با مریم یواش پیچیدیم رفتیم سمت اونیکی پنجره، شوهرخاله و خاله مریم داشتن هم رو میمالیدن، وقتی سَرَک کشیدیم داخل، مثل اینکه سکسشون تموم شده بود و کنار هم دراز کشیده بودند و از هم آغوشی هم لذت میبردن. یواش از پنجره اتاق دور شدیم و رفتیم سمت استخر خالی و شمشادهای دورش، مریم ساکت بود، من هم بغل دستش راه میرفتم که گفت: مامان خیلی داشت حال میکرد! بیچاره بابا محمود.
چند لحظه سکوت شد.
برای اولین بار از یک دیدگاه دیگه به این موضوع نگاه کردم. تو اون سن و تا اون موقع فقط برام دوست داشتن مریم مطرح بود و شیطنت و … اما حالا نمیدونستم این چه احساسی هست؟ ترس؟ هیجان؟ شایدم … یک آن ته دلم خالی شد! خودم رو جای (محمود آقا) تصور کردم.
مریم رو بیشتر به خودم فشار دادم و راه رو کج کردم طرف خونه و اتاق بالا. وقتی رسیدیم بالا، خزیدیم روی تخت و زیر پتو، مریم یکم پچ پچ کرد که حالا راحتیم و مامانش دیگه نمیتونه بهمون گیر بده و … من تلاش میکردم نشون نَدَم که فکرم جای دیگه هست. مریم بعد از مدتی خوابید، پشتش به من بود و تو بغلم غرق شده بود، من هم در لمس بدنش، ولی ذهنم تو یک رویای دیگه!
آفتاب زده بود که خوابم برد، وقتی بیدار شدم صدای موسیقی از پایین می آمد، از جام بلند شدم اول رفتم دستشویی، بعد پایین، مریم و نگار در حال رقص بودن و مهسا خانم روی مبل کنار ظبط صوتِ طرح چوب نشسته بود و یک گیلاس شراب دستش بود. آقا مرتضی رفته بود، خاله و شوهر خاله مریم هم رفته بودن خونشون، کرج.
از پله ها که میرفتم پایین یک چشمم به مریم بود که میرقصید و یک چشمم به مهسا(مهسای خائن)!
مادر مریم صورتش رو برگردوند سمت من، همون صورت بود، همون چشمها، لبها و … اما انگار غبار گرفته! شنیده بودم بعد از سکس خانمها بشاش تر میشن، اما او نبود. نمیدونم چرا رفتم نزدیکش نشستم، حمام رفته بود! موهاش! بوی خاصی میداد، عطر تنش پر رنگ تر شده بود!
وای چرا من این چیزهارو بیشتر حس میکنم؟! من مریم رو میخوام نه یک زنِ …
صدای نجوا گونش -که دخترها نشنون-خیالم رو پاره کرد: تو مریم رو دوست داری؟
سرد جوابش رو دادم سرم رو تکون دادم(به معنی بله) و گفتم: مریم رو خیلی دوست دارم. رو کردم سمتش که بگم: ولی از خیانت کارها متنفرم؛ که کلمات به زبونم نیومدن.
چشماش!
خالی بودن!
بلافاصله فهمیدم نه تنها، خسته است و خَجِل، تو فکر هم هست! شاید فکر اینکه چی میشه!
باز تو دلم خالی شد!
من محمود بودم، مریم مهسا! من فلج -نه نیمه فلج-و انتظار داشتم مریم(مهسا) با من بمونه و پیش کسی نره!
بلند شدم برم سمت حیاط، به در نرسیده فکرم این شد، خوب این زن چیکار کنه!؟ تا آخر عمر با منِ فلج بمونه، با گوشت شُلِ بین پاهام! -همه چیز سکس نیست اما نباشه که نمیشه-به آستانۀ در رسیده بودم که با خودم گفتم: محمود! مهسا رو رها کن! این تقصیر تو هم هست! خودت خواستی، خوب اینطوری میشه.
صدای پاش می آمد، وایستادم، به من که رسید گفت: باید حرف بزنیم. رفتیم تو بالکن نشستیم روی پله ها.
حرفامون که نه! حرفاش -چون من بیشتر شنونده بودم-دو فکر در سرم انداخت، شاید دو شناخت، یکی اینکه زن ایرانی(مهسا) چقدر تنها، مستاصل و مورد اجحاف است و در این مورد مردان بیشترین تقصیر را دارند. دو اینکه احساس من نسبت به مریم، به چیزی بیش از شیطنت و احساس بکن تو تغییر کرده، شاید در طول یک شب و صبح، فلسفه من در مورد رابطه با مریم -پسر و دختر-تغییر اساسی کرد، فکر کنم فمینیست تر شدم. به هر حال قرار بر این شد که من و مریم در کنار هم بمونیم اما ارتباطمون -همیشه-تحت نظر مهسا باقی باشه تا مریم به سن قانونی برسه.
.
.
.
تا دو سال بعد، من سال اول که کنکور دادم رشتۀ مورد علاقم قبول نشدم، سال بعدش پزشکی و درس. من و مریم تقریبا کنار هم بودیم، انصافا دختر باهوشی بود، تو درساش کمک میکردم و البته سکس هم بود، اما فقط از پشت و البته با هماهنگی مهسا خانم. دیگه یک جورایی کمان و موقعیت جور میکرد برای ما. در این زمان مادر ما هم دیگه رضایت داده بود، چون هم اسرار من رو میدید، هم مریم بزرگتر و جا افتاده تر که میشد خوشگل تر شده بود، تو فامیل هم معروف شده بود مریم برای من هست. به هر صورت یک شب که خونشون بودم قرار شد با خواهرش و مهسا خانم برن اتاق بخوابن، بعد از اینکه نگار خوابید، مریم بیاد پیش من، طول کشید، حدود ساعت دو(ی) شب با باز شدن در اتاقم برگشتم رو به در، واییییییی یک پیراهن خواب سرمه ای سیر تنش بود تا بالای زانو، موهاش رو پشت سرش دم اسب کرده بود، موقع راه رفتن پیراهن -که با رکاب های نازک از شونه هاش آویزون بود-روی تنش میلغزید و میرقصید، مات و مبهوتش بودم، تا به خودم بیام و کار رو شروع کنم لباسام رو کند، در رو نبسته بود، برگشتم سمت در دیدم مهسا خانم لبخند زنان در رو بست و رفت.
مریم گفت: چی شده؟
گفتم: هیچی! … یعنی خیلی خوشگلی!
بعد از کلی لب بازی و مالش و لیسیدن و در اومدن آه و ناله هردومون گفت: من میخوام سواری بگیرم ازت، بخواب، خوابیدم، چشمام رو بست و نشست روم، طوری که کیرم بین شکمم و کسش باشه و شروع کرد مالیدن، بعد کیرم رو گرفت تنظیم کرد و نشست، یک ناله(جیغ) از ته گلوش در اومد، واقعا حال دیگه ای داشت، از همون نالۀ اول مریم من هم فهمیدم این شب خیلی زود قرار آبم بیاد، خیلی به خودم فشار میاوردم که زود آبم نیاد، ناله هاش با صدای من و صدای برخورد بدن هامون قاطی شده بود، دو یا سه دقیقه نشده بود که در باز شد و مهسا خانم آمد داخل و در رو که بست با لحن آمرانه ای گفت: یواش همه عالم فهمی …! -حرفش برید-بعد از چند ثانیه گفت: پردشو زدی؟!!!
برگشتم طرفش و سعی کردم چشم بند -که زیر پیراهن خودم بود-رو بردارم، دستش جلوی دهنش بود که از تعجب و نگرانی باز مونده بود.
ناله های مریم تبدیل به جیغ شد و من …
نفهمیدم، اما منفجر شدم، پمپاژ آب منی طوری بود که فکر کردم سوراخ کیرم زخم شد، مریم سیخ شده بود و من با دستام نگهش داشته بودم. و مریم نفس زنان روی سینم افتاد، احساس میکردم پهلوها و پشتم رو از تو بادکش کردن.
خلاصه بگم، مریم خانم -با نقشۀ قبلی-من رو خوابونده بود و کیر من رو کرده بود توی کُسش و به نوعی من در چهارده سالگیه یک دختر، پردش رو زده بودم، هنوز هم موندم چجوری شد من نفهمیدم کیرم داخل کونش نیست! شاید خیلی حشری شده بودم، شاید نمیدونستم کُس چه مزه ای داره، شاید هم فکرش رو نمیکردم مریم این کار رو بکنه.
به هر حال تا خواستم مریم رو بلند کنم و کیرم رو -که هنوز سیخ داخل کسش بود-ازش بیرون بکشم، مهسا خانم گفت: درش نیار، بکن، ادامه بده! فقط آروم! من میرم آب قند بیارم براش. من هم ادامه دادم، برش گردوندم و افتادم روش و تلمبه های آروم زدم.
باز هم بین دو احساس مونه بودم، مریم برای من شده بود، عشقم زیرم ناله میکرد و میپیچید و پشتم رو چنگ میزد، اما فکر اینکه پردش رو زدم، آبم رو داخلش ریختم، نکنه حامله بشه و … هم بود.
چند لحظه سکوت شد.
برای اولین بار از یک دیدگاه دیگه به این موضوع نگاه کردم. تو اون سن و تا اون موقع فقط برام دوست داشتن مریم مطرح بود و شیطنت و … اما حالا نمیدونستم این چه احساسی هست؟ ترس؟ هیجان؟ شایدم … یک آن ته دلم خالی شد! خودم رو جای (محمود آقا) تصور کردم.
مریم رو بیشتر به خودم فشار دادم و راه رو کج کردم طرف خونه و اتاق بالا. وقتی رسیدیم بالا، خزیدیم روی تخت و زیر پتو، مریم یکم پچ پچ کرد که حالا راحتیم و مامانش دیگه نمیتونه بهمون گیر بده و … من تلاش میکردم نشون نَدَم که فکرم جای دیگه هست. مریم بعد از مدتی خوابید، پشتش به من بود و تو بغلم غرق شده بود، من هم در لمس بدنش، ولی ذهنم تو یک رویای دیگه!
آفتاب زده بود که خوابم برد، وقتی بیدار شدم صدای موسیقی از پایین می آمد، از جام بلند شدم اول رفتم دستشویی، بعد پایین، مریم و نگار در حال رقص بودن و مهسا خانم روی مبل کنار ظبط صوتِ طرح چوب نشسته بود و یک گیلاس شراب دستش بود. آقا مرتضی رفته بود، خاله و شوهر خاله مریم هم رفته بودن خونشون، کرج.
از پله ها که میرفتم پایین یک چشمم به مریم بود که میرقصید و یک چشمم به مهسا(مهسای خائن)!
مادر مریم صورتش رو برگردوند سمت من، همون صورت بود، همون چشمها، لبها و … اما انگار غبار گرفته! شنیده بودم بعد از سکس خانمها بشاش تر میشن، اما او نبود. نمیدونم چرا رفتم نزدیکش نشستم، حمام رفته بود! موهاش! بوی خاصی میداد، عطر تنش پر رنگ تر شده بود!
وای چرا من این چیزهارو بیشتر حس میکنم؟! من مریم رو میخوام نه یک زنِ …
صدای نجوا گونش -که دخترها نشنون-خیالم رو پاره کرد: تو مریم رو دوست داری؟
سرد جوابش رو دادم سرم رو تکون دادم(به معنی بله) و گفتم: مریم رو خیلی دوست دارم. رو کردم سمتش که بگم: ولی از خیانت کارها متنفرم؛ که کلمات به زبونم نیومدن.
چشماش!
خالی بودن!
بلافاصله فهمیدم نه تنها، خسته است و خَجِل، تو فکر هم هست! شاید فکر اینکه چی میشه!
باز تو دلم خالی شد!
من محمود بودم، مریم مهسا! من فلج -نه نیمه فلج-و انتظار داشتم مریم(مهسا) با من بمونه و پیش کسی نره!
بلند شدم برم سمت حیاط، به در نرسیده فکرم این شد، خوب این زن چیکار کنه!؟ تا آخر عمر با منِ فلج بمونه، با گوشت شُلِ بین پاهام! -همه چیز سکس نیست اما نباشه که نمیشه-به آستانۀ در رسیده بودم که با خودم گفتم: محمود! مهسا رو رها کن! این تقصیر تو هم هست! خودت خواستی، خوب اینطوری میشه.
صدای پاش می آمد، وایستادم، به من که رسید گفت: باید حرف بزنیم. رفتیم تو بالکن نشستیم روی پله ها.
حرفامون که نه! حرفاش -چون من بیشتر شنونده بودم-دو فکر در سرم انداخت، شاید دو شناخت، یکی اینکه زن ایرانی(مهسا) چقدر تنها، مستاصل و مورد اجحاف است و در این مورد مردان بیشترین تقصیر را دارند. دو اینکه احساس من نسبت به مریم، به چیزی بیش از شیطنت و احساس بکن تو تغییر کرده، شاید در طول یک شب و صبح، فلسفه من در مورد رابطه با مریم -پسر و دختر-تغییر اساسی کرد، فکر کنم فمینیست تر شدم. به هر حال قرار بر این شد که من و مریم در کنار هم بمونیم اما ارتباطمون -همیشه-تحت نظر مهسا باقی باشه تا مریم به سن قانونی برسه.
.
.
.
تا دو سال بعد، من سال اول که کنکور دادم رشتۀ مورد علاقم قبول نشدم، سال بعدش پزشکی و درس. من و مریم تقریبا کنار هم بودیم، انصافا دختر باهوشی بود، تو درساش کمک میکردم و البته سکس هم بود، اما فقط از پشت و البته با هماهنگی مهسا خانم. دیگه یک جورایی کمان و موقعیت جور میکرد برای ما. در این زمان مادر ما هم دیگه رضایت داده بود، چون هم اسرار من رو میدید، هم مریم بزرگتر و جا افتاده تر که میشد خوشگل تر شده بود، تو فامیل هم معروف شده بود مریم برای من هست. به هر صورت یک شب که خونشون بودم قرار شد با خواهرش و مهسا خانم برن اتاق بخوابن، بعد از اینکه نگار خوابید، مریم بیاد پیش من، طول کشید، حدود ساعت دو(ی) شب با باز شدن در اتاقم برگشتم رو به در، واییییییی یک پیراهن خواب سرمه ای سیر تنش بود تا بالای زانو، موهاش رو پشت سرش دم اسب کرده بود، موقع راه رفتن پیراهن -که با رکاب های نازک از شونه هاش آویزون بود-روی تنش میلغزید و میرقصید، مات و مبهوتش بودم، تا به خودم بیام و کار رو شروع کنم لباسام رو کند، در رو نبسته بود، برگشتم سمت در دیدم مهسا خانم لبخند زنان در رو بست و رفت.
مریم گفت: چی شده؟
گفتم: هیچی! … یعنی خیلی خوشگلی!
بعد از کلی لب بازی و مالش و لیسیدن و در اومدن آه و ناله هردومون گفت: من میخوام سواری بگیرم ازت، بخواب، خوابیدم، چشمام رو بست و نشست روم، طوری که کیرم بین شکمم و کسش باشه و شروع کرد مالیدن، بعد کیرم رو گرفت تنظیم کرد و نشست، یک ناله(جیغ) از ته گلوش در اومد، واقعا حال دیگه ای داشت، از همون نالۀ اول مریم من هم فهمیدم این شب خیلی زود قرار آبم بیاد، خیلی به خودم فشار میاوردم که زود آبم نیاد، ناله هاش با صدای من و صدای برخورد بدن هامون قاطی شده بود، دو یا سه دقیقه نشده بود که در باز شد و مهسا خانم آمد داخل و در رو که بست با لحن آمرانه ای گفت: یواش همه عالم فهمی …! -حرفش برید-بعد از چند ثانیه گفت: پردشو زدی؟!!!
برگشتم طرفش و سعی کردم چشم بند -که زیر پیراهن خودم بود-رو بردارم، دستش جلوی دهنش بود که از تعجب و نگرانی باز مونده بود.
ناله های مریم تبدیل به جیغ شد و من …
نفهمیدم، اما منفجر شدم، پمپاژ آب منی طوری بود که فکر کردم سوراخ کیرم زخم شد، مریم سیخ شده بود و من با دستام نگهش داشته بودم. و مریم نفس زنان روی سینم افتاد، احساس میکردم پهلوها و پشتم رو از تو بادکش کردن.
خلاصه بگم، مریم خانم -با نقشۀ قبلی-من رو خوابونده بود و کیر من رو کرده بود توی کُسش و به نوعی من در چهارده سالگیه یک دختر، پردش رو زده بودم، هنوز هم موندم چجوری شد من نفهمیدم کیرم داخل کونش نیست! شاید خیلی حشری شده بودم، شاید نمیدونستم کُس چه مزه ای داره، شاید هم فکرش رو نمیکردم مریم این کار رو بکنه.
به هر حال تا خواستم مریم رو بلند کنم و کیرم رو -که هنوز سیخ داخل کسش بود-ازش بیرون بکشم، مهسا خانم گفت: درش نیار، بکن، ادامه بده! فقط آروم! من میرم آب قند بیارم براش. من هم ادامه دادم، برش گردوندم و افتادم روش و تلمبه های آروم زدم.
باز هم بین دو احساس مونه بودم، مریم برای من شده بود، عشقم زیرم ناله میکرد و میپیچید و پشتم رو چنگ میزد، اما فکر اینکه پردش رو زدم، آبم رو داخلش ریختم، نکنه حامله بشه و … هم بود.
نوشته: SR
3 پاسخ به “مریم (۳)”
ادامه بده البته سریعتر
سلام. قشنگ بود. قسمت بعدی رو لطفا زودتر آپلود کن
ادامه بده