سلام دوستان میخوام داستان آشناییم ک یکی از بهترین اتفاقای زندگیم بود رو بگم
من اسمم صالح ۱۹ سالمه
پدر و مادرم زمانی که ۸ سالم بود از هم جدا شدن حضانت من رو پدرم به عهده گرفت پدرم بعد دوسال از جدایی ازدواج کرد وضع مالی خوبی هم داشت پدرم با یکی از اقوام مادری ک عرب بود ازدواج کرد و بعد ی مدت رفتیم و ساکن امارات شدیم و کسب و کار شو اونجا ادامه داد پدرم تنها پسر خانواده بود و دو تا عمه دیگه هم داشتم تو ایران چند تا ساختمون چند واحده بود ک پدرم اونارو اجاره میداد و هر چند وقت ی بار میومد واسه سر کشی ک بعضی وقتا منم با خودش میاورد و موقعی ک من ایران هستم وقتمو کامل با خانواده مادرم میگذرونم مادرمم ازدواج کرده بود و از اون شهر رفته بود و من زیاد نمیدیدمش فقط ی خاله داشتم اونجا بود و ی دایی خاله من ی دختر داشت ب اسم پونه ک همسن و همبازی من بود و خیلی دختر باحالی بود و مث خواهرم بود بگذریم
دایی من پزشک بود و وضع مالیش بد نبود من هر سال تابستون بعد از تموم شدن مدرسه ها میومدم ایران و پیش خاله و دایی میموندم تا پایان تابستون
تابستون پارسال بود تعریف از خودم نباشه قیافه و اندام خوشگلی دارم چهرم ب دل میشینه رفتم خونه خاله اخه اونجا با پونه و شوهر خالم خیلی خوش میگذشت هر روز دور دور و تفریح
(توی امارات ی پارتنر داشتم ک دو رگه بود ایرانی اماراتی ک خیلی هم همو دوس داشتیم اما تو ایران کیس خاصی نبود) چند روزی رو اونجا بودم ک داییم و زندایی شب اومدن خونه خاله و از دیدن من خیلی خوشحال شده بودن اخه بخاطر نداشتن بچه ب من و پونه خیلی علاقه نشون میدادن خونه دایی ی شهر تو نزدیکی همون شهر بود موقع رفتن زنداییم اسرار کرد باهامون بیا بریم و ی چند روزی پیش ما بمون ک منم قبول کردم و پونه هم باهامون اومد یکی دوروز بود ک اونجا بودیم ی روز دایی زنگ زد و گفت اماده بشیم شب میخوایم بریم ویلا دایی ی ویلا داشت تو بیرون از شهر کنار ی کوه ک هم بزرگ بود و هم باصفا و داخلش اسب و سگ و مرغابی خرگوش همچی بود و من اونجارو خیلی دوس داشتم وقتی برگشت منو دایی و پونه زدیم بیرون اما زندایی نمیومد چون قرار بود یکی دو روز اونجا باشیم و اون کار داشت اخه تو بانک کار میکرد( زن داییم اصالتا بلوچ بود) فقط ی مشت خرت و پرت اماده کرد و گفت اینا رو ببرید واسه فرهاد پرسیدم فرهاد کیه ک گفتن ی نفر رو اوردیم اونجا ویلا رو سپردیم دستش ک هم مواظب ویلا باشه و هم حیوونا ک بعد پونه گفت داداش زنداییمه و توشهر خودشون بخاطر ی مشگل طایفه ایی کسی رو باتیر زده و اومده اینجا تا ابا از اسیاب بیفته خلاصه تو راه بودیم ک دایی زنگ زد دوتا از رفیقاش ک اونا هم بیان و ب منو پونه گفت بچه ها اونجا هرچی دیدین ب زنداییتون هیچی نمیگید ماهم قول دادیم ک شتر دیدیم ندیدیم رسیدیم اونجا و در زدیم فرهاد اومد ردو باز کرد و من اولین بار فرهادو دیدم ی مرد تقریبا ۳۰ ۳۱ ساله خوشتیپ چهار شونه با ی ریش بلند و مرتب و ی تیپ عالی با ی لبخند جذاب اگه بخوایید تصور کنید چ شکلی بود شبیه کامران تفتی ک بازیگره تو ایران شبیه اون بود حتی تن صداشم شبیه اون بود من از همون اول محو تماشاش شدم با هم سلام علیک کردیم و دایی منو معرفی کرد و اونم خیلی گرم استقبال کرد رفتیم داخل بعد نیم ساعت رفیقای دایی هم اومدن رسیدن دیدم بساط منقل و بافور پهن کردن تازه اینجا بود ک فهمیدم چرا دایی میگفت شتر دیدی ندیدی دوستای دایی ی دختر هم همراهشون بود ک هم سن ما بود و دوست پونه بود و وقتی فهمیده ک منو پونه هستیم اونم اومده بود دیدم دختره خیلی چراغ سبز میده و ناز میکنه واسه من اما از اونجایی ک من زیاد اهل جنس مخالف نیستم زیاد بهش توجه نمیکردم حتی پیشنهاد استخر داد ک باباشم موافق بود اما من گفتم من نمیام پونه و اون دختره رفتن پشت ویلا استخر اما من رفتم سمت اصطبل پیش اسبا دایی و رفیقاشم مشغول کشیدن بودن و فرهاد سرش با کفتراش گرم بود ک دید من اومدم سمت اسبا اومد پیش من شروع کرد حرف زدن گفت دوست داری سوار اسب بشی گفتم اره اما بذار واسه ی روز دیگه گفت باشه هر موقع خواستی بیا دیدم دایی صدا زد گفت بیا با ماشین برو شام بگیر بیار ک فرهاد گفت اینکه جایی رو بلد نیست بذار خودم میرم و رو کرد ب من گفت اگه دوس داری بیا با هم بریم منم از خدام بود رفتیم تو راه گفت چرا با دخترا نرفتی استخر و با خنده گفت از این فرصتت استفاده کن داشت شوخی میکرد گفتم از این دختره خوشم نمیاد بلند خندید و گفت فهمیدم .از همون اول خیلی داشتم با فرهاد حال میکردم گفت کلا از دخترا خوشت نمیاد یا از این دختره گفتم هر دوش یه لحظه سکوت کرد انگار ک ی چیزی تو ذهنش جرقه بخوره اما چیزی ب زبون نیاورد گفتم تو نمیکشی چرا دایی اینا رو همراهی نمیکنی گفت اهلش نیستم بدم میاد هر چند وقت ی بار شراب میخورم اونم خودم ریختم تو ویلا گفت تو اهل شراب هستی؟ گفتم آره اما دایی گیر میده گفت پس ی روز بپیچون بیا باهم بشینیم گفتم باشه و دیگه ازش در مورد زندگیش پرسیدم فهمیدم ک مجرده کارشم ی مغازه صوتی تصویری داره و مربی بدن سازی هم بوده .و ی پسره ک با دختر عموش عقد بوده و باردارش کرده بوده و زیر بار نمیرفته و می خواست جدا بشه و اینم جریانو فهمیده و باهاش درگیر شده و اینم با تیر زدتش و پسره الان یکی از پاهاش فلج شده و اینم فراری شده اومده اینجا و درمورد من سوال پرسید و گفت بیشتر بیا ب من سر بزن من اینجا تنهام فهمیدم عاشق کفتر و حیووناش پیج اینستاگرام رو واسم اورد ک پروفایلش عکس ی اسب بود پستاش همش عکس کفتر و جک و جونور بود خلاصه برگشتیم و شامو خوردیم خوابیدیم اون یکی دو روز خیلی ب من خوش گذشت به خاطر فرهاد بود اما اتفاق خاصی نیفتاد تا اینکه برگشتیم پونه خواست برگرده من گفتم من نمیام ی چند روز پیش دایی و زندایی میمونم دایی پونه رو برد رسوند ی روز خیلی حشری بودم و سکس نیاز داشتم بخاطر همین رفتم تو اینستاگرام و پیج دوست یابی تا ی نفرو پیدا کنم هم واسه ماساژ و هم سکس رفتم تو کامنتا البته اعتماد سخت بود چون هم از مریضی میترسیدم هم اینکه ی وقت خفت نشم چون من واسه همین ی بار میخواستم میترسیدم کسی فیلم یا عکس مو بگیره و ابروم بره خلاصه داشتم تو کامنتا میگشتم ک ی لحظه پروفایل ی پیج نظرمو جلب کرد نوشته بود فاعلم مکان اوکی ی نفر زیر ۲۵ خوشگل میخوام رفتم تو پیجش بله خودش بود فرهاد باورم نمیشد ک فرهاد گی باشه اولش ی کم تعجب کردم ولی بعدش داشتم از خوشحالی بال در میاوردم ی پیج فیک زدم و بهش پیام دادم
سلام
منتظر موندم جوابی نیومد دیگه خسته شدم و گوشی رو گذاشتم کنار و خوابیدم عصر بود بیدار شدم نگاه کردم دیدم جواب داده نوشته بود سلام
بفرمایید شما؟
نوشتم از سایت دوست یابی کامنتاتونو دیدم پیام دادم
بعد از ده دقیقه جواب داد گفت
اصل میدی لطفا
منم همه چیزو گفتم غیر از اسمم
ازم عکس خواست منم عکس یکی از رفیقامو ک خیلی هم خوشگل بود رو فرستادم خوشش اومد منم عکس خواستم اونم فرستاد ازم شماره خواست ندادم گفتم اومدم دیدمت شماره هم میدم ی کم چت کردیم دیدم شک کرد ازم عکس خواست با علامت لایک نمیدونستم چیکار کنم گفتم دیگه عکس نمیدم فقط میام سر قرار همو میبینیم گفتم فردا عصر خوبه اسرار کرد ک عکس بفرس اما گفتم میام همه چیو میگم دیدم دیگه جواب نداد هرچی پیام دادم سین میکرد جواب نمیداد دو روز بعد زندایی ی کم خرید کرده بود میخواست واسش ببره پرسیدم کجا میری گفت میرم ی سر ب فرهاد بزنم میایی منم از خدا خواسته قبول کردم یکی دو دست لباس و وسایل شخصی برداشتم گفت چرا لباس میاری گفتم شاید خواستم یکی رو روز بمونم گفت باید از داییت اجازه بگیرم زنگ زد دایی دایی هم گفت اشکال نداره خلاصه رفتیم اونجا خیلی خوشحال شد ک منم با زن دایی اومدم و قراره بمونم زندایی بعد یکی دوساعت رفت من موندم و فرهاد پیشنهاد داد بریم اسب سواری رفت یکی از اسبارو اماده کرد اومد کمکم کرد سوار شدم ی دور زدم اومدم بعد گفت بریم استخر منم با سر قبول کردم بهترین موقعیت بود ک بتونم بدن خودمو بهش نشون بدم و بدنشو دید بزنم رفتم مایو پوشیدم و اومدم وقتی اومدم دیدم اونم لخت با ی شرت تنگ لب استخر وایستاده هوا تاریک بود اما چراغای حیاط کامل روشن بود زیر نور سینه پهنش ک موهاشو زده بود و تازه در اومده بود و رونای بزرگش ک پوشیده از مو پشمالو بود کامل معلوم بود و منو بیشتر وسوسه میکرد مهمتر از همه کیرش ک حالت خوابیده بود و معلوم بود ک کیر و خایه بزرگی داره اونم ی کم بدن و کون منو بار انداز کرد و روشو ازم گرفت فکر کنم بخاطر ترسش بود ک ی موقع تحریک نشه وضایع بشه خلاصه ی کم شنا کردیم و امیدوار بودم ی حرکتی بزنه اما چیز خاصی نشد و اومدیم بیرون رفتم دوش گرفتم ی شلوارک و تیشرت پوشیدم اونم رفت دوش گرفت ی رکابی و شلوار ورزشی ک فوقعلاده بهش میومد و هیکلشو ب نمایش میذاشت پوشید و شام خوردیم یکم شوخی و مسخره گفت شراب بیارم؟ گفتم اره رفت ی. پارچ پر کرد اورد شراب انگور قرمز بود خیلی هم خوب بود همینجور ک میخوردیم ازش پرسیدم چرا ازدواج نکردی خندید و گفت اهلش نیستم گفتم دوس دختر داری ؟ گفت کی ب. من. تو این شهر غریب پا میده گفتم از خداشونم باشه.
مست شدیم ی سگار روشن کرد ک بکشه گفتم به منم میدی ی اخم کرد و گفت نه دیگه هم درخواست نکن بعدشم گفت برو تو تو اتاق من رو تخت بخواب منم اینجا مییخوابم گفتم سختت نیست گفت نه تو راحت باش دوس داشتم بیاد پیشم بخوابه اما روم نمیشد بگم از ی طرفم میترسیدم حرکتی بزنم بخاطر دایی بلند شدم رفتم تو اتاق چراغو خاموش کردم رو تخت دارز کشیدم بوی تنش ک تو تخت بود مستیمو چند برابر کرده بود خوابم نمیبرد بوی سیگارش داشت میومد با خودم فکر کردم گفتم بادا باد منکه میدونم اهلش هس الانم ک ده قدمیم خوابیده و منم که ازش خوشم میاد باید ی کاری کنم فهمیدم سرش تو گوشیه ی فکری ب سرم زد گوشیمو برداشتم با همون پیج دوباره بهش پیام دادم سلام کردم بعد ی دقیقه جواب داد گفتم نمیخوای ادرس بدی بیام ببینمت گفت تو ول نمیکنی؟ گفتم مشگلت چیه گفت فیکی گفتم بخدا نیستم ازت خوشم اومده گفت میترسم اشنا باشی با تردید گفتم مگه اشنا باشم چه مشگلی داره دیدم پیام نداد بعد چند دقیقه گفت خودتو معرفی میکنی کی هستی ؟گفتم اگه معرفی کنم قول میدی عصبانی نشی؟ گفت قول میدم با شماره خودم ک قبلا بهش داده بودم نوشتم منم و واسش فرستادم از استرس و ترس داشتم میمردم نمیدونستم واکنشش چیه دیدم اومد تو اتاق و چراغو روشن کرد روم نمیشد نیگاش کنم رومو کردم اونور صدام زد صالح؟تویی؟ روم نمیشد جواب بدم منتظر واکنشش بودم ک فهمیدم اومد کنارم نشست بازومو گرفت منو چرخوند نگاش کردم دیدم ی لبخند رو لباشه ی کم خیالم راحت شد گفت دیوونه چرا از اول خودتو معرفی نکردی گفتم ترسیدم بخاطر اشنایی پسم بزنی گفت دیوونه من از شب اول ک دیدمت ازت خوشم میومد اما گفتم شاد تو اهلش نباشی و ب داییت چیزی بگی گفتم منم از همین ترسیدم گفت الان مطمئنی؟ گفتم اره گفت خب منم از خدامه ی پسر خوشگل مث تورو داشته باشم منو خوابوند ب پشت و خوابید روم لبامو کشید تو دهنش خیلی محمکم میخورد منم چشامو بسته بودم و همراهیش میکردم خودشو محکم میمالید ب من نفسم بند اومده بود ی کم هولش دادم عقب گفتم من تا دوروز اینجام مال خودت یواش گفت ببخشید من تو سکس ی کم خشنم اما سعی میکنم ارومتر باشم تیشرت منو در اورد زیرپوش خودشم کند گفتم من برم دستشویی و برگردم گفت فقط زود بیا ک تحمل ندارم کیرشو گرفت از رو شلوار و گفت ببین داره پاره میکنه شلوارو خندیدمو ی لب محکم ازم گرفت و گفت برو رفتم دستشویی خودمو خالی کردم بر گشتم دم در اتاق شلوارکمو در اوردم رفتم تو بغلش سینه هامو گرفت تو دهنش و دستاش ی جووون از ته دلش گفت و بعد گفت میخواستم تو استخر ترتیبتو بدم اما گفتم شاید اهلش نباشی گفتم منم خیلی منتظر بودم گفت ی چراغ سبز میدادی تموم بود گفتم روم نشد ی بوس از گردنم کردو گفت مهم نیس مهم اینکه الان تو بغلمی و تا صب مال خودمی و این کون خوشگلتو جرش میدم منو محکم تو بغلش چلوند با ی دستش لبامو غنچه میکرد و میخورد زبونشو تو دهنم میچرخوند دستمو بردم کیرشو گرفتم از رو شلوار گفت میخوایش گفتم خیلی منو ول کرد گفت خودت درش بیار دوتا دستشو برد زیر سرش بند شلوارو باز کردم کشیدمش پایین اونم باسنشو برد بالا چی میدیدم ی کیر سبزه با خایه های بزرگ کیرش سفت سفت شده بود اما چون گوشتی و سنگین بود اویزون بود۱۷ ۱۸ سانت اما ب شدت کلفت تا دیدم تعجب کردم گفتم من کیر عرب دیده بودم بزرگ اما مال تو از اوناهم بزرگتره خندید گفت این کیر بلوچه بخور حالشو ببر گفتم این کونمو پاره میکنه گفت نترس اگه نتونستی تحمل کنی لا پایی میکنم نمیخوام اذیت شی ی کم ک خوردم کیر و خایشو گفت 69 شو بیا رو سینم رفتم رو سینش دوتا زانوهام دو طرف سرش بود شرتمو در اورد کونمو ک دید گفت لامصب عجب کون و بدنی داری تو تاحالا کجا بودی شروع کرد ب خوردن کونم کیر ۱۳ سانتی قلمیمم تو دستش بود داشت میمالید گفت بدنت کلا کم موهه یا شیو کردی؟گفتم ی کم مو داره اما همیشه شیو میکنم ی اخخخ گفت بعد گفت بخور کیر و خایه های نرمشو حسابی خوردم خایه هاشو گرفته بودم تو دستم با انگشت سوراخشم ک از اب دهنم خیس بود ماساژ میدادم خندید و گفت نکنیمون بچه خوشگل گفتم نه فقط دوس دارم باهاش بازی کنم گفت هرکار دوس داری بکن منم هرکار دوس دارم میکنم گفتم اجازه هس لیسش بزنم گفتم فقط توش چیزی نکن دیگه هرکار میخوای بکن پاهاشو اوردم بالا سوراخ پشمالو و کون گنده و هیریش جلوم کیر و خایه بزگ رویاییشم زیر سینم بود دهنمو گذاشتم رو سوراخش با زبون باهاش بازی میکردم رونای کلفتش بالا بود اونم داشت زبونشو رو باسنم میچرخوند و گاز میگرفت دوتا از انگشتاشم تو سوراخ بود و اخ اخ منم در اومده بود تا سه تا انگشت کرد تو کونم خیلی میسوخت اینقد ک کیرم خوابید گفت این چرا خوابیده کوچیک شده داشت محکم کیرو خوایمو فشار میداد گفتم سوزش دارم واسه اینه تو کارتو بکن عزیز گفت نه اینجوری دوس ندارم باید کیرت شق باشه تو هم حال کنی کیر خوابیدم و کرد تو دهنش داشت مث شکلات میخوردش داشت شق میشد دوتا رونمو گرفت بلند کرد و خودش تو دهنش تلمبه میزد منم داشتم کیرشو میخوردم انقدر لذت داشت ک ترسیدم آبم میاد گفتم بسه ابم میاد منو از روش گذاشت پایین رفت از کمد ی ژل اورد منو ب شکم خوابوند یکم ژل ب سوراخم زد ی کمم ب کیرش کیرشو تنظیم کرد اروم فشار داد تو نوکش که رفت خیلی سوختی اخخخ بلند گفتم گفت عزیز دلم ی کم تحمل کن دردش تموم میشه قول میدم فقط حال کنی چشامو بستم با سر تاییید کردم اروم و با حوصله همشو داد داخل خودشم خوابید روم سنگینیشو دوست. داشتم اما درد امانمو بریده بود ی چند دقیقه ک روم خوابید کامل تو بغلش بودم دردم کم شد داشتم کم کم حال میکردم فهمید و گفت شروع کنم گفتم اره بکن یواش یواش شرو کرد ب تلمبه زدن دم گوشم گفت من این پوزیشنو دوست دارم توهم هر پوزیشنی خواستی بگو تا بکنمت ک حال کنی گفتم نه خوبه دارم حال میکنم بکن ی جووووون گفت و بعد گفت لبارو بده کسکش با تن صدای مردونه زبون داغ و موهای زبر سیینهه و رونش و ریشش داشت دیوونم میکرد گفت دوس داری ؟ گفتم خیلی گفت بکنمت محکم؟ گفتم پارش کن ی جوووون گفت منتظر بود ک اینو بگم محکم باسنشو بالا میبرد و میکوبیید دیگه از درد و لذت بی حال تو بغلش بودم سرعتشو بیشتر کرد فهمیدم ابش داره میاد گفتم میخورم نریزش اونم مث اینکه دوس داشت گفت عاشقتم کیرشو کشید بیرون برم گردوند نشست رو سینم کیرشو کرد تو دهنم انتهی کیرشم گرفت دست خودش منم خایه هاشو گرفتم مالیدم با ی نعره مردونه تموم ابشو تو گلوم خالی کرد ب شکم کنارم دراز کشید تموم ابشو قورت دادم دستم رو کمر و باسنش میچرخید دستشو اورد کیرمو گرفت تو دستش واسم میمالید اروم باتن صدای کلفت گفت ابت بیاد میتونی بازم بدی؟ میخوام تا صب چند بار بکنمت خیلی حال داد گفتم اره میتونم فقط ی ی ساعتی باید بگذره گفت اشکال نداره ژلو برداشت ریخت لای باسنش گفت بیا بکن فقط توش نکنی دوس ندارم کونم بزرگه با لپای کونم حال کن تا ابت بیاد خیلی خوشم اومد از کارش فکر نمیکردم بذاره لا پایی بکنم رفتم روش کیرمو رد کردم از لای چاک کونش نوکش رسید ب خایه هاش تو ابرا بودم خیلی حال داد ابم ک داشت میومد گفتم داره میاد گفت بریز همونجا بعد میریم حموم ابم اومد ریخت رو خایه هاش همونجا رو کون نرمش بیحال دراز کشیدم اونم انگار خوابش برده باشه بعد از ده دقیقه صدام زد و رفتیم حموم هم دیگه رو شستیم اومدیم تا صب ی بار دیگه هم منو کرد کونم حسابی باز شده بود اون دو روز چندین بار جاهای مختلف حتی تو کوه رو تخته سنگ منو کرد تا برگشتم خونه دایی البته دوس نداشتم برگردم بودن کنارش گذشته از سکس ی ارامش خاصی بهم میداد تا اواخر تابستون من خونه داییی موندم و در حد ی سر زدن پیش خاله میرفتم و برمیگشتم هفته ایی ی شب پیش فرهاد بودم تا اینکه همین زمستون بود ک گفت مشگلش حل شده و برگشته الانم ک من اومدم ایران از اول تابستون ندیدمش و فقط تلفنی در ارتباط هستیم اما قول داده تا قبل رفتنم حتما میاد پیشم
ببخشید که طولانی شد امیدوارم خوشتون اومده باشه
منتظر نظراتتون هستم
من اسمم صالح ۱۹ سالمه
پدر و مادرم زمانی که ۸ سالم بود از هم جدا شدن حضانت من رو پدرم به عهده گرفت پدرم بعد دوسال از جدایی ازدواج کرد وضع مالی خوبی هم داشت پدرم با یکی از اقوام مادری ک عرب بود ازدواج کرد و بعد ی مدت رفتیم و ساکن امارات شدیم و کسب و کار شو اونجا ادامه داد پدرم تنها پسر خانواده بود و دو تا عمه دیگه هم داشتم تو ایران چند تا ساختمون چند واحده بود ک پدرم اونارو اجاره میداد و هر چند وقت ی بار میومد واسه سر کشی ک بعضی وقتا منم با خودش میاورد و موقعی ک من ایران هستم وقتمو کامل با خانواده مادرم میگذرونم مادرمم ازدواج کرده بود و از اون شهر رفته بود و من زیاد نمیدیدمش فقط ی خاله داشتم اونجا بود و ی دایی خاله من ی دختر داشت ب اسم پونه ک همسن و همبازی من بود و خیلی دختر باحالی بود و مث خواهرم بود بگذریم
دایی من پزشک بود و وضع مالیش بد نبود من هر سال تابستون بعد از تموم شدن مدرسه ها میومدم ایران و پیش خاله و دایی میموندم تا پایان تابستون
تابستون پارسال بود تعریف از خودم نباشه قیافه و اندام خوشگلی دارم چهرم ب دل میشینه رفتم خونه خاله اخه اونجا با پونه و شوهر خالم خیلی خوش میگذشت هر روز دور دور و تفریح
(توی امارات ی پارتنر داشتم ک دو رگه بود ایرانی اماراتی ک خیلی هم همو دوس داشتیم اما تو ایران کیس خاصی نبود) چند روزی رو اونجا بودم ک داییم و زندایی شب اومدن خونه خاله و از دیدن من خیلی خوشحال شده بودن اخه بخاطر نداشتن بچه ب من و پونه خیلی علاقه نشون میدادن خونه دایی ی شهر تو نزدیکی همون شهر بود موقع رفتن زنداییم اسرار کرد باهامون بیا بریم و ی چند روزی پیش ما بمون ک منم قبول کردم و پونه هم باهامون اومد یکی دوروز بود ک اونجا بودیم ی روز دایی زنگ زد و گفت اماده بشیم شب میخوایم بریم ویلا دایی ی ویلا داشت تو بیرون از شهر کنار ی کوه ک هم بزرگ بود و هم باصفا و داخلش اسب و سگ و مرغابی خرگوش همچی بود و من اونجارو خیلی دوس داشتم وقتی برگشت منو دایی و پونه زدیم بیرون اما زندایی نمیومد چون قرار بود یکی دو روز اونجا باشیم و اون کار داشت اخه تو بانک کار میکرد( زن داییم اصالتا بلوچ بود) فقط ی مشت خرت و پرت اماده کرد و گفت اینا رو ببرید واسه فرهاد پرسیدم فرهاد کیه ک گفتن ی نفر رو اوردیم اونجا ویلا رو سپردیم دستش ک هم مواظب ویلا باشه و هم حیوونا ک بعد پونه گفت داداش زنداییمه و توشهر خودشون بخاطر ی مشگل طایفه ایی کسی رو باتیر زده و اومده اینجا تا ابا از اسیاب بیفته خلاصه تو راه بودیم ک دایی زنگ زد دوتا از رفیقاش ک اونا هم بیان و ب منو پونه گفت بچه ها اونجا هرچی دیدین ب زنداییتون هیچی نمیگید ماهم قول دادیم ک شتر دیدیم ندیدیم رسیدیم اونجا و در زدیم فرهاد اومد ردو باز کرد و من اولین بار فرهادو دیدم ی مرد تقریبا ۳۰ ۳۱ ساله خوشتیپ چهار شونه با ی ریش بلند و مرتب و ی تیپ عالی با ی لبخند جذاب اگه بخوایید تصور کنید چ شکلی بود شبیه کامران تفتی ک بازیگره تو ایران شبیه اون بود حتی تن صداشم شبیه اون بود من از همون اول محو تماشاش شدم با هم سلام علیک کردیم و دایی منو معرفی کرد و اونم خیلی گرم استقبال کرد رفتیم داخل بعد نیم ساعت رفیقای دایی هم اومدن رسیدن دیدم بساط منقل و بافور پهن کردن تازه اینجا بود ک فهمیدم چرا دایی میگفت شتر دیدی ندیدی دوستای دایی ی دختر هم همراهشون بود ک هم سن ما بود و دوست پونه بود و وقتی فهمیده ک منو پونه هستیم اونم اومده بود دیدم دختره خیلی چراغ سبز میده و ناز میکنه واسه من اما از اونجایی ک من زیاد اهل جنس مخالف نیستم زیاد بهش توجه نمیکردم حتی پیشنهاد استخر داد ک باباشم موافق بود اما من گفتم من نمیام پونه و اون دختره رفتن پشت ویلا استخر اما من رفتم سمت اصطبل پیش اسبا دایی و رفیقاشم مشغول کشیدن بودن و فرهاد سرش با کفتراش گرم بود ک دید من اومدم سمت اسبا اومد پیش من شروع کرد حرف زدن گفت دوست داری سوار اسب بشی گفتم اره اما بذار واسه ی روز دیگه گفت باشه هر موقع خواستی بیا دیدم دایی صدا زد گفت بیا با ماشین برو شام بگیر بیار ک فرهاد گفت اینکه جایی رو بلد نیست بذار خودم میرم و رو کرد ب من گفت اگه دوس داری بیا با هم بریم منم از خدام بود رفتیم تو راه گفت چرا با دخترا نرفتی استخر و با خنده گفت از این فرصتت استفاده کن داشت شوخی میکرد گفتم از این دختره خوشم نمیاد بلند خندید و گفت فهمیدم .از همون اول خیلی داشتم با فرهاد حال میکردم گفت کلا از دخترا خوشت نمیاد یا از این دختره گفتم هر دوش یه لحظه سکوت کرد انگار ک ی چیزی تو ذهنش جرقه بخوره اما چیزی ب زبون نیاورد گفتم تو نمیکشی چرا دایی اینا رو همراهی نمیکنی گفت اهلش نیستم بدم میاد هر چند وقت ی بار شراب میخورم اونم خودم ریختم تو ویلا گفت تو اهل شراب هستی؟ گفتم آره اما دایی گیر میده گفت پس ی روز بپیچون بیا باهم بشینیم گفتم باشه و دیگه ازش در مورد زندگیش پرسیدم فهمیدم ک مجرده کارشم ی مغازه صوتی تصویری داره و مربی بدن سازی هم بوده .و ی پسره ک با دختر عموش عقد بوده و باردارش کرده بوده و زیر بار نمیرفته و می خواست جدا بشه و اینم جریانو فهمیده و باهاش درگیر شده و اینم با تیر زدتش و پسره الان یکی از پاهاش فلج شده و اینم فراری شده اومده اینجا و درمورد من سوال پرسید و گفت بیشتر بیا ب من سر بزن من اینجا تنهام فهمیدم عاشق کفتر و حیووناش پیج اینستاگرام رو واسم اورد ک پروفایلش عکس ی اسب بود پستاش همش عکس کفتر و جک و جونور بود خلاصه برگشتیم و شامو خوردیم خوابیدیم اون یکی دو روز خیلی ب من خوش گذشت به خاطر فرهاد بود اما اتفاق خاصی نیفتاد تا اینکه برگشتیم پونه خواست برگرده من گفتم من نمیام ی چند روز پیش دایی و زندایی میمونم دایی پونه رو برد رسوند ی روز خیلی حشری بودم و سکس نیاز داشتم بخاطر همین رفتم تو اینستاگرام و پیج دوست یابی تا ی نفرو پیدا کنم هم واسه ماساژ و هم سکس رفتم تو کامنتا البته اعتماد سخت بود چون هم از مریضی میترسیدم هم اینکه ی وقت خفت نشم چون من واسه همین ی بار میخواستم میترسیدم کسی فیلم یا عکس مو بگیره و ابروم بره خلاصه داشتم تو کامنتا میگشتم ک ی لحظه پروفایل ی پیج نظرمو جلب کرد نوشته بود فاعلم مکان اوکی ی نفر زیر ۲۵ خوشگل میخوام رفتم تو پیجش بله خودش بود فرهاد باورم نمیشد ک فرهاد گی باشه اولش ی کم تعجب کردم ولی بعدش داشتم از خوشحالی بال در میاوردم ی پیج فیک زدم و بهش پیام دادم
سلام
منتظر موندم جوابی نیومد دیگه خسته شدم و گوشی رو گذاشتم کنار و خوابیدم عصر بود بیدار شدم نگاه کردم دیدم جواب داده نوشته بود سلام
بفرمایید شما؟
نوشتم از سایت دوست یابی کامنتاتونو دیدم پیام دادم
بعد از ده دقیقه جواب داد گفت
اصل میدی لطفا
منم همه چیزو گفتم غیر از اسمم
ازم عکس خواست منم عکس یکی از رفیقامو ک خیلی هم خوشگل بود رو فرستادم خوشش اومد منم عکس خواستم اونم فرستاد ازم شماره خواست ندادم گفتم اومدم دیدمت شماره هم میدم ی کم چت کردیم دیدم شک کرد ازم عکس خواست با علامت لایک نمیدونستم چیکار کنم گفتم دیگه عکس نمیدم فقط میام سر قرار همو میبینیم گفتم فردا عصر خوبه اسرار کرد ک عکس بفرس اما گفتم میام همه چیو میگم دیدم دیگه جواب نداد هرچی پیام دادم سین میکرد جواب نمیداد دو روز بعد زندایی ی کم خرید کرده بود میخواست واسش ببره پرسیدم کجا میری گفت میرم ی سر ب فرهاد بزنم میایی منم از خدا خواسته قبول کردم یکی دو دست لباس و وسایل شخصی برداشتم گفت چرا لباس میاری گفتم شاید خواستم یکی رو روز بمونم گفت باید از داییت اجازه بگیرم زنگ زد دایی دایی هم گفت اشکال نداره خلاصه رفتیم اونجا خیلی خوشحال شد ک منم با زن دایی اومدم و قراره بمونم زندایی بعد یکی دوساعت رفت من موندم و فرهاد پیشنهاد داد بریم اسب سواری رفت یکی از اسبارو اماده کرد اومد کمکم کرد سوار شدم ی دور زدم اومدم بعد گفت بریم استخر منم با سر قبول کردم بهترین موقعیت بود ک بتونم بدن خودمو بهش نشون بدم و بدنشو دید بزنم رفتم مایو پوشیدم و اومدم وقتی اومدم دیدم اونم لخت با ی شرت تنگ لب استخر وایستاده هوا تاریک بود اما چراغای حیاط کامل روشن بود زیر نور سینه پهنش ک موهاشو زده بود و تازه در اومده بود و رونای بزرگش ک پوشیده از مو پشمالو بود کامل معلوم بود و منو بیشتر وسوسه میکرد مهمتر از همه کیرش ک حالت خوابیده بود و معلوم بود ک کیر و خایه بزرگی داره اونم ی کم بدن و کون منو بار انداز کرد و روشو ازم گرفت فکر کنم بخاطر ترسش بود ک ی موقع تحریک نشه وضایع بشه خلاصه ی کم شنا کردیم و امیدوار بودم ی حرکتی بزنه اما چیز خاصی نشد و اومدیم بیرون رفتم دوش گرفتم ی شلوارک و تیشرت پوشیدم اونم رفت دوش گرفت ی رکابی و شلوار ورزشی ک فوقعلاده بهش میومد و هیکلشو ب نمایش میذاشت پوشید و شام خوردیم یکم شوخی و مسخره گفت شراب بیارم؟ گفتم اره رفت ی. پارچ پر کرد اورد شراب انگور قرمز بود خیلی هم خوب بود همینجور ک میخوردیم ازش پرسیدم چرا ازدواج نکردی خندید و گفت اهلش نیستم گفتم دوس دختر داری ؟ گفت کی ب. من. تو این شهر غریب پا میده گفتم از خداشونم باشه.
مست شدیم ی سگار روشن کرد ک بکشه گفتم به منم میدی ی اخم کرد و گفت نه دیگه هم درخواست نکن بعدشم گفت برو تو تو اتاق من رو تخت بخواب منم اینجا مییخوابم گفتم سختت نیست گفت نه تو راحت باش دوس داشتم بیاد پیشم بخوابه اما روم نمیشد بگم از ی طرفم میترسیدم حرکتی بزنم بخاطر دایی بلند شدم رفتم تو اتاق چراغو خاموش کردم رو تخت دارز کشیدم بوی تنش ک تو تخت بود مستیمو چند برابر کرده بود خوابم نمیبرد بوی سیگارش داشت میومد با خودم فکر کردم گفتم بادا باد منکه میدونم اهلش هس الانم ک ده قدمیم خوابیده و منم که ازش خوشم میاد باید ی کاری کنم فهمیدم سرش تو گوشیه ی فکری ب سرم زد گوشیمو برداشتم با همون پیج دوباره بهش پیام دادم سلام کردم بعد ی دقیقه جواب داد گفتم نمیخوای ادرس بدی بیام ببینمت گفت تو ول نمیکنی؟ گفتم مشگلت چیه گفت فیکی گفتم بخدا نیستم ازت خوشم اومده گفت میترسم اشنا باشی با تردید گفتم مگه اشنا باشم چه مشگلی داره دیدم پیام نداد بعد چند دقیقه گفت خودتو معرفی میکنی کی هستی ؟گفتم اگه معرفی کنم قول میدی عصبانی نشی؟ گفت قول میدم با شماره خودم ک قبلا بهش داده بودم نوشتم منم و واسش فرستادم از استرس و ترس داشتم میمردم نمیدونستم واکنشش چیه دیدم اومد تو اتاق و چراغو روشن کرد روم نمیشد نیگاش کنم رومو کردم اونور صدام زد صالح؟تویی؟ روم نمیشد جواب بدم منتظر واکنشش بودم ک فهمیدم اومد کنارم نشست بازومو گرفت منو چرخوند نگاش کردم دیدم ی لبخند رو لباشه ی کم خیالم راحت شد گفت دیوونه چرا از اول خودتو معرفی نکردی گفتم ترسیدم بخاطر اشنایی پسم بزنی گفت دیوونه من از شب اول ک دیدمت ازت خوشم میومد اما گفتم شاد تو اهلش نباشی و ب داییت چیزی بگی گفتم منم از همین ترسیدم گفت الان مطمئنی؟ گفتم اره گفت خب منم از خدامه ی پسر خوشگل مث تورو داشته باشم منو خوابوند ب پشت و خوابید روم لبامو کشید تو دهنش خیلی محمکم میخورد منم چشامو بسته بودم و همراهیش میکردم خودشو محکم میمالید ب من نفسم بند اومده بود ی کم هولش دادم عقب گفتم من تا دوروز اینجام مال خودت یواش گفت ببخشید من تو سکس ی کم خشنم اما سعی میکنم ارومتر باشم تیشرت منو در اورد زیرپوش خودشم کند گفتم من برم دستشویی و برگردم گفت فقط زود بیا ک تحمل ندارم کیرشو گرفت از رو شلوار و گفت ببین داره پاره میکنه شلوارو خندیدمو ی لب محکم ازم گرفت و گفت برو رفتم دستشویی خودمو خالی کردم بر گشتم دم در اتاق شلوارکمو در اوردم رفتم تو بغلش سینه هامو گرفت تو دهنش و دستاش ی جووون از ته دلش گفت و بعد گفت میخواستم تو استخر ترتیبتو بدم اما گفتم شاید اهلش نباشی گفتم منم خیلی منتظر بودم گفت ی چراغ سبز میدادی تموم بود گفتم روم نشد ی بوس از گردنم کردو گفت مهم نیس مهم اینکه الان تو بغلمی و تا صب مال خودمی و این کون خوشگلتو جرش میدم منو محکم تو بغلش چلوند با ی دستش لبامو غنچه میکرد و میخورد زبونشو تو دهنم میچرخوند دستمو بردم کیرشو گرفتم از رو شلوار گفت میخوایش گفتم خیلی منو ول کرد گفت خودت درش بیار دوتا دستشو برد زیر سرش بند شلوارو باز کردم کشیدمش پایین اونم باسنشو برد بالا چی میدیدم ی کیر سبزه با خایه های بزرگ کیرش سفت سفت شده بود اما چون گوشتی و سنگین بود اویزون بود۱۷ ۱۸ سانت اما ب شدت کلفت تا دیدم تعجب کردم گفتم من کیر عرب دیده بودم بزرگ اما مال تو از اوناهم بزرگتره خندید گفت این کیر بلوچه بخور حالشو ببر گفتم این کونمو پاره میکنه گفت نترس اگه نتونستی تحمل کنی لا پایی میکنم نمیخوام اذیت شی ی کم ک خوردم کیر و خایشو گفت 69 شو بیا رو سینم رفتم رو سینش دوتا زانوهام دو طرف سرش بود شرتمو در اورد کونمو ک دید گفت لامصب عجب کون و بدنی داری تو تاحالا کجا بودی شروع کرد ب خوردن کونم کیر ۱۳ سانتی قلمیمم تو دستش بود داشت میمالید گفت بدنت کلا کم موهه یا شیو کردی؟گفتم ی کم مو داره اما همیشه شیو میکنم ی اخخخ گفت بعد گفت بخور کیر و خایه های نرمشو حسابی خوردم خایه هاشو گرفته بودم تو دستم با انگشت سوراخشم ک از اب دهنم خیس بود ماساژ میدادم خندید و گفت نکنیمون بچه خوشگل گفتم نه فقط دوس دارم باهاش بازی کنم گفت هرکار دوس داری بکن منم هرکار دوس دارم میکنم گفتم اجازه هس لیسش بزنم گفتم فقط توش چیزی نکن دیگه هرکار میخوای بکن پاهاشو اوردم بالا سوراخ پشمالو و کون گنده و هیریش جلوم کیر و خایه بزگ رویاییشم زیر سینم بود دهنمو گذاشتم رو سوراخش با زبون باهاش بازی میکردم رونای کلفتش بالا بود اونم داشت زبونشو رو باسنم میچرخوند و گاز میگرفت دوتا از انگشتاشم تو سوراخ بود و اخ اخ منم در اومده بود تا سه تا انگشت کرد تو کونم خیلی میسوخت اینقد ک کیرم خوابید گفت این چرا خوابیده کوچیک شده داشت محکم کیرو خوایمو فشار میداد گفتم سوزش دارم واسه اینه تو کارتو بکن عزیز گفت نه اینجوری دوس ندارم باید کیرت شق باشه تو هم حال کنی کیر خوابیدم و کرد تو دهنش داشت مث شکلات میخوردش داشت شق میشد دوتا رونمو گرفت بلند کرد و خودش تو دهنش تلمبه میزد منم داشتم کیرشو میخوردم انقدر لذت داشت ک ترسیدم آبم میاد گفتم بسه ابم میاد منو از روش گذاشت پایین رفت از کمد ی ژل اورد منو ب شکم خوابوند یکم ژل ب سوراخم زد ی کمم ب کیرش کیرشو تنظیم کرد اروم فشار داد تو نوکش که رفت خیلی سوختی اخخخ بلند گفتم گفت عزیز دلم ی کم تحمل کن دردش تموم میشه قول میدم فقط حال کنی چشامو بستم با سر تاییید کردم اروم و با حوصله همشو داد داخل خودشم خوابید روم سنگینیشو دوست. داشتم اما درد امانمو بریده بود ی چند دقیقه ک روم خوابید کامل تو بغلش بودم دردم کم شد داشتم کم کم حال میکردم فهمید و گفت شروع کنم گفتم اره بکن یواش یواش شرو کرد ب تلمبه زدن دم گوشم گفت من این پوزیشنو دوست دارم توهم هر پوزیشنی خواستی بگو تا بکنمت ک حال کنی گفتم نه خوبه دارم حال میکنم بکن ی جووووون گفت و بعد گفت لبارو بده کسکش با تن صدای مردونه زبون داغ و موهای زبر سیینهه و رونش و ریشش داشت دیوونم میکرد گفت دوس داری ؟ گفتم خیلی گفت بکنمت محکم؟ گفتم پارش کن ی جوووون گفت منتظر بود ک اینو بگم محکم باسنشو بالا میبرد و میکوبیید دیگه از درد و لذت بی حال تو بغلش بودم سرعتشو بیشتر کرد فهمیدم ابش داره میاد گفتم میخورم نریزش اونم مث اینکه دوس داشت گفت عاشقتم کیرشو کشید بیرون برم گردوند نشست رو سینم کیرشو کرد تو دهنم انتهی کیرشم گرفت دست خودش منم خایه هاشو گرفتم مالیدم با ی نعره مردونه تموم ابشو تو گلوم خالی کرد ب شکم کنارم دراز کشید تموم ابشو قورت دادم دستم رو کمر و باسنش میچرخید دستشو اورد کیرمو گرفت تو دستش واسم میمالید اروم باتن صدای کلفت گفت ابت بیاد میتونی بازم بدی؟ میخوام تا صب چند بار بکنمت خیلی حال داد گفتم اره میتونم فقط ی ی ساعتی باید بگذره گفت اشکال نداره ژلو برداشت ریخت لای باسنش گفت بیا بکن فقط توش نکنی دوس ندارم کونم بزرگه با لپای کونم حال کن تا ابت بیاد خیلی خوشم اومد از کارش فکر نمیکردم بذاره لا پایی بکنم رفتم روش کیرمو رد کردم از لای چاک کونش نوکش رسید ب خایه هاش تو ابرا بودم خیلی حال داد ابم ک داشت میومد گفتم داره میاد گفت بریز همونجا بعد میریم حموم ابم اومد ریخت رو خایه هاش همونجا رو کون نرمش بیحال دراز کشیدم اونم انگار خوابش برده باشه بعد از ده دقیقه صدام زد و رفتیم حموم هم دیگه رو شستیم اومدیم تا صب ی بار دیگه هم منو کرد کونم حسابی باز شده بود اون دو روز چندین بار جاهای مختلف حتی تو کوه رو تخته سنگ منو کرد تا برگشتم خونه دایی البته دوس نداشتم برگردم بودن کنارش گذشته از سکس ی ارامش خاصی بهم میداد تا اواخر تابستون من خونه داییی موندم و در حد ی سر زدن پیش خاله میرفتم و برمیگشتم هفته ایی ی شب پیش فرهاد بودم تا اینکه همین زمستون بود ک گفت مشگلش حل شده و برگشته الانم ک من اومدم ایران از اول تابستون ندیدمش و فقط تلفنی در ارتباط هستیم اما قول داده تا قبل رفتنم حتما میاد پیشم
ببخشید که طولانی شد امیدوارم خوشتون اومده باشه
منتظر نظراتتون هستم
نوشته: صالح
7 پاسخ به “غریب آشنا”
عالی
خیلی قشنگ نوشتی ؛ آفرین.
تا وسطاش خوندم حوصلمو سر برد
لایک دادم اماااااحاشیه و مقدمه ات خیلی زیاد و لازم نبودراوی داستان با اینکه ایران زندگی نمیکنه خیلی عالیه که فارسی رو روون و بدون غلط مینویسهالبته اَسرار یعنی رازهااِصرار یعنی پافشاری درسته
خیلی باحال بود دمت گرم
خیلی عالی بود ، صد تا لایک
وقتی کامران تفتی رو تو پوزیشنایی که گفتی تصور کردم خیلی خندیدم دمت گرم🤣