارتن ها رو با یه حرکت کنار زد.
به منی که تو خودم جمع شده بودم نیشخند زد.
این دفعه از موهام گرفت.
بی توجه به التماس هام روی زمین کشیدم وسط خونه.
آب بینی و اشکم قاطی شده بود.
با چندش بهم نگاه کرد.
از جیبش دستمال بیرون آورد و صورتم رو تمیز کرد.
با دست آزادش فکم رو محکم گرفت و فشار داد.
آلتش رو توی دهنم فرو کرد.
بدون اینکه اجازه بده نفس بگیرم شروع به تلمبه زدن کرد.
به سختی نفسم رو از بینی بیرون دادم.
اشک از گوشه چشم هام رد طولانی تا قفسه سینه ام رو خیس کرده بود.
آب دهنم لکه بزرگی روی شلوار پارچه ایش انداخته بود.
از دهنم بیرون کشیدش.

تفم کشدار و براق ازش چکه کرد.
یهو همه اش رو تا ته توی دهنم فرو کرد.
دست و پا زدم و بیرون کشید.
چند بار این حرکت رو تکرار کرد.

دفعه آخر همراهش بینیم رو هم گرفت.
هوا توی مغزم پیچید و دنیا داشت تاریک میشد که بیرون کشید.
روی نامه باز شده کنار دستم آبش رو ریخت.
خم شدم و برای ذره ای هوا تقلا کردم.
چهره معصوم و خوشگل دخترم جلوی چشمم نقش بست.
من باید قوی باشم بخاطر مه فام.
با دستمال خودش رو تمیز کرد و به سمت توالت رفت.

#P18

وقتی تنفسم بهتر شد از دستشویی بیرون اومد.
در حال بستن کمربندش به سمتم اومد.
با لگد نامه محرمانه رو به سمتم پرت کرد.

امیرارسلان_اینم نامه ات با مهر دی ان ای روش! حالا برو ببین کی از دست من نجاتت میده خوشگلم.
از فشار روانی و فیزیکی که تحمل کردم چشمام سیاهی رفت.
قبل از اینکه بهم برسه بیهوش شدم.
با پیچیدن بوی عطر نیما زیر بینیم چشم هام رو باز کردم.
توی ماشین خم شده بود.
داشت با امیرارسلان سر اینکه بیدارم کنه بجای بغل کردنم چونه میزنه.
با کوفتگی بلند شدم و صداش زدم:
_نیما جان، بیدار شدم عزیزم.
نیما با اخم کلافگی به سمتم برگشت و گفت:
_عزیزم آخه ماشین مردم جای خوابیدنه؟ یک ساعته بخاطر کولر رو تو باشه روشنه ماشین…
صداش رو پایین آورد و گفت:
_پدر صاحاب ماشین در اومد خب! جا قحط بود تو ماشین این مرتیکه خوابیدی؟
با ناراحتی بهش نگاه کردم.
خود صاحب بی صاحاب ماشین خفه خون گرفته.
اونوقت شوهر من این وسط شده وکیل وصی.
شاه راضی وزیر ناراضی!
با اخم و ناراحتی وقتی خم شد تا ببوستم کنارش زدم.
از ماشین پیاده شدم.
نگاه خیره امیرارسلان رو حس کردم.
با اخم به راهم سمت ویلا ادامه دادم.
به مردهای فامیل که رسیدم شروع به احوال پرسی کردم.
آلپ رو بغل کردم.
برعکس امیرارسلان برادر کوچیکش آلپ شیرین ترین مرد جهانه.

#P19

من و آلپ باهم به دنیا اومدیم.
توی یه روز و یه ماه و یه سال!
دقیقا همزمان.
همه صدامون میزنن مدالیون!
دوقلو هایی که مثل مدال از هم جدا شدن.
حس خواهرانه ای که به آلپ دارم فراتر از حرفه و همه این رو میدونن.
نیما هم بعد از اینکه من توی فرودگاه مثل ابر بهار برای جدایی از آلپ گریه کردم، با این قضیه اوکی شد.
دیدم که اخم های امیر ارسلان از کارم توی هم رفت.
بی اهمیت بهش شروع به خوش و بش با آلپ کردم.
مه فام با سرعت خودش رو از جمع بچه ها بهم رسوند و توی بغلم پرید.
با بغل کردنش بالاخره خون توی رگهام جریان پیدا کرد.
نفسی از موهای خوشبوش گرفتم و رو به آلپ گفتم:
_داییش دیدی دختر من چقدر شیرینه؟
آلپ لپ گرد و صورتی مه فام رو کشید و گفت:
_آره مامانش، عروسک من بهم سلام داد حتی اومد بغلم. منم براش سوغاتی آوردم.
به سمتمون خم شد.
مثلا یواشکی طوری که کسی نشنوه گفت:
_تازه از همه بیشتر واسه مهفام سوغاتی آوردم.
مه فام ذوق زده توی بغلش پرید و لپش رو بوسید.
بهشون لبخند زدم و از گوشه چشم دیدم امیرارسلان رفت پشت باغ تا سیگار بکشه.
مامان همیشه از پرستیژ سیگار کشیدنش تعریف میکنه انگار فن گرلشه!
بی خیال داخل ویلا شدم.
با خاله و زن دایی هام سلام احوال پرسی کردم.
پیش پای ننه فاطمه نشستم و بعد از بوسیدن دستش و پرسیدن احوالش برای تعویض لباس به سمت بالا رفتم.
مامان ساک لباس هامون که داداش کوچیکم مازیار تازه داشت داخل میاورد رو بهم نشون داد و گفت:
_برو ببین کدوم اتاق خالیه ساکا رو همون جا بذار.

#P20

سرم رو تکون دادم و راهی طبقه دوم شدم.
همه اتاقا از قبل پر شده بود.
طبقه سوم بجای هشت تا اتاق پنج تا بود که یعنی اتاقاش بزرگ ترن.
توی اولین اتاق خالی با تخت دو نفره ساک ها رو زمین گذاشتم.
با برداشتن حوله ام توی حمام پریدم.
دیگه با این جمعیت که مزاحمم نمیشه!
با خیال راحت زیر دوش رفتم تا کوفتگی بدنم در بره.
برای بار پنجم مسواک زدم که صدای در اومد.
با فکر اینکه نیماست صدا زدم:
_عزیزم لطفا کیسه داروهای من رو از ماشین پسر خاله میاری؟ یه ژل شست و شو دارم بزنم بیام بیرون.
دست بزرگ و تیره آشنایی بجای دست سفید و ظریف نیما وارد حمام شد.
پشت بندش خودش داخل اومد و گفت:
_همیشه من رو سورپرایز میکنی عروسکم! اومدی توی اتاق من دوش میگیری؟ ای جان!
با دستم بدنم رو پوشوندم و گفتم:
_همه اتاقا مثل هم بود! من نمیدونستم این اتاق توئه.
با نیشخند جلو اومد و بدون توجه به خیس شدن لباسش بغلم کرد.
با یه دستش کمرم رو نگه داشت.
با دست دیگه اش موهام رو نوازش کرد.
وقتی سرم رو عقب کشیدم بهم اخم کرد.
نفس نعناییش رو فوت کرد و گفت:
_یعنی از شامپوهای توی شلف هم نفهمیدی حمام بوی منو میده؟
توی بغلش شروع به لرزیدن کردم.
با تکون دادن سرم به چپ و راست جوابش رو دادم.
انگار از نتیجه بریدن اون یه ذره زبونی هم که داشتم لذت برده.
زبونش رو روی دندونای تیزش کشید و به سمت گوشم خم شد.
امیرارسلان_او او! آقا گرگه از سورپرایزش راضیه! حالا چیکار کنیم عروسک؟
با صدایی که از ته چاه اومد گفتم:
_توروخدا نه!

#P21

کلافه نفسش رو پشت گوشم فوت کرد و گفت:
_کی قراره بفهمی من قوی تر از خدای توام؟ حتی الان که ناآگاه تو اتاق منی هم داری قدرتم رو انکار میکنی! دارم صبرم رو از دست میدم عروسک!
با صدای باز شدن در، با قدرتی که نمیدونم از کجا آوردم هلش دادم و از حمام بیرون پریدم.
حوله رو دور کمرم بستم و به مه فام که داخل اتاق بود گفتم:
_مامان من از شامپوهای تو شلف فهمیدم اینجا اتاق عمو امیرارسلان هست. کمکم کن ساک ها رو ببرم اون یکی اتاق.
از فرصت استفاده کردم و با کمک مه فام توی اتاق انتهای راهرو جاگیر شدیم.
لباسم رو عوض کردم و موهام رو سشوار کشیدم.
با یادآوری جا گذاشتن مسواکم آه از نهادم بلند شد.
خطرات راه رسیدن به مسواک ارزشش رو نداشت.
کمی به خودم عطر زدم.
به گونه مه فام که از خستگی توی تخت بیهوش شده بوسه زدم.
چند روزه خبر ندارم این بچه چی به چیش شده.
باید کنترل خودم رو به دست بگیرم و نذارم دوباره این قضایا پیش بیاد.
از کنار اتاق امیرارسلان با بیشترین سرعت پایین رفتم.
وقتی به نشیمن و پذیرایی رسیدم نفسم دیگه رفته بود.
مامان شام دستم داد و اشاره کرد سمت نیما که تنها نشسته برم.
نیما درونگراست و زیاد با جمع نمی جوشه.
میدونم اینجا رو هم بخاطر عوض شدن حال من اومده.
چون ما تقریبا از هر ده تا مهمونی به سختی یکیش رو قبول می کنیم.
کنارش که نشستم با لبخند به سمتم برگشت.

بوسه ای رو پیشونیم گذاشت و گفت:
_ببخشید چرت و پرت گفتم بهت، از صبح توی جمع بدون تو بودن عصبیم کرده بود نباید سر تو خالیش میکردم.
از اینکه همیشه به اشتباهاتش اعتراف میکنه خوشم میاد.
اصلا یکی از دلایل ازدواجم باهاش همین اخلاقشه.

#P22

به رفتار بالغانه اش لبخند زدم و گفتم:
_اشکال نداره الان تونستم بهتر هضمش کنم.
بوسه دیگه ای به پیشونیم زد و گفت:
_در عوض برات چیکار کنم؟
به مهربونی و سادگیش غبطه خوردم.
کاش دنیای ما انقدر کثیف نبود که من حالا عذاب بکشم.
مه رخ_نظرت درمورد اینکه خودت غذا بزاری دهنم چیه؟
کار چندشیه ولی نیاز دارم حواس هر دومون رو پرت کنم و احساس بینمون رو تقویت کنم.
با هم از ویلا خارج شدیم و به سمت تاریک پشت درختا رفتیم.
روی کنده درختی نشستیم و شروع به حرف زدن کردیم.
نیما آدم کم حرفیه ولی به قول مادرشوهرم «من لال مادر زاد رو به حرف میارم».
از خاطرات بچگی مه فام تا برنامه ریزی برای اینکه یه روز ماهم ویلا بخریم صحبتمون گل انداخته.
سینی تموم شد و نیما بهم گفت بشینم تا بره یه پرس دیگه بیاره.
از اینکه وقتی من کنارش هستم کمی دیوار دورش رو پایین میاره خوشحالم.
نباید بزارم امیرارسلان با کارهاش این خوشحالی رو ازمون بگیره.
با صدای خش خش برگشتم تا ادامه خاطره ام رو تعریف کنم.
با دیدن امیرارسلان که سرخی سیگارش مشخص بود خفه شدم.
به ساختمون تکیه داد، انگار من رو میون درختا ندیده.
یجوری ترسیدم که حتی صدای نفس کشیدنم هم خفه شده.
سیگارش تموم شد و توی جا سیگاری خاموشش کرد.
وقتی پشتش رو به من کرد تا بره یه لحظه ایستاد و گفت:
_بهت گفتم من گرگم! بوی عروسک کوچولوم رو از هزار متری تشخیص میدم. نیومدم سمتت چون خنده هات قشنگ تر از لرزیدنت بودن عروسکم.

#P23

با تموم شدن حرفش به راهش ادامه داد.
خم میشم و هرچی تو معدمه بالا میارم.
لعنت به خودت و ویلات. لعنت به من و ترسم. لعنت به هرکی به هرچی.
نیما بالاخره اومد و با دیدنم که زار و زرد از جام بلند شدم گفت:
_چیشده؟ چرا زرد کردی؟
دستم رو تو هوا تکون دادم و گفتم:
_حواسم نبود پشه رفت تو دهنم حالم بد شد.
پشت سرم با خنده بلندی که نشونه باور کردنمه اومد و دیگه چیزی نگفت.
در جواب جوون ها که تازه میخوان شب نشینی کنن مه فام رو بهونه کردم و بالا رفتم.
نیما همون پایین موند تا دایی مسلم که براش کری خونده بود رو سر جاش بشونه.
عاشق تخته نرد بود و همیشه به شوخی میگفتم«من از همین حالا میدونم شوهرم روزای بازنشستگیش قراره چیکار کنه».
بهش فشار نیاوردم.
داشتم با سرعت از جلوی اتاق امیرارسلان رد میشدم که خفتم کرد.
کشیدم داخل و گفت:
_جیغ و داد کنی بیخیال آبروم میشم کاری میکنم همین جا طلاقت رو بده تا خودم عقدت کنم.
کلافه و خسته به چشم های عصبیش نگاه کردم و سر تکون دادم.
دستش رو برداشت تا نفس بکشم.
به سمت مبلمان گوشه اتاق کشیدم.
روی گل میز یه سینی کباب و دورچین بود.
باز هم از تعریف های مامان میدونم برنج نمیخوره چون نیاز داره هوشیار بخوابه.
من رو روی پای خودش نشوند.
با فهمیدن کاری که میخواد بکنه شکمم از انزجار تو هم پیچید.
شروع به لقمه گرفتن و حرف زدن کرد:
_همیشه اون قابی که از بالا دیدم آرزوم بود!
به جایی که نیم ساعت پیش من و نیما نشسته بودیم و مشرف بود به اتاقش نگاه کردم.
تو دلم تکرار کردم لعنت به خودت و ویلات.

#P24

ادامه داد:
_وقتی نیلوفر باهام ازدواج کرد عشق اولش توی باند اسلحه توسط من کشته شده بود.
چشمام از تعجب گرد شد.
برای اولین بار با نگاهی به جز نفرت بهش زل زدم تا ادامه حرفش رو بشنوم.
لقمه های ریزش رو یواش یواش به خوردم داده بود.
یه لقمه بزرگ و تر تمیز برای خودش میگرفت چهارتا لقمه کوچیک به خورد من میداد.
با ادامه دادنش توجهم بهش جلب شد.
امیرارسلان_ما یک بار هم کنار هم ننشستیم واسه آینده امون نقشه بچینیم. نیلوفر همیشه تو خودش بود. علاقه ای به جمع و خانواده نداشت. کم کم هم افسردگیش عود کرد و بعد سومین خودکشیش بستری شد.
اخمام توی هم رفت ولی مجبورا گوش دادم.
امیرارسلان_من نیازی نداشتم، هیچ زنی اونقدر خاص نبود که حس مردونگیم رو بلند کنه. تا اون روز که فیلمای آسانسور رو چک کردم.
حتما داره یادآوری میکنه چون عضوش زیر پام حجیم شد.
اشک توی چشمام جمع شده بود و منتظر تلنگری برای ریختن بود.

خداروشکر از غذا دادن بهم دست کشید.
تویی که با اون بدن پنبه ای سفیدت لباس های رنگی رنگیت توی آسانسور میرفتی و بسته هات رو بر میداشتی شبیه یه ناقوس توی سرم صدا دادی.
کمی جابجا شدم تا جای سیخ زدگیش حرکت کنه.
با دست مرتبش کرد و ادامه داد:
_نفهمیدم چطوری هارد نگهبان رو گرفتم و بجای امضا دادن خودم پرونده به این چرتی رو برداشتم.
سرش رو توی موهام که شالم خیلی وقته تنهاشون گذاشته کرد.
دم عمیقی کشید و گفت:
_تا صبح هزار بار نگاهت کردم. لبخندت، رفتارت، اداهات جلوی آینه، همه اشون پر بودن از چیزی که من نداشتم.
ابروهام رو برای شنیدن ادامه بالا انداختم.
به چشم هام زل زد و گفت:
_زندگی!

#P25

بجای پروانه‌ها غذاهایی که خوردم توی شکمم چرخیدن!
بی توجه به حس انزجاری که از تک تک اعضای صورتم بیرون زده بود گفت:
_بوی خوشت، تمیزیت، رنگ لباسات تو همونی بودی که من سالها نداشتمش. جلوی چشمم بودی و ندیده بودمت.
میدونم حرف زدنم دردی دوا نخواهد کرد.
پس با تموم شدن حرفش بلند شدم.
کاری بهم نداشت و فقط رفتنم رو نگاه کرد.
معده بدبختم رو با قرص آروم کردم.
کنار مه فام دراز کشیدم و درد هام رو با بغل کردنش به عقب هل دادم.
خواب خوشم با بغل شدنم توسط نیما از سرم پرید.
دستش رو روی دهنش به معنی هیس گذاشت.
با برداشتن کاندوم و دستمال اشاره کرد پشت سرش برم.
قبلا از این بی احتیاطی ها کردیم.
پشت درخت های ته باغ رفتیم.
با دیدن زیر انداز به سمتش رفتم و بوسیدمش.
اینکه مواظبه من آسیب نبینم و برنامه همه چیز رو از قبل ریخته برام جذابه.
خدارو شکر کردم که امیرارسلان هرگز نبوسیدتم وگرنه با خاطرات گندش چیکار میکردم؟
به کمر روی پتو درازم کرد و طبق معمول سریع بعد از بوسه سراغ واژنم رفت.
کاندوم رو روی خودش کشید.
قوطی ژل رو روی ورودیم خالی کرد.
با ضرب داخل شد.
شکافی که زیر واژنم بود کمی سوخت.
تفاوت سایز ها برام مثل روز روشنه.
برای اینکه افکارم رو فراری بدم دستم رو به سمت کلیتوریسم بردم و مالیدمش.
هیچ جرقه ای!
هیچ لرزشی!
هیچی نبود!
به پورن هایی که دیدم فکر کردم و بازم هیچی!
نیما برای تلمبه زدن روم خم شد و بی حواس گردنم رو گرفت.

#P26

همون لحظه وقتی امیرارسلان با دستش بینیم رو گرفت توی پرده پلکام افتاد.
به سرعت قبل از اینکه نیما دستش رو برداره ارضا شدم.

اشکم از شدت ارگاسم چکید.
نیما که سر شوق اومده بود همراه با من خالی شد.
همدیگه رو بوسیدیم و زیر آسمون شب دراز کشیدیم.
نفسم که جا اومد افکارم بهم هجوم آوردن.
الان باید چیکار کنم؟
بدنم بهم خیانت کرد و چیزی که من سالهاست دنبالشم رو اینطوری بهم داد.
به منشی سکس تراپیستم پیام دادم تا موضوع رو باهاش در میون بزارم.
کمی دیگه دراز کشیدیم و بعد رفتیم داخل.
نیما خیلی خوشحال بود از اینکه من رو راضی کرده.
قیافه ام رو کنترل کردم تا تو ذوقش نخوره.
من قراره زندگیم رو نجات بدم نه گند بزنم بهش.
وقتی از پله به سمت اتاق ها پیچیدیم بوی سیگار از اتاق به مشامم خورد.
بیداره!
صد به یقین میدونم که همه چیز رو دیده.
شاید حالا که دید من شوهرم رو ول نمی کنم بیخیالم بشه.
مغزم پر درگیریه و نیاز دارم با تمام توانم اون و افکارش رو بندازم بیرون.
وقتی نیما رفت تا دوش بگیره بهش گفتم من فردا میرم تا ولم کنه.
خودم رو کنار مه فام انداختم و حرفایی که موقع شام بهم زد تو سرم پیچید.
هیچکدومش باعث نشد حتی یه ثانیه دلم براش بسوزه یا درکش کنم.

اون روح پاکی که من داشتم رو به بدترین شکل کشت و با خون خودم غسلش داد.
حالا این حرفا رو زد که چی؟
براش بخندم؟
لباس رنگی بپوشم؟
اون از زندگی که تو وجود من جریان داشت خوشش اومد.
بعد هم همون زندگی رو دزدید.
یه روزی انتقامم رو میگیرم!
قسم میخورم!

#P27

برای آروم شدنم سرم رو به موهای مه فام نزدیک کردم.
دم و بازدم توی اون بوی خوش آرامش رو بهم برگردوند.
پلک هام از خستگی روی هم افتاد و به خواب رفتم.
با نوازش دستای کوچولوی مه فام بیدار شدم.
با شیطنت بهش حمله کردم و قبل از اینکه نیمای خوش خواب رو بیدار کنه بیرون بردمش.
با مه فام زیر بغلم از ها پایین رفتم.
همه درگیر کاری بودن.
منم داخل آشپزخونه شدم تا کمک کنم.
مه فام رو فرستادم پیش مازیار و بچه های مه گل بازی کنه.
داشتم پن کیک درست میکردم که آلپ یهویی پشت گوشم گفت:
_هوممممم به به چه بویی میاد!
ترسیدم و غیر ارادی برای فرار حرکت کردم و به گاز خوردم.
تابه برگشت روی دستم و جیغم بلند شد.
با گریه سمت شیر آب رفتم و دستم رو زیرش گرفتم.
آلپ تند تند معذرت‌خواهی می کرد و مامان هم بابت سر به هواییم غر می زد.
کلافه از سر و صداشون اشکم دو برابر شد.
سوزش دستم کمتر شده بود که از زیر آب بیرون کشیدمش.
دست بزرگی روی دستم قرار گرفت.
همون لحظه که لمسم کرد متوجه شدم امیر ارسلانه.
لرزی از ترس توی بدنم پیچید.
شاکی نگاهم کرد و زیر لبی گفت:
_حواست کجاست؟

#P28

دهنم رو براش کج کردم و روم رو ازش برگردوندم.
صدای نفس عمیقش اومد و آروم طوری که فقط من بشنوم پچ زد:
_بلایی به سرت بیارم مه رخ که دهنت همین شکلی بمونه.
ترس رو پس زدم و دستم رو از دستش کشیدم.
با حرص بلند شد و بلند گفت:
_خمیر دندون بزن جاش نمونه، زیاد عمیق نیست.
دهن کجیم با برگشتنش به سمتم همزمان شد.
چشم غره ای بهم رفت.
با کشیدن دستش روی صورتش خنده اش رو پنهون کرد.
بی اهمیت بهش از کنارش رد شدم و در جواب معذرت‌خواهی های آلپ گفتم:
_برام خوراکی بگیر تا ببخشمت!
مه فام که سخت درگیر بازی بود رو چک کردم.
به سمت بالا رفتم تا خمیر دندان به دستم بمالم.
نیما هنوز غرق در خواب بود.
پاورچین خمیر دندون رو از سرویس برداشتم.
همین که پام رو از سرویس اتاق بیرون گذاشتم دستی دور دهنم پیچید و از زمین جدام کرد.
بوی عطر لعنتیش از دست های پهنش توی پرز های بینیم نشست.
متوجه شدم که امیرارسلانه پس بیشتر تقلا کردم.
اما من کجا اون کجا.
خیلی راحت توی اتاقش بردم و تلپ روی تختش پرتم کرد.
قبل از اینکه به سمت در یورش ببرم و بازش کنم قفلش کرد.
کلید رو توی جیب شلوارش انداخت.
بلند شدم و با صدای آرومی که نیما رو تو اتاق کناری بیدار نکنه تشر زدم:
_در رو باز کن عوضی!

#P29

نیشخندی زد و گفت:
_چشم عروسکم دیگه چی میخوای؟
با نفس نفس زدن گفتم:
_الان نیما بیدار میشه میره پایین. همه میفهمن احمق که داری چه غلطی میکنی.
با سر خوشی به سمتم اومد.
مثل ذات گرگش دورم چرخید و گفت:
_خب دیگه چی خانم کوچولو؟
اشک توی چشم هام حلقه زد و با بغض نالیدم:
_کسی نمیگه تو اشتباه کردی. چون تو مردی!
هقی زدم و به سختی گفتم:
_ولی اونی که سنگسار میشه منم! چون تو…
قبل از اینکه حتی نفس بکشم چونه ام رو میون دست هاش گرفت و به سمت خودش کشید.
امیرارسلان_دست هرکی به یه تار موت بخوره، به همون تار موت قسم که کل خاندانش رو بی دست می کنم.
چونه ام رو ول کرد و در حالی که با خشم شلوارش رو در میاورد گفت:
_حالا یه تنبیه حسابی میشی مه رخ بنظرت بخاطر چی؟
با سرگردونی بهش نگاه کردم و هیچی نگفتم.
چشم هاش برق زد و با سرگرمی گفت:
_اشتباهاتت رو بگو منم تنبیه ات رو آسون تر میکنم عروسکم!
اشک هام رو با آستینم پاک کردم و گفتم:
_توروخدا بزار برم بچه ام منتظرمه الان میترسه من پیشش نیستم.
سرش رو تکون داد و با نوچ نوچ گفت:
_نه خوشگلم از سه تا حدست یکیش رو خراب کردی!
کمربندش رو که دور دستش پیچیده بود رو چرخوند و توی هوا ضربه زد.
از صداش جیغ ریزی کشیدم و توی جام پریدم.
وحشت تاثیر خودش رو گذاشت و با بدبختی گفتم:
_اینکه دهن کجی کردم!
خندید و گفت:
_آفرین عروسکم داری راه می افتی خب مورد دوم آپشن سه تا فرصت رو نداره متاسفانه…
موهام رو توی دستش گرفت و کشید.

#P30

آخی از درد گفتم و ریشه موهام رو توی دستم گرفتم.
دم گوشم خم شد و با لیسیدن لاله گوشم پچ زد:
_این یکی دو تا فرصت بیشتر نداره خوشگلم.
به لیسیدن گوشم ادامه داد و تمرکزم رو ازم گرفت.
با وحشت گفتم:
_چون بهت گفتم عوضی؟
بیشتر خودش رو بهم فشار داد.
آلتش لای گردی باسنم فرو رفت و گفت:
_آخ نمیدونی فحش دادن با اون لبای جادویی چقدر هوست رو به جونم میندازه عروسک!
گازی از گوشم گرفت و گفت:
_فرصت آخرته درست جواب بده و من همین الان کلید رو دستت میدم.
چشم هام رو بستم تا تمرکز کنم.
دستش روی سینه هام نشست.
همراه با گاز گرفتن و لیسیدن گوشم باعث بهم خوردن تعادلم شد.
چند ثانیه گذشت و گفت:
_به این فکر کن که اشتباه جواب میدی و خودت هم خوب میدونی چقدر طول میکشه تا آبم بیاد پس جوری جواب بده که شوهرت وسط گاییدنت مزاحم مون نشه عروسکم!
اشکم مجددا جوشید و بالاخره گفتم:
_چون دیشب با نیما تو باغ سکس کردیم؟
چشم هاش گرد شد و گفت:
_چی؟ چه غلطی کردی؟
من نمیدونستم ندیده.
با وحشت به سمت حمام دوییدم و داخلش پناه گرفتم.
محکم به در کوبید و داد زد:
_تو گوه خوردی گذاشتی اون بهت دست بزنه! بیا بیرون تا حالیت کنم یه من ماست چقدر کره میده.
با ترس گفتم:
_وای توروخدا ساکت باش الان همه میان اینجا…
مشت بعدیش همزمان شد با شکست قفل در.
امیرارسلان_نترس عروسک اتاق من عایقه! واسه همین قراره توش جرت بدم! و هیچکس هم نمیشنوه تا به دادت برسه!

🔗بهـــــار

نوشته: بهـــار

بازدید 2,690

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

🔥 داستان‌های مشابه پیشنهادی:

یک پاسخ به “آشورمه (۲)”

  1. ده اخه جنده جنده زاده من ریدم سرقبر داروندارت میخوای جندگی کنی بکن میخوای بدی بهش بده اینارو اینجا میگی داری تجاوز رو عادی میکنی تو چشم همه بی همه چیز جنده زاده سرهنگ کیلو چنده تو این مملکت تو جمع خانواده سرهنگ میخواست چه گوهی بخوره جنده هرجایی ننویس دیگه بیشرف

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید