دوماه بود مادرم فوت کرده بود هرشب خوابش رامیدیدم .همیشه درخواب به خونه میومد باهام حرف میزد ودخترم را که خیلی دوست داشت نوازش میکرد
روزها میگذشت هرروزصبح میرفتم سرکار شب میومدم خونه .نزدیکای عید بود یکی ازلوازم برقی خونه خراب شد چون برای عید لازمش داشتم خانمم گفت باید درستش کنیم
دراطراف هم تعمیراتی نبود مجبور بودم به شهر ببرم
دختر عمه ای داشتم 10سالی بود ازدواج کرده بود توی شهرباشوهر ودوبچه ای که داشت زندگی میکرد
(ز)خیلی سن نداشت که عروسی کرد زود هم بچه دار شد هروقت هم که باشوهرش به خونه ما میومد خیلی بامن راحت بود البته این راحتی بعدا که متوجه شدم به چشم خواهر برادری بود بگذریم
زنگ زدم به شوهر(ز)جریان خرابی وسیله راگفتم .که اون هم گفت بیار اینجا آشنا دارم زود تعمیرش میکنه .باهزار مکافات یک روز رامرخصی گرفتم
صبح ازخواب پاشدم صبحونه راخوردم دختردوساله ام خوآب بود بوسیدمش باخانمم خداحافظی کردم وراهی شدم. ساعت 10بود رسیدم زنگ زدم به شوهر (ز)گفت که رفته ام سرکار تووسیله راببرخونه من خودم میبرم ودرست میکنم یه روزدیگه بیا ببر منم قبول کردم
حدود نیم ساعت بعدش رسیدم درخونه درزدم دخترعمه ام اومد در باچادربودوزیرش تاب مشکی . وقتی منو دید خوشحال شد جریان راگفتم گفت بیا تو اون جلو رفت ومن بیرون خونه وایسادم تاسیگارم تموم بشه وقتی تموم شد رفتم تو .(ز)لباسش راعوض کرده بودبامانتو بود دختردوسالش بادختری حدود چهارساله که میگفت دخترهمسایشونه داشتند بازی میکردند .تلویزیون وماهواره روشن بود شبکه فارسی وان رانشان میداد
نشسته بودم که (ز)بادوتاچایی اومد جلوی من گذاشت وخودش چند متر اون طرفترنشست .داشتم چای میخوردم که ماهواره یک صنحه بوسه لب به لب زن ومردی رانشان داد تانگاه (ز)کردم خجالت کشید وبرای چند ثانیه سرش راپایین انداخت .واقعا نمیدانم چی شد که افکار شیطانی به سراغم آمد .باخودم گفتم چی میشد که ماامروز باهم سکس میکردیم .داشتم باخودم کلنجار میرفتم که یک باره دختردوسالش ودختر همسایه برای بازی به طبقه بالا رفتند
به ناگاه خودم رابا(ز)تنهادیدم ازتوآشپزخونه صدازد میوه بیارم که گفتم ممنون نمیخام وقتی پاشدم و اونو تو آشپزخونه دیدم باهیکل قشنگی که داشت بیشتروسوسه شدم .رفتم توآشپزخونه لیوانی رابه بهانه خوردن آب برداشتم .رفتم سراغ شیرآب که (ز)هم اونجا بود وقتی بهش رسیدم خودش راکنارکشید .لیوانم رانصفه آب کردم وخوردم .وقتی به (ز)نگاه کردم لبخندی کوچکی زد من هم لبخندی زدم و بی محابا لیوان راگذاشتم وبدون هیچ مقدمه ای اون رو بغل کردم وشروع به بوسیدنش کردم که اون قدرشوکه شده بود که برای چند ثانیه هیچ عکس العملی نشون نداد یکباره صورتش ازشرم قرمز شد ومجبور به عکس العمل شد گفت این جه کاریه میکنی گفتم الان چندساله دنبال یه فرصت این طوری بودم .خیلی سعی میکرد ازدستم فرارکندولی قدرت من ازاون بیشتر بود
اون رابه کابینت آشپزخانه چسبانده بودم راه فراری نداشت .خیلی التماس میکرد من هم بازور دستم رازیر مانتوش کرده بودم وباسینه های بزرگش حال میکردم اشک راگوشه چشمش میدیدم .به زور اونو برگردوندم ووقتی ازروی شلوار کیرم رابه کونش گذاشتم تکان عجیبی خورد وشروع به گریه کردن کرد من هم به زورمیخاستم شلوارش راپایین بکشم که نمیزاشت وقتی دید که نمیتونه خودش راازچنگ من آزادکنه هی میگفت الان بچه ها میاند پایین ولی من گوشم بدهکارنبود چون نگذاشته بود شلوارش راپایین بکشم من هم ازپشت ازروی شلوار.تلمبه میزدم و گوشش رامک میزدم که یکباره. قسم خوردوگفت به شوهرم.میگم من هم کمی شل شدم وولش کردم ورفت گوشه ای کنار وهی میگفت ازخونه مابروبیرون من هم خشکم زده بود سرم را انداختم و اومدم بیرون
همینطورکه پیاده میرفتم به کارهام فکر میکردم که مثل کابوس ازجلوم رد میشد شاید روی هم 20دقیقه هم نشد که این کار را کردم باهزار بدبختی خودم را به خونه رسوندم بعدازظهربود باهیچکس حرف نمیزدم فقط میگفتم سرم درد میکنه وحوصله ندارم تا آخرشب توخودم بودم وغذاهم نخوردم .موقع خواب هم ازناراحتی وعذاب وجدان خوابم نمیبرد نیمه های شب بود که خوابم برد
مادرم به خوابم اومد توی چشمام نگاه میکردومیگفت فقط بگو این چه کاری بود کردی .من هم چیزی نمیگفتم .
تا چند وقت بعد همه این صحنه هاجلوی چشمم بود الان هم بعد از دوسال نه دیگه مادرم به خوابم اومد نه تونستم توی چشم دختر عمه ام نگاه کنم.
نوشته: mamani
15 پاسخ به “قهر مادر”
عزیز داستانت به نظر من جالب بود اما انقدر کتابی نوشته بوده که نتوانستم بخوانم و (ز) را با مانتو در خانه خوب به تصویر کشیده بودی به خصوص هنگام خفت کردن 😀
,واقعا ناراحت كننده بود .
جلقکی بود دیگه ننویس
تجاوز 🙁
کاریه که شده تو یه لحظه خاص حشریتت زده به بشریتت و گه کاری کردی، اما دیگه گذشته … یجا تنها پیداش کن و صمیمانه و صادقانه عذر خواهی کن بهر حال اونم انسانه و درک میکنه
کاریه که شده متاسفانه و هیچ راهی نداره جز اینکه ازش معذرت خواهی بکنی و بهش بفهمونی چقدر از این پیشامد ناراحتی یه چند سال بگزره عملا فراموش میشه نیاز به زمان داره اما در مورد مادرت اونم چیزی نیست جز بازتاب افکاردرونی خودت و عذاب وجدانت که تو خواب هم ولت نمی کنه اگر ادم مذهبیی هستی می تونی بری سر خاکش تنهایی اظهار ندامت کنی فاتحه بخونی و خیرات بدی و باهاش حرف بزنی فکر کنم خیلی سبک تر بشی
ولش كن بابا بيخيال فراموش كن حتى اگه جايى ديديش خيلى راحت بهش يه چشمك بزن شايد اين دفعه پايه شه.
موضوع داستان قهر مادر نيستايه دور از رو شلواره
باز خوبه انقد شعور داشتی بفهمی کار اشتباهی کردی …باز خوبه وجدان درد می گیری…باز خوبه نحسیشو تو زندگیت احساس می کنی…و در آخر همین که پشیمونی به اندازه 1دنیا ارزش داره…همین که دیگه روت نمیشه تو چشاش نگا کنی…خدا تو رو می بخشه رفیق…
اگه دهنم رو باز کنم ، دیگه نمی تونم ببندمش. پس بهتره خفه شم و بذارم دیگران خدمتت برسن حیوون .
باز هم خوبه خوبه شعورت انقد بالا هست که معنی کارتو فهمیدی بابا. نیومدی سند افتخاراتتو واسه ما رو کنی. از من میشنوی برو یک عذر خواهی کن ازش . طلب بخشش از کسی که ازارش دادی باعث میشه عذاب وجدانت کم شه.
اين جور اتفاقا بيش مياد هميشه ميكم ادم بايد تو اون موقعيت قرار بكيره بعد زارت و زورت كنهاميدوارم به زودي بتوني فراموشش كنياكه ميتوني جوري كه دوباره يه كند ديكه نزني وناراحتش نكني ازش عذرخواهي كن فك كنم عذاب وجدان باعث شده خواب مادرتو ببيني كه بهت كفت اين جه كاري بود كردينبايد خودتو تو شرايطش بزاري ببين اكه نميخواستي يا قبلا به فكرش نبودي اين برنامه بيش نميومدقبول كن افكار بده كه ادمو تو شرايط بد ميزاره
کارت بد بود
من زوری هیچیو دوست ندارم. آدم هر کاری میخواد بکنه امیدوارم با رضایت دو طرف باشهnew_russianکار خوبی نکردی… خوبه یکیم که تو نخ زنت هست با تو و زنت اینکارو بکنه؟؟؟؟
خاک بر سرت دیوث