سلام دوستان ، اسم من محمده این اولین خاطره از ماجراجویی سکسی من در طول زندگی که پشت سر گذاشتم.
من تو یه خانواده مذهبی ، با اعتقادات سفت سختی بزرگ شدم،پس چیز عجیبی نیست که تا سن سیزده , چهارده سالگی هم هیچی از سکس ، روابط زناشویی و هر چیزی به اینا مربوطه میشه ندونم،ولی این حس کنجکاوی در مورد تولد بچه، آلت زنانه همیشه با من بود.
تازه کلاس هشتمم به پایان رسونده بودم،و تابستون شده بود، به توصیه پدرم رفتمو پیش آقا جعفر مشغول به کار شدم، پدرم بهم گفته بود: تابستون فرصت خوبیه تا یه مهارت خوب یاد بگیری تا در آینده بتونی از همون درامد کسب کنی زندگیتو بچرخونی.این برای من سخت بود که وقتی همه برای کلاس ورزشی ، آموزشی، تفریحی تابستانه اماده میشن، من برم پیش اقا جعفر که کارش تاسیسات ساختمانه مشغول به کار بشم.من مجبور بودم مقاومت کردنم فایده ای نداشت ، پس قبول کردم و صبح رفتم مغازه آقا جعفر.
آقا جعفر یه مرد مهربون با سن تقریبا چهل بود، بهم گفت :کار کردن تو این سن واجب نیست، ولی آیندتو میسازه، من کار سخت به عهده تو نمیزارم بیشتر باید نگهبان وسایل کار باشی، بعد ظهر هم زودتر کار تموم میکنم که بتونی با دوستات وقت بگذرونی.من از طرز برخورد آقا جعفر واقعا خوشم اومد ، کارو شروع کردیم.
آقا جعفر یه کار تو روستا نزدیک به شهرمون برداشته بود، وسایل سوار مزدا کردیم راهی روستا شدیم، وقتی رسیدیم، یه خونه نیمه کاره بود ، که آقا جعفر باید آب فاضلاب گاز اون لوله کشی میکرد، در قفل بود، زنگ زد به صاحبخونه تا بیاد درو برامون باز کنه،صاحب خونه هم دخترش فرستاد تا برامون کلید بیاره ، کمی صبر کردیم دختر صاحبخونه(مریم) اومد سلام داد، و کلید تحویل اقا جعفر داد رفت.
مشغول به کار بودیم که صدای بازی بچها پیچید توی کوچه، منم که دلم میخواست برم باهاشون بازی کنم، ولی مجبور بودم کمک اقا جعفر دیوار هارو سوراخ کنم،خیلی ناراحت بودم،آقا جعفر که متوجه بی قراری من شد، بهم گفت، دوس داری بری تو کوچه با بچها بازی کنی،گفتم آره ، گفت برو اشکالی نداره ولی تو همین نزدیکی باش که اگر کمک خواستم بتونم پیدات کنم، من قبول کردم خوشحال پریدم تو کوچه.
رفتم تو کوچه دیدم سه پسر چهارتا دختر مشغول حرف زدن بازی کردن هستن، یکی از اونا هم مریمه، رفتم پیششون سلام کردم ،ولی چون لباسام خاکی بود تحویلم نگرفتن ، کلی ناراحت شدم، ولی مریم گفت: این پسر فامیل ماست اومده تو کار خونه کمکمون بده، کلی ازم دفاع کرد،خیلی از مریم خوشم اومده بود این اولین باری بود میدیدم یه دختر بهم محبت میکنه ، بدون اینکه منو بشناسه یا فامیلمون باشه،مریم یه دختر بور، با چشمای سبز،و موهای قهوه ای فر بود، با اینکه لاغر بود و سنشم با من یکی بود ولی سینه کون بزرگی داشت.
اون سه تا پسر تصمیم گرفتن برن پارک نزدیک به اونجا به اکیپشون گفتن بیایید بریم، من هم که نمی تونستم از کوچه دور شم، ازشون تشکر کردم من تو اکیپشون پذیرفتن، و خداحافظی کردم که برگردم پیش جعفر آقا، ولی مریم گفت شماها برید من پیش محمد میمونم تا تنها نباشه، این بار دوم بود تو یک روز یه دختر بهم مهرو محبت میکنه.
رفتیم یه گوشه نشستیم ،چون مهر محبتشو دیده بودم خیلی باهاش راحت بودم، یه جورایی چسبیده به هم نشسته بودیم، یکم من زندگیم گفتم، بعد اون از زندگیش گفت، در مورد خانواده، اینکه چند سالشه، چه مدرسه ای میریم، اخلاق دانش آموزان ، اخلاق دبیر، مدیر معاونا ، اتفاقایی که فقط تو مدرسه دخترونه میوفته ،منم تقریبا در مورد همینا حرف زدم .
چه مریم چه من تو سن بلوغ بودیم ، مریم که قبل تر به بلوغ رسیده بود تو این سن میشه گفت بیشترین میل جنسی داشت، منم تازه وارد دوران بلوغ شده بودم ،حشرم زده بود بالا، گرم صحبت در مورد درس، دانش آموز، دبیر بودیم که دیدم دستم لای پای مریمه، البته قصدی نداشتم، وقتی مریم متوجه شد،یه نگاه چپ بهم کرد دستمو گذاشت رو زانو خودم، ازش معذرت خواستم گفتم از قصد نبود، با خوشرویی گفت اشکالی نداره رفت, من خیلی ناراحت شدم، برگشتم تو خونه، کمک اقا جعفر دادم تا خاک که از سوراخ دیوار ریخته شده بود جمع کنه بریزیم تو حیاط، کمی طول نکشید تا مریم با یه سینی توش شیرینی چایی هست برگشت، از دیدنش هم خوشحال شدم، هم ناراحت، چون نمیدونستم درباره من چه فکری میکنه .
ساعت یک ظهر شده بود وسایل جمع کردیم تا برگردیم شهر، آقا جعفر در خونه قفل کرد کلید داد بهم گفت، برو علاوه بر کلید سینی چایی تحویل بده و تشکر کن، منم رفتم در خونه صاحب خونه زدم، مادر مریم ، در باز کرد سینی کلید گرفت، وقتی دید من یه پسر کم سن سال اومدم کمک اقا جعفر ، خوشش اومد ، باهام احوال پرسی کرد،و گفت ناهار پیش ما بمون، گفتم خیلی ممنونم ولی باید با آقا جعفر برگردم شهر ، بعد ظهر دوباره برمیگردیم واسه ادامه کار، مادر مریم گفت چیکاریه بری برگردی این همه راه من اجازت از آقا جعفر میگیرم، اقا جعفر صدا کردم اومد با کلی اصرار راضیش کرد، آقا جعفر گفت :محمد امانت پیش من، ولی خب شمارو از قدیم میشناسم اعتماد دارم بهتون،من ساعت سه برمیگردم، خداحافظی کردیم ، در بستیم.
معین خانوم لباس راحتی تنش بود ، مریم هم لباس راحت تری تنش بود، معین خانوم گفت :دستاتون بشورین برین تو پذایرایی تا غذا براتون بیارم،مریم راه دستشویی بهم نشون داد اول من دستمو شستم بعد خودش، وقتی سر سفره نشستیم ، بهش گفتم مریم، از دست من ناراحتی؟ گفت نه فراموشش کن، معین خانوم زرشک پلو با مرغ درست کرده بود، واقعا خوشمزه بود خوردیم ،بعد ناهار معین خانوم ظرف شست رفت تو اتاقشون تا استراحت کنه، من مریم رفتیم تو اتاقش تا بازی کنیم، تا آقا جعفر بیاد،مریم اتاقش بهم نشون داد،عروسکا، قاب روی دیوار، عکسای بچگی، مداد رنگیاش خلاصه هر چیز جالبی تو اتاقش بود، تا یه دستمال دیدم که شبیه دستمال کاغذی نبود بگی نگی عجیب بود.
مریم: نمیدونی این چیه؟
-نه،چیه
این نوار بهداشتیه اسکل
-خب کاربردش چیه
ما دخترا از یه سنی به بعد هر ماه پریود میشیم ، خونریزی میکنیم، حالمون بد میشه ، شکم درد یک هفته طول میکشه خوب شه
-خب چرا نمیری دکتر ؟
(خندید)این یه چیز طبیعیه تو دختراست با دارو ، مراقبت کنترلش میکنن
-خب اصلا چرا این اتفاق میوفته
این سلول دیواره رحم وقتی که سلول جنسی نر با سلول جنسی ماده جفت نمیشن ، این اتفاق میوفته
-اها این تو علوم امسالم بود، دوران قاعدگی
اره همونه
اینجا دیگه حشر دوتامون زده بود بالا،حرفایی میزدیم به سمت سکس، روابط زناشویی میرفت ، ساعت تازه شده بود دو، تا آقا جعفر برگرده میشد سه خورده ای،باز سوال های دیگه ازش پرسیدم قصدم این بود که ببینم اونم مثل من سگ حشره یا نه
-مریم من همیشه این سوال تو ذهنم بود که بچه چطور درست میشه، تو علوم هشتم یه چیزایی فهمیدم، و حرفای بچها تو مدرسه ، ولی بازم درست متوجه نشدم.
واقعا تو نمیدونی چطور بچه درست میشه ؟
-میدونم که باید سکس کنن تا زن حامله بشه اینم تازه فهمیدم ول خب چطوری؟
ببین وقتی پسر کیرشو میکنه تو کس دختر و عقب جلو میکنه، منی که حاوی سلول جنسی مردانه هست وارد رحم میشه که سلول جنسی ماده توش هستو با هم لقاح تشکیل میدن از اون بچه به وجود میاد، مگه میشه اینارو ندونی ؟ اینا دروس مشترکه
یه جورایی فهمیده بود با این سوالا میخوام حشریش کنم ، تا ازم پرسید:
تا حالا دختریو کردی؟
-نه ،نه پسر نه دختر تاحالا با کسی رابطه نداشتم، چون خانواده ما مذهبیه هم میترسیدم هم فرصتش پیش نیومده ،خب تو چی؟
من با دو تا پسرای اکیپ لب گرفتم ولی کار دیگه ای نکردیم.
اینجا دلم ضعف رفت برا لباش، تاپ بنفش نازش ، شلوارک ابیش دیونم کرده بود ، بهم گفت:
میخوای تو هم امتحان کنی
ـ نه قراره مثل صبح ازم ناراحت شی؟
همون صبحم ناراحت نشدم یه جورایی بدنم مورمور شد،خودم به مامانم گفتم برای ناهار تو نگه داره
از این حرفش خوشحال شدم، نگاه تو نگاش قفل شد، کنارش رو تخت نشسته بودیم، خودمو چسبوندم بهش، با دستم گردنشو گرفتم، سرشو اوردم نزدیک لبشو بوسیدم،خیلی حس عجیبی داشت ، هر چقدر بیشتر بوس میکردم ، انگار هیچوقت بوسش نکردم، تشنه تر میشدم، لب پایین من کرد تو دهنشو خورد، و بعدش گفت تو هم این کار بکن، تا اومدم لبشو بکنم تو دهنم بخورم از پشت افتاد رو تخت، من افتادم روش لبشو خوردم، یه دست پشت گردنش بود، اون یکی دست رون نازشو نوازش میکردم، کیرم حسابی شق شده بود، مثل یه چوب خشک سفت شده بود، پوست کیرم می خواست جر بخوره ، سفتی کیرم لاپای مریم حس میکردم، مریم که هر دوتا دستش رو تخت بود، دستشو برد سمت شلوارم (اینم بگم که یه زیر شلواری زیر شلوار کار تنم بود لباس خاکی تو حیاط گذاشتم قبل ناهار )گفت اووف چه کیر سفت بزرگی داری، گفتم از کجا میدونی بزرگه؟ گفت از کیر اون دوتا پسر تو اکیپ خیلی بزرگتره
-توکه گفتی فقط لب گرفتی ؟
الانم میگم کیرشون دیدم ولی کاری نکردم چون خوشم نیومد از رفتارشون
-تو هم به اونا نشون دادی کصتو؟
نه اونا خواستن باهام سکس کنن قبول نکردم، لبم گرفتنم پشیمون هستم.
-میزاری من کصتو ببینم؟
خب اول من کیرتو ببینم قبول
کیرمو در اوردم ، گرفتش تو دستش، نمیدونی چه حالی شدم، این حس برای اولین بار تو زندگیم تجربه گردم، یکم مالیدش ، گفتم حالا نوبت تو هست، بلند شد، شلوارک کشید پایین زیر یه شرت سفیدش یه کص صورتی دیدم، اومدم دست برنم بهش گفت اوهوی، گفت چیشده گفت پردمو حواست باشه، گفتم پرده دیگه چیه، گفت کص دوتا سوراخ داره ، سوراخ اول برا ادرار، سوراخ دوم واسه سکسه ، اولش یه پرده هست که نشونه باکرگی هست،گفتم باشه حواسم هستو، دستمو گذاشت رو بالای کصش گفت اینجا میتونی بمالی ، اگر دوست داشتی لیس بزنی،دستمو گذاشتم رو چوچولش مالیدم، دیدم مریم داره ناله میکنه ،دوتایی خوابیدیم تو بغل هم من کیرم لای چوچول زیباش و لای پاش جابجا میکردم،لباشو میخوردم، دستام دور کمرش حلقه زده بودن ، گفت حواست باشه ابت نیاد، گفتم من تاحالا اب نداشتم ، گفت پس نزدیکه، چون صدات داره بم میشه دور کیرت هم مو در اورده،بهش لاپای میزدم لباشو میخوردم، سینه هاش نسبت به هم سن سالاش بزرگتر بود، سین هاشو بالا پایین میکردم، مریم اه میکشید ،سین هاشو خوردم ،اینجا دیگه مریم دیونه شده بود، خودش محکم میکوبید به شکمم، دستام از پشت بردم لای روناش، سوراخ کون کص پرده حلقوی نانازش میمالیدم ،سر کیرم میخورد به نوک انگشتام ، مریم ناله میکرد لب میخواست ،انگشت اشارمو کردم تو سوراخشو ، تو سوراخ کونش دستمو جابجا میکردم هم زمان لاپایی میزدم لب میگرفتم، مریم گفت محکم تر انگشت کن من اوج حشرم بود ،مریم بلند شد از تو کمدش کرم مرطوب کننده اورد، مالید به کیرم، تا حسابی لیز بشه،بعدش رفت تکیه داد به تخت پاهاش گرفت بالا گفت محمد یواش بکن توش، اومدم جلو کیرم چسبوندم به سوراخ کونش، کم فشار دادم نرفت تو بار دوم فشار محکم تری دادم مریم به گریه افتاد گفت داره میسوزه درش بیار ، درش اوردم باز لب گرفتیم ، ممه هاشو خوردم گفت دوباره امتحان کنیم ، گذاشتم تو این دفعه راحت تر بود،ولی بازم گریه کرد این دفعه کیرم جلو تر بردم، میخواست جیغ بکشه، دم دهنشو گرفتم تا وسطاش بردم،یکم که عقب جلو گردم دردش کمتر شد اونم داشت حال میکرد ولی هنوز اشک میریخت، اوردمش کمی جلوتر پاهام بردم زیرش، پاهای اون رو شونه هام تا ته کردم توش نگه داشتم، انقدر حس خوبی داشتم دلم میخواست تا اخر عمرم تو همون حس زندگی کنم، بعد جابجا کردم ، مریم دیگه گریه نمیکرد عاشقانه نگام میکرد، من عقب جلو میکردم، بهش گفتم ای کاش زن من میشدی، مریم هیچی نمی گفت فقط نگام میکرد ،قربون صدقش میرفتم تا دیدم مریم داره میلرزه ، ابش اومد،مریم گفت اولین باره همچین حسی تجربه میکنم و ابم میاد،از روش بلند شدم ، همو بغل کردیم رو تختی جمع کرد تا بشوره ،به منم گفت لباست بپوش ساعت سه هست ، چیزی نمونده جعفر آقا بیاد،میتونم بگم دیوونه وار عاشقش شدم بودم، میمردم واسش، طولی نکشید آقا جعفر زنگ در زد گفت، دیگه کلی بازی کردی استراحت وقتشه کارو تموم کنیم.
از معین خانوم بابت غذا تشکر کردم بعد خداحافظی از مریم مشغول کار شدیم، ولی نگاه های مریم از جلو چشمم کنار نرفت ، موقع کار بهش فکر میکردم نیشخند میزدم.
این اولین سکس من بود، اولین تجربه عاشقانه من با یه دختر ، بعد نه سال هنوز نگاه عاشقانه پر مهر مریم به یاد میارم، ما بعد اتمام کار توی اون روستا برگشتیم شهرمون من دیگه هیچوقت مریم ندیدم، حتی قیافشم دیگه درست یادم نیست، ولی بعد نه سال هنوزم به یادش میوفتم ، براش اشک میریزم، دختر نازنینم هر کجا که هستی شاد موفق باشی، من برات همیشه آرزوی شادی سلامتی دارم.
من تو یه خانواده مذهبی ، با اعتقادات سفت سختی بزرگ شدم،پس چیز عجیبی نیست که تا سن سیزده , چهارده سالگی هم هیچی از سکس ، روابط زناشویی و هر چیزی به اینا مربوطه میشه ندونم،ولی این حس کنجکاوی در مورد تولد بچه، آلت زنانه همیشه با من بود.
تازه کلاس هشتمم به پایان رسونده بودم،و تابستون شده بود، به توصیه پدرم رفتمو پیش آقا جعفر مشغول به کار شدم، پدرم بهم گفته بود: تابستون فرصت خوبیه تا یه مهارت خوب یاد بگیری تا در آینده بتونی از همون درامد کسب کنی زندگیتو بچرخونی.این برای من سخت بود که وقتی همه برای کلاس ورزشی ، آموزشی، تفریحی تابستانه اماده میشن، من برم پیش اقا جعفر که کارش تاسیسات ساختمانه مشغول به کار بشم.من مجبور بودم مقاومت کردنم فایده ای نداشت ، پس قبول کردم و صبح رفتم مغازه آقا جعفر.
آقا جعفر یه مرد مهربون با سن تقریبا چهل بود، بهم گفت :کار کردن تو این سن واجب نیست، ولی آیندتو میسازه، من کار سخت به عهده تو نمیزارم بیشتر باید نگهبان وسایل کار باشی، بعد ظهر هم زودتر کار تموم میکنم که بتونی با دوستات وقت بگذرونی.من از طرز برخورد آقا جعفر واقعا خوشم اومد ، کارو شروع کردیم.
آقا جعفر یه کار تو روستا نزدیک به شهرمون برداشته بود، وسایل سوار مزدا کردیم راهی روستا شدیم، وقتی رسیدیم، یه خونه نیمه کاره بود ، که آقا جعفر باید آب فاضلاب گاز اون لوله کشی میکرد، در قفل بود، زنگ زد به صاحبخونه تا بیاد درو برامون باز کنه،صاحب خونه هم دخترش فرستاد تا برامون کلید بیاره ، کمی صبر کردیم دختر صاحبخونه(مریم) اومد سلام داد، و کلید تحویل اقا جعفر داد رفت.
مشغول به کار بودیم که صدای بازی بچها پیچید توی کوچه، منم که دلم میخواست برم باهاشون بازی کنم، ولی مجبور بودم کمک اقا جعفر دیوار هارو سوراخ کنم،خیلی ناراحت بودم،آقا جعفر که متوجه بی قراری من شد، بهم گفت، دوس داری بری تو کوچه با بچها بازی کنی،گفتم آره ، گفت برو اشکالی نداره ولی تو همین نزدیکی باش که اگر کمک خواستم بتونم پیدات کنم، من قبول کردم خوشحال پریدم تو کوچه.
رفتم تو کوچه دیدم سه پسر چهارتا دختر مشغول حرف زدن بازی کردن هستن، یکی از اونا هم مریمه، رفتم پیششون سلام کردم ،ولی چون لباسام خاکی بود تحویلم نگرفتن ، کلی ناراحت شدم، ولی مریم گفت: این پسر فامیل ماست اومده تو کار خونه کمکمون بده، کلی ازم دفاع کرد،خیلی از مریم خوشم اومده بود این اولین باری بود میدیدم یه دختر بهم محبت میکنه ، بدون اینکه منو بشناسه یا فامیلمون باشه،مریم یه دختر بور، با چشمای سبز،و موهای قهوه ای فر بود، با اینکه لاغر بود و سنشم با من یکی بود ولی سینه کون بزرگی داشت.
اون سه تا پسر تصمیم گرفتن برن پارک نزدیک به اونجا به اکیپشون گفتن بیایید بریم، من هم که نمی تونستم از کوچه دور شم، ازشون تشکر کردم من تو اکیپشون پذیرفتن، و خداحافظی کردم که برگردم پیش جعفر آقا، ولی مریم گفت شماها برید من پیش محمد میمونم تا تنها نباشه، این بار دوم بود تو یک روز یه دختر بهم مهرو محبت میکنه.
رفتیم یه گوشه نشستیم ،چون مهر محبتشو دیده بودم خیلی باهاش راحت بودم، یه جورایی چسبیده به هم نشسته بودیم، یکم من زندگیم گفتم، بعد اون از زندگیش گفت، در مورد خانواده، اینکه چند سالشه، چه مدرسه ای میریم، اخلاق دانش آموزان ، اخلاق دبیر، مدیر معاونا ، اتفاقایی که فقط تو مدرسه دخترونه میوفته ،منم تقریبا در مورد همینا حرف زدم .
چه مریم چه من تو سن بلوغ بودیم ، مریم که قبل تر به بلوغ رسیده بود تو این سن میشه گفت بیشترین میل جنسی داشت، منم تازه وارد دوران بلوغ شده بودم ،حشرم زده بود بالا، گرم صحبت در مورد درس، دانش آموز، دبیر بودیم که دیدم دستم لای پای مریمه، البته قصدی نداشتم، وقتی مریم متوجه شد،یه نگاه چپ بهم کرد دستمو گذاشت رو زانو خودم، ازش معذرت خواستم گفتم از قصد نبود، با خوشرویی گفت اشکالی نداره رفت, من خیلی ناراحت شدم، برگشتم تو خونه، کمک اقا جعفر دادم تا خاک که از سوراخ دیوار ریخته شده بود جمع کنه بریزیم تو حیاط، کمی طول نکشید تا مریم با یه سینی توش شیرینی چایی هست برگشت، از دیدنش هم خوشحال شدم، هم ناراحت، چون نمیدونستم درباره من چه فکری میکنه .
ساعت یک ظهر شده بود وسایل جمع کردیم تا برگردیم شهر، آقا جعفر در خونه قفل کرد کلید داد بهم گفت، برو علاوه بر کلید سینی چایی تحویل بده و تشکر کن، منم رفتم در خونه صاحب خونه زدم، مادر مریم ، در باز کرد سینی کلید گرفت، وقتی دید من یه پسر کم سن سال اومدم کمک اقا جعفر ، خوشش اومد ، باهام احوال پرسی کرد،و گفت ناهار پیش ما بمون، گفتم خیلی ممنونم ولی باید با آقا جعفر برگردم شهر ، بعد ظهر دوباره برمیگردیم واسه ادامه کار، مادر مریم گفت چیکاریه بری برگردی این همه راه من اجازت از آقا جعفر میگیرم، اقا جعفر صدا کردم اومد با کلی اصرار راضیش کرد، آقا جعفر گفت :محمد امانت پیش من، ولی خب شمارو از قدیم میشناسم اعتماد دارم بهتون،من ساعت سه برمیگردم، خداحافظی کردیم ، در بستیم.
معین خانوم لباس راحتی تنش بود ، مریم هم لباس راحت تری تنش بود، معین خانوم گفت :دستاتون بشورین برین تو پذایرایی تا غذا براتون بیارم،مریم راه دستشویی بهم نشون داد اول من دستمو شستم بعد خودش، وقتی سر سفره نشستیم ، بهش گفتم مریم، از دست من ناراحتی؟ گفت نه فراموشش کن، معین خانوم زرشک پلو با مرغ درست کرده بود، واقعا خوشمزه بود خوردیم ،بعد ناهار معین خانوم ظرف شست رفت تو اتاقشون تا استراحت کنه، من مریم رفتیم تو اتاقش تا بازی کنیم، تا آقا جعفر بیاد،مریم اتاقش بهم نشون داد،عروسکا، قاب روی دیوار، عکسای بچگی، مداد رنگیاش خلاصه هر چیز جالبی تو اتاقش بود، تا یه دستمال دیدم که شبیه دستمال کاغذی نبود بگی نگی عجیب بود.
مریم: نمیدونی این چیه؟
-نه،چیه
این نوار بهداشتیه اسکل
-خب کاربردش چیه
ما دخترا از یه سنی به بعد هر ماه پریود میشیم ، خونریزی میکنیم، حالمون بد میشه ، شکم درد یک هفته طول میکشه خوب شه
-خب چرا نمیری دکتر ؟
(خندید)این یه چیز طبیعیه تو دختراست با دارو ، مراقبت کنترلش میکنن
-خب اصلا چرا این اتفاق میوفته
این سلول دیواره رحم وقتی که سلول جنسی نر با سلول جنسی ماده جفت نمیشن ، این اتفاق میوفته
-اها این تو علوم امسالم بود، دوران قاعدگی
اره همونه
اینجا دیگه حشر دوتامون زده بود بالا،حرفایی میزدیم به سمت سکس، روابط زناشویی میرفت ، ساعت تازه شده بود دو، تا آقا جعفر برگرده میشد سه خورده ای،باز سوال های دیگه ازش پرسیدم قصدم این بود که ببینم اونم مثل من سگ حشره یا نه
-مریم من همیشه این سوال تو ذهنم بود که بچه چطور درست میشه، تو علوم هشتم یه چیزایی فهمیدم، و حرفای بچها تو مدرسه ، ولی بازم درست متوجه نشدم.
واقعا تو نمیدونی چطور بچه درست میشه ؟
-میدونم که باید سکس کنن تا زن حامله بشه اینم تازه فهمیدم ول خب چطوری؟
ببین وقتی پسر کیرشو میکنه تو کس دختر و عقب جلو میکنه، منی که حاوی سلول جنسی مردانه هست وارد رحم میشه که سلول جنسی ماده توش هستو با هم لقاح تشکیل میدن از اون بچه به وجود میاد، مگه میشه اینارو ندونی ؟ اینا دروس مشترکه
یه جورایی فهمیده بود با این سوالا میخوام حشریش کنم ، تا ازم پرسید:
تا حالا دختریو کردی؟
-نه ،نه پسر نه دختر تاحالا با کسی رابطه نداشتم، چون خانواده ما مذهبیه هم میترسیدم هم فرصتش پیش نیومده ،خب تو چی؟
من با دو تا پسرای اکیپ لب گرفتم ولی کار دیگه ای نکردیم.
اینجا دلم ضعف رفت برا لباش، تاپ بنفش نازش ، شلوارک ابیش دیونم کرده بود ، بهم گفت:
میخوای تو هم امتحان کنی
ـ نه قراره مثل صبح ازم ناراحت شی؟
همون صبحم ناراحت نشدم یه جورایی بدنم مورمور شد،خودم به مامانم گفتم برای ناهار تو نگه داره
از این حرفش خوشحال شدم، نگاه تو نگاش قفل شد، کنارش رو تخت نشسته بودیم، خودمو چسبوندم بهش، با دستم گردنشو گرفتم، سرشو اوردم نزدیک لبشو بوسیدم،خیلی حس عجیبی داشت ، هر چقدر بیشتر بوس میکردم ، انگار هیچوقت بوسش نکردم، تشنه تر میشدم، لب پایین من کرد تو دهنشو خورد، و بعدش گفت تو هم این کار بکن، تا اومدم لبشو بکنم تو دهنم بخورم از پشت افتاد رو تخت، من افتادم روش لبشو خوردم، یه دست پشت گردنش بود، اون یکی دست رون نازشو نوازش میکردم، کیرم حسابی شق شده بود، مثل یه چوب خشک سفت شده بود، پوست کیرم می خواست جر بخوره ، سفتی کیرم لاپای مریم حس میکردم، مریم که هر دوتا دستش رو تخت بود، دستشو برد سمت شلوارم (اینم بگم که یه زیر شلواری زیر شلوار کار تنم بود لباس خاکی تو حیاط گذاشتم قبل ناهار )گفت اووف چه کیر سفت بزرگی داری، گفتم از کجا میدونی بزرگه؟ گفت از کیر اون دوتا پسر تو اکیپ خیلی بزرگتره
-توکه گفتی فقط لب گرفتی ؟
الانم میگم کیرشون دیدم ولی کاری نکردم چون خوشم نیومد از رفتارشون
-تو هم به اونا نشون دادی کصتو؟
نه اونا خواستن باهام سکس کنن قبول نکردم، لبم گرفتنم پشیمون هستم.
-میزاری من کصتو ببینم؟
خب اول من کیرتو ببینم قبول
کیرمو در اوردم ، گرفتش تو دستش، نمیدونی چه حالی شدم، این حس برای اولین بار تو زندگیم تجربه گردم، یکم مالیدش ، گفتم حالا نوبت تو هست، بلند شد، شلوارک کشید پایین زیر یه شرت سفیدش یه کص صورتی دیدم، اومدم دست برنم بهش گفت اوهوی، گفت چیشده گفت پردمو حواست باشه، گفتم پرده دیگه چیه، گفت کص دوتا سوراخ داره ، سوراخ اول برا ادرار، سوراخ دوم واسه سکسه ، اولش یه پرده هست که نشونه باکرگی هست،گفتم باشه حواسم هستو، دستمو گذاشت رو بالای کصش گفت اینجا میتونی بمالی ، اگر دوست داشتی لیس بزنی،دستمو گذاشتم رو چوچولش مالیدم، دیدم مریم داره ناله میکنه ،دوتایی خوابیدیم تو بغل هم من کیرم لای چوچول زیباش و لای پاش جابجا میکردم،لباشو میخوردم، دستام دور کمرش حلقه زده بودن ، گفت حواست باشه ابت نیاد، گفتم من تاحالا اب نداشتم ، گفت پس نزدیکه، چون صدات داره بم میشه دور کیرت هم مو در اورده،بهش لاپای میزدم لباشو میخوردم، سینه هاش نسبت به هم سن سالاش بزرگتر بود، سین هاشو بالا پایین میکردم، مریم اه میکشید ،سین هاشو خوردم ،اینجا دیگه مریم دیونه شده بود، خودش محکم میکوبید به شکمم، دستام از پشت بردم لای روناش، سوراخ کون کص پرده حلقوی نانازش میمالیدم ،سر کیرم میخورد به نوک انگشتام ، مریم ناله میکرد لب میخواست ،انگشت اشارمو کردم تو سوراخشو ، تو سوراخ کونش دستمو جابجا میکردم هم زمان لاپایی میزدم لب میگرفتم، مریم گفت محکم تر انگشت کن من اوج حشرم بود ،مریم بلند شد از تو کمدش کرم مرطوب کننده اورد، مالید به کیرم، تا حسابی لیز بشه،بعدش رفت تکیه داد به تخت پاهاش گرفت بالا گفت محمد یواش بکن توش، اومدم جلو کیرم چسبوندم به سوراخ کونش، کم فشار دادم نرفت تو بار دوم فشار محکم تری دادم مریم به گریه افتاد گفت داره میسوزه درش بیار ، درش اوردم باز لب گرفتیم ، ممه هاشو خوردم گفت دوباره امتحان کنیم ، گذاشتم تو این دفعه راحت تر بود،ولی بازم گریه کرد این دفعه کیرم جلو تر بردم، میخواست جیغ بکشه، دم دهنشو گرفتم تا وسطاش بردم،یکم که عقب جلو گردم دردش کمتر شد اونم داشت حال میکرد ولی هنوز اشک میریخت، اوردمش کمی جلوتر پاهام بردم زیرش، پاهای اون رو شونه هام تا ته کردم توش نگه داشتم، انقدر حس خوبی داشتم دلم میخواست تا اخر عمرم تو همون حس زندگی کنم، بعد جابجا کردم ، مریم دیگه گریه نمیکرد عاشقانه نگام میکرد، من عقب جلو میکردم، بهش گفتم ای کاش زن من میشدی، مریم هیچی نمی گفت فقط نگام میکرد ،قربون صدقش میرفتم تا دیدم مریم داره میلرزه ، ابش اومد،مریم گفت اولین باره همچین حسی تجربه میکنم و ابم میاد،از روش بلند شدم ، همو بغل کردیم رو تختی جمع کرد تا بشوره ،به منم گفت لباست بپوش ساعت سه هست ، چیزی نمونده جعفر آقا بیاد،میتونم بگم دیوونه وار عاشقش شدم بودم، میمردم واسش، طولی نکشید آقا جعفر زنگ در زد گفت، دیگه کلی بازی کردی استراحت وقتشه کارو تموم کنیم.
از معین خانوم بابت غذا تشکر کردم بعد خداحافظی از مریم مشغول کار شدیم، ولی نگاه های مریم از جلو چشمم کنار نرفت ، موقع کار بهش فکر میکردم نیشخند میزدم.
این اولین سکس من بود، اولین تجربه عاشقانه من با یه دختر ، بعد نه سال هنوز نگاه عاشقانه پر مهر مریم به یاد میارم، ما بعد اتمام کار توی اون روستا برگشتیم شهرمون من دیگه هیچوقت مریم ندیدم، حتی قیافشم دیگه درست یادم نیست، ولی بعد نه سال هنوزم به یادش میوفتم ، براش اشک میریزم، دختر نازنینم هر کجا که هستی شاد موفق باشی، من برات همیشه آرزوی شادی سلامتی دارم.
نویسنده : محمد ویل
نوشته: mmdwill
6 پاسخ به “مریم دختر صاحبخونه”
خوب بچه ها کلاس علوم تموم شد زنگ بعدی ریاضیحساب کنید جعفر آقا چند بار کونش گذاشته
مملی تا روستا اومدم و اوستات که باهات خوب رفتار کرد بعد مریم اومد فهمیدم اوستا بدجوررررر کونت گذاشته تو هم با اینکه سوراخ کونت با کیر ۴۰ ساله پر بوده با دولت در توهم مربم رو میکردی ولی آخ جوووون آخ جوووون چی بود ببم جان
چی بگم…یه وقتایی آدم داستانایی میخونه که میفهمی درسته پر از غلط غلوطه،اما خودمو میگما،دلم نمیاد چیز بدی در موردش بنویسم،چرا که آدم نمیتونه توقع داشته باشه همه بچههایی که اینجا داستان مینویسن همگی نویسندههای برنده جایزه نوبل ادبیات باشن،خو این بنده خدام دلش کشیده از روستاشون یهچی بنویسه،بگذریم که قسمت سکسیش محاله ممکنه،اونم تو روستا،اونم دختر و پسر سن بلوغ که مادره عمرا این دو موجود مثل پنبه و آتیشو ول نمیکنه کنار همدیگه بره بخوابه!،بگذریم،داستان متوسط و املای ضعیف و…مرسی (خداروشکر تهش ننوشتم خائن!)
خوب از رو درس بخونیدفردا امتحان داریم و باید همتون کون دادن بلد باشین
فعلا برو درست رو بخون تابرسی به فصل تولید مثل توبکن تو نیا
مگه میشه؟ مگه داریم؟