این یه داستان با موضوع گی هستش دوستانی که علاقه ندارن نخونن و اون دوستان مریضی که به داستان همه تو کامنت ها فحش میدن سلام منو به مادر بزرگوارتون برسونید
داستان طولانیه🙌
صبحش از خواب بیدار شدم دیدم اژوان نیست، از اتاق آشپزخانه معلوم بود صدای یه اهنگ اشنا میومد family affair اهنگ مورد علاقم
دیدم داره صبحونه درست میکنه ، به زور و با کلی درد از تخت جدا شدم جای پشتم روی تخت همش خون بود از آینه قدی نیگا کردم زخم ساچمه ها تازه شده بود چونکه کل شب رو رومن خوابیده بود اینقدر هم مست بودم درد شو احساس نکرده بودم
با پاهای لاغر سفید و خوردنیش و فیس کیوتش و موهای بلند ژولیدش به سمتم اومد
-صبح بخیر ددی
-واییی بزار خوب نگاه کنم همش تقصیر منه احمقه
چونشو گرفتم پیشونیشو بوسیدم
+دردی که از طرف تو بیاد واسم لذت بخشه
-قبلا مخمو زدی نمی خواد باز تلاش کنی برو حموم منم سرم میارم میشوریمش نباید عفونت کنه
حموم کردیم و صبحونه رو تو بالکن خوردیم و دوتا قهوه درست کردم ساعت 2 ظهر بود
-ارو اون مردایی که جلو سوپری نشستن چرا تورو با تنفر نگاه میکنن و باهم پچ پچ میکنن
+اونا مخبرای معروف بانه هستن بدشون میاد که روز به روز پیشرفت میکنم درضمن از این نوع نگاه ها و کلی چیز های عجیب غریب دیگه زیاد میبینی بانه شهر عجایبه
+من میرم بیرون امروز باید ماشینمو بفرستم پیش مامانم از طریق رحمان و یکم خرید میکنم و برمیگردم میریم یکم لباس میخریم برای تو و بعدش از اینجا برای یه مدت میریم
-کجا؟!
یه لب ازش گرفتمو و یه چشمک زدم
+سوپرایزه ، به جایی میبرمت که تو اولین نفری هستی اونجارو میبینی
برای چند روز مواد غذایی خریدم و برگشتم دنبال اژوان
بانه بالای 10 تا پاساژ بزرگ داره کلی کاستوم و ست های خفن و… توشون پیدا میشه توی یکی از پاساژ ها آشنا زیاد داشتم رفتیم اونجا
+میگم بین این همه مردم و مسافر چرا مارو نگاه میکنن ؟
-نمیدونم برای منم تازگی داره خدا میدونه باز چیکار کردم که خودمم نمیدونم
یه چندتا کاستوم خفن و لباس های سکسی و لباس عادی خریدم براش و برگشتیم خونه
وسایل هایی که لازم داشتیمو برداشتم انداختم پشت ماشین و رفتم دنبال رحمان که بعد از اینکه مارو رسوند ماشینو ببره پیش مامانم (چون سند نداره قاچاقی از عراق اوردم میترسیدم دیاکوی بی ناموس گزارش بزنه بیان بگیرنش شاسیشو ببرن)
رحمان): سلام خبرای امروز بهت رسیده؟
+نه
-پیش تموم کسایی که میشناخته رفته حتی کافه هایی که میری رستوران و… تقریبا نصف بانه…
+اولا به تخمم خب بگو چیکار کرده
-گفته ارو گیه و از تهران یه دونه بچه کونی اورده ماهانه بهش کلی پول میده که فقط اون بچه تهرانیه ارو رو بکنه
+پس برای همین اینطوری نیگام میکردن
-کیا؟؟
+وللش فک کنم کونش میخاره منم قشنگ از خجالتش در میام بزار زخم هام خوب بشه… حیف این توله سگ قسمم داده وگرنه دیشب میبردیمش خاک عراق کارشو تموم میکردیم
بعد یه ساعتی رسیدم ویلا
+این لوکیشن رو کسی بلد نیست جز کارگرایی که ساختنش و اینجا برای من یه سنگر امنه لطفا رحمان بزار دوستیمون تا ابد باشه
-خیالت راحت چیزی لازم داشتی بگو واستون بیارم خدافظ
اژوان): وایی ارو اینجا خوده بهشته
ویلای من توی یه روستای مرزیه تقریبا بالای یه کوه که قبلا زمین کشاورزی بوده ، اینجا به علت اینکه زمین هموار کمه اکثر زمین ها تو کوه ها هستش
پایین کوه یه رودخانه که پر از ماهییه
و اون ور کوه هم یه جنگل انبود که پر از گراز وحشیه
صبح ها اینقدر مه زیاده از ویلا پایینو نمیشه دید تقریبا مثل ماسال شماله
وسایلامونو گذاشتیم و مشغول غذا شدیم و…
شب تو حیاط ویلا بودیم زل زده بودیم به آتیش و یه پتو رو خودمون انداخته بودیم و اژوان هم بغل من ،
داشتیم چایی میخوردیم
-خب میخوای چه بلایی سرش بیاری حالا که قسمت دادم
+برای چی قسمم دادی نکنه عاشقشی؟
-ساکت شو اگه عاشقش بودم الان پیش تو نبودم دلم به حال مامان پیرش و خواهراش میسوزه جز دیاکو کسیو ندارن خب بگو دیگه
+من ادمیم که دعوا و جنگ راه حل اخرمه یه کاری میکنم که ورشکسته بشه و از بانه بره
-منم موافقم
در ضمن بزار یه چیزی رو از الان بهت بگم
من تا امروز با هیچکسی نبودم من یه ترنسم و خودمم دختر میبنیم دلیل اینکه با کسی نبودم اینه که یکیو میخواستم واقعی باشه منو یه دختر بدونه بتونم واقعا روش حساب کنم تغییر جنسیت بدم باهاش ازدواج کنم من نمیتونم هر شب با یکی باشم سکس دیشب هم خیلی مست بودم و داغ کرده بودم الان هم احساس گناه و احساس خیانت به خودمو دارم
محکم تر بغلش کردم و گفتم
+عزیزم منم دقیقا مثل تو برای همین تو رابطه نمیرم با کسی
جنسیت توهم برام مهم نیست من روحت رو دوست دارم عاشق خودت شدم عاشق اون چشات … لبت… طرز حرف زدنت … درسته مدت اشناییمون کم بود ولی از همون شب اول که دیدمت من عاشقت شدم واقعا از ته دل دوست دارم اژوان
-منم دوست دارم از این به بعد بهم بگو پردیس لطفا
+چشم
+توله سگ بینی و لپ هات قرمز شده سردته؟
-یکم اره
بغلش کردم و بردم داخل
محکم به دیوار چسبوندمش یه جور خاصی نیگام میکرد که قشنگ پاهام سست میشد 😂😍
واقعا چشماش منو رام کرده بود
یه گاز از لبش گرفتم و گردنشو تند بوسیدم که کبود شد پوستش اینقدر سفید بود که جای انگشتام میموند روش
بعد کلی لب گرفتن اومد رو زانو هاش شلوارمو کشید پایین سر کیرمو بوسید و بهم نگاه کرد و یه چشمک زد
سرشو گرفتم سریع سریع تو دهنش تلمبه میزدم که گفتم آبم داره میاد خواستم کیرمو بیرون بکشم که نزاشت تو دهنش ارضا شدم بلند شد بره دستشویی دهنشو تمیز کنه نذاشتم یه لب ازش گرفتم بعد رفت
رفتم تو تخت دراز کشیدم دوتا سیگار روشن کردم برای خودم و اون شلوار و کاپشن رو دراورد یه دونه از تیشرتای منو پوشید و اومد کنارم پاهاشو گذاشت رو شیکمم و سرمو با دستاش گرفت و با یه فیس مظلوم و در عین حال مهربون گفت
-ارو میشه ازت یه خواهش کنم؟
+جونم بیبی
-نمیدونم شاید از نظر تو احمقانه باشه یا یه جوری برداشت کنی ولی من به خودم قول دادم تا زمانی که تغییر جنسیت ندادم و ازدواج نکردم سکس نداشته باشم
یکم نیششو باز کرد و چشمک زد و گفت اون شب خیلی مست بودم و منظورم این نیست کلا دخول نداشته باشیم ولی لطفا بزار ماهی یه بار حداکثر دخول رو انجام بدیم
+چرا دردت میاد؟
-درد هم دارم ولی هر موقع کیرمو میبینم یا سینه های پسرونم احساس ناکافی بودن و وسیله جنسی میاد سراغم که عذاب وژدانش منو میکشه
+چشم هرچی تو بگی خانوممم
واقعا هم نمی تونستم در مقابلش مقاومت کنم کافی بود به چشماش نگاه کنم تا از خود بیخود بشم💖😅
چهار روز گذشتو زنگ زدم به رحمان بیاد دنبالمون برگشتیم خونه گفتم به بقيه اسکورت ها و ماشین بار و کولبرا زنگ بزن بیان خونه من یه نقشه هایی واسه دیاکو کشیدم که امریکا واسه بن لادن نداشت
خندید و گفت چشم
.
.
بالاخره همشونو تو حیاط جمع کردم 5 تا اسکورت
یه دونه ماشین بار 3اف دوتا دونه ماشین کولبر تویوتا اف جی یا استیشن
16 تا کولبر
+همتون جریان منو دیاکو رو شنیدید احتمالا هم بهتون زنگ زده برید برای اون کار کنید هرکی میخواد بره واسش کولبری کنه در بازه
یکی از کولبرا:
داداش تو هوای مارو داشتی وقتی که بچمون مریض بود وقتی که کرایه خونه نداشتیم وقتی که نون توی خونه مون نبود تو به دادمون رسیدی کفشاتو با اون کصکش مخبر عوض نمیکنیم
با یه حالت مغرورانه گفتم از این به بعد جنگ شروع شده آدم مخبرو یجوری باید گایید که درس عبرت بشه برای مخبرا خبر دارم دیاکو رفته مرز9 تا کولبر همراشه فعلا باهاش درگیر نمی شیم توی مرز وگرنه گذارشمونو میزنه امشب ساعت 2 حرکت می کنیم
همشون رفتن و با رحمان برگشتم بالا به رحمان گفتم از طریق گروه اتحادیه با عراقی ها صحبت کنه بار بیارن واسمون( یه گروهی داشتیم توی واتس اپ صاحب بارخونه های عراقی و 34 نفر صاحب بار ایرانی شامل خودم عضو بودیم هرکی بارشو میگرفتن یا تا مرز برشکستگی می رفت کمکش می کردیم دوباره سرپا بشه یا وضعیت مرز رو اعلام می کردیم و
…)
پردیس صدام کرد تو اتاق بود
-میشه خودت نری مرز؟
+نه نمیرم دیاکو حتما نقشه هایی واسم داره ، اونجا منو بکشن کی مراقب تو و مامانم باشه؟
منو تو توی روستا منتظرشون میمونیم
لبمو بوسید و تشکر کرد
رحمان ماشینمو برگردونده بود و یه پلاک قاچاقی جدید واسش خریده بود که مامورا منو شناسایی نکنن
ساعت 2 شد منو و پردیس با ماشین خودم حرکت کردیم و توی روستای مرزی نگه داشتم و منتظر موندیم جدا از من 15 تا ماشین دیگه هم بود با یه عالمه کولبر ، بعضیا اسکورت بعضیا صاحب بار و بعضیا هم مخبر
+من یکم میخوابم سرم درد میکنه بیسیم کردن یا اگه دیدی سرو صدا شد بهم بگو چون اطلاعات بعضی وقت ها میاد
یه 20 دقیقه ای خوابیده بودم که با داغ شدن کیرم چشمامو باز کردم پردیس داشت واسم ساک میزد تو ماشین
تعجب کردم
+توله سگ الان؟ اینجا؟وقتی که خوابم؟
با حالت خجالت و شهوتیش نگام کرد
-همیشه دوس داشتم برا شوهرم موقع خواب با ساک زدن بیدارش کنم 😊
بازم ادامه داد یه جوری کیرمو میخورد که روحم داشت ازش بیرون میومد
بالاخره آبم اومد و با دستمال جلوشو گرفت که ماشینو کثیف نکنه
هودی شو دادم بالا رفتم سراغ نیپل های صورتیش گازشون میگرفتم و همزمان با دستم اون یکی ممه شو نوازش میکردم
بعد چند دقیقه دستمو بردم داخل شلوارش خودشو خیس کرده بود
سرمو اوردم جلو کله دودولشو بوسیدم
-ارو مجبور نیستی ارضام کنی اگه هم از ساک زدن خوشت نمیاد با دست ارضام کن
انگشتمو رو لبش گذاشتم و شروع کردم
بدجوری کیرش داغ بود به 20 ثانیه نرسیده بود که یکم لرزید و سرمو محکم گرفت ابشو تو دهنم خالی کرد
دهنمو تمیز کردم و آوردمش تو بغلم
درباره ارزوهامون حرف میزدیم و درباره خودم که از 16 سالگی کولبری میکردم و سرپرست خانواده بودمو چه جوری این همه پیشرفت کردمو…که رحمان بی سیم کرد
-داخل روستا چه خبره؟ یه 15 دقیقه دیگه میرسیم روستا
+هواتو دارم پاکه پاکه
بالاخره بارو راهی شهر دیگه کردم فرستادم پیش مشتری و رسیدیم خونه جلوی در
تقریبا افتاب تازه اومده بود بیرون رحمان گفت نرو تو بمون
+چی شده؟
-اون کصکش رودیدیم 9 نفر کولبر داشت
+چرا ترتیبشو ندادی؟
-خر شدی؟ بقیه کولبراش چی ؟ شاید به اونام گفته باشه جریانو یا شایدم اسکورتاش مخبر باشن بهشون سپرده که اگه بلایی سرش اومد مقصر تویی
+درسته، برو بخواب یواش یواش نقشه هامونو عملی میکنیم
رسیدم داخل اتاق دیدم خوابش برده توله سگ اینقدر خسته بود منم لباسمو کندم و رفتم بغلش
)))بعد چند روز
رحمان داری میری بالا 3 نفر رو بزار اسکورت جاده مرزی از اول تا اخرشو بگیرید کولبر و اسکورت های دیاکو رو شناسایی کردیم هرکدومو دیدن سریع اعلام کن
به همه بارخونه ها گفتم به دیاکو بار بدن مسیر کار اتحادیه روعوض میکنم و میریم یه مرزدیگه و از اونا خرید نمیکنیم
))بعد 10 روز
بالاخره حلقه هایی رو که سفارش داده بودم کارشون تموم شد دوتا حلقه طلای ساده که داخل یکیش اسم من و روز آشناییمون که مال پردیس بود و مال منم اسم پردیس و تاریخ آشناییمون ، هورمون تراپیشو شروع کرده بود و تقریبا رفته بود تو پوشش دخترانه میرفتیم بیرون آرایش می کرد ناخوناشو کاشت کرده بود فرستاده بودمش لیزر توی این مدت
از لحاظ مالی قشنگ دیاکو رو ضعیف کردم دیگه توی مرز کار نمی کرد و توی شهر هم نمیدیدمش
زنگ زدم به پردیس
+سلام عزیزم خوبی
-سلام بیبی مگه میشه خانوم تو باشم و خوب نباشم؟؟؟
+دورت بگردم
یه لباس رسمی تور و ساده بپوش مهمون داریم( الکی)
-کیه؟
+خودت میبینیش
رسیدم خونه یه شلوار کتان مشکی ساده با یه پیرهن سیاه مردونه آستین هاشو داده بود بالا دستبند و گوشواره و گردنبندش روی این پوست سفید خودنمایی میکرد موهای مشکی شو هم باز کرده بود
میخواست یه چیزی بپوشه معلوم نشه ترنسه ولی با این ست بیشتر جذاب و خوردنی شده بود 😍
-مهمونا کی میان؟
+چشاتو ببند
حلقه رو در اوردم و انداختم تو انگشتش
حالا باز کن
+از این به بعد همه باید بفهمن تو خانوم منی مال منی
با ذوق بغلم کرد و تشکر کرد ، برای شامم رفتیم یه رستوران
که همه نگامون میکردن
طبق معمول آخر شب رفتیم بالکن و رو صندلی نشستیم
+سریع برو تو اتاق خواب زیر تشتک یه دونه ویچنستره بیارش
-چیشده؟
+اون سمند مشکیه از غروب اونجا وایساده خونه مارو میپاد
با ترس و لرز رفت سمت اتاق
شیشه ماشینو داد پایین دیدم دیاکویه با چند نفر دیگه منو با تمسخر نگاه کرد و خندید ماشینو روشن کرد و رفت
-بیا ولی دارم میمیرم چی شده بگو توروخدا
+دیاکو بود، رفت
-چرا دست از سرمون برنمیداره تورو خدا بیا از اینجا بریم یه زندگی جدید رو شروع میکنیم
+عزیزم میخی که در اومده باید چکش بخوره
از اینجا میریم ولی اولش باید کار دیاکو رو تموم کنم
فرداش به پیشنهاد پردیس رفتیم ترمینال سرباز و کادری مرزبانی همه شون از اونجا واسه مرخصی میرفتن شهرشون
رفتم سمت چندتا سرباز از کوله هاشون معلوم بود مال مرزبانی هستن ولی موفق نشدم می ترسیدند که بازرس باشم
میخواستم یه جاسوس تو هنگ مرزی داشته باشم اینطوری کارا و نقشه های دیاکو رو میفهمیدم
بعد یه ساعت یه جوون 28 ساله خوشتیپ میخواست سوار تاکسی بشه جلوشو گرفتم
منو شناخت قبلا تو مرز بارمو رد میکرد شمارشو گرفتم گروهبان اطلاعات بود و یه صد دلاری با زور بهش دادم
دیاکو دیده بود هنگ مرزی اینجا زیاد پیگیر من نیست (چون مافیا های گنده تر از من کار میکردن تو مرز هر کدوم 100 تا کولبر به بالا داشتن پیگیر اینا بودن زیاد )
رفته بود کالای قاچاق و اطلاعات هنگ مرزی سنندج (مرکز استان) و اینم یادم رفت بگم گروهبانه بهم گفت دیاکو کارت بسیج فعال داره که برای همینم به حرفش باور کرده بودن
اونجا گفته بود یه نفرو میشناسم با گروهک های سیاسی کار میکنه واسشون اسلحه و مهمات رد میکنه اونام قرار بود یه تیم متشکل از نوپو و اطلاعات سپاه و اطلاعات هنگ مرزی مخصوص بفرستن رسیدگی کنن …
شب داشتیم غذا میخوردیم
-چرا اینقد تو فکری؟
+یادته آرزو داشتی بریم ایتالیا ؟
به ماهم سریع پناهندگی میدن پول هم داریم نظرت چیه یه زندگی جدید و بدون خلاف و استرس رو شروع کنیم؟
-من که از خدامه ولی مادرت و مادر من و خواهرم؟
+ماشینو میفروشیم پولو میفرستم حساب مامانم بزاره توی سود و نصف سودشو هم برا مامانت بفرسته تا ما اقامتو میگیریم بعدش اونارو میاریم پیش خودمون
-خیلی عالیه تورو خدا فقط زود بریم نمیخوام بلایی سرت بیاد
-ظهر رحمان اومد یه شیشه مشروب تو کارتون مخصوص بود داد بهم گفت برای ارو آورده
+نظرت راجع به یکم شیطونی چیه؟
چشمک زد و گفت بدمم نمیاد بعد مدتها…
رفتیم بیرون با ماشین دور میزدیم و مشروبو خوردیم و برگشتیم خونه
درو نبسته بودم که حمله کرد لبامو با تموم وجودش میخورد گاز میگرفت انگار اون پردیس قبلی نبود😂😍
+چته توله سگ یواش همسایه ها میبینن
بلندش کردم انداختم رو شونم از پله ها رفتم بالا وارد خواب شدم
-میرم دستشویی الان برمیگردم
یه اهنگ اریانا پلی کردمو سیگارمو روشن کردم بعد پنج دقیقه تلو تلو برگشت ( خیلی مست بودیم )
رفتم سراغش پرتش کردم رو تخت
دستاشو اوردم بالا و با یه دستم گرفتم
+چته باز ؟؟ چی از جون من میخوای ؟؟ همین چشات واسه کشتن من کافیه که
-کیرتو میخوام میخام یه بلایی سر کمرت بیارم انگاری یه خشاب فشنگ توش خالی کردن
رفتم گردنشو خوردم گوشاشو گاز میگرفتم عین مار زیرم به دور خودش میپیچید و ناخوناش رو پشتم میکشید(عکس هامونو و عکس پشتمو تو یه تاپیک گذاشتم به اسم I want you daddy)
چشای خمارش بوی ودکای آمیخته با بوی ادکلن سردش
فیش نت توری پاش شورت و نیم تنه مشکی با پوست سفیدش قشنگ عقلمو از سرم پرونده بود
انگشتمو کرده بود تو دهنش از شهوت زیاد گازشون می گرفت
رسیدم به پاهاش فیشنتو پاره کردم لاکای مشکیش پاهای کوچیک و سفیدشو خوردنی تر کرده بود کف پاشو میبوسیدم انگشتای کوچیکشو لیس میزدم
یهو دادش بلند شد
-دارم میمیرم بزار کیرتو دربیارم دیگه
+التماس کن
-من کیرتو میخوام خواهش میکنم بذار درش بیارم
+بیشتر
-التماست میکنم بذار درش بیارم
بهش اجازه دادم، حمله کرد سمت شلوارم
کیرمو از رو شلوار گاز میگرفت موقع سکس اصلا شباهتی به پردیس مظلوم و خجالتی نداشت💋🔥
کیرمو دراورد ساک زدنو شروع کرد سرشو کشیدم عقب گفتم دهنتو باز کن تف انداختم داخل دهنش بیشتر وحشی شد
یه جوری میخورد انگار سالهاست کیر ندیده
داشتم ارضا میشدم جلوشو گرفتم سرشو اوردم بالا لبشو یه گاز محکم گرفتم چشاش پر اشک شد🥺
منم عوض شده بودم حشری میشدم کنترل نداشتم رو خودم
سریع انداختمش رو پشت پاهاش رو شونه هام بود با یه حرکت کیرمو تا ته کردم داخل کونش یه جیغ بلند کشید ناخونشو عین چاقو رو پشتم میکشید
بازم چشاش پر اشک شد🥺
یکم نگه داشتم گفت پوزیشنو عوض کنیم درد زیاد داره اینطوری
منو خوابوند خودش اومد رو کیرم نشست بالا و پایین میشد
کیر 9 سانتی عین سنگ سفت شده بود و با هر بالا و پایین شدنش به شکمم میخورد بعد چند دقیقه ای ارضا شد آبش با فشار اومد چند قطرش خورد به صورتم انگشت شصتشو میکشید رو آبش و میکرد دهنم
بلندش کردم از تخت و به حالت ایستاده دستاشو از پشت گرفتم محکم و سریع تو کونش تلمبه میزدم
+میخای بازم کصتو جر بدم بدون دست زدن ارضا بشی؟
-میخاممممم
دستاشو محکم تر گرفتم و تلمبه هامو محکم تر کردم انقدر محکم تلمبه میزدم که به زور رو پاهاش وایساده بود بعد چند دقیقه بدنش لرزید و کونشو سفت کرد و سیسیگاسم شد
+آبم داره میاد
-بریز دهنممم
+بشین رو زانوهات بچه
همشو تو دهنش خالی کردم و قورت داد ، رفتیم رو تخت بغلش کردمو و خوابیدیم
بعد یه مدت از طریق جاسوسم فهمیدم نیروهای سنندجی رسیدن بانه همشون ماشین شخصی داشتن که معلوم نشه معمور از سنندج اومده
منم تو گروه اتحادیه اعلام کردم
هرکی یه نظری میداد اخرش تصمیم گرفتیم برای اینکه سوژه اخبار نشیم و بیشتر نیرو اعزام نکنن اصلا مرز نریم و درگیر نشیم باهاشون و چند روزی از بانه بریم تا اب از اسیاب بیوفته و بیخیال بشن
منو پردیس هم به رفتیم شهرمون که از بانه 3و نیم ساعت راه بود ( من و پردیس اصالتا اهل بانه نیستم اهل یه شهر کردنشین تو شمال کردستانیم)
رسیدیم شهرمون اینقدر با عجله اومدیم یادمون رفته بود کادو بخریم توی شهر لباس و سرویس جواهرات برای مامانم و مادر پردیس خریدم یکمم اسباب بازی برای خواهرش
برای نهار خونه مادرم بودیم مادرم تعجب کرده بود اومد زیر گوشم گفت مطمئنی پسره؟ این از دخترم دختر تره
خندیدم و هیچی نگفتم برای شامم رفتیم خونه مادر پردیس یه دروغ سرهم کردم گفتم دیاکو پردیس رو تهدید کرده بود به زوری باهاش بخوابه من نزاشتم و الان باهم توی مرز شریکی کار میکنیم و…
یه خواهر 7 ساله داشت کپی خودش انگار پردیس بود کوچیکش کرده بودن 😍
شب مادرش نذاشت برگردم خونه مادرم همونجا موندم(نمی خواستم رابطمونو علنی کنم فعلا) رفتیم اتاق پردیس درو قفل کرد اومد بغلم و یه سیگار روشن کرد گوشیمو باز کردم یه پیام از واتس اپ بود
(گروه اتحادیه کاسبکاران مرز بانه)
امروز به خونه یکی حمله کردن موقع غروب ، از خونش 25 تا کلت و … کشف کردن(توی اخبار سایت های ایرانی هست)
-توی مرز حکم تیر مستقیم دادن امشب 4 نفرو کشتن
-ما از کی ترسو شدیم ؟؟ اینم نتیجه عقب نشینی ، من که برمیگردم بانه یا با افتخار میمیرم یا تا آخرش وایمیستم اون کسکشارو لخت میفرستم سنندج
منم پیام دادم
+موافقم ولی باید با نقشه و زیرکانه رفت جلو ما نمی تونیم جلوی دولت وایسیم مطمئنا همه مون خانواده داریم چشم به راهمونن
-اون 4 نفری که شهید شدن بی خانواده بودن؟
مطمئنا اگه همینجوری ادامه بدیم مرز ها رو پلمپ میکنن نون هزاران خانواده رو اجر میکنن و شرف مون میره باید همه متحد بشیم
اون شب نتونستم بخوابم پردیس تو بغلم خوابیده بود میخواستم برگردم بانه ولی به صورت مظلوم و کیوتش نیگا میکردم پشیمون میشدم نمیخواستم کشته بشم میخواستم تغییر جنسیتشو ببینم باهاش ازدواج کنم
-ارو صبح شده چرا بیداری؟
+خوابم نمیبره من برمیگردم بانه تو اینجا باش بعد یه هفته برمیگردم میریم از ایران
-غلط کردی منم باهات میام اگه قراره بلایی سرت بیاد بزار سر منم بیاد
+نمیشه
-پس منم نمیزارم برگردی
بلاخره بعد کلی التماس با خودم برش گردوندم بانه اول رفتم روستای مرزی عین روستاهای متروکه شده بود کسیو نمیدیدی درحالی که قبلا بالای 200 نفر اونجا منتظر بارشون بودن
یه چندتا مافیا گنده رو هم گرفته بودن همه ناراضی بودن از وضعیت، وضعیتی که بخاطر یه کصکش بوجود اومده بود
دیاکو مخبری رحمان رو هم کرده بود و افتاده بود زندان با یه کارتون آبجو
رفتیم ویلا
بعد چند روز معلوم شد 7 نفر دیگه هم کشته و زخمی شدن از کولبرا و 5 تا هم مامور نوپو هم به درک واصل شده بودن
یه سند برای رحمان پیدا کردم اوردمش بیرون
حسابی کفری شده بود رفته بود دم در خونه دیاکو ولی خونه ش رو عوض کرده بود
منم همش تو خودم میریختم از اینکه کاری از دستم بر نمیاد و تنهام واقعا بعد دیاکو به کسی نمیتونستم اعتماد کنم به جز پردیس
بالاخره دستور جدید از پایتخت اومد
بستن مرز های قاچاقی بانه و امکانات بیشتر برای پاسگاه های مرزی شامل پهپاد ، دوربین دید در شب بیشتر ، ماشین بیشتر حتی نفربر زرهی اورده بودن از اونور هم رئیس جمهور جدید پزشکیان رفته بود عراق باهاشون صحبت کرده بود در مورد مرز بانه و عراقی ها هم از اون ور نمیزاشتن بار بیاد بالا مرز ها برای همیشه پلمپ شد هزاران خانواده بدون نون شدن به جرات میتونم بگم بالای 10 هزار نفر کولبر تو مرز های بانه کار میکرد
فقط یه عده که مخبر بودن میتونستن کار کنن مثل دیاکو که با یکی شریک شده بود از طریق اون بار میخرید خودش وارد خاک عراق نمیشد چون عراقی ها میکشتنش همه جا گفته بودم که چیکار کرده و جایزه گذاشته بودم براش
افسرده شده بودم مثل معتادی شده بودم که خمار بود منم خمار مرز بودم
از اون ورم تنها امیدم پردیس بود، کاملا رفته بود تو پوشش دخترونه سینه هاش یکمی بزرگ شده بودن موهای سرش بلند شده بود بقول مادرم از یه دختر هم دختر تر شده بود
قطعا اگه پردیس وارد زندگی من نمیشد من الان کشته شده بودم
واقعا یه فرشته بود که خدا برام فرستاده بود
ماشینو فروختم و پولشو واریز کردم برای مادرم سودشو بگیره نصفشم برای مامان پردیس بفرسته
خونه م ویلام همه چیمو فروختم یه پول درست حسابی جمع کردم حتی طلاها و جواهراتی که برای پردیس خریده بودم اونارو هم فروختم تبدیل کردم به ارز دیجیتال
از طریق روابطم یه قاچاقچی تو ماکو پیدا کردم که مارو ببره ترکیه از اونجا به یه جزیره بعدشم ایتالیا
)یه شب قبل حرکت به ماکو
توی خونه رحمان زندگی میکردیم
ساعت 2 شب بود
در اتاقمونو زد
-ارو پاشو پاشو دیگه یه خبر توپ دارم
+کیرمو از کون پردیس دراوردم و سریع لباسامونو پوشیدیم
پردیس با اخم نیگام کرد
رفتم بیرون
+چی شده رحمان
-اوه اوه گردنشو ببین مار نیش زده؟
با خنده گفتم خفه شو خبر خوبتو بگو کار دارم
خندید و گفت معلومه کارت مهمه
-خونه جدید دیاکو رو پیدا کردیم در ضمن یکی از اسکورت های دیاکو پسرخاله رفیقمه امشب ساعت 3 میرن مرز
+وینچسترمو تو یه باغی قایم کردم بریم برش داریم
-نمیخواد یه چی بهترشو دارم مال بابام بوده
یه کلت مگنوم آمریکایی با خفه کن🔥
پردیسو بوسیدمو و لباس کوردی پوشیدمو با چفیه صورتمو پوشوندم که قابل شناسایی نباشیم
رحمان هم همین طور
دوتایی راه افتادیم یه ساعتی توی اولین راه ورود به منطقه مرزی منتظر موندیم بالای یه کوه که همه چی معلوم بود
بالاخره یه استیشن اومد کولبرارو پیاده کرد
نزدیک شدن ، صدای دیاکو رو میشنیدم داخلشون
صدایی که خاطرات شیرین دوتایی تو مرز و تنفر از خیانت و سوی استفاده کردنش از پردیس رو برام زنده میکرد
-بزار کولبراش برن خاک عراق خودش یا توی جاده مرزی میمونه یا شاخ اسکورت ها( یه کوه توی مرز)
همین طور هم شد توی جاده مرزی بود بغل یه درخت نشسته بود
طوری رفتیم از پشت سرش در اومدیم 5 متر فاصله داشتیم
یهو سرشو برگردوند
با یواشی گفت
-کولبرید؟ یا اسکورت؟
رحمان داد زد کصکش بی ناموس
مارو شناخت بلند شد فرار کنه رحمان شلیک کرد از بغلش رد شد داشت فرار میکرد به طرف برجک
ماهم از پشتش می دویدیم و رحمان چند تا تیر شلیک کرد که یکیش به زانوش خورد رفتیم بالا سرش
صدای داد و فریادش توجه معمورای داخل پاسگاه رو جلب کرده بود در برجک باز شد یه هایلوکس داشت میومد بیرون
حدودا 200 متری فاصله داشتیم
گفتم
+از طرف من و اژوان
به رحمان اشاره کردم
اون یکی زانوشو هم با تیر زد
نکشتمش میخواستم تا آخر عمرش فلج باشه رو ویلچر تا آخر عمرش عذاب بکشه و درس عبرتی باشه برای مخبرهای دیگه
برگشتیم خونه رحمان گفت یه مدت میرم روستای پدرم تا قضیه اوکی بشه
منو پردیس هم اسنپ گرفتیم ساعت 6 صبح حرکت کردیم شهرمون از خانواده مون خداحافظی کردیم و به سمت ماکو حرکت کردیم
توی راه بغلش کرده بودم اشک هاش سر میخوره رو دستم
از یه طرفی هم خوشحال بود که عشق واقعیشو پیدا کرده و از ایران میره و داره به آرزوهاش میرسه
اخرین قهوه مونو تو ایران با بغض تو یه کافه خوردیم💔
ناسلامتی من تکیه گاه امن و مرد زندگیش هستم با این جمله جلوی گریه کردنمو میگرفتم
قاچاقچی اومد اونم کورد بود پاسپورت های جعلی مونو داد بهمون و گفت با یه سرهنگه هماهنگ کرده و یه مامور ترکیه ای رو هم خریده آشنای خودشه از مرز گمرکی بازرگان به صورت قانونی میریم رسیدید اونور این سیمکارتو بزار داخلش و به این شماره زنگ بزن ایرانیه منتظرتونه
به چشمای پردیس نیگا کردم
+مطمئنی؟
تا ابد عاشقم میمونی؟ تحت هر شرایطی؟
-زندگیمون چه بد باشه چه خوب من تا اخرش باهاتم قول میدم ،دستشو محکم تر گرفتم
-خب زود باشید با یه تاکسی برید خودم ببرمتون تابلو میشه
دیر برسید پست ها عوض میشه کاری از دستم بر نمیاد پولتون میره…
ممنونم که تا اینجای داستان همراه بودید
اگه خوشتون اومد لایک کنید و کامنت بزارید اگه خوشتون هم نیومد به جفت تخم های زیباتون🙌❤
به تاپیک هام سر بزنید عکسامون هست اگه پردیس قبول کنه و داستان حمایت بشه عکس چهره هامونو هم میزارم
اسم تاپیک (I want you daddy)
نوشته: Hot daddy
یک پاسخ به “عشق پرخطر (۲)”
خوبه