این نوشته فلشبک درونی و برگرفته از احساسات شخصی منه. امیدوارم با خوندنش با بخشی از وجود من آشنا بشید. ❤️
دستهاش رو به دو طرف باز کرد و با نگاهش بهم فهموند که آغوش گرمش منتظر منه.
من، با دستهایی جمع شده روی سینهم، خودمو رها کردم توی اون آغوش.
آروم بغلم کرد، ولی همون فشار کمش، همون قفلشدن سادهی بازوهاش دور تنم، کافی بود تا سدِ اشکام بشکنه.
چندین و چند سالِ فروخورده، تو یه لحظه ریختن بیرون.
مثل گنجشکی که وقتی دنیا داره تهدیدش میکنه، به یه جای نرم و امن پناه میبره و خودش رو جمع میکنه، منم توی آغوشش فرو رفتم.
شروع به نوازش سرم کرد و گفت: «سام، دوس…»
و دیگر هیچ.
پلکهام بهسختی از هم جدا شدن، انگار سالها توی تاریکی قفل بودن.
هوای اتاق سنگین و تاریک بود، ذهنم هنوز بین خواب و بیداری گیر کرده بود.
لباسم خیس عرق شده بود و دهنم مثل کویر خشک.
دستم رو کشیدم سمت پاتختی و بین شلوغیِ وسایل، کورمالکورمال دنبال گوشیم گشتم.
بعد از چند ثانیه، نوک انگشتم بهش خورد. گرفتمش، قفل رو باز کردم.
اولین چیزی که دیدم ساعت بود: «۰۲:۰۲».
اون لحظه بیشتر از همیشه دنبال یه نشونه بودم.
یه پیام، یه جمله، حتی یه ایموجی…
اما صفحه ساکت بود. هیچ صدایی، هیچ پیامی، هیچکس.
نمیدونستم دقیقاً دنبال چیام یا از کی انتظار دارم. فقط میدونستم یه چیزی کم بود.
تلگرام رو باز کردم…
گروههای پینشدهی همجنسگرایی اولین چیزی بود که به چشمم خورد. یه حس عجیبی بهم داد؛ نه لذت، نه هیجان… یه جور دلزدگی بود، یه فضای خالی که پر نمیشد.
خیلی وقته دنبال یه حس واقعیام…
چطوری بگم؟
یه نفر… کسی که مثل خودم دنبال رابطهای باشه که توش عاطفه باشه، لمس باشه، صدا باشه، نه فقط بدن.
من دنبال ارضای روحمم، نه فقط تنم.
نمیدونم از کی این حس خالیبودن شروع شد. شاید از همون روزی که فهمیدم حرف زدن دربارهی چیزی که هستم، همیشه یا تمسخر داره، یا سکوت، یا نادیدهگرفتن.
من خستهم… از نقش بازی کردن، از لبخندهای زورکی، از چتهایی که توش وانمود میکنم خوشحالم.
از عکسهایی که فقط یه بدنان، بیهیچ حس، بیهیچ صدایی، بیهیچ نگاهی که واقعا بخواد “من”و ببینه.
من آدم رابطههای نصفهنیمه نیستم.
نمیخوام فقط دیده بشم، میخوام «فهمیده» بشم.
یه نفر باشه که وقتی بغض دارم، نگه: «برو یه چیزی بخور حالت خوب میشه»
بلکه بپرسه: «چی دلت رو گرفته، عزیزم؟»
من اون رابطهای رو میخوام که توش امنیت باشه، حرف زدن بدون ترس باشه، نوازش باشه بدون توقع، عشق باشه بدون بازی.
من باتم چون نیاز دارم یکی پشتم باشه.
یکی که قوی باشه، ولی اون قدرت رو برای کنترل کردنم استفاده نکنه… برای «حمایتم» خرجش کنه.
یکی که وقتی بغلش میکنم، از گرماش فقط بدنم نه، روحم گرم بشه.
میدونی، گاهی وقتا دلم میخواد یکی فقط بیاد بگه:
«من اینجام. هیچ جا نمیرم. همینی که هستی، برای من کافیای.»
همین.
شروع کردم متن دوستیابی که تو گروهها به اشتراک میذاشتم رو خوندن. شاید مشکل از منه.
شاید خیلی رابطهای که میخوام رو توصیف کرده باشم.
شاید فقط باید رابطهای شروع بشه، حتی به غلط…
حرفهایی که از روی کیبوردام انتخاب میشد، کلماتی سرد و مُرده رو شکل میداد.
انگشتم رو سمت دکمهی ارسال بردم.
یه پیام کوتاه، معمولی، بدون احساس، فقط برای اینکه شاید یکی جواب بده.
ولی نتونستم. انگار دلم گفت:
«این راهش نیست، سام… تو اینهمه وقت، خودتو به خاطر همین چیزا دفن نکردی که حالا این شکلی ادامه بدی.»
اما اگه کسی رو پیدا نکنم چی؟
شاید مشکل از خودمه.
شاید من آدم خوبی نیستم.
شاید اصلاً لیاقت دیده شدن رو ندارم.
متنی که نوشتم، پر از احساس بود، پر از حرفهای نگفته، پر از حقیقت…
ولی انگار برای این دنیا زیادی واقعی بود.
تو گروه، همه رد شدن.
مثل ماشینهایی توی شب، چراغهایی که فقط یه لحظه روشن میشن و بعد… خاموش.
هیچکس حتی سرش رو برنگردوند.
هیچکس صدامو نشنید.
گوشی از دستم افتاد کنار تخت.
سرم سنگین بود، چشمهام اما باز.
به سقف خیره شده بودم، اما حتی سایهای هم نبود که بهش پناه ببرم.
اون بالا، نه نوری بود،
نه ستارهای،
نه حتی یه ترک روی دیوار که بشه گفت:
«اینجا شاید یه روزی کسی ازش رد بشه.»
نه اشکی مونده بود، نه حرفی.
فقط یه سکوت.
سکوتی که توش حتی خودم هم صدای خودمو گم کرده بودم.
همهچی تموم شده بود.
نه با گریه،
نه با فریاد،
فقط با یه نگاه خالی،
توی یه شب بیپایان…
ساعت هنوز «۰۲:۰۲» بود.
و من هنوز
نبودم.
موفق و پیروز باشید.🐼✨
نوشته: likeable
6 پاسخ به “ساعت ۰۲:۰۲”
آخرش دادی یا نه ؟
آن شرلی
امیدوارم ۰۲:۰۲ تا ۳۷٫۸ سالگیت ادامه پیدا نکنهامیدوارم سر نشیامیدوارم بتونی از این کشور تا دیر نشده ،برای بودنت، بریعمیقا درکت کردممنی که سالهاست خودمو اول با درس و بعد با شغلم به واسطه همون درس مشغول کردم تا از ۰۲:۰۲ عبور کنم❤️🖤
دنبال رابطه گشتن فقط بازی خوردن و آزار روح رو دنبال خودش وارد زندگی میکنه، جاهای دیگه دنیا رو نمیدونم اما ایران ما این شکلیه. به محض دست کشیدن از دنبال رابطه گشتن حالت خوب میشه و به زندگی نرمال برمیگردی
خیلی خوب بود ، درد مشترک خیلیاامیدوارم با پیدا کردن یه پارتنر خوب و دلخواه به همه ارزوهات برسی و ۰۲:۰۲ دیگری رو در اغوش پارتنرت تجربه کنی
حرف دلتو با پوست و استخوان درک میکنم چون خودمم دارم همچین مسیری رو زندگی میکنم و تجربه میکنم و اینم میدونممهم نیست پسر یا دختر یاهرچیز دیگه باشی تا وقتی به بهترین خودت نرسی قرار نیست کسی وقتش رو برای شناختت بذاره و فقط به چشم یه عروسک جنسی بهمون نگاه میکننزمانی که تو به بهترین زیبا ترین و perfect ترین ورژن خودت برسی انوقته که پارتنرت برات ارزش قائل میشه اون زمانه که میتونی بغل گرم و نرم و ۰۲:۰۲ رو کنار پارتنر واقعیت تجربه کنیتوی این مسیر دنبال رابطه با بقیه نباش دنبال خودت باشرابطه و آدمش خودش میاد سراغتزیادی حرف زدم و امیدوارم مفید بوده باشه✨♥️