دیگه از هشت , نه سالگی منو پیش فرشته نمیزاشتن چون جثم بزرگ شده بود اندازه یه سیزده , چهارده ساله . فقط چند بار من و هما رو برد سینما . ولی هر هفته یکبار هم شده یا تو کوچه همدیگرو میدیدیم و یا میومد خونمون و میگفت خاله دلم برای نامزدم تنگ شده و همه به شوخی می گرفتند . تا اینکه هفده هجده ساله شد و کم کم پای خواستگارها به خونشون باز شد . اما فرشته صریحأ میگفت من ازدواج نمیکنم و منتظر همایون میمونم بزرگ بشه ! اوایل مادر پدرش فکرمیکردن اینو بهونه کرده تا شوهر نکنه ولی کم کم متوجه شدند که اون جدی میگه . جالب اینکه برای مامانم هم سؤال شده بود و چند بار که از من پرسید بزرگ شدی میخوای ازدواج کنی ؟ گفتم بله با فرشته . اینجا بود که هردو خانواده به عمق فاجعه پی بردن و سعی در دوری ما کردند . منصوره خانم دوماه دوماه فرشته رو میبرد باغی که تو افجه داشتند ( روستایی در لواسانات) . اخه اونا وضع مالی نسبتا بهتری داشتند . فکر میکردند شاید چاره بشه که نشد . حتی بردنش پیش روانپزشک . نتیجه : هیچ مشکل روحی نداره . فقط یه نوع دلبستگی و علاقه شدید همین . ولی هیچ کس نمیتونست حضم کنه حتی خود من . اخه من کوچک تر بودم و علاقه شدیدرو حس میکردم ولی هیچ شناختی از عشق نداشتم تا اینکه من هجده ساله بودم که به مفهوم عشق پی بردم . مدتها بود که خانواده فرشته به توصیه روانپزشک بی خیال شده بودند و فعلا برای ابروشون هیچ خواستگاری رو قبول نمیکردند . فرشته که یه دختر 25 ساله شده بود و به قولی دیگه مدتها بود که ساعت بیولوژی بدنش به تیک تیک افتاده بود و میگفت داره دیر میشه و اغوش یه مرد رو می خواست . اخه اون زمان شاید کمتر از یک درصد دخترها پاشون به دانشگاه میرسید و بیست سالگی صددرصد ازدواج کرده بودند . یه روز که پدرش برای جراحی روده بیمارستان بستری شده بود و مادرش رفته بود بیمارستان تا شب پیش پدرش بمونه , فرشته تو کوچه منو دید و ازم خواست برم پیشش وقتی رفتم خونشون دیدم که فرشته بالباس خواب بدن نما ارایش کرده درو باز کرد و یه راست منو برد اطاقش . دستشو حلقه کرد دور گردنمو گفت من دیگه تحمل ندارم و میخوام با تو همبستر بشم حتی اگه به قیمت جونم باشه چون به هر حال من به جز تو با هیچکس دیگه ازدواج نمیکنم . گفت منو دوست داری یا نه ؟ با تمام وجودم میخواستم بگم بله . ولی زبونم بند اومده بود و هیچی نمیتونستم بگم . دومرتبه اینبار با چشمهای اشک الود گفت میگم منو دوست داری ؟ باز زبونم بند اومده بود و زل زده بودم تو چشمهای منتظرش که نگاهش ازسکوت من نمناکتر و خشمناکتر شد و انگار داشت با سرعت نور خرد و شکسته میشد که فریاد زد پس برو بیرون و هرگز برنگرد . با پاهای لرزون برگشتم و از اطاق اومدم بیرون به طرف پله ها به پایین و لب پله اول بود که به مفهوم عشق پی بردم و صدها صدا و سوال تو مغزم میپیچید از اینده از زندگی از شرایط الانمون و ازاینکه من هنوز یه نوجوونم و توانایی شروع یه زندگی مشترکو ندارم . اما پس تکلیف عشق چی میشه ؟ نتونستم پله رو بیام پایین . چون فهمیدم عاشقم . با سرعت برگشتم تو اطاقشو بغلش کردم و لبامو به لباش قفل کردم و تا نیمه شب تو بستر عشق بودیم و بی دریغ عشقشو به من هدیه کرد . هردو ناشی بودیم اما زیباترین و پراحساس ترین سکسی بود که درتمام عمرم تجربه کردم . برعکس اینکه همش از بعدش میترسیدم انگار ازاد شده بودم و احساس سبکی میکردیم و میخواستیم پرواز کنیم . خیالمون راحت شده بود که برای همیشه مال هم شدیم . از چهارده سالگی پدرم بنا به درخواست خودم که علاقه زیادی به کشتی داشتم منو باشگاه ثبت نام کرد و خیلی زود داشتم یه کشتی گیر نوجوان خوب میشدم که پدرم به توصیه مربی اومد باشگاه کشتی منو ببینه که چون درشت بودم تقریبا تمام حریفهام چندسالی ازمن بزرگتر بودن و چون طبیعت کشتی پیچیدن بدنها به هم هست پدرم اصلا از این وضع خوشش نیومد و ازم خواست که به یه ورزش رزمی یا بکس که با هم از دور مبارزه میکنند رو بیارم و من ناچار بکس رو انتخاب کردم و یکسال بکس کار کردم تا بکس چینی وارد ایران شد و من جذب این ورزش شدم . بقدری علاقه مند شدم که یکساله اماده مسابقات نوجوانان شدم و تقریبا تمام مسابقاتم رو بردم و این ورزشی بود که فوقالعاده بدن رو تراشیده و ورزیده میکرد و تمرینات سختی داشت که برای من اسون و شیرین بود و بقدری هیکلم قشنگ شده بود که تو خیابون خیلی دخترا بهم چشم میدوختند . وقتی که با فرشتم عشق بازی کردم همش دست به سینه و بازوهام میکشید و محو تراش بدنم بود. و با تمام وجود منو دراغوش میکشید . بافرشته قرارگذاشتیم که با خونوادم درمیون بزارم که بیاییم خواستگاریش . البته اون زمان ازدواج در اون سنین خیلی هم غیر طبیعی نبود . چیزی که غیر طبیعی بود اینکه یه پسر جوون با یه دختر 7 سال از خودش بزرگتر ازدواج کنه . البته ظرافت و زیبایی فرشته از یک طرف و درشتی و روحیه مردونه و خشونت من از طرف دیگر این فاصله رو خیلی نامحسوس کرده بود و اگر کسی نمیدونست فکر میکرد ما همسنیم . ولی مسئله باور و فکر پوسیده جامعه بود و الا کمتر زوجی به خوشبختی ما پیدا میشد . به هر حال ما با زور خانوادهارو متقاعد کردیم و چون سالها همدیگرو میشناختند نیازی به نامزدی ندیدند و پدر فرشته گفت قول من کافیه البته به شرط اینکه همایون سربازیشو بره و مرد بشه و برگرده مشغول به کار که شد قبوله . چون وضع مالی پدر منم بدک نبود نگران نبود میدونست بابام در نهایت در مغازش دستمو بند میکنه ! رفتن من سربازی همانا و شروع جنگ ناگهانی همانا ! البته به دلیل جثه وجنم ورزشکاریم خیلی زود شدم پاس بخش و خصوصأ انبار مهمات که مسئولیتم حفاظت از اسلحه خونه و انبار مهمات بود تو پادگان هوایی تبریز که بعد اموزشی انتقالم دادند اونجا ! و هرگز به جبهه نفرستادنم . وجودم اونجا لازم تر بود ولی در تمام مدت سربازی فقط 6 ماه اول دو بار بهم مرخصی دادن رفتم تهران و فرشته رو دیدم و دیگه تا اخر سربازی و اضافه خدمت به دلیل شرایط جنگی نتونستم مرخصی بگیرم بیام فرشته رو ببینم . تو سربازی با دو تا سرباز دیگه از جنوب رفیق شدم که رزمی کار بودند و دورادور منو میشناختند ولی اونا کونگفوکاربودند و برنامه داشتند بعد از سربازی برن اونور اب . میگفتند با یه مربی ایتالیایی که تو نیروگاه قم کار میکنه و مهندس هم هست برنامه ریزی کردن برن ایتالیا و ازاونجا هم ببرشون امریکا . به من گفتن اگه بخوای باهاش راجع به تو هم صحبت میکنیم . تو که اگه بری چندساله پشت خودتو بستی ! تو امریکا بازار بوکس چینی و کشتی کج داغ داغه . حسابی پول میسازی .
نوشته: الف . ع
8 پاسخ به “فرشته (۱)”
جالب بود قلمت عالیه ادامشو بزار
آه هزار افسوس
خخخیادم رف بگم تو یه کونی هسیمن اگه یه فرشته اینجوری داشتم زمین و زمان و …منکر میشدم اونوقت تو رفتی سربازی خمینی کسکش قاتل دزد
جالبه داستانت . زندگی مثل یه طنابه که باید کره بخوره تا بالا بری ! گره اول متقاعد کردن والدین فرشته بود . گره دوم سربازی تو جنگ و سالم برگشتن . لابد گره سوم هم امریکا رفتن برای ساختن اینده زندگیتون و تنها گذاشتن فرشته . ولی خوب اگه این گره ها تو زندگی نباشند کجارو مهار کنی تا از طناب زندگی بری بالا ؟لایک
خوب بود ادامه بده قلمتو دوست دارم :)فقط قریبی نه غریبی درسته
باشه بابا فهمیدیم قوی هستی حالا نکنیمون ارنولد
چی بگم؟؟؟
گوهری پسر گوهر ???خوشحال میشم بیای تلگرام صحبت کنیمنه گی ام و نه درباره معاشقه ازت چیزی نمیخوام بپرسممنتظرتم گیل مرد ??Ashna_1414