این یه داستان با موضوع گی هستش دوستانی که علاقه ندارن نخونن و داستان کاملا واقعیه اون دوستان مریضی که به داستان همه تو کامنت ها فحش میدن سلام منو به مادر بزرگوارتون برسونید
یه بیوگرافی از خودم بدم اسم واقعیم آرو و کورد هستم ساکن شهر بانه 23 سالمه قدم 183 وزنم 80 با چشم های مشکی و موی سر طلایی و یه صورت بیبی فیس که همه فک میکنن 18 سالمه و به لطف ژن خانواده پدری یه هیکل تو پر و چهارشونه دارم شغلم قاچاقی مشروبه کولبر دارم و این داستان قراره طولانی بشه چون میخوام همه جزییات رو با دقت بگم تا مخاطب قشنگ حسش کنه و جزئیات سکسش کمه بیشتر احساسی و درباره خیانته اولین بارم هست داستان می نویسم اگه بد نوشتم به بزرگی خودتون ببخشید
اولین ماه پاییز سال 1403 بود ساعت 2 ظهر بعد 3 روز تازه از زندان اومدم بیرون رفتم از سوپری روبرو زندان یه بسته سیگار و فندک خریدم به دیوار زندان تکیه دادم زخم های روی صورتمو نوازش کردمو با خودم گفتم یعنی کی می تونه باشه من که همه کارامو تند میگیرم کولبرام، اسکورت هام،ماشین بارم همشون مورد اعتمادن چند ساله میشناسمشون چرا توی یه ماه باید 3 بار منو بگیرن جریان چیه که نمی تونم بفهمم
یهو با بوق زدن دیاکو به خودم اومدم یه لبخند زدمو گفتم برو برگرد من دیگه مشتری دائمی زندانم
+کصشر نگو بیا سوارشو بریم که خیلی از رقیب هامون عقبیم
3 شب قبل
+خوب به حرف من گوش کنید یکی هست مخبری مارو میکنه اگه توی کمین افتادیم سریع بار تو نو بندازید زمین فرار کنید
+دیاکو توی جاده مرزی نشسته میگه هیچ خبری نیست
طبق معمول بخاطر باران کانال خالیه(یه کانال به عمق یک متر که مرز ایران و عراق رو جدا میکرد)
قشنگ نفستون رو تازه کنید و آب بخورید از کانال و جاده مرزی رد بشیم دیگه استراحت نمی کنیم سریع خودمونو میرسونم کیله (یا به اسم همون عباس توی نقشه یه روستای مرزی قبل از مرز هنگه ژال هستش )ماشین بار منتظره منم 10 متر فاصله میگیرم از عقب میام تا از عقب مارو نگیرن
از جاده مرزی رد شدیم یهو 3 نفر از بالای درختا خودشونو انداختن پایین رقص تیر هارو میدیدم عین فیلم های اکشن
ولی معمورا متوجه من نشدن دوتاشون دنبال کولبر ها دویدن یکیشون وایساده بود داشت نشونه گیری میکرد که با تیر مستقیم کولبرامو بکشه قبل اینکه تیر را شلیک کنه سریع رفتم پشت سرش خودمو پرت کردم روش یه مشت به صورتش زدم که با قنداق اسلحه زد تو سرم
+خاک تو سرتون یه مشت خر داشته باشم بهتر از شماهاست اسم خودتونو گذاشتید تکاور هنگ مرزی؟ یه بچه جلوتونو گرفت ؟ یعنی این بچه زده صورت تو رو ترکونده؟ چرا همونجا نکشتیش ؟
+جناب سروان بارون میبارید 2 ساعت بود بالای درختا نشسته بودیم پاهامون شل شده بود این عوضی هم از پشت سرم اومد بارون با شدت می بارید صدای پاشو نشنیدم… بهوش اومد جناب
به به دیروز حمال و کولبر مردم الان جوان ترین قاچاقچی و صاحب بار بانه … دم رفیقت گرم که بهمون امار میده الانم امشب مهمون مایی فردا صبح انتقالت میدیم دادگاه و زندان بار تورو که نتونستیم بگیریم شانس اوردی امشب ولی 40 کارتون آبجو توبورگ گرفتیم مال همکاراته که خودشون فرار کردن اینارو میزارم رو کونت یه جریمه گنده بدی
کم کم به خودم اومدم گفتم مگه وجدان نداری سرپرست خانوادم مجبورم شغلی ندارم در ضمن مال من نیست تا صبح هم منو بزنید گردن نمی گیریم
اون شب تا وقتی که خورشید طلوع کرد حسابی منو زدن اون خسته میشد یه سرباز دیگه میومد اخرشم گردن نگرفتم و 3 روز زندان بودم بعد یه جواز کسب گذاشتم اومدم بیرون
+دیاکو جدی میگم اون سروانه خودش گفت داخل خودمون مخبر داریم
+فک کنم دروغ گفته بهت بچه های ما چند ساله واسمون کار میکنن تا الان مشکلی نداشتن فقط از وقتی که این خونه و ماشین به این گرونی خریدی وضعیت اینطوری شده نباید این کارو میکردی الان دیگه همه مردم بانه تورو میشناسن و میدونن چیکاره هستی
منم با این جملش خودمو قانع کردم تازه کار بودم از بچگی بدون پدر و در فقر بزرگ شدم ارزوم همچین خونه و ماشینی بود یه تویتا 4.5 شانپان 2020 و یه خونه ویلایی 200 متری نقلی با امکانات
+درضمن یه پسرخاله دارم امشب میرسه بانه با خودمون میبریم مرز درس نمی خونه اونم مثل تو پدرش معتاده ترکشون کرده و با مادر و خواهر کوچیکش زندگی میکنه وضعشون افتضاحه
+چند سالشه؟
+مهم نیست اینش مهمه ورزشکاره بوکسوره و مطمئن هم هست و یه ثوابیم ما میکنیم و پیش خودمون هواشو داریم از مواد و اینجور چیزا دورش میکنیم
+با حالت مغرورانه دوباره گفتم چند سالشه؟
+یه ماه میشه وارد 18 سالگی شده
+اصلا حرفش روهم نزن میخای اونو به کشتن بدی ؟ یه بچه ست اینده ش نابود میشه من نمی تونم قبول کنم
+آرو شرایطش عین خودته درضمن تو از 16 سالگی کار مرز رو شروع کردی به حرفم گوش کن منم شریکتم حق انتخاب دارم
+باشه رسید بانه خودت برو دنبالش شام بیایید خونه ما
+همش داشتم فکر میکردم اخه یعنی چی از خودتونه یعنی کی اینقدر نامرد و نمک نشناسه جدا از کرایه کولبری واسشون خونه گرفتم پول زیادی هم میدم بهشون … رفتم جلو اینه ابروم که ترکیده بود دماغم شکسته و سه تا از دندونام شکسته بود توی اون حالا بماند که کل بدنم جای کبودی باتوم و لگد بود .
گوشیم زنگ خورد با دیدن اسم مامانم یه لبخند زدم
+سلام مامان حالت چطوره
+سلام عزیزم گوشیت درست شد؟ دیاکو گفت گوشیش سوخته برا همین گوشیش خاموشه هرچند هم به دیاکو میگفتم بیاد پیشت با گوشی خودش بهم زنگ بزنه صداتو بشنوم نگرانت بودم یه چند شبه دارم خوابتو میبینم
+نگران نباش مامان پسرت مثل یه مرد ایستاده و سالم سالمه فقط گوشیم افتاد تو اب … از ماشین جدیدت راضی هستی؟
+ارو عزیزم دستت درد نکنه همون پراید قبلی هم واسه من زیاد بود عزیزم تو تنها کسی هستی که دارم ازت خاهش میکنم التماست میکنم دست بردار مشروب حرومه جدا از اون اخبار توی کانال های تلگرامی رو نیگا کردم این ماه 13 نفر از کولبرارو کشتن حداقل تا قضیه این جنگ اسرائیل و ایران تموم میشه دست بردار
صدای ایفون خونه م به صدا دراومد گفتم مامان مهمون دارم نگران نباش تا آخر سال یه پول خوب جمع میکنم از ایران میریم دیگه دست برمیدارم بهت قول میدم و امشبم واست پول میزنم فعلا خداحافظ
در رو که باز کردم دیاکو با پسر خاله ش اومدن بالا
یا خدا چی میدیدم یه پسر خیلی خیلی جذاب با پوست خیلی سفید چشای مشکیی که توشون غرق میشدی و یه اندام لاغر با قد 170 همون اول حس کردم فمبویه
سلام و احوال پرسی کردیم و شام از بیرون سفارش دادمو مشغول حرف زدن شدیم که من اصلا متوجه حرفای دیاکو نمیشدم همش میگفتم اره درست میگی، محو خوشگلی پسر خاله ش بودم که خودشم فهمید و یه لبخند با خجالت زد و سرشو انداخت پایین یهو به خودم اومدم به اون رابطه ناموفقم با یه پسر دیگه فکر کردم
+لعنتی نمیشه به خودم قول دادم با کسی وارد رابطه نشم نمیخوام بازم آسیب ببینم خودتو کنترل کن آروم بهش نگاه نکن … یهو دیاکو پرید وسط افکارم
:
+این اژوان پسر خاله م اژوان جان ایشون هم آرو شریک من نیگا به فیس بچگونه ش نکن با همین فیس دهن مامورارو توی مرز سرویس کرده ماموران با شنیدن اسمش پاهاشون میلرزه اژوان به چشمام زل زد انگار خوشش اومده بود از من
+نه اژوان جون دیاکو اغراق میکنه یه صاحب بار ساده مثل بقیه فقط سنم کمه با جرات میتونم بگم جوانترین صاحب بار بانه م
شام خوردیمو و آخرای شب بود برنامه ریزی کردیم همین امشب ساعت 3 شب بریم مرز که موقع برگشتنمون اول روز باشه هوا یکم روشن باشه چون اون ساعت ها که تازه خورشید داره طلوع میکنه سربازای سر پست خوابشون میاد و گیج هستن و موقع رد شدنمون نمی تونن مارو ببینن
دیاکو اژوان رو سپرد به من و راه افتادیم و رسیدیم داخل خاک عراق کولبرا مشغول پیچیدن بارشون بودن اژوان گفت من میشه امشب فقط یه کارتون آبجو بزنم تا بدنم عادت کنه یه لبخند زدمو و گفتم تو قرار نیست بار بزنی دلم نمیاد جوونی فقط پیش من باش هر کاری بهت گفتم بدون چون چرا سریع انجامش بده اگه میخوای زنده برگردی خونه یکم ترسید و چپ چپ بهم نگاه کرد خیلی جذاب و کیوت بود لعنتی که بازم دلم پرپر شد براش😂😍
گفتم شوخی میکنم مگه من مردم بزارم اسیب ببینی
+دیاکو دیاکو خبر چیه
با بی سیمش جواب داد
+هیچی فک کنم سربازه سر پست خوابیده معلوم نیست
+سریع پاشید بریم هوا کامل روز بشه رد نمیشیم
از جاده مرزی رد شدیم باید یه 3 تا کوه دیگه بالا می رفتیم و پایین میومدیم دیگه میرسیدیم روستا پایین، کوه یه جاده مرزی دیگه هم بود که از پاسگاه به روستا وصل میشد که کم تردد بود زیاد خطر نداشت
+آرو سریع پست سنگ ها قایم بشید هایلوکس اطلاعات داره میاد دوربین دید در شب داره
+نمیشه دیاکو یه 40 دقیقه دیگه قشنگ روز میشه رد نمیشیم هممونو میگیرن
+خب باشه از پشت سنگ ها یواش یواش بیایید از پشت سنگها حرکت کنید دوربین شمارو نشون نمیده
+خودم میدونم تو حواست به جلو و بالای کوه باشه
+چی شده اژوان
+پاهام خیلی درد میکنه
+باشه بزار اونا برن منوتو اینجا یکم میشینیم استراحت کن دوتایی میریم
همش به بالای کوه نگاه میکرد چون اونجا یه چنتا سرباز دور آتیش جمع شده بودن از دور نور اتیش معلوم بود
+نگران نباش بالا هم اسکورت دارم کسی بخواد بیاد سریع بهمون میگه
+باشه
یه پنج دقیقه نگذشته بود که اسکورت بالای کوه بیسیم کرد گفت دیاکو یواش یواش پاتو رو زمین بزار صدای پات تا اینجا میاد رو برگ های خشک شده هم پاتو نزار
+خفه شو خودم کارمو بلدم
بعد دو دقیقه اسکورت بالای کوه بی سیم زد گفت آرو سریع برید صدای پای دیاکو رو شنیدن دارن میان پایین
+اره چراغ قوه شونو میبینم همش 100 متر با من فاصله دارن ولی متوجه من نشدن
+اژوان سریع پاشو مستقیم میریم پایین از راه دیاکو و کولبرا بریم بهمون میرسن میگیرن و الانم مارو ندیدن دارن میرن سمت اونا
یه چند متر رفتیم که اژوان افتاد زمین پاش پیچ خورده بود پاییز هم که بود اون مرز هنگه ژال حالت جنگلی داشت( کولبرای عزیز میدونن چی میگم ) زمین پر برگ درخت خشک شده بود باید پاتو با دقت میزاشتی زمین وگرنه صداش توجه مامورا رو جمع میکرد .
دست اژوان رو گرفتم بلندش کنم که چراغ قوه چرخید بسمت ما معموره فریاد زد تکون نخور صداتونو شنیدم
+تا میتونی فرار کن پشت سر من بیا سریع سریع بدوو فقط به عقب نگاه نکن
یه پنج دقیقه ای داشتیم میدویدیم یدونه سرباز هم پشت سر ما حدود 10 متر فاصله داشت داشت دنبالمون میومد و همش داد میزد کصکشا باشما هستم وایسید خودم بگیرمتون کونتونو پاره میکنم خودتون وایسید بهتره ، خوب بود حداقل از بالای کوه به سمت پایینش میرفتیم زیاد خسته نمی شدیم که بازم اژوان پاش پیچ خورد افتاد زمین سربازه بهمون رسید یه 5 متر فاصله داشت که دیدم چراغ قوه شو انداخت و وینچسترشو بالا اورد ب سمت ما شلیک کنه سریع اژوان رو بغل کردم و پشتم افتاد به سمت سربازه که شلیک کرد حدودا فک کنم 100 تا ساچمه به پشتم خورد ولی اون لحظه دردش رو احساس نکردم اصلا همش تو فکر این بچه بودم
خواست دوباره بزنه که یه صدای برق شنیدم سرمو برگردوندم دیدم اسکورت بالایی یه شوکر دستشه داره به سر سربازه شک میزنه
+اژوان دست رسول رو بذار رو شونه ت مستقیم برید به یه جاده باریک می رسید از اونجا روستا معلومه
اژوان هنوز تو شوک بود اسکورت بالایی (رحمان) با عصبانیت گفت کصخول با توام تیر خورده آرو
اون لحظه یکم دردشو حس کردم هر جور شد خودمونو نزدیک روستا رسیدیم گفتم من دیگه نمی تونم دردم هر لحظه بیشتر میشه بشین یکم
با ترس و به ارومی گفت خطر نیست؟
+نه اینجا زمین و باغ شخصی مردمه کم پیش میاد سرباز بیاد
یه سیگار روشن کردمو و به شکم دراز کشیدم رو زمین که گلی بود چند روز بود بارون میبارید سرمو بلند کرد گذاشت رو پاهاش با دستش سرمو نوازش میکرد سرمو چرخوندم به سمتش دیدم داره گریه میکنه
یه لبخند زوری زدمو گفتم نگران از این بدتر هم سرم اومده و زنده موندم در ضمن وینچستر بود اسلحه شکاری زیاد اسیب نمیرسونه اگه دور باشه و به پشتم خورده کاپشن و بادگیر ضخیم تنمه ساچمه ها زیاد نرفته تو بدنم وگرنه نمی تونستم این همه راه رو بیام همونجا بیهوش میشدم
یکم خیالش راحت تر شد و یه لبخند کوچیک زد و گفت دست خودم نیست اولین بارمه واسه کسی که نمیشناسم گریه میکنم
بالاخره منو رسوندن خونه
اژوان: خب منتظر چی هستید ببریدش بیمارستان داره حالش خراب تر میشه
رحمان : نمیشه ببریم اونجا مامور کلانتری جلو دم در کشیک میده نمیگه این چرا تیر خورده؟ به یه نفر زنگ زدم تزریقات شخصی داره الانه که برسه
اون دکتره اومد و منو بلند کردن رو تخت رو به شکم دراز کشیدم اولش معاینه م کرد گفت حالش وخیم نیست سطح هوشیاریش هم خوبه سرم و امپول نزنیم بهتره فقط یکم وسایل میخوام برید از داروخانه بگیرید ساچمه هارو در بیارم و بعدش مسکن میزنم بخوابه استراحت کنه
وقتی که داشت ساچمه هارو در میاورد قشنگ جهنم رو با چشام دیدم ولی اژوان کنار من نشسته بود و نگران و ترسیده به صورتم نگاه میکرد غرورم اجازه نمی داد درد رو به روی خودم بیارم همش به فیس مظلومش نگاه میکردمو یا لبخند زوریم دلداریش میدادم
کار دکتر تموم شد دیاکو و رحمان میخواستن برن آبجو هارو دربیارن از ساک کولبرا و اماده کنن بدن به مشتری و دیاکو به اژوان گفت:
+پیشش بمون حواست بهش باشه بهش برس آرو رو از داداشام بیشتر دوست دارم با این حرفش حس خوبی گرفتم یه لبخند زدم و منم یکم استراحت کردم
ساعت 4 بعد از ظهر بود از خواب بیدار شدم خواستم بلند بشم که از شدت درد یه دادی کشیدم و سریع خوابیدم
اژوان سریع اومد بالا سرم
+دراز بکش بلند نشو دکتره گفته تا دو روز نباید خودتو اذیت کنی تا زخم هات خوب بشه البته شک دارم دکتر باشه
+نکنه دامپزشک واسم اورده اون پسر خاله لاشیت؟
خندید
+اخه هی میگفت جای نگرانی نیست زود خوب میشه Ctscan نمیخواد استخوناش سالمه
راستی تا سیگارتو میکشی الان میام سریع
بعد پنج دقیقه با یه سینی اومد داخل
بفرما وقتشه غذا بخوری حتما خیلی گشنته از دیشب هیچی نخوردی همش سیگار سیگار پشت سر هم سوب اوردم
+نه نمی خورم سوپ رستورانای اینجا افتضاحه طعمش
یه اخم کرد با یه حالت خاصی که خیلی جذابش میکرد گفت
+من احمق رو نیگا کن برای خودم املت درست نمی کنم برای جنابعالی دو ساعته دارم توی یوتوب میچرخم تا بتونم خودم واست سوپ درست کنم
+عه پس دستپخته خودته ؟خودتو هم باهاش میخورم
چپ چپ نگاه کرد و گفت حالا صمیمی نشو درسته جونمو نجات دادی بهت مدیونم ولی پررو نشو
هردو خندیدیم نمیدونم چون عاشقش بودم یا چی سوپش خیلی خوشمزه شده بود
گفتم برو خونه دیاکو نمیخوام زحمتت بدم مزاحمت بشم
+میدونی جدا از هیز بودنت زبونتم درازه؟ البته اگه نمیخوای ریختمو ببینی باشه همین الان بلند میشم میرم
+وایسا احمق جون شوخی کردم بمون پیشم اصلا بهم یه ارامش خاصی میدی
+واقعا؟
سرمو گذاشته بودم رو پاهای نرمش موهامو نوازش میکرد منم تو فکر رفتم ( نمیشه اینبارم شانسی باشه اون سروانه راست میگفت یه مخبر بینمون هست باید خودم آمار رو در بیارم )
سرمو چرخوندم تا بهش جریان رو بگم دیدم باز زده زیر گریه
چونه شو گرفتم سرشو اوردم جلو پیشونیشو بوسیدم
+تموم شد من زنده م و دیگه گریه نکن وگرنه منم حالم بد میشه
+عذاب وجدان دارم
+چرا؟ بخاطر اینکه جونتو نجات دادم؟
+بخاطر اونم هست ولی
+ولی چی ؟
+هیچی من باید برم ببخشید
بعد دو روز یه اس ام اس اومد برام
+سلام میشه یه چند دقیقه حضوری بیام ببینمت؟
+اره بیا اتفاقا دیاکو هم اینجاست
+ننه اون نباید بفهمه هر وقت رفت بهم بگو بیام یه قضیه مهمه اون نباید بفهمه که من دارم میام
بلاخره دیاکو رفت و اژوان اومد با یه چهره شلخته و موهای نم دار که روز به روز برام جذاب تر میشد هرچند مقاومت میکردم ولی عاشق ترش میشدم
+سلام اقا ارو ببخشید مزاحم شدم
+سلام آقا و زهر مار بگو آرو کافیه
+چشم
+چیشده ؟ مشکل برات پیش اومده؟
موهاشو با دست از جلو صورتش برد به پشت گوشش
واییی خدا اخه یه ادم چقدر میتونه کیوت و تودل برو باشه🥺
+چی شده کسی تو رو اذیتت کرده؟
+نه اروم باش یه چند ثانیه بهم فرصت بده استرس دارم یه سیگارم بهم بده
+باشه
+اون روز یادته گریه کردم و گفتم عذاب وجدان دارم بعدش قاطی کردم سریع رفتم؟
+اره
+من یه چیزی رو ازت مخفی کردم که خودمم توش دست داشتم
ابروهامو بالا انداختم و گفتم خب بگو
+اولش یه قول بده
+چه قولی اینکه اصلا اصلا کاری به دیاکو نداشته باشی قبوله؟
+خب نمیتونم قول بدم فعلا بگو جریان چیه چرا دیاکو؟
+نمیشه هر وقت قول دادی و قسم خوردی میگم
+باشه قول میدم و قسم میخورم به جون مادرم کاری به دیاکو نداشته باشم
+بعدش هم قول بده منو بیاری خونه خودت فعلا تا یکم پول میاد دستم خونه بگیرم چون جریان رو بفهمی احتمال داره دیاکو منو بکشه
+با تعجب بهش نگاه کردم و قول دادم
+دیاکو با اطلاعات هنگ مرزی ارتباط داره
+یعنی چی
+مخبره
توی شوک رفتم باور نمی کردم
+خب این جریان ها همش به دیاکو ربط داره بزار قشنگ برات تعریف کنم ولی قول دادی اصلا خواستی منو همین جا بکش منو بزن ولی کاری به کار اون نداشته باش
+زود باش تعریف کن دیگه
+اون روز دیاکو بمن زنگ زد گفت پاشو بیا بانه یه کار برات جور کردم منم گفتم نمیخوام نمیام. دیاکو هم منو تهدید کرد گفت اگه نیای اون عکس لختی که رو کیرم نشستی رو پخش میکنم
(من ثانیه به ثانیه بیشتر تعجب میکردم و تو شوک میرفتم)
منم آخرش مجبور شدم و اومدم بانه همینکه رسیدم ترمینال دیاکو اومد دنبالم گفت من اینجا با یکی دوستم چند ساله قاچاقچیه 23 سالشه ولی اون روز به روز ثروتش از من بیشتر میشه درحالی که من نبودم اصلا به اینجا نمیرسید یارو گیه یعنی اینطور فهمیدم چون چندبار تو مستی بهم گفته قبلا عاشق یه پسری بوده توهم که جنده هستی باید مخشو بزنی
من اولش مقاومت کردم من گی م ولی تا حالا رابطه نداشتم بخدا اون یه بارم با دیاکو زوری بود فقط ساک زدم براش مست بودم بعدش نشستم تو بغلش و نفهمیدم کی عکس گرفت وگرنه من همچین ادمی نیستم با قرآن
من مخم کلا هنگ کرد گفت فعلا صبر کن یه دوتا قهوه درست کنم بریم بالکون یکمم هوا بخوریم مغزم بازشه
قهوه رو درست کردم و رفتیم تو بالکن
+خب تعریف کن
+داشتم میگفتم منو اورد که خودمو بتو نزدیکتر کنم چون دیاکو گفته آرو یه چند وقته شک کرده که یکی داره امارشو میده میخواست من سمتت بیام ذهنتو پرت کنم از اون جریان. این مدت هم تو خونه اون بودم همش فارسی با یه مامور دیگه حرف میزد مثلا اولین شب که خونه ش بودم با عصبانیت به ماموره گفت چرا سوتی دادی ؟ مگه من نگفتم بکشیدش و… اون روز هم توی مرز به مامورا گفته بود هر وقت صدای پام اومد بیایید پایین از قصد پاشو میزاشت رو علف ها بمنم گفته بود بهونه بیار عقب بمون بعد ماموره قراره بیاد پایین توجه اونو بسمت خودتون جلب کن وگرنه 24 ساعت نکشیده کل کردستان و همشهریهات عکستو میبینن منم اون موقع پام پیچ نخورد هردوتا بار الکی خودمو زمین زدم میدونستم چشات منو گرفته منو ول نمیکنی بحال خودم ولی دیاکو فکر نمیکرد رحمان انقدر جرات داشته باشه بیاد جونتو نجات بده میخواست اون روز تو رو به کشتن بده ماشینت هم که میدونه سند نداره قاچاقی اوردی انبار و جای دلار هاتم میدونه همشو برداره واسش خودش ،
یه چند دقیقه ساکت شدم به خیابون زل زدم پنیک گرفته بودم اون لحظه اصلا انتظار نداشتم دیاکو بخواد با من همچین کاری رو انجام بده
+من واقعا ادم بدی نیستم بخدا اون منو تهدید کرده بود تو رو هم نمی شناختم ولی اون روز جونمو نجات دادی همش به خودم میگفتم من چجوری تونستم همچین کاری رو انجام بدم الانم میدونم عصبانی هستی ولی قول دادی و قسم خوردی کاری به دیاکو نداشته باشی بفهمه من اینارو بهت گفتم عکس رو پخش میکنه آبروم رو میبره
یهو زد زیر گریه گفت بیا منو بکش منو بزن منو ببر مرز اونجا منو بکش کسی نمیفهمه فقط از این زندگی تخمی و از دست تهدید های دیاکو خسته شدم
بغلش کردم تو بغلم هی گریه میکرد اشک هاش تی شرتمو خیس کرد حسش کردم یه جوری بود نمی دونم
+رو قولم هستم برو خونه امشب زنگ میزنم دوستاتونو دعوت میکنم به رحمان هم میگم بیاد خودشو مخفی کنه، من اسیب بهش نمی زنم قسم خوردم.
فک کنم تا وقتی که شد ساعت 7 انگار یه سال واسم گذشته بود هنوز تو شوک بودم زنگ زدم به رحمان و گفتم بیاد خونه م ماجرارو براش تعریف کردم و گفتم یه دونه عکس از اون پسره داره امشب بهشون زنگ میزنم میگن بیان با هم مشروب بخوریم تو…هم تو اتاق من بشین زود خلاصه ش میکنم صدات کردم بیا گوشی رو از دستش بگیریم و سیکشو بزنیم
زنگ زدم به دیاکو و دعوتش کردم برای شام قبل اینکه برسن رفتم کلی مزه و وسایل گرفتم برای مشروب خوری از تو یخچال یه شیشه ودکا بلوگا بیرون اوردم که زنگ در خونه رو زدن
یه جوری نقش بازی میکرد و جلو روم میخندید و ابراز نگرانی میکرد میخواستم همونجا تیکه تیکش کنم
از بیرون جوجه ترش و بال کبابی گرفتم برای شام
مشغول شدیم و قشنگ مست شده بود منو اژوان از قبل هماهنگ بودیم زیاد نخوردیم چند تا پیک بخوریم که شک نکنه ، فهمیدم وقتش رسیده رفتم اتاقم و یواش رحمانو صدا زدم خودم سریع رفتم پشت سر دیاکو دوتایی گرفتیمش و رحمان تا می تونست اونو زد اژوان گفت قسم خوردی گفتم من قسم خوردم کاری ندارم بهش ولی رحمان رو هم لو داده بود باید باهاش تسویه حساب کنه اژوان خودش هم بدش نیومده بود که رحمان اونو میزنه خلاصه گوشیشو گرفتم و عکس اژوان رو پیدا کردم تو این موقعیت چشمم خورد به اندامش تعجب کردم
خدایااا این پسر چقدر جذاب میتونه باشه اخهههه
یه کمر باریک یه شیکم تخت و پوست خیلی سفید
اژوان هم فهمید محو عکس شدم یه نیگاه بهش کردم بازم خجالت کشید سرشو انداخت پایین واقعا عاشق همه چیزش شده بودم خجالت کشیدنش اخم کردنش حرف زدنش…
کار دیاکو رو تموم کردم نذاشتم آژوان رو ببره، از خونه انداختمش بیرون تهدیدم کرد که دست از سرم بر نمیداره منم گوش ندادم بهش
رفتیم نشستیم رحمان گفت الان دیگه مشروب میچسبه گفتم اره چه جورمم دهن و کونشو یکی کردی مگه نه اژوان؟
توی فکر رفته بود نگران بود که دلم رفت براش اینقدر مظلوم بود پیشش نشستم دستشو گرفتمو گفتم از این به بعد اگه اجازه بدی من ازت محافظت میکنم به مادرت هم کمک میکنیم نگران نباش دیاکو هیچ غلطی نمیتونه بکنه …
مشروب رو که تموم کردیم یکمم حرف زدیم درباره دیاکو و نامردی هاش و نقش بازی کردنش و… ساعت شد 4 شب رحمان رفت من موندمو اژوان هردوتامون مست مست بودیم
یهو سرشو گذاشت رو سینه و محکم بغلم کرد
+ازت خیلی ممنونم واقعا منو نجات دادی از دستش
داشتم پشت سرشو نوازش میکردم که خودشو تو بغلم جا کرد و قشنگ عین بچه ها تو بغلم بود
+چته با هزار تا شرم و خجالت اومدم توی بغلت چرا نوازشم نمیکنی چرا بوسم نمیکنی
با خنده گفتم :
+میترسم بگی مست بودی منم مثل دیاکو ازت سوی استفاده کردم خندید
هیچی نگفت
لباشو اورد جلو چشاشو بست توله سگ خیلی داغ بود قشنگ ترین و سکسی ترین بوسه عمرم بود
خواستم تو بغلم همین جوری بلندش کنم ببرمش اتاق رو تخت که گند زدم نتونستم زخمای پشتم هنوز خوب نشده بود😂😂
ایستاده لباشو بوسیدم اینقدر هورنی بود تند از لبام بوس میگرفت میگفتم الانه که لبم پاره بشه
تیشرت و شلوارشو دراوردم لباسای خودمم دراوردم
دستمو گرفت خودش جلوم حرکت میکرد به سمت اتاق
با یه عشوه و نازی راه میرفت که دیگه تموم شد مغزم خاموش شد کلیدا رو داد دست کیرم
یه ساعت از گردنش تا کنار کیرش بوسش کردم اینقدر داغ بودم و مست بودم سرما اوردم بالا گفت نقاشیاتو ببین نصف بدنشو کبود کردم توی عمرم ساک نزده بودم ولی کیر 9 سانتی البته دودول 9 سانتیشو با یه ولع خاصی میخوردم که سرمو گرفت گفت داره میاد اومدم یکم ازش لب گرفتم منو خوابوند رو تخت رفت سمت کیرم یه کیر 17 سانتی نه بزرگ نه کوچیک اونقدر هورنی و داغ بود داشت روحمو از کیرم بیرون میاورد ولی دندون میزد معلوم بود زیاد ساک نزده
سرشو گرفتم اوردم بالا گفتم اژوان من واقعا عاشقتم انگشتشو گذاشت رو لبم با یه لحن شیطونی گفت ساکت خودم میدونم از این به بعد ددی منم هستی
از میز کنار تخت یه کاندوم و لوب اوردم بیرون همیشه توی میز داشتم بعضی وقت ها فشارم بالا میزد جنده میاوردم
کاندومو گرفت پرت کرد بیرون از اتاق گفت لازم نیست و وایسا برم خودمو تخلیه کنم الان برمیگردم
اون روز با وجود اینکه بدترین روز عمرم بود بخاطر اون کصکش ولی اژوان یه کاری کرد شد بهترین شب عمرم هنوز مزه ش زیر دندونمه
+خب هواپیمات امادست؟ میخوام خلبانش بشم😊
نتونستم خودمو کنترل کنم اوردمش و وحشیانه پرتش کردم رو تخت لای کونشو باز کردم دهنم باز مونده بود
یه سوراخ کوچیک صورتییی با یه کون متوسط خوش فرم
اونقدر پوست بدنش سفید بود که کیرش و سوراخش تقریبا صورتی رنگ بود 😍😋
منم ازخجالتش در اومدم حسابی واسش خوردم لوب ریختم رو سوراخش اول یه انگشتمو داخل کردم که دردش نیومد زیاد انگشت دوم رو فرو کردم داخل دیگه ناله هاش بلند شد توله سگ یه جوری آه و ناله میکرد صداش تا سر خیابون میرفت سوراخشو آماده کردم بلندش کردم به حالت ایستاده لوب زدم به کیرم یواش یواش کیرمو فرو کردم تا نصفه بردم یهو مثل وحشیا کیرمو تا ته فرو کردم یه جیغی کشید که دیگه مطمئن شدم همسایه ها فهمیدن چخبره پشتشو گاز گرفتم و گردنشو از پشت واسش میخوردم یکم صبر کردم تا جا باز کنه بعد چند دقیقه یواش یواش تلمبه میزدم که دردش تبدیل شد به لذت من یه آدم هیری هستم و الانم رعایتشو کردم چون حس و حال و لذت طرف واسم مهمه نمیخوام خاطره دردناک با من داشته باشه
مثل وحشیا تو کونش تلمبه میزدم بعد پنج دقیقه کونش منفبض شد و پاهاش سست شد داشت می افتاد زمین که از زیر بغلش گرفتمش سرمو بردم نزدیک گوشش دیدم ارضا شده ده ثانیه ای میلرزید یکم حالش اومد سر جاش رفت جلو کیرمو در اوردم با یه نگاه شیطونی گفت دیگه کارت تمومه دختر کوچولویه جنده درونمو بیدار کردی هلم داد رو تخت به پشت دراز کشیدم اومد رو کیرم نشست عین کیر ندیده ها بالا پایین میکرد و و همزمان با ممه هاش داشتم بازی میکردم دستمو بردم سمت کیرش دستمو پس زد گفت امشب دست نمیزنیم از کس پسرونه م ارضا میشم
بلندش کردم درازش کردم رو تخت به شکم یه بالش گذاشتم زیر شکمش دوتا دستامو گذاشتم بغل دستهاش نفسهام به گوشش و گردنش میخورد که حسابی ناله ش رو در اوردم محکم تلمبه میزدم داشتم ارضا میشدم دهنمو بردم نزدیک گوشش
+بیبی ازت بچه میخوام
+بریز توش تا اخرش بریز توش در نیار منم دارم میامممممم
بازم کونش منقبض شد و لرزید و سیسیگاشم شد برای دومین بار تو یه شب منم ابمو ریختم داخل کونش اینقدر خیس عرق بودیم ملحفه تخت خیس خیس شده بود نه اون حال داشت پاشه بره حموم نه من
به پشت دراز کشیدم اونم اومد روم دراز کشید سرشو گذاشت رو سینه م…
امیدوارم مورد پسندتون باشه
اگه حمایت بشه وکامنت بزارید ادامه رابطه مونو هم میزارم و بازم با دیاکو درگیر میشم. 🖤🙌
نوشته: Hot daddy
12 پاسخ به “عشق پرخطر (1)”
خوبه گفتی طولانیه اولش
عالی بود من کوردم و عاشق داستانت شدم. کاش منم همچین تکیه گاهی داشتم
او جورهی باسی کیرت کرد امن له سردشت را عاشقی بوم🥹
چرا همه تو سایت کونی شدن ولمون کنید کصکشا
بژی
کوچیک بودن کیر کسی دلیل به کونی بودنش نیست،،کونی داشتم کیر ۲۰سانتی و ۱۸ سانتی داشتن،،طبق تجربه کونیایی که بدن کم مو و یه کم تپل دارن کیرشون اکثرا زیر ۱۰ سانته
تو زندان حتما عروس بند بودی
محشر بود، حتما ادامه بده👍🏻
اوف اوف چه پسری منو یاد خودم انداختیی من حکم ژوان هستمدقیقا انگار منو گفتی .انگار منو داشتی میکردی چیزایی ک از اژوان گفتیکاش من جای اون بودممنم ده سال تکپر یکی بودم با این که اون باید برام انجام میداد خیلی کارارومن رسوندمشش ب ابرا آخرشمنو ترجیح داد ب بیگانه و منو بدبخت کرد و کل مال و سرمایمو برد
لطفا لایک و کامنت بزارید حمایت کنید🙌🌹❤
داستان گی و طولانیه و مشکل املایی دارهکسایی که حوصله ندارن نخونن بیان کامنت توهین امیز بزارن سرویشون میکنم😊🙏
قسمت دوم اپلود شد به اسم عشق پرخطر2یه تایپیک هم به اسم I want you daddy. عکسامون گذاشتم