فریب‌خورده (۱)

کیوان باور نمی‌کرد به چه سرنوشتی دچار شده. چند ماه پیش بود که توی شرکت فناوری نوآوران پارس شروع به کار کرده بود. همسرش، تینا، از این که بالاخره یه شغل خوب پیدا کرده بود حسابی خوشحال بود. اما اخیراً کیوان متوجه یه سری کارهای غیرقانونی توی شرکت شده بود. چون تازه‌وارد بود و از یه شهر کوچک به تهران اومده بود، از قبل احساس می‌کرد با بقیه همکارا یه جورایی غریبه‌ست. با این حال، تصمیم گرفت موضوع رو مطرح کنه. با مدیرعامل، آقای حسینی، صحبت کرد و اون قول داد که موضوع رو پیگیری کنه. اما کیوان اصلاً فکرش رو نمی‌کرد که یهو خودش به خاطر همون تخلفات متهم بشه و سریع راهی زندان اوین بشه. وکیلی که حسینی براش گرفته بود، عملاً هیچ دفاعی نکرد و در نهایت کیوان مجبور شد به اتهامش اقرار کنه. حالا قرار بود یه دوره شش‌ماهه حبس رو شروع کنه
کیوان زیر فشار حرف‌های تهدیدآمیز زندانی‌ها خودش را جمع‌وجور کرد. آیا داستان‌های سوءاستفاده جنسی در زندان‌ها حقیقت داشت؟ وقتی با وثیقه آزاد بود، در اینترنت جست‌وجو کرده و فهمیده بود این شایعات، به‌ویژه درباره زندانی مثل اوین، اغلب واقعی‌اند. حالا با سوت و کف و تمسخر زندانی‌ها، گوش‌هایش داغ شده بود. وقتی به سلولش رسید، خیالش راحت شد که سلول خالی است. چند عکس زن‌های برهنه با سینه‌های برجسته به دیوار پشتی چسبیده بود. یاد تینا افتاد و دلش برای گرمای آغوشش تنگ شد، برای لمس پوست نرمش و بوی عطرش که همیشه دیوانه‌اش می‌کرد.
در سلول با کنترل از راه دور باز شد و نگهبان با یک هل خشن او را به داخل پرت کرد. نگهبان، که حالا معلوم شد اسمش علی آقاست، گفت: «به زندگی جدیدت خوش اومدی، پسر.»
کیوان با صدایی که سعی داشت شجاع باشد، پاسخ داد: «من فقط شیش ماه اینجام.»
علی آقا با لبخندی تمسخرآمیز گفت: «به من در موردت گفتن. این شیش ماه برات مثل یه عمر می‌مونه.»
وقتی علی آقا با قدم‌های بلند دور شد، کیوان لرزید. منظورش چه بود؟ روی تخت پایینی نشست، دست‌هایش را بین زانوهایش قفل کرد و غرق فکر شد. دلش برای خودش می‌سوخت. باور نمی‌کرد پاپوشش کرده‌اند. تینا گفته بود با آقای حسینی صحبت می‌کند تا این بی‌عدالتی را درست کند.
کیوان از فکر پرید وقتی در میله‌ای دوباره باز شد. در راهرو، زندانی قد بلند و عضلانی ایستاده بود. بدنش مثل سنگ تراشیده بود، با پوست برنزه‌ای که زیر نور کمرنگ راهرو برق می‌زد. با صدای عمیق و خشن غرید: «این کیه که رو تخت من نشسته؟»
از سلول‌های روبه‌رو، خنده و هوار بلند شد. «بزن تو سرش، ارباب!» «این تازه‌وارد شهرستانی رو حسابی حال بیار!»
کیوان سریع بلند شد و سرش به زیر تخت بالایی خورد. «ببخشید، فکر کردم تنهام تو سلول.»
«این‌جوریا نیست، پسر. اینجا قلمرو منه. من اربابم، یعنی تو مال منی.» چشمانش برق می‌زد، ترکیبی از قدرت و شهوت.
«خب، مطمئنم می‌تونیم یه جوری کنار بیایم و…»
حرفش تمام نشده بود که ارباب به سمتش پرید و دو سیلی محکم به صورتش زد. گونه‌های کیوان سوختند، اما گرمای سیلی‌ها چیزی در بدنش بیدار کرد، حسی عجیب و ناخواسته. «زِر نزن! باید جاتو یاد بگیری. حالا لخت شو، همین حالا!»
فاصله‌شان آن‌قدر کم بود که کیوان بوی تند عرق ارباب را حس کرد، مخلوطی از مردانگی و وحشی‌گری که نفسش را تنگ کرد. زیر نگاه نفوذگر ارباب، با تردید دکمه‌های پیراهنش را باز کرد. پوستش زیر انگشتان لرزانش سرد بود. پیراهن و کفش‌هایش را درآورد. وقتی خواست چیزی بگوید، ارباب تهدید کرد که اگر ادامه دهد، او را خرد می‌کند. کیوان یخ کرد، اما نبضش تندتر زد. شلوار زندان را درآورد و با شورت آبی کم‌رنگ ایستاد. ارباب با چشمان گرسنه به بدنش خیره شد، انگار پوستش را با نگاهش لمس می‌کرد.
«کیرت رو بیرون زندان جا گذاشتی، پسر؟» صدای ارباب پر از تمسخر بود، اما ته‌صدایش چیزی دیگر داشت، چیزی که کیوان را به لرزه انداخت.
«چی؟ نه، منظورم…»
«بذار ببینم اون زیر چی داری. شورت رو دربیار.»
کیوان در ترس و سردرگمی، شورت را پایین کشید. حالا لخت، زیر نور کمرنگ سلول، احساس عریانی مطلق داشت. ارباب زیپ شلوارش را باز کرد و آلتش را بیرون آورد، عضوی بزرگ و سنگین که در مقایسه با کیوان عظیم به نظر می‌رسید. کیوان نفسش بند آمد، نه فقط از ترس، بلکه از حسی که نمی‌خواست به آن اعتراف کند.
«می‌بینی چی دارم؟» ارباب پرسید، در حالی که آلتش را با غرور به نمایش می‌گذاشت.
«آره… می‌بینم.» صدای کیوان لرزید.
«مطمئن نیستی، نه؟ بیا از نزدیک حسش کن.»
ارباب دست‌های بزرگش را روی شانه‌های کیوان گذاشت و با فشاری دردناک اما عجیبانه تحریک‌کننده، او را روی زانوهایش نشاند. حالا کیوان درست جلوی آلت بدبوی ارباب بود، گرمای آن را روی پوست صورتش حس می‌کرد. بوی تند و مردانه‌اش مشامش را پر کرد. ارباب موهای بلند و نامرتب کیوان را گرفت و صورتش را به سمت خود کشید. کیوان سعی کرد عقب بکشد، اما دست‌های قوی ارباب او را نگه داشتند. صورتش به آلت ارباب مالیده شد، و گرمای پوستش کیوان را به لرزه انداخت. وقتی بالاخره کمی عقب کشید، تماس مداوم باعث شده بود آلت ارباب سفت و برجسته شود.
«دیدی چیکار کردی؟ حالا شق کردم. قانون اینه: اگه شقش کردی، باید خودت بخوابونیش.» ارباب با لبخندی شیطانی نگاهش کرد.
کیوان که هنوز زانو زده بود، زمزمه کرد: «می‌تونیم صبر کنیم تا خودش بخوابه.»
«گوه نخور! این‌جوری کیرم درد می‌گیره. می‌خوای کیرم درد بگیره؟» صدای ارباب مثل رعد بود.
«نه، نه، قربان.» کیوان تسلیم شد، اما قلبش تندتر می‌زد.
«برای شروع، می‌تونی تخمامو ببوسی. نشون بده چقدر می‌خوای منو راضی کنی.»
«برای چی؟» کیوان با تردید پرسید.
این حرف یک مشت به سرش و دو ضربه به گوش‌هایش برایش خرید. کیوان دید مقاومت فایده‌ای ندارد. لب‌هایش را غنچه کرد، چشم‌هایش را بست و آماده شد.
«چشماتو نبند، احمق!» ارباب غرید. «باید ببینی چی تو دستته.»
کیوان خم شد و لب‌هایش را روی تخم‌های سنگین ارباب گذاشت. بوی تند عرقش قوی‌تر شد، اما گرمای پوستش چیزی در کیوان بیدار کرد. مزه شور عرق زیر زبانش پیچید. ارباب ناله‌ای کرد، انگار از این تماس لذت می‌برد.
«حالا لیس بزن. طوری که انگار دیوونه‌شی. وگرنه دوباره گوشاتو می‌پیچونم.»
کیوان با گریه‌ای زیرپوستی، زبانش را روی پوست گرم و شور ارباب کشید. چند دقیقه طول کشید تا ارباب گوش‌هایش را گرفت و پیچوند. از درد، دهان کیوان باز شد. ارباب سر آلتش را با دقت داخل دهان کیوان کرد، گرمایش دهانش را پر کرد.
«اگه دندونات بهش بخوره، همشونو می‌کشم. فهمیدی؟»
کیوان با دهان پر تأیید کرد. طبق دستور ارباب، شروع به مکیدن کرد، زبانش را دور سر آلت چرخاند. گرما و سنگینی آن فکش را پر کرد. مجبور شد چند سانت دیگر را در دهانش جا دهد، تا جایی که حس خفگی داشت، اما چیزی در این حس غریبانه لذت‌بخش بود.
ارباب گفت: «این خفه شدنتو درست می‌کنیم. کلی تمرین بهت می‌دم. حالا که می‌بینم چقدر مشتاقی، فکر کنم همیشه تشنه‌ی من باشی. از دستاتم استفاده کن. بمالش. کاری کن آبم بیاد.»
کیوان با چشمان گشاد به او زل زد. خشم و شهوت در صورت ارباب موج می‌زد. کیوان با دو دست آلت گنده‌ی ارباب را گرفت و شروع به مالیدن کرد، آرام و با ریتم، همان‌طور که ارباب خواسته بود. همزمان سرش را تکان می‌داد، گرمای دهانش با ریتم دست‌هایش هماهنگ شد. ارباب ناله‌ای کرد و سرش را عقب برد. کف سخت زمین زانوهای کیوان را اذیت می‌کرد، اما او ادامه داد، غرق در این حس عجیب تسلیم و تحریک. مجبور شد آلت را از دهانش درآورد تا همه‌جایش را لیس بزند، خیس و لغزنده‌اش کند.
ارباب گفت: «دیگه داریم به فینال می‌رسیم. آماده باش برای جایزه‌ت.»
کیوان، هرچند از این لحظه متنفر بود، ادامه داد. ارباب غرید، سر کیوان را گرفت و حجم زیادی مایع گرم و غلیظ را خالی کرد. کیوان سعی کرد قورت دهد، اما فقط کمی را توانست. بقیه از گوشه لب‌هایش ریخت، روی چانه و سینه لختش چکید. گرمای آن با اشک‌های داغش قاطی شد. وقتی ارباب آلتش را بیرون کشید، با موهای کیوان آن را تمیز کرد.
ارباب سیگاری از جیبش درآورد، کبریت زد و دودش را به سمت کیوان فوت کرد. «حالا می‌خوام چرت بزنم. باید بدونم کجایی. برو زیر پتو.» روی تخت دراز کشید و شلوارش را پایین کشید. «صورتتو بکن تو کونم، که بدونم جایی نمی‌ری. پتو رو بکش روشمون. باید به بوی من عادت کنی.»
کیوان، که سرش گیج می‌رفت، پشت ارباب دراز کشید و سرش را پایین برد. بوی تند و گرم کون عضلانی ارباب مشامش را پر کرد. حالش به هم می‌خورد، اما صورتش را بین گونه‌های سفت و عرق‌کرده فرو کرد.
ارباب غرید: «تا ته بکن تو. می‌خوام لباتو رو سوراخ کونم حس کنم.»
کیوان با ناله‌ای، صورتش را بیشتر فرو کرد. لب‌هایش سوراخ گرم و مرطوب ارباب را لمس کرد. باور نمی‌کرد این کار را می‌کند.
ارباب خواب‌آلود گفت: «بوسه‌های خیس بهش بده. من چرت می‌زنم و تو تا بیدار شم همون‌جا می‌مونی.»
کیوان شروع به بوسیدن کرد، لب‌هایش روی پوست گرم و مرطوب ارباب لغزید. مزه تند و شور هنوز در دهانش بود. سعی کرد خودش را به یاد بیاورد که کیست. اگر خودش را گم می‌کرد، نمی‌دانست چه بلایی سرش می‌آید. نفس‌های ارباب آرام شد و خوابش برد.
کیوان آن‌قدر ترسیده بود که جرات نکرد صورتش را از آن شکاف تنگ بیرون بکشد. گونه‌های عرق‌کرده‌ی ارباب صورتش را بغل کرده بودند. بوی تند در دماغش پیچید و سرش را پر کرد. حس‌هایش غرق شده بودند، اما در خلسه‌ای از تسلیم فرو رفت، فقط برای زنده ماندن. هرچند این تحقیر مردانگی‌اش را خرد می‌کرد، به خودش یادآوری کرد که تینا بیرون زندان منتظرش است و با آقای حسینی صحبت می‌کند تا نجاتش دهد. تینا فرشته نجاتش بود.
همزمان، تینا وارد دفتر شرکت فناوری نوآوران پارس شد. به سمت میز پذیرش رفت که پشتش دختری جوان و زیبا نشسته بود. تابلوی روی میز نشان می‌داد اسمش مینو است.
مینو با ادب پرسید: «چطور می‌توانم به شما کمک کنم؟»
تینا گفت: «برای ملاقات با آقای حسینی آمدم. قرار داشتم.»
مینو تینا را از سر تا پا نگاه کرد. تینا حسابی به خودش رسیده بود؛ موهای بلند طلایی، چشم‌های آبی براق و لب‌های پر. اندام برجسته‌اش در لباس تنگ آبی می‌درخشید، سینه‌هایش با هر نفس بالا و پایین می‌رفت و کونش با هر قدم تکان می‌خورد.
مینو به کامپیوترش نگاه کرد. «ایشان منتظر شما هستند. دفترشان انتهای سالن است.»
تینا تشکر کرد و بین میزهای کارمندان راه افتاد. مردان جوان نگاه‌های پر شهوتشان را پنهان نکردند. کفش‌های پاشنه‌بلندش تق‌تق صدا می‌کردند و بدنش مثل موجی در لباس تنگ حرکت می‌کرد. به در دفتر رسید و در باز شد. آقای حسینی با کت‌وشلواری شیک، دکمه‌های کتش باز، آنجا ایستاده بود. بدنش قوی و مردانه بود، با چشمانی که انگار تینا را می‌خوردند.
با لبخند گفت: «مینو گفت آمدید. بفرمایید داخل.» در را بست. پنجره‌های مات حریم خصوصی را تضمین می‌کردند. «شما همسر کیوان هستید.»
تینا گفت: «بله. امیدوارم بتوانید به او کمک کنید. سوءتفاهمی درباره تخلفاتش پیش آمده.»
حسینی پشت میز بزرگش نشست و با چشمان تیز به تینا خیره شد. «خوشحال می‌شوم کمک کنم، ولی اول باید بپرسم زنی به این جذابی با آدمی مثل کیوان چه می‌کند؟ حتماً قبلاً با مردهای واقعی بودی و فکر کردی یکی مثل او برای زندگی ثابت بهتره.»
تینا با لبخندی بکن تو گفت: «یه چیزی تو همین مایه‌ها.» از تیزهوشی و اعتمادبه‌نفس حسینی خوشش آمده بود.
حسینی ادامه داد: «من کنار کیوان تو دستشویی شرکت بودم. می‌دونم زیر کمر چیزی برای عرضه نداره. حتماً دلت برای یه مرد واقعی تنگ شده، کسی که بدونه چطور بدنت رو بیدار کنه.»
تینا گونه‌هایش گل انداخت. لبش را لیسید و گفت: «شاید. ولی من حالا شوهر دارم.» لبخندش اما پر از وسوسه بود.
«فکر کنم حسابی دلت برای یه کیر درست‌حسابی تنگ شده.» حسینی بلند شد، کنار میز آمد و دستش را روی شانه تینا گذاشت. گرمای دستش از پارچه نازک لباس به پوستش نفوذ کرد.
تینا دستش را روی دست حسینی گذاشت، انگشتانش به‌آرامی پوست او را نوازش کرد. با صدایی پر حرارت زمزمه کرد: «راستش، دلم برای اون روزای پرشور تنگ شده.»
حسینی خم شد و لب‌هایش را به لب‌های تینا چسباند، بوسه‌ای نرم اما پر از وعده. تینا از روی غریزه دستش را بین پاهای حسینی برد و برآمدگی سفت و بزرگ را لمس کرد. بدنش از لذت لرزید و حس کرد خیس شده. حسینی بوسه دوم را عمیق‌تر کرد، زبانش گرمای دهان تینا را کاوش کرد.
با صدایی خشن گفت: «یه سری جزئیات درباره کیوان هست که باید حرف بزنیم. ولی حالا که این‌قدر حشری شدی، فکر کنم اول باید این آتیشو خاموش کنیم.»
تینا با نفس‌های بریده‌بریده زمزمه کرد: «بکن. کاری کن دوباره حس زنده بودن کنم.» دستش محکم‌تر روی برآمدگی حسینی فشار آورد، انگار نمی‌توانست برای لحظه بعد صبر کند.
این داستان ادامه دارد …

نوشته: Miladsissy94

بازدید 8,351

این داستان سکسی را با دوستان خود به اشتراک بگذارید

WhatsApp
Telegram
X
Threads
Skype
Email
Print

4 پاسخ به “فریب‌خورده (۱)”

  1. با عرض معذرت اگر قضاوتم اشتباهه ولی یه جوریه داستانت که کاملاً انگار چت‌جی‌پی‌تی نوشته. طرز نوشتار مشابه داستاناییه که چت‌جی‌پی‌تی می‌نویسه.

🔥

ویدئوهای پیشنهادی

🔔
هنگام کلیک و باز کردن لینک‌ها صفحات تبلیغاتی باز شوند. آن‌ها را ببندید همچنین در صورت پخش نشدن ویدئو از دکمه دانلود ویدئو استفاده کنید یا فیلترشکن خود را عوض کنید