با سلام
خاطره ای که میخوام تعریف کنم برای چند سال پیش که هنوزم برام قابل باور نیست
ماجرا از چند سال قبلش شروع شد . من یه دوست دختر داشتم به اسم نسیم دختر خوشگل و پایه ای بود و مثل خودم سر نترسی هم داشت اون زمان نهایت حال کردن دختر پسرا مالیدن و فوقش لاپایی بود اون برای بچه زرنگ ها
نسیم یه شرایطی داشت که میتونستم هر از کاهی برم خونشون و یکم حال کنیم باهم . نسیم یه دوستی داشت به اسم زهرا که همکلاسی بودن و چند بازی شده بود که آمده بود خونه نسیم برای مثلا درس خوندن من میرفتم خونشون و میرفتیم تو اتاق با نسیم حال کردن . نسیم با زهرا خیلی راحت بود ولی زهرا دختر خجالتی و سر به زیری بود و معلوم بود دوست پسری هم نداشت تازه موقع ای که من میرفتم خونه نیسم منو میدید نهایت یه سلام میداد و میرفت آشپزخانه یا اتاق دیگه زیاد رو در رو نشیم
بعد چند وقت دیگه من با نسیم کات کردم و بعد اون ازش اطلاع نداشتم و به تب از زهرا هم هیچ اطلاعی نداشتم . خانواده زهرا دو را دور میشناختم . بعد یکی دو سال بعدش فهمیدم نسیم ازدواج کرده .
گذشت و چند سال بعدش من تصمیم گرفتم ازدواج کنم . خانواده خانم من کمی مذهبی بودن و ازدواج ما تقریبا سنتی بود . روز خواستگاری رسمی قرار شد چند ساعت قبلش من تنهایی برم خونشون و به قول معرف حرفامون بزنیم . وقتی وارد خونشون شدم داخل پذیرایی دم در یهو زهرا دیدم که کنار مادر و خواهر کوچیک خانم استاده بود . یهو تعجب کردم چون میدونستم نسبتی با این خانواده نداشتن یه جورایی هم از نگاه زهرا فهمیدم اونم بعد دیدن من تعجب کرده . شاید ۵ سالی میشد ندیده بودیم همو . پیش خودم گفتم احتمالا خواستگاری کنسل بشه و زهرا گذشته منو به خانم اینا بگه ولی خب دمش گرم دهن قرص تر از این حرفا بود . بعدا فهمیدم زن عمو خانم شده و یک سال قبل عروسی ما عروسی کرده بودن . تو این یکی سال و خرده ای که من تو خانواده اینا بودم حتی هیچ وقت به روی من نیاورد که گذشته چی دیده بود و رفتارش کاملا عادی منم همینطور . به خاطر هم سن بودن من و عمو کوچیک خانمم رفت آمد ما زیاد بود و یه جورایی جدا از فامیلی رفیق هم شده بودیم . یک سال بعد عروسی تصمیم گرفتیم یه مسافرت مشهد بریم پاییز سال ۹۸ بود و تازه زمزمه های کرونا آمده بود ولی فعلا شرایط قرنطینه و این حرفا نبود . وقتی رسیدم مشهد به اجبار یه سوئیت آپارتمان گرفتیم که دو اتاق و چهار خوابه بود ولی متاسفانه یه اتاق کوچیک داشت به زور یه تخت جا شده بود و یه اتاق بزرگتر یه تخته که بهم چسبیده بود . من تو اتاق کوچیکه و بقیه تو تخت خواب سه نفره میخوابیدن . تو دو سه روز اول همه جای مشهد رو گشتیم و یه روز عمو خانمم احساس سرماخوردگی و بدن درد داشت صبح که خواستم ببرمش درمانگاه دیدم خانمم هم همون علائم داره هر چهارتایی رفتیم درمانگاه دکتر به محض وزیت گفت حتما باید برید فلان بیمارستان ما هم رفتیم و وقتی رسیدیم از هر چهار تا ما تست کرونا گرفتن ولی چون من و زهرا هیچ علائم نداشتیم ما رو مرخص کردن ولی عمو و خانمم رو برای تست دقیق تر قرنطینه کردن و اجازه خروج ندادن بهشون حتی اجازه ملاقات به ما نمیدادن . تا عصر ما بیمارستان بودیم و هرچی گفتیم ما مسافر هستیم و این حرفا گفتن بیماری خطرناک و واگیر داریه تا تست نهایی اجازه ندارن از بیمارستان مرخص بشن . به ناچار من و زهرا برگشتیم خونه ولی خب تلفنی با اونها در ارتباط بودیم و چون میدونستیم حالشون عمومی شون خوبه زیاد نگران نبودیم .حدود ۶ رسیدیم خونه و چون نهار هم نخورده بودیم زهرا یه شام درست کرد و باهم خوردیم . خانمم پیام داده بود که من شب برم تو ماشین بخوابم که زهرا راحت باشه . بعد شام و یکم صحبت و تلویزیون دیدن به زهرا که من از زبون خانمم با این که از من کوچیکتر بود بهش زن عمو میگفتم . گفتم من میرم تو ماشین بخوابم زهرا برای اولین بار تو این یکی دو سال به یه رفتار که تا حالا ندیده بودم ازش و لحن ناز کردنی گفت اخه من تنها میترسم . با یه لبخند گفتم ترس نداره که ماشین جلو در سوئیت پارک کردم و تو هم در ببند بخواب چیزی نیست که . زهرا با یه لحن خاصی گفت خب میترسم دست خودم نیست . خلاصه یه پتو برداشتم و رفتم تو ماشین بخوابم ساعت حدود ۱۱ شب بود و تلفنی با خانمم تا حدود ۱ صحبت میکردم و هی جویایی احوال بودم اونم میدونست تو ماشین خوابیدم و یه جورایی خیالش راحت بود . ساعت ۱ دیدم زهرا بهم پیام داد که بیداری ؟ جواب دادم بله گفت مهدی من خیلی میترسم انگار یه صدایی میاد حس میکنم یکی کلید داره میخواد بیاد تو . گفتم باشه الان میام بینم چی هست رفتم تو در زدم برای اولین بار بود زهرا رو با تیشرت که آستین هاش کوتاه بود میدیم با یه شلوار تقریبا چسبون ولی حتی روسریش سرش بود.گفتم چیزی نیست که ترس نداره ولی خب اون شب باد میومد و ولی خونه ساکت بود میترسید . گفتم باشه اشکال نداره میام اینجا میخوابم .
دیگه نرفتم از تو ماشین پتو بیارم یکی از پتو های تخت سه نفره برداشتم رفتم اتاق تک نفری دراز کشیدم . ده دقیقه نشده بود زهرا صدا زد آقا مهدی بیداری گفتم بله گفت من میترسم خوابم نمیبره . راستش خودم یه چیزایی حس کردم ولی خب خیلی ریسک بود شاید اشتباه میکردم بلند شدم رفتم اتاق زهرا دیدم روسریش تا نصفه رو سرشه و نشسته ولی پاهاش زیر پتو گفتم دیگه از چی گفت باید میخوره پنجره صدا میده گفتم خب چیکار کنم بیام اینجا بخوابم گفت نمیدونم ولی خب لحن کامل یه جور دیگه بود . آمدم رو تخت دراز کشیدم راستش من یکم نترس تشریف دارم و زهرا هم چون تو قضیه نسیم خودش رو نشون داده بود که دهن قرصه با خنده گفتم باشه فقط دیگه من نمیرم پتو از اتاق بیارم اینجا بیام باید زیر یه پتو بخوابیم ها . زهرا چیزی نگفت و با لبخند رفت زیر پتو پشت به من کرد و خوابیدم راستش خیلی استرس داشتم و حس شهوت آمده بود سراغم و تموم نشونه هایی که زهرا خودش هم کردم داشت رو داشتم میدیدم. رفتم زیر پتو و با فاصله نیم متری زهرا خوابیدم گفتم زهرا گفتم جانم برای اولین بار . گفتم من خوابم سنگینه وسط خواب منو با شوهرت اشتباه نگیری زهرا با خنده جواب داد تو با زنت اشتباه نگیر من نمیگیرم دیگه شکم شده بود یقین ولی خب بازم برام تعجبی بود این رفتار ها . یواش یواش خودم نزدیک کردم و تقریبا از پشت به زهرا چسبیده بودم کیرم راست راست شده بود و تقریبا چسبونده بودم به کون زهرا ولی خب فشار نمیدادم بهش . یه پام انداختم رو رون زهرا و دستم رو روی بدنش از نفس هاش فهمیدم اونم خیلی استرس داره . کیرم بیشتر بهش فشار دادم و دستم رو دور بدنش حلقه کردم و صورتم رو بردم نزدیک صورتش پشت کردن و زیر لاله گوشش نفس کشیدم زهرا واکنشی نداشت فقط دیگه یه جورایی داشتم صدای قلبش می شنیدم صورتم نزدیک تر کردم و زیر لاله گوش و گردنش رو میخوردم دستم هم از زیر تیشرت و سوتین به سینه هاش رسوندم اوووف چه ممه های سفتی داشت بعد یکم بازی زهرا برگردونم و تخت خوابید منم رفتم روش و پاهام گذاشتم دو سمتش و شروع کردم لباش رو خوردن چشماش بسته بود ولی داشت همراهی میکرد تو یه حرکت تیشرتش رو از تنش در آوردم و سوتین رو از پشت باز کردم و اونم در آوردم . چراغ اتاق خاموش بود ولی تو آشپزخانه سویت یه لامپ کم سویی روشن بود که زیر همین نور کم بدن سفید زهرا معلوم بود یه سینه های حدود ۷۵ نازی داشت شروع کردم با وله خوردن از زیر گردن تا سینه هاش رو میخوردم و نوک سینه هاش تو دهنم میکردم زهرا معلوم بود رو فضا بود ولی چشماش همچنان بسته یواش یواش پایین تر رفتم روی شکم و دور ناف خودمم تیشرت و شلوارم رو در آوردم و فقط با شرت بودم پایین تر که رفتم شلوارش رو با شرتش باهم کشیدم پایین اولش معلوم بود از خجالت پاهاش جمع کرد کوصش معلوم نشه ولی خب پهاش باز کردم رو باز از رو شکمش شروع کردم به سمت کوصش خوردن نزدیک های کوصش گفت مهدی نه اونجا نه گفتم چرا گفت نه دیگه گوش نکردم رفتم سراغ کوصش یه کوص سفید و صاف و نازی داشت که نگو پهاش باز کردم دوتا دستم انداختم دور پهاشو شروع کردم خوردن کوصش دیگه صداش در آمده بود و حسابی اخ اوخ میکرد خیلی خیس کرده بود معلوم بود تا حالا کوصش خورده نشده بود گفت مهدی بسه دیگه گفتم خب چیکارت کنم گفت نمیدونم گفتم نگی هیچکارت نمیکنم گفت بکن منو وقتی گفت کیرم دو برابر شده انگار شرتم در آوردم و گذاشتم در سوراخ کوصش و خودم نزدیک کوشش کردم گفتم من نمیکنمت جرت میدم گفت نه دردم میاد فقط یواش . کیرم رو یواش کردم تو سوراخ کوصش تازه سرش رفته بود تو که شروع کرد گفت یواش اخ درد میکنه هرچی بیشتر کیرم میکردم توش بیشتر اخ اوخ میکرد معلوم بود کوصش خیلی تنگ بود و کیرم به زور جا میشد وقتی تا ته کردم تو یواش شروع کردم تلمه زدن داشت حسابی اخ اوخ میکرد و همش میگفت ای یواش منم برعکس سرعتم بیشتر میکردم دیگه داشت حسابی حال میکرد و بعضی وقتا میگفت اخ مهدی یواش جر خوردم منم با این حرفش محکم تر تلمه میزدم که یهو دیدم پهاش جمع شد و معلوم شد ارضا شد منم همون مدل که کیرم تا دسته تو کوصش بود روش افتادم و شاید یه دقیقه ای همون مدل بودیم بعد گفتم ارضا شدی گفت اره گفتم پاشو نوبت توه گفت چیکار کنم گفتم بیا بشین روش کیر سواری کن بعد کیرم از تو کوصش در آوردم و بغلش دراز کشیدم بلند شد و برای اولین بار چشماش باز کرد ولی به صورتم نگاه نمیکرد رو به من پهاش انداخت دو طرفم و کیرم رو کردم تو کوص که خیلی خیس کرده بود و دیگه راحت تر میرفت توش منم از دو طرف کونش گرفتم و تا دسته کرده بودم توش اونم خیلی حرفه ای داشت رو کیرم بالا پایین میشد منم سینه هاش گرفته بودم دهنم و زهرا خیلی حرفه کارش رو انجام میداد شاید دو سه دقیقه رو کیرم بود و دیگه زیاد اخ اوخ نمیکرد که حس کردم بیشتر ادامه بده ارضا میشم گفتم زهرا بسه بزار داگی بکنمت گفت داگی چیه گفتم پاشو تا بگم اولین بار بود تو صورتم نگاه میکرد حس خجالت داشت هنوز برش گردوندم یه کون واقعا فوق العاده داشت تپل و سفید وقتی قمبلش کردم صحنه خیلی خوشگل بود و کیرم کردم تو کوصش و حسابی تلمه زدم فکر کنم تا اون موقع داگی نداره بود و خیلی اخ میکردم منم تند تلمه میزدم و هی میگفت بسه جر خوردم منم تلمه ها زیاد تر کردم و دیدم دارم ارضا میشم زود از. کوصش در آوردم بیرون و با دست جلو آبم گرفتم نپاشه اینور اونور زهرا هم رفت دستمال کاغذی آورد داد همش ریختم توش و دراز کشیدم زهرا لباساش برداشت رو رفت بیرون پوشید . من نای حرکت نداشتم خیلی ازم انرژی کشید بیرون ده دقیقه ای تو همون حالت بودم که دیدم زهرا آمد تو اتاق و به من نگاه نمیکرد و حوله و لباس برداشت که بره حموم بعد اینکه رفت تو صدای آب آمد منم حولم برداشتم گذاشتم دم در . در زدم در تا نصفه باز کرد و پشت در بود گفتم برو انکار بیام تو انگار دیگه نمیخواست و با اکراه قبول کرد . اولین بار بود که درست حسابی لخت کامل میدیدمش استیل خوشگلی داشت مخصوصا کونش خیلی خوش فرم بود رفتم زیر دوش با دیدنش دوباره کیرم راست شد زهرا عقب تر بود دستش گرفتم کشیدم زیر دوش انگار دیگه نمیخواست و پشیمون بود پست بهم بغلش کردم و کیرم که دوباره راست شده بود به کونش چسبوندم و ممه هاش رو بازی میدادم گفتم زهرا گفت جانم گفتم من کوصت خوردم ولی تو کیرم نخوردی ها گفت من دوست ندارم گفتم چرا حالا امتحان کن گفت باشه زیر دوش کمی اون ور تر جلوم زانو زد و کیرم رو کردم تو دهنش معلوم بود زیاد بلد نبود و تا نصف بیشتر نمی خورد منم حس کردم دوست نداره زیاد اذیتش نکردم و بعد یه دوش گرفتم و آمدم بیرون فهمیدم یه جورایی پشیمون شده و دیگه دوست نداره . من کامل لباس پوشیدم و رو تخت دراز کشیدم بعد ده دقیقه اونم آمد بیرون و کامل لباس پوشیده بود و موهاش هم با حوله بسته بود لباس های تنش از قبلی پوشیده تر بود تا ده دقیقه سکوت بینمون بود و اونم آمد با فاصله از من دراز کشید منم دیگه سمتش نرفتم یه ده دقیقه ای سکوت بینمون بود منم که یه جورایی خودمم پشیمون شده بودم گفتم زهرا گفت بله گفتم حالا کاری که شده بیا امشب رو هردو کامل فراموش کنم انگار یه امشبی وجود نداشته صبح که بیدار شدیم انگار نه انگار اونم گفت باشه دیگه سکوت بود بینمون تا خواب افتادم ساعت حدود ۸ با تلفن خانمم بیدار شدم و دیدم زهرا تو اون اتاق داره با شوهرش حرف میزنه بعد که گفتن تا ۲ مرخص میشن وازمایش منفی بوده صبحانه خوردیم و رفتم بیمارستان . بعد اون شب همه چیز عادی و عین قبل بود واقعا انگار اتفاقی نیفتاده بود تا به الان که حدود ۶ سال میگذره طوری رفتار نکردیم که اون شب رو به روی هم بیاریم انگار واقعا نبوده .
ببخشید کمی طولانی بود خواستم ماجرا رو از اولش براتون تعریف کنم
ممنون
خاطره ای که میخوام تعریف کنم برای چند سال پیش که هنوزم برام قابل باور نیست
ماجرا از چند سال قبلش شروع شد . من یه دوست دختر داشتم به اسم نسیم دختر خوشگل و پایه ای بود و مثل خودم سر نترسی هم داشت اون زمان نهایت حال کردن دختر پسرا مالیدن و فوقش لاپایی بود اون برای بچه زرنگ ها
نسیم یه شرایطی داشت که میتونستم هر از کاهی برم خونشون و یکم حال کنیم باهم . نسیم یه دوستی داشت به اسم زهرا که همکلاسی بودن و چند بازی شده بود که آمده بود خونه نسیم برای مثلا درس خوندن من میرفتم خونشون و میرفتیم تو اتاق با نسیم حال کردن . نسیم با زهرا خیلی راحت بود ولی زهرا دختر خجالتی و سر به زیری بود و معلوم بود دوست پسری هم نداشت تازه موقع ای که من میرفتم خونه نیسم منو میدید نهایت یه سلام میداد و میرفت آشپزخانه یا اتاق دیگه زیاد رو در رو نشیم
بعد چند وقت دیگه من با نسیم کات کردم و بعد اون ازش اطلاع نداشتم و به تب از زهرا هم هیچ اطلاعی نداشتم . خانواده زهرا دو را دور میشناختم . بعد یکی دو سال بعدش فهمیدم نسیم ازدواج کرده .
گذشت و چند سال بعدش من تصمیم گرفتم ازدواج کنم . خانواده خانم من کمی مذهبی بودن و ازدواج ما تقریبا سنتی بود . روز خواستگاری رسمی قرار شد چند ساعت قبلش من تنهایی برم خونشون و به قول معرف حرفامون بزنیم . وقتی وارد خونشون شدم داخل پذیرایی دم در یهو زهرا دیدم که کنار مادر و خواهر کوچیک خانم استاده بود . یهو تعجب کردم چون میدونستم نسبتی با این خانواده نداشتن یه جورایی هم از نگاه زهرا فهمیدم اونم بعد دیدن من تعجب کرده . شاید ۵ سالی میشد ندیده بودیم همو . پیش خودم گفتم احتمالا خواستگاری کنسل بشه و زهرا گذشته منو به خانم اینا بگه ولی خب دمش گرم دهن قرص تر از این حرفا بود . بعدا فهمیدم زن عمو خانم شده و یک سال قبل عروسی ما عروسی کرده بودن . تو این یکی سال و خرده ای که من تو خانواده اینا بودم حتی هیچ وقت به روی من نیاورد که گذشته چی دیده بود و رفتارش کاملا عادی منم همینطور . به خاطر هم سن بودن من و عمو کوچیک خانمم رفت آمد ما زیاد بود و یه جورایی جدا از فامیلی رفیق هم شده بودیم . یک سال بعد عروسی تصمیم گرفتیم یه مسافرت مشهد بریم پاییز سال ۹۸ بود و تازه زمزمه های کرونا آمده بود ولی فعلا شرایط قرنطینه و این حرفا نبود . وقتی رسیدم مشهد به اجبار یه سوئیت آپارتمان گرفتیم که دو اتاق و چهار خوابه بود ولی متاسفانه یه اتاق کوچیک داشت به زور یه تخت جا شده بود و یه اتاق بزرگتر یه تخته که بهم چسبیده بود . من تو اتاق کوچیکه و بقیه تو تخت خواب سه نفره میخوابیدن . تو دو سه روز اول همه جای مشهد رو گشتیم و یه روز عمو خانمم احساس سرماخوردگی و بدن درد داشت صبح که خواستم ببرمش درمانگاه دیدم خانمم هم همون علائم داره هر چهارتایی رفتیم درمانگاه دکتر به محض وزیت گفت حتما باید برید فلان بیمارستان ما هم رفتیم و وقتی رسیدیم از هر چهار تا ما تست کرونا گرفتن ولی چون من و زهرا هیچ علائم نداشتیم ما رو مرخص کردن ولی عمو و خانمم رو برای تست دقیق تر قرنطینه کردن و اجازه خروج ندادن بهشون حتی اجازه ملاقات به ما نمیدادن . تا عصر ما بیمارستان بودیم و هرچی گفتیم ما مسافر هستیم و این حرفا گفتن بیماری خطرناک و واگیر داریه تا تست نهایی اجازه ندارن از بیمارستان مرخص بشن . به ناچار من و زهرا برگشتیم خونه ولی خب تلفنی با اونها در ارتباط بودیم و چون میدونستیم حالشون عمومی شون خوبه زیاد نگران نبودیم .حدود ۶ رسیدیم خونه و چون نهار هم نخورده بودیم زهرا یه شام درست کرد و باهم خوردیم . خانمم پیام داده بود که من شب برم تو ماشین بخوابم که زهرا راحت باشه . بعد شام و یکم صحبت و تلویزیون دیدن به زهرا که من از زبون خانمم با این که از من کوچیکتر بود بهش زن عمو میگفتم . گفتم من میرم تو ماشین بخوابم زهرا برای اولین بار تو این یکی دو سال به یه رفتار که تا حالا ندیده بودم ازش و لحن ناز کردنی گفت اخه من تنها میترسم . با یه لبخند گفتم ترس نداره که ماشین جلو در سوئیت پارک کردم و تو هم در ببند بخواب چیزی نیست که . زهرا با یه لحن خاصی گفت خب میترسم دست خودم نیست . خلاصه یه پتو برداشتم و رفتم تو ماشین بخوابم ساعت حدود ۱۱ شب بود و تلفنی با خانمم تا حدود ۱ صحبت میکردم و هی جویایی احوال بودم اونم میدونست تو ماشین خوابیدم و یه جورایی خیالش راحت بود . ساعت ۱ دیدم زهرا بهم پیام داد که بیداری ؟ جواب دادم بله گفت مهدی من خیلی میترسم انگار یه صدایی میاد حس میکنم یکی کلید داره میخواد بیاد تو . گفتم باشه الان میام بینم چی هست رفتم تو در زدم برای اولین بار بود زهرا رو با تیشرت که آستین هاش کوتاه بود میدیم با یه شلوار تقریبا چسبون ولی حتی روسریش سرش بود.گفتم چیزی نیست که ترس نداره ولی خب اون شب باد میومد و ولی خونه ساکت بود میترسید . گفتم باشه اشکال نداره میام اینجا میخوابم .
دیگه نرفتم از تو ماشین پتو بیارم یکی از پتو های تخت سه نفره برداشتم رفتم اتاق تک نفری دراز کشیدم . ده دقیقه نشده بود زهرا صدا زد آقا مهدی بیداری گفتم بله گفت من میترسم خوابم نمیبره . راستش خودم یه چیزایی حس کردم ولی خب خیلی ریسک بود شاید اشتباه میکردم بلند شدم رفتم اتاق زهرا دیدم روسریش تا نصفه رو سرشه و نشسته ولی پاهاش زیر پتو گفتم دیگه از چی گفت باید میخوره پنجره صدا میده گفتم خب چیکار کنم بیام اینجا بخوابم گفت نمیدونم ولی خب لحن کامل یه جور دیگه بود . آمدم رو تخت دراز کشیدم راستش من یکم نترس تشریف دارم و زهرا هم چون تو قضیه نسیم خودش رو نشون داده بود که دهن قرصه با خنده گفتم باشه فقط دیگه من نمیرم پتو از اتاق بیارم اینجا بیام باید زیر یه پتو بخوابیم ها . زهرا چیزی نگفت و با لبخند رفت زیر پتو پشت به من کرد و خوابیدم راستش خیلی استرس داشتم و حس شهوت آمده بود سراغم و تموم نشونه هایی که زهرا خودش هم کردم داشت رو داشتم میدیدم. رفتم زیر پتو و با فاصله نیم متری زهرا خوابیدم گفتم زهرا گفتم جانم برای اولین بار . گفتم من خوابم سنگینه وسط خواب منو با شوهرت اشتباه نگیری زهرا با خنده جواب داد تو با زنت اشتباه نگیر من نمیگیرم دیگه شکم شده بود یقین ولی خب بازم برام تعجبی بود این رفتار ها . یواش یواش خودم نزدیک کردم و تقریبا از پشت به زهرا چسبیده بودم کیرم راست راست شده بود و تقریبا چسبونده بودم به کون زهرا ولی خب فشار نمیدادم بهش . یه پام انداختم رو رون زهرا و دستم رو روی بدنش از نفس هاش فهمیدم اونم خیلی استرس داره . کیرم بیشتر بهش فشار دادم و دستم رو دور بدنش حلقه کردم و صورتم رو بردم نزدیک صورتش پشت کردن و زیر لاله گوشش نفس کشیدم زهرا واکنشی نداشت فقط دیگه یه جورایی داشتم صدای قلبش می شنیدم صورتم نزدیک تر کردم و زیر لاله گوش و گردنش رو میخوردم دستم هم از زیر تیشرت و سوتین به سینه هاش رسوندم اوووف چه ممه های سفتی داشت بعد یکم بازی زهرا برگردونم و تخت خوابید منم رفتم روش و پاهام گذاشتم دو سمتش و شروع کردم لباش رو خوردن چشماش بسته بود ولی داشت همراهی میکرد تو یه حرکت تیشرتش رو از تنش در آوردم و سوتین رو از پشت باز کردم و اونم در آوردم . چراغ اتاق خاموش بود ولی تو آشپزخانه سویت یه لامپ کم سویی روشن بود که زیر همین نور کم بدن سفید زهرا معلوم بود یه سینه های حدود ۷۵ نازی داشت شروع کردم با وله خوردن از زیر گردن تا سینه هاش رو میخوردم و نوک سینه هاش تو دهنم میکردم زهرا معلوم بود رو فضا بود ولی چشماش همچنان بسته یواش یواش پایین تر رفتم روی شکم و دور ناف خودمم تیشرت و شلوارم رو در آوردم و فقط با شرت بودم پایین تر که رفتم شلوارش رو با شرتش باهم کشیدم پایین اولش معلوم بود از خجالت پاهاش جمع کرد کوصش معلوم نشه ولی خب پهاش باز کردم رو باز از رو شکمش شروع کردم به سمت کوصش خوردن نزدیک های کوصش گفت مهدی نه اونجا نه گفتم چرا گفت نه دیگه گوش نکردم رفتم سراغ کوصش یه کوص سفید و صاف و نازی داشت که نگو پهاش باز کردم دوتا دستم انداختم دور پهاشو شروع کردم خوردن کوصش دیگه صداش در آمده بود و حسابی اخ اوخ میکرد خیلی خیس کرده بود معلوم بود تا حالا کوصش خورده نشده بود گفت مهدی بسه دیگه گفتم خب چیکارت کنم گفت نمیدونم گفتم نگی هیچکارت نمیکنم گفت بکن منو وقتی گفت کیرم دو برابر شده انگار شرتم در آوردم و گذاشتم در سوراخ کوصش و خودم نزدیک کوشش کردم گفتم من نمیکنمت جرت میدم گفت نه دردم میاد فقط یواش . کیرم رو یواش کردم تو سوراخ کوصش تازه سرش رفته بود تو که شروع کرد گفت یواش اخ درد میکنه هرچی بیشتر کیرم میکردم توش بیشتر اخ اوخ میکرد معلوم بود کوصش خیلی تنگ بود و کیرم به زور جا میشد وقتی تا ته کردم تو یواش شروع کردم تلمه زدن داشت حسابی اخ اوخ میکرد و همش میگفت ای یواش منم برعکس سرعتم بیشتر میکردم دیگه داشت حسابی حال میکرد و بعضی وقتا میگفت اخ مهدی یواش جر خوردم منم با این حرفش محکم تر تلمه میزدم که یهو دیدم پهاش جمع شد و معلوم شد ارضا شد منم همون مدل که کیرم تا دسته تو کوصش بود روش افتادم و شاید یه دقیقه ای همون مدل بودیم بعد گفتم ارضا شدی گفت اره گفتم پاشو نوبت توه گفت چیکار کنم گفتم بیا بشین روش کیر سواری کن بعد کیرم از تو کوصش در آوردم و بغلش دراز کشیدم بلند شد و برای اولین بار چشماش باز کرد ولی به صورتم نگاه نمیکرد رو به من پهاش انداخت دو طرفم و کیرم رو کردم تو کوص که خیلی خیس کرده بود و دیگه راحت تر میرفت توش منم از دو طرف کونش گرفتم و تا دسته کرده بودم توش اونم خیلی حرفه ای داشت رو کیرم بالا پایین میشد منم سینه هاش گرفته بودم دهنم و زهرا خیلی حرفه کارش رو انجام میداد شاید دو سه دقیقه رو کیرم بود و دیگه زیاد اخ اوخ نمیکرد که حس کردم بیشتر ادامه بده ارضا میشم گفتم زهرا بسه بزار داگی بکنمت گفت داگی چیه گفتم پاشو تا بگم اولین بار بود تو صورتم نگاه میکرد حس خجالت داشت هنوز برش گردوندم یه کون واقعا فوق العاده داشت تپل و سفید وقتی قمبلش کردم صحنه خیلی خوشگل بود و کیرم کردم تو کوصش و حسابی تلمه زدم فکر کنم تا اون موقع داگی نداره بود و خیلی اخ میکردم منم تند تلمه میزدم و هی میگفت بسه جر خوردم منم تلمه ها زیاد تر کردم و دیدم دارم ارضا میشم زود از. کوصش در آوردم بیرون و با دست جلو آبم گرفتم نپاشه اینور اونور زهرا هم رفت دستمال کاغذی آورد داد همش ریختم توش و دراز کشیدم زهرا لباساش برداشت رو رفت بیرون پوشید . من نای حرکت نداشتم خیلی ازم انرژی کشید بیرون ده دقیقه ای تو همون حالت بودم که دیدم زهرا آمد تو اتاق و به من نگاه نمیکرد و حوله و لباس برداشت که بره حموم بعد اینکه رفت تو صدای آب آمد منم حولم برداشتم گذاشتم دم در . در زدم در تا نصفه باز کرد و پشت در بود گفتم برو انکار بیام تو انگار دیگه نمیخواست و با اکراه قبول کرد . اولین بار بود که درست حسابی لخت کامل میدیدمش استیل خوشگلی داشت مخصوصا کونش خیلی خوش فرم بود رفتم زیر دوش با دیدنش دوباره کیرم راست شد زهرا عقب تر بود دستش گرفتم کشیدم زیر دوش انگار دیگه نمیخواست و پشیمون بود پست بهم بغلش کردم و کیرم که دوباره راست شده بود به کونش چسبوندم و ممه هاش رو بازی میدادم گفتم زهرا گفت جانم گفتم من کوصت خوردم ولی تو کیرم نخوردی ها گفت من دوست ندارم گفتم چرا حالا امتحان کن گفت باشه زیر دوش کمی اون ور تر جلوم زانو زد و کیرم رو کردم تو دهنش معلوم بود زیاد بلد نبود و تا نصف بیشتر نمی خورد منم حس کردم دوست نداره زیاد اذیتش نکردم و بعد یه دوش گرفتم و آمدم بیرون فهمیدم یه جورایی پشیمون شده و دیگه دوست نداره . من کامل لباس پوشیدم و رو تخت دراز کشیدم بعد ده دقیقه اونم آمد بیرون و کامل لباس پوشیده بود و موهاش هم با حوله بسته بود لباس های تنش از قبلی پوشیده تر بود تا ده دقیقه سکوت بینمون بود و اونم آمد با فاصله از من دراز کشید منم دیگه سمتش نرفتم یه ده دقیقه ای سکوت بینمون بود منم که یه جورایی خودمم پشیمون شده بودم گفتم زهرا گفت بله گفتم حالا کاری که شده بیا امشب رو هردو کامل فراموش کنم انگار یه امشبی وجود نداشته صبح که بیدار شدیم انگار نه انگار اونم گفت باشه دیگه سکوت بود بینمون تا خواب افتادم ساعت حدود ۸ با تلفن خانمم بیدار شدم و دیدم زهرا تو اون اتاق داره با شوهرش حرف میزنه بعد که گفتن تا ۲ مرخص میشن وازمایش منفی بوده صبحانه خوردیم و رفتم بیمارستان . بعد اون شب همه چیز عادی و عین قبل بود واقعا انگار اتفاقی نیفتاده بود تا به الان که حدود ۶ سال میگذره طوری رفتار نکردیم که اون شب رو به روی هم بیاریم انگار واقعا نبوده .
ببخشید کمی طولانی بود خواستم ماجرا رو از اولش براتون تعریف کنم
ممنون
نوشته: مهدی
12 پاسخ به “ماجرا با زهرا”
ای کصکش خیانتکار
خوبه حداقلش کصشعر ننوشتی
پهاش تو کونت با این نوشتنت، با یه نگارش تخمی و غلط املایی ریدی به داستان به این قشنگی
خودش اومد داد ولی چون بکن خوبی نبودی پشیمون شد
کونکش، پاییز 98 کرونا کجا بود، خود چین هنوز اعلام نکرده بود و مخفی میکرد، جمهوری اسلامی هم اواخر آبان داشت مردمو سلاخی میکرد.
❤️
چند تا نکته باید در مورد کستانت بگماول اینکه کرونا پائیز ۹۸ نبود و تو بهمن شروع شد و حکومت هم بخاطر انتخابات مجلس و ۲۲ بهمن صداشو درنیاورد تا اسفنددوم اینکه ب تب نیست و بی الطبع هستسوم اینکه با ولع میخورن ن با ولهچهارم هم ک دوستان اشاره کردن او پهوش بود و معلوم لهجه کیریت اینجوریه و کلا مغز نداشته ت فلجه و غلط املایی نیست چون بارها تکرار شده بوددر آخرم کیرم تو کستانت
بچه کونی بسیجی هزار پدر عراقیپروژه ی جدید بهتون دادن؟ریدن تو ادبیات فارسی؟
تااونجایی که گفتی بهت تلفن کرددگفت مهدی من تنهام خوندم دیگه باقیش کسشرریدم دهنت بااین چرندیاتتاسگل پلشت
(؟!؛:)چرا نداره علامات دستوری؟در ضمن (پهاش)نه (پاهاش)درسته
پهاش انداخت دو طرفم و کیرم رو کردم تو کوص
داستان قشنگی بود اما داستان بود و واقعی نبودچون اولا هیچ احدی رو برای تست کرونا نگه نمیدارند قرنطینه کنند دوماً آبان ماه اصلا حرف و تست کرونا نبودسوما همه اینا درست باشه ساعت هشت صبح نمیکند تست منفیه اما ساعت ۲ مرخص میکنیمداستان خوبی بود