اسم ها رو عوض میکنم
میتونین فحش بدین یا هیت بدین برام مهم نیست که چه فکری میکنین این داستان واقعیه و هرکس که باور نمیکنه مشکل خودشه، اگرم کسی خوشش نمیاد نخونه مجبور که نیست، این خاطره و چیزی که باهاش شروع شد بهترین و لذت بخش ترین اتفاق زندگیه منه.
سال ۱۴۰۱ بود که داداشم ازدواج کرد.
من ۲۴ سالمه و زنداداشم ۲۹ سالش بود.
همه چیز عادی بود، گاهی میرفتم خونشون شب نشینی، جلوم راحت بود، نه خیلی لباس بسته و گشاد نه خیلی تنگ و باز، روزا گذشتن تا من دچار اختلال نعوظ شدم، برای اونایی که نمیدونن چیه بگم که یه مشکلی تو بدنه که باعث میشه کیرت راست نشه یا بشه زود بخوابه و مواردی مثل این.
وقتی که این اتفاق افتاد من خیلی حالم بد شد شاید از نظر بعضیا چیز خاصی نباشه ولی من واقعا اعتماد به نفسم ازدست دادم سر این، منی که چپ و راست با دختر دوست میشدم و میرفتیم برای سکس چندین ماه با هیچکس حرفم نزده بودم. رفتم دکتر و بهم گفت که تا حد امکان نباید کوچکترین تحریک جنسی تو بدنت اتفاق بیفته و نه خودارضایی و نه پورن و اینا و چند تا قرص داد بهم
نزدیک ۹ ماه همونجوری گذروندم ولی خب حشریت داشت از چشام میزد بیرون.
با زنداداشم صمیمی بودم، مثل خواهر و برادریم، نمیدونم یهو چیشد که بدجوری چشممو گرفت، همیشه تصویر سکس باهاش میومد جلو چشمم و با اینکه نباید تحریک میشدم نمیتونستم جلوی خودمو بگیرم که فکر نکنم بهش، هروقت خونشون بودم نگاش میکردم که جلوم هم میشه یا از یقه به گردن و سینه هاش نگاه میکردم و بدجوری حشری میشدم. اگه بخوام ازش تعریف کنم :
اسمش لیلاس، یه زن توپر، سینه های نرم و جا افتاده حدود سایز ۸۰، کون درشت و قد حدود ۱۷۵ اینا و پوستشم سفید.
یه روز رفته بودم خونشون، داداشم معمولا دیر میومد خونه، همینجوری که داشتیم حرف میزدیم گیر داد که چند وقتیه حوصله نداری انگار تو خودتی و ناراحتی، نمیخواستم چیزی بروز بدم ولی هی گیر میداد و اون شب گیر دادنش زیاد شده بود. خلاصه از اونجایی که معمولا باهاش درد و دل میکردم بهش گفتم که این مشکل و دارم. معمولا اونقدری باهاش راحت بودم که همیشه راجب دخترا باهم حرف میزدیم و میگفتم که اره فلانی رو بردم خونه و خالی و اینا اونم باهام راحت بود.
بعد این که گفتم بهش یکم مکث کرد و گفت خب الان باید چیکار کنی و اینا، یکم حاشیه ای حرف زدیم و گفتم حالم خیلی بده اعتماد به نفس ندارم، میدونی چند وقته حتی با یه دختر حرف نزدم، اونم مشخص بود که ناراحت شده، گفت که خب خوب میشی دیگه و سعی میکرد دلداریم بده، گفت که قرص چی چرا قرص نمیخوری یه قرصایی هستن میتونی برای چند ساعت مشکلت حل کنی، گفتم میدونم ولی خب نمیشه که من الان برم با یکی اوکی بشم بعد ببرمش خونه خالی بعد سریع برم قرص بخورم که نمیشه اون یه مقدار زمان میبره و نمیشه ریسک کرد، بعدش دوباره شروع کردم گله کردن از این شانس، یه جورایی تو مخم افتاده بود که شاید بتونم یه حرکتی بزنم و فکر به این موضوع بدجوری حشریم کرده بود. وسط صحبتامون گفت که واقعا نمیتونم باور کنم همچین مشکلی وجود داشته باشه والا هرچی مرد دیدم همه تا ناخن پای زن میبینن تحریک میشن و اینا( منظورش این بود که راست میکنن). از فرصت استفاده کردم گفتم دیگه مردم نیستم به هیچ دردی نمیخورم، بازم سعی کرد دلداریم بده که ناراحت نباشم بی خبر از این که برنامه های دیگه ای دارم.
یکم سکوت کردیم، رفت چایی گذاشت و من همینجوری که تو آشپزخونه بود نمیتونستم بهش نگاه نکنم کونش از رو شلوار کشی تنگش بدجوری حشریم میکرد. چند دقیقه بعد اومد و گفت که ببین اگه تو فکرته که کسی از دوستامو برات اوکی کنم نمیتونم و آبروت میره، کمک دیگه ای از دستم برمیاد؟ اینو که گفت یه لحظه شوکه شدم ولی چیزی نگفتم، پرسیدم مثلا چی؟ گفت نمیدونم دوست ندارم ببینم ناراحتی و اینا، چیزی نگفتم بهش و ترسیدم یه لحظه و موضوع اون روز بستم.
یه چیزی رو یادم رفت بگم، لیلا خیلی با داداشم مشکل داشتن، همیشه دعوا میکردن و لیلا خیلی گریه میکرد و خیلی وقتا با من حرف میزد راجب این موضوع، و پیش من خیلی گریه میکرد و یه جورایی سنگ صبورش بودم و برا همین خیلی بهم اهمیت میداد.
چند هفته بعد بود که رفته بودم خونشون خودش وسط حرف زدن دوباره ازم پرسید که هنوزم همونجوری هستی و اینا؟
سرم انداختم پایین و گفتم آره
یه مکث کرد و گفت خب تو هم نمیگی چی میخوای که؟ نمیگی چی حالتو خوب میکنه ؟ درسته همه یه مشکلاتی داریم که نمیشه حل کرد ولی یه چیزی باید باشه که بتونی در کنارش یکم از این حس بدی فاصله بگیری، همین که اینو گفت مستقیم تو چشماش نگاه کردم و دیگه حیا رو گذاشتم کنار بهش گفتم آبجی من سکس میخوام، میخوام سکس داشته باشم ولی نمیشه که، کسی رو میشناسی بخواد با یکی مثل من با این مشکل رابطه داشته باشه؟ نه نمیشناسی گفت نه چرا هستن کسایی که این مشکل براشون مهم نیست، به علاوه چیزی نیست که کلا حل نشه که
دیگه زده بودم به سیم آخر هم اون داشت با یه لحن تند حرف میزد هم من
گفتم که تو خودت اگه داداشم اینجوری بود باهاش میموندی
گفت که والا داداش تو همین الانشم مثلا اون مشکل نداره خیلی آدم درست و حسابی هست؟ ( منظورش همون دعواهاشون بود) بعدشم گفت که آره من واقعا این چیزا برام مهم نیست و تهش با یه قرص حل میشه، جمله آخرش یه لحظه کاری کرد که چشمام تو چشماش قفل شد
دوباره سکوت کردیم و هیچکس چیزی نمیگفت
داشت تو گوشیش میچرخید ، منم هی با خودم کلنجار میرفتم، بهش گفتم که آبجی یادته گفتی که میخوای کمک کنی ؟ حالم خوب بشه و اینا ؟ خیلی آروم و با یه لحن مهربون گفت آره چرا که نه
بازم سکوت کردم تا حالا اینجوری نترسیده بودم ولی نمیدونستم چیکار کنم نه میتونستم برگردم نه میتونستم ادامه بدم حرفمو، گفت چیشد چرا چیزی نمیگی؟ چیشده؟ با ترس گفتم که خب شاید به راهی باشه، گوشیشو گذاشت کنار و گفت چه راهی؟ گفتم یه راهی هست ولی خب نظر تو خیلی برام مهمه، گفت بگو دیگه چرا مثل آدم حرف نمیزنی
گفتم خب شاید تو بتونی کمکم کنی، گفت چجوری؟ نمیدونستم چی باید بگم چجوری باید بگم
گفتم خب آبجی تو گفتی برات مهم نیست که یکی این مشکل داشته باشه پس حتما باید مثل خودت سراغ داشته باشی، چشماش چپ کرد گفت من که گفتم نمیتونم کسی رو برات اوکی کنم
گفتم خودت چی ؟
یهو جا خورد،گفت چی؟ من؟ منظورت چیه؟
از ترس هیچی نمیتونستم بگم
دوباره گفت با توئم منظورت چی بود از اون حرف؟
گفتم خب آبجی خودت فهمیدی منظورمو دیگه، من به کمک احتیاج دارم و فکر کردم که تو میتونی کمکم کنی
یه لحظه مکث کرد و گفت شوخیت گرفته ؟ من آبجیتم، زن داداشتم، حواست هست ؟
از ترس دست و پاهام داشت میلرزید ولی دیگه تا اینجا اومده بودم نمیتونستم برگردم.
گفتم آبجی تو خودت الان خیلی خوشحالی؟
یادت رفته خودت میگفتی که اونی که با زن خودش نمیخوابه حتما با کس دیگه میخوابه؟( اشاره کردم به یکی از دعواهاشون و حاشیه اش) در ضمن من که ازت نمیخوام خیانت کنی فقط چون فکر میکردم که میخوای کمکم کنی گفتم.
یهو با یه لحن عصبانی گفت من مثل خواهرتم، حواست جمع کن چی میگی ، دیگه نمیخوام چیزی راجب این موضوع بگم و همینجا تمومش کنیم. اینو که گفت خفه شدم و تا آخر اون شب و چند روز بعدش هر لحظه استرس اینو داشتم که بگایی بشه، ولی چیزی نشد، دیگه کلا امیدمو از دست دادم و میخواستم بیخیال بشم.
حدود یکی دو ماه گذشت، یه روز لیلا بهم زنگ زد و احوالمو پرسید، معمولا زنگ نمیزد، حالش خوب به نظر نمیرسید و وقتی ازش پرسیدم فهمیدم که دوباره دعوا کردن و این دفعه از همیشه بدتره. ازم خواست که اگه وقت دارم برم پیشش یکم حرف بزنیم.
رفتم پیشش و همین که شروع کردیم حرف زدن شروع کرد به گریه کردن ، یکم که حرف زدیم آروم شد و بعدش من ازش معذرت خواهی کردم واسه اینکه اون روز اون حرف زدم، ولی حرفم قطع کرد و گفت که خودش هم خیلی ناراحت شد و نباید اونجوری حرف میزده، درسته که درخواستی که داشتم چیز اشتباه و غلطی بوده ولی نباید اونجوری برخورد میکرده و این حرفا.
چند دقیقه سکوت کردیم و سرم تو گوشیم بود که یهو گفت حالا واقعا میخواستی من کمکت کنم ؟
چند ثانیه مکث کردم و گفتم خب آره
گفت راستش من خیلی به این موضوع فکر کردم و از این که تو اینجوری ناراحتی میکنی واقعا اذیت میشم ولی واقعا حس میکنم که این کار درستی نیست و خب باید یکی دیگه رو پیدا کنی و من اون آدم مناسب نیستم.
حس کردم که خودشم انگار میخاره، گفتم که ببین آبجی به نظرم تو زن واقعا زیبا و جذابی هستی و واقعا هیچ مردی نمیتونه مانع این بشه که جذب تو نشه و اینو فقط چون خواهرمی نمیگم، اون روزم اگه حرف بدی زدم معذرت میخوام منظوری نداشتم فقط گاهی از این که داداشم باهات بد رفتار میکنه حرصم میگیره و نمیخوام اذیت شدنت ببینم و البته که غیر از اون موضوع من هرگز ازت نمیخوام خیانت کنی به داداشم.
گفت که ممنونم که اینقدر به فکر منی
ولی خب ببین همونجور که خودتم گفتی بحث خیانت نیست خب؟ فقط خب از نظر خودت درسته این کار ؟
گفتم که به نظر تو کارای اون درسته ؟
باز حداقل تو نیتت خوبه اون چی ؟
هیچی نگفت و مشخص بود که اونم با من موافقه.
گفتم که ببین آبجی من که ازت زور چیزی نخواستم و هرگز نمیخوام، الانم بگی تمومش کنم دیگه حرفشو نمیزنم خب؟ فقط چون تو تنها کسی هستی که دارم و باهاش اینقدر راحتم از تو خواستم و هیچکس دیگه هم جز تو از این موضوع خبر نداره
تو چشمام نگاه نمیکرد، گفت که خب اگه کسی بفهمه چی؟ اصلا به این چیزا فکر کردی که چه اتفاقی میوفته ؟ گفتم کسی قرار نیست خبردار بشه که، به کسی راجب این موضوع چیزی نمیگیم، دیدم رنگش پریده، گفت که واقعا فکر نمیکنم کار درستی باشه. گفتم ببین آبجی من سرزنشت نمیکنم ولی اگه اینکارو کنی واقعا لطف بزرگی بهم میکنی
گفت آخه علی ببین قضیه این نیست که نخوام بهت کمک کنم ولی اگه داشت بفهمه چی؟
گفتم آبجی نه اون نه هیچکس دیگه چیزی نمیفهمن اگه تو بخوای، نگران نباش من قول میدم کسی چیزی نفهمه.
دیدم چیزی نمیگه نخواستم بهش فشار بیارم خودم موضوع عوض کردم که یکم زمان داشته باشه، تو این فاصله یه بهونه پیدا کردم سریع رفتم داروخونه و یه ورق سیدنافیل خریدم و برگشتم، تا برم و برگردم حدود. یه ساعت شد، وقتی رسیدم ساعت ۵ بعد از ظهر بود، یه قرص خوردم و گفتم یا شانس میارم و یه چیزی بهم میرسه یا که هیچی نمیشه دیگه.
رفتم داخل دیدم داره موهاشو سشوار میکشه و معلوم بود تازه دوش گرفته.
یکم بعد اومد پیشم نشست و گفت کجا رفتی که گفتم یه سر رفتم خونه کارت بانکیم جا گذاشته بودم، یه دورم تو شهر زدم و اومدم.
خودم دوباره شروع کردم: آبجی راجب اون موضوع فکر کردی؟
دوباره رنگش پرید و چند ثانیه مکث کرد و گفت ببین میدونی که کسی بفهمه بیچاره میشیم ؟ گفتم آره ولی کسی نمیفهمه نمیدونم چرا حس میکنی میفهمن ، کسی که مارو نمیبینه، کسی هم خبر نداره
گفت قول میدی کسی نمیفهمه؟ یعنی باید حسابی مراقب باشیم کسی چیزی نفهمه از این کارمون و البته که به وقت فکر نکنی همیشه اینکارو میکنما، فقط همین یک بار کمکت میکنم
گفتم قول میدم حواسم هست.
چند لحظه مکث کرد، مشخص بود استرس داره، گفت خب چیکار باید بکنم؟
گفتم که ببین میدونی که مشکلم چیه، من یکی از اون قرصایی که گفته بودی رو از داروخونه گرفتم و خوردم که فکر کنم تقریبا الان دیگه اثر کرده، یهو ساکت شدم،
لیلا با یه لحن آروم و مهربون گفت که خجالت نکش بهم بگو دقیقا چجوری باید کمکت کنم
اینجا بود که فهمیدم این نمیدونه که من دقیقا میخوام بکنمش، یعنی فکر کرده که مثلا میخواد برام جق بزنه ولی نمیتونستم مستقیم بگم بهش، پس گفتم خب آبجی نیاز دارم ارضا بشم،
لیلا گفت خب فهمیدم، اوکیه، بزار آروم جلو بریم،
اومد دقیقا کنارم نشست و صاف تو چشمام نگاه کرد، آروم دستش از روی شلوار اسلش گذاشت رو کیرم که قرص باعث شده بود کم کم راست بشه، باورش برام سخت بود قلبم تند تند میزد، آروم دستشو میکشید رو کیرم و ماساژش میداد، بهم گفت میخوای بیاریش بیرون، آروم شلوار و صورتمو تا رو زانو آوردم پایین و کیرم که کاملا راست شده بود و گرفت تو دستش، بدجوری حشرم زده بود بالا، حتی از طرز نگاهش میتونم بگم خودشم واقعا خوشش اومده بود از کیرم، آروم ماساژش میداد و بعد گفت که مال داداشت اینقدر کلفت نیست( من کلا کیرم ۱۵ سانته ولی میتونم بگم واقعا کلفته) همینجوری که داشت میمالید گفت که اینجوری خوبه؟ گفتم اگه یکم خیس باشه بهتره، اونم یکم رو دستش تف کرد و ادامه داد. کم کم خجالتمون داشت میریخت، هنوزم باورم نمیشد چیزی که این همه تو ذهنم تصورش میکردم واقعا داشت اتفاق میفتاد. چند دقیقه گذشته بود که کم کم داشت خسته میشد و منم دردم گرفته بود چون زیاد خیس نبود و هرچقدرم تف میزد به دستش بازم زود خشک میشد، ولی دیگه از طرز نگاهش مطمئن بودم که خوشش اومده. ازش خواستم صبر کنه و گفتم که اینجوری واقعا حس خوبی داره ولی فکر نمیکنم بتونم ارضا بشم. بهش گفتم که اگه اذیت میشه با به هر دلیلی خوشش نمیاد میتونیم بیخیال بشیم، بازم مکث کرد و گفت راستش باید اعتراف کنم که هیچوقت فکر نمیکردم برای کسی اینکارو کنم ولی یهو خندش گرفت و یه طرف دیگه رو نگاه کرد و گفت خوشش اومده، این حرفش باعث شد بیشتر خجالتمون بریزه.
یه چند ثانیه به کیرم نگاه کرد ، بعدش با یه حالت خیلی قاطع گفت قول دادی کسی نفهمه دیگه ؟ گفتم آره و دیدم کاملا اومد رو مبل و خم شد سمت کیرم، اصلا فکرشم نمیکردم خودش بخواد اینکارو بکنه، خیلی آروم نزدیکم شد و نفسشو رو کیرم حس کردم، خیلی آروم کیرم کرد تو دهنش، آروم آروم بیشتر میکرد تو دهنش و بالا پایین میکرد، واقعا حس خوبی داشت و بیشتر به خاطر این بود که میدیدم با خواست خودش اینکارو میکنه و خودشم داره لذت میبره. چشمام بستم و راحت لش کردم، زبونشو آروم روی کیرم میکشید و لیسش میزد، نگاهش که کردم، اصلا انگار یکی دیگه شده بود، از اون زنی که اونقدر با حیا بود تبدیل شده بود به یه زن سکسی و حشری و هر لحظه از لحظه قبل غیر قابل باور تر بود. حدود هفت تا هشت دقیقه برام ساک زد ولی مثل ده ثانیه گذشت. از رو مبل بلند شد، حدس زده بودم که دیگه فقط بحث ارضا کردن و کمک به من نیست، بهم گفت که اینجا راحت نیست بیا بریم تو اتاق، بلند شدم شلوارم یکم بالا کشیدم و باهاش رفتم تو اتاقشون. اینکه میخواستم برم رو تختشون هم حشریم میکرد هم یکم معذبم میکرد، با اشاره بهم گفت برم رو تخت. دراز کشیدم و شلوارم کاملا از پام در آوردم، یکم پاهامو باز کرد از هم و اومد وسطشون و دوباره شروع کرد ساک زدن و جق زدن برام، بهم گفت که داری میشی ؟ گفتم نه هنوز مونده، اینو که شنید یه لبخندی زد که حس میکنم خوشحال شد اینو شنیده. گفت خب اینجوری که نمیشه، زیاد وقت نداریم. همینجوری که داشت لبخند میزد ،آروم دستشو برد رو تیشرتش و شروع کرد درش آوردن، اصلا نمیتونستم باور کنم خودش داره اینکارو میکنه بدون اینکه حتی بگم، انگار یه آدم دیگه شده بود.
تیشرتش پرت کرد رو زمین و سوتین نبسته بود ، سینه هاش بدجوری حشریم کرده بود، هرگز فکر نمیکردم یه روزی ببینمشون
یه جفت سینه سفید و خوشگل که نوکشون قهوه ای بود، جوری محو سینه هاش شده بودم که اصلا نمیتونستم حرفی بزنم.
اومد دقیق کنارم نشست، وقتی دید که محو سینه هاش شدم خندش گرفت و گفت چیشد تا حالا از اینا ندیدی؟ آروم دستش برد دور کیرم و شروع کرد برام جق زدن و با دست دیگش دستمو گذاشت رو سینش.
باورم نمیشد، سینه هاش خیلی نرم بود، نمیتونستم چشم ازشون بردارم، یکم مالیدم و بعدش بدون اینکه چیزی بگم آروم سرمو بردم سمتشون و آروم لبامو گذاشتم رو یکیشون. آروم بوسش میکردم و با اون یکی دستم اون یکی رو میمالیدم. حس میکردم تو بهشتم، عطرش خیلی خوب بود، آروم نوکشون و با دندونم فشار میدادم و میک میزدم و بعدش عوض میکردمشون. وقتی بالا رو نگاه کردم دیدم که چشماش نیمه بازه و معلوم بود که داره حال میکنه، با خنده بهش گفتم نگفته بودی خوشت میاد، یه لبخند زد و با خنده گفت خفه شو و کارتو بکن، آروم دستشو از رو کیرم برداشتم و هلش دادم یه طرف تخت، اینبار یکم خشن تر سینه هاشو میک میزدم, همینطور که به تاج تخت تکیه داده بود، آروم دستمو از رو سینش برداشتم و بردم سمت کصش، یهو نفساش تند شد و منم آروم از رو شلوارش کصش میمالیدم و سینش میک میزدم. اتاق پر شده بود از صدای نفساش. یکم ادامه دادم و بعدش سعی. کردم دستمو ببرم تو شلوار و شورتش که دستمو نگه داشت. فکر کردم پشیمون شده ولی همین که رفت پایین تخت شروع کرد به درآوردن شلوارش، وقتی شلوارش به زانوش رسید و خم شد چشمام قفل کونش شد، از قبل میدونستم کونش حسابی تپل و گوشتی و سفیده ولی فکر نمیکردم یه روز از نزدیک ببینمش، فکرشو نمیکردم ولی بعد از شلوار شورتشم یه ضرب در آورد و سریع اومد رو تخت، بی مقدمه نشست سر جاش و با دستش سرمو برد سمت سینه هاش و دستمو گذاشت رو کصش، این کارش بیشتر حشریم کرد و همراه با شنیدن صدای تند نفساش و آه گفتنای آرومش چشمامو بستم و به میک زدن سینه هاش و مالیدن کصش ادامه دادم. کصش حسابی نرم و خیس و داغ بود و منم از فرصت استفاده کردم و آروم یه انگشتمو فرو کردم تو، یه نفس عمیق کشید و چشماشو کامل بست. دیگه دیوونه شده بودم و سینه هاشو خیلی وحشیانه میخوردم و انگشتمو هم سریع جلو عقب میکردم، صداش تقریبا بلند شده بود که دستمو عقب کشیدم، یکم اومدم عقب، آروم دستمو از روی ران پاش به سمت پایین کشیدم و آروم با دستام سعی کردم پاهاشو از هم باز کنم که خودش بازشون کرد. کصش یه مو هم نداشت و اصلا مثل این فیلمای سوپر نبود، واقعا تمیز به نظر میرسید و گوشتی بود و رنگش هم تیره نبود. آروم پاهاشو گرفتم و سمت خودم کشیدم که خودشم همکاری کرد و رو تخت دراز کشید، آروم سرمو بردم سمت کصش و بدجوری هم دوست داشتم اینکارو بکنم، آروم زبونمو روش کشیدم و باز صدای نفساش بلند شد، کم کم زبونمو همه جاش میکشیدم، مزش یه چیز عجیب بود نمیشد گفت بد بود مثل آهن بود و یه مقدار شور ولی بوی بدی نداشت. کم کم سعی میکردم زبونمو یکم فرو کنم
همزمان انگشتمو هم تو کصش جلو عقب میکردم، هر لحظه کصش داغ تر میشد و خیس تر. صداش بازم بلند شده بود و همین باعث میشد منم خشن تر کصش بخورم، به جایی رسید که سعی میکردم لبام روی کل چاک کصش بزارم و میک بزنم، از صداش مشخص بود هرگز کسی براش اینکارو نکرده یا اینقدر خشن انجام نداده، دستش گذاشت رو سرم و هی به کصش فشار میداد، دستشو از سرم کشیدم و سرمو عقب بردم، دیدم چشماش خمار شده و بیحال افتاده رو تخت، گفت تا حالا کسی برام اینکارو نکرده بود واقعا خیلی خوبه، بازم بخور برام، شنیدن این حرف بخور برام حشریتم زیاد تر کرد و دوباره رفتم سراغ کصش، دوباره شروع کردم به خوردن و این بار از همون اول سرعتمو بالا بردم، دوباره صداش بلند شد و کل اتاق پر کرد، با شنیدن صداش بیشتر حشری میشدم و دیگه حتی نمیفهمیدم کصش چه مزه یا بویی میده، چند دقیقه همینجوری خوردم و دیگه مشخص بود که ناله کردنش فرق کرده زبونمو به کصش میکشیدم و تند تند انگشتش میکردم و با اون یکی دستم بالای کصشو تند تند میمالیدم که یهو گفت دارم میشم دارم میشم، صداش کلا عوض شده بود و منم همونجوری ادامه دادم تا اینکه یهو صداش تغییر کرد و حس کردم چند قطره ریز ریخت روی صورتم و یه مقدار کم آب هم از کصش راه افتاد. سرمو آوردم بالا دیدم بیحال شده، رفتم کنار گوشش آروم گفتم شدی؟ چطور بود؟ چشماشو باز کرد و نگام کرد، آروم دستشو گذاشت رو صورتم. باور نمیکردم، آروم صورتش آورد سمتم و منم رفتم نزدیک تر، شروع کردیم خوردن لب همدیگه. حس خوبی داشت، واقعا داشتم حال میکردم. همونطور که لب میگرفتیم دستشو گذاشت رو کیرم و برام جق میزد و منم کصشو میمالیدم. بعدش خم شد و دوباره برام خورد و گفت بیا کارتو بکن. شنیدن این حرف ازش حس خوبی داشت، ولی از اون حس بهتر وقتی بود که دیدم با اون کون تپل و سفید و سکسی برام قمبل کرده و لمپرای کونش تکون میده، مات کونش شده بودم و حشریت داشت از چشام میزد بیرون، رفتم نزدیک و خواستم کیرم بکنم تو کصش ولی انگار کصخل شده بودم و نمیتونستم سوراخش پیدا کنم و خودش با دستش کمکم کرد و گذاشت توش. باورم نمیشد ولی از اون چیزی که فکر میکردم تنگ تر بود. کصش حسابی داغ و خیس بود و کیرم راحت توش سر میخورد. کیرم کوچیک بود و با اولین تلمبه تا آخرش فرو کردم و اون یه آه ریز کشید, دیگه نمیتونستم خودم نگه دارم و شروع کردم تلمبه زدن. صداش بلند شده بود و صدای اون و صدای برخورد بدنم با کونش اتاق پر کرده بود، هر لحظه از لحظه قبل حس بهتری داشت. بعدش رو به بالا خوابید و. منم شروع کردم به کردنش. تماشای سینه هاش که با تلبمه هام تکون میخوردن و چشماش که بسته بودن داشت دیوونم میکرد، خم شدم روش و همینطور که تلمبه میزدم سینه هاش و گردنش و لباشو میخوردم، صداش اونقدری بلند بود که ترسیدم از بیرون کسی بشنوه( خونشون آپارتمانیه).
حس کردم نزدیک ارضا شدنم و کیرم کشیدم بیرون، ولی خودش دوباره خواست که ادامه بدم، دوباره شروع کردم به تلمبه زدن و اینبار خم شدم روش و لباشو همزمان میخوردم، دوباره خواستم بکشم بیرون که محکم بغلم کرد و اجازه نمیداد، به زور خواستم ازش جدا بشم و دیگه تلمبه نزدم، همون لحظه گفت که قرص میخورم نیازی نیست بریزی بیرون، بهش گفتم مطمئنی؟ گفت آره فکر کردی چرا منو داداشت هنوز بچه نداریم
دیگه خیالم راحت شد، دوباره کردم تو کصش و با خیال راحت میکردمش، بهترین حس وقتی بود که همزمان میکردمش و لباشو میخوردم و همون لحظه هم آبم اومد و با فشار ریخت تو کصش. آروم از روش بلند شدم و دراز کشیدم و نفس نفس میزدم. اومد کنارم دراز کشید و با خنده گفت دیدی کمکت کردم و منم خندیدم و بهش گفتم که یادت نره قرص بخوری و اونم گفت خیالت راحت باشه نگران نباش. داشتم میرفتم لباسام بپوشم و اونم داشت با گوشیش ور میرفت، یهو گفت که جایی قرار داری؟ گفتم نه چطور؟ گفت آخه داداشت یکم دیر میاد خودش پیام داده، تقریباً فهمیده بودم چی میخواد بگه ولی گفتم خب منظورت چیه ؟ با خنده گفت یعنی اگه بخوای میتونم بیشتر کمکت کنم.
یعنی تمام اون کارایی که کردیم یه طرف این یکی رو اصلا نمیتونستم باور کنم، لیلا ازم میخواد که یه بار دیگه بکنمش. ولی واقعا خسته شده بودم و خب مثل خیلیا که میتونن چند بار پشت هم بکنن نیستم، اومدم بگم که مثلا فردا و اینا که آروم پاهاشو باز کرد و دستش گذاشت رو کصش گفت اگه این نمیتونه دوباره راضیت کنه بیای شاید اون یکی بتونه، هنوز نفهمیده بودم منظورش چیه که دیدم قمبل کرد و به کونش اشاره کرد، پشمام ریخته بود، یعنی میتونستم از کون بکنمش واقعا؟؟؟؟؟؟
ازش پرسیدم که واقعا میخوای از پشت بکنمت؟ گفت نکنه بدت میاد گفتم یه لحظه فکر کن بدم بیاد
گفت پس منتظر باش تا برم دستشویی و بیام،
رفت دستشویی و حدود بیست دقیقه بعدش اومد و منم همون اول پرسیدم که قرص خوردی و اونم گفت آره خوردم نترس. استرس اینو داشتم که کیرم راست میشه یا نه
اومد دوباره کنارم و اینبار با لب گرفتن شروع کردیم، خیلی آروم و لب میگرفتیم و همو میمالیدیم، دستای نرمش دوباره دور کیرم بود و داشتم حسابی حال میکردم. دوباره خم شد رو کیرم و شروع کرد برام ساک زدن، جوری با ولع میخورد و لیسش میزد که واقعا حشریم میکرد. بالاخره بلند شد و برام قمبل کرد، کیرم حسابی راست شده بود. رفتم نزدیکش و وقتی دیدم لمپرای کونش تکون میده کصخل شدم، دو تا اسپنک زدم بهش که دیدم دردش گرفت و دیگه دلم نیومد، بهم گفت از تو کشو کنار تخت یه ژل هست اونو بردارم و منم برداشتم، بهم گفت خیلی کم بزنم چون نمیخواد خیلی سر بشه اونجوری حال نمیده. یه ذره زدم به کونش و آروم یه انگشتمو کردم توش، اولش درد داشت ولی کم کم وا داد و منم دومی رو کردم تو، و تا سومی رفتم که گفت بسه کیرتو بکن تو، لفظ کیر تو دهنش خیلی برام تحریک کننده بود. دیدم کیرم یکم شل شده و رفتم پایین تخت رو به روش وایسادم و اونم اومد و کیرم کرد تو دهنش و چند ثانیه خورد و دوباره راست شد، اومدم پشتش و آروم کیرم گذاشتم رو سوراخش، به این راحتی تو نمیرفت و برا همین یکم فشار بیشتر کردم که رفت تو ولی بدجوری دردش گرفت و داشت سر صدا میکرد ولی به حرفش گوش ندادم آروم کیرم تا آخرش فرو کردم و روش خوابیدم. حدود یکی دو دقیقه خیلی آروم سعی میکردم بیشتر داخل نگهش دارم و زیاد تلمبه نزنم، بعدش دیدم زیاد سر صدا نمیکنه، آروم شروع کردم به تلمبه زدن، اونقدری تنگ بود که میترسیدم آبم زود بیاد، دیدم واقعا نزدیکه آبم بیاد کشیدم بیرون یکم صبر کردم و کردم تو کصش، دیدم خودشم خوشش اومده درآوردم دوباره کردم تو کونش، دیگه خودشم زیاد آخ و اوخ نمیکرد و مثل قبل ناله میکرد، از اونجایی که نمیخواستم آبم زود بیاد کردمش تو کصشو تند تند تلمبه زدم و ناله هاش دوباره بلند شد و با دستش کصشو همزمان میمالید، دیگه آبم داشت میومد و بهش گفتم کجا بریزم و گفت تو کونم، دوباره کشیدم بیرون کردم تو کونش و تند تند تلمبه زدم و قبل اینکه آبم بیاد دیدم نفساش سریع شده و صداش عوض شده و بعدش یهو یه ناله بلند کرد و آبش ریخت رو تخت و منم چند ثانیه بعدش با فشار تو کونش خالی شدم. آروم کیرم در آوردم و افتادم رو تخت، دیگه نفس نداشتم، خودشم آروم اومد کنارم رو تخت و تقریبا افتاد روم و آروم گفت آخرش کارتو کردیا هم کونم از آبت پره هم کصم و بعدش خندیدیم، یه چند دقیقه همونجا افتاده بودیم و هیچی نمیگفتیم، بعدش دیدم خودش هی بهم نزدیک میشه هی دور میشه حس کردم یه چیزی میخواد، ازش پرسیدم چیشده لیلا؟ چیزی میخوای بگی ؟ برگشت سمتم گفت میشه بغلم کنی من هیچوقت بعد سکس بغل نکردم کسی رو، دیدن لیلا اونقدر احساساتی برام عجیب بود، قبول کردم و اومد تو بغلم، حس خوبی داشت و آروم دستمو تو موهاش میکشیدم و خودشم چشاش بسته بود، بعد چند ثانیه آروم سرشو بلند کرد و لباشو آروم گذاشت رو لبام و یه چند ثانیه لب گرفتیم. بعدشم پاشدیم و لباسامون پوشیدیم و رفتیم بیرون.
این بهترین و لذت بخش ترین اتفاق زندگیم بود چون که علاوه بر سکس حس میکنم بیشتر از یه سکس پارتنر باهم رابطه داریم و علاوه بر سکس واقعا از نظر عاطفی هم بهم نزدیک شدیم از اون روز تا همین الان که ۱۴۰۴ هست هنوزم باهم هستیم و سکس داریم.
میتونین فحش بدین یا هیت بدین برام مهم نیست که چه فکری میکنین این داستان واقعیه و هرکس که باور نمیکنه مشکل خودشه، اگرم کسی خوشش نمیاد نخونه مجبور که نیست، این خاطره و چیزی که باهاش شروع شد بهترین و لذت بخش ترین اتفاق زندگیه منه.
سال ۱۴۰۱ بود که داداشم ازدواج کرد.
من ۲۴ سالمه و زنداداشم ۲۹ سالش بود.
همه چیز عادی بود، گاهی میرفتم خونشون شب نشینی، جلوم راحت بود، نه خیلی لباس بسته و گشاد نه خیلی تنگ و باز، روزا گذشتن تا من دچار اختلال نعوظ شدم، برای اونایی که نمیدونن چیه بگم که یه مشکلی تو بدنه که باعث میشه کیرت راست نشه یا بشه زود بخوابه و مواردی مثل این.
وقتی که این اتفاق افتاد من خیلی حالم بد شد شاید از نظر بعضیا چیز خاصی نباشه ولی من واقعا اعتماد به نفسم ازدست دادم سر این، منی که چپ و راست با دختر دوست میشدم و میرفتیم برای سکس چندین ماه با هیچکس حرفم نزده بودم. رفتم دکتر و بهم گفت که تا حد امکان نباید کوچکترین تحریک جنسی تو بدنت اتفاق بیفته و نه خودارضایی و نه پورن و اینا و چند تا قرص داد بهم
نزدیک ۹ ماه همونجوری گذروندم ولی خب حشریت داشت از چشام میزد بیرون.
با زنداداشم صمیمی بودم، مثل خواهر و برادریم، نمیدونم یهو چیشد که بدجوری چشممو گرفت، همیشه تصویر سکس باهاش میومد جلو چشمم و با اینکه نباید تحریک میشدم نمیتونستم جلوی خودمو بگیرم که فکر نکنم بهش، هروقت خونشون بودم نگاش میکردم که جلوم هم میشه یا از یقه به گردن و سینه هاش نگاه میکردم و بدجوری حشری میشدم. اگه بخوام ازش تعریف کنم :
اسمش لیلاس، یه زن توپر، سینه های نرم و جا افتاده حدود سایز ۸۰، کون درشت و قد حدود ۱۷۵ اینا و پوستشم سفید.
یه روز رفته بودم خونشون، داداشم معمولا دیر میومد خونه، همینجوری که داشتیم حرف میزدیم گیر داد که چند وقتیه حوصله نداری انگار تو خودتی و ناراحتی، نمیخواستم چیزی بروز بدم ولی هی گیر میداد و اون شب گیر دادنش زیاد شده بود. خلاصه از اونجایی که معمولا باهاش درد و دل میکردم بهش گفتم که این مشکل و دارم. معمولا اونقدری باهاش راحت بودم که همیشه راجب دخترا باهم حرف میزدیم و میگفتم که اره فلانی رو بردم خونه و خالی و اینا اونم باهام راحت بود.
بعد این که گفتم بهش یکم مکث کرد و گفت خب الان باید چیکار کنی و اینا، یکم حاشیه ای حرف زدیم و گفتم حالم خیلی بده اعتماد به نفس ندارم، میدونی چند وقته حتی با یه دختر حرف نزدم، اونم مشخص بود که ناراحت شده، گفت که خب خوب میشی دیگه و سعی میکرد دلداریم بده، گفت که قرص چی چرا قرص نمیخوری یه قرصایی هستن میتونی برای چند ساعت مشکلت حل کنی، گفتم میدونم ولی خب نمیشه که من الان برم با یکی اوکی بشم بعد ببرمش خونه خالی بعد سریع برم قرص بخورم که نمیشه اون یه مقدار زمان میبره و نمیشه ریسک کرد، بعدش دوباره شروع کردم گله کردن از این شانس، یه جورایی تو مخم افتاده بود که شاید بتونم یه حرکتی بزنم و فکر به این موضوع بدجوری حشریم کرده بود. وسط صحبتامون گفت که واقعا نمیتونم باور کنم همچین مشکلی وجود داشته باشه والا هرچی مرد دیدم همه تا ناخن پای زن میبینن تحریک میشن و اینا( منظورش این بود که راست میکنن). از فرصت استفاده کردم گفتم دیگه مردم نیستم به هیچ دردی نمیخورم، بازم سعی کرد دلداریم بده که ناراحت نباشم بی خبر از این که برنامه های دیگه ای دارم.
یکم سکوت کردیم، رفت چایی گذاشت و من همینجوری که تو آشپزخونه بود نمیتونستم بهش نگاه نکنم کونش از رو شلوار کشی تنگش بدجوری حشریم میکرد. چند دقیقه بعد اومد و گفت که ببین اگه تو فکرته که کسی از دوستامو برات اوکی کنم نمیتونم و آبروت میره، کمک دیگه ای از دستم برمیاد؟ اینو که گفت یه لحظه شوکه شدم ولی چیزی نگفتم، پرسیدم مثلا چی؟ گفت نمیدونم دوست ندارم ببینم ناراحتی و اینا، چیزی نگفتم بهش و ترسیدم یه لحظه و موضوع اون روز بستم.
یه چیزی رو یادم رفت بگم، لیلا خیلی با داداشم مشکل داشتن، همیشه دعوا میکردن و لیلا خیلی گریه میکرد و خیلی وقتا با من حرف میزد راجب این موضوع، و پیش من خیلی گریه میکرد و یه جورایی سنگ صبورش بودم و برا همین خیلی بهم اهمیت میداد.
چند هفته بعد بود که رفته بودم خونشون خودش وسط حرف زدن دوباره ازم پرسید که هنوزم همونجوری هستی و اینا؟
سرم انداختم پایین و گفتم آره
یه مکث کرد و گفت خب تو هم نمیگی چی میخوای که؟ نمیگی چی حالتو خوب میکنه ؟ درسته همه یه مشکلاتی داریم که نمیشه حل کرد ولی یه چیزی باید باشه که بتونی در کنارش یکم از این حس بدی فاصله بگیری، همین که اینو گفت مستقیم تو چشماش نگاه کردم و دیگه حیا رو گذاشتم کنار بهش گفتم آبجی من سکس میخوام، میخوام سکس داشته باشم ولی نمیشه که، کسی رو میشناسی بخواد با یکی مثل من با این مشکل رابطه داشته باشه؟ نه نمیشناسی گفت نه چرا هستن کسایی که این مشکل براشون مهم نیست، به علاوه چیزی نیست که کلا حل نشه که
دیگه زده بودم به سیم آخر هم اون داشت با یه لحن تند حرف میزد هم من
گفتم که تو خودت اگه داداشم اینجوری بود باهاش میموندی
گفت که والا داداش تو همین الانشم مثلا اون مشکل نداره خیلی آدم درست و حسابی هست؟ ( منظورش همون دعواهاشون بود) بعدشم گفت که آره من واقعا این چیزا برام مهم نیست و تهش با یه قرص حل میشه، جمله آخرش یه لحظه کاری کرد که چشمام تو چشماش قفل شد
دوباره سکوت کردیم و هیچکس چیزی نمیگفت
داشت تو گوشیش میچرخید ، منم هی با خودم کلنجار میرفتم، بهش گفتم که آبجی یادته گفتی که میخوای کمک کنی ؟ حالم خوب بشه و اینا ؟ خیلی آروم و با یه لحن مهربون گفت آره چرا که نه
بازم سکوت کردم تا حالا اینجوری نترسیده بودم ولی نمیدونستم چیکار کنم نه میتونستم برگردم نه میتونستم ادامه بدم حرفمو، گفت چیشد چرا چیزی نمیگی؟ چیشده؟ با ترس گفتم که خب شاید به راهی باشه، گوشیشو گذاشت کنار و گفت چه راهی؟ گفتم یه راهی هست ولی خب نظر تو خیلی برام مهمه، گفت بگو دیگه چرا مثل آدم حرف نمیزنی
گفتم خب شاید تو بتونی کمکم کنی، گفت چجوری؟ نمیدونستم چی باید بگم چجوری باید بگم
گفتم خب آبجی تو گفتی برات مهم نیست که یکی این مشکل داشته باشه پس حتما باید مثل خودت سراغ داشته باشی، چشماش چپ کرد گفت من که گفتم نمیتونم کسی رو برات اوکی کنم
گفتم خودت چی ؟
یهو جا خورد،گفت چی؟ من؟ منظورت چیه؟
از ترس هیچی نمیتونستم بگم
دوباره گفت با توئم منظورت چی بود از اون حرف؟
گفتم خب آبجی خودت فهمیدی منظورمو دیگه، من به کمک احتیاج دارم و فکر کردم که تو میتونی کمکم کنی
یه لحظه مکث کرد و گفت شوخیت گرفته ؟ من آبجیتم، زن داداشتم، حواست هست ؟
از ترس دست و پاهام داشت میلرزید ولی دیگه تا اینجا اومده بودم نمیتونستم برگردم.
گفتم آبجی تو خودت الان خیلی خوشحالی؟
یادت رفته خودت میگفتی که اونی که با زن خودش نمیخوابه حتما با کس دیگه میخوابه؟( اشاره کردم به یکی از دعواهاشون و حاشیه اش) در ضمن من که ازت نمیخوام خیانت کنی فقط چون فکر میکردم که میخوای کمکم کنی گفتم.
یهو با یه لحن عصبانی گفت من مثل خواهرتم، حواست جمع کن چی میگی ، دیگه نمیخوام چیزی راجب این موضوع بگم و همینجا تمومش کنیم. اینو که گفت خفه شدم و تا آخر اون شب و چند روز بعدش هر لحظه استرس اینو داشتم که بگایی بشه، ولی چیزی نشد، دیگه کلا امیدمو از دست دادم و میخواستم بیخیال بشم.
حدود یکی دو ماه گذشت، یه روز لیلا بهم زنگ زد و احوالمو پرسید، معمولا زنگ نمیزد، حالش خوب به نظر نمیرسید و وقتی ازش پرسیدم فهمیدم که دوباره دعوا کردن و این دفعه از همیشه بدتره. ازم خواست که اگه وقت دارم برم پیشش یکم حرف بزنیم.
رفتم پیشش و همین که شروع کردیم حرف زدن شروع کرد به گریه کردن ، یکم که حرف زدیم آروم شد و بعدش من ازش معذرت خواهی کردم واسه اینکه اون روز اون حرف زدم، ولی حرفم قطع کرد و گفت که خودش هم خیلی ناراحت شد و نباید اونجوری حرف میزده، درسته که درخواستی که داشتم چیز اشتباه و غلطی بوده ولی نباید اونجوری برخورد میکرده و این حرفا.
چند دقیقه سکوت کردیم و سرم تو گوشیم بود که یهو گفت حالا واقعا میخواستی من کمکت کنم ؟
چند ثانیه مکث کردم و گفتم خب آره
گفت راستش من خیلی به این موضوع فکر کردم و از این که تو اینجوری ناراحتی میکنی واقعا اذیت میشم ولی واقعا حس میکنم که این کار درستی نیست و خب باید یکی دیگه رو پیدا کنی و من اون آدم مناسب نیستم.
حس کردم که خودشم انگار میخاره، گفتم که ببین آبجی به نظرم تو زن واقعا زیبا و جذابی هستی و واقعا هیچ مردی نمیتونه مانع این بشه که جذب تو نشه و اینو فقط چون خواهرمی نمیگم، اون روزم اگه حرف بدی زدم معذرت میخوام منظوری نداشتم فقط گاهی از این که داداشم باهات بد رفتار میکنه حرصم میگیره و نمیخوام اذیت شدنت ببینم و البته که غیر از اون موضوع من هرگز ازت نمیخوام خیانت کنی به داداشم.
گفت که ممنونم که اینقدر به فکر منی
ولی خب ببین همونجور که خودتم گفتی بحث خیانت نیست خب؟ فقط خب از نظر خودت درسته این کار ؟
گفتم که به نظر تو کارای اون درسته ؟
باز حداقل تو نیتت خوبه اون چی ؟
هیچی نگفت و مشخص بود که اونم با من موافقه.
گفتم که ببین آبجی من که ازت زور چیزی نخواستم و هرگز نمیخوام، الانم بگی تمومش کنم دیگه حرفشو نمیزنم خب؟ فقط چون تو تنها کسی هستی که دارم و باهاش اینقدر راحتم از تو خواستم و هیچکس دیگه هم جز تو از این موضوع خبر نداره
تو چشمام نگاه نمیکرد، گفت که خب اگه کسی بفهمه چی؟ اصلا به این چیزا فکر کردی که چه اتفاقی میوفته ؟ گفتم کسی قرار نیست خبردار بشه که، به کسی راجب این موضوع چیزی نمیگیم، دیدم رنگش پریده، گفت که واقعا فکر نمیکنم کار درستی باشه. گفتم ببین آبجی من سرزنشت نمیکنم ولی اگه اینکارو کنی واقعا لطف بزرگی بهم میکنی
گفت آخه علی ببین قضیه این نیست که نخوام بهت کمک کنم ولی اگه داشت بفهمه چی؟
گفتم آبجی نه اون نه هیچکس دیگه چیزی نمیفهمن اگه تو بخوای، نگران نباش من قول میدم کسی چیزی نفهمه.
دیدم چیزی نمیگه نخواستم بهش فشار بیارم خودم موضوع عوض کردم که یکم زمان داشته باشه، تو این فاصله یه بهونه پیدا کردم سریع رفتم داروخونه و یه ورق سیدنافیل خریدم و برگشتم، تا برم و برگردم حدود. یه ساعت شد، وقتی رسیدم ساعت ۵ بعد از ظهر بود، یه قرص خوردم و گفتم یا شانس میارم و یه چیزی بهم میرسه یا که هیچی نمیشه دیگه.
رفتم داخل دیدم داره موهاشو سشوار میکشه و معلوم بود تازه دوش گرفته.
یکم بعد اومد پیشم نشست و گفت کجا رفتی که گفتم یه سر رفتم خونه کارت بانکیم جا گذاشته بودم، یه دورم تو شهر زدم و اومدم.
خودم دوباره شروع کردم: آبجی راجب اون موضوع فکر کردی؟
دوباره رنگش پرید و چند ثانیه مکث کرد و گفت ببین میدونی که کسی بفهمه بیچاره میشیم ؟ گفتم آره ولی کسی نمیفهمه نمیدونم چرا حس میکنی میفهمن ، کسی که مارو نمیبینه، کسی هم خبر نداره
گفت قول میدی کسی نمیفهمه؟ یعنی باید حسابی مراقب باشیم کسی چیزی نفهمه از این کارمون و البته که به وقت فکر نکنی همیشه اینکارو میکنما، فقط همین یک بار کمکت میکنم
گفتم قول میدم حواسم هست.
چند لحظه مکث کرد، مشخص بود استرس داره، گفت خب چیکار باید بکنم؟
گفتم که ببین میدونی که مشکلم چیه، من یکی از اون قرصایی که گفته بودی رو از داروخونه گرفتم و خوردم که فکر کنم تقریبا الان دیگه اثر کرده، یهو ساکت شدم،
لیلا با یه لحن آروم و مهربون گفت که خجالت نکش بهم بگو دقیقا چجوری باید کمکت کنم
اینجا بود که فهمیدم این نمیدونه که من دقیقا میخوام بکنمش، یعنی فکر کرده که مثلا میخواد برام جق بزنه ولی نمیتونستم مستقیم بگم بهش، پس گفتم خب آبجی نیاز دارم ارضا بشم،
لیلا گفت خب فهمیدم، اوکیه، بزار آروم جلو بریم،
اومد دقیقا کنارم نشست و صاف تو چشمام نگاه کرد، آروم دستش از روی شلوار اسلش گذاشت رو کیرم که قرص باعث شده بود کم کم راست بشه، باورش برام سخت بود قلبم تند تند میزد، آروم دستشو میکشید رو کیرم و ماساژش میداد، بهم گفت میخوای بیاریش بیرون، آروم شلوار و صورتمو تا رو زانو آوردم پایین و کیرم که کاملا راست شده بود و گرفت تو دستش، بدجوری حشرم زده بود بالا، حتی از طرز نگاهش میتونم بگم خودشم واقعا خوشش اومده بود از کیرم، آروم ماساژش میداد و بعد گفت که مال داداشت اینقدر کلفت نیست( من کلا کیرم ۱۵ سانته ولی میتونم بگم واقعا کلفته) همینجوری که داشت میمالید گفت که اینجوری خوبه؟ گفتم اگه یکم خیس باشه بهتره، اونم یکم رو دستش تف کرد و ادامه داد. کم کم خجالتمون داشت میریخت، هنوزم باورم نمیشد چیزی که این همه تو ذهنم تصورش میکردم واقعا داشت اتفاق میفتاد. چند دقیقه گذشته بود که کم کم داشت خسته میشد و منم دردم گرفته بود چون زیاد خیس نبود و هرچقدرم تف میزد به دستش بازم زود خشک میشد، ولی دیگه از طرز نگاهش مطمئن بودم که خوشش اومده. ازش خواستم صبر کنه و گفتم که اینجوری واقعا حس خوبی داره ولی فکر نمیکنم بتونم ارضا بشم. بهش گفتم که اگه اذیت میشه با به هر دلیلی خوشش نمیاد میتونیم بیخیال بشیم، بازم مکث کرد و گفت راستش باید اعتراف کنم که هیچوقت فکر نمیکردم برای کسی اینکارو کنم ولی یهو خندش گرفت و یه طرف دیگه رو نگاه کرد و گفت خوشش اومده، این حرفش باعث شد بیشتر خجالتمون بریزه.
یه چند ثانیه به کیرم نگاه کرد ، بعدش با یه حالت خیلی قاطع گفت قول دادی کسی نفهمه دیگه ؟ گفتم آره و دیدم کاملا اومد رو مبل و خم شد سمت کیرم، اصلا فکرشم نمیکردم خودش بخواد اینکارو بکنه، خیلی آروم نزدیکم شد و نفسشو رو کیرم حس کردم، خیلی آروم کیرم کرد تو دهنش، آروم آروم بیشتر میکرد تو دهنش و بالا پایین میکرد، واقعا حس خوبی داشت و بیشتر به خاطر این بود که میدیدم با خواست خودش اینکارو میکنه و خودشم داره لذت میبره. چشمام بستم و راحت لش کردم، زبونشو آروم روی کیرم میکشید و لیسش میزد، نگاهش که کردم، اصلا انگار یکی دیگه شده بود، از اون زنی که اونقدر با حیا بود تبدیل شده بود به یه زن سکسی و حشری و هر لحظه از لحظه قبل غیر قابل باور تر بود. حدود هفت تا هشت دقیقه برام ساک زد ولی مثل ده ثانیه گذشت. از رو مبل بلند شد، حدس زده بودم که دیگه فقط بحث ارضا کردن و کمک به من نیست، بهم گفت که اینجا راحت نیست بیا بریم تو اتاق، بلند شدم شلوارم یکم بالا کشیدم و باهاش رفتم تو اتاقشون. اینکه میخواستم برم رو تختشون هم حشریم میکرد هم یکم معذبم میکرد، با اشاره بهم گفت برم رو تخت. دراز کشیدم و شلوارم کاملا از پام در آوردم، یکم پاهامو باز کرد از هم و اومد وسطشون و دوباره شروع کرد ساک زدن و جق زدن برام، بهم گفت که داری میشی ؟ گفتم نه هنوز مونده، اینو که شنید یه لبخندی زد که حس میکنم خوشحال شد اینو شنیده. گفت خب اینجوری که نمیشه، زیاد وقت نداریم. همینجوری که داشت لبخند میزد ،آروم دستشو برد رو تیشرتش و شروع کرد درش آوردن، اصلا نمیتونستم باور کنم خودش داره اینکارو میکنه بدون اینکه حتی بگم، انگار یه آدم دیگه شده بود.
تیشرتش پرت کرد رو زمین و سوتین نبسته بود ، سینه هاش بدجوری حشریم کرده بود، هرگز فکر نمیکردم یه روزی ببینمشون
یه جفت سینه سفید و خوشگل که نوکشون قهوه ای بود، جوری محو سینه هاش شده بودم که اصلا نمیتونستم حرفی بزنم.
اومد دقیق کنارم نشست، وقتی دید که محو سینه هاش شدم خندش گرفت و گفت چیشد تا حالا از اینا ندیدی؟ آروم دستش برد دور کیرم و شروع کرد برام جق زدن و با دست دیگش دستمو گذاشت رو سینش.
باورم نمیشد، سینه هاش خیلی نرم بود، نمیتونستم چشم ازشون بردارم، یکم مالیدم و بعدش بدون اینکه چیزی بگم آروم سرمو بردم سمتشون و آروم لبامو گذاشتم رو یکیشون. آروم بوسش میکردم و با اون یکی دستم اون یکی رو میمالیدم. حس میکردم تو بهشتم، عطرش خیلی خوب بود، آروم نوکشون و با دندونم فشار میدادم و میک میزدم و بعدش عوض میکردمشون. وقتی بالا رو نگاه کردم دیدم که چشماش نیمه بازه و معلوم بود که داره حال میکنه، با خنده بهش گفتم نگفته بودی خوشت میاد، یه لبخند زد و با خنده گفت خفه شو و کارتو بکن، آروم دستشو از رو کیرم برداشتم و هلش دادم یه طرف تخت، اینبار یکم خشن تر سینه هاشو میک میزدم, همینطور که به تاج تخت تکیه داده بود، آروم دستمو از رو سینش برداشتم و بردم سمت کصش، یهو نفساش تند شد و منم آروم از رو شلوارش کصش میمالیدم و سینش میک میزدم. اتاق پر شده بود از صدای نفساش. یکم ادامه دادم و بعدش سعی. کردم دستمو ببرم تو شلوار و شورتش که دستمو نگه داشت. فکر کردم پشیمون شده ولی همین که رفت پایین تخت شروع کرد به درآوردن شلوارش، وقتی شلوارش به زانوش رسید و خم شد چشمام قفل کونش شد، از قبل میدونستم کونش حسابی تپل و گوشتی و سفیده ولی فکر نمیکردم یه روز از نزدیک ببینمش، فکرشو نمیکردم ولی بعد از شلوار شورتشم یه ضرب در آورد و سریع اومد رو تخت، بی مقدمه نشست سر جاش و با دستش سرمو برد سمت سینه هاش و دستمو گذاشت رو کصش، این کارش بیشتر حشریم کرد و همراه با شنیدن صدای تند نفساش و آه گفتنای آرومش چشمامو بستم و به میک زدن سینه هاش و مالیدن کصش ادامه دادم. کصش حسابی نرم و خیس و داغ بود و منم از فرصت استفاده کردم و آروم یه انگشتمو فرو کردم تو، یه نفس عمیق کشید و چشماشو کامل بست. دیگه دیوونه شده بودم و سینه هاشو خیلی وحشیانه میخوردم و انگشتمو هم سریع جلو عقب میکردم، صداش تقریبا بلند شده بود که دستمو عقب کشیدم، یکم اومدم عقب، آروم دستمو از روی ران پاش به سمت پایین کشیدم و آروم با دستام سعی کردم پاهاشو از هم باز کنم که خودش بازشون کرد. کصش یه مو هم نداشت و اصلا مثل این فیلمای سوپر نبود، واقعا تمیز به نظر میرسید و گوشتی بود و رنگش هم تیره نبود. آروم پاهاشو گرفتم و سمت خودم کشیدم که خودشم همکاری کرد و رو تخت دراز کشید، آروم سرمو بردم سمت کصش و بدجوری هم دوست داشتم اینکارو بکنم، آروم زبونمو روش کشیدم و باز صدای نفساش بلند شد، کم کم زبونمو همه جاش میکشیدم، مزش یه چیز عجیب بود نمیشد گفت بد بود مثل آهن بود و یه مقدار شور ولی بوی بدی نداشت. کم کم سعی میکردم زبونمو یکم فرو کنم
همزمان انگشتمو هم تو کصش جلو عقب میکردم، هر لحظه کصش داغ تر میشد و خیس تر. صداش بازم بلند شده بود و همین باعث میشد منم خشن تر کصش بخورم، به جایی رسید که سعی میکردم لبام روی کل چاک کصش بزارم و میک بزنم، از صداش مشخص بود هرگز کسی براش اینکارو نکرده یا اینقدر خشن انجام نداده، دستش گذاشت رو سرم و هی به کصش فشار میداد، دستشو از سرم کشیدم و سرمو عقب بردم، دیدم چشماش خمار شده و بیحال افتاده رو تخت، گفت تا حالا کسی برام اینکارو نکرده بود واقعا خیلی خوبه، بازم بخور برام، شنیدن این حرف بخور برام حشریتم زیاد تر کرد و دوباره رفتم سراغ کصش، دوباره شروع کردم به خوردن و این بار از همون اول سرعتمو بالا بردم، دوباره صداش بلند شد و کل اتاق پر کرد، با شنیدن صداش بیشتر حشری میشدم و دیگه حتی نمیفهمیدم کصش چه مزه یا بویی میده، چند دقیقه همینجوری خوردم و دیگه مشخص بود که ناله کردنش فرق کرده زبونمو به کصش میکشیدم و تند تند انگشتش میکردم و با اون یکی دستم بالای کصشو تند تند میمالیدم که یهو گفت دارم میشم دارم میشم، صداش کلا عوض شده بود و منم همونجوری ادامه دادم تا اینکه یهو صداش تغییر کرد و حس کردم چند قطره ریز ریخت روی صورتم و یه مقدار کم آب هم از کصش راه افتاد. سرمو آوردم بالا دیدم بیحال شده، رفتم کنار گوشش آروم گفتم شدی؟ چطور بود؟ چشماشو باز کرد و نگام کرد، آروم دستشو گذاشت رو صورتم. باور نمیکردم، آروم صورتش آورد سمتم و منم رفتم نزدیک تر، شروع کردیم خوردن لب همدیگه. حس خوبی داشت، واقعا داشتم حال میکردم. همونطور که لب میگرفتیم دستشو گذاشت رو کیرم و برام جق میزد و منم کصشو میمالیدم. بعدش خم شد و دوباره برام خورد و گفت بیا کارتو بکن. شنیدن این حرف ازش حس خوبی داشت، ولی از اون حس بهتر وقتی بود که دیدم با اون کون تپل و سفید و سکسی برام قمبل کرده و لمپرای کونش تکون میده، مات کونش شده بودم و حشریت داشت از چشام میزد بیرون، رفتم نزدیک و خواستم کیرم بکنم تو کصش ولی انگار کصخل شده بودم و نمیتونستم سوراخش پیدا کنم و خودش با دستش کمکم کرد و گذاشت توش. باورم نمیشد ولی از اون چیزی که فکر میکردم تنگ تر بود. کصش حسابی داغ و خیس بود و کیرم راحت توش سر میخورد. کیرم کوچیک بود و با اولین تلمبه تا آخرش فرو کردم و اون یه آه ریز کشید, دیگه نمیتونستم خودم نگه دارم و شروع کردم تلمبه زدن. صداش بلند شده بود و صدای اون و صدای برخورد بدنم با کونش اتاق پر کرده بود، هر لحظه از لحظه قبل حس بهتری داشت. بعدش رو به بالا خوابید و. منم شروع کردم به کردنش. تماشای سینه هاش که با تلبمه هام تکون میخوردن و چشماش که بسته بودن داشت دیوونم میکرد، خم شدم روش و همینطور که تلمبه میزدم سینه هاش و گردنش و لباشو میخوردم، صداش اونقدری بلند بود که ترسیدم از بیرون کسی بشنوه( خونشون آپارتمانیه).
حس کردم نزدیک ارضا شدنم و کیرم کشیدم بیرون، ولی خودش دوباره خواست که ادامه بدم، دوباره شروع کردم به تلمبه زدن و اینبار خم شدم روش و لباشو همزمان میخوردم، دوباره خواستم بکشم بیرون که محکم بغلم کرد و اجازه نمیداد، به زور خواستم ازش جدا بشم و دیگه تلمبه نزدم، همون لحظه گفت که قرص میخورم نیازی نیست بریزی بیرون، بهش گفتم مطمئنی؟ گفت آره فکر کردی چرا منو داداشت هنوز بچه نداریم
دیگه خیالم راحت شد، دوباره کردم تو کصش و با خیال راحت میکردمش، بهترین حس وقتی بود که همزمان میکردمش و لباشو میخوردم و همون لحظه هم آبم اومد و با فشار ریخت تو کصش. آروم از روش بلند شدم و دراز کشیدم و نفس نفس میزدم. اومد کنارم دراز کشید و با خنده گفت دیدی کمکت کردم و منم خندیدم و بهش گفتم که یادت نره قرص بخوری و اونم گفت خیالت راحت باشه نگران نباش. داشتم میرفتم لباسام بپوشم و اونم داشت با گوشیش ور میرفت، یهو گفت که جایی قرار داری؟ گفتم نه چطور؟ گفت آخه داداشت یکم دیر میاد خودش پیام داده، تقریباً فهمیده بودم چی میخواد بگه ولی گفتم خب منظورت چیه ؟ با خنده گفت یعنی اگه بخوای میتونم بیشتر کمکت کنم.
یعنی تمام اون کارایی که کردیم یه طرف این یکی رو اصلا نمیتونستم باور کنم، لیلا ازم میخواد که یه بار دیگه بکنمش. ولی واقعا خسته شده بودم و خب مثل خیلیا که میتونن چند بار پشت هم بکنن نیستم، اومدم بگم که مثلا فردا و اینا که آروم پاهاشو باز کرد و دستش گذاشت رو کصش گفت اگه این نمیتونه دوباره راضیت کنه بیای شاید اون یکی بتونه، هنوز نفهمیده بودم منظورش چیه که دیدم قمبل کرد و به کونش اشاره کرد، پشمام ریخته بود، یعنی میتونستم از کون بکنمش واقعا؟؟؟؟؟؟
ازش پرسیدم که واقعا میخوای از پشت بکنمت؟ گفت نکنه بدت میاد گفتم یه لحظه فکر کن بدم بیاد
گفت پس منتظر باش تا برم دستشویی و بیام،
رفت دستشویی و حدود بیست دقیقه بعدش اومد و منم همون اول پرسیدم که قرص خوردی و اونم گفت آره خوردم نترس. استرس اینو داشتم که کیرم راست میشه یا نه
اومد دوباره کنارم و اینبار با لب گرفتن شروع کردیم، خیلی آروم و لب میگرفتیم و همو میمالیدیم، دستای نرمش دوباره دور کیرم بود و داشتم حسابی حال میکردم. دوباره خم شد رو کیرم و شروع کرد برام ساک زدن، جوری با ولع میخورد و لیسش میزد که واقعا حشریم میکرد. بالاخره بلند شد و برام قمبل کرد، کیرم حسابی راست شده بود. رفتم نزدیکش و وقتی دیدم لمپرای کونش تکون میده کصخل شدم، دو تا اسپنک زدم بهش که دیدم دردش گرفت و دیگه دلم نیومد، بهم گفت از تو کشو کنار تخت یه ژل هست اونو بردارم و منم برداشتم، بهم گفت خیلی کم بزنم چون نمیخواد خیلی سر بشه اونجوری حال نمیده. یه ذره زدم به کونش و آروم یه انگشتمو کردم توش، اولش درد داشت ولی کم کم وا داد و منم دومی رو کردم تو، و تا سومی رفتم که گفت بسه کیرتو بکن تو، لفظ کیر تو دهنش خیلی برام تحریک کننده بود. دیدم کیرم یکم شل شده و رفتم پایین تخت رو به روش وایسادم و اونم اومد و کیرم کرد تو دهنش و چند ثانیه خورد و دوباره راست شد، اومدم پشتش و آروم کیرم گذاشتم رو سوراخش، به این راحتی تو نمیرفت و برا همین یکم فشار بیشتر کردم که رفت تو ولی بدجوری دردش گرفت و داشت سر صدا میکرد ولی به حرفش گوش ندادم آروم کیرم تا آخرش فرو کردم و روش خوابیدم. حدود یکی دو دقیقه خیلی آروم سعی میکردم بیشتر داخل نگهش دارم و زیاد تلمبه نزنم، بعدش دیدم زیاد سر صدا نمیکنه، آروم شروع کردم به تلمبه زدن، اونقدری تنگ بود که میترسیدم آبم زود بیاد، دیدم واقعا نزدیکه آبم بیاد کشیدم بیرون یکم صبر کردم و کردم تو کصش، دیدم خودشم خوشش اومده درآوردم دوباره کردم تو کونش، دیگه خودشم زیاد آخ و اوخ نمیکرد و مثل قبل ناله میکرد، از اونجایی که نمیخواستم آبم زود بیاد کردمش تو کصشو تند تند تلمبه زدم و ناله هاش دوباره بلند شد و با دستش کصشو همزمان میمالید، دیگه آبم داشت میومد و بهش گفتم کجا بریزم و گفت تو کونم، دوباره کشیدم بیرون کردم تو کونش و تند تند تلمبه زدم و قبل اینکه آبم بیاد دیدم نفساش سریع شده و صداش عوض شده و بعدش یهو یه ناله بلند کرد و آبش ریخت رو تخت و منم چند ثانیه بعدش با فشار تو کونش خالی شدم. آروم کیرم در آوردم و افتادم رو تخت، دیگه نفس نداشتم، خودشم آروم اومد کنارم رو تخت و تقریبا افتاد روم و آروم گفت آخرش کارتو کردیا هم کونم از آبت پره هم کصم و بعدش خندیدیم، یه چند دقیقه همونجا افتاده بودیم و هیچی نمیگفتیم، بعدش دیدم خودش هی بهم نزدیک میشه هی دور میشه حس کردم یه چیزی میخواد، ازش پرسیدم چیشده لیلا؟ چیزی میخوای بگی ؟ برگشت سمتم گفت میشه بغلم کنی من هیچوقت بعد سکس بغل نکردم کسی رو، دیدن لیلا اونقدر احساساتی برام عجیب بود، قبول کردم و اومد تو بغلم، حس خوبی داشت و آروم دستمو تو موهاش میکشیدم و خودشم چشاش بسته بود، بعد چند ثانیه آروم سرشو بلند کرد و لباشو آروم گذاشت رو لبام و یه چند ثانیه لب گرفتیم. بعدشم پاشدیم و لباسامون پوشیدیم و رفتیم بیرون.
این بهترین و لذت بخش ترین اتفاق زندگیم بود چون که علاوه بر سکس حس میکنم بیشتر از یه سکس پارتنر باهم رابطه داریم و علاوه بر سکس واقعا از نظر عاطفی هم بهم نزدیک شدیم از اون روز تا همین الان که ۱۴۰۴ هست هنوزم باهم هستیم و سکس داریم.
نوشته: علی
4 پاسخ به “علی و زن داداش”
با جزییاتی که نوشتی حس میکنم واقعیتهنوش جونت باشهقدرشو بدون ولی خیلی محتاط پیش برو
نوش جونت خوب کاری کردی اگه نمیکردیش بعدها پشیمون میشدی که چه فرصتی را از دست دادی باشه زن داداشت اون لحظه طلبید گاییدیش عذاب وجدانم نگیر
و من الله توفیق😛
کوس مادرت و ایناجد و آبادت رو گاییدم و ایناپدرسگ حوصله نداشتی دروغ بیشتر سر هم کنی همش اینا اینا نوشتیعوضی تو گلنار هم برات کف نمیکنه چه برسه به این همه زن و دختر که میگی بردی مکانشرط میبندم تنها تماست با اندام زنانه کوس مادرت بوده که اونم موقع ریدن تو به دنیا بودهتخم حروم کیر رو از بیخ ببری بتول آمپول زن پیوندش کنه به ماه نرسیده مثل روز اولش میشهتو چطور بدون علت و با دوا و درمون،با داشتن حشریت هم بعد بیشتر از یه سال خوب نشدیچیشد یهو بعد از کار افتادنت یادت اومد زن داداشت با شوهرش مشکل دارهاین مشکل تو رو پدرت دیوثت هم داشت و تو بچه راننده آژانس محل هستیقدرت تخیل و قلم نویسندگی ندارید چرا میاید اینجا از علایقتون میگیدموندم این دو سه نفر چطور توی کامنت برات به به و چه چه زدند😂از جایی که بلغور کردی آبجی آبجی دیگه نخوندم وگرنه بیشتر برا مینوشتمتوی بکن تو سکس به راحتی چسیدن هست